نمايندگان ائمه‌: در ايران (از عصر امام‌صادق‌(ع) تا پايان غيبت صغرى‌) / دكترمحمدرضا جبارى‌

 دكتر محمدرضا جبارى‌

ايران از مراكز سنتى و قديمى تشيع محسوب مى‌شود و بدين لحاظ و محل فعاليت وكلاو نمايندگان ائمه‌: بوده است‌. برخى از نقاط ايران در سابقه تشيع‌، مقدم بر ديگرمناطقند؛ نقاطى هم‌چون قم و آوه‌، و سپس مناطقى از خراسان‌، هم‌چون نيشابور و بيهق‌،از مراكز اصلى و قديمى تشيع هستند. مناطق ديگرى هم‌چون ناحيه جبال‌، شامل همدان‌تا قزوين و برخى نقاط ديگر و مناطق آذربايجان مثل ارّان و اردبيل‌، منطقه بُست درسيستان‌، ناحيه طبرستان‌، و مناطقى از آسياى ميانه (هم‌چون بلخ و هرات و سمرقند) به‌شهادت نصوص تاريخى‌، محل حضور نمايندگان ائمه‌: و زير پوشش سازمان وكالت‌بوده‌اند. در عصر دوّمين سفيرِ ناحيه‌ى مقدسه در دوران غيبت صغرى‌، «محمدبن‌جعفراسدى‌» از رى‌، كار نظارت بر وكلاى ديگر مناطق ايران‌، به خصوص مناطق شرقى راعهده‌دار بود.1

بررسى شواهد تاريخى مربوط به مناطق زير پوشش فعاليت نمايندگان‌ائمه‌: و نحوه حضور و فعاليت آنان‌، گام مثبتى براى پويايى هر چه بيشتر مباحث‌مربوط به تاريخ ائمه‌:، تاريخ تشيع‌، و تاريخ تشيع در ايران خواهد بود. در اين جا برآنيم تا اكنون با توجه به شواهد موجود، نحوه حضور سازمان و كالت و نمايندگانائمه‌: در مناطق مختلف در ايران را بررسى كنيم‌. شايان ذكر است كه اين پژوهش‌،بخشى از پژوهشى جامع پيرامون سازمان وكالت‌، وكلا و باب‌هاى ائمه‌: است كه باعنايت حق تعالى‌، به زودى به وسيله انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى‌منتشر خواهد شد. در آن پژوهش ابعاد و مباحث مختلف‌ِ مربوط به سازمان وكالت‌، ازبدو تأسيس تا پايان دوره فعاليت آن‌، مورد بررسى قرار گرفته است و مشتمل بر مباحثمختلفى كه برخى از آنها عبارتند ازاست همچون‌: زمينه‌ها و اسباب تشكيل سازمان‌وكالت‌، محدوده زمانى و جغرافيايى فعاليت سازمان وكالت‌، ساختار و شيوه عملكردسازمان وكالت‌، وظايف و مسئوليت‌هاى سازمان وكالت‌، ويژگى‌ها و صفات كارگزاران‌سازمان وكالت‌، معرفى باب‌هاى معصومان‌:، معرفى وكلاى ائمه‌:، معرفى وكلاى‌منحرف و خائن‌، و معرفى مدعيان دروغين وكالت و بابيت‌.

حدود مرزى ايران در دوران مورد بحث‌

تعيين دقيق حدود مرزى ايران در دوران مورد بحث‌، يعنى قرن دوم و سوم و ثلث اول‌قرن چهارم هجرى‌، كارى دشوار است‌؛ چرا كه پس از فتح ايران به وسيله مسلمانان‌،مرزهاى پيشين ايران در عصر امپراتورى ساسانى از بين رفت و ايران به بخشى از دولتوسيع اسلامى به شمار آمد. مطرح شد و از قرن سوم به بعد نيز حكومت‌هاى متقارن‌، هريك در بخشى از ايران‌، دولتى تشكيل دادند. از اين رو، در دوران مورد بحث‌، ما با يك‌حكومت فراگير در تمامى خاك ايران مواجه نيستيم تا بر اساس آن‌، مرزهاى اين سرزمين‌را تعيين كرده و نمايندگان ائمه‌: را شناسائى نماييم‌. با توجه به اين نكته‌، به ناچارهمان مرزهاى ايران در آخرين سال‌هاى حاكميت دولت ساسانى را معيار قرار مى‌دهيم‌.به گفته برخى از محققان‌، حدود مرزى ايران در دوره ساسانى قابل انقسام به دو قسمت‌است‌: حدود قطعى و حدود تقريبى‌. حدود قطعى‌، از رأس خليج فارس تا هيئت درساحل راست رود فرات‌، و سپس مسير سه زيوم و نواحى غربى ارمنستان تا كوه‌هاى‌قفقاز امتداد داشت‌. بنابراين‌، تقريباً تمامى قفقاز و ايبرى (گرجستان امروزى‌) و ارّان وآذربايجان جزو ايران بود. از سمت شرق نيز در عصر انوشيروان‌، جيحون سر حدّ ايران‌شد و همين طور سكستان (سيستان امروزى و تمامى افغانستان‌) نيز به ايران تعلق‌داشت‌؛ و سر حدّ ايران در اين قسمت‌، كوه‌هاى سليمان و هندوكش بوده است‌. البته‌برخى از مستشرقان هم‌چون هرتسفلد آلمانى‌، بعضى از نواحى هندوستان را نيز جزوايران عصر ساسانى بر شمرده‌اند. به هر تقدير، با توجه به آنچه گذشت‌، مى‌توان مدعى‌شد مناطقى از ماوراءالنهر كه در پژوهش حاضر مورد اشاره قرار گرفته جزو ايران آن‌عصر به شمار آمده است‌.2

قم‌

قم‌، يكى از مراكز سنتى تشيع است كه از اواخر قرن اوّل به عنوان مركز سكونت و تجمع‌شيعيان مطرح بوده است‌. در تقسيم‌بندى مناطق زير پوشش سازمان وكالت‌، قم جزومناطق جبال محسوب مى‌شود و به همراه آوه‌، قزوين و همدان‌، زير نظر وكلايبرجسته‌اى اداره مى‌شده است‌. در اين شهر، اوقاف زيادى وقف پيشگاه معصومان‌:شده بود و وكلايى از جانب ائمه‌: ناظر و وكيل بر اوقاف قم بودند كه از معروف‌ترين‌آنان «احمدبن‌اسحق قمى‌» است‌.3 در عصر امام صادق‌(عليه السلام) و امام كاظم‌(عليه السلام) گرچه ارتباط‌بين اين دو بزرگوار و شيعيان قم برقرار بوده است‌، ولى نسبت به وكلاى اين دو امام درقم‌، سخنى در منابع ديده نمى‌شود.

از جمله وكلاى مبّرز امام رضا‌(عليه السلام) در قم‌، «عبدالعزيز بن مهتدى قمى‌» است‌. وى امام‌جواد(عليه السلام) را نيز درك كرده بود و طبعاً بايستى وكالت امام جواد‌(عليه السلام) را نيز عهده‌دار بوده‌باشد.4 ديگر وكيل امام رضا‌(عليه السلام) «زكريابن آدم قمّى‌» بود كه پس از آن حضرت نيز وكالت‌امام جواد‌(عليه السلام) را بر عهده داشته است‌. وى از افراد بسيار موثق و مورد اطمينان امام رضا وامام جواد‌(عليهما السلام) در قم بوده است‌.5 در دوره وكالت وى در قم‌، امام جواد‌(عليه السلام) دو نماينده‌سيّار به قم اعزام كرد تا اموال و وجوه شرعى را از وكلاى مقيم‌، هم‌چون «زكريا بن آدم‌»تحويل گرفته و به امام برسانند؛ ولى اختلاف بين اين دو نماينده سبب شد كه وى ازتحويل وجوه شرعى خوددارى كند، و در وقت ديگرى اموال را به سوى امام‌(عليه السلام) گسيل‌دارد.6 اين نقل حاكى از وجود ارتباط مستمر بين مركز سازمان وكالت در مدينه‌، ومنطقه دور دستى هم‌چون قم در اين برهه زمانى است‌.

از روايت كشى نيز چنين بر مى‌آيد كه «مسافر خادم‌» كه مدتى در خدمت امام رضا وامام جواد‌(عليهما السلام) بوده است‌، از سوى امام جواد‌(عليه السلام) به قم اعزام شد؛ وى هم اكنون در همين‌شهر مدفون است‌.7

بنا به نقل كلينى‌، «صالح بن محمدبن سهل هَمَدانى‌» از جانب امام جواد‌(عليه السلام) وكيل دراوقاف قم بوده است‌. وى طى ملاقاتى‌، از امام‌(عليه السلام) نسبت به ده هزار درهم از اموال وقف‌كه صرف مصارف شخصى خودش كرده بود، طلب حليّت نمود! و حضرت به ظاهرفرمود: حلال است‌؛ ولى پس از رفتن وى‌، نارضايتى خود را از اين‌گونه كارها ابرازفرمود.8

در سال 210 ه¨ مردم قم كه اكثراً شيعه امامى بودند، از خليفه (مأمون‌) درخواست‌كردند تا خراج زمين را براى ايشان كاهش دهد، همان گونه كه در مورد مردم رى عمل‌شده است‌؛ اما وى‌، خواهش آنها را ناديده گرفت‌! بنابراين‌، آنها از پرداخت خراج امتناع‌ورزيدند و كنترل امور قم را به عهده گرفتند.9 در نتيجه‌، مأمون سه هنگ از ارتش خودرا از بغداد به خراسان گسيل داشت تا قيام را فرونشاند. على‌بن‌هشام‌، فرمانده ارتش‌عباسى‌، اين وظيفه را به عهده گرفت‌؛ وى ديوار قم را ويران كرد و بسيارى از مردم را بهقتل رسانيد! در ميان مقتولان‌، «يحيى‌بن ابى‌عمران‌» ـ كه بنا به گفته ابن‌شهر آشوب‌، وكيل‌امام جواد‌(عليه السلام) بودند ـ نيز وجود داشت‌. به نقل ابن‌شهرآشوب‌، امام جواد‌(عليه السلام) نامه‌اى به«ابراهيم بن محمد هَمَدانى‌»، ـ وكيل خود در همدان ـ داد و فرمود كه قبل از وفات «يحيى‌ابن ابى عمران‌» آن را نگشايد! پس از شهادت "يحيى بن ابى عمران‌" وى نامه را گشود ومشاهده كرد كه امام‌(عليه السلام) وى را به جاى «يحيى بن ابى عمران‌» به وكالت منصوب نموده‌است‌.10 اين نقل‌، علاوه بر آن كه دلالت بر نظارت دقيق امام‌(عليه السلام) بر كار نمايندگان خود درمناطق مختلف‌، حتى ناحيه دور دستى هم‌چون قم دارد، نشان‌گر ارتباط بين ناحيه همدانو قم نيز هست‌؛ چرا كه «ابراهيم بن محمد همدانى‌» و فرزندانش يكى پس از ديگرى‌، ازوكلاى ناحيه همدان بوده‌اند؛

ارتباط سازمان وكالت با منطقه قم در عصر امام‌ هادي(عليه السلام) نيز هم‌چنان محفوظ بوده‌است‌. ابن‌شهر آشوب‌، خبرى را دال‌ّ بر ارسال اموالى از قم براى امام‌ هادي(عليه السلام) به سامرّانقل كرده است‌. طبق اين نقل‌، متوكل نيز از ارسال چنين مالى براى حضرت مطلع شده‌بود! و لذا درصدد اطلاع‌يابى از چگونگى تحويل آن به امام‌(عليه السلام) بود؛ ولى امام‌(عليه السلام) به‌نحوى عمل كرد كه حساسيت متوكل برانگيخته نشود!11

از وكلاى مورد اطمينان و موثق اين دوره در قم‌، مى‌توان از «احمدبن‌حمزه‌بن يسع‌»نام برد. وى طى نامه‌اى به همراه دو تن ديگر از وكلا، مورد مدح و توثيق قرار گرفت‌.12

در عصر امام عسكرى‌(عليه السلام)، يكى از وكلاى مبرّز و سرشناس آن حضرت‌، يعنى «احمدبن اسحق اشعرى قمى‌» مسئوليت وكالت در امور اوقاف قم را عهده‌دار بود.13 وى پس‌از رحلت امام عسكرى‌(عليه السلام) به بغداد منتقل و در آن‌جا مدتى به عنوان دستيار سفير اوّل وسپس دستيار سفير دوّم‌، به كار مشغول بود؛ و سرانجام هنگام بازگشت به قم در "حُلوان‌"(نزديك سرپُل ذهاب فعلى‌) درگذشت و همان‌جا مدفون شد.14 به همراه وى «محمدبن احمد بن جعفر قمى عطار» وكيل ديگر از منطقه قم نيز در بغداد به عنوان دستيار سفيراوّل و دوّم به خدمت مشغول بود.15

ارتباط بين ناحيه قم و مقرّ رهبرى سازمان وكالت در سامرّا در عصر امام‌عسكري(عليه السلام)، از نقل صدوق درباره ورود هيئتى از قم به هنگام رحلت امام عسكرى‌(عليه السلام)به سامرّا به خوبى قابل تبيين است‌. طبق اين نقل‌، گروهى از قمى‌ها به همراه اموالى و به‌قصد تحويل آنها به امام عسكرى‌(عليه السلام) به سامرّا وارد شدند؛ ولى با شهادت آن جناب‌مواجه گشتند! و لذا پس از طى مراحلى‌، موفق به ديدار حضرت مهدى‌(عليه السلام) و تحويل‌اموال شدند؛ به اين ترتيب كه آنان پس از آن كه به كذب ادعاى جعفر كذّاب پى برده ومأيوسانه‌، قصد بازگشت به قم را داشتند، از طريق پيك ارسالى از سوى ناحيه‌، موفق به‌ديدار با ناحيه مقدسه شدند؛ و در اين ديدار بود كه امام عصر‌(عليه السلام) نصب نماينده‌اى دربغداد را به آنان اعلام فرمود.16 گرچه احتمال حضور برخى از وكلاى قم نيز در اين هيئت‌مى‌رود، ولى اين نكته مورد تصريح قرار نگرفته است‌، و حداقل مى‌توان گفت كه تعدادى‌از قمى‌ها براى برقرارى ارتباط مستقيم با امام‌(عليه السلام) و زيارت آن جناب‌، شخصاً به سامرّاسفر كرده بودند.

در اوايل عصر غيبت صغرى و در دوره سفير اوّل‌، "حسن‌بن‌نضر قمى‌" و "ابا صدام‌"از وكلاى برجسته در قم بودند. اهميت اين دو، به ويژه "حسن بنى نضر"، را مى‌توان باتوجه به جريانى باز شناخت كه طى آن‌، «احمد بن اسحق قمى‌» و جمعى ديگر از وكلاى‌بغداد، سعى كردند ترديد وى را نسبت به سفارت سفير اوّل‌، از بين ببرند! اين امر از آنجهت اهميت دارد كه ترديد وى‌، مى‌توانست آثار نامطلوبى در ناحيه قم برجاى‌بگذارد.17

در دوره سفير اول و دوم‌، از چهره‌هاى برجسته قم‌، "عبداللَّه بن جعفر حميرى‌" بودكه با سفير در تماس مستقيم قرار داشت‌.18 وى به اعتقاد برخى‌، وكيل برجسته قم در اين‌عصر بوده است‌.19

در دوره سفير دوم‌، ارتباط وكلاى قم با وى‌، گاه از طريق بازرگانانى بود كه بين قم وبغداد رفت و آمد داشتند؛ و بعضاً از ماهيت اموالى كه به بغداد حمل مى‌كردند نيز آگاهنبودند! نمونه‌اى را قطب راوندى از «ام كلثوم‌» دختر سفير دوم‌، نقل كرده كه مؤيد اين‌نكته است‌؛ در اين جريان‌، فرستاده‌اى كه اموال را به سفير تحويل داد، از وجود قطعه‌اى‌پارچه در ميان كالاها بى‌خبر بود! و سفير وى را بدين امر آگاهى داد. 20

در عصر سفير سوم و چهارم نيز ارتباط دفتر سازمان وكالت در بغداد با مناطق جبال‌در ايران‌، از جمله قم‌، برقرار بود. محدثان قم در اين عصر، از جايگاه ممتازى برخورداربودند؛ و از اين رو، گاهى براى تصحيح كتب حديثى‌، مورد مراجعه سايران‌، حتى سفيرسوم‌، واقع مى‌شدند. در يك مورد، "حسين بن روح نوبختى‌" كتابى حديثى با عنوان‌"التأديب‌" را به قم فرستاد تا محدثان قم درباره آن نظر دهند!21 از جمله محدثان وفقهاى مبرّز و سرشناس قم كه با سفير سوم و چهارم نيز ارتباط مستقيم داشت‌"على‌بن‌بابويه قمى‌" است‌. وى به احتمال‌، وكالت در قم را نيز عهده‌دار بوده است‌؛ گرچه‌اين امر در منابع كهن مورد تصريح واقع نشده است‌.

بدين ترتيب‌، مى‌بينيم منطقه مهم قم‌، در قرون اوليه از جايگاه علمى و مذهبى والاييبرخوردار بود، و در دوران فعاليت سازمان وكالت‌، در ارتباط مستقيم و مستمرّ با دفترسازمان در مدينه‌، مرو، سامرّا و سپس بغداد قرار داشت‌؛ و روح قوى تشيع حاكم بر اين‌شهر، سبب پرداخت وجوه شرعى بسيار و تخصيص موقوفات فراوان براى ائمه‌معصومين‌: شده بود.

آوه (آبه‌) و ديگر مناطق اطراف قم‌

از جمله مراكز سنتى تشيع در ايران كه جزو قسمت‌هاى اصلى سكونت شيعيان در قرون‌نخستين محسوب مى‌شود، "آوه‌" يا "آبه‌" در حواشى قم است‌. با توجه به وجود جوّشديد گرايش به تشيع در آوه‌، و نزديكى آن به قم‌، طبيعى است كه وكلاى ائمه‌: دراين قسمت نيز فعال بوده باشند؛ و نيز با توجه به اهميت قم‌، و برجستگى وكلاى اين‌ناحيه‌، قاعدتاً منطقه آوه بايستى زير پوشش و در قلمرو فعاليت وكلاى قم بوده باشد. بنابه نقل كلينى‌، در عصر غيبت صغرى‌، يكى از اهالى آبه‌، مالى را براى ناحيه مقدسه برد؛ولى شمشيرى را كه جزو اموال بود، به علت فراموشى‌، در آبه جا گذاشت‌! وقتى اموال رابه ناحيه مقدسه تحويل داد، طى نامه‌اى‌، ضمن اعلام وصول اموال به وى‌، درباره‌شمشير فراموش شده تذكر داده شد!22 با توجه به ظاهر اين نقل‌، بعيد نيست كه فردمذكور از وكلاى منطقه آبه بوده باشد؛ چرا كه تعبير روايت چنين است‌: حَمَل رجل‌ٌ من اهل‌آبه شيئاً يوصله‌، و نسى سيفاً بآبة‌، فانفذ ما كان معه‌، فكتب اليه ما خبر السيف الذى نسيتَه‌؟مردى از اهالى آبه‌، كالاهايى را براى تحويل (به ناحيه مقدسه‌) بدان سو برد، ولى‌شمشيرى را در آبه جاگذاشت‌. از اين‌رو، طى مكتوبى (از سوى ناحيه‌) به وى گفته شد:از آن شمشيرى كه در آبه جا گذاشتى چه خبر؟! تعبير "حمل‌" و "ايصال‌" و كتابت‌حضرت با وى‌، مى‌تواند مشعر بر وكالت او باشد.

در عصر غيبت‌، گاهى برخى از شيعيان آوه‌، شخصاً به مركز رهبرى سازمان وكالت‌مراجعه و ضمن ديدار با سفير، اموال و وجوه شرعى را تحويل مى‌دادند. صدوق به نقل‌از "محمد بن على متيل‌" چنين نقل كرده كه‌: «زنى از اهالى آبه‌، كه همسر محمد بن‌عبديل آبى بود، به همراه سيصد دينار به بغداد آمد و ضمن ديدار با"جعفربن‌محمدبن‌ متيل‌" (دستيار سفير سوم در بغداد) اظهار داشت كه مايل است‌شخصاً آن مال را به سفير تحويل دهد؛ و لذا از وى يك مترجم خواست تا كلام او را برايحسين بن روح ترجمه كند. هنگامى كه آن زن به همراه مترجم و "جعفر بن محمد متيل‌"نزد ابن روح رفت‌، ابن روح با لهجه فصيح آبى (آوجى‌) شروع به تكلم با آن زن نمود! وديگر، نيازى به ترجمه و مترجم نبود! و زن‌، پس از تسليم مال‌، بازگشت‌».23

اين نقل‌ها در مجموع‌، حاكى از حاكميت روح تشيّع در آوه‌، و ارتباط شيعيان آن دياربا سازمان وكالت و وكلاى ائمه‌: است‌. تشيع در آوه‌، آن‌چنان شديد بوده كه موجب‌درگيرى‌هايى با اهالى ساوه كه گرايش‌هاى سنى داشته‌اند، مى‌شده است‌. حموى بااشاره به جنگ دائمى بين آنها، از «ميمندى‌» شعرى نقل مى‌كند كه دلالت بر تشيع اهالى‌آبه دارد.24 قزوينى نيز نوشته است كه «اهل آبة كلهم شيعة‌؛25 تمامى اهالى آبه شيعه‌اند». ومستوفى نيز نوشته است كه اهالى خود ساوه سنى مذهب‌اند، اما تمامى دهات اطراف‌آن‌، شيعه اثنى‌عشرى است مى‌باشند.26

شهر كاشان نيز از شهرهاى سنتى شيعه نشين بوده است‌، قزوينى گويد: "اهلها شيعة‌امامية غالية جدّاً"؛ اهل كاشان شيعه امامى و جدّاً اهل غلو هستند» و سپس به سنت مرسوم‌در اين شهر درباره انتظار حضرت مهدى‌(عليه السلام) اشاره مى‌كند.27 حموى نيز نوشته است‌:"اهلها كلّهم شيعة امامية‌؛28 اهالى كاشان شيعه امامى‌اند." مستوفى نيز نوشته است : «مردم‌(كاشان‌) شيعه مذهب‌اند و اكثرشان‌، حكيم وضع و لطيف طبع‌؛ در آنجا جُهّال و بُطّال‌كمتر باشد» قريه ماهاباد در اطراف كاشان‌، از قراى بزرگ‌، و اهالى آن شيعه امامى‌بوده‌اند.29

بعضى قسمت‌هاى ديگر از منطقه جبال (مناطق مركزى به ويژه قم تا همدان‌) هم‌چون‌فراهان و تفرش نيز شيعه مذهب بوده‌اند. مستوفى‌، اهالى فراهان را شيعه و به غايت‌متعصب دانسته است‌.30 و تفرش نيز قدمت زيادى در تشيع دارد و عمده ساكنان آن راسادات حسينى دانسته‌اند.31

عمده تشيعى كه در مناطق جبال بوده‌، احتمالاً به جهت تأثير پذيرى از تشيع قم بوده‌است‌.32 بدين ترتيب‌، اگر چه در منابع‌، نسبت به وجود وكلاى مستقل در اين نواحى‌تصريحى وجود ندارد، ولى با توجه به جوّ تشيع حاكم بر اين مناطق‌، قطعاً ارتباط باسازمان وكالت داشته‌اند؛ و بعيد نيست وكلاى قم يا همدان‌، واسطه اتصال مردم ايننواحى با سازمان وكالت بوده باشند.

رى‌

شهرستان رى يكى از شهرهاى باستانى ايران است كه در سال 22 هجرى به دست‌مسلمين فتح شد. پس از آن‌، بناى قديمى آن خراب و شهر جديدى از نو ساخته شد.33با اين حال‌، سهم عرب‌ها در اين شهر، نسبت به شهرهاى ديگر بسيار كمتر بوده است‌.اهالى رى در اوايل امر، سنى متعصب بوده‌اند؛ و بعيد نيست وجود خلافت فاسد وناصبى اموى‌، اين اثر را در آن‌جا به جاى نهاده باشد.34 اما اين‌، به معناى فقدان سابقه‌گرايش‌هاى شيعى در اين منطقه نيست‌. از همان ابتداى رشد تشيع در عراق و ايران‌،امامان شيعه‌: اصحاب خاصى از رى داشتند؛ دليل اين امر، لقب "رازى " در پى‌اسامى تعدادى از اصحاب ائمه‌:، از امام باقر(عليه السلام) به بعد مى‌باشد.

قديمى‌ترين سابقه تماس شيعيان رى با سازمان وكالت را شايد بتوان مربوط به عصرامام صادق‌(عليه السلام)، يعنى عصر تأسيس اين سازمان دانست‌. قطب الدين راوندى‌، از «مفضل‌بن عمر»، جريان دو مرد خراسانى از اصحاب امام صادق‌(عليه السلام) را نقل كرده كه مقدارى مال‌را از خراسان به قصد مدينه براى تحويل به امام صادق‌(عليه السلام) حمل مى‌كردند و هموارهمواظب مال بودند؛ در رى‌، يكى از شيعيان‌، با آن دو ملاقات كرد و كيسه‌اى كه حاوى دوهزار درهم بود به آنان داد. دو مرد خراسانى‌، با مواظبت تمام اين اموال را تا نزديكى‌مدينه حمل كردند. در نزديكى مدينه متوجه شدند كه كيسه‌اى كه مرد رازى به آنانتحويل داده مفقود شده است‌! و لذا از اين بابت غمناك شدند. وقتى به محضر حضرتشرفياب شدند، كيسه را نزد حضرت يافتند! و معلوم شد كه حضرت در دل شب بهخاطر نيازى كه به آن مال پيدا كرده بود، شيعه‌اى از جن را مأمور آوردن آن كيسه نموده‌است‌!35

وجود مقبره "حمزة بن موسى بن جعفر‌(عليه السلام)" و حضرت "عبدالعظيم حسنى‌(عليه السلام)" وبرخى ديگر از اولاد ائمه‌: در رى‌، وجود سابقه تشيع در اين شهر را در قرن دوم وسوم اثبات مى‌كند. آمدن حضرت "عبدالعظيم حسنى‌(عليه السلام)" به اين شهر از راه طبرستان واحتمالاً به دستور امام على النقى‌(عليه السلام) براى توسعه فكر شيعه در اين شهر بوده‌؛ و بنابراين‌،مى‌توان گفت وى نيز به نوعى‌، نقش وكالت و نمايندگى از جانب امام‌(عليه السلام) را عهده داربوده است‌.36

شرفياب شدن شيعيانى از رى به حضور امام جواد‌(عليه السلام)، نيز از بزرگ‌ترين قرائن وجودتشيع در رى در اوايل قرن سوم است‌.37 به گفته اسكافى‌، اين شهر پس از يك دوره‌ناصبى بودن‌، تغيير كرده و گرايش شيعى در آن رواج يافته است‌!38 شواهد ديگرى نيز،علاوه بر آنچه ذكر شد، براى وجود تشيع در اين شهر، قبل از اواخر قرن سوم ذكر شده‌است‌.39 اما چنان كه از كلام حموى برمى‌آيد، رواج تشيع در اين ديار، پس از غلبه "احمدبن حسن مادرائى‌" بوده است كه در 275 ق¨ بر رى غلبه يافت و با وجود اهل سنت وجماعت‌، تشيع را در آن‌جا ظاهر گردانيد.40 قبل از او، حكومت علويان در اين منطقه به‌طور منقطع در طول نزديك به سى سال ادامه داشت‌؛41 و اين قطعاً زمينه‌اى براى تشيعفراهم كرده است‌؛ و شايد زمينه‌هاى موجود براى تشيع‌، پيدايش اين حاكميت را سبب‌شده است‌. پس از غلبه وى‌، علماى شهر با تصنيف كتب شيعى‌، به وى تقرب‌مى‌جستند.42 در مناطق اطراف رى‌، نظير قصران‌، نيز گرايش‌هاى شيعى رواج داشته است‌.43

با توجه به نكات ياد شده‌، مى‌توان گفت كه گر چه احتمال حضور وكلا در رى درعصر امام رضا و امام جواد‌(عليهما السلام) در رى‌ـ به خصوص با توجه به وجود ارتباطات بين‌شيعيان رى و امام جواد‌(عليه السلام) ـ وجود دارد، ولى ارتباط اصلى سازمان وكالت با رى‌، مربوطبه اواسط نيمه دوم قرن سوم هجرى‌، يعنى دوره غيبت صغرى بوده است‌. در اين عصر،يكى از وكلاى برجسته و مبرّز امام حسن عسكري(عليه السلام)، يعنى "رازى " در منطقه رى بهفعاليت مشغول بود. از نامه امام حسن عسكري(عليه السلام) به "اسحق بن اسمعيل نيشابورى‌"چنين بر مى‌آيد كه در عصر امام يازدهم(عليه السلام)، "رازى " به عنوان وكيل ارشد ناحيه رى‌، وواسطه و رابط بين وكلاى خراسان و "عثمان بن سعيد عَمْرى " در سامرا، فعاليت مى‌كردهاست‌. در اين نامه‌، امام‌(عليه السلام) به همه شيعيان ناحيه نيشابور، بيهق و مناطق اطراف امرمى‌كند كه حقوق شرعى را به "ابراهيم بن عبده‌" وكيل بيهق و نواحى اطراف بپردازند؛ واو نيز اموال را به "رازى " و يا هر كسى كه او معيّن كند، تحويل دهد. "رازى‌" نيز به نوبه‌خود، اموال را به "عمرى " تحويل مى‌دهد. و ساير وكلاى بلاد نيز مأمورند كه در ارتباط‌با "عمرى‌" باشند.44 از اين نقل‌، جايگاه والاى «رازى‌» نزد امام حسن عسكري(عليه السلام) ووكلاى آن جناب‌، و همين طور اهميت منطقه رى در ميان مناطق زير پوشش سازمانوكالت‌، به خوبى قابل تبيين است‌. البته در ميان وكلا، دو تن به نام‌هاى "احمد بن اسحق‌"و "محمد بن جعفر اسدى‌"، ملقب به لقب "رازى‌" هستند كه اوّلى جزو اصحاب امام هادي(عليه السلام)، و دومى از وكلاى مبرّز عصر غيبت صغرى بوده است‌؛ ولى با توجه به اين كه‌"محمد بن جعفر اسدى " در 312 ق رحلت نموده‌، لذا بعيد است در عصر امام حسنعسكري(عليه السلام) نيز وكيل بوده باشد؛ علاوه بر اين‌، شيخ طوسى نيز نام وى را جزو غيرراويان از ائمه‌: آورده است‌. همچنين با توجه به اين كه بعضى از رجاليان‌، اطلاق لقب‌"رازى " را منصرف به "احمد بن اسحق " مى‌دانند، لذا بعيد نيست مراد امام عسكرى‌(عليه السلام)در اين نامه‌، "احمد بن اسحق رازى‌" باشد نه "محمد بن جعفر اسدى رازى‌".45

از اين نامه چنين استفاده مى‌شود كه "عثمان بن سعيد عمرى " بعد از امام‌عسكري(عليه السلام)، در رأس هرم سازمان وكالت قرار داشته است‌. آن چه موجب شد امام‌عسكري(عليه السلام) به سمت متمركز كردن فعاليت وكلاى مناطق شرقى ايران در ناحيه رى‌حركت كند، عواملى نظير قيام دولت زيديه در طبرستان در سال 250 ق‌، و فعاليت‌هاى‌نظامى مستمرّ خوارج در سيستان بود كه موجب ايجاد مشكلات زيادى براى اماميه شده‌بود. از اين رو، امام‌(عليه السلام) خود مستقيماً فعاليت‌هاى نواحى را زير نظر قرار داد؛ و طبق اينفرمان‌، فعاليت‌هاى وكلاى بيهق و نيشابور، به فعاليت‌هاى وكلاى رى پيوند خورد، به‌نحوى كه دو شهر مزبور مى‌بايست دستورات را تنها از وكيل رى دريافت مى‌كردند ووكيل رى نيز از "عثمان بن سعيد" در سامرّا.

پس از شهادت امام حسن عسكري(عليه السلام)، نخستين سفير عصر غيبت (عثمان بن سعيدعمرى‌) كه از قبل در رأس جريان فعاليت‌هاى مخفى سازمان وكالت قرار داشت‌، رهبرى‌سازمان را به دست گرفت و فعاليت‌هاى نواحى شرقى ايران را از طريق «رازى‌»، وكيلخود در رى‌، مستقيماً هدايت مى‌كرد؛ و "رازى " نيز به نوبه خود، فعاليت‌هاى كارگزاران‌را در بيهق‌، نيشابور و شايد همدان‌، زير نظر داشت‌. به دليل برخى شواهد، مى‌توان اين‌احتمال را تقويت كرد كه ارتباط قوى بين وكلاى رى و همدان وجود داشته است و درمراتب تشكيلاتى‌، وكيل همدان زير نظر "رازى‌" به انجام وظيفه مشغول بوده است‌.كلينى نقل مى‌كند كه «محمد بن هارون بن عمران همدانى‌»، برادر وكيل همدان‌،مغازه‌هاى خود را وقف امام دوازدهم(عليه السلام) نمود، و مى‌خواست آنها را به وكيل حضرت‌،كه هويتش براى وى مجهول بود، بسپارد. پس از آن‌، "محمد بن جعفر اسدى رازى "،وكيل رى‌، دستورى دريافت كرد كه اين مغازه‌ها را به عنوان وكيل كل ايران‌، به صورت‌وقف در اختيار بگيرد.46 اين نقل مى‌تواند مؤيد وجود رابطه قوى بين رى و همدانباشد. گر چه بيان روشنى از ارتباطات "رازى " و وكلاى همدان وجود ندارد، ولى شواهدبسيارى دال‌ّ بر نظارت "رازى " بر فعاليت‌هاى همه وكلاى ايران در دست است‌.47

فعاليت "ابوالحسين‌، محمد بن جعفر اسدى‌" به عنوان مهم‌ترين و سرشناس‌ترين‌وكيل ايران‌، هم‌چنان در دوره سفير دوم و سوم در منطقه رى ادامه داشت‌. در عصر سفيردوم كه بيشترين توقيعات از سوى ناحيه مقدسه در اين عصر صادر شد، "اسدى‌" يكى ازمهم‌ترين وسايط اخراج و ايصال توقيعات بود. شيخ طوسى در رجالش‌، درباره وى تعبير"احد الابواب " را آورده‌،48 كه خود اين تعبير، مشعر به واسطه بودن فرد در رساندن‌نامه‌ها و توقيعات امام‌(عليه السلام) بر شيعيان است‌. شيخ در كتاب غيبت خود نيز از وى با اين‌عبارت ياد كرده است‌: «و كان فى زمان السفراء المحمودين اقوام‌ٌ ثقات‌ٌ ترِدُ عليهم التوقيعات‌من قبل المنصوبين للسفارة من الاصل‌، منهم ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى‌...؛49 و در زمان‌سفيران ستوده‌خو، گروه مورد اعتمادى بودند كه از سوى سفيران مرتبط و منصوب ازجانب اصل (ناحيه مقدسه‌)، براى آنان‌، توقيعاتى وارد مى‌شد، كه از جمله ايشان‌ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى و... است‌.

طبق نقل صدوق‌، در عصر سفير دوم‌، پس از وفات "حاجز بن يزيد" شيعيان و وكلاى‌نواحى شرقى كه با رى در تماس بودند، مأمور شدند كه با "اسدى رازى " در رى ارتباط‌برقرار سازند. بنابراين نقل‌، فردى از مرو، دويست دينار از طربق "حاجز" در بغداد، به‌سوى ناحيه مقدسه ارسال داشت‌، ولى توقيعى از سوى ناحيه مبنى بر وصول مال و بيان‌كل آن (هزار دينار) صادر، و به فرد مزبور دستور داده شد كه از آن پس‌، با "رازى‌" مرتبط‌شود؛ و پس از چندى‌، خبر وفات "حاجز" به گوش او رسيد!50

«محمد بن جعفر اسدى رازى‌» تا سال 312 ق وكالت ناحيه رى و نظارت بر كاروكلاى ايران‌، به ويژه وكلاى نواحى شرقى و خراسان را عهده دار بود. پس از وفات او دراين سال‌، روش ارتباط بين وكلا و "ابن روح‌"، سفير سوم‌، از مكاتبات غير مستقيم ازطريق "رازى " به تماس مستقيم "ابن روح " و وكلا تغيير يافت‌. شيخ صدوق چند شاهدتاريخى را در تأييد اين نكته ارائه داده است‌.51 اين كه پس از "رازى " چه كسى وكالت رى‌را عهده‌دار بوده‌، معلوم نيست‌.

از ديگر وكلاى منطقه رى در عصر غيبت صغرى‌، مى‌توان از "ابوعلى محمد بن‌احمد بن حمّاد مروزى محمودى‌" نام برد. وى از اصحاب امام جواد‌(عليه السلام) و امامَين‌عسكريَيْن‌: و در عصر امام عسكرى‌(عليه السلام) وكيل آن جناب بود؛ چنان كه از نامه امام‌عسكري(عليه السلام) به "اسحق بن اسمعيل نيشابورى " استفاده مى‌شود؛ چرا كه در آن‌، وى‌مأمور شده نامه را براى تعدادى از وكلاى حضرت قرائت كند كه در بين آنها "محمودى‌"نيز نام برده شده است‌.52

بنا به قول راوندى‌، وى از سوى ناحيه مقدسه‌، به همراه "جعفر بن عبدالغفار" به‌وكالت "دينور" منصوب شد؛ ولى قبل از خروج به سمت دينور، سفير حضرت‌حجت(عليه السلام)53 به وى گفت‌: "وقتى وارد رى شدى چنين و چنان عمل كن‌! و پس از گذشت‌يك ماه از هنگامى كه وارد دينور مى‌شوند، دستور ناحيه مقدسه مبنى بر وكالت رى بهوى ارسال مى‌شود! و در اين هنگام‌، متوجه معناى سخن سفير مى‌شود و به سوى ريحركت مى‌كند.54

يكى ديگر از وكلاى منطقه رى‌، "بسّامى‌" است‌. طبق نقل صدوق‌، "اسدى‌" و"بسّامى‌" جزو كسانى هستند كه از ميان وكلاى رى‌، موفق به رؤيت حضرت مهدى‌(عليه السلام) ووقوف بر معجزات آن حضرت شده‌اند؛ و از ميان غير وكلا، "قاسم بن موسى‌"، پسرش‌"ابو محمد هارون‌"، "صاحب الحصاة‌"، على بن محمد، "محمد بن محمد كلينى‌" و "ابوجعفر رفّاء" به اين فيض نايل گشته‌اند.55

قزوين‌

قزوين از جمله نواحى منطقه جبال و داراى سابقه تشيع است‌؛ گر چه ساكنان آن‌، شيعيمحض نبوده‌اند. از جمله مؤيدات سكونت شيعيان در قزوين‌، وجود لقب "قزوينى "براى تعدادى از اصحاب ائمه‌: است‌؛ هم‌چون‌: "ابو عبداللَّه قزوينى " از اصحاب امام‌باقر(عليه السلام)، "ابوغانم خادم‌" خادم امام حسن عسكري(عليه السلام)، "ابو محمد قزوينى‌" از اصحاب‌على بن موسى الرضا(عليه السلام)، "احمد بن حارث قزوينى‌"، از كسانى كه امام عسكرى‌(عليه السلام) رازيارت كرده است‌، "احمد بن حاتم بن ماهويه قزوينى‌" از اصحاب امام رضا‌(عليه السلام)،برادرش "فارس بن حاتم‌" از اصحاب امام‌ هادي(عليه السلام) و تعداد بسيار ديگر.56 صدوق نيزدر ميان اسامى كسانى از غير وكلا كه موفق به رؤيت حضرت مهدى‌(عليه السلام) و وقوف برمعجزات آن جناب شده‌اند، از قزوين نام دو نفر يعنى "مرداس " و "على بن احمد" را ذكركرده است‌.57

با توجه به وجود سابقه تشيع دراين منطقه‌، سازمان وكالت نيز در ارتباط با آن قرارداشته است‌؛ گر چه در منابع‌، سخن زيادى در اين باره به چشم نمى‌خورد؛ و لذا بعيدنيست شيعيان منطقه قزوين با وكلاى ديگر مناطق جبال هم‌چون همدان و قم مرتبط بودهباشند. ولى با توجه به برخى شواهد، وجود ارتباط بين آنان و كارگزاران سازمان وكالت‌در عصر عسكريين(عليهما السلام) و عصر غيبت قطعى است‌.

يكى از وكلاى معروف امام‌ هادي(عليه السلام)، "فارس بن حاتم قزوينى " است‌. وى ازدستياران و وكلاى آن حضرت در سامرّا و واسطه بين شيعيان مناطق جبال و آن حضرتبوده است‌،58 ولى با توجه به قزوينى بودنش‌، احتمال وكالت وى در ناحيه قزوين‌، پيش ازانتقال به سامرّا منتفى نيست‌. به هر حال‌، در اين كه وى در سامرا محل رجوع شيعيان ووكلاى قزوين و مناطق جبال براى تحويل اموال شرعى بوده است‌، ترديدى نيست‌. در آن‌زمان‌، وكلاى مناطق مختلف‌، يا از طريق وى و يا "على بن جعفر همانى‌"، وكيل برجسته‌ديگر امام‌ هادي(عليه السلام) در سامرا، وجوه شرعى و هدايا و نامه‌هاى خود را به محضر امام‌(عليه السلام)ارسال مى‌داشتند؛ ولى "فارس بن حاتم " رفته رفته راه انحراف را در پيش گرفت‌، و با"على بن جعفر" به نزاع و تخاصم برخاست‌، و موجب دلسردى و تنش در جامعه شيعه‌شد! امام‌ هادي(عليه السلام) در اين مسأله‌، جانب "على بن جعفر همانى‌" را گرفته و از وكلاى خوددر مناطق مختلف خواستند كه براى ارتباط خود با ايشان‌، و ارسال وجوه شرعى‌، ازطريق "فارس بن حاتم‌" استفاده نكنند؛ ولى در همان دستور عمل‌، با روشن بينى آشكار،به وكلاى خود مقرّر كردند كه اين دستور ايشان را محرمانه نگاه داشته و از تحريك‌"فارس‌" خوددارى كنند.59 راز اين دستور امام بود آن بود كه "فارس‌" مردى متنفّذ و تا آن‌زمان طريق ارتباطي‌ِ اصلى ميان امام و شيعيان مناطق جبال (بخش مركزى و غربى ايران‌)بود كه وجوه شرعى را معمولاً از راه او براى امام‌(عليه السلام) مى‌فرستادند.

در همين زمان‌، يكى از وكلاى قزوين به نام " على بن عمرو عطار " به همراه اموالى‌،از قزوين وارد سامرّا شد. از آن جا كه وى معمولاً اموال را به "فارس " تحويل مى‌داد، لذا"عثمان بن سعيد عمرى‌" كه مسئوليت امور سازمان را به عهده داشت‌، "على بن‌عبدالغفار " را مأمور كرد تا فردى مورد اطمينان را نزد "على بن عمرو" بفرستد و او را ازوضعيت "فارس‌" و خروج لعن او از سوى امام‌ هادي(عليه السلام) بياگاهند. وى نيز به همراه "ابايعقوب‌، يوسف‌، بن سخت‌"، با "على بن عمرو" ارتباط برقرار كرده و پيام "عمرى " را به‌وى رسانيد؛ و سرانجام‌، اموال ارسالى از قزوين‌، به "عمرى‌" تحويل داده شد.60

ديگر وكيل منطقه‌ى قزوين‌، كه به نقل مؤلف "ضيافة الاخوان "، باب حضرت‌حجت(عليه السلام) در قزوين نيز بوده و توقيعاتى به واسطه‌ى او، به دست شيعيان رسيده‌، "ابوجعفر عبداللَّه ابى غانم قزوينى‌" بوده است‌.61 درباره وكلاى قزوين‌، بيش از اين‌، سخنيدر منابع يافت نشد.

همدان‌

همدان نيز از جمله مناطق جبال است كه بخشى از مردم آن شيعى مذهب بوده‌اند.62 درميان اصحاب ائمه‌:، تعدادى ملقب به "همدانى‌" يافت مى‌شود.63 كه تا آن جا كه‌شواهد تاريخى اجازه مى‌دهند، مى‌توان مدعى شد سازمان وكالت از عصر امام جواد‌(عليه السلام)در همدان حضور فعال داشته است‌. يكى از وكلاى مبرّز ناحيه همدان‌، "ابراهيم بن‌محمد همدانى " است‌. وى به تصريح شيخ طوسى‌، از اصحاب امام رضا‌(عليه السلام) و ائمه‌بعدى بوده است‌.64 وكالت وى‌، بلكه سر وكيل بودن او جاى ترديد ندارد.65 بنا به‌بعضى شواهد، وى در برهه‌اى‌، نظارت‌، بر منطقه قم و حومه آن را نيز عهده دار بوده‌است‌؛ چنان كه در نقل سابق‌، از ابن شهر آشوب درباره "يحيى بن ابى عمران‌" آمده كه‌"ابراهيم بن محمد همدانى‌" از جانب امام جواد‌(عليه السلام) مأمور شد كه پس از وفات "يحيى بن‌ابى عمران‌"، مسئوليت‌هاى وى را بر عهده بگيرد؛ و مى‌دانيم كه يحيى از وكلاى قم بود ودر شورشى كه بر ضدّ مأمون در اين شهر به راه افتاد، به شهادت رسيد.66 بنابراين‌،شروع وكالت "ابراهيم‌" بايستى مربوط به عصر امام جواد‌(عليه السلام) بوده باشد.67 بنا به تصريحنجاشى‌، فرزندان و نواده‌هاى وى‌، يكى پس از ديگرى‌، وكالت ناحيه مقدسه را عهده‌داربودند؛ يعنى‌: فرزند وى (على‌)، و نواده‌اش (محمد)، فرزند نواده‌اش (قاسم بن محمد بن‌على بن ابراهيم بن محمد همدانى‌)68؛ و به نظر مى‌رسد خود وى نيز عصر غيبتصغرى را درك كرده باشد.69

به گفته نجاشى‌، هم‌زمان با "قاسم بن محمد بن على بن ابراهيم همدانى " دو تن ديگربه نام‌هاى "ابوعلى بسطام بن على‌" و "عزيز بن زهير" كه از "بنى كشمرد" بود، در يك‌منطقه در همدان به وكالت مشغول بودند؛ و هر سه نفر تحت اشراف و نظارت يك سروكيل به نام "ابو محمد حسن بن هارون بن عمران همدانى " فعاليت مى‌كردند؛ و قبل ازوى نيز، تحت نظارت پدرش "ابو عبداللَّه هارون‌" بوده و موظف بودند طبق دستور آنان‌عمل كنند.70 اين نص‌، علاوه به آن كه وكالت اين هشت نفر را در همدان تبيين مى‌كند،وجود مراتب و درجه‌بندى بين وكلا نيز از آن به خوبى قابل استفاده است‌؛ و اين خود،نشان‌گر وجود نظم دقيق و انسجام و هماهنگى در سازمان وكالت‌، حتى در ناحيه‌اى دوراز مركز (سامرا) هم‌چون همدان است‌.

از ديگر وكلاى منطقه همدان‌، " محمد بن صالح بن محمد همدانى " است‌. آن سان‌كه از نقل كلينى برمى‌آيد، وى و پدرش‌، هر دو، وكيل ناحيه بوده‌اند، اما تصريحى به‌منطقه وكالتشان نشده است‌؛ هر چند از ذكر لقب "همدانى " براى آنها مى‌توان حدسقوى زد كه در همدان مشغول فعاليت بوده‌اند. البته "محمد بن صالح‌" طبق جريانى كه‌كلينى نقل كرده‌، در بغداد فعاليت‌هايى را در جهت استيفاى اموال ناحيه مقدسه ازبدهكاران انجام داده است‌.71

بنا به نقل صدوق‌، وى جزو وكلاى ناحيه در همدان بوده و از كسانى است كه موفق به‌رؤيت حضرت حجت(عليه السلام) و وقوف به معجزات آن حضرت شدند. در اين زمينه صدوق‌،از غير وكلا نيز به نام سه نفر اشاره كرده است‌.72

همان گونه كه قبلاً ذكر شد "محمد بن جعفر اسدى رازى‌"، وكيل ارشد منطقه رى‌، ازسوى سفراى ناحيه مقدسه‌، مأمور نظارت بر كار وكلاى ايران‌، به خصوص وكلاى مناطقشرقى‌، بوده است و گذشت كه احتمالاً وى به كار وكلاى همدان نيز نظارت داشته‌باشد.73

قطب راوندى روايتى را درباره مردى از اسدآباد آورده كه به سامرا سفر كرده و سى‌دينار با يك انگشترى (كه در يك پارچه پيچيده شده بود، و يكى از آن دينارها نيز دينارشامى بود) به همراه داشته است‌؛ و پس از خبر دادن خادم ناحيه مقدسه از مشخصات‌مال و رنگ پارچه‌، آنها را به وى تحويل مى‌دهد، و انگشترى كه در بين اموال بود و وى‌علاقه‌مند به آن بوده‌، به وى بازگردانده مى‌شود.74 گر چه امكان دارد اين مرد از وكلاى‌ناحيه همدان باشد، ولى در صورت عدم وكالت وى نيز اين نقل دلالت بر وجود ارتباط‌مستقيم بين شيعيان منطقه همدان و دفتر سازمان وكالت در سامرا دارد. البته خود"اسدآباد" به گفته "عبدالجليل رازى‌" در قرن پنجم‌، منطقه‌اى سنّى‌نشين بوده‌،75 ولى‌احتمالاً در قرن سوم و چهارم‌، شيعيان در اين منطقه ساكن بوده‌اند.

دينور و قرميسين‌

دينور از مناطق غربى ايران بوده و در نزديكى كرمانشاه فعلى قرار داشته است‌. به گفته‌حموى‌، فاصله آن تا همدان حدود بيست و چند فرسخ بوده و جزو مناطق جبال‌محسوب مى‌شده است‌.76 گرچه برخى معتقدند نواحى غربى ايران كمتر محل سكناى‌شيعيان بوده‌،77 ولى با توجه به قرائن موجود، به خصوص در مورد دينور و قرميسين‌،مى‌توان به طور قطع وجود مناطق شيعه‌نشينى در غرب ايران‌، و بالتَبع ارتباط آنها باسازمان وكالت را مدعى گرديد. از مؤيدات شيعه‌نشين بودن منطقه دينور آن است كه‌صدوق در ميان اسامى كسانى كه موفق به رؤيت حضرت مهدى‌(عليه السلام) و وقوف برمعجزاتش شده‌اند، نام سه نفر از اهالى دينور را مى‌برد كه عبارتند از: "حسن بن هارون‌"،"احمد بن اُخَيَّه‌" و "ابوالحسن‌".78 ارتباط مردم منطقه دينور با سازمان وكالت را از نقل‌"ابوالعباس احمد بن محمد دينورى‌"، (معروف به "آستونه‌" يا "آستاره‌") مى‌تواناستنباط كرد. وى يكى دو سال پس از رحلت امام عسكرى‌(عليه السلام)، به قصد انجام سفر حج ازاردبيل حركت كرده و وارد دينور شد، و با استقبال و خوشحالى مردم اين منطقه مواجه‌گرديد؛ چرا كه پس از شهادت امام عسكرى‌(عليه السلام)، شيعيان بعضى مناطق دور دست درجوّى از حيرت و سردرگمى فرو رفته بودند و باب حضرت حجت(عليه السلام) را نيزنمى‌شناختند. از اين رو، از "احمد بن محمد" درخواست كردند كه شانزده هزار دينار ازوجوه شرعى را كه در نزدشان جمع شده بود، تحويل گرفته و به باب امام‌(عليه السلام) تحويلدهد. وى با اصرار مردم‌، آن اموال را كه در كيسه‌هاى مخصوصى با اسامى صاحبانش‌قرار داشته‌، تحويل گرفته و به سمت بغداد حركت مى‌كند. در سر راه‌، وارد قرميسين‌مى‌شود و ضمن ملاقات با "احمد بن‌حسن مادرايى‌"، وى نيز هزار دينار به همراه اموالى‌ديگر به وى تحويل مى‌دهد تا به باب حضرت حجت(عليه السلام) تحويل دهد. پس از ورود به‌بغداد، مواجه با ادعاى كذب بابيّت توسط دو نفر به نام‌هاى "اسحاق احمر" و "باقطانى‌"مى‌شود؛ ولى پس از فحص و بررسى‌، درمى‌يابد كه باب حضرت حجت(عليه السلام) "محمد بنعثمان بن سعيد" است‌؛ و پس از ملاقات‌، وى را (به خلاف آن دو نفر) انسانى متواضع ،با زندگى‌اى ساده و بى تحمّل مى‌يابد. از اين‌رو، مسأله اموال را با وى در ميان مى‌گذارد،و به ارشاد وى به سرمن‌رأى رفته و در آنجا نامه حضرت حجت(عليه السلام) را دريافت مى‌كند كه‌در آن‌، توضيحات كافى نسبت به مشخصات اموال داده شده بود! و ضمناً به وى امر شده‌بود كه اموال را در بغداد به "عَمْرى‌" تحويل دهد. لذا وى به بغداد باز مى‌گردد و پس ازتحويل اموال‌، به دينور بازگشته و بشارت اين واقعه را به مردم دينور مى‌رساند.79

اين نقل حاكى از وجود جوّ قوى تشيع در دينور و قرميسين‌، و هم‌چنين وجود سابقه‌ارتباط بين مردم اين مناطق با سازمان وكالت‌، و همين‌طور تقويت كننده احتمال وكالت‌"احمد بن محمد دينورى‌" در دينور يا اردبيل‌، و وكالت "احمد بن حسن مادرايى‌" در"قرميسين‌" است‌. اين كه مردم دينور حدود شانزده هزار دينار از وجوه شرعى را جمع‌كرده و منتظر كسى بودند كه آنها را به امام‌(عليه السلام) برساند، حاكى از آشنايى آنان با روند كاردر سازمان وكالت است‌؛ و اين كه به محض برخورد با "احمد بن محمد دينورى‌" بامسرّت تمام‌، او را صالح براى اين كار مى‌يابند، مؤيد احتمال وكالت اوست‌؛ و اين كه درقرميسين "احمد بن حسن مادرايى‌" نيز هزار دينار به همراه اموالى ديگر به وى تحويلمى‌دهد، احتمال وكالت "احمد بن حسن‌" را تقويت مى‌كند؛80 چرا كه بعيد است ايناموال‌، وجوه شرعي‌ِ شخصي‌ِ وى بوده باشد؛ و لذا مى‌توان احتمال داد كه وى وكيل مقيم‌در قرميسين بوده و "احمد بن محمد" را كه واسطه‌اى مطمئن مى‌دانسته‌، براى ايصال‌اموال به دست باب امام‌(عليه السلام) در نظر گرفته است‌.

شاهد ديگر بر وجود تشيع در دينور، و رابطه اين ديار با دفتر سازمان وكالت‌، جريانى‌است كه راوندى نقل كرده است‌. وى از "احمد بن ابى روح‌" نقل كرده كه زنى از اهالى‌دينور، به خاطر تديّن و ورعى كه در "ابن ابى روح‌" سراغ داشته‌، كيسه دِرْهَم مُهر شده‌اى‌را به وى مى‌سپارد و شرط مى‌كند كه آن را نگشايد و به كسى تحويل دهد كه از كم‌ّ و كيف‌اموال داخل كيسه خبر دهد! و به همراه آن كيسه‌، گوشواره‌اى نيز ضميمه مى‌كند كه ده‌دينار قيمت داشته و سه دانه لؤلؤ كه آنها نيز ده دينار ارزش داشته‌اند، روى آن بوده‌؛ وضمناً سؤالى نيز طرح مى‌كند كه وى از صاحب الزمان(عليه السلام) پاسخش را طلب كند؛ و سؤال‌آن بود كه حضرت‌، قرض دهنده‌ى ده دينارى را كه مادرش در عروسي‌ِ وى آن را قرض‌كرده و وى او را نمى‌شناسد معرفى كند! "ابن ابى روح‌" در بغداد، نزد "حاجز بن يزيد"مى‌رود؛ ولى وى نامه حضرت حجت(عليه السلام) را نشان مى‌دهد كه در آن‌، از "حاجز" خواسته‌شده بود كه "ابن ابى روح‌" را به سامرّا بفرستد و چيزى از وى نپذيرد! بدين ترتيب‌، "ابن‌ابى روح‌" به سامرّا مى‌رود و در خانه امام عسكرى‌(عليه السلام)، خادم حضرت حجت(عليه السلام) نامه‌اياز جانب حضرت به وى تحويل مى‌دهد كه در آن‌، تمامى مشخصات اموال و آنچه آن زن‌گفته بود، و حتى نام آن زن نيز ذكر شده بود! و ضمناً درباره سؤال آن زن‌، پاسخ جالبى‌مرقوم شده بود! سپس‌، "ابن ابى روح‌" به امر حضرت به بغداد باز مى‌گردد و اموال را (به‌جز گوشواره كه در سامرّا تحويل خادمه امام عصر‌(عليه السلام) داده بود) به "حاجز" تحويل‌مى‌دهد و به دينور بازمى‌گردد.81 اين جريان نيز علاوه بر تبيين نحوه ارتباط مردم دينور بادفتر سازمان وكالت‌، بر بصيرت و بينش اهالى اين ناحيه درباره امامت‌، و هم‌چنين ميزان‌پاى‌بندى مردم اين منطقه به مسايل مالى و پرداخت حقوق الهى و حقوق الناس دلالتدارد.

از صريح‌ترين شواهد تاريخى و روايى كه فعاليت سازمان وكالت در دينور را تبيين‌مى‌كند، جريان "محمودى‌"، وكيل امام عسكرى‌(عليه السلام) و وكيل ناحيه مقدسه است‌. بنا به‌نقل گذشته از راوندى‌، وى به همراه "جعفربن عبدالغفار"، از سوى ناحيه مقدسه به‌وكالت دينور منصوب مى‌شود؛ ولى سفير حضرت به او مى‌گويد: وقتى وارد رى شدى‌،طبق اين دستورات عمل كن‌! و لذا جاى سؤال براى وى مفتوح مى‌ماند كه اگر من وكيل‌دينورم چرا دستورِ كارهاى مربوط به رى به من ابلاغ مى‌شود! ولى يك ماه پس از ورودبه دينور، بخشنامه وكالت رى براى وى ارسال مى‌شود؛ از اين‌رو، سرّ سخنان سفير براى‌او آشكار مى‌شود و او عازم رى مى‌گردد؛ و "جعفر بن عبدالغفار" در دينور مى‌ماند.82اين نقل‌، صراحت در فعاليت كارگزاران سازمان وكالت در دينور در عصر غيبت‌، از طريق‌تعيين و اعزام وكيل به اين منطقه‌، و برقرارى ارتباط مستمر با شيعيان اين نواحى دارد.

آذربايجان‌

وجود شواهدى‌، به فعاليت سازمان وكالت را در آذربايجان انكارناپذير مى‌كند؛ گرچهاطلاعات زيادى در اين باره به دست ما نرسيده است‌. على‌رغم وجود مذاهب غيرشيعى‌در اين منطقه‌، داراى مناطق شيعه‌نشين نيز بوده است‌. "قاسم‌بن‌علاء"، از وكلاى معروفمنطقه "ارّان‌" در آذربايجان بوده‌83 كه مدت مديدى در خدمت سازمان وكالت قرارداشته است‌. بنابه روايت "محمدبن‌احمد صفوانى‌"، وى امام رضا‌(عليه السلام) را نيز درك كرده ولباسى از حضرت دريافت داشته بود؛ لذا احتمال وكالت وى براى ائمه پيش از عصرغيبت‌، قويّاً وجود دارد. وكالت او براى ناحيه مقدسه قطعى است‌، و امام دوازدهم(عليه السلام)توسط سفير خود با وى در ارتباط مستمر بود. گرچه صفوانى از حلقه اتصال بين وكيل‌آذربايجان و مركز سازمان سخنى به ميان نمى‌آورَد،ولى در عين حال‌، صراحتاً اظهارمى‌كند كه "قاسم‌بن علاء" با سفير حضرت در عراق‌، از طريق پيام‌آورى در تماس مستقيم‌بوده است‌، بدون آن كه نامى از وى به ميان آورد.

روايت شيخ طوسى‌، حاكى از ارتباط وى با سفير دوم و سوم است‌؛ بنابراين‌، دوران‌وكالت وى تا عصر سفير سوم نيز امتداد داشته است‌. اين روايت‌، همچنين حاكى از آن‌است كه وى واسطه صدور و ايصال توقيعات حضرت مهدى‌(عليه السلام) در عصر غيبت درمنطقه آذربايجان بوده است‌؛ بنابراين‌، مى‌بايست وى جزو باب‌ها و وكلاى خاص اين‌عصر به حساب آيد. كاتب وى‌، شخصى به نام "ابوعبداللَّه بن‌ابى سلمه‌" بوده‌؛ و دو نفر ازدستياران وى عبارت بودند از: "ابوحامد عمران بن مفلس‌"، و "ابوعلى بن جحدر". امرارمعاش وى از طريق زمين زراعى موسوم به "فرجيذه‌" بود كه نيمى از آن متعلق به ناحيه‌مقدسه بود. وى در عين حال‌، متولى موقوفاتى بود كه در اين منطقه‌، براى ناحيه مقدسهو ائمه معصومين‌: وقف شده بود.

«قاسم بن علاء» مدت 117 سال عمر كرد! 80 سال آن با سلامت چشم و بينايى وبقيه عمر را در نابينايى سپرى نمود. در روزهاى آخر عمر به بركت امام دوازدهم(عليه السلام) وبراى اظهار معجزه‌اى از معاجز حضرت‌، چشم وى بهبود يافت و با سلامت بينايى از دنيارحلت نمود! پس از وى‌، فرزندش «حسن‌» عهده‌دار مقام وكالت در ناحيه آذربايجان وارّان شد؛ چرا كه مدتى پس از رحلت "قاسم بن علاء" نامه تعزيت از جانب ناحيه مقدسه‌خطاب به فرزندش "حسن‌"، صادر شد كه در آن آمده بود: "«الهمك اللَّه طاعته‌، و جنبك‌معصيته‌... قد جعلنا اباك اماماً لك و فعاله لك مثالاً».84

منطقه اردبيل نيز به احتمال‌، از مناطق تحت پوشش سازمان وكالت بوده است‌. درنقل مربوط به "احمد دنيورى‌"85 كه در بخش مربوط به دينور و قرميسين بدان اشاره‌شد، آمد كه وى ابتدا در اردبيل بود و از آن جا به سمت مكه براى انجام حج سفر نمود، واز قراين موجود در آن نقل‌، وكالت وى را استظهار نموديم‌. بنابراين‌، مى‌توان چنين‌استنتاج نمود كه منطقه اردبيل نيز در ارتباط با سازمان وكالت قرار داشته است‌. ولى باتوجه به محدوديت حضور شيعه در آذربايجان‌، نبايد قلمرو فعاليت سازمان در اين‌مناطق وسيع بوده باشد.

اهواز

منطقه اهواز، از جمله مناطق جنوبى ايران است كه جمعيتى در خور توجه‌، شيعه داشته‌است‌. مقدسى‌، نيمى از مردم اهواز را شيعى دانسته است‌؛86 گرچه گزارش وى مربوط‌به قرن چهارم است‌، ولى طبيعى است كه اين نسبت مى‌تواند حدود حضور تشيع در اين‌منطقه در قرن سوم را نيز مشخص كند.

"عبدالله بن جندب‌"، از جمله صحابه برجسته امام صادق‌(عليه السلام)، امام كاظم‌(عليه السلام) و امام‌رضا(عليه السلام) است‌؛87 و به تصريح شيخ طوسى‌، وكيل امام هفتم(عليه السلام) و امام هشتم(عليه السلام) بوده‌است‌.88 با توجه به روايت "ابن شعبه‌" در "تحف‌العقول‌"، وى امام صادق‌(عليه السلام) را نيز درك‌كرده و وصايايى را از آن حضرت نقل كرده است كه ابن‌شعبه آنها را به تفصيل آورده‌است‌.89 با استفاده از بعضى قسمتهاى اين وصايا، مى‌توان چنين حدس زد كه وى‌احتمالاً وكالت امام صادق‌(عليه السلام) را نيز عهده‌دار بوده است‌.

در مورد اين كه وى در كجا به انجام وظيفه وكالت پرداخته است‌، تصريحى در منابع‌وجود ندارند. اما با توجه به اين نقل‌كشى درباره "على بن مهزيار" كه وى پس ازدرگذشت "عبداللَّه بن جندب‌" به جاى وى منصوب شد،90 و با توجه به نقل ديگرش‌، كه"على‌بن مهزيار" پس از تشيع‌، ساكن اهواز شد و در آن‌جا اقامت گزيد،91 مى‌توان چنين‌استنتاج كرد كه "عبداللَّه بن جندب‌" نيز در منطقه اهواز و بصره به وكالت مشغول بوده‌است‌. درباره وى‌، مدح و تمجيدهاى بسيارى در منابع كهن وارد شده كه جاى هيچ‌ترديدى را در جلالت قدرش باقى نمى‌گذارد.92

پس از درگذشت وى در عصر امام رضا‌(عليه السلام)93 "على بن مهزيار اهوازى‌"، صحابى‌بسيار جليل‌القدر امام رضا و امام جواد و امام هادى‌:،94 به جاى او نصب شد.95منطقه فعاليت وى‌، منحصر به اهواز نبود و محدوده‌اى از اهواز تا بصره را شامل مى‌شد؛دليل اين سخن‌، روايت‌كشى از "ابوعمرو حذّاء" است كه گويد: "به علت تنگدستى‌، از طريقعلى بن مهزيار در بصره‌، به امام‌(عليه السلام) نامه‌اى نوشته و وضع خود را تشريح كردم و با دعاى حضرت‌، پس ازاندك مدتى‌، وضع مالى من بهبود يافت‌».96

نجاشى با تصريح به وكالت وى براى امام جواد و امام هادي(عليهما السلام) در مورد منطقه‌يفعاليت وى‌، تعبير "بعض‌ النواحى‌" را آورده‌97 ولى همان گونه كه گذشت‌،كشى به‌سكونت و اقامت وى در اهواز تصريح نموده است‌.98

اوج فعاليت "على بن مهزيار" در عصر امام جواد‌(عليه السلام) بوده است‌. تبادل نامه‌هاى‌متعدد بين وى و امام جواد‌(عليه السلام) از نقاط مختلف مانند بغداد، مدينه‌، و...99 نشان‌گرسفرهاى وى و ايجاد تماس مستقيم با رهبرى سازمان است‌. خاندان "بنو مهزيار" از اين‌پس‌، يكى پس از ديگرى‌، وكالت منطقه اهواز و حوالى آن را به عهده داشت‌.

ابراهيم بن مهزيار"، برادر "على بن مهزيار"، ديگر وكيل بر جسته منطقه اهواز بود.اين احتمال وجود دارد كه وى پس از در گذشت برادرش به جاى وى منصوب شده‌باشد، چنان كه‌، احتمال وكالت وى همزمان با برادرش در اهواز نيز وجود دارد.100 باتوجه به نقل كلينى‌، صدوق‌، كشى‌، مفيد، شيخ طوسى‌، راوندى‌، و اربَلى‌،101 وى مدتى ازعصر غيبت را نيز به وكالت مشغول بوده و وارد دوره سفارت سفير دوم رحلت نموده است‌.

با رحلت وى‌، فرزندش "محمد"، به دستور و توصيه پدرش‌، اموال و وجوه شرعى‌جمع شده نزد پدر را، به قصد تحويل دادن به سفير ناحيه‌، به بغداد آورد و در آن‌جا موفق‌به ديدار با "ابوجعفر عَمْرى‌"، سفير دوم ناحيه مقدسه شد. به تصريح صدوق‌، وى ازجمله كسانى است كه توفيق رؤيت حضرت مهدى‌(عليه السلام) و وقوف بر معجزاتش نصيبشانگشته است‌. در همين سفر به بغداد بود كه وى از سوى ناحيه مقدسه به جاى پدرش‌، به‌وكالت اهواز منصوب گشت‌.102

در اواخر عصر سفير دوم‌، "محمد بن نفيس‌"، وكالت اهواز را عهده‌دار بود. وى پس‌از روى كار آمدن سفير سوم‌، طى اولين بخشنامه‌اى كه از جانب سفير صادر شد، درسِمَت خود ابقا شد.103 احتمال دارد سفير سوم همين رويّه را نسبت به وكلاى ساير مناطقنيز اعمال نموده باشد.

خراسان و ماوراءالنهر

ناحيه خراسان‌، منطقه وسيعى بود كه بخشى از آن در ايران‌، و بخشى در افغانستان فعلى‌،و بخشى نيز در بعضى از كشورهاى فعلى آسياى ميانه‌، هم‌چون تاجيكستان و ازبكستان‌قرار داشته است‌. اصطخرى حدود آن را چنين توصيف كرده است‌: "شرقى خراسان‌، نواحى‌سيستان و ديار هندوستان باشد؛ به حكم آن كى‌، ما، غور و ديار خلج و حدود كابل همه از شمار هندوستان‌نهاديم‌. و غربى خراسان‌، بيابان غزنى و نواحى گرگان نهاده‌ايم‌. و شمالى خراسان‌، ماوراءالنهر و بهرى از بلادو تركستان و خُتّل‌. و جنوبى خراسان‌، بيابان پارس و قومس‌..."104

زمينه‌هاى گرايش به تشيع‌، از ديرباز در ميان خراسانيان وجود داشته‌؛ و به دليل همين‌زمينه‌ها، داعيان عباسى‌، شعار دعوت به "الرضا من آل محمد (صلى الله عليه)" را ابتدا در خراسان‌طرح كردند؛ و قيام عباسيان بر ضد بنى اميّه نيز با حمايت خراسانيان به پيروزى رسيد.گرچه بعضى از محققان‌، درباره نوع تشيع مردم خراسان‌، در نيمه اول قرن دوم‌، معتقدندكه تشيعى اعتقادى نبوده است‌،105 ولى به طور قطع‌، نمى‌توان منكر وجود شيعيان‌اعتقادى در اين عصر خراسان شد؛ به خصوص كه در ميان اصحاب ائمه‌:، تعدادى ازخراسان بودند، كه طبعاً بايستى امامت آنان را پذيرفته باشند. شواهد ديگرى نيز كه به‌تدريج ارائه خواهد شد، حاكى از وجود تشيع اعتقادى در خراسان است‌. اين زمينه‌ها،فعاليت سازمان وكالت در خراسان را به مرور ميسّر نمود.

از روزهاى اول حيات سازمان وكالت‌، شاهد وجود ارتباط بين شيعيان خراسان ورهبرى سازمان هستيم‌. در عصر امام صادق‌(عليه السلام)، برخى از اصحاب خراسانى آن جناب‌در رفت و آمد بين مدينه و برخى مناطق خراسان‌، و ايجاد ارتباط بين حضرت و شيعياناين نواحى بودند. براى نمونه‌، "سهل بن حسن خراسانى‌" از جمله اين افراد بود. وى‌زمانى از خراسان به حضور امام صادق‌(عليه السلام) رسيد و پيشنهاد قيام داد و اظهار داشت كه‌تعداد زيادى از شيعيان خراسان‌، آمادگى پشتيبانى از اين قيام را دارند! و حضرت به‌طريقى به وى فهماند كه يارانى كه صلاحيت قيام به همراه حضرت را داشته باشند، هنوزفراهم نيامده است‌.106 اين جريان حاكى از آن است كه در اين عصر، تعداد قابل توجهى‌از شيعيان در خراسان مى‌زيسته‌اند؛ گرچه اينان از نظر درجات ايمان به مرتبه‌اى نرسيده‌بودند كه بتوان براى يك قيام فراگير، روى حمايت آنان حساب باز كرد! چنان كه اذعان‌داريم بسيارى از آنان‌، صرفاً شيعه "سياسى‌" و يا "محبّتى‌" بوده‌اند.

وجود ارتباط مالى و غير مالي‌ِ مركز سازمان وكالت با ناحيه خراسان در عصر امام‌صادق(عليه السلام)، با توجه به برخى شواهد تاريخى‌، انكارناپذير مى‌نمايد. ابومسلم خراسانى‌،قبل از آن كه دست به قيام به نفع بنى عباس و بر ضد بنى‌اميه بزند، در سفرى به مدينه‌آمده و لباس لطيفى از لباس‌هاى خراسان را به خدمت حضرت تقديم كرد؛ و حضرت باتوجه به علم امامت‌، اظهار داشت كه اين شخص همان صاحب "رايات سود"(پرچم‌هاى سياه‌) در خراسان خواهد بود!107

بنا به نقل راوندى‌، مردى از اهالى خراسان به حضور امام صادق‌(عليه السلام) رسيد، حضرت‌سؤال كردند: فلانى چه كرد؟ مرد خراسانى عرض كرد: خبر ندارم‌. حضرت فرمود: ولى‌من به تو خبر مى‌دهم‌! او كنيزى را به همراه تو براى ما ارسال كرد، ولى ما را بدان نيازى‌نيست‌! مرد پرسيد: چرا؟ حضرت فرمود: زيرا تو رعايت حدود الهى را درباره كنيزننمودى‌! و شبى در كنار نهر بلخ (جيحون‌) كارى كه نبايست‌، انجام دادى‌! و مرد در مقابل‌كلام حضرت سكوت اختيار كرده و بر وى معلوم شد حضرت بر عمل ناشايست ويمطلع است‌.108 اين نقل نيز حاكى از وجود رابطه مالى بين شيعيان خراسان و مدينه درعصر امام صادق‌(عليه السلام) است‌.

طبق نقل ديگرى از راوندى كه قبلاً نيز بدان اشارت رفت‌، دو تن از اصحاب امام‌صادق(عليه السلام)، مالى را از خراسان براى حضرت حمل مى‌كردند تا به رى رسيدند. در رى نيزيكى از شيعيان كيسه‌اى مشتمل بر دو هزار درهم به آنان داد تا به حضرت برسانند. آنان‌على‌رغم مواظبت تمامى كه درباره اين اموال مى‌نمودند، در نزديكى مدينه‌، ناگاه كيسه‌مزبور را مفقود يافتند! و وقتى به حضور حضرت رسيدند، معلوم شد حضرت شبانگاهبه خاطر نياز به آن مال‌، از طريق يكى از شيعيان جنّى‌، آن كيسه را وصول نموده‌اند!109 اين‌نقل نيز به خوبى حاكى از ارسال اموال‌، هدايا و وجوه شرعى‌، توسط شيعيان خراسان به‌حضور امام صادق‌(عليه السلام) است‌. در خصوص اين ماجرا مى‌توان احتمال داد كه اين دو نفر،وكلاى اعزامى سيّار حضرت به ناحيه خراسان براى جمع وجوه شرعى‌، هدايا، زكوات‌،نذرها، نامه‌ها، و برخى امور ديگر بوده‌اند.

مؤيد اين معنى آن است كه وجود چنين رابطه‌اى بين شيعيان خراسان و امام‌صادق(عليه السلام) در مدينه‌، حتى براى منصور، خليفه عباسى‌، نيز مخفى نبوده است‌! وى باتوجه به وجود چنين زمينه‌هايى‌، كسى از جاسوسان خود را مأمور مى‌كند كه به عنوان‌يكى از شيعيان خراسان‌، اموالى را از جانب شيعيان آن ديار، نزد امام صادق‌(عليه السلام) و بعضى‌از رهبران علوى ببرد؛ و هر كدام كه پذيرفتند، گزارش را به منصور انتقال دهد! اين‌توطئه‌، با هوشيارى امام صادق‌(عليه السلام) خنثى مى‌شود و حضرت در برخورد با آن مردجاسوس خطاب به وى مى‌فرمايند: «اى فلانى‌! تقواى الهى پيشه‌ساز و اهل بيت محمد (صلى الله عليه) رافريب مده‌؛ چرا كه آنان قريب‌العهد به دولت بنى‌مروان‌اند و همگى محتاج مى‌باشند». سپس حضرت‌تمامى ماجراى پنهان بين آن مرد و منصور را براى وى بازگو مى‌كند!110

شواهدى نيز حاكى از استمرار اين ارتباط در عصر امام كاظم‌(عليه السلام) است‌. گرچه‌نصوص تاريخى‌، نسبت به اين عصر نيز تصريحى به اسامى وكلاى ناحيه خراسان‌ندارند. راوندى نقل كرده كه‌ گروهى از شيعيان خراسان‌، فردى را از ميان خودشان كهمكنّي‌َ به «ابوجعفر» بوده‌، مأمور كردند تا اموال و كالاهايى را كه متعلق به مقام امامت‌بود، و هم‌چنين تعدادى مسأله (و سؤالاتى از باب استشاره‌) را به مدينه برده و ضمن‌تحويل اموال‌، پاسخ مسائل و مشاورات را دريافت دارد. وى پس از رسيدن به كوفه وحضور در جمع شيعيان‌، مطلع مى‌شود كه امام صادق‌(عليه السلام) رحلت نموده و امر امامت به‌فرزند بزرگ ايشان‌، امام كاظم (عليه السلام)، رسيده است‌. وى سپس به سمت مدينه حركت‌مى‌كند و در آن‌جا با ادعاى كاذب امامت‌، توسط «عبداللَّه بن جعفرالصادق(عليه السلام)» (عبداللَّه‌افطح‌) مواجه مى‌گردد! و پس از مراحلى‌، موفق به ملاقات با امام كاظم‌(عليه السلام) مى‌شود و پس‌آن كه حضرت مشخصات اموال را بيان مى‌دارند، با يقين به امامت آن جناب‌، آنها راتحويل مى‌دهد.111

در عصر امام رضا‌(عليه السلام)، با انتقال آن جناب به مرو، عملاً مركز رهبرى وكلا و نمايندگان‌ائمه‌: در ايران‌، پيشرفت چشم‌گيرى داشته است‌. اگر مرزهاى شرقى و شماليخراسان بزرگ را منتهى‌اليه حاكميت اسلامى در آن عصر بدانيم‌، مى‌توانيم با استناد به‌شواهد تاريخى‌، حضور نمايندگان ائمه‌: در اقصى نقاط عالم اسلامى در سمت شرق‌را اثبات نماييم‌. وكلا و كارگزارانى كه در خدمت سازمان وكالت قرار داشتند، درشهرهاى مختلف اين ناحيه به فعاليت مشغول بودند؛ از نيشابور و بيهق (سبزوار) گرفته‌تا مرو و طوس و كابل و هرات و بلخ و سمرقند و بخارا. اين امر، حاكى از عظمت اين‌سازمان‌، و فعاليت‌هاى زيرزمينى و مخفى دقيقى است كه در دوره‌هاى مختلف توسط‌امامان شيعه‌: هدايت مى‌شد. وقتى تصور كنيم شبكه ارتباطى‌اى را كه مركزش درمدينه يا سامرّا يا بغداد واقع‌، و شاخه‌هاى مختلف آن به سمت دورترين نقاط شرقى‌كشيده شده‌، و از سوى ديگر، نواحى شمال آفريقا، بخش‌هاى مختلف ايران تاآذربايجان‌، و نواحى مختلف شيعه نشين در عراق را تحت پوشش قرار داده است‌، بيشتربه گستردگى اين تشكيلات و دقت عمل و انسجام و نظم حاكم بر آن واقف مى‌شويم‌!اكنون با توجه به شواهد موجود، شهرهاى مختلف خراسان بزرگ را كه محل سُكناى‌شيعيان و حضور وكلاى ائمه‌: بوده از نظر گذرانده و كيفيت فعاليت سازمان را دربرهه‌هاى مختلف در اين نواحى بررسى مى‌كنيم‌.

بيهق (سبزوار) و نيشابور

بيهق‌، يكى از نواحى خراسان بوده كه امروزه مركز آن سبزوار است‌. مردم آن در همان‌ابتداى ورود سپاه اسلام به اين منطقه‌، با رغبت ايمان آوردند.112 به گفته برخى ازمحققان‌، اين منطقه از مراكز مهم سكونت شيعيان بوده‌، و به خصوص تشيع اهالى آن‌،تشيع اثناعشرى بوده است‌.113 شايد يكى از مؤيدات اين قول‌، كلام حموى باشد كه‌:"اكثريت مردم آن روافض غلاة هستند".114 نقل شده كه "قنبر"، غلام اميرالمؤمنين علي(عليه السلام)، دراين ديار سكنا گزيده و به نام فرزند او (شاذان بن قنبر) مسجدى نيز در بيهق وجود داشته‌است‌؛115 اين مطلب مى‌تواند يكى از شواهد قدمت تشيع در اين ديار باشد. از جمله‌دلايل رشد تشيع در بيهق‌، مهاجرت‌هاى زياد سادات از شهرهاى مختلف از جمله‌نيشابور و رى‌، به اين منطقه بوده است‌.116 حكايتى كه درباره قم نقل شده‌، مبنى بر اين كه‌والى در جستجوى فردى "ابوبكر" نام بود و تنها پيرى بد چهره به اين نام يافت‌، درباره‌سبزوار نيز نقل شده است‌:

سبزوار است اين جهان كج مدار

ما چو بوبكريم در وى خوار و زار

(مولوى‌)

سيد بحرالعلوم‌، اهالى بيهق را در تشيع‌، مشهورتر از اهالى خاف و خزر در تسنّن‌،دانسته است‌.117

در اطراف بيهق‌، شهرهايى هم‌چون نيشابور را بايد از داشتن گرايش‌هاى گسترده‌تشيع اعتقادى مستثنا كنيم‌. اين شهر مركز روحانيت و علوم دينى اهل سنت بود و شيعه‌آن در فشار و تحت مراقبت قرار داشتند.118 در عين حال‌، سازمان وكالت‌، حضور مستمرخود را در اين شهر از طريق وكلاى مقيم در آن‌، و يا وكلاى حاضر در بيهق كه بر منطقه‌نيشابور نيز نظارت داشتند، حفظ مى‌كرد. به نظر مى‌رسد كه تشيع در نيشابور در قرن‌چهارم‌، گسترده‌تر شده باشد. به گفته مقدسى‌، شيعه و كراميان در نيشابور (در اين قرن‌)جاذبيت بسيار داشته‌اند.119 البته قراينى هم‌چون استقبال اهالى نيشابور از امام رضا‌(عليه السلام) واستماع حديث سلسلة الذهب‌، هر چند دلالت بر تمايلات گسترده شيعى در نيشابور دراواخر قرن دوم دارد، اما اين تمايلات‌، هم‌چون بسيارى از مناطق ديگر خراسان ناشى ازتشيع سياسى و يا محبتى بوده و نه تشيع گسترده اعتقادى‌.

"فضل بن سنان‌" در عصر امام رضا‌(عليه السلام)، وكيل و نماينده آن حضرت در نيشابور بود؛ چراكه شيخ طوسى در رجال خود، با عبارت "نيشابوري‌ٌ وكيل‌ٌ" از وى ياد كرده است‌.120 و به همين‌ترتيب‌، "ابراهيم بن سلامة‌" كه شيخ طوسى از وى نيز به "نيشابوري‌ٌ وكيل‌ٌ" ياد كرده است‌.121

پس از انتقال امام رضا‌(عليه السلام) به مرو، طبيعى است كه ارتباط مردم نواحى بيهق و نيشابوربا رهبرى سازمان وكالت بيشتر و قوى‌تر شده باشد؛ و طبعاً ارتباطات مستقيم زيادى باحضرت انجام مى‌شده است‌. درباره وكلاى مقيم در بيهق و نيشابور، در عصر امام‌جواد(عليه السلام) و امام‌ هادي(عليه السلام) اطلاعى در دست نيست‌، ولى در عصر امام عسكرى‌(عليه السلام)، يكى‌از وكلاى مبرّز آن جناب‌، به نام "ابراهيم بن عبده‌"، از سوى آن حضرت به وكالت درنيشابور و نواحى اطراف منصوب شد. امام‌(عليه السلام) طى نامه‌اى به "عبد اللَّه بن حمدويه‌بيهقى‌" نصب "ابراهيم بن عبده‌" به وكالت در ناحيه بيهق و نواحى اطراف را اعلام‌فرمودند.122 به نظر مى‌رسد در اين عصر، شيعيان نيشابور در مسايل كلامى دچاراختلافات شديد بوده‌اند و حتى كار به تكفير بعضى گروه‌ها نسبت به گروه‌هاى مخالف‌خود كشيده بود؛ و تسامحاتى نيز در عمل به تكاليف شرعى‌، و از جمله پرداخت حقوق‌واجب مالى‌، داشته‌اند. از اين‌رو، امام عسكرى‌(عليه السلام) طى توقيعى مفصل‌، خطاب به‌«اسحاق بن اسمعيل نيشابورى‌»، در پاسخ به نامه وى‌، با لحنى تند از كوتاهى شيعيان آن‌نواحى در اداى تكاليف الهى شكوه مى‌نمايند. در همين توقيع‌، اشاره به نامه‌اى شده كه‌پيش از اين‌، از سوى حضرت‌، توسط «محمد بن موسى نيشابورى‌» براى «ابراهيم بن‌عبده‌» فرستاده شده و حاوى دستورِالعمل‌هايى براى وى و ساير نمايندگان و موالى آن‌حضرت بوده است‌. در اين توقيع اين عبارت به چشم مى‌خورد:

«و من بعد النابى رسولى‌، و ما ناله منكم حين اكرمه اللَّه بمصيره اليكم‌، و من بعد اقامتى‌لكم ابراهيم بن عبده وفقه اللَّه لمرضاته و اعانه على طاعته‌، و كتابى الذى حمله محمد بن‌موسى النيشابورى‌، و اللَّه مستعان على كل حال‌...».123

كه به نظر مى‌رسد جمله «ومن بعد النابى رسولى‌...» اشاره به يكى از وكلاى امام‌عسكري(عليه السلام) به نام «ايّوب‌ بن‌ ناب‌» باشد كه از جانب حضرت به نيشابور اعزام شد، ولى‌به خاطر نشست و برخاست با گروهى از شيعيان نيشابور كه گرايش به غلوّ و تفويض ومذهب ارتفاع داشتند، مورد بى‌مهرى «فضل بن شاذان نيشابورى‌»، عالم و متكلم‌برجسته مقيم نيشابور قرار گرفت و حتى وى و بعضى از شيعيان در صحت وكالت ايوبترديد كرده و از تحويل وجوه شرعى به او خوددارى نمودند. از اين‌رو، وكيل مزبور وشيعيان هم‌فكرش‌، در نامه‌اى به امام عسكرى‌(عليه السلام) از «فضل‌» و شيعيان همراهش شكوه‌نمودند. لذا توقيعى با اين عبارات از جانب حضرت به دست «عروة بن يحيى دهقان‌»،وكيل آن جناب در بغداد، صادر شد:

«الفضل بن شاذان ما له و لموالى يوذيهم و يُكَذّبهم‌! و انّى لاحلف بحق آبائى لئن لم ينته‌الفضل بن شاذان عن هذا لارميّنه بمِرماة لايَنْدمل جرحه عنها فى الدنيا ولا فى الاخرة‌».124

به گفته كشّى‌، اين توقيع‌، دو ماه پس از درگذشت «فضل بن شاذان‌» در سال 260 ق‌صادر شد (و بعيد نيست كه دريافت توقيع‌، مربوط به اين تاريخ‌، و صدورش زودتر بوده‌باشد) و علت مرگ وى نيز آن بود كه براى فرار از دست خوارج‌، از روستايى در بيهق كه‌در آن ساكن بود خارج شد و در راه با سختى و تعب بسيار مواجه‌، سپس بيمار گرديد و به‌همين سبب درگذشت‌.125 با توجه به اين كه خود امام عسكرى‌(عليه السلام) در اوايل ربيع‌الاول سال‌260 ه¨ق رحلت فرمود، بايستى واقعه فوق (درگيرى فضل و وكيل حضرت‌) در سال 259ق رخ داده باشد، و فضل نيز در اوايل سال 260 رحلت نموده باشد. اين نكته از روايتى‌ديگر از كشّى نيز قابل استنباط است كشّى نقل كرده كه يكى از شيعيان خراسان‌، در راه‌مراجعت از سفر حج در سامرّا، خدمت حضرت عسكري(عليه السلام) شرفياب شد و گفتگويى باايشان در باب «فضل بن شاذان‌» داشت و پس از بازگشت‌، دريافت كه در همان زمان كه اوبا امام سخن مى‌گفته است «فضل بن شاذان‌» در گذشته بود!126 اگر فاصله مكه از سامرّا وزمان اعمال حج را در نظر بگيريم‌، تشرف آن مرد خدمت امام در راه بازگشت‌، به حسب‌قاعده بايد در محرّم انجام شده باشد كه ماه اول سال قمرى است‌؛ پس‌، درگذشت‌«فضل‌» در اولين سال مزبور روى داده است‌.127 البته اگر سؤال شود كه با توجه به علمائمه‌: به زمان وفات افراد، چرا امام‌(عليه السلام) به هنگام سخن گفتن با آن مرد خراسانى‌درباره فضل‌، به وفات او اشاره‌اى ننموده است‌، در پاسخ مى‌توان اظهار داشت كه شايدوجود گرايش به مذهب غلوّ و ارتفاع و تفويض در نيشابور، سبب شده باشد كه حضرت‌براى دامن نزدن به رشد اين گرايش‌، از اظهار علم خود به وفات فضل اجتناب كرده‌اند. به‌همين ترتيب‌، مى‌توان صدور توقيع سابق درباره فضل (دو ماه پس از درگذشت او) را نيزتوجيه نمود. البته برخى از رجاليان‌، مقام «فضل بن شاذان‌» را برتر از آن دانسته‌اند كهچنين توقيعى درباره‌اش صادر شود، و آن را ساخته و پرداخته دشمنان وى دانسته‌اند؛ ودر صورت قبول صدور چنين توقيعى از سوى حضرت‌، آن را از قبيل تنقيص‌هاى‌ائمه‌: نسبت به برخى از اصحاب نزديك خود هم‌چون زرارة‌، مفضل و... براى حفظ‌بيشتر آنان داشته‌اند.128

جريان مربوط به «فضل‌» و وكيل امام عسكرى‌(عليه السلام) و وضعيت خاص نيشابور، درنامه‌اى از «عبد اللَّه بن حمدويه بيهقى‌» به امام عسكرى‌(عليه السلام) منعكس شده و حضرت درپاسخ آن نامه نيز به شكوه از وجود چنين وضعيتى در نيشابور و گله‌مندى از «فضل بن‌شاذان‌» پرداخته است‌.129 درباره اين توقيع نيز توجيه پيشين محتمل است‌.

در هر حال‌، سخن در توقيع مفصل امام عسكرى‌(عليه السلام) به «اسحاق بن اسماعيل‌نيشابورى‌» بود و اشاره‌اى كه در اين توقيع به وكيل پيشين خود (ايوب بن ناب‌) داشته‌اند.با توجه به اين توقيع‌، مى‌توان چنين استنتاج نمود كه «ابراهيم بن عبده‌» پس از وكيل‌مزبور و جرياناتى كه درباره وى به وقوع پيوست‌، از سوى حضرت به نيشابور اعزام شد.

در ذيل اين توقيع‌، «اسحاق بن اسماعيل‌» مأمور شده كه نزد «ابراهيم بن عبده‌» برود وپيغام حضرت را مبنى بر لزوم عمل وى به محتواى نامه ايشان كه توسط «محمدبن‌موسينيشابورى‌» فرستاده شده‌، به او ابلاغ نمايد. هم چنين همه شيعيان و موالى اين ناحيه‌،مأمور شده‌اند كه وجوه شرعى و حقوق ائمه‌: را صرفاً به «ابراهيم بن عبده‌» تحويل‌دهند. «ابراهيم بن عبده‌» نيز مأمور شده كه وجوه جمع شده را به «رازى‌» (يعنى احمد بن‌اسحاق رازى‌، وكيل ناحيه‌ى رى‌، كه نظارت بر كار وكلاى ساير نواحى را نيز به عهده‌داشت‌) تحويل دهد،130 با توجه به اين نكات مى‌توان چنين استنتاج نمود كه «ابراهيم بن‌عبده‌» وكيل ارشد ناحيه نيشابور، بيهق و مناطق مجاور آنها بوده و مى‌بايست ارتباط خودرا با دفتر وكالت در رى حفظ كند و از آن‌جا فرمان گيرد؛ و ساير وكلاى منطقه نيشابور واطراف (كه به احتمال‌، «اسحاق بن اسماعيل‌» و «محمد بن موسى نيشابورى‌» نيز از آنهابوده‌اند)بايد به «ابراهيم بن عبده‌» مراجعه مى‌كردند.

با عنايت به آنچه كلينى‌، شيخ طوسى‌، شيخ مفيد و اربَلى‌131 درباره تشرف «ابراهيم‌بن عبده‌» به محضر مقدس حضرت حجت(عليه السلام) در كنار كوه صفا نقل كرده‌اند، احتمال‌وكالت وى در عصر غيبت براى ناحيه مقدّسه در ناحيه نيشابور، تقويت مى‌شود.

پس از «ابراهيم بن عبده‌»، از جمله وكلاى برجسته نيشابور در عصر غيبت‌، كه‌هم‌چون «ابراهيم‌» موظف به مراجعه نزد وكيل رى و تحويل وجوه شرعى و نامه‌ها به اوبوده‌، «محمد بن شاذان بن نُعَيْم نيشابورى‌» است‌. وى به گفته‌ى صدوق‌، جزو آن دسته ازوكلا است كه موفق به رؤيت حضرت مهدى و وقوف بر معجزات آن حضرت شده‌اند!صدوق منطقه وكالت وى را نيز نيشابور دانسته است‌.132 از قرائن دال‌ّ بر ارتباط وى باوكيل رى‌، نقلى است كه كلينى‌، صدوق‌، كشّى‌، شيخ مفيد و ديگران‌133 از وى روايت‌كرده‌اند كه‌: «چهارصد و هشتاد درهم (از وجوه شرعى و اموال‌) نزد من جمع شده بود؛بيست درهم نيز از جانب خود به آن افزوده و نزد ابوالحسين اسدى (در رى‌) فرستادم و(ضمن نامه‌ام به وى‌) درباره اين بيست درهم چيزى ننوشتم‌؛ در پاسخ چنين آمده بود:پانصد درهمى كه بيست درهمش از مال خودت بود وصول شد!». البته در نقل راوندى‌،به جاى «اسدى‌»، «محمد بن احمد قمى‌» آمده‌،134 كه در اين صورت‌، اين نقل نشان‌گروجود ارتباط مستقيم بين وكيل نيشابور، و دستيار سفير اوّل و دوم در بغداد است‌؛ وهمين‌طور مؤيد اين نظر كه «محمد بن احمد بن جعفر عطار قمى‌» كار نظارت بر وكلاى‌مناطق شرقى را برعهده داشته است‌.

بدين‌ترتيب‌، سير جريان حضور فعال سازمان وكالت در ناحيه بيهق و نيشابور واطراف آن‌، از عصر امام رضا‌(عليه السلام) تا اواخر عصر غيبت صغرى‌، با مستندات روايى وتاريخى به خوبى مدلّل مى‌شود. توجه به نقل‌هاى منابعى كهن هم‌چون كشّى دربارهنامه‌ها و توقيعات مبادله شده بين مقام مقدس امامت‌، و شيعيان و چهره‌هاى برجسته‌بيهق و نيشابور، هم‌چون «عبداللَّه بن حمدويه بيهقى‌» و «اسحاق بن اسماعيل‌نيشابورى‌»، نشان از وجود ارتباط مستمر بين دفتر سازمان وكالت و مردم اين نواحيدارد. ضمناً، در اثناى بحث روشن شد كه گرايش وكلاى ائمه‌: به جريان‌هاى فكرى‌انحرافى هم‌چون غلات و مفوّضه‌، تا چه حد مى‌توانست به زيان جريان فعال وكالت ختم‌شود! تا جايى كه عالم برجسته‌اى همچون «فضل بن شاذان‌»، با وكيل امام عسكرى‌(عليه السلام)،(ايوب بن ناب‌) به مقابله برمى‌خيزد و امام‌(عليه السلام) براى فيصله دادن به قضيه‌، مجبور به‌صدور توقيعى در محكوميت اين جريانات و دفاع ضمنى از وكيل خود از سويى‌، ومحكوم نمودن عقايد انحرافى از سوى ديگر مى‌شود.

مرو

از جمله نواحى مهم خراسان‌، كه مدتى نيز محل استقرار رهبرى سازمان وكالت بوده‌است‌، ناحيه مرو مى‌باشد. اين ناحيه‌، با توجه به زمينه‌هاى شيعى موجود در آن‌،135داراى ارتباطاتى با سازمان وكالت بوده است‌. در عصر امام رضا‌(عليه السلام) پس از انتقال آن‌جناب به مرو، اين منطقه به مركز رهبرى سازمان وكالت تبديل شد و فعاليت‌هاى پنهان‌حضرت در نظارت بر كار وكلاى نواحى مختلف از اين منطقه انجام مى‌گرفت‌. وجودلقب «مروزى‌» براى برخى از اصحاب ائمه‌:، نشان‌گر ارتباط وسيع شيعيان اين منطقه‌با امامان شيعه‌: و رهبران سازمان وكالت است‌.136 از جمله اين افراد، «ابوعلى محمدبن احمد بن حمّاد مروزى محمودى‌» است .وى كه از اصحاب امام جواد‌(عليه السلام) و ائمّه‌بعدى‌: بوده‌، مدتى از عصر غيبت را نيز درك كرده‌137 و از وكلاى مورد وثوق امامعسكري(عليه السلام) بوده است‌. امام‌(عليه السلام) در انتهاى امه‌اش «به اسحاق بن اسماعيل نيشابورى‌»دستور قرائت نامه را بر جمعى از وكلايش‌، از جمله «محمودى‌»، صادر كرده است‌.138گرچه طبق يكى از نقل‌هاى كشّى‌، وى مدتى وكالت مدينه را عهده‌دار بوده‌،139 ولى لقب«مروزى‌» براى او، اين احتمال را تقويت مى‌كند كه وى در اصل‌، در مرو و نواحى اطراف‌آن به وكالت مشغول بوده است‌؛ و شايد اين كه حضرت به «اسحاق بن اسماعيل‌نيشابورى‌» امر مى‌كند كه نامه را بر «محمودى‌» نيز قرائت كند، و سپس مى‌فرمايد: «فاذاوردت بغداد فاقرأه على الدّهقان‌...» مؤيد وكالت وى در مرو باشد.140

ارتباط شيعيان ناحيه مرو در عصر غيبت با دفتر سازمان وكالت در بغداد، از طريق‌وكلاى مقيم در آن ناحيه و كارگزاران سفراى ناحيه مقدسه در سامرّا در جريان بود.«حاجز بن يزيد وشاء» مأمور نظارت و برقرارى ارتباط با وكلاى استان‌هاى شرقى وحلقه واسطه بين آنها و سفير در بغداد بود.141 بنا به نقل صدوق و راوندى‌، «محمد بن‌حصين كاتب‌» كه در مرو مى‌زيست (و با توجه به نكاتى كه در اين نقل هست‌، محتملاًوكيل ناحيه در مرو بوده‌) پس از آن كه هزار دينار از وجوه شرعى متعلق به ناحيه درنزدش جمع مى‌شود، از «محمد بن يوسف شاشى‌» (و به نقل صدوق‌، از «نصربن صباح‌بلخى‌») درباره‌ى كيفيت تحويل اين اموال به ناحيه مقدسه سؤال مى‌كند، و او نيز وى رابه ارسال اموال نزد «حاجز بن يزيد» راهنمايى مى‌كند. بخشى از اين اموال به واسطه دوتن به نام‌هاى «عامر بن يعلى فارسى‌» و «احمد بن على كلثومى‌» به نزد «حاجز» ارسالمى‌شود. متعاقب آن‌، پاسخ ناحيه مقدسه كه متضمن توصيف مال و مقدار باقى‌مانده آن‌بود، صادر مى‌گردد و و سپس وى موظف مى‌شود كه از آن پس‌، با «اسدى‌» در رى درتماس باشد.142 اين جمله اخير، يكى از قراين تقويت كننده احتمال وكالت اين شخص‌است‌؛ چرا كه معمولاً وكلا موظف به ارتباط با «اسدى‌» در رى و تحويل اموال به وى‌بودند؛ و «اسدى‌» ناظر بر كار وكلاى ايران‌، به خصوص مناطق شرقى بود.

وجود تعدادى از شيعيان مرو در عصر غيبت‌، كه موفق به رؤيت حضرت مهدى‌(عليه السلام) ووقوف بر معجزات آن جناب شده‌اند، دلالت بر استمرار ارتباط اين ناحيه با رهبرى‌سازمان وكالت در عصر غيبت دارد. صدوق به تعدادى از اين افراد به اين ترتيب اشاره‌كرده است‌: «و من مرو، صاحب الالف دينار (مراد «محمد بن حصين كاتب‌» است كه قضيه‌او را پيش از اين ذكر كرديم‌) و صاحب المال و الرقعة البيضاء و ابوثابت‌....».143 البته تعبيرصاحب‌المال و الرقعة‌البيضاء همان گونه كه خواهد آمد مربوط به يكى از شيعيان بلخ‌است كه صدوق آن را نيز در رديف كسانى از مرو كه موفق به رؤيت حضرت شده‌اند،آورده است‌.

بلخ

ناحيه بلخ از ديگر مناطق خراسان است كه محل سكونت و نشو و نماى تعداد زيادى ازاصحاب و شيعيان ائمّه‌: بوده است‌.144 وجود لقب «بلخى‌» براى برخى از اصحاب‌ائمه‌: و راويان حديث‌، نشان از حضور تشيع در اين منطقه دارد.145 از قراين دال‌ّ برارتباط شيعيان اين ناحيه با سازمان وكالت‌، نقل صدوق در ارتباط با يكى از شيعيان مقيم‌بلخ است‌. اين شخص اموالى را به همراه نامه‌اى كه تنها با حركت انگشت روى آن‌چيزهايى نوشته بود، توسط فرستاده‌اى به سامرا مى‌فرستد. فرستاده موظف بوده اموال‌را به كسى تحويل دهد كه از نيت فرستنده نامه خبر دهد! وى پس از آن كه «جعفر كذّاب‌»را عاجز از اين امر مى‌يابد، متحيّر در ميان شيعيان مى‌گشته است‌. در اين حال از جانب‌ناحيه مقدسه‌، توقيعى براى او خارج مى‌شود كه نسبت به آن مال و اين كه دزدان قصدسرقت آن را داشته‌اند، و نسبت به نيّت فرستنده نامه‌، در آن خبر داده شده بود!146

اين نقل‌، حاكى از روابط بين شيعيان ناحيه بلخ با دفتر وكلا و نمايندگان امام عصر‌(عليه السلام)در عصر غيبت است‌؛ گرچه احتمال وكالت فرستنده مال نيز مى‌رود.

از جمله كسانى كه احتمال وكالتش در بلخ‌، در عصر سفارت «حسين بن روح‌»مى‌رود، «محمد بن حسين صيرفى‌» است‌. بنا به نقل صدوق و راوندى‌، وى به قصد انجام‌حج و هم‌چنين تحويل اموالى كه شيعيان بلخ براى ايصال به سفير سوم ناحيه مقدسه به‌وى سپرده بودند، از اين ناحيه عازم بغداد مى‌شود. در منطقه‌ى سرخس‌، در خيمه‌اش‌مشغول جدا كردن كيسه‌هاى طلا از نقره بود، كه كيسه‌اى در زير شِن‌ها، بدون آن كه وى‌متوجه شود، مفقود مى‌شود! پس از ورود به همدان‌، متوجه فقدان آن كيسه شده و ازجانب خودش جايگزين آن را قرار مى‌دهد! هنگامى كه در بغداد نزد «حسين بن روح‌»مى‌رود، وى از مفقود شدن كيسه مزبور خبر داده و كيسه‌اى را كه او از جانب خودجايگزين كرده بود جدا كرده و به او بازمى گرداند و مى‌گويد: به مكان خود بازگرد وكيسه مفقود شده را در فلان موضع از زير شن‌ها خارج كن و به اين‌جا بازگرد و وقتى‌برگشتى‌، مرا نخواهى ديد! وى نيز پس از بازگشت‌، كيسه را در حالى كه زير شن‌ها مخفى‌بود و گياهانى نيز روى آن روئيده بود، برداشته و در سال بعد به بغداد مى‌رود و به «على‌بن محمد سمرى‌»، سفير چهارم‌، تحويل مى‌دهد.147 گو اين كه با عنايت به نقل فوق‌،احتمال وكالت «محمد بن حسن صيرفى‌» در بلخ قوى است‌،148 ولى بر فرض عدم وكالت‌وى‌، مى‌توان گفت كه شيعيان براى برقرارى ارتباط با نايب برگزيده حضرت حجت(عليه السلام)،از هر طريق ممكن بهره مى‌جستند؛ به خصوص كه از طريق حجّاجى كه هر ساله ازمناطق مختلف عازم حج مى‌شدند. اين حاجيان كه عراق در سر راه آنها قرار داشت‌،ضمن ملاقات با سفراى حضرت در عصر غيبت‌، اموال و وجوه شرعى و سؤالات راتحويل مى‌دادند و پاسخ آنها رادر بازگشت به صاحبان اموال و نامه‌هاى حاوى سؤالات‌مى‌رساندند. بدين‌ترتيب‌، ارتباط مستمرى بين شيعيان اين نواحى دور افتاده و نوّاب‌عصر غيبت برقرار بود؛ ارتباطى كه به تصريح نقل فوق‌، تا عصر آخرين سفير، يعنى «على‌بن محمد سمرى‌» استمرار داشت‌.

كابل

از ديگر مناطق خراسان بزرگ‌، كابل است كه امروزه پايتخت افغانستان است‌. ذكر لقب‌«كابلى‌» براى برخى از اصحاب ائمه‌: نظير «هارون بن ابى خالد كابلى‌»149، «وردان‌، ابوخالد كابلى اصغر»150 و «وردان‌، ابو خالد كابلى‌» (ملقب به "كنكر")151، نشان از حضور تشيع‌در اين ناحيه دارد. مؤيد اين مدعا است جريان فردى ملقب به «كابلى‌» كه از طريق كتب‌پيشينيان‌، هم‌چون انجيل‌، صحت دين اسلام را درمى‌يابد و از كابل در طلب حقيقتروانه مى‌شود و نهايتاً با راهنمايى «يحيى بن محمد عريضى‌» در «صرياء» در نزديكى‌مدينه‌، موفق به درك حضور حضرت حجت(عليه السلام) مى‌شود!152 درباره ميزان ارتباط اين ناحيه‌با سازمان وكالت‌، اطلاع چندانى در دست نيست‌، جز آن كه كشّى طى نقلى اشاره به‌توقيع مفصلى كرده كه از سوى ناحيه مقدسه درباره «ابوحامد مراغى‌» صادر شده است‌،و ابو حامد مراغى مى‌گويد: «و فى الرقعة امر و نهى منه(عليه السلام) الى كابل و غيرها»153. از اين جمله‌مى‌توان چنين برداشت كرد كه در عصر غيبت صغرى‌، ارتباط ناحيه مقدّسه‌، به عنوان‌رهبرى سازمان وكالت‌، با منطقه دور افتاده‌اى هم‌چون كابل و اطراف آن برقرار بوده‌، واوامر و نواهى حضرت به شيعيان كابل (و چه بسا وكيل يا وكلاى مقيم آنجا) صادرمى‌شده است‌! تعبير «امرونهى‌» مى‌تواند احتمال حضور كارگزاران سازمان وكالت ونمايندگان امام عصر‌(عليه السلام) را در كابل تقويت كند.

سمرقند و كش‌

سمرقند يكى از مناطق مهم ماوراءالنهر است‌. تعدادى از اصحاب ائمه‌: و راويان‌حديث‌، برخاسته از اين منطقه هستند؛ كسانى هم‌چون «جعفر بن ابى جعفرسمرقندى‌»154، «جعفر بن ايوب سمرقندى‌»155، «جعفر بن محمد بن ايوب‌سمرقندى‌»156، «جعفر بن معروف‌، ابوالفضل سمرقندى‌»157، «حيدر بن محمد بن نعيم‌سمرقندى‌»158، «حسين بن اشكيب مروزى‌» (مقيم سمرقند)159، «محمد بن مسعودسمرقندى‌»160، «محمد بن نعيم‌» (والد حيدر سمرقندى‌)161، «محمد بن ابراهيم ورّاق‌»(اهل سمرقند)162 و تعدادى ديگر163. بنابراين‌، ترديدى در حضور تشيع در اين منطقه‌دورافتاده نيست‌.

گرچه درباره ارتباط اين ناحيه با سازمان وكالت‌، سخن زيادى در منابع به چشم‌نمى‌خورد، ولى با عنايت به تعبيرى كه شيخ طوسى درباره «على بن حسين بن عليطبرى‌» دارد مى‌توان حضور برخى از وكلاى ائمه(عليه السلام) در سمرقند را استنتاج نمود. شيخ‌طوسى در رجال خود، در معرفى وى در بخش «فى من لم يَرْوِعن الائمه‌:» چنينآورده‌:

«على بن الحسين بن على‌، يكنّي‌َ ابا الحسن بن ابى طاهر الطبرى من اهل سمرقند، ثقة‌ٌ وكيل‌ٌيروى عن جعفر بن محمد بن مالك و عن ابى الحسين الاسدى‌».164

باتوجه به تصريح شيخ به وكالت وى‌، همين طور سمرقندى بودنش‌، مى‌توان وكالت‌وى در عصر غيبت در سمرقند را نتيجه گرفت‌. دليل آن كه وى را معاصر عصر غيبت‌مى‌دانيم‌، علاوه بر ذكر نام وى در بخش «فى من لم يروعن الائمة‌:» در رجال شيخ‌طوسى‌، تصريح شيخ به روايت وى از «ابوالحسين اسدى‌» است‌؛ و مى‌دانيم كه«ابوالحسين اسدى‌» متوفى به سال 312 ق است‌165. و اما اين كه شيخ طوسى تعبير «وكيل‌ٌ»را به طور مطلق آورده‌، ضررى به مدعاى ما وارد نمى‌شود؛ چرا كه مرسوم بين رجاليان‌آن است كه چنين تعبيرى را حمل بر وكالت از جانب ائمه‌: مى‌كنند و نه غير آنها166.

ديگر از وكلاى اين ناحيه‌، «ابا محمد جعفر بن معروف‌» است كه شيخ طوسى وى رااهل كش دانسته و تصريح به وكالت او و همين طور به و مكاتَب بودنش كرده است‌؛167 كه‌ظاهراً ارتباط كتبى وى با ناحيه مقدسه مراد باشد.

بخارا

بخارا از شهرهاى مهم و بزرگ ماوراءالنهر بوده است‌168 كه طبق قراينى‌، شيعيان در آن‌جانيز حضور داشته‌اند. گرچه نمى‌توان تعداد آنها را قابل توجه دانست‌؛ و همين نكته درباره‌شهرهاى ديگر اين ناحيه‌، هم‌چون سمرقند و كابُل و بلخ و غير آن نيز صادق است‌169. ازجمله قراين حضور تشيع در اين ناحيه‌، وجود اسامى برخى از روات شيعى در منابع‌رجالى است كه منسوب به بخارا هستند، همچون «احمد بن ابى عوف‌»170 و فرزندش‌«محمد»171، كه علامه حلّى تصريح به بخارى بودنشان نموده است‌.

يكى از قراين و شواهد ارتباط سازمان وكالت با اين ناحيه‌، جريان مربوط به «ابن‌جاوشير» است‌. بنا به نقل صدوق از «حسين بن على بن محمد قمّى‌» معروف به «ابيعلى بغدادى‌»، در ايام سكونت وى در بخارا، «ابن جاوشير» (از شيعيان و احتمالاً وكلاى‌اين منطقه‌) ده كيسه طلا به وى مى‌دهد تا آنها را در بغداد به «حسين بن روح‌» تقديم دارد.وى به همراه كيسه‌ها به سمت بغداد حركت مى‌كند. در منطقه «آمويه‌»، كيسه‌اى مفقودمى‌شود، بدون آن‌كه وى متوجه شود! هنگامى كه به بغداد وارد مى‌شود و كيسه‌ها رابراى تحويل دادن آماده مى‌كند، متوجه فقدان يك كيسه مى‌شود؛ لذا به جاى آن‌، كيسه‌زرى خريدارى كرده و ضميمه نه كيسه ديگر مى‌كند و به محضر «ابن روح‌» وارد شده وآنها را تقديم مى‌دارد. «ابن روح‌» با اشاره به كيسه مزبور، به وى مى‌گويد: «كيسه خود رابردار! كيسه مفقود شده به دست ما رسيده است‌!»؛ و سپس كيسه را به وى نشانمى‌دهد172. اين نقل مى‌تواند دلالت بر وكالت «ابن جاوشير» در بخارا داشته باشد؛ چراكه بعيد است مجموع وجوه شرعى شخصى وى ده كيسه طلا باشد؛ و البته احتمال اين‌كه شيعيان به لحاظ امانت‌دارى وى‌، وجوه شرعى خود را به او سپرده‌اند نيز به نوعى‌وكالت و در خدمت سازمان وكالت بودن را براى وى اثبات مى‌كند.

مناطق شمالى ايران

منطقه طبرستان‌، از مناطق مهم شيعه‌نشين در ايران بوده است‌. مؤيد اين معنى‌، قيام‌هاى‌متعدد شيعى است كه در اين منطقه رخ داده و حتى مدتى نيز در عصر امامَيْن‌عسكريين(عليهما السلام) و در عصر غيبت صغرى و پس از آن (حدود 170 سال‌) علويان بر اين‌منطقه حاكميت داشته‌اند.173 وجود مناطق صعب‌العبور در اين منطقه‌، موجب آن شد كه‌علويان آن‌جا را پناهگاهى امن براى خود بدانند؛ لذا پس از انتقال امام رضا‌(عليه السلام) به مرو وشهادت حضرت به دست مأمون‌، آن دسته از علويان كه به قصد پيوستن به حضرت‌، به‌سمت خراسان حركت كرده بودند، با شنيدن غَدْر و مكر مأمون‌، و خبر شهادت‌حضرت‌، بسيارى پناه به كوهستان ديلمستان و طبرستان بردند؛ و به گفته‌ى مرعشى‌،«بعضى بدان‌جا شهيد گشتند و مزار و مرقد ايشان معروف است و چون اصفهبدان‌مازندران در اوايل كه اسلام قبول كردند «شيعه‌» بودند و با اولاد رسول‌9، حسن اعتقادداشتند، سادات را در اين ملك مُقام آسان‌تر بود».174 در بررسى آمار ارائه شده براى‌علويان ساكن مناطق مختلف توسط مؤلف كتاب «منتقله الطالبيه‌»، بيشترين تعداد را مربوط‌به طبرستان قديم مى‌يابيم (76 نفر)؛ و سپس رى (66 نفر)؛ و سپس قم (23 نفر)175؛ كه‌البته به طور نسبى ميزان گسترش تشيع در اين مناطق را نشان مى‌دهد. قاضى نوراللَّه‌شوشترى نيز درباره طبرستان چنين گفته‌: «... و اكثر اهالى بلاد طبرستان‌، شيعه بوده‌اند؛و در بعضى از بلاد آن‌جا مانند آمل هرگز سنى نبوده‌!...».176

با توجه به نكات فوق‌، بعيد به نظر مى‌رسد كه سازمان وكالت در طبرستان حاضرنبوده باشد. گرچه تشيع غالب بر اين منطقه‌، تشيع زيدى بوده‌، ولى قراين متعددى دال‌ّ برحضور تشيع امامى در اين منطقه است‌. البته با توجه به نقلى كه افندى در رياض‌العلماءدارد، مى‌توان چنين نتيجه گرفت كه امام صادق‌(عليه السلام) يكى از اصحاب خود را به منطقه آمل‌و سارى گسيل داشته تا نقش نماينده حضرت در نزد شيعيان اين منطقه را ايفا نمايد.بنابراين نقل‌، امام‌(عليه السلام) ضمن نامه‌اى به مردم آمل و سارى و نواحى اطراف آن‌، آنان را ازاعزام «مجد الدين على مكّى‌» بدان صوب مطلع‌، و ايشان را به اطاعت از وى و اغتنام اين‌فرصت امر فرمود.177 در صورت پذيرش اين نقل‌، سابقه حضور نمايندگان ائمه‌: درايران‌، به عصر امام صادق‌(عليه السلام) مى‌رسد؛ و روشن است كه چنين سندى‌، براى اثبات‌فعاليت سازمان وكالت از عصر امام صادق‌(عليه السلام) به بعد، ارزش زيادى دارد.

يكى از از قراين ارتباط برخى از مناطق شمالى ايران با ائمه‌:، نقل راوندى درباره‌مردم «جرجان‌» است‌. وى از «جعفر بن شريف جرجانى‌» نقل كرده كه به قصد انجام‌حج‌، از اين منطقه حركت كرد و در سر من به حضور بر امام عسكرى‌(عليه السلام) رسيد. در آن جااموالى را كه مردم اين ناحيه براى تحويل به محضر امام‌(عليه السلام) به وى سپرده بودند به امرحضرت به مبارك (خادم حضرت‌) تحويل مى‌دهد، و سلام شيعيان جرجان را به‌حضرت ابلاغ مى‌نمايد. سپس حضرت به وى مى‌فرمايد، پس از بازگشت از حج به‌شيعيان جرجان بگو كه من در انتهاى روز سوم ربيع‌الاخر به جرجان آمده و با آنان ديدارخواهم نمود! و در روز موعود، پس از اداى نماز ظهر و عصر در بيت «جعفر بن شريف‌جرجانى‌»، شيعيان‌ِ حاضر در آن‌جا، موفق به زيارت حضرت مى‌شوند و سؤالات وحوائج خود را عرضه كرده و پاسخ مى‌گيرند. سپس حضرت‌، همان روز به سامراء (به‌همان طريق خرق عادت كه به جرجان آمده بود) بازمى‌گردد.178 البته دليلى دردست‌نداريم كه به استناد آن‌، جعفر بن شريف جرجانى را نماينده امام عسكرى‌(عليه السلام) در گرگان‌تلقى نماييم‌.

آنچه گذشت‌، حاصل تتبعى بود كه در منابع روايى‌، رجالى و تاريخى‌، براى يافتن‌اسامى و شرح حال و سير فعاليت وكلاى امامان شيعه‌: صورت گرفته است‌. شايد اين‌پژوهش بتواند نكات تازه‌اى را علاوه بر آنچه تاكنون پيرامون تاريخ تشيع در ايران انجام‌گرفته‌، روشن سازد؛ چرا كه نقش وكلا و نمايندگان ائمه‌:، هم در گسترش تشيع و هم‌در حفظ و دوام بخشيدن به آن در نقاط مختلف ـ به ويژه ايران ـ نقشى انكارناپذير است‌.از سوى ديگر، با توجه بيشتر به اين نقش و مناطق تحت فعاليت وكلا، به ميزان حركتسازمان يافته ائمه شيعه‌: به ويژه از عصر امام صادق‌(عليه السلام) به بعد مى‌توان پى برد.

كتاب‌نامه‌

1. ابن اثير؛ الكامل فى التاريخ‌؛ بيروت‌: دار صادر، 1385 ق‌.

2. ابن‌شهر آشوب‌؛ مناقب آل ابى‌طالب‌؛ بيروت‌: دار الاضواء، 1405 ق‌.

3. ابن طباطبا؛ منتقلة الطالبيّة‌؛ نجف‌: مطبعة الحيدريه‌، 1968 م‌.

4. ابن فندق‌؛ تاريخ بيهق‌؛ تهران‌: چاپ افست مروى‌.

5. ابن كثير دمشقى‌؛ البداية و النهاية‌؛ 1966 م‌.

6. ابواسحاق‌، ابراهيم اصطخرى مسالك و ممالك‌، ترجمه فارسى قرن 5 و 6؛ به اهتمامايرج افشار؛ چ سوم‌؛ تهران‌: شركت انتشارات علمى و فرهنگى‌، 1368.

7. ابو جعفر، اسكافى‌؛ المعيار و الموازنه‌؛ تحقيق شيخ محمد باقر محمودى‌؛ بيروت‌:[بى‌نا]، [بى‌تا].

8. اربلى‌، على بن عيسى‌؛ كشف الغمّه‌؛ قم‌: نشر ادب الحوزة‌، 1364.

9. ازدى‌، ابوزكريا يزيد؛ تاريخ الموصل‌؛ قاهره‌: 1387 ق‌.

10. اعتماد السلطنة‌، محمد حسين خان‌؛ مرآة البلدان‌؛ تهران‌: دانشگاه تهران‌، 1368.

11. افندى‌، ميرزا عبد اللَّه‌؛ رياض‌العلماء و حياض‌الفضلاء؛ قم‌: مرعشى‌، 1401 ق‌.

12. اقبال‌، عباس‌؛ خاندان نوبختى‌؛ تهران‌: كتابخانه طهورى‌، 1357.

13. ايوانف‌؛ اسماعيليان در تاريخ‌؛ ترجمه يعقوب آژند؛ تهران‌: مولى‌، 1363.

14. بيات‌، عزيز اللَّه‌؛ كليات جغرافياى طبيعى و تاريخى ايران‌؛ تهران‌: امير كبير، 1367.

15. جاسم حسين‌؛ تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عليه السلام)؛ ترجمه محمدتقى آية‌اللهى‌؛ تهران‌:اميركبير، 1367.

16. جعفريان‌، رسول‌؛ تاريخ تشيع در ايران‌؛ تهران‌: سازمان تبليغات اسلامى‌، 1371.

17. حرّانى‌، ابومحمد حسن بن على بن حسين بن شعبه‌؛ تحف العقول عن آل‌الرسول‌9؛ نجف‌: [بى‌تا]، 1966 م‌.

18. حلّى‌، حسن بن يوسف بن مطهر؛ خلاصة الاقوال (معروف به رجال علامه حلّى‌)، نجف‌:مطبعة الحيدرية‌، 1381 ق‌.

19. حموى‌، ياقوت‌؛ معجم البلدان‌؛ بيروت‌: دار صادر، [بى تا].

20. خوانسارى‌، محمد باقر؛ روضات الجنّات‌؛ قم‌: اسماعيليان [بى تا].

21. دوانى‌، على‌؛ مفاخر اسلام‌؛ تهران‌: اميركبير، 1363.

22. راوندى‌، قطب‌الدين‌؛ الخرائج و الجرائح‌؛ تحقيق مؤسسة الامام المهدى‌(عليه السلام)؛ قم‌. 1374.

23. شوشترى‌، قاضى نوراللَّه‌؛ مجالس المؤمنين‌؛ تهران‌: كتابفروشى اسلاميه‌.

24. صدوق‌، ابوجعفر محمد بن على بن بابويه قمى‌؛ كمال‌ الدين و تمام النعمة‌؛ تصحيح على‌اكبر غفارى‌؛ قم‌: جامعه مدرسين‌، 1416 ق‌.

25. طبرى‌، محمد بن جرير بن رستم‌؛ دلايل الامامة‌؛ نجف‌: [بى نا]، 1369 ق‌.

26. طوسى‌، ابوجعفر محمد بن حسن‌؛ اختيار معرفة الرجال (معروف به رجال شيخ طوسى‌)؛تصحيح حسن مصطفوى‌؛ مشهد: [بى نا]، 1348.

27. طوسى‌، ابوجعفر محمد بن حسن‌؛ رجال‌؛ نجف‌: مكتبة الحيدرية‌، 1380 ق‌.

28. طوسى‌، ابوجعفر، محمد بن حسن‌؛ كتاب الغيبة‌؛ بيروت‌: مؤسسة اهل‌البيت‌:،1412 ق‌.

29. قزوينى رازى‌، عبدالجليل‌؛ نقض‌؛ تحقيق جلال‌الدين محدث ارموى‌؛ تهران‌: انجمن‌آثار ملى‌، 1358.

30. قزوينى‌، رضى‌الدين محمد بن حسن‌؛ ضيافة الاخوان‌؛ تحقيق سيد احمد حسينى‌؛ قم‌:[بى نا]، [بى تا].

31. قزوينى‌، زكريا بن‌ محمد بن‌ محمد؛ آثار البلاد و اخبار العباد؛ بيروت‌: دار صادر، [بى‌تا].

32. قمى‌، حسن بن محمد بن حسن‌؛ تاريخ قم‌؛ ترجمه حسن بن على قمى‌، تصحيح سيدجلال‌الدين تهرانى‌؛ تهران‌: چاپ مجلس‌، 1313.

33. قمى‌، شيخ عباس‌؛ الكني‌َ و الالقاب‌؛ قم‌: نشر بيدار، [بى تا].

34. كريمان‌، حسين‌؛ رى باستان‌؛ تهران‌: انجمن آثار ملى‌،

35. كريمان‌، حسين‌؛ قصران‌؛ تهران‌: انجمن آثار ملى‌، 1356.

36. كلينى‌، ابوجعفر محمدبن يعقوب‌؛ الكافى‌؛ تصحيح على‌اكبر غفارى‌؛ تهران‌: 1377.

37. مامقانى‌، ملاعبدالله‌؛ تنقيح المقال‌؛ نجف‌: مكتبة المرتضويه‌، 1350 ق‌.

38. مجلسى‌، محمدباقر؛ بحارالانوار؛ تهران‌: 1376.

39. مدرسى طباطبايى‌، سيد حسين‌؛ مكتب در فرآيند تكامل‌؛ ترجمه هاشم ايزدپناه‌؛ ايالات‌متحده‌: نيوجرسى‌، نشر داروين‌، 1374.

40. مرعشى‌، سيد ظهيرالدين‌؛ تاريخ طبرستان و رويان و مازندران‌؛ به اهتمام برنهارد دارن‌؛تهران‌: گستره‌، 1363.

41. مستوفى‌، حمد اللَّه‌؛ نزهة القلوب‌؛ تحقيق لسترنج‌؛ تهران‌: دنياى كتاب‌، 1362.

42. مفيد، محمد بن محمد؛ ارشاد؛ بيروت‌: اعلمى‌، 1399 ق‌.

43. مقدسى‌، ابوعبداللَّه محمد بن احمد؛ احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم‌؛ ترجمه منزوى‌،تهران‌: شركت مؤلفان و مترجمان ايران‌، 1361.

44. ناصر الشريعة‌، محمد حسين‌؛ تاريخ قم‌؛ قم‌: دارالفكر، 1350.

45. نجاشى‌، احمد بن على‌؛ فهرست اسماء مصنفى الشيعه (معروف به رجال نجاشى‌)؛ قم‌: مكتبة‌الداورى‌، [بى تا].

46. نصيبى‌، ابوالقاسم بن حوقل‌؛ صورة الارض‌، ليدن‌، 1938 م‌.


1. كتاب الغيبة‌، محمدبن‌حسن طوسى‌، بيروت‌، مؤسسه اهل‌البيت‌(ع‌)، 1412 ه¨ ، ص 257؛ تاريخ سياسى‌غيبت امام دوازدهم‌(ع‌)، جاسم حسين‌، ترجمه‌ى محمدتقى آية‌اللهى‌، تهران‌، اميركبير، 1367 ش‌، ص 174.

2. ر. ك‌: كليات جغرافياى طبيعى و تاريخى ايران‌، ص 53 ـ 54.

3. تاريخ قم‌، حسن بن محمد بن حسن قمى‌، ص 211.

4. عن‌الفضل‌، قال حدثنى عبدالعزيز و كان خير قمي‌ّ فى من رأيته و كان وكيل الرضا(ع‌)، عن عبدالعزيز او مَن‌رواه عنه‌، عن ابى‌جعفر(ع‌) قال‌: «كتبت اليه ان لك معى شيئاً فمُرني‌ِ بأمرى فيه الى من ادفعه‌؟ فكتب‌: اني‌ِ قبضت‌ُ ما فى هذه‌الرقعه و الحمدلله و...»، رجال كشى ص‌ 506، ح 975 و 976.

5. ابوعمرو كشى‌، احاديثى دال‌ّ بر وكالت وى براى امام رضا(ع‌) و امام جواد(ع‌) نقل كرده است‌: ر. ك‌:رجال‌كشى‌، ص 594.596، ح 1111.1115؛ تنقيح المقال‌؛ ج 1، رقم 4236.

6. رجال كشى‌، ص 596، ح 1115.

7. همان‌، ص 596، ح 1115 و ص 506، ح 972؛ تاريخ قم‌، محمدحسين ناصرالشريعة‌، قم‌،1350 ش‌، ص 134.

8. اصول كافى‌، ج 1 ص 548. ح 27؛ كتاب الغيبة‌، ص 213.

9. تاريخ الموصل‌، ج 2، ص 368.

10. مناقب آل ابى‌طالب‌، ج 4، ص 397.

11. همان‌، ج 4، ص 413 . بحارالانوار، ج 50، ص 185.

12. كتاب الغيبة‌، ص 258؛ رجال كشى‌، 557، ح 1053.

13. تاريخ قم‌، حسن بن محمد بن حسن قمى‌، ص 211.

14. اصول كافى‌، ج 71 ص 517.518؛ دلايل الامامة‌، ص 272 و 275.277؛ تاريخ سياسى غيبت امام‌دوازدهم(عليه السلام): 149.150 و 170.171.

15. بحارالانوار، ج 51 ص 300 و 316.317؛ دلايل الامامة‌، ص 283.285؛ رجال علامه حلى‌، ص 143؛ علامه‌،تصريح به وكالت وى براى امام عسكرى‌(عليه السلام) نموده است‌.

16. كمال‌الدين و تمام النعمة‌، ص 476، ح 26.

17. اصول كافى‌، ج 1ص 517.518، ح 4.

18. كتاب الغيبة‌، ص 215؛ رجال نجاشى‌، ص 152.

19. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عليه السلام)، ص 153.

20. كتاب الغيبة‌، ص 179؛ الخرائج و الجرائح‌، ج 3، ص 1113، ح 29.

21. كتاب الغيبة‌، ص 240.

22. اصول كافى‌، ج 1ص 523، ج 20؛ بحارالانوار، ج 51، ص 299؛ كشف الغمّه‌، ج 3، ص 350.

23. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 503 ـ 504؛ ابن روح از آن زن پرسيد: «زينب‌! زن‌، چونا، خويذا، كوابذا، چون‌استه‌؟! كه به فارسى امروزى يعنى‌: «زينب چطورى‌، خوشى‌، كجا بودى‌، بچه‌هايت چطورند؟».

24. معجم البلدان‌، ج 1، ص 51:

و قائلة اتبغض اهل آبه

وهم اعلام نظم و الكتابة

فقلت‌: اليك عنّى ان‌ّ مثلى

يعادي‌ِ كل‌َّ من عادي‌َ الصحابه

: كسى گفت‌: آيا در حالى كه اهالى آبه از بزرگان نظم و كتابت هستند تو نسبت به آنان خشمگينى‌؟

من گفتم‌: اين مطلب را از من بدان كه‌، فردى چون من‌، با هر كس كه با صحابه دشمنى كند، دشمن است‌!

25. آثار البلاد و اخبار العباد، ص 283 ـ 284؛ وى شعر فوق را نيز نقل كرده است‌؛ و ر. ك‌: روضات الجنات‌، ج6، ص 323 و ج 4، ص 116.

26. نزهة القلوب‌، ص 62 ـ 63.

27. آثار البلاد، ص 432.

28. معجم البلدان‌، ج 4 ص 296.

29. نزهة القلوب‌، ص 67 ـ 68.

30. همان‌، ص 69.

31. مرآة البلدان‌، ج 1، ص 756.

32. درباره سابقه تشيع در قم و مناطق ياد شده در اطراف آن‌، به كتاب تاريخ تشيع در ايران‌، اثر استاد رسول‌جعفريان مراجعه شود. در اين تحقيق‌، در مباحث مربوط به تشيع در شهرهاى ايران‌، از اين كتاب و منابع آن‌،بهره‌ى وافر برده‌ايم‌.

33. الكامل فى التاريخ‌، ج 3، ص 24.

34. همان‌، ج 3 ص 413 ـ 415.

35. الخرائج و الجرائح‌، ج 2 ص 777، ح 101.

36. منتقلة الطالبيّة‌، ص 75؛ رى باستان‌، ج 2، ص 52.

37. الخرائج و الجرائح‌، ج 2 ص 669، ح 12؛ بحارالانوار، ج 50 ص 44 ـ 45.

38. المعيار و الموازنه‌، ص 32.

39. رى باستان‌، ج 2 ص 52.

40. معجم البلدان‌، ج 3 ص 121.

41. البداية و النهاية‌، ج 11، ص 6؛ و ر.ك‌: حوادث سنه 250 تا 284 از تاريخ طبرى و كامل ابن اثير؛ در اين‌سال‌ها، قيام‌هاى علويان در نواحى كوفه‌، طبرستان‌، رى‌، قزوين‌، مصر و حجاز آغاز شد.

42. الكني‌َ و الالقاب‌، ج 3، ص‌، 130.

43. قصران‌، ج 2، ص 753.

44. رجال كشى‌، ص 579، ح 1088.

45. ر. ك‌. تنقيح المقال‌، ج 1، رقم 293 و 294.

46. اصول كافى‌، ج 1 ص 524، ح 28.

47. ر. ك‌: تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عليه السلام)، 154 ـ 155.

48. رجال شيخ طوسى‌، ص 496.

49. كتاب الغيبة‌، ص 257.

50. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 7488 ح 9.

51. همان‌، ص 502، ح 31 و ص 516 ـ 517، ح 45 و ص 518ـ519، ح 47.

52. رجال كشى‌، ص 579، ح 1088.

53. در اين روايت مشخص نشده كدامين سفير وى را به دينور و رى فرستاده است‌؛ چرا كه تعبير چنين است‌:«عن المحمودى قال‌: وُلّينا الدينور مع جعفر بن عبدالغفار فجائنى الشيخ قبل خروجنا فقال‌: اذا وردت الرّى‌فافعل كذا و كذا! فلّما وافينا الدينور، وردت على ولاية الرّى بعد شهر فخرجت الى الرّى فعلمت ما قال لى ". ولى‌احتمال مى‌رود مراد از شيخ‌، سفير اول و نهايتاً سفير دوم باشد؛ چرا كه با توجه به معاصرت "محمودى " با امامجواد(عليه السلام) و ائمه بعدى‌، احتمال بقاى وى تا عصر سفير سوم بسيار بعيد است‌.

54. الخرائج و الجرائح‌، ج 2، ص 698، ح 15، بحارالانوار، ج 51، ص 295، ح 9.

55. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 442 ـ 443، ح 16.

56. ر. ك‌: ضيافة الاخوان‌، ص 32 ، 66 ، 91 ، 101 و 103؛ اين كتاب پيرامون معرفى اصحاب ائمه‌: ازقزوين و ساير علماى شيعه آن ديار است‌.

57. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 443 ، ح 16.

58. رجال كشى‌، ص 523، ح 1005.

59. همان‌، ص 522، ح 1003 و 1004، و ص 527 ـ 528، ح 1010.

60. همان‌، ص 526، ح 1008.

61. ضيافة الاخوان‌، ص 66؛ و ر. ك‌: دايرة المعارف تشيع‌، ج 3، ص 2 (واژه‌ى باب‌).

62. مجالس المؤمنين‌، ج 1 ص 80.

63. البته بعضى از آنها مربوط به قبيله "هَمْدان‌" هستند كه قبيله‌اى شيعى و اصالتاً از يمن و سپس ساكن عراق‌بوده‌اند.

64. رجال شيخ طوسى‌، ص 368 ، 397 و 409.

65. رجال كشى‌، ص 611، ح 1136 و ص 608، ح 1131 و ص 557، ح 1053.

66. مناقب آل ابى طالب‌، ج 4، ص 397؛ تاريخ الموصل‌، ج 2، ص 368.

67. رجال كشى‌، ص 611، ح 1135،1136.

68. رجال نجاشى‌، ص 242 ـ 243.

69. رجال كشى‌، ص 557، ح 1053 ؛ رجال علامه حلى‌، ص 6؛ تنقيح المقال‌، ج 1، رقم 200.

70. رجال نجاشى‌، ص 243.

71. اصول كافى‌، ج 1، ص 521، ح 15؛ ارشاد، ص 354؛ بحارالانوار، ج 51، ص 297؛ كشف الغمة‌، ج 3، ص347؛ تنقيح المقال‌، ج 3، رقم 10869.

72. كمال الدين‌، ص 442، ح 16.

73. اصول كافى‌، ج‌1، ص 524، ح 28؛ و ر. ك‌: تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عليه السلام)، ص 154 ـ 155.

74. الخرائج و الجرائح‌، ج 2، ص 696 ـ 697، ح 11.

75. نقض‌، ص 123؛ وى در باره اسدآباد و وضعيت مذهبى آن در زمان خودش (يعنى قرن پنجم‌) گويد: «و درمورد اسدآباد، هرگز شيعى نبوده است و نه حنفى‌، همه مجبّران و مشبّهيان باشند...»!

76. معجم البلدان‌، ج 2 ص 545 و ج 4، ص 330.

77. ر. ك‌: تاريخ تشيع در ايران از آغاز تا قرن هفتم‌، ص 306.

78. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 442.443، ح 16.

79. بحارالانوار، ج 51، ص 300؛ و ر. ك‌: تاريخ الغيبة الصغرى‌، ص 459.

80. در قسمت مربوط به منطقه رى گذشت كه بنا به نقل حموى‌، احمد بن حسن مادرائى‌، در سال 275 ق¨ بر رى‌غلبه كرد و تشيع را در اين منطقه رواج داد. بنابراين‌، حضور وى در حدود سال‌هاى 261 و 262 ق¨ در قرميسين‌،منافاتى با نقل مزبور ندارد. (ر. ك‌: معجم البلدان‌، ج 3، ص 121 و مجالس المؤمنين‌، ج 1، ص 99 از معجم‌البلدان‌).

81. الخرائج و الجرائح‌، ج 2، ص 699، ح 17.

82. همان‌، ج 2، ص 698، ح 15.

83. در ميان جغرافى‌دانان معروف است كه "ارّان‌" استانى با مركزيت "بودع‌" بوده است‌؛ و در مثلث بزرگى درغرب نقطه اتصالى رودخانه‌هاى "كُّر" و "رأس‌" قرار داشته است‌. و قزوينى آن را، ناحيه‌اى بين آذربايجان وارمينيه دانسته است كه از جمله شهرهاى آن‌، جنزه‌، شروان و بيلقان‌، و از رودهاى آن‌، رود "كُرّ" بوده است‌. نك‌.آثار البلاد و اخبار العباد، ص 493.

84. كتاب الغيبة‌، ص 192.

85. بحارالانوار، ج 51 ص 300، ح 19 از كتاب نجم محمدبن جرير طبرى‌.

86. احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم‌، ج 2، ص‌ 620 (به نقل از تاريخ تشيع در ايران‌، ص 223).

87. رجال شيخ طوسى‌، ص 229، 355 و 379.

88. كتاب الغيبة‌، ص 210.211.

89. تحف‌العقول عن آل الرسول‌9، ص 223.

90. رجال كشى‌، ص 549، ح 1038.

91. همان‌، ص 548، ح 1038.

92. همان‌، ص 585.587، ح 1096، 1097 و 1098؛ تنقيح المقال‌، ج 2 رقم 6794.

93. در منابع‌، تصريحى به معاصرت وى با امام جواد‌(عليه السلام) وجود ندارد؛ و با توجه به جانشينى "على‌بن مهزيار"به جاى وى‌، و معاصرت ابن مهزيار با امام رضا‌(عليه السلام)، چنين استظهار مى‌شود كه در گذشت ابن جندب در عصرامام رضا‌(عليه السلام) بوده است‌.

94. رجال شيخ طوسى‌، ص 381 ، 403 و 417.

95ـ رجال‌كشى‌، ص 549، ح 1038.

96. اصول كافى‌، ج 5 ص 316؛ رجال شيخ طوسى‌، 426؛ بحارالانوار، ج 92، ص 328.

97. رجال نجاشى‌، ص 177ـ178.

98. رجال كشى‌، ص 548، ح 1038.

99. همان‌، ص 549ـ551، ح 1039 و 1040.

100. شيخ طوسى به معاصرت وى با امام جواد‌(عليه السلام) و امام‌ هادي(عليه السلام) تصريح كرده است‌: رجال شيخ طوسى‌، ص‌399 ـ 410.

101. اصول كافى‌، ج 1 ص 518 ح 5؛ كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 478، ح 8؛ رجال كشى‌، ص 531، ح 1015؛الارشاد، ص 351؛ كتاب الغيبة‌، ص 170 ـ171؛ الخرائج و الجرائح‌، ج 3 ص 1116، ح 31؛ كشف الغمة‌، ج 3،ص 342.

102. كمال الدين و تمام النعمه‌، ص 442، ح 16 و ص 487، ح 8 و كتاب الغيبة‌، ص 170ـ171. بنا به نقل صدوق‌،وى در حالى كه ما بين قبر عسكريين(عليهما السلام) به زيارت و گريه مشغول بود، صدايى شنيد كه مى‌گفت‌: «يا محمد! اتق‌اللَّه و تُب‌ْ من كل ما انت عليه‌؛ فقد قُلّدت‌َ أمراً عظيماً». و بنا به نقل شيخ طوسى‌، توقيعى به اين مضمون براى وى خارج‌شد كه‌: «قد اقمناك مقام ابيك فاحمد اللّه‌».

103. تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عليه السلام)، ص 196 (به نقل از خاندان نوبختى‌، ص 216.)

104. اصطخرى‌، أبواسحاق ابراهيم‌، مسالك و ممالك‌، ص 202؛ و ن‌.ك‌: نصيبى ابوالقاسم بن حوقل‌، عصورة‌الارض‌، ص 426.

105. ر. ك‌: تاريخ تشيع در ايران‌، از آغاز تا قرن هفتم هجرى‌، ص 138 ، 141 و 172.

106. مناقب آل ابى طالب‌، ج 4، ص 237؛ بحارالانوار، ج 47، ص 123، ح 172.

107. الخرائج و الجرائح‌، ج 2، ص 645، ح 54.

108. همان‌، ج‌، ص 610، ح 4.

109. همان‌، ج 2، ج 777، ح 101.

110. همان‌، ج 2، ص 720، ح 25؛ اصول كافى‌، ج 1، ص 475، ح 6.

111. الخرائج و الجرائح‌، ج 1، ص 328، ح 22.

112. تاريخ بيهق‌، ص 44.

113. تاريخ نهضت‌هاى فكرى ايرانيان‌ (از رودكى تا...)، ص 231، پاورقى‌.

114. معجم البلدان‌، ج 2، ص 538.

115. تاريخ بيهق‌، ص 25.

116. همان‌، ص 60 61 ، 63.

117. روضات الجنات‌، ج 1، ص 253.

118. مفاخر اسلام‌، ج 1، ص 140؛ و درباره سابقه تشيع در بيهق و اطراف آن و ساير مناطق خراسان‌، ر.ك‌: تاريخ‌تشيع در ايران‌، ص 193 ـ 195.

119. احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم‌، ج 2، ص 474.

120. رجال شيخ طوسى‌، ص 385 ؛ رجال علامه حلّى‌، ص 132 ؛ تنقيح المقال‌، ج 2، رقم 9470.

121. رجال شيخ طوسى‌، ص 369، رقم 37؛ به نظر مى‌رسد كلام علامه حلى‌، سهو قلم باشد كه با اسناد به شيخ‌طوسى‌، وى را از اصحاب امام كاظم‌(عليه السلام) برشمرده است‌؛ رجال علامه حلى‌، ج 4؛ و ر. ك‌: تنقيح المقال‌، ج 1،رقم 106.

122. رجال كشى‌، ص 580، ح 1089 و ص 509 ح 983. به نظر مى‌رسد امام‌(عليه السلام) نامه ديگرى خطاب به خود"ابراهيم بن عبده‌" مرقوم داشته و نصب وى به وكالت را بدان وسيله اعلام كرده بودند؛ ولى از آن‌جا كه بعضى‌، دراصالت و صحت آن نامه و به خط امام‌(عليه السلام) بودنش ترديد نمودند، حضرت نامه ديگرى به "ابراهيم بن عبده‌"نوشتند كه بخشى از آن چنين است‌: «... و كتابى الذى ورد على ابراهيم بن عبده بتوكيلى ايّاه لقبض حقوقى من موالي‌ّ هناك‌،نعم هو كتابى بخطّى‌، اقمته اعنى ابراهيم بن عبده لهم يبلدهم حقّاً غير باطل‌، فليتقوا الله حق تقاته و ليخرجوا من حقوقى وليدفعوها اليه فقد جوّزت له ما يعمل به فيها، وفّقه اللَّه و من‌ّ عليه بالسلامة من التقصير برحمته‌»؛ همان‌، ص 580، ح 1089.

123. همان‌، ص 577، ح 1088.

124. همان‌، ص 542 ـ 543، ح 1028.

125. همان‌، ص 543.

126. همان‌، ص 537، ح 1023.

127. ر. ك‌: مكتب در فرايند تكامل‌، ص 56، پاورقى‌.

128. برخى از اين دسته علماى رجالى عبارتند از: علامه مجلسى اول‌، مولى وحيد بهبهانى‌، صاحب معالم‌، علامه‌مامقانى و...؛ ر.ك‌: تنقيح المقال‌، ج 2، رقم‌ 9472.

129. رجال كشى‌، ص 539 ـ 541، ح 1026؛ بخشى از جملات حضرت در پاسخ نامه "عبد اللَّه بن حمدويهبيهقى‌" چنين است‌: «كلّما تلاقاكم اللَّه عز و جل برحمته‌، و اذن لنا فى دعائكم الى الحق‌ّ، و كتبنا اليكم بذلك‌، و ارسلنا اليكم‌رسولاً، لم تصدّقوه‌، فاتقواللَّه عباداللَّه ولاتلجوا فى الضلالة من بعد المعرفة‌.... و هذا الفضل بن شاذان مالنا و له‌! يفسد عليناموالينا و يزيّن لهم الاباطيل‌، و كلّما كتبنا اليهم كتابا اعترض علينا فى ذلك‌، و انا اتقدّم اليه ان لم يكف‌ّ عنّا و الاّ و اللَّه سألت اللَّه اَن‌يرميه بمرض لايندمل جرحه منه فى الدنيا و لا فى الاخرة‌.....».

130. همان‌، ص 578 ـ 579.

131. اصول كافى‌، ج 1، ص 331 ح 6؛ كتاب الغيبة‌، ص 162؛ الارشاد، ص 350؛ كشف الغمّه فى معرفةالائمة‌:، ج‌ 3، ص 341.

132. كمال الدين و تمام النعمه‌، ص 442، ج 16.

133. اصول كافى‌، ج 1، ص 523، ح 23؛ كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 485، ح 5؛ رجال كشى‌، ص 533، ح‌1017؛ الارشاد، ص 355 ـ 356؛ كشف الغمة‌، ج 3، ص 350؛ بحارالانوار، ج 51، ص 339 ح 65؛ تنقيح المقال‌،ج 3، رقم 10843.

134. الخرائج و الجرائح‌، ج 2، ص 697.

135. نفس حضور امام رضا‌(عليه السلام) در اين منطقه‌، و بعضى قراين ديگر نظير تعداد سادات علوى ساكن در اينمنطقه‌، كه به تصريح كتاب منتقلة‌الطالبيه‌، هشت نفر بوده‌اند، از نشانه‌هاى حضور تشيع در اين ناحيه است‌؛ ر. ك‌:تاريخ تشيع در ايران‌، از آغاز تا قرن هفتم هجرى‌، ص 166 و 152 ـ 153.

136. اسامى برخى از اين افراد از اين قرار است‌: ابو احمد قاسم بن على مروزى (كمال الدين‌، ص 675، ح 31)وى به نقل از عبدالعزيز بن مسلم جريان مذاكره گروهى از شيعيان را در مسجد جامع مرو درباره امامت و درعصر حضور امام رضا‌(عليه السلام) در اين ديار نقل كرده است‌؛ احمد بن حمّاد مروزى (تنقيح المقال‌، ج 1، رقم 346)؛احمد بن رميح مروزى (همان‌، ج 1، رقم 363)؛ احمد بن محمد بن رميم مروى نخعى (همان‌، ج 1، رقم 500)؛حفص مروزى (همان‌، ج 1، رقم 3199)؛ سليمان بن حفص مروزى (همان‌، ج 2، رقم 5192)؛ سليمان بن جعفرمروزى (همان‌، ج 2، رقم 5186)؛ سليمان بن داود مروزى (همان‌، ج‌2، رقم 5200)؛ حكم بن يسار مروزى‌(مناقب آل ابى طالب‌، ج 4 ص 397)؛ محمد بن شجاع مروزى (تنقيح المقال‌، ج 2،رقم 10847)؛ محمدبنسعيد بن كلثوم مروزى (همان‌، ج 2، رقم 10770)؛ حسين بن اشكيب مروزى (رجال شيخ طوسى‌، ش‌7 ص‌429).

137. شيخ طوسى در رجال خود (ص‌424) وى را از اصحاب امام‌ هادي(عليه السلام) برشمرده است‌؛ ولى با توجه به نقلى‌از كشّى كه حاكى از نامه تعزيت امام جواد‌(عليه السلام) به وى‌، به خاطر رحلت پدرش مى‌باشد، مى‌توان مصاحبت وى باامام جواد‌(عليه السلام) را استنتاج كرد (ر.ك‌: رجال كشّى‌، ص 511، ح 986)؛ و با توجه به نقل مسعودى (اثبات الوصيه‌،ص 247) مبنى بر رؤيت وى خط امام عسكرى‌(عليه السلام) را به هنگامى كه حضرت در حبس معتمد بود، مصاحبت‌وى با امام عسكرى‌(عليه السلام)، و با توجه به اين كه در عصر غيبت‌، در سال 293 ق¨ وى از كنار كعبه‌، حضرت مهدى‌(عليه السلام)را به حدود 30 نفر از شيعيان حاضر در آنجا معرفى مى‌كند، معاصرت وى را با بخشى از عصر غيبت مى‌توان‌استنتاج نمود. (ر.ك‌: كتاب الغيبة‌، ص 157 ـ 158)

138. رجال كشّى‌، ص 579، ح 1088.

139. همان‌، ص 511 ـ 512، ح 988.

140. رجال كشى‌، ص 579، ح 1088؛ و. ر. ك‌: تنقيح المقال‌، ج 2، رقم 10311.

141. ر. ك‌: تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم(عليه السلام)، 150.

142. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 488، ح 9؛ الخرائج و الجرائح‌، ج 2، ص 695 ـ 696.

143. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 443، ح 16.

144. ايوانف در كتاب «اسماعيليان در تاريخ‌» (ترجمه يعقوب آژند، تهران‌: مولى‌، 1363، ص 416 ـ 417) تشيع درآسياى مركزى و خراسان را به خصوص در قرن چهارم‌، بسيار گسترده دانسته و شهرهاى بلخ و سمرقند و مروو... را از مراكز اصلى تشيع دانسته است‌؛ گرچه برخى از محققان اين كلام را حمل بر مبالغه نموده‌اند. (ر.ك‌:تاريخ تشيع در ايران از آغاز تا قرن هفتم هجرى‌، رسول جعفريان‌، ص 224 ـ 225).

145. اسامى برخى از اين افراد از اين قرار است‌: ابو عبداللَّه بلخى (كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 441؛ الخرائج والجرائح‌، ج 2، ص 718 و 2: 777 ؛ مناقب آل ابى‌طالب‌، ج 4، ص 239)؛ آدم بن محمد بلخى (همان‌؛ رجال‌علامه حلّى‌، ص 207؛ اعلام الورى‌، ج 2، ص 250)؛ نصربن‌الصباح بلخى (كمال‌الدين‌، ص 488، ح 9 و 10؛ارشاد، ص 352؛ الخرائج و الجرائح‌، ج 2، ص 695)؛ و در سند روايات بسيارى از رجال كشّى نيز نام وى آمده‌است‌؛ احمد بن على بلخى (رجال علامه حلّى‌، ص 19؛ تنقيح المقال‌، ج 1، رقم 418)؛ محمد بن عبد العزيزبلخى (كشف الغمه‌، ج 3، ص 302؛ الخرائج و الجرائح‌، ج 1، ص 447)؛ ابو سهل بلخى (الخرائج و الجرائح‌، ج‌3، ص 306)؛ اسحاق بن محمد بن عبد العزيز بلخى (اثبات الوصية‌، ص 243)؛ زياد بن سليمان بلخى (تنقيح‌المقال‌، ج 1، رقم 4340)؛ سعد بن سعيد بلخى (همان‌، ج 2، رقم 4691)؛ مظفر بن محمد خراسانى بلخى‌ابوالجيش (همان‌، ج 3، رقم 11871)؛ محمد بن اسماعيل بلخى (همان‌، ج 2، رقم 10394)؛ عميربن متوكل بن‌هارون ثقفى بلخى (همان ، ج 2، رقم 9145)؛ البته‌، جريان «ابوسعيد غانم بن سعيد هندى‌» مى‌تواند نشان‌گرقلّت شيعيان اين ناحيه نسبت به اهل سنت باشد؛ وى پس از اظهار عقيده نسبت به امامت علي(عليه السلام)، از جانب‌علماى حاضر، مورد تكفير قرار مى‌گيرد (ر.ك‌: كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 437، ح 6 و الخرائج و الجرائح‌، ج3، ص 1095 ـ 1098).

146. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 488، ح 11؛ الخرائج و الجرائح‌، ج 3، ص 1129، ح 47.

147. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 516 ح 45؛ الخرائج و الجرائح‌، ج 3، ص 1128.

148. ر.ك‌: تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم‌، ص 197 ـ 198.

149. تنقيح المقال‌، ج 3، رقم 12739.

150. همان‌، ج 3، رقم 12645.

151. همان‌، ج 3، رقم 12644.

152. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 497، ح 18 و ص 440، ح 6.

153. رجال كشى‌، ص 534 ـ 535، ح 1019.

154. تنقيح المقال‌، ج 1، رقم 1745.

155. همان‌، ج 1، رقم 1753، رجال علامه حلى‌، ص 32.

156. تنقيح المقال‌، ج 1، رقم 1847.

157. همان‌، ج 1، رقم 1887؛ رجال علامه حلّى‌، ص 31 و 210.

158. تنقيح المقال‌، ج 1، رقم 3497؛ رجال علامه حلى‌، ص 57؛ فهرست شيخ طوسى‌، ص 136.

159. تنقيح المقال‌، ج 1، رقم 2850؛ رجال شيخ طوسى‌، ص 429؛ به تصريح شيخ طوسى‌، وى از اصحاب امام‌هادى‌7 و مقيم در سمرقند و كش بوده است‌؛ و ر. ك‌: رجال علامه حلى‌، ص 50؛ و از نقل صدوق و راوندى‌درباره «ابا سعيد غانم بن سعيد هندى‌» چنين استفاده مى‌شود كه حسين بن اشكيب در ناحيه سمرقند و كش ومناطق اطراف هم‌چون بلخ‌، عالم شناخته شده شيعى و محل مراجعه بوده است‌؛ ر.ك‌: الخرائج و الجرائح‌، ج 3،ص 1095 ـ 1098؛ كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 437، ح 6.

160. تنقيح المقال‌، ج 3، رقم 11367؛ رجال علامه حلى‌، ص 145، ص ، فهرست شيخ طوسى‌، ص 136.

161. تنقيح المقال‌، ج 3، رقم 11461.

162. همان‌، ج 2، رقم 10223.

163. نظير ابوطالب مظفر بن جعفر مظفر علوى سمرقندى (كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 436، ح 5؛ الخرائج والجرائح‌، ج 2، ص 959)؛ و ابراهيم بن على كوفى‌، ساكن سمرقند (رجال علامه حلى‌، ص 7)؛ و ابونصر بن يحيى‌فقيه‌، اهل سمرقند (رجال علامه حلّى‌، ص 188)؛ و حسن سمرقندى (مناقب آل ابى طالب‌، ج 4، ص 341؛(اعلام الورى‌، ج 2، ص 157)؛ و يحيى بن ضحاك سمرقندى (مناقب آل ابى طالب‌، ج 4، ص 315)؛ و على بن‌محمد خلقى‌، اهل سمرقند (رجال علامه حلى‌، ص 94)؛ و محمد بن نصير، اهل كش (تنقيح المقال‌، ج 3، رقم‌10759؛ رجال علامه حلى‌، ص 148)؛ و محمد بن سعيد بن مزيد كشّى (تنقيح المقال‌، ج 3، رقم 10757)؛ وعثمان بن حامد، اهل كش (رجال علامه حلى‌، ص 126).

164. رجال شيخ طوسى‌، ص 487 ، رجال علامه حلى‌، ص 94.

165. رجال نجاشى‌، ص 264.

166. ر.ك‌: تنقيح المقال‌، ج 1، رقم 106.

167. رجال شيخ طوسى‌، ص 458.

168. «بخارا من اعظم مُدُن ماوراءالنهر و أجَلِّها يعبر اليها من آمل الشط‌ّ، و بينها و بين جيحون يومان‌؛ و هى مدينه‌قديمة‌، نزهة البساتين (مراصد الاطلاع‌، عبدالمؤمن بن حق بغدادى‌، مصر، 1954 م‌، ج 1، ص 169)؛ امّويه‌: آملالشط‌ّ؛ و آمل اسم اكبر مدينه بطبرستان فى السهل (معجم البلدان‌، ج 1، ص 255 و 257).

169. ر.ك‌: تاريخ تشيع در ايران از آغاز تا قرن هفتم هجرى‌، ص 224؛ و جريان مربوط به ابوسعيد هندى نيز مؤيداين معنى مى‌تواند بود؛ چرا كه وى در بلخ‌، به خاطر اظهار عقيده نسبت به امامت علي(عليه السلام) مورد تكفير علماى‌آن‌جا واقع مى‌شود تا آن‌كه حسين بن اشكيب وى را در اين جهت يارى مى‌نمايد (ر.ك‌: كمال الدين‌، ص 437، ح 6).

170. رجال علامه حلى‌، ص 18.

171. همان‌، ص 148.

172. كمال الدين و تمام النعمة‌، ص 518، ح 47؛ بحارالانوار، ج 51، ص 341، ح 69.

173. ر.ك‌: تاريخ تشيع در ايران‌، ص 176 ـ 186.

174. تاريخ طبرستان و رويان و مازندران‌، ص 277 ـ 278.

175. تاريخ تشيع در ايران‌، ص 166 (به نقل از منتقلة الطالبيه‌).

176. مجالس المؤمنين‌، ج 1، ص 98 ـ 99.

177. رياض العلماء و حياض الفضلاء، ج 4، ص 266 (به نقل از تاريخ تشيع در ايران تا قرن دهم‌، رسول‌جعفريان قم‌: انصاريان‌، ج 1، ص 357).

178. الخرائج و الجرائح‌، ج 1، ص 424، ح 4.