بررسى تطبيقى و مقايسه‌اى فتوح ابن اعثم با ترجمه فارسى آن / على غلامى‌دهقي

بررسى تطبيقى و مقايسه‌اى فتوح ابن اعثم‌

با ترجمه فارسى آن‌ على غلامى دهقى‌1

درآمد

اهتمام مسلمانان به نگارش تاريخ صدر اسلام در سده‌هاى نخستين تشكيل جامعه‌اسلامى‌، موجب تأليف كتاب‌هاى فراوانى به زبان عربى شد. بسيارى از نويسندگان اين‌آثار ايرانى بوده و مى‌بايست نوشته‌هاى خويش را به فارسى مى‌نگاشتند، اما با وروداسلام به ايران و رواج زبان عربى‌، كه زبان اين آيين نوين بود و مخاطبان بيشترى داشت‌،اين زبان به عنوان زبانى براى نگارش آثار علمى نيز تثبيت شد و ايرانيان مسلمان نيز آثارخود را به آن زبان نگاشتند. به تدريج ضرورت برگرداندن تأليفات عربى به پارسى‌احساس شد و بزرگانى به اين امر همت گماشتند.

يكى از منابع تاريخ اسلام‌، كه به عربى نگارش يافت و آن‌گاه در سده‌هاى بعد به‌فارسى ترجمه شد، "كتاب الفتوح‌" نوشته ابن اعثم كوفى (م 314 ق‌) است‌. اين كتاب دراواخر قرن ششم هجرى (596 ق‌) توسط محمد بن احمد مستوفى هِرَوى به فارسى‌برگردانده شد. از آن جا كه معرفى و نقد و بررسى منابع فارسى تاريخ اسلام ازبايسته‌هاى پژوهش است‌؛ نگارنده با اهتمام به اين موضوع و جهت آشنايى علاقه‌مندان‌به متون فارسى تاريخ اسلام و اين‌كه ترجمه با متن اصلى چه مقدار مطابقت دارد، اقدام‌به نگارش اين نوشتار كرده است‌. اين پژوهش شامل دو بخش است‌. در بخش نخست‌، بااشاره به فتوح‌نگارى به عنوان شاخه‌اى از تاريخ‌نگارى اسلامى و معرفى «كتاب الفتوح‌»و بررسى جايگاه آن در ميان ديگر متون كهن تاريخ اسلام‌، تاريخ تأليف‌، روش نويسنده‌وفات او و در نهايت مذهب وى مورد بررسى قرار گرفته است‌.

بخش دوم شامل مطالبى درباره ترجمه الفتوح‌، سخنى درباره مترجم‌، ارزش ادبى‌آن‌، شيوه مترجم و دخل و تصرف او در متن (مانند آراستن نثر به نظم فارسى‌، گوياسازى‌نام‌ها، افزوده‌ها و كاستى‌هاى ترجمه‌)، ترتيب موضوعى گزارش‌ها، وجود عبارت عربى‌بدون ترجمه و نيز گزارش مذهب مترجم است‌.

نگارنده با مقابله و مقايسه بخش‌هايى از متن با ترجمه‌، به ويژه حوادث دوران خلافت‌علي(عليه السلام)، كه بيشترين حجم ترجمه فارسى را به خود اختصاص داده‌، به اين نتيجه رسيده‌كه مترجم‌، ضمن آراستن نثر به نظم فارسى و مسجّع نمودن عبارات و آوردن گزارش‌ها بانثرى بليغ و دل‌نشين و گاهى حفظ متن عربى به همراه ترجمه يا بدون آن‌؛ سعى كردهبرخى گزارش‌ها را خلاصه كند و بر برخى ديگر، با بهره‌مندى از منابع معتبر، بيفزايد.هم‌چنين با جستجو در منابع تاريخ اسلام‌، اقدام به گويا كردن برخى نام‌هاى مبهم در متننموده است‌. ترتيب موضوعى گزارش‌ها از ديگر كارهاى مترجم است‌. در اين نوشتار ازراه مقابله متن با ترجمه‌، با نمونه‌هايى از افزوده‌ها، كاستى‌ها، تقديم و تأخير گزارش‌ها وگويا نمودن نام‌هاى مبهم‌، آشنا مى‌شويم‌.

از اين نكته نبايد غفلت كرد كه‌، هر چند اين ترجمه در سده شش هجرى انجام گرفته‌و در مقايسه با ديگر منابع تاريخ اسلام از مآخذ دست اول بشمار نمى‌آيد اما، از دو جهت‌حايز اهميت است‌؛ نخست اين‌كه‌، ترجمه يكى از منابع نخستين اسلامى است‌؛ ديگراين‌كه‌، مترجم با مراجعه به منابع اوليه‌، برخى گزارش‌ها را تكميل و مطالبى را به آنهاافزوده است‌. اين كتاب براى همه علاقه‌مندان به تاريخ صدر اسلام‌، به ويژه كسانى كهتوان بهره مندى از كتاب‌هاى عربى را ندارند، بسيار ارزش‌مند است‌. مترجم با به كاربردن عبارات زيبا و دلنشين‌، گزارش‌ها را داستان‌گونه نوشته به طورى كه خواننده ازمطالعه كتاب خسته نمى‌شود كه چه بسا ساعت‌ها با آن همراه گردد.

بخش اول‌

ارزش و جايگاه فتوح ابن اعثم‌

در ميان متون كهن تاريخ صدر اسلام‌

فتوح‌نگارى شاخه‌اى از تاريخ‌نگارى اسلامى

تاريخ‌نگارى اسلامى داراى شاخه‌هاى گوناگون و شيوه‌هاى مختلف است كه مهم‌ترين‌آنها عبارتند از: سيره‌نگارى‌، مغازى‌نگارى‌، مقتل‌نويسى‌، تاريخ‌نگارى عمومى‌،تاريخ‌نگارى دودمانى‌، تك نگارى و.... يكى از مهم‌ترين شاخه‌هاى تاريخ‌نگارى اسلامى‌فتوح‌نگارى است‌. فتوح جمع فتح و در اصطلاح به شاخه‌اى از تاريخ‌نگارى اسلامياطلاق مى‌شود كه به بيان چگونگى گشايش "دارالحرب‌" مى‌پردازد.2 موضوع كتاب‌هاى‌فتوح يا فتوح‌البلدان بيان نحوه گشايش سرزمين‌ها و كشورهايى است كه پس از رسول‌خدا9 به كوشش مجاهدان مسلمان‌، در عصر خلفاى اوليه‌، به صلح يا به جنگ به‌تصرف اسلام درآمده است‌. پژوهش‌گران تاريخ اسلام‌، فتوح‌نگارى را، كه از قرن سوم‌هجرى آغاز مى‌شود، دنباله جريان مغازى‌نگارى قرن دوم هجرى به حساب آورده‌اند. براثر همت مورخان قرن سوم‌، گذشته از تدوين اخبار فتوح‌، معلومات ارزش‌مندى در باباوضاع فرهنگى و اقتصادى شهرها و سرزمين‌هاى فتح شده نيز فراهم شده است‌.تأليفات بر جاى مانده فتوح بر دو قسم عام و خاص است‌: نوع اول به ذكر فتوح اسلامى‌در كليه سرزمين‌هاى اسلامى مى‌پردازد؛ مانند فتوح‌البلدان تأليف احمدبن‌يحيى‌بلاذرى‌(م 279 ق‌) و نوع دوم‌، ذكر مطالب مربوط به منطقه يا ناحيه و سرزمين خاص مى‌باشد؛مانند فتوح الشام محمد بن عبداللَّه ازدى و فتوح الشام محمد بن عمرو اقدى‌.3

فتوح ابن اعثم‌: تاريخ‌نگارى عمومى‌

گرچه "كتاب الفتوح‌" ابن اعثم نام "الفتوح‌" به همراه دارد و در وهله نخست چنين‌مى‌نمايد كه مانند ديگر آثار مذكور فتوح‌، موضوع آن فتح سرزمين‌ها است‌، اما با دقت ومطالعه معلوم مى‌شود كه اين كتاب ضمن آن كه شامل فتح سرزمين‌ها در عصر خلفاى‌اوليه و اندكى پس از آن است‌، اما در واقع مانند كتاب‌هايى چون تاريخ طبرى‌، اخبارالطوال‌، كامل ابن اثير و غير اينها؛ نوعى تاريخ اسلام عمومى است كه به نقل جزئيات‌اهتمام خاص ورزيده است‌. اين كتاب از ماجراى سقيفه بنى ساعده و جانشينى رسول‌خدا6 آغاز و تا خلافت معتصم عباسى و جنگ افشين با بابك خرّمدين (218 ق‌)ادامه مى‌يابد. كتاب الفتوح ابن اعثم كوفى به لحاظ پرداختن به جزئيات‌، كه در كمترمنبعى يافت مى‌شود، از اهميتى ويژه برخوردار است‌.

روش ابن اعثم‌

روش ابن اعثم در تدوين كتاب‌، روش تركيبى (در برابر دو روش روايى و تحليلى‌) است‌.مراد از روش تركيبى در تاريخ‌نگارى آن است كه مورخ به جاى ذكر روايات مختلف واسانيد يك واقعه‌، از راه مقايسه و تركيب و ايجاد سازگارى ميان روايات گوناگون‌، واقعه‌مذكور را طى يك روايت توضيح دهد.4

مؤلف خود به اين روش تصريح نموده آن‌جا كه مى‌گويد: «... وَقَدْ جَمَعْت‌ُ مَا سَمِعْت‌ُ مِن‌ْرِواياتِهِم‌ْ عَلي‌َ اخْتِلاف‌ِ لُغَاتِهِم‌ْ فَاَلَّفْتُه حَديثاً وَاحِداً عَلَى نَسَق‌ٍ واحدٍ.»5 مترجم نيز با ترجمه‌عبارات مذكور چنين مى‌نويسد:

«چنين گويد احمد بن اعثم كوفى‌، رحمة‌اللَّه‌عليه‌، كه اين اخبار از ثقات معتمدان وجماعتى كه بر صدق لهجه و حسن سيرت معروف و مذكور بودند سرّاً و علانية‌ً شنيدم وروايات ايشان اگر چه در لغات مختلف بود چون به معنى تفاوت نداشت آنها را در يك‌سلك كشيدم‌.»6

و باز ابن اعثم در جاى ديگر كتابش به اين روش اشاره كرده مى‌نويسد: «... وَ قَدْ جَمَعْت‌ُمِن رِوَايَاتِهِم عَلي‌َ اخْتِلاف‌ِ لُغَاتِهِم‌ْ فَاَ لَّفْتُه‌ُ حَديثاً وَاحِداً عَلي‌َ نَسَق‌ٍ وَاحِدٍ...»7 در همين راستا درترجمه آمده است‌:

«ابو احمد بن اعثم كوفى كه از مشاهير ثقات مورخين و رُوات است روايت مى‌كند ومى‌گويد كه آنچه مردم در حق عثمان گفتند و اقوال و افعال ناپسند او را برخود روا نداشتند ازمعتمدان رُوات به الفاظ مختلف و عبارات متفاوت شنيدم‌. چون معنى يكى بود الفاظ وعبارات ايشان را به اختلاف لغات بر يك عبارت جمع كردم و در سلك يك آوا كشيدم‌.»8

با اين‌كه روش ابن اعثم روش تركيبى است ولى در عين حال از ذكر منابع اثر خود غافل‌نمانده است‌. بيشتر منابع او عبارتند از آثار: مدائنى‌، ابو مخنف‌، واقدى‌، زُهرى و ابن كلبى‌.9

گرچه او تأكيد مى‌كند كه احاديث راويان را در هم آميخته و از مجموع آنها گزارش‌تاريخى فراهم آورده است‌، اما خوشبختانه در مورد حوادث مهم باز هم منبع كار خود راياد مى‌كند و در اين ميان نام مدائنى بيشتر آورده مى‌شود.10 او در ميان منابع خود به جاى‌نصر بن مزاحم مِنقرى از نُعيم بن مزاحم نام مى‌برد.11

ارزش و اهميت فتوح ابن اعثم

همان‌طور كه گفته شد اين كتاب از سقيفه بنى ساعده آغاز و تا ايام خلافت معتصم وجنگ افشين با بابك خرّمدين پايان مى‌يابد، اما اهميّت اين اثر بيشتر از ناحيه جزئيات‌مهمى است كه در نقل حوادث مربوط به فتح عراق‌، خراسان‌، ارمنستان‌، آذربايجان وجنگ‌هاى عرب و خزرها و روابط بيزانس با عرب‌ها در بردارد.12

ابن اعثم به علت كوفى بودنش به حوادث كوفه و سرزمين‌هاى اطراف آن از جمله‌صفين علاقه‌مند بوده است‌.13 بر ارزش كار ابن اعثم باز از اين روى افزوده مى‌شود كهچنان‌كه گفته شد، در ميان مآخذ او نام كسانى چون مدائنى‌، واقدى‌، زُهرى‌، ابو مخنف‌،ابن كلبى‌، و ديگر محدّثان را مى‌بينيم‌. او نه تنها دقت زيادى به احاديث «اخبار الرُّسُل والمُلوك‌» داشته‌، بلكه جزئيات مهمى را نيز يادداشت كرده كه تنها در كتاب الفتوح‌مى‌توان يافت‌.14

محمدحسين روحانى در مقايسه «فتوح ابن اعثم‌» با «فتوح البلدان‌» بلاذريمى‌نويسد:

«راست كه بلاذرى در فتوح‌البلدان جامع‌ترين گزارش را درباره پيشرفت ارتش‌هاى‌عربى به درون مملكت ساسانى بدست مى‌دهد و از مآخذ بيشترى چون ابوعبيده‌، كه دراثر ابن اعثم نيامده‌، نقل قول مى‌كند، ولى ابن‌اعثم جزئيات بيشترى درباره وضعيت‌عربها در سرزمين‌هاى گشوده فراهم مى‌آورد و در اين مورد ارمنستان و خراسان بويژه‌درخور يادشدن است‌. از آن گذشته‌، در حالى كه بلاذرى نظر به فتوح دارد ابن‌اعثم از اوپيشتر مى‌رود. علاقه او به حوادث درونى عراق‌، دورنماى تاريخى گسترده‌ترى ازبلاذرى‌، پيش‌رو مى‌نهد.»15

هم او درباره اهميت كتاب ابن اعثم مى‌نويسد:

«تاريخ ابن‌اعثم از آن‌جا كه افتادگى ندارد... داراى دقتى تاريخى‌، گزارشى مفصل و بيانى‌دلنشين و شيرين است كه پژوهنده را با جزئيات حوادث آشنا مى‌سازد و رازهايى را بروى آشكار مى‌كند كه در كمتر منبعى از منابع اوليه اسلام نظير آن را مى‌توان يافت وبنابراين هنوز جاى تحقيق‌هاى بسيار درباره اين كتاب‌، از هرسويى باز است‌.»16

نظريات دانشمندان درباره آثار و نام ابن اعثم‌

با اين‌كه بروكلمان محتواى اين كتاب را از شرح زندگانى نخستين خلفا تا زمان يزيد بن‌معاويه مى‌داند، ولى چاپ‌هاى جديد مشخص نمود كه موضوعات كتاب فراتر از زمان‌يزيد مى‌باشد.17 اين كتاب جزئيات مفصلى پيرامون فتح سرزمين‌هاى قِبرس‌، جزيره‌رَوْدِس‌، جنگ معاويه با قسطنطين‌، آفريقا و سِقِليه مى‌دهد.18

درباره آثار و تأليفات ابن اعثم‌، ياقوت حَمَوى در مُعجم الاُدباء مى‌نويسد: «من دوكتاب از او ديده‌ام كه يكى از آنها از روزگار مأمون عباسى تا زمان مقتدر را در بردارد وشايد اين كتاب دنباله همان كتاب نخست باشد.»19

مؤلف ريحانه الادب نيز درباره تأليفات ابن اعثم مى‌نويسد:

«از تأليفات اوست‌: 1 ـ تاريخ كه به تاريخ اعثم كوفى و تاريخ ابن اعثم معروف و بعضى‌از وقايع را از زمان مأمون عباسى‌(م 218 ه¨) تا ايام هجدهمين خليفه عباسى مقتدر باللّه‌(320 ـ 295 ه¨) نگارش داده و در معجم الادباء احتمال داده كه اين كتاب‌، تاريخ مستقل‌نبوده و ذيل همان كتاب الفتوح باشد. 2 ـ الفتوح يا تاريخ الفتوح يا فتوحات الشام يا فتوح‌اعثم كه در كلمات اهل فن به هريك از آنها مذكور و حاوى وقايع صدر اسلام تا زمان‌هارون‌الرّشيد (م 193 ه¨) و از منابع بحار الانوار مجلسى بوده است‌.»20

غفارى كاشانى نيز در تاريخ نگارستان‌، از كتاب ابن اعثم به عنوان «تاريخ فتوح‌» يادكرده است‌.21

نام مؤلف را به گونه‌هاى متفاوت نوشته‌اند. حاجى خليفه در كشف الظنون ذيلفتوحات الشام مى‌نويسد: «... ابومحمد احمد بن اعثم‌، نيز در اين موضوع كتابى نوشته واحمد بن محمد مستوفى آن را به فارسى ترجمه كرده است‌.22 مؤلف الذريعه هم‌مى‌نويسد: «شكى نيست كه اين كتاب [الفتوح‌] ترجمه شده به پارسى با فتوحات الشام‌...يكى است و نويسنده هر دو كتاب نيز يك نفر است كه ابومحمد احمد بن اعثم باشد وياقوت نيز او را به همين نام خوانده است‌.»23

خيرالدين زِركلى او را احمدبن محمدبن على‌بن‌اعثم‌كوفى ناميده است‌.24 مؤلف‌ريحانة‌الادب نيز ذيل ابن‌اعثم مى‌گويد: «احمد يا محمدبن على اعثم كوفى‌، مورخ‌اخبارى شيعى از مشاهير مورخين شيعه اوائل قرن چهارم هجرت مى‌باشد.»25

تاريخ تأليف و وفات ابن اعثم

مشهور در ميان رجال‌نويسان اين است كه تاريخ وفات ابن اعثم 314 ق بوده است‌.26 امابيشتر منابع از جمله لغت‌نامه دهخدا (جلد آ ـ ابوسعيد، ذيل ابن اعثم‌)، دائرة‌المعارف‌فارسى مصاحب (ج‌، ص‌)، دانشنامه ايران و اسلام (ج 3، ص 424) و دائرة‌المعارف‌شيعه (ج 1، ص 303) در ارائه تاريخ فوت "ابن اعثم‌" دچار اشتباه فاحش شده و به جاى‌سال 314 ق‌، تاريخ درگذشت وى را سال 214 ق قيد كرده‌اند. تاريخ فوت مندرج درمنابع مزبور، با آنچه ياقوت حَمَوى مى‌گويد، مغايرت دارد. وى مى‌گويد ابن اعثم غير از«كتاب الفتوح‌» كتاب ديگرى به نام «كتاب التاريخ‌» در شرح وقايع تاريخى از زمان مأمون‌(218 ق‌) تا المقتدر باللّه (مقتول در 320 ق‌) به رشته تحرير درآورده‌، و خود ياقوت اين‌كتاب اخير را همراه «كتاب الفتوح‌» ديده است‌.27 وستنفلد تاريخ در گذشت ابن‌اعثم رازمانى بس ديرتر از 314 ه¨ آورده است‌.28

درباره تاريخ تأليف كتاب الفتوح ابن اعثم نيز همين مغايرت ديده مى‌شود. ظاهراًنخستين اشتباه را خود مترجم مرتكب شده است‌. او مى‌نويسد: «... گاه‌گاه شبى در اثناى‌اين حالت امام كمال الدين‌... حكايتى از كتاب فتوح كه احمد بن اعثم الكوفى (در سال‌دويست و چهار) تأليف كرده است برخواندى‌...».29 محمدحسين روحانى دليل پنداراشتباه مترجم را اين‌گونه بيان مى‌كند: «ظاهر اين است كه مترجم بر كتاب تاريخ ابن اعثم‌دست نيافته و تنها "الفتوح " وى را كه به حدود سال 204 ه¨ . منتهى مى‌شود ملاحظه‌كرده و آن را سال فراغت از تأليف پنداشته است و همين كتاب را به فارسى برگردانده‌است‌. هر چند تمام همين كتاب را هم ترجمه نكرده است و تا بازگشت أسراء به مدينه‌سخن گفته است‌.»30

همين اشتباه باعث شده است كه هنوز برخى پژوهش‌گران معاصر، تاريخ نگارشفتوح ابن اعثم را سال 204ق بدانند.31 مؤلف الذريعه تأليف كتاب الفتوح در سال 204 ه¨را نادرست مى‌خواند و مى‌نويسد:

«تأليف الفتوح در 204 ه¨ نادرست است‌، زيرا ياقوت‌، كه معاصر مترجم بوده (زيرا به‌سال 624 ه¨ درگذشته‌)، مى‌گويد كه وى هر دو كتاب را ديده است‌. فتوح منتهى به روزگاررشيد و تاريخ منتهى به روزگار مقتدر مقتول در سال 320 ه¨ است و اين هر دو كتاب‌نوشته احمد بن اعثم است‌. با اين حال چگونه مى‌توان كتاب او را تأليف سال 204 ه¨دانست‌؟»32

مذهب ابن اعثم

ياقوت حَمَوى او را مورخى شيعى دانسته كه نزد اصحاب حديث ضعيف شمرده شده‌است‌.33 صاحب الذريعه نيز به نقل از معجم‌الاُدباء او را شيعى مذهب معرفى كرده‌است‌.34 برخى مستشرقان نيز كتاب وى را بر اساس نظر شيعيان دانسته‌اند.35 مؤلف‌ريحانة الادب هم او را از مشاهير مورخان شيعه اوايل قرن چهارم هجرت به شمار آورده‌است‌.36 در جاى‌جاى كتاب‌، به ويژه در جريان خلافت علي(عليه السلام)، گرايش او به تشيع وطرفدارى از علي(عليه السلام) بر ضد بنى‌اميه‌، خارجيان و اهل جهل به خوبى آشكار است‌.37 اوگزارش عبور علي(عليه السلام) را از سرزمين كربلا و گريستن آن امام و اِخبارش را از شهادت‌فرزندش حسين(عليه السلام) به تفصيل آورده و مترجم هم آنها را به خوبى و بى‌كم و كاست‌ترجمه كرده است‌.38 اين‌گونه گزارش كاملاً شبيه گزارش‌هاى آثار شيعى در اين زمينهاست‌. اما به رغم اشتهار ابن اعثم به تشيع‌، ظاهراً سندى قطعى در اين زمينه در دست‌نيست‌. تنها سند عبارت ياقوت در "معجم الادباء" است‌. قاضى نوراللَّه شوشترى در"مجالس المؤمنين‌" ابن اعثم را شافعى مذهب و از ثِقات متقدّمين دانسته است‌.39

مؤلف "الذريعه‌" نيز بعد از آن‌كه الفتوح را از منابع مجلسى دانسته‌، مى‌گويد: مجلسى درآخر فصل اول‌، كه ويژه منابع است‌، آن را از نوشته‌هاى اهل تسنّن شمرده و همراه تاريخ‌طبرى و تاريخ ابن خلّكان ياد كرده است‌.40 مطالب "كتاب الفتوح‌" نيز خواننده را درمورد شيعه بودن مؤلفش به ترديد مى‌اندازد؛ براى نمونه‌، او بعد از نقل ماجراى بيعت‌ابوبكر و سقيفه بنى ساعده مى‌نويسد: اين‌جا سخن بسيار باشد كه روافِض و غير ايشان‌بر سبيل غلوّ و مبالغت گويند و از ايراد آن جز تعرّض و تهمت فايده نباشد.41 چگونگى‌يادكرد مؤلف از پيامبر(صلى الله عليه) و خلفاى اوليه و به كار بردن القاب براى آنان نيز مطابق شيوه‌علماى عامه است‌.

بخش دوم‌

شيوه ترجمه و ويژگى‌هاى آن‌

ترجمه فتوح ابن اعثم‌

از جمله منابع تاريخ صدر اسلام كه در سده‌هاى نخستين اسلامى به عربى تأليف شد ودر سده ششم هجرى به فارسى ترجمه گرديد، "كتاب الفتوح‌" ابن اعثم كوفى است‌. اين‌كتاب در اواخر قرن ششم هجرى (596) به دستور يكى از اميران خوارزم‌، در تايبادخراسان‌، به فارسى برگردانده شد. مترجم موفق به ترجمه تمام كتاب الفتوح نشده است‌.علت ناتمام ماندن آن براى ما معلوم نيست‌، اما احتمال مى‌رود كه‌، يا عمر مترجم به سررسيده و يا اين‌كه نسخه در دسترس او، همين مقدار از مطالب را داشته است‌.

اين ترجمه با گزارش سقيفه بنى ساعده آغاز و با آمدن اسراى كربلا به مدينه پايان‌مى‌يابد. اين كتاب‌، كه آقاى غلامرضا طباطبايى مجد آن را تصحيح كرده‌، در 6 فصلتدوين شده است‌. اين فصل‌بندى در متن اصلى نبوده و به وسيله مصحح محترم انجامشده است‌. فصل نخست مربوط به حوادث دوران خلافت ابوبكر مى‌باشد كه 80 صفحه‌از مجموع 924 صفحه كتاب را شامل مى‌گردد. فصل دوم در بردارنده حوادث دوران‌خلافت عمر است كه از صفحه 81 تا 275 را به خود اختصاص داده است‌. فصل سوم‌شامل رويدادهاى زمان خلافت عثمان است كه از صفحه 277 تا 386 ادامه دارد. فصلچهارم‌، كه پرحجم‌ترين فصل كتاب و نشانه علاقه‌مندى ابن اعثم به حوادث كوفه است‌،مربوط به دوران خلافت علي(عليه السلام) است‌. اين فصل از صفحه 389 تا 754 كتاب را شامل‌است‌. فصل پنجم مربوط به دوران امام حسن‌7 و صلح او با معاويه است كه از صفحه‌755 تا 818 ادامه مى‌يابد و فصل ششم متضمّن قيام امام حسين(عليه السلام) بر ضد يزيد است كه‌تا صفحه 924 را شامل مى‌شود. مصحح محترم براى هريك از فصول‌، تعليقاتى در پايان‌كتاب آورده كه براى خواننده سودمند است‌. كتاب ياد شده را شركت سهامى انتشارات‌و آموزش انقلاب اسلامى چاپ و منتشر كرده است‌.

مترجم الفتوح

درباره مترجم دو سؤال وجود دارد: 1. نام او چيست‌؟ 2. آيا مترجم يك نفر بوده يا دونفر؟ در مورد نام مترجم گوياترين سند، مقدمه خود او است‌. وى مى‌نويسد: «...اما بعد...محمد بن احمد المستوفى الهروى مى‌گويد...» و در پايان مقدمه دوباره مى‌نويسد: «...عاقبت بر محمد مستوفى قرار مى‌گيرد...».42 با اين‌كه مترجم خود را محمد بن احمدمعرفى كرده است اما، در كشف الظنون (ج 2، ص 1237)، ريحانة الادب (ج 5، ص‌251)، لغت‌نامه دهخدا در دوجا ذيل نام احمد بن محمد و نيز در تاريخ ادبيات در ايران‌نوشته ذبيح‌الله صفا43، نام او را احمد بن محمد ثبت كرده‌اند. اين در حالى است كه دردائرة‌المعارف تشيّع‌44 و تاريخ ادبيات فارسى هِرمان اِتِه‌45، نام او محمد ثبت شده است‌.نوشتن نام احمد به‌جاى محمد براى مترجم اشتباهى است كه از سوى نويسندگان‌ياد شده رخ داده است‌. مصحح ترجمه فتوح نيز نام او محمد نوشته و هيچ اشاره‌اى به‌اين‌كه برخى به جاى آن احمد نوشته‌اند، نكرده است‌.46

اما درباره يك يا دو نفر بودن مترجم‌، همان‌گونه كه مصحح نيز آورده است‌، بين فضلاو اهل تحقيق ابهام و شك وجود دارد. دسته‌اى اعتقاد دارند كه مترجم اول يعنى محمدبن احمد بن ابى بكر مستوفى هروى (رضى الدين سيد الكتاب‌) ـ در آغاز ترجمه كتاب ـيعنى به زمان ترجمه وقايع خلافت ابوبكر ـ جهان را وداع كرده و كار نيمه تمام او رامحمد بن احمد بن ابى بكر مابيژ نابادى‌، طبق همان دستورى كه از طرف امير خوارزم وخراسان براى مترجم اول صادر شده بود، ادامه داده است‌.47 از اين دسته مى‌توان به‌آقاى دبير سياقى اشاره كرد، كه در مقاله‌اى با عنوان «ترجمه فارسى تاريخ اعثم و دومترجم آن‌»48، با استناد به مقدمه برخى نُسَخ خطى‌، به اين مطلب اعتقاد پيدا كرده‌اند.نُسَخ مورد استناد وى به دو مترجم تصريح دارند. گويا به تَبَع نوشته آقاى دبير سياقى‌است كه دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى نيز مى‌نويسد: «اين كتاب به وسيله دو مترجم به‌فارسى ترجمه شده است‌، اما در منابع در اين باره اختلاف است‌».49

البته هِرمان اتِه نيز، با استناد به نسخه موجود در بودلين‌، به بودن دو مترجم تصريح‌كرده است‌. او مى‌نويسد: «...ترجمه اين كتاب در 596 ه¨ توسط محمد بن احمدالمستوفى هراتى آغاز شد و بعد از مرگ او (چنان‌كه در نسخه نفيس موجود در بودلين معلوم‌مى‌شود) تكميل آنرا محمد بن احمد بن ابى بكر الكاتب المابران آبادى به عهده گرفت‌.50

مصحح محترم ترجمه فتوح‌، با مغاير خواندن مطالب مندرج در مقاله آقاى‌دبيرسياقى با مقدمه مترجم در نُسَخ مورد استفاده در تصحيح متن‌، مى‌نويسد: «چگونه‌اين مقدمه در هشت نسخه خطى اَقدم و اَصح‌ّ، كه در دسترس مصحح است‌، وجود نداردو ليكن در دو نسخه متأخر 1034 ه¨ . ق و 1024 ه¨ . ق‌... كه مشهود آن استاد بوده‌، آمده‌است‌؟»51 او ضمن مبهم و نارسا خواندن مقدمه‌اى كه آقاى دبيرسياقى به آن استناد كرده‌است‌، مى‌نويسد: «تنها چيزى كه از كل مقدمه دستگير مصحح شده ناتمام ماندن كارترجمه كتاب بود توسط سيدالكتاب رضى الدين ـ مترجم اول ـ و مرگ وى پيش از پايان‌ترجمه‌.»52 مصحّح محترم همه آنچه را كه در مقدمه ترجمه آمده است از استنساخ‌كننده‌اى مى‌داند، كه از خود نام نبرده و خويشتن را «كمترين بنده‌اى از بندگان‌ِ محمد بن‌احمد بن ابى بكر» معرّفى كرده است‌.53

به عقيده نگارنده‌، اگر دو نسخه‌اى كه آقاى دبير سياقى به آنها استناد كرده است‌معتبر باشند، در بودن دو مترجم ترديدى باقى نمى‌ماند، زيرا در مقدمه آنها آمده استكه‌، محمد بن احمد بن ابى بكر الماثر نابادى (مترجم دوم‌) بعد از درگذشت عالم اخص‌محترم رضى الدين سيد الكُتّاب أميرالشعراء محمدبن‌احمدالمستوفى‌الزاوى‌، اقدام به‌اين ترجمه و ادامه كار او نموده است‌.54

در هر حال‌، آنچه اهميت دارد سادگى‌، يكنواختى و عامّه فهم بودن ترجمه كتاب‌است كه در سراسر آن مشهود مى‌باشد. در همين باب‌، هِرمان اتِه مى‌نويسد: «اين كتاب‌نيز مانند تاريخ بلعمى به سبك ساده‌، كه براى عموم مفهوم است‌، نوشته شده‌، كه از اين‌لحاظ خصوصاً مديون مترجم دوم هستيم‌. وى در قسمت مترجم اول هم (كه شرح دوره‌خلافت ابوبكر است‌) تجديد نظر و ساده‌تر نموده است‌.»55

ارزش ادبى ترجمه الفتوح

ادب فارسى در ايران ادوار مختلفى را سپرى كرده است‌. دوره‌اى كه ترجمه "الفتوح‌" درآن به نگارش درآمده‌، دوره رواج و توسعه زبان و ادبيات فارسى است‌. در قرن چهارم واوايل قرن پنجم‌، نثر پارسى تازه ظهور كرده بود و با همه پيشرفت‌هايى كه داشته هنوز درآغاز راه سير مى‌كرده است‌، و چون به نيمه دوم قرن پنجم مى‌رسيم با دوره بلوغ آن‌مواجه مى‌شويم و در قرن ششم و اوايل قرن هفتم آن را در حال پختگى و كمال‌مى‌يابيم‌.56 اين پختگى‌، روانى و خالى از تكلف بودن كاملاً در ترجمه يادشده محسوس‌است‌. البته بايد توجه داشت كه قرن ششم‌، قرن نثر فنى است‌57 كه در آن نثر مانند شعربه استعمال صنايع و تكلفات صورى و سجع‌هاى مكرّر و آوردن جمله‌هاى مترادف‌المعنى و مختلف اللفظ متوسل گرديده‌، و در همان حال‌، براى اظهار فضل و اثبات عربى‌دانى‌، الفاظ و كلمات تازى بى‌شمار به كار برده شد و شواهد شعريّه از تازى و پارسى‌بسيار گرديد.58

با اين حال‌، "ترجمه تاريخ اعثم كوفى‌" به دليل ايجاز در بيان ـ كه از صفات مميّزه آن‌است ـ از امّهات آثار منثور زبان فارسى است و نظاير آن در ميان كتب تاريخى صدراسلام از شماره انگشتان دست تجاوز نمى‌كند. اين كتاب نمونه فصيح و نفيسى است ازنثر اصيل فارسى و يادگار روزگارى است كه هنوز زبان شيرين فارسى براثر حمله مغول‌به ضعف و تنزل نگراييده بود.59

آراستگى نثر به نظم فارسى

يكى از ويژگى‌هاى اين كتاب‌، آراستن نثر به نظم فارسى است‌. مترجم به تناسب‌موضوع‌، براى رساندن بهتر پيام به مخاطب‌، گاهى عبارات عربى مبهم را با يك شعر به‌صورت ساده و روان بيان كرده‌، كه نشان دهنده اطلاع وسيع او از ادبيات فارسى زمان‌خويش است‌. يكى از مختصات دوره‌اى كه فتوح ابن اعثم در آن به فارسى ترجمه شده‌است «تحليل اشعار» مى‌باشد، و آن به اين صورت بوده كه مؤلف يا مترجم سروده‌شاعرى را در ضمن نثر حل‌ّ سازد يا مصرعى را ضميمه نثر كند. مترجم كتاب حاضر نيز،به شيوه معمول روزگار خود، نثر را با نظم فارسى و عربى آراسته و در موارد مقتضى‌،براى انتقال دقيق منظور مؤلف از زبان تازى به پارسى‌، از ابيات و مصراع‌هاى فارسى بااستادى استفاده كرده است‌. شيوه مترجم در به كار بردن اين اشعار چنان است كه وى‌ابتدا مضمون اشعار را به نثر بيان مى‌كند و به دنبال آن‌، جهت غناى مطلب‌، بيتى يامصرعى را براى تفهيم دقيق مطلب به خواننده ارايه مى‌دهد.60 اينك چند نمونه از اين‌اشعار را با هم مى‌خوانيم‌:

1. در ترجمه رَجَزى كه مُسيلمه كذّاب در جنگ با خالدبن‌وليد سروده‌، مى‌نويسد:

رسول پسنديده خالقم‌

نه چون خالد فاجر فاسقم‌61

2. در تفهيم عبارت عربى «فَاذا هُوَ اَصْفَرُ، اَحْمَش‌ْ، ضعيف البدن‌»62 در ترسيم چهره‌مسيلمه كذّاب مى‌نويسد:

سيه چردى‌، ضعيفى‌، زشت رويى

نحيفى‌، أزرقى‌، فرخارمويى‌63

3. در تأييد سخنان مالك‌أشتر، كه مى‌گويد: «... هيچ كس بى‌أجل نمى‌زيَد و اگر كسى‌از مرگ كراهيت دارد، چون اجل رسد، لابدّ آن شربت ببايد چشيد.» مترجم مى‌نويسد:

از مرگ حذركردن دو روز روا نيست

روزى كه قضا باشد روزى كه قضا نيست

روزى كه قضا باشد كوشش نكند سود

روزى كه قضا نيست درو مرگ روا نيست‌64

4. در گفتگوى معاويه و عمروعاص درباره مناقب علي(عليه السلام)، مترجم مى‌نويسد:

در وى شرف هيچ كسى نيست برابر

سودا چه پزى بيهُده طوبى و سپيدار

امّا درباره معاويه مى‌گويد:

به مار و ماهى مانى نه اين تمام و نه آن

منافقى‌، چه كنى مار باش يا ماهى‌65

5. در گزارش خوددارى عبيدالله بن‌عمر، نزد معاويه‌، از رفتن به منبر و بيان معايب‌علي(عليه السلام)، مترجم مى‌نويسد:

همى كند نَسَبش بر ستاره استخفاف‌

همى كند هنرش بر زمانه استهزا

كلام او به دل پندنامه لقمان‌

حديث او حسد عهدنامه كسرى

ز رأى روشن او گشته اختران روشن‌

ز كلك لاغر او گشته كيس‌ها فربى

وفاق او تن و جان را حلال گشته چو تيغ‌

خلاف او دل و دين را حرام گشته چو زبى‌66

6. معاويه در نامه‌اى‌، علي(عليه السلام) را متهم به حسد مى‌كند و آن حضرت در پاسخ اومى‌نويسد: «... فصلى در معنى حسد نوشته بودى و مرا بدان متهم كرده‌اى‌، معاذالله‌! من‌در جهان كدام كس را حسد برده‌ام كه تو را و ديگرى را حَسَد كنم‌؟» مترجم براى رساندن‌پيام سخنان علي(عليه السلام) مى‌نويسد:

متهم كرده‌اى مرا به حسد

از چو من كاملى حَسَد نايد

تا جمال و جلال من بيند

ديده تيزبين همى بايد67

7. مردى از قبيله عبدالقيس‌، عمروعاص را نصيحت مى‌كرد كه‌، بر فرض با همكارى‌با معاويه به مُلك مصر رسيدى از فرعون زيادت نخواهى شد. مترجم اشعار زير را درتأييد سخنان وى آورده است‌:

گردون در آفتاب سعادت كِه را نشاند

كاخر چو صبح اولش اندك بقا نكرد

خياط روزگار به بالاى هيچ كس

پيراهنى ندوخت كه آن را قبا نكرد

وقتى شنيده‌ام كه وفا كرد روزگار

ديدم به چشم خويش كه در عهد ما نكرد68

از اين‌گونه اشعار، ضرب‌المثل‌ها و تركيبات بِكر و بديع در اين كتاب فراوان است‌.

گويا كردن نام‌ها

يك از شيوه‌هاى مترجم در ترجمه فتوح ابن اعثم كوفى‌، گوياكردن و در برخى مواردتصحيح نام‌ها است‌. گاهى ابن‌اعثم از فردى به طور مبهم ياد كرده است‌. مترجم بامراجعه به منابع ديگر آن اسم مبهم را گويا و مشخص نموده است‌. توجه خواننده گراميرا به چند نمونه جلب مى‌نماييم‌:

1. ابن اعثم در گزارش مربوط به سِجاح يكى از مدعيان نبوت بعد از رحلت پيامبراسلام‌6 مى‌نويسد: «وَكَان‌َ لَهَا مُؤَذِّن‌ٌ يُؤَذِّن‌ُ بِهَا» و در ادامه مى‌نويسد: «... وَ دَعَا مُسَيْلَمَة‌ُبِمُؤَذّنِه‌ِ» (ج 1، ص 22). با اين‌كه ابن اعثم از مؤذّن نام نبرده و به ضمير اكتفا كرده است‌،اما مترجم اسم او را گويا كرده و مى‌نويسد: «مسيلمه‌... مؤذن سجاح‌، شَبَث بن رِبعى‌الرّياحى را بخواند...» (ص 21). اين در حالى است كه ابن قُتيبه در "المعارف‌"69 و طبرى‌در تاريخش‌70 و ابن اثير در «الكامل‌»71 از او به همين نام ياد كرده‌اند.

2. در متن عربى (ج 3 ص‌، 172) مى‌نويسد: «فَأَنْشَأَ رَجُل‌ٌ مِن‌ْ أَصْحَاب مُعَاوِيَة‌َ يَقُول‌ُ...».با اين‌كه مؤلف نام "رَجُل‌" را مبهم گذارده‌، امّا مترجم مى‌نويسد: «معاويه بن ضحاك بن‌سفيان كه‌... در دل‌، اميرالمؤمنين را دوست داشت‌... قطعه‌اى شعر گفت‌...» (ص 660).نصر بن مُزاحم مِنْقَرى هم در "وقعه صفين‌" گوينده اشعار را همين معاويه بن ضحاك بن‌سفيان معرفى مى‌كند.72 اين گويا سازى نام‌ها و هم‌خوانى آنها با ديگر منابع‌، نشان‌گراستفاده مترجم از اين آثار است‌.

هم‌چنين در متن عربى الفتوح (ج 3، ص 78) مى‌گويد: «فَأَنْشَأَ رَجُل‌ٌ مِن‌ْ أَصْحَاب‌ِعلي(عليه السلام) يَقول‌...» امّا مترجم در ترجمه (ص 570) او را عبدالله بن سُويد معرفى كرده‌است‌. و باز در "الفتوح‌" (ج‌3، ص 79) مى‌گويد: «فَأَنْشَأَ رَجَل‌ٌ مِن بَنى قيس‌...» كه مترجم‌او را عبدالله بن عمرالعبسى معرفى كرده است‌. اين هر دو نام در وقعه صفين به همين‌صورت آمده‌اند.73 و نيز در ماجراى دفن عثمان‌، ابن اعثم (ج 2، ص 436) مى‌نويسد:«فَقَال‌َ رَجُل‌ٌ مِن المصريين و أمَة‌ٌ: لا نَذْفَنُه‌ُ اِلاَّ فِى مَقَابِر الْيَهُودِ...» مترجم اين رجل گمنام رامعرفى كرده‌، مى‌نويسد: «عبدالله بن سواد كه از بزرگان مصريان بود همى‌گفت‌: هرگزنگذاريم او را در گورستان مسلمانان به خاك سپارند...»74

3. در برخى موارد مترجم اقدام به تصحيح نام‌ها كرده است‌. در متن عربى الفتوح‌(ج‌3، ص 39) آمده است كه در جنگ صفين‌، عبيدالله بن‌عمر براى فريب‌دادن حسين بن‌علي(عليه السلام) نزد وى آمد و از او خواست كه پدرش علي(عليه السلام) را از خلافت خلع كند و با اومخالفت نمايد. حسين‌بن‌علي(عليه السلام) با او به تندى برخورد كرد و از پدرش دفاع نمود.مترجم در ترجمه (ص 540 ـ 541) بجاى حسين 7، حسن 7 آورده است كه باوقعة‌صفين هم هماهنگ است‌.75 هم‌چنين ابن اعثم (ج 4، ص 216) اشعارى از أشعث‌بن قيس در دفاع از علي(عليه السلام) و سرزنش تحميل كنندگان حكميّت نقل مى‌كند، در حالى كه‌در ترجمه (ص 703) گوينده اشعار كردوس بن هانى معرفى شده است‌. با توجه بهعملكرد و سابقه أشعث در جنگ صفين و نهروان‌، نبايد گوينده اشعار او باشد، چرا كه‌خود از تحميل كنندگان حكميت بود. نصر بن مزاحم نيز گوينده اشعار را كردوس بنهانى نوشته است‌.76 اما با همه اينها مترجم در حالى كه در صدد گوياسازى و يا تصحيح‌نام‌ها بوده‌، گاهى دچار خطا شده و شايد اين خطا به جهت خلاصه‌سازى و حذف برخى‌مطالب از گزارش‌ها بوده است‌؛ مثلاً در متن عربى الفتوح (ج 3، ص 24) آمده است كه‌وقتى در جنگ صفين ماه محرم به سررسيد، امام علي(عليه السلام) مرثد بن حارث را به سوى‌لشكر معاويه فرستاد تا ندا دهد كه علت توقف جنگ ماه محرم بود نه ترس از دشمن و ياشك‌ و ترديد در كار خود و اينك آماده جنگيم زيرا معاويه و يارانش هنوز به راه ضلالت‌ادامه مى‌دهند. اين گزارش در وقعه‌صفين نيز همين‌گونه آمده است‌.77 اما مترجم آن را به‌گونه‌اى ترجمه كرده است كه گويا امام علي(عليه السلام) خود اين سخنان را خطاب به يارانشايراد كرده است‌.78

افزوده‌هاى مترجم

مقابله ترجمه با متن نشان مى‌دهد كه مترجم‌، در موارد فراوانى‌، در محدوده كتاب نمانده‌و مطالبى را از منابع ديگر تاريخ اسلام به گزارش‌ها افزوده است‌. جالب اين‌كه افزوده‌ها،با اندكى تتبّع‌، در كتاب‌هاى معتبر تاريخ اسلام ديده مى‌شوند. از باب نمونه‌، بيشترافزوده‌هاى مترجم در گزارش صفين با كتاب "وقعه صفين‌" نصربن مزاحم منقرى (م‌ 212ق‌) هماهنگ است‌. و نيز در گزارش جنگ‌هاى ردّه‌، افزوده‌هاى او با "كتاب الردّة‌" محمدبن عمر واقدى (م‌ 207 ق‌) سازگار است‌. بلكه بايد گفت وقايع دوران خلافت ابوبكر،پيش از آن‌كه با متن "الفتوح‌" هماهنگ باشد با "كتاب الردّه‌" واقدى هم‌خوانى دارد.مترجم در همان آغاز كتاب اشعارى را از أبوالهِيثَم بن التَّيهان آورده كه متن عربى فاقدآنها است‌، اما در كتاب الردّه وجود دارد.79 او در پايان گزارش سقيفه مى‌نويسد: «اين‌جاسخن بسيار باشد كه روافض و غير ايشان برسبيل غلوّ و مبالغت گويند و از ايراد آن جزتعرّض و تهمت فايده نباشد (ترجمه‌، ص 8). اين عبارت‌، ترجمه سخنان واقدى است كه‌مى‌نويسد: «فَهذَا مِن‌ْ سَقيِفَة‌ِ بَنى سَاعِدَة‌َ وَ رِوايَة‌ِ الْعُلَمَاءِ و لَم اَرِدْ اَن اَكْتُب‌َ هَاهُنا شيئاً مِن‌زِيَادات‌ِ الرَّافِضَة‌ِ.»80

در گزارش مشورت ابوبكر با اصحاب در لشكركشى به روم‌، بعد از اظهار نظرعلي(عليه السلام) در اين باره‌، خليفه مى‌گويد: «مرا شاد كردى‌، خدا تو را شاد كند.» (ترجمه‌، ص‌55). اين مطلب را متن عربى (ج 1، ص 81) نيز دارد. اما در ترجمه ادامه مى‌دهد كه «...پس‌، روى به ياران آورد و گفت‌: اى مسلمانان‌، اين مرد [علي(عليه السلام)] وارث پيغمبر است‌، هركه در صدق او به گمان بَوَد بى‌گمان منافق باشد...» (ترجمه‌، ص 55). اين عبارت در متن‌عربى نيست‌. مترجم هم‌چنين در ادامه مى‌نويسد: «بلال را فرمود تا صحابه را ندا كند كه‌حاضر شوند» (ترجمه‌، ص 55) اما در متن عربى نامى از بلال در اين مورد برده نشده‌است‌.(ج 1، ص 81)

ابن‌اعثم در گزارش غسل عمر، به نقل از امام صادق‌(عليه السلام)، مى‌نويسد كه علي(عليه السلام) خوداو را غسل داد و حنوط و كفن نمود و با مردم درباره اوصاف عمر سخن گفت (ج‌2، ص‌330)، اما در ترجمه‌، روايت امام صادق‌(عليه السلام) حذف شده و بجاى آن آمده است‌: «روايت‌كنند كه على بن ابى طالب‌، شستن اميرالمؤمنين عمر را، به افلح‌81 فرمود، او را بشست‌،حنوط كرد و كفن پوشانيد.» (ترجمه‌، ص 247).

در پايان جنگ صفين مردى كوفى از علي(عليه السلام) درباره قضا و قدر سؤال كرد. امام پاسخ‌داد: با اين‌كه جنگ با شاميان به امر خداوند بوده‌، ولى ما مجبور نبوده و با اختيار اين كاررا انجام مى‌دهيم و به همين خاطر مأجوريم‌. اين مطلب هم در متن (ج 4، ص 217ـ218)و هم در ترجمه (ص 705) آمده است‌. اما مترجم اين عبارت را افزوده كه امام علي(عليه السلام)فرمود: «اين سخن بت‌پرستان و دشمنان خداى تبارك و تعالى است‌. دروغ زنان ومجوسان بر اين آئين روند و جماعت قَدَريّه اين امّت نيز بر اين عقيدت باشند.» در حاليكه در متن در سخنان آن حضرت نامى از مجوس يا قَدَريّه برده نشده است‌.

در گزارش پيمان‌نامه حكميت‌، در متن عربى (ج‌4، ص 205) همين مقدار آمده است‌كه گواهان عراق بر نسخه شاميان و گواهان شاميان بر نسخه عراقيان شهادت دادند، امادر ترجمه (ص 693) نام گواهان هر دو طرف را هم آورده است‌. اين نام‌ها در اخبارالطوال‌82 و وقعة صفين‌83 آمده است‌.

مترجم‌، داستان مهمانى امام علي(عليه السلام) شب‌ِ نوزدهم ماه رمضان‌ِ خانه دخترش ام‌كلثوم‌و افطار نكردن ايشان با دو نان خورش‌، و نيز بيرون آمدن و به آسمان نگاه كردن آن‌حضرت را آورده است‌. وى هم‌چنين مى‌نويسد: علي(عليه السلام)، پيامبر(صلى الله عليه) را در خواب ديد واز امت به او شكايت كرد. (ترجمه‌، ص 747 ـ 748) در حالى كه در متن عربى خبرى ازاين مطالب نيست‌. (ج 4، ص 275 ـ 279). هم‌چنين‌، نقل بانگ مرغابى‌ها، اِخبار امام‌علي(عليه السلام) از شهادتش‌، داستان گيركردن قلاب در كمربند آن حضرت‌، گريه ام‌كلثوم واصرار فرزندش حسن‌7 براى همراهى پدر در شب نوزدهم‌، از افزوده‌هاى مترجم دراين قسمت است (ترجمه‌، ص 749).

كاستى‌هاى ترجمه‌

از شيوه‌هاى مترجم در ترجمه كتاب "الفتوح‌"، علاوه بر خلاصه‌سازى برخى‌گزارش‌ها، حذف برخى ديگر از آنها است‌. او خود هدف از اين كار را اعتدال در حجم‌كتاب دانسته است‌. در مقدمه مى‌نويسد: «...فرمود كه اين ترجمه را تمام بايد كرد و آن رابه عبارت سهل كه در زبانها متداول است پرداخت و اشعار تازى و مقطعات و رجزهاييكه در اثناء محاربه مى‌گفته‌اند بگذاشت تا حجم كتاب از حدّ اعتدال نگذرد...»84 با اين‌كه‌او محذوفات را منحصر در اشعار تازى و رجزها دانسته‌، اما در عمل به اين مقدار اكتفانكرده و گاهى مطالب مهمى را افكنده است‌. اينك نمونه‌هايى از افكنده‌هاى مترجم‌:

1. حذف أسناد و نام راويان‌. ابن أعثم در چندجا از كتابش‌، نام راويانى را كه از آنهاگزارش كرده و در واقع منابع او نيز به‌شمار مى‌آيند، آورده است‌. از باب نمونه‌، او درجلد 4، ص 322، يك صفحه كامل به بيان نام راويان و منابع اختصاص داده است‌، امامترجم فقط به عبارت «چنين گويند...» اكتفا كرده و نام تمامى راويان و منابع مؤلف راافكنده است‌. (ترجمه‌، ص 916)

2. حذف اشعار. همان‌گونه كه خود مترجم در مقدمه تصريح كرده‌، وى براى رعايت‌حد اعتدال اشعار فراوانى را حذف نموده است (هرچند خود مؤلّف هم به آوردن مَطلَع‌برخى از آنها اكتفا كرده و با عبارت «اِلى آخِرها» آنها را ناتمام گذارده است‌) اما در ترجمه‌جاى خالى اشعارى را حس مى‌كنيم كه از نظر تاريخى و آگاهى از انگيزه‌ها و بينش‌شركت كنندگان در جنگ‌ها و رفتار دينى و سياسى مسلمانان صدر اسلام از اهميت‌ويژه‌اى برخوردارند. اينك نمونه‌هايى از اشعارى كه مترجم آنها را حذف كرده است‌:

ـ رجز عمارياسر در جنگ صفين كه دربردارنده دو واژه «تنزيل‌» و «تأويل‌» منقول دراحاديث نبوى است‌(ر.ك‌: متن عربى‌، ج 3، ص 159و ترجمه‌، ص 644)

ـ اشعار عبدالله بن‌حارث كِندى در اعتراض به معاويه‌. ( ج‌3، ص‌89 و ترجمه‌، ص 579)

ـ اشعار حَجّاج بن خُزيمه در تحريك معاويه براى خونخواهى عثمان‌. ( ج 2، ص445 و ترجمه‌، ص 399)

ـ اشعار معاويه و فضل‌بن‌عباس‌. ( ج 3، ص 153 ـ 154 و ترجمه‌، ص 639)

ـ اشعار نجّاشى‌، شاعر علي(عليه السلام)، خطاب به معاويه‌. ( ج 3، ص 155 و ترجمه‌، ص 640)

ـ اشعار عمروعاص‌، كه موجب خشم معاويه شد. (ج 3، ص‌155 ـ 156 و ترجمه‌،ص 640)

ـ اشعار مُنذِر بن جارود عَبدى در فرمان‌بُردارى خود و أصحابش از علي(عليه السلام). ( ج 3،ص 90 و ترجمه‌، ص 579).

3. حذف حديث نبوى‌. ابن اعثم مى‌نويسد: امام صادق‌(عليه السلام) از پدرش از عبادة بنصامت نقل مى‌كند كه‌، روزى عبادة ديد معاويه و عمروعاص كنار هم نشسته‌اند، آمد وميان آن دو نشست‌. آن دو به او گفتند: ديگر جا نبود؟ پاسخ داد: چرا جا هست‌، اما منروزى از پيامبر(صلى الله عليه)، در حالى كه بسيار به شما دو نفر نگاه مى‌كرد، شنيدم كه فرمود: «اِذَارأَيْتُم مُعَاوِيَة‌َ و عَمْراً مُجْتَمِعين‌ِ فَفَرِّقُوا بَيْنَهُما، فَاِنَّهُمَا لا يَجْتَمِعَان‌ِ عَلَى خَيْرٍ». اين حديث بااين‌كه در متن آمده ( ج 2، ص 514)، در ترجمه (ص 469) حذف شده است‌. از ديگرموارد افكنده شده مترجم مى‌توان از نمونه‌هاى زير نام برد:

ـ حذف گزارش نام‌گذارى عمر به اميرالمؤمنين‌. ( ج ، ص 124 و ترجمه‌، ص 18)

ـ حذف گفتگوى مفصل علي(عليه السلام) با فرستادگان معاويه‌. ( ج 3، ص 22 ـ 23 و ترجمه‌، ص‌533)85

ـ حذف نامه معاويه به مردم مدينه‌. ( ج 2، ص 527 ـ 528 و ترجمه‌، ص 482)

4. حذف گزارش‌هاى بى‌ارتباط با موضوع‌. ابن عثم در كتابش گزارش‌هايى آورده كه‌با مطالب قبل و بعد آنها تناسب و ارتباطى ندارند. مترجم اين‌گونه گزارش‌ها را افكندهاست‌. از باب نمونه‌، مؤلف در حالى كه حركت علي(عليه السلام) به صفين و نامه‌نگارى او بامعاويه را گزارش مى‌كند، يك‌باره به ديدار هشام‌ بن‌ عبد الملك به صورت ناشناس باپيرمردى كوفى‌، در سه صفحه كتاب‌، پرداخته كه ارتباطى با قبل و بعد موضوع ندارد.مرد كوفى در حالى كه هشام را نمى‌شناسد به نقل مثالب بنى‌اميه مى‌پردازد( ج 2، ص‌562 ـ 564). مترجم اين گزارش بى‌ارتباط با موضوع را افكنده است‌.(ترجمه‌، ص 521)

5. خلاصه‌سازى بى‌مورد. با اين‌كه مترجم برخى گزارش‌ها را حذف نكرده است امابه‌قدرى آنها را خلاصه نموده كه موجب از بين رفتن پيام آن گزارش‌ها شده است‌. براى‌نمونه‌، با اين‌كه ابن اعثم درباره خوارج و جنگ نهروان 30 صفحه متوالى مطلب نوشته‌است ( ج 4، ص 251 ـ 280) اما مترجم 30 صفحه را در 6 صفحه خلاصه كرده است‌(ص 742 ـ 747). براى آگاهى از ديگر موارد خلاصه شده مى‌توان به گزارش‌هاى زيردر مقابله متن با ترجمه مراجعه كرد:

( ج 2، ص 532 - 533، ترجمه‌، ص 487؛ ج 2، ص 490، ترجمه‌، ص 442؛ ج 1،ص 72 ـ 73، ترجمه‌، ص 49؛ ج 1 ص 77، ترجمه‌ ، ص‌ 51).

ترتيب موضوعى گزارش‌ها

با اين‌كه مترجم برخى گزارش‌ها را افكنده است‌، اما خواننده كتاب نبايد در مراجعه‌نخست و نيافتن مطلبى درجاى خود، فوراً آن را حمل بر حذف از سوى مترجم نمايد؛زيرا او برخى اخبار را پس و پيش نموده و با تقديم و تأخير آنها اقدام به ترتيب موضوعى‌كرده است‌. گويا اين مسئله نزد او اهميت بيشترى نسبت به ترتيب زمانى (كرونولوژيك‌)وقايع تاريخى داشته است‌. اينك نمونه‌هايى از ترتيب موضوعى‌:

1. در ماجراى كشته شدن عثمان و بيعت مردم با علي(عليه السلام)، گزارش دفن خليفه مقتول‌در متن عربى ( ج 2، ص 436) بعد از گزارش اجتماع مردم براى بيعت با امام علي(عليه السلام)آمده است‌؛ اما مترجم خبر دفن خليفه را برگزارش بيعت مردم با علي(عليه السلام) مقدّم داشته‌است‌. (ترجمه‌، ص 385 ـ 386)

2. گزارش مخالفت عايشه با خلافت علي(عليه السلام) در ترجمه (ص 398) بعد از گزارش‌بيعت مروان‌، وليد بن عُقبه و سعيد بن العاص آمده است‌؛ در حالى كه در متن عربى ( ج‌2، ص 437) پيش از بيعت اين افراد و قبل از بيعت كوفيان‌، مصريان و يمنيان با آن‌حضرت‌، آمده است‌.

3. در متن عربى ( ج 4، ص 322 ـ 328) بعد از گزارش شهادت امام حسن‌7،رواياتى در باب شهادت امام حسين(عليه السلام) آمده است‌؛ اما مترجم اين روايات را در آخرفصل ششم و بعد از گزارش حادثه كربلا و شهادت امام حسين(عليه السلام) آورده است‌. (ترجمه‌،ص 916 ـ 924)

عبارات بى‌ترجمه‌

با اين‌كه مترجم در مقدمه ترجمه هدف از برگرداندن كتاب از تازى به پارسى را آگاهى‌همگان از آن دانسته و مى‌نويسد: «... اما مى‌بايستى كه كسى اين كتاب را از عبارات عربى‌به پارسى آوردى تا عجمى چون عربى دريافتى و بلخى چون كرخى واقف شدى‌،طرازى چون حجازى بدانستى و رازى چون تازى مطلع گشتى‌...»86 اما در بسيارى ازصفحات كتاب مشاهده مى‌شود كه تنها به آوردن عبارات عربى اكتفا كرده و ترجمه آن‌رها شده است‌. البته احتمال افتادگى ترجمه‌ها توسط نسّاخ و مصحح نيز وجود دارد.بيشتر عبارات ترجمه نشده را اشعار تشكيل مى‌دهند.

گفتنى است كه در فصول ترجمه‌، در فصل دوران حكومت ابوبكر، هيچ عبارت عربى‌بدون ترجمه رها نشده است‌. در فصل مربوط به عمر و عثمان نيز، تنها يك مورد بدون‌ترجمه مانده است‌. بيشتر عبارات ترجمه نشده در فصل دوران خلافت علي(عليه السلام) است‌.نمونه‌هايى از عبارات بدون ترجمه را در صفحات زير مى‌توان ديد: 494، 519، 551،552، 570، 573، 574، 587، 705، 632، 702، 743، 744.

علاوه بر رهايى ترجمه در موارد يادشده‌، دربرخى موارد، هم عبارت عربى و هم ترجمه‌آن آمده است‌، كه اين با اعتدالى كه توسط مترجم‌، براى پرهيز از پرحجم شدن كتاب‌، دنبال‌مى‌شده مغايرت دارد. براى مشاهده عبارات عربى به همراه ترجمه آن‌ها به صفحات‌زير مى‌توان مراجعه نمود: ص 4ـ3، 69، 115، 147، 514، 642، 644، 667، 728.

گرايش مذهبى مترجم و عشق به اهل بيت‌:

شيوه مترجم در كتاب‌، شيوه علماى عامه است و اين مسئله در سراسر كتاب مشهودمى‌باشد. وى حديث نبوى «مَن‌ْ كُنْت‌ُ مَولاه‌ُ فَهَذَا عَلِي‌ٌّ مَوْلاه‌ُ» را كه عمارياسر خطاب به‌عمروعاص به آن استدلال كرده‌، چنين ترجمه نموده است‌: «... اى ناكس ابتر، نشنيده‌اى‌كه مصطفى‌9 فرموده است‌: من دوست خدا و رسول اويم و على دوست من و تو را درجهان به‌غير از شيطان دوستى نيست‌.» (ترجمه‌، ص 567)

ترجمه كلمه "مولا" در حديث نبوى غدير به دوستى‌، به جاى ولايت و رهبرى‌، بانظريه اهل سنّت سازگار است‌. با اين حال‌،او از ابراز عشق و علاقه خود نسبت به اهل‌بيت‌7، بويژه علي(عليه السلام)، دريغ نكرده است‌. او تنفّر خود را از دشمنان علي(عليه السلام) و عشق به‌آن حضرت را در ترجمه عبارت عربى «...اِنَّهُم سَبُّو عَلَي‌ّ بن‌َ اَبيطَالِب رَضِي‌َ اللَّه‌ُ عَنْه‌ُ وَ قَالُوافيه الْقَبيح‌َ...» ( ج 4، ص 346) چنين ابراز مى‌دارد:«... و اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) را دشنام‌هادادند و خاك خذلان بر فرق و دهان خود ريختند و نفس رسول را ناسزا گفتند...»(ترجمه‌، ص 811). در اين جا مى‌بينيم كه مترجم علي(عليه السلام) را نفس رسول مى‌خواند. اوهم‌چنين اصحاب معاويه را اهل بغى (بُغاة‌) و تجاوز دانسته و مى‌نويسد: «... القصّه عمارياسر دل از جان برگرفته بود و بى‌تحاشى حمله‌ها مى‌كرد. جماعتى از اهل بَغى گرد او درآمد...» (ترجمه‌، ص 644)؛ با اين‌كه در عبارت متن ( ج 3، ص 159) نامى از اهل بَغيبرده نشده است‌. او در نقل گزارش دشمنى وليد بن‌عُقبه با علي(عليه السلام) او را لعن كردهمى‌نويسد: «...موجب دشمنى آن ملعون يكى آن بود كه‌...» (ص 449)؛ در حالى كه درمتن واژه لعن يا ملعون نيست‌. ( ج 2، ص 495)

كتاب‌نامه‌

1. آئينه‌وند، صادق‌؛ علم تاريخ در گستره تمدن اسلامى‌؛ چ نخست‌؛ تهران‌: پژوهشگاه علوم‌انسانى و مطالعات فرهنگى‌، 1377.

2. ابن اثير جزرى‌، عزالدين‌؛ اسدالغابة فى معرفة‌الصحابه‌؛ بيروت‌: دار الفكر، بى‌تا.

3. ابن اثير، عزالدين‌؛ الكامل فى التاريخ‌؛ بيروت‌: دار الفكر، 1398 ق‌.

4. ابن اعثم الكوفى‌، احمد؛ كتاب الفتوح‌؛ تحقيق على شيرى‌؛ الطبعة الاولى‌؛ بيروت‌:دار الاضواء، 1411 ق‌ .

5. ابن اعثم‌، احمد؛ الفتوح‌؛ ترجمه محمدبن‌احمدمستوفى هروى‌؛ تصحيح غلامرضاطباطبائى‌مجد؛ چ اول‌؛ تهران‌: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى‌، 1372.

6. ابن قتيبه‌، عبداللَّه‌بن‌مسلم‌؛ المعارف‌؛ تحقيق ثروة عكاشه‌؛ الطبعة الاولى‌؛ قم‌:منشورات الشريف‌الرضى‌، 1415 ق‌ .

7. اِته‌، هِرمان‌؛ تاريخ ادبيات فارسى‌؛ ترجمه رضازاده شفق‌؛ چ دوم‌؛ تهران‌: بنگاه ترجمه‌و نشر كتاب‌، 2536.

8. بهار، محمدتقى (ملك‌الشعراء)؛ سبك‌شناسى‌؛ چ ششم‌؛ تهران‌: مؤسسه انتشاراتاميركبير، 1373.

9. تبريزى‌، محمدعلى‌؛ ريحانة الادب‌؛ چ دوم‌؛چاپخانه شركت سهامى طبع كتاب‌،1335.

10. حاجى خليفه‌، مصطفى بن عبدالله‌؛ كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون‌؛ بيروت‌: دارالفكر، 1402 ق‌ .

11. حموى‌، ياقوت‌؛ معجم الادباء؛ بيروت‌: دار احياء الثراث العربى‌، بى‌تا

12. دائرة المعارف تشيّع‌؛ زير نظر احمد صدر حاج سيّد جوادى‌، كامران فانى و ديگران‌؛چ دوم تهران‌: مؤسسه دائرة المعارف تشيع‌، 1372.

13. الدينورى‌، احمدبن داود؛ الاخبار الطّوال‌؛ تحقيق عبد المنعم عامر و جمال الدين‌الشيّان‌؛ قم‌: منشورات الشريف الرّضى‌، 1409 ق‌ .

14. رفيعى‌، على‌؛ «ابن اعثم كوفى‌.» دائرة المعارف بزرگ اسلامى‌؛ زير نظر كاظمموسوى بجنوردى‌؛ چ اول‌؛ تهران‌: مركز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى‌، 1369.

15. روحانى محمدحسين‌؛«تاريخ اعثم كوفى و ترجمه آن‌» راهنماى كتاب‌؛ تير ـشهريور 1355 ، سال نوزدهم‌، شماره 4ـ6.

16. زركلى‌، خيرالدّين‌؛ الاعلام‌؛ الطبعة الثامنة‌؛ بيروت‌: دار العلم للملايين‌، تموز1989.

17. سجّادى‌، صادق و هادى عالم‌زاده‌؛ تاريخ‌نگارى در اسلام‌؛ چ اول‌؛ تهران‌: سازمان‌مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى دانشگاه‌ها (سمت‌)، 1375.

18. صفا، ذبيح الله‌؛ تاريخ ادبيات در ايران‌؛ چ سيزدهم‌؛ تهران‌: انتشارات فردوسى‌،1373.

19. طبرى‌، محمد بن جرير؛ تاريخ الطبرى‌؛ تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم‌؛ بيروت‌: دارالثرات‌، 1387 ق‌ .

20. غفارى‌، احمد بن محمد؛ تاريخ نگارستان‌؛ به‌كوشش مرتضى مدرسى گيلانى‌؛تهران‌: كتابفروشى حافظ‌، 1340 .

21. منقرى‌، نصر بن مزاحم‌؛ پيكار صفين‌؛ تصحيح عبدالسّلام محمدهارون‌؛ ترجمه‌پرويز اتابكى‌؛ چ نخست‌؛ بى جا: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى‌، خرداد1366.

22. منقرى‌، نصر بن مزاحم‌؛ وقعه صفين‌؛ تحقيق و شرح عبد السلام محمد هارون‌؛ قم‌:مكتبة آية‌الله العظمى المرعشى النجفى‌، 1404 ق‌ .

23. ناظميان فرد، على‌؛ «صفين از منظر سه منبع تاريخى‌»؛ كتاب ماه تاريخ و جغرافيا،شماره 41.

24. واقدى‌، محمد بن عمر؛ كتاب الردّة‌؛ تحقيق الدكتور محمود عبداللَّه ابوالخير؛ عمّان‌ـ الاردن‌: دار الفرقان‌، بى‌تا.


1. دانشجوى دوره دكتراى تاريخ‌.

2. آئينه‌وند، صادق‌، علم تاريخ در گستره تمدن اسلامى‌ (تهران‌: پژوهشگاه علوم‌انسانى و مطالعات فرهنگى‌،چاپ اوّل 1377)، ج 1، ص 292.

3. همان‌، ص 293.

4. سجادى‌، سيّدصادق و عالم‌زاده‌، هادى‌، تاريخ‌نگارى در اسلام‌، (تهران‌: سمت‌، چاپ اوّل‌، زمستان 1375)،ص 43.

5. ابن اعثم كوفى‌، كتاب الفتوح‌، تحقيق على شيرى (بيروت‌: دارالاضواء، الطبعة الاولى‌، 1411 ه¨) ج 2، ص 489.

6. ابن اعثم كوفى‌، الفتوح‌، ترجمه محمد بن احمد مستوفى هروى‌، تصحيح غلامرضا طباطبائى مجد (تهران‌:انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى‌، چاپ اوّل‌، 1372) ص 442.

7. كتاب الفتوح‌، همان‌، ج 2، ص 369.

8. الفتوح‌، ترجمه محمد بن احمد مستوقى هروى‌، ص 315.

9. كتاب الفتوح‌، ج 2، ص 369 و 489.

10. روحانى‌، محمد حسين‌، تاريخ اعثم كوفى و ترجمه آن‌ (راهنماى كتاب‌، تيرـ شهريور، 1355 ش‌، شماره 6ـ4، سال 19) ص 466 ـ 446.

11. كتاب الفتوح‌، همان‌.

12. روحانى‌، محمدحسين‌، همان‌، ص 452؛ ترجمه فتوح‌، مقدمه مصحح‌، ص 11.

13. ناظميان فرد، على صفين از منظر سه منبع تاريخى (كتاب ماه تاريخ و جغرافيا) ش 41، ص 4.

14. محمدحسين روحانى‌، همان‌، ص 452.

15. همان‌، ص 453.

16. همان‌، ص 463.

17. همان‌، ص 450.

18. ترجمه فتوح‌، همان‌، ص 293 ـ 315.

19. ياقوت حموى‌، معجم الاُدباء (بيروت‌: لبنان‌، داراحياء الثراث العربى‌) الجزءالثانى‌، ص 231 ـ 230.

20. تبريزى‌، محمد على‌، ريحانة‌الادب‌، ج 5، ص 251.

21. غفارى‌، احمدبن محمد، تاريخ نگارستان‌، ص 4.

22. حاجى خليفه‌، كشف‌الظنون عن اسامى الكتب و الفنون‌؛ ج 2، ص 1237.

23. آقابزرگ طهرانى‌، الذريعة‌الى‌تصانيف الشيعه‌، ج 16، ص‌119؛ روحانى‌، محمدحسين‌، تاريخ اعثم كوفى وترجمه آن‌، ص 447 ـ 448.

24. زركلى‌، خيرالدين‌، الاعلام‌، ج 1، ص 206.

25. تبريزى‌، محمدعلى‌، همان‌، ج 5، ص 251.

26ـ تبريزى‌، محمدعلى‌، همان‌؛ و رفيعى‌، على‌، «ابن اعثم كوفى‌» (دائرة المعارف بزرگ اسلامى‌، ج 3، ص 26.

27. ترجمه فتوح‌، مقدمه مصحح‌، ص 14.

28. محمدحسين‌، روحانى‌، همان‌، ص 450.

29. ترجمه فتوح‌، همان‌، مقدمه مترجم‌، ص 54.

30. روحانى‌، محمدحسين‌، همان‌، ص 449.

31. ناظميان‌فرد، على‌، صفين از منظر سه منبع تاريخى‌، ص 4.

32. روحانى‌، محمدحسين‌، همان‌، ص 449.

33. حموى‌، ياقوت‌، معجم الادباء، ص 230 ـ 231.

34. روحانى‌، محمدحسين‌، همان‌، ص 447ـ448.

35. همان‌، ص 450.

36. تبريزى‌، محمدعلى‌، ريحانة الادب‌، ج 5، ص 251.

37. روحانى‌، همان‌، ص 463.

38. ابن‌اعثم‌، كتاب الفتوح‌، ج 2، ص 551 ـ 553؛ ترجمه فتوح‌، ص 501 ـ 507.

39. دائرة المعارف بزرگ اسلامى‌، ج 3، ص 26.

40. روحانى‌، همان‌، ص 448.

41. ترجمه فتوح‌، ص 8.

42. ترجمه فتوح‌، مقدمه مترجم‌، ص پنجاه دو و پنجاه و پنج‌.

43. صفا، ذبيح‌اللَّه‌، تاريخ ادبيات در ايران‌، ص 993.

44. دائرة المعارف تشيّع‌، ج 1، ص 303.

45. اِتِه‌، هرمان‌، تاريخ ادبيات فارسى‌، ترجمه دكتر رضازاده شفق‌، ص 284.

46. ترجمه فتوح‌، مقدمه مصحح‌، ص 18.

47. همان‌.

48. همان‌، ص بيست‌، به نقل از راهنماى كتاب‌، سال 19، ش 12، ص 893 به بعد.

49. دائرة المعارف بزرگ اسلامى‌، ج 3، ص 26.

50. هرماِته‌، همان‌، ص 248.

51ـ ترجمه فتوح‌، مقدمه مصحّح‌، ص 24.

52. همان‌، ص 23.

53. همان‌، ص 24.

54. همان‌، ص 21.

55. اته‌، هِرمان‌، همان‌، ص 284.

56. صفا، ذبيح‌اللَّه‌، تاريخ ادبيات در ايران‌، همان‌، ص 878.

57. بهار، محمدتقى‌، سبك‌شناسى‌، ج 2، ص 244.

58. همان‌، ص 248.

59. ترجمه فتوح‌، مقدمه مصحح‌، ص 29.

60. همان‌، ص 31.

61. همان‌، ص 24.

62. ابن اعثم‌، كتاب الفتوح‌، ج 1، ص 33.

63. ترجمه فتوح‌، ص 27.

64. همان‌، ص 454 ـ 453.

65. همان‌، ص 467.

66. همان‌، ص 481.

67. همان‌، 516 ـ 515.

68. همان‌، ص 621.

69. ابن‌قتيبه‌، المعارف‌، تحقيق ثروة‌عكاشه‌، ص 405.

70. طبرى‌، محمدبن‌جرير، تاريخ الطبرى‌، تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم‌، ج 3، ص 274.

71. جزرى‌، ابن‌اثير، الكامل فى التاريخ‌، ج 2، ص 241.

72. منقرى‌، نصر بن مزاحم‌، وقعه صفين‌، تحقيق و شرح عبدالسّلام هارون‌، ص 468.

73. همان‌، ص 344 ـ 343.

74. ترجمه فتوح‌، ص 385.

75. همان‌، ص 297؛ منقرى‌، نصر بن مزاحم‌، پيكار صفين‌، تصحيح عبدالسلام هارون‌، ترجمه پرويزاتابكى ص‌403.

76. منقرى‌، نصر بن مزاحم‌، وقعة صفين‌، همان‌، ص 548.

77. همان‌، ص 202.

78. ترجمه فتوح‌، ص 543.

79. همان‌، ص 3 ـ 4؛ ابن اعثم‌، همان‌، ج 1، ص 5ـ6؛ واقدى محمد بن عمر، كتاب الردّه‌، تحقيق محمود عبداللَّه‌ابوالخير، ص 56.

80. واقدى‌، همان‌، ص 81.

81. أفلح بنده آزاد شده پيامبر(صلى الله عليه) يا همسرش ام‌سلمه بوده است‌؛ ر.ك‌: جزرى‌، ابن‌اثير، اُسدُ الغابة فى معرفة‌الصّحابه‌، ج 1، ص 127.

82. دينورى‌، ابو حنيفه احمد بن داود، اخبارالطوال‌، ص 195 ـ 196.

83. منقرى‌، نصر بن مزاحم‌. وقعة صفين‌، ص 506 ـ 507.

84. ترجمه فتوح‌، مقدمه مصحح‌، ص 22 و 23.

85. منقرى‌، نصر بن مزاحم‌، وقعة صفين‌، ص ..20 ـ 202؛ همو، پيكارصفين‌، ص 273 ـ 274.

86. مقدمه مترجم‌، ص 55.