كتاب‌شناسى «الفخرى‌» «قسمت اول‌» / محمد دشتى‌

كتاب‌شناسى «الفخرى‌»«قسمت اول‌»

محمد دشتى‌6

 

درآمد

نوشتار حاضر (كتاب‌شناسى الفخرى‌) بخش دوم از طرحى پژوهشى با عنوان‌«كتاب‌شناسى الفخرى و تجارب السلف‌» مى‌باشد طرح مزبور در مجموع‌، بر سه بخش‌مشتمل است‌: بخش اول‌، با عنوان «كتاب‌شناسى تجارب السلف‌» كه در شماره نخست‌اين نشريه به چاپ رسيده است‌؛ بخش دوم‌، تحت عنوان «كتاب‌شناسى الفخرى‌» كه نظربه طولانى بودن آن‌، طى دو فصل و در اين شماره و شماره بعدى اين نشريه به چاپ‌مى‌رسد؛ بخش سوم‌، تحت عنوان «بررسى تطبيقى (مقابله‌) الفخرى و تجارب السلف‌»كه چاپ آن به شماره‌هاى آينده اين نشريه موكول مى‌گردد.

در توضيح دو فصل بخش دوم اين مجموعه‌، گفتنى است كه فصل اول آن با عنوان‌«شخصيت ابن‌طقطقى و آثار وى‌» در اين شماره و فصل دوم آن با عنوان «ارزيابى ادبى وتاريخى الفخرى‌» در شماره بعدى به چاپ خواهد رسيد. توضيح بيشتر درباره اين طرح‌پژوهشى در مقدمه بخش اول گذشت‌.

شخصيت ابن‌طقطقى و آثار وى‌

1ـ نام و نسب‌، كنيه و القاب و موطن و مولد

نام و نسب و كنيه و القاب مشهور ابن‌طقطقى عبارت‌اند از: جلال‌الدين‌، صفى‌الدين‌،فخرالدين‌، ابوجعفر، محمد بن تاج‌الدين ابى الحسن على بن شمس‌الدين على بن الحسن‌بن محمد بن رمضان الطباطبايى الطقطقى‌.7

در بين القابى كه براى ابن‌طقطقى ذكر شده ـ صرف نظر از كنيه «ابن‌طقطقى‌» يا«طقطقى‌» ـ صفى‌الدين و جلال‌الدين مشهورتر است‌.8 احتمالاً علت تعدد و فراوانى‌القاب ابن‌طقطقى‌، كثيرالسفر و كثيرالتوطّن بودن وى مى‌باشد؛ اين عامل‌، ظاهراً سبب‌گرديده تا او را در هر شهرى به لقبى خاص بشناسند و بخوانند.

برخى نيز كنيه وى را «ابوعبداللَّه‌» ذكر كرده‌اند9؛ امّا «ابوجعفر» مشهورتر است‌. هم‌مؤلف الفخرى (صفى‌الدين‌) و هم پدرش (تاج‌الدين‌) به «طقطقى‌» يا «ابن‌طقطقى‌»معروف هستند10؛ ولى از گفته آقابزرگ تهرانى چنين برمى‌آيد كه تنها پدر صفى‌الدين‌،يعنى تاج‌الدين مُكنّي‌َ به «ابن‌طقطقى‌» بوده و صفى‌الدين مكنّي‌َ به اين كنيه نبوده است‌.وى در ذيل عنوان «محمد بن على‌» از مؤلف الفخرى اين‌گونه ياد مى‌كند: «محمد بن عليبن محمد بن رمضان‌، هو فخرالدين محمد بن تاج الدين على‌، المعروف والده بابن‌الطقطقى و نقيب النقياء الطباطبايى‌» (...فخرالدين‌... كه پدرش به «ابن‌طقطقى و نقيب‌النقباى طباطبايى‌» معروف است‌).11 آقا بزرگ در ترجمه پدر مؤلف (تاج‌الدين‌) نيز به‌نوعى بر همين مطلب تأكيد دارد و مى‌نويسد: «على بن محمد بن رمضان‌، تاج‌الدين‌الطباطبايى المعروف بابن الطقطقى نقيب النقباء العلوى‌» (على بن محمد بن رمضان‌،تاج‌الدين‌... معروف به «ابن‌طقطقى‌»...).12

به نظر مى‌رسد منابعى درست باشد كه صفى‌الدين را نيز ملقب به «ابن‌طقطقى‌»دانسته‌اند؛ چرا كه در ميان عرب رسم است هرگاه يكى از اجداد ايشان به لقبى يا كنيه‌ايمعروف مى‌شود، فرزندان و نوادگان آن شخص را نيز بدان لقب يا كُنيه مى‌خوانند، نظير«طباطبا» يا «طباطبايى‌» در مورد سادات طباطبايى‌.

اينكه عنوان «طقطقى‌» به چه مناسبت به اين خاندان داده شده‌، گفتنى است كه واژه‌«طَقْطَق‌ْ» در زبان عربى‌، اصطلاحاً اسم صوت است و در مقام حكايت از صداى مكرّرافتادن سنگى بر روى سنگى ديگر به كار مى‌رود.13 طبعاً «ابن‌طقطقى‌» به معناى كسياست كه با چنين صوتى نسبتى دارد؛ حال يا به اين جهت كه در هنگام سخن گفتن يا راه‌رفتن چنين صوتى ايجاد مى‌كند يا اينكه از نظر حرفه و شغل با چنين صوتى در ارتباط‌است‌، مثلاً سنگ‌كار است‌.

از سوى ديگر، گفته شده كه علت ملقب شدن اين خاندان به «طقطقى‌» يا «ابن‌الطقطقى‌» اين بوده كه جدّه اعلاى صفى‌الدين‌، يعنى مادر حسن بن محمد بن رمضان‌،«اميرة بنت الطقطقى‌» نام داشته است‌14؛ بنابراين «طقطقى‌» به هر مناسبت كه ما از ان‌اطلاعى نداريم‌، لقب يكى از اجداد مادرى اين خاندان ـ پدر «اميرة‌» ـ يا لقب يكى ازجده‌هاى ايشان ـ خود «اميرة‌» ـ بوده و سپس اين لقب بر نوادگان پسرى «اميرة‌» يا بهعبارتى بر نوادگان دخترى پدر «اميرة‌» نيز اطلاق شده است‌. به هر ترتيب‌، اصل و منشأاين لقب‌، خارج از خاندان علوى طباطبايى بوده و براساس يك رابطه و خويشاوندي«سببى‌» ـ غيرنسبى ـ به اين خاندان وارد شده است‌.

وصف اين خاندان و از جمله صفى‌الدين ـ مؤلف الفخرى ـ به «طباطبايى‌»15 يا «ابن‌طباطبا»16 به دليل انتساب آنان به خاندان «طباطبا، ابراهيم بن اسماعيل بن ابراهيم بن‌حسن بن حسن بن على بن ابى‌طالب‌»: است كه از خاندان‌هاى مشهور علوى هستند وشخصيت‌هاى بزرگ سياسى‌، اجتماعى‌، ادبى و علمى از ميان ايشان برخاسته است‌. ابن‌خلْكان در مورد علت وصف «ابراهيم‌» به «طباطبا» ابن خلّكان مى‌نويسد: «ملقب ساختن‌ابراهيم به طباطبا، بدين خاطر است كه وى ألْثَغ بود، يعنى قاف را «طا» ادا مى‌كرد. روزى‌از غلامش لباسش را خواست‌. غلام پرسيد: دُرّاعة‌17 را بياورم‌؟ ابراهيم جواب داد: نه‌،طباطبا؛ يعنى قباقبا. از آن پس وى به «طباطبا» ملقب شده و شهرت يافت‌.»18

ابن عنبه و هم‌چنين ابن‌طقطقى در غاية‌الختصار، قضيه را به شكل ديگرى نقل كرده‌و آن را به سنين طفوليّت ابراهيم مربوط دانسته‌اند. ابن عنبه مى‌نويسد: «پدر ابراهيم‌مى‌خواست براى او لباسى ببُرد و او در سنين طفوليت بود. پس او را مخيّر كرد بين‌انتخاب قبا و پيراهن‌. ابراهيم گفت‌: طباطبا، يعنى قباقبا و لذا بدان ملقب گرديد.»19 ابن‌عنبه هم‌چنين وجه ديگرى نيز مى‌افزايد و مى‌نويسد: «طباطبا به زبان نبطى به معنى‌«سيّدالسادات‌» است و ابراهيم شخصيت پرنفوذ و سرشناسى بود.»20

درباره موطن ابن‌طقطقى گفتنى است با وجود اينكه وى به خاندان رمضان متعلق‌است كه ساكن شهر حلّة بوده‌اند و با توجه به اشتغال سياسى و اجتماعى پدر وى ـتاج‌الدين ـ در رابطه با شهرهاى حلّه‌، نجف‌، كوفه‌، كربلا و بغداد و عمدتاً در حوزه رودفرات بوده است‌21 و به رغم اينكه برخى نوشته‌اند وى «ابتدا در حله مى‌زيست‌»22، برخى‌پژوهش‌گران‌، ابن‌طقطقى را «مورّخى از اهل موصل‌» دانسته‌اند.23 در صورت پذيرش اين‌سخن‌، به طور حتم بايد تصور كرد كه پدر وى ـ تاج‌الدين ـ مدتى مقيم موصل بوده يااينكه همسرى نيز از اين شهر اختيار كرده و او را در همان شهر اسكان داده است‌.

مرحوم شيخ عباس قمى و يوسف سركيس در ترجمه ابن‌طقطقى نوشته‌اند: «و نشأفى الموصل‌24؛ در موصل نشو و نما يافت‌.» اگر نگوييم به طور صريح‌، دست‌كم به طورضمنى‌، از آن چنين برداشت مى‌شود كه محل تولد و وطن ابن‌طقطقى‌، شهر موصل بوده‌است‌. از سوى ديگر، سيدعبدالرزاق كمونة‌، همين تعبير را در رابطه با شهر حلّة دارد ومى‌نويسد: «و نشأ فى الحلّة‌»25؛ ابن‌طقطقى در شهر حله نشو و نما يافت‌.» در اين ميان‌،متأسفانه منبعى كه بر منابع مزبور اسبق و به محل تولّد ابن‌طقطقى متعرّض شده باشد نيزدر دست نيست تا بتوان به نتيجه‌اى رسيد؛ هرچند همان‌گونه كه گذشت‌، قرائنى مانندتوطّن خاندان رمضان در شهر حلّه و حوزه مسؤوليت سياسى و اجتماعى پدرابن‌طقطقى‌، گفته عبدالرزاق كمونه را به واقع نزديك‌تر نشان مى‌دهد.

درباره زمان تولد ابن‌طقطقى‌؛ برخى به طور قطع آن را سال 65026، بعضى 660 ه‍ ق ‌دانسته‌27 و عده‌اى آن را حدود 660 ه‍.ق ذكر كرده‌اند.28 در مورد زمان وفات ابن‌طقطقى ‌نيز اقوال مختلف است‌. برخى در اين‌باره اظهار بى‌اطلاعى كرده‌29، بعضى آن را سال‌701 دانسته‌30، عده‌اى آن را سال 70231، برخى سال 70932، بعضى ميان 702 و 709مردّد بوده‌33 و دسته‌اى به احتمال 709 ذكر كرده‌اند.34

با توجه به تاريخ ولادت و تاريخ احتمالى و تخمينى درگذشت ابن‌طقطقى‌، پيداست‌كه وى چنان عمر نكرده و عارضه و حادثه‌اى سبب وفات او گرديده است‌؛ ولى منابع وتحقيقات در مورد علت درگذشت ابن‌طقطقى ساكت هستند؛ البته عمررضا كحّاله كه‌عبارتى را به صورت اشتباه از عزاوى نقل كرده‌، موهِم اين معنا شده كه عطاملك جوينى‌ـ صاحب ديوان بغداد ـ محرّك ترور و قتل وى بوده است‌. وى مى‌نويسد: «محمد ابنالطقطقى‌... كانت له المكانة ايام ولاية عطاملك الجوينى على بغداد الخ‌35؛ محمد بن‌طقطقى‌... در ايام ولايت عطاملك جوينى بر بغدد، داراى موقعيت ممتازى بود. سپس درميان اين دو ناراحتى به وجود آمد كه گفته مى‌شود، همين ناراحتى زمينه ترور او را فراهم‌آورد.» در حالى كه عبارت عزاوى از اين قرار است‌: «ابن‌الطقطقى‌... صفى‌الدين‌،ابوعبداللَّه محمد بن النقيب تاج‌الدين على‌... و والدُه كانت له المكانة ايام ولاية عطاملك‌الجوينى على بغداد الخ‌36؛ ابن‌طقطقى‌... پدرش در ايام ولايت عطاملك جوينى‌...»چنان‌كه ملاحظه مى‌شود، كحاله به هنگام نقل گفته عزاوى‌، عبارت «والدُه‌» را نياورده وهمين امر سبب گرديده تا عبارت كحّالة‌، موهِم اين معنا باشد كه صفى‌الدين به تحريك‌عطاملك جوينى تروو شده‌؛ در حالى كه واقع امر و نيز صريح عبارت عزاوى اين است‌كه پدر صفى‌الدين به تحريك عطاملك جوينى ترور شده است‌.

براساس آنچه گذشت‌، ابن‌طقطقى در ميان 41 تا 59 سالگى از دنيا رفته است‌.

«طَقْطَقى‌» نه «طقطقا»

چنان‌كه ملاحظه گرديد، هم «تاج‌الدين‌» (پدر) و هم «صفى‌الدين‌» (پسر) ملقب به‌«ابن‌طقطقى‌» هستند. در مورد تلفظ دقيق اين عنوان‌، يعنى «طقطقى‌»، دكتر محمودمهدوى دامغانى آن را «ابن‌طقطقا» ضبط كرده است‌.37 آقاى سيدمحمدعلى روضاتى‌،افزون بر ختم اين كلمه به «الف‌»، در همه مواردى كه آن را به كار برده‌، حركات حروف‌اين كلمه را نيز مشخّص ساخته و «ابن طِقطَقا» ـ به كسر طاى اول و فتح طاى دوم ـ راضبط كرده است‌.38 روزنتال همانند روضاتى‌، اين عنوان را با تعيين حركات حروف آن‌ضبط كرده‌،با اين تفاوت كه الف آخر اين كلمه را به صورت مقصوره ـ ابن‌طِقْطَقي‌َ ـ آورده است‌39. امازِرِكلى‌، اين عنوان را «ابن‌الطِّقْطَقى‌» ضبط نموده‌40، يعنى به كسر طاى اول و فتح طاى دوم‌و دو نقطه در زير ياى بزرگ كه علامت كسره داشتن حرف ماقبل آن (قاف‌) مى‌باشد.

آنچه در منابع معتبر دست اول آمده‌، با ضبط «طقطقا» سازگار نيست‌. ابن فُوَطى‌، ازمرتبطين و معاصران ابن‌طقطقى و متوفاى سال 723 ه‍ ق هم در «مجمع الا‌داب فى معجماللقاب‌»41 و هم در «الحوادث الجامعة‌»42، اين عنوان را «ابن‌طقطقى‌» ـ بدون حركات‌حروف آن و با دو نقطه در زير «ى‌» ـ ضبط كرده‌؛ هم‌چنان‌كه هند و شاه‌، ديگر انديشمندمعاصر ابن‌طقطقى و متوفاى سال 730 ه‍ ق نيز اين كلمه را «طقطقى‌» ضبط نموده است‌.43ابن عنبه‌، نويسنده نسب شناس و متوفاى سال 828 ه‍ ق در «عمدة الطالب فى أنساب آل‌ابى طالب‌» نيز هم‌چون ابن فُوَطى‌، «ابن‌طقطقى‌» ـ بدون حركات و سكنات حروف و با دونقطه در زير «ى‌» ـ ضبط كرده است‌.44

در ميان تراجم نويسان متأخر، آقابزرگ در «طبقات اعلام الشيعه‌»45، سيدعبدالرزاق‌كمونة در «منبة‌الراغبين فى طبقات النسّابين‌»46 و «موارد التحاف فى نقباء الشراف‌»47،شيخ عباس قمى در «الكنى و اللقاب‌»48 و نسب‌شناس بزرگ معاصر، آية‌اللَّه مرعشى‌نجفى‌؛ در يادداشت خود در صفحه اول نسخه خطى «الصيلى فى أنساب الطالبيّين‌»عنوان مشهور تاج‌الدين و صفى‌الدين را «ابن‌طقطقى‌» ـ بدون ذكر حركات و سكنات و بادو نقطه در زير «ى‌» ـ ضبط كرده‌اند. آقا بزرگ در «الذريعة‌»49، عزاوى در «التعريف‌بالمورخين‌»50، دهخدا در «لغت‌نامه‌»51، «دائرة‌المعارف فارسى‌»52، هوار در «دائرة‌المعارف‌الاسلاميه‌»53، كحاله در «معجم المؤلفين‌»54، اشكورى در «دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى‌»55و نيز «دائرة‌المعارف آريانا»56 اين عنوان را به صورت «ابن‌طقطقى‌» ـ بدون حركات وسكنات و بدون ذكر دو نقطه در زير «ى‌» ـ ضبط نموده‌اند؛ بنابراين‌، ترديدى نيست كه‌ضبط اين لقب به صورت مختوم به ياى نسبت است‌، نه مختوم به الف‌.

اينكه حركت طاى اول و دوم چگونه است ـ چنان‌كه ملاحظه گرديد ـ اكثر قريب بهاتفاق منابع‌، اين عنوان را بدون ذكر حركت «طا» ضبط كرده‌اند. فقط زِرِكلى در«العلام‌»به صورت «طِقْطَقى‌» ضبط نموده و اين در حالى است كه اعتراف مى‌كند: «درترجمه‌ابن‌طقطقى و بيان نسب و نسبت وى‌، منبعى كه بر آن اتكا شود، نيافتم‌»57. در عين‌حال ـ چنان‌كه گذشت ـ زركلى نيز هم‌چون ساير منابع‌، انتهاى كلمه را «ى‌» با دو نقطه درزير آن ضبط كرده است‌.

از طرف ديگر آقايان روضاتى‌، روزنتال و مهدوى دامغانى‌، منبع خود را در ضبط اين‌لقب به صورت «ابن طِقطَقا» يا «ابن‌طقطقى‌» يا «ابن طقطقا» مشخص نساخته‌اند؛ البته‌، درطى صفحه‌هايى كه روضاتى درباره شرح حال تاج‌الدين و صفى‌الدين از كتاب «مواردالتحاف‌» زيراكس گرفته و ضميمه «تجارب السلف‌» نموده است‌، با وجود اينكه در چندمورد اين لقب به صورت «ابن‌طقطقى‌» ضبط شده و تنها در يك مورد به صورت‌«ابن‌طِقْطَقى‌» آمده است‌، يعنى افزون بر كسره داشتن طاى اول و مفتوح بودن طاى دوم‌،الف كوتاهى نيز بر روى قاف ملاحظه مى‌شود و در همان حال‌، زير «ياء» دو نقطه وجوددارد58 كه ضبطى ناهمگون مى‌باشد. وى اين زيراكس را از روى طبع نجف اشرف به سال1388 ه‍ ق تهيه كرده است‌59؛ ولى با مراجعه به اين نسخه از «موارد التحاف‌» مشخص‌مى‌گردد كه در آن‌، ضبط اين مورد نيز به صورت «ابن‌طقطقى‌» ـ بدون حركات و سكنات‌و مختوم به «ى‌» با دو نقطه در زير آن ـ است‌.60 بنابراين‌، آنچه در صفحه‌هاى زيراكسيمنضم‌ّ به تجارب السلف به صورت «ابن‌طِقْطَقى‌» آمده‌، ظاهراً حركات و سكنات آن‌، به‌وسيله خود آقاى روضاتى صورت گرفته است‌.

افزون بر اين‌، چنان‌كه در ذيل عنوان پيشين ملاحظه گرديد، از نظر لغوى «طَقْطَق‌ْ»اسم صوت است و ما در لغت عرب واژه «طِقْطَق‌» به عنوان اسم صوت نداريم‌.

دكتر مهدوى دامغانى نيز كه ضبط اين لقب را به صورت «ابن طقطقا»، بدون حركات‌و سكنات‌، ولى مختوم به «الف كشيده‌» ضبط كرده‌، ظاهراً ناشى از اشتباه در برداشت‌بوده است‌؛ چرا كه وى عبارتى از «عمدة الطالب‌» كه در نسب تاج‌الدين (پدر) آمده و درمتن عربى به صورت «ابن الطقطقى‌» (با دو نقطه در زير «ى‌») مى‌باشد، به صورت «ابن‌طقطقا» ترجمه كرده است‌61 در حالى كه هيچ دليل و ضابطه‌اى وجود ندارد كه در صورت‌برگردان يك اسم خاص از عربى به فارسى‌، تلقظ آن را تغيير دهيم‌.

درباره چگونگى ضبط اين عنوان به‌وسيله روزنتال نيز قبلاً توضيح داده شد.62

2ـ شخصيت علمى‌، مشاغل و كارهاى اجتماعى‌

الف‌) شخصيت علمى‌

ترديدى نيست كه ابن‌طقطقى قبل از هرچيز، شخصيتى علمى و ادبى است‌؛ هرچنددرباره تحصيلات علمى وى در منابع مربوط‌، مطلب فراوانى به چشم نمى‌خورد. فقط درخلال برخى آثار ابن‌طقطقى به ويژه كتاب «الصيلى‌»، اشاره‌هايى به برخى استادان وى‌شده است كه در بين ايشان‌، شخيت‌هايى مانند على بن عيسى ربلى ـ مؤلف كتاب‌«كشف الغمّة عن معرفة الئمة‌» ـ و سيدعبدالكريم بن طاووس حلّى از علماى بزرگ‌شيعه در قرن هفتم هجرى ديده مى‌شوند63. هم‌چنين مى‌توان حدس زد كه يكى ازاستادان ابن‌طقطقى نيز ـ به خصوص در رابطه با نسب‌شناسى ـ پدر وى‌، تاج‌الدين‌،مؤلف «المشجّر» در نسب آل على‌«ع» بوده است‌.

به هرحال ترديدى نيست كه ابن‌طقطقى‌، برهه‌اى قابل توجه از عمر خويش را در راهفراگيرى دانش و سپس تحقيق و تأليف صرف نموده به گونه‌اى كه از فرهيختگان برجستهعصر خود شمرده مى‌شده است‌. هندوشاه كه معاصر ابن‌طقطقى و مطلع بر احوال وى‌بوده‌، او را با وصف «ملك المحققين‌» ستوده است‌.64

مى‌توان گفت كه در ميان صاحبان آثار و دانشمندان معاصر ابن‌طقطقى‌، ابن الفُوَطى ـمؤلف آثارى چون «الحوادث الجامعه‌» و «مجمع‌الا‌داب فى معجم الالقاب‌» ـ كه‌ابن‌طقطقى از جمله استادان وى شمرده مى‌شده‌65، بيشترين و نزديك‌ترين روابط را باابن‌طقطقى داشته است‌. متأسفانه‌، بخش‌هايى از كتاب «مجمع الا‌داب‌» كه ترجمه‌صفى‌الدين بن طقطقى در زمره آن بوده‌، از ميان رفته‌66 و آنچه در اين كتاب ارزشمنددرباره شخصيت ابن‌طقطقى آمده‌، عبارت‌هاى كوتاه و گذاريى است كه به مناسبت درذيل ترجمه اشخاص ديگر وارد شده است‌. با وجود اين‌، از همين عبارت‌هاى كوتاه وگذرا مى‌توان به استادى و تبحّر ابن‌طقطقى در علوم و فنون مختلف و اينكه او صاحب حلقه‌تدريس بوده‌، پى برد. از جمله ابن فُوَطى در شرح حال «عزالدين ابوالفضل يونس بن يحيى‌الخطيب‌» مى‌نويسد: «او فردى مسن (شيخ‌) و عالم و نيكو اخلاق و خطيبى توانا و حافظأخبار بود و با بزرگان و اصحاب و دوستان ما رفت و آمد داشت‌.... ياران و اصحاب ما نيز نزدوى تردد داشتند.... وى به محضر «مولانا النقيب المنعم الكامل‌، صفى‌الدين بن طباطبا»تردّد مى‌كرد. ما نيز وى را همراهى مى‌كرديم و اوقات خوبى براى ما فراهم مى‌شد.»67

ابن فُوَطى به مناسبت‌هاى مختلف ديگر از ابن‌طقطقى اين‌گونه ياد نموده است‌:«سيّدنا النقيب الفاضل صفى‌الدين ابن عبداللَّه بن الطقطقى‌»68، «السيّد المعظّم النقيب‌العالم‌، صفى الدين محمد بن على ابن الطقطقى‌»69، «المولى العالم النقيب‌، صفى‌الدين‌محمد بن على الطقطقى‌»70.

نظر به همين وصف‌ها و نيز با توجه به تأليف‌ها و آثار متنوع ابن‌طقطقى است كه‌انديشمند بزرگ و نسب‌شناس بى‌نظير اهل بيت‌:، مرحوم آية‌اللَّه سيدشهاب الدين‌مرعشى نجفى درباره ابن‌طقطقى مى‌نويسد: «وى در جميع فنون خبره بود. او مورخى‌نسب‌شناس بود كه در علم نسب يد طولانى داشت‌.»71

مرحوم سيدمحسن امين عاملى نيز به مناسبت بررسى شخصيت مؤلف كتاب‌«غاية‌الاختصار» كه كسى جز ابن‌طقطقى نيست‌، ولى در نظر امين‌، فردى است مجهول ـو طبعاً مبناى داورى او درباره شخصيت مؤلف‌، فقط كتاب «غاية‌الاختصار» مى‌باشد، ـمى‌نويسد: «از كتاب «غاية‌الاختصار» استفاده مى‌شود كه مؤلف آن شخصى بوده است‌عالم‌، فاضل‌، شاعر، مسلط بر نثر، نسب‌شناس و پراطلاع‌. هم‌چنين از تقاضاى اصيل‌الدين بن خواجه نصيرالدين طوسى ـ وزير غازان خان ـ از مؤلف‌، جهت تأليف كتابى درعلم نسب‌، علم و فضل وى و شهرتش در اين علم استفاده مى‌شود.»72

ب‌) مشاغل و كارهاى اجتماعى‌

خانه ابن‌طقطقى‌، خانه نقابت بوده و ابن‌طقطقى پس از پدرش مقام نقابت‌، يعنيسرپرستى علويان در منطقه عراق را بر عهده داشته است‌.

مقام «نقابت‌» مسؤوليتى دولتى شمرده مى‌شد، با اين ويژگى كه در ارتباط باسرپرستى اهل بيت پيامبر«ص» (علويان‌) بود كه شريف‌ترين خاندان در ميان امت‌اسلامى شمرده مى‌گردد. نظر به همين وجاهت و شرافت خاندان علوى بود كه‌حكومت‌ها براى ايشان حساب ويژه‌اى باز كرده‌؛ در هر منطقه‌، فردى از فضلا و بزرگان‌ابن خاندان را متكفل ايشان قرار مى‌دادند. طبعاً «نقيب‌» مسؤوليتى دوجانبه داشت‌؛هم‌چنان‌كه بايد از مقبوليتى دو جانبه برخوردار مى‌بود. او از يك سو، رابط حكومت باعلويان يك منطقه و از سوى ديگر، مرجع امور سياسى و اجتماعى علويان و حافظ نسبآنان بود. در نتيجه‌، بايستى درب خانه او هميشه به روى علويان باز مى‌بود تا مشكلات‌خود را با وى در ميان گذارند.

با توجه به قتل تاج‌الدين (پدر ابن‌طقطقى‌) در سال 672 ـ قول برخى منابع وتحقيقات‌، از جمله قول ابن فُوَطى است‌73 ـ يا در سال 680 ه‍ ق ـ قولى ديگر دراين‌موضوع است ـ74 و نشستن صفى‌الدين به جاى پدر در تصدّى نقابت علويان در منطقه‌عراق‌75، قهراً،ابن‌طقطقى از سن‌ّ 13 يا 20 و حداكثر 30 سالگى عهده‌دار آن مسؤوليت‌بوده است‌.

افزون بر مسؤوليت مزبور، ابن‌طقطقى به شهرهاى مختلف ايران و عراق‌ از جمله‌بصره‌، كوفه‌، بغداد، اربل‌، موصل‌، مراغه‌، فراهان‌، قم‌، اصفهان و شيراز سفر كرده است‌76كه بايد اين موضوع را نيز يكى از ويژگى‌هاى زندگى ابن‌طقطقى برشمرد؛ البته اين‌سفرها بى‌ارتباط با كارهاى اجتماعى و نيز فعاليت‌هاى علمى او نبوده است‌.

از ديگر فعاليت‌هاى اجتماعى ابن‌طقطقى كه با نوعى فعاليت علمى‌، يعنى تأليف نيزهمراه بوده و در خلال سفرهاى ابن‌طقطقى انجام مى‌گرفته‌، حضور و اقامت در درباربرخى وزرا، امرا و سلاطين بوده است‌.

از ظاهر امر چنين برمى‌آيد كه انگيزه ابن‌طقطقى از اين حضور به جز بُعد علمى و بهجاى گذاشتن آثار علمى ماندگار، مسائل مالى نيز بوده است‌؛ چرا كه ابن‌طقطقى نه ازطرف پدر مالى به ارث برد و نه گزارشى در مورد كسب و تجارت وى به ما رسيده است‌؛بلكه در پى بروز اختلاف‌ها ميان پدر ابن‌طقطقى (تاج‌الدين‌) از يك‌سو و عطاملك‌جوينى (رئيس ديوان بغداد) و شمس‌الدين جوينى (وزير اباقاخان‌) از سوى ديگر كه طى‌آن تاج‌الدين ترور شد و به قتل رسيد، اكثر يا همه اموال منقول و غيرمنقول تاج‌الدين‌،به‌وسيله عطاملك جوينى ضبط گرديد.77 در نتيجه از او كه فرد بسيار ثروتمندى بود،اموال قابل توجهى براى ورثه‌اش باقى نماند؛ از اين رو ابن‌طقطقى براى گذران زندگى‌خود نيازمند حمايت مالى بود.

درباره اين بخش از فعاليت‌هاى ابن‌طقطقى‌، گفتنى است كه او دست كم به دستگاه‌چهار امير و وزير راه يافته و در هر مورد، مدتى در آن دستگاه اقامت گزيده و به نام‌صاحب دستگاه يكى ـ دو كتاب تأليف نموده و متقابلاً از انعام و اكرام ايشان بهره‌مندشده است‌. اشخاص صاحب دستگاه مورد اشاره عبارت بودند از:

1ـ زنگى شاه بن حسن احمد دامغانى‌ از ملوك سلغرى‌: بنا به گزارش هندوشاه‌،ابن‌طقطقى كتاب «منية الفضلاء فى تواريخ الخلفاء و الوزراء» را براى وى نگاشته است‌.78

از زمان حضور ابن‌طقطقى در دستگاه زنگى شاه و مدت اقامت وى در اين دستگاه‌،اطلاعى در دست نيست‌. راجع به هويّت زنگى شاه و عصر و قلمرو حاكميت وى به‌مناسبت بررسى شخصيت هندوشاه‌، مطالبى در بخش نخست اين تحقيق در شماره يك‌اين نشريه گذشت‌.

2ـ اصيل‌الدين‌، حسن بن خواجه نصيرالدين محمد طوسى‌: پس از خواجه نصيرالدين‌،وزير هولاكو، فرزند ارشدش ـ صدرالدين على ـ جاى پدر را در دربار مغول گرفت و پس‌از فوت صدرالدين‌، فرزند ديگر خواجه ـ اصيل‌الدين حسن‌، متوفّى 715 ه‍ق‌. ـ مناصب‌پدر را در دربار مغول احراز كرد و مدتى وزير غازان خان (703ـ695 ه‍) بود. اصيل‌الدين‌هم‌چون پدرش خواجه نصير، شخصيتى پرنفوذ و بزرگوار بود و تراجم نويسان و از جمله‌ابن‌طقطقى‌، علوّ همت و قدر و منزلت عالى وى در دربار مغول و خصلت دانش‌پرورى ولطف‌، عنايت‌، كرام و انعامش در حق اهل فضل و دانش را ستوده‌اند.79

در همين دوران وزارت اصيل‌الدين و در حدود سال 698 ه‍ق‌، ابن‌طقطقى به دستگاه‌اصيل الدين راه يافته و در پاسخ به تقاضاى وى مبنى بر تأليف كتابى در نَسَب آل‌على‌«ع»، دو كتاب به نام‌هاى «الاصيلى‌» و «غاية‌الاختصار» ـ اولى به صورت مشجَّر ودومى‌به صورت مبسوط و گزاره‌اى ـ در همين تاريخ و يكى دو سال متعاقب آن‌، تأليف كرده است‌.80

از يك يا دو بيتى كه ابن‌طقطقى در مدح اصيل الدين سروده‌81 و ضمن آن ازناسازگارى روزگار در حق وى شكايت كرده‌، چنين برمى‌آيد كه پس از رنجش ابن‌طقطقى‌از دربار مغول به سلب قتل پدرش با تحريك عطاملك جوينى و در زمان حاكميت‌اباقاخان‌، اين نخستين بارى است كه ابن‌طقطقى به دربار مغول نزديك شده است‌.

3ـ فخرالدين‌، عيسى بن ابراهيم بن هبة اللَّه نصرانى‌: فخرالدين عيسى كه مذهب‌نصرانى داشت‌، از طرف غازان خان بر موصل مارت مى‌كرد. از منابع چنين برمى‌آيد كه‌دربار اين امير نصرانى‌، محل آمد و شد اهل دانش و ادب بوده و هركسى به فراخور مقام‌و مرتبه‌اش از جود و بخشش اين امير گشاده‌دست برخوردار مى‌شده است‌.

ابن‌طقطقى در سال 701 ه‍.ق به دستگاه اين امير سخاوتمند دولت مغول راه يافته‌،كتاب «الفخرى فى الا‌داب السلطانية و الدول الاسلاميه‌» را به نام وى تأليف كرده و موردانعام و اكرام وى واقع گرديد است‌.82

بنا به برخى قرائن‌، فخرالدين در همان سال 701 ه‍.ق به‌وسيله نجم‌الدين غازى بنأرتق كه بر ولايت موصل مارت يافته‌، با قساوت تمام به قتل رسيده است‌83؛ بنابراين‌،ظاهراً دوره اقامت ابن‌طقطقى در دستگاه فخرالدين خيلى محدود بوده است‌؛ به ويژه‌آنكه ـ چنان‌كه گذشت ـ برخى پژوهش‌گران‌، تاريخ وفات ابن‌طقطقى را نيز همان سال‌701 ه‍. ق ذكر كرده‌اند.

4ـ عزالدين‌، عبدالعزيز بن ابراهيم بن محمد طيّبى كوفى‌: از گزارش ابن فُوَطى چنين برمى‌آيد كه عزالدين پيش از آنكه به امارت برسد، از شخصيت‌هاى سرشناس عراق بودهاست‌. وى مى‌نويسد: «او (عزالدين‌) در آغاز سال 702 ه‍ به بغداد آمد و مورد استقبال‌شخصيت‌هاى طراز اول شهر و نمايندگان حكومت قرار گرفت‌.»84 ابن فوطى مى‌افزايد:«من او را در شهر واسط ديدم‌، در حالى كه داراى ابهت و شكوه و هيئت نيكويى بود.»85ابن فوطى هم‌چنين او را به داشتن «منش و رفتار زيركانه‌» مى‌ستايد.86 گزارش ابن فوطى‌هم‌چنين حاكى است كه عزالدين‌، دست كم شخصيتى دانش‌پرور بوده‌؛ از اين رو او برايخود، كتابخانه‌اى ترتيب داده بود و از حضور اهل فضل و دانش در دستگاه خويش‌استقبال مى‌كرد.

طيّبى در اوايل قرن هشتم هجرى حاكم فارس بود. ابن فُوطى سال‌هاى امارت‌عزّالدين برفارس را مشخص نساخته‌؛ ولى از عبارت‌هاى وى استفاده مى‌شود كه طيّبى‌در سال 701 هجرى هنوز به امارت فارس منصوب نشده بود87. از سوى ديگر، ابنفُوَطى با اشاره به زمان نگارش كتابش و به عبارت دقيق‌تر، زمان نگارش شرح حال‌عزالدين طيّبى‌، مى‌نويسد: «او (عزالدين‌) اكنون حاكم شيراز و بلاد فارس است‌.»88 اين درحالى است كه از ديگر گزارش‌هاى ابن فُوَطى در همين كتابش استفاده مى‌شود كه‌نگارش اين كتاب ميان سال‌هاى 706 تا 717 ه‍.ق به طول انجاميده است‌.89 براين اساس‌،بخشى از دوران حاكميت عزالدين برفارس كه ابن فُوَطى با كلمه «اكنون‌» بدان اشاره‌مى‌كند، ميان سال‌هاى 706 تا 717 بوده است‌.

با وجود اين از طول دوران حاكميت عزالدين و اينكه دقيقاً از چه تاريخى آغازگرديده و تا چه زمانى تداوم داشته است‌، اطلاعى نداريم‌. تنها مى‌توان گفت از اين نكته‌كه عزالدين در شيراز براى خود خزانه‌اى از كتب ترتيب داده بود و اينكه دستگاه او موردتوجه ارباب فضل و دانش بود، چنين برمى‌آيد كه دوران حاكميت او بر فارس از ثبات ودوام قابل ملاحظه‌اى برخوردار بوده است‌.

هم‌چنين از سويى با توجه به حضور ابن طقطقى در دستگاه عزالدين و از سوى ديگرتاريخ وفات وى كه حداكثر سال 709 ه‍.ق گفته شده و ملاحظه اينكه به تصريح ابن‌فوطى‌، صفى‌الدين مدتى نزد عزالدين اقامت داشته‌، مى‌توان استفاده كرد كه دوران‌حاكميت عزالدين بر فارس‌، شامل برهه‌اى قابل توجه از دهه نخست قرن هشتم بوده است‌.

در مجموع مى‌توان گفت كه عزالدين‌، اجمالاً در دوران سلطنت اولجايتو ـ سلطان‌محمد خدابنده ـ (715ـ703 ه‍ق‌) بر فارس حكومت مى‌كرد و به احتمال زياد، عزالدين‌از طرف اولجايتو بدين مقام نصب شده است‌. گفتنى است كه در اين برهه‌، ايل‌خانان‌مغول به طور مستقيم بر فارس حكومت مى‌كردند؛ چرا كه در اين زمان نه از سلسله نيمه‌مستقل سلغُريان فارس (663.686ـ543 ه‍ق‌)90 خبرى بود و نه از آل مظفر(795ـ718.740 ه‍ ق‌)91.

به هرحال‌، ابن طقطقى به دربار اين امير مغولى نيز راه يافته‌، كتابى براى وى نگاشته ومورد عنايت او واقع گرديده است‌. اين فُوَطى مى‌نويسد: «او (طيّبى‌) هم‌اكنون حاكمشيراز و بلاد فارس است و مولانا صفى‌الدين‌، ابوعبداللَّه ابن طباطباى حسنى معروف به‌ابن طقطقى متوجه او گرديد و نزد وى اقامت دارد. صفى‌الدين براى خزانه كتب عزالدين‌كتابى در موضوع تاريخ تصنيف كرد.»92

3ـ آثار ابن‌طقطقى‌

ابن طقطقى‌، نظر به مايه‌ها و توان‌مندى‌هاى علمى و ادبى كه داشته‌، به رغم برخوردارى‌از عمرى نسبتاً كوتاه و كثرت مسافرت‌ها و اشتغال‌ها و دغدغه‌هاى اجتماعى و سياسى‌،نويسنده‌اى كثيرالتأليف شمرده مى‌شود. با توجه به گزارش‌هاى مربوط به سفرها و آثاروى كه حاكى از پراكندگى آثار او در بلاد و كانون‌هاى مختلف است و نيز با عنايت به‌بى‌ثباتى سياسى اجتماعى عصر وى و دهه‌هاى پس از آن‌، اين گمان تقويت مى‌شود كه‌آثار ابن‌طقطقى را نمى‌توان به آنچه تاكنون كشف و ثبت گرديده‌، محدود دانست‌؛ از اين‌رو برخى مترجمان و محققان‌، پس از ذكر چند اثر براى ابن‌طقطقى از حصر آثار او به‌موارد مذكور خوددارى كرده و با عبارت «و غيره‌»، زمينه را براى تفحص بيشتر درباره‌آثار وى باز گذاشته‌اند.93

به هرحال‌، آثارى كه تاكنون براى ابن‌طقطقى كشف و اثبات يا ادعا شده‌، عبارت است از:

1ـ «الفخرى‌» فى الا‌داب السلطانية و الدول الاسلامية‌:94همان‌گونه كه از عنوان مذكورپيداست‌، اين كتاب بر دو بخش مشتمل مى‌شود كه از هر بخش با عنوان «فصل‌» ياد شده‌است‌. فصل اول در آداب فرمان‌روايى و انواع سياست‌ها و بايدها و نبايدهاى زمامداران‌و فصل دوم در تاريخ خلفا و وزراست كه طى آن به بررسى تاريخ دولت‌هاى اسلامى پس‌از پيامبر«ص» تا انقراض خلافت عباسى به سال 656 ه‍. ق پرداخته شده است‌.

مؤلف در پايان كتاب تصريح مى‌كند كه اين كتاب را در سال 701 هجرى و در طى‌حدود چهارماه در شهر موصل تأليف كرده است‌.95 با توجه به سال وفات ابن‌طقطقى ـسال 701 يا حداكثر 709 هجرى ـ، به نظر مى‌رسد كه اين كتاب‌، تأليف آخر يا يكى ازواپسين تأليف‌هاى او بوده است‌. در همين جهت‌، بايد خاطرنشان كنيم كه هرچند، ديگرآثار تاريخى ابن‌طقطقى يا تاكنون به دست نيامده يا نسخه كاملى از آنها در دست نيست وحتى برخى نسخه‌هاى ناقص كه بعضى از محققان بدان اشاره كرده‌اند، در دسترس‌نگارنده نبود تا ميان آنها با «الفخرى‌» مقايسه‌اى انجام شود؛ ولى مى‌توان حدس زد كه«الفخرى‌» هم از نظر ادبى و هم از جهت علمى‌، نسبت به ديگر آثار ابن‌طقطقى از پختگى‌بيشترى برخوردار بوده است‌. احتمالاً همين امتياز «الفخرى‌» يكى از علل حفظ و بقاى‌آن بوده است‌.

براساس توضيح‌هاى مفصلى كه ابن‌طقطقى در مقدمه «الفخرى‌» آورده‌، نام برده اين‌كتاب را به نام فخرالدين‌، عيسى بن ابراهيم‌، والى نصرانى موصل از طرف غازان خان‌تأليف كرده است‌.96

با توجه به عنوان و اهداف اين رساله‌، طى صفحه‌هاى آينده‌، ابعاد ديگرى از اين اثرابن‌طقطقى را بررسى خواهيم كرد.

2ـ «منبة الفضلاء فى تواريخ الخلفاء و الوزراء»: از اين كتاب تاكنون اثرى به دست نيامده‌است‌. ظاهراً يگانه منبعى كه از اين اثر ابن‌طقطقى نام برده‌، تجارب‌السلف مى‌باشد. باوجود اين‌، از آنجا كه «تجارب‌السلف‌» ترجمه‌اى اقتباس‌گونه از «منية‌الفضلا» است وبراساس تعهّد هندوشاه (مؤلف تجارب‌السلف‌)، هرآنچه در متن (منية‌الفضلا) بوده باافزودن آنچه مترجم‌، لازم و مناسب مى‌ديده در ترجمه آورده شده است‌؛ در حالى كه بنابه اظهار خود هندوشاه‌، مطالب مأخوذ از «منية‌الفضلا»، «اكثر» متن تجارب السلف راتشكيل مى‌دهد97. با توجه به اينها دورنماى روشنى از محتواى اين اثر ابن‌طقطقى براى مامشخص مى‌شود. افزون بر اين‌، خود عنوان «منية‌الفضلا» گوياى آن است كه منبع مورد بحث‌در موضوع تاريخ خلفا و وزرا و با فصل دوم «الفخرى‌» برابر بوده است‌.

چنان‌كه هندوشاه تصريح دارد، ابن‌طقطقى «منية‌الفضلا» را براى زنگى شاه ابن حسن‌بن احمد دامغانى كه داراى مقامى عالى در حكومت وقت بوده‌، نگاشته است‌.98

3ـ «حياة النبى‌9 و الزهراء3» (؟): مرحوم آقابزرگ تهرانى ضمن وصف «الفخرى‌»مى‌نويسد: «نسخه‌اى از الفخرى در كاظمين‌، نزد سيدمحمدحسين بن سيدمحمدتقى آل‌صدر موجود است‌. اين نسخه كه اول آن دچار سقط و نقيصه گرديده‌، مشتمل است برحوادث تاريخ اسلام از آغاز حجّة‌الوداع ـ اواخر سال دهم ه‍ ـ تا وفات پيامبر«ص» وحضرت زهرا«س».»99

دكتر محمود دامغانى نيز گزارش آقابزرگ‌؛ را مورد توجه قرار داده و آن را بر وجودنسخه‌هاى متعدد و متفاوتى از «الفخرى‌» دليل گرفته است‌100؛ ولى چنان‌چه به مقدمه‌«الفخرى‌» با قلم خود مؤلف‌، ذيل عنوان «موضوع كتاب‌» مراجعه شود، مشخص‌مى‌گردد كه موضوع‌هاى مورد بررسى در «الفخرى‌» منحصراً عبارت‌اند از: فصل اول درآداب و شؤون سياست و سلطنت و فصل دوم در تاريخ دولت‌هاى اسلامى‌. ضمن اينكهابن‌طقطقى درباره با موضوع فصل دوم تصريح مى‌كند كه «مطالعه دولت‌هاى اسلامى رابا بررسى دولت خلفاى چهارگانه‌: ابوبكر، عمر، عثمان و على (رض‌) آغاز مى‌كنم‌»101. متن‌الفخرى براساس چاپ‌هاى مصر و بيروت نيز كه از روى چاپ‌هاى اروپايى صورت‌گرفته‌، بر همان دو سرفصل مورد اشاره در مقدمه كتاب منطبق است‌.

براين اساس به نظر مى‌رسد كتابى كه مرحوم آقابزرگ از آن به عنوان «نسخه‌اى ازالفخرى‌» ياد نموده كه در بخش‌هاى موجود آن ـ از اواسط كتاب تا پايان ـ به بررسى‌زندگى حضرت رسول«ص» از حجة‌الوداع به بعد و زندگى حضرت زهرا«س» تا وفات‌ايشان پرداخته شده‌، به هيچ وجه با تاريخ «الفخرى فى الا‌داب السلطانية و الدول‌الاسلاميه‌» سازگار نيست و ميان اين دو كتاب‌، نه از نظر موضوع و نه از نظر دوره زمانى‌مورد بحث ـ به جز چند ماه حيات حضرت زهرا«س» در زمان ابوبكر ـ قدر مشتركى به‌چشم نمى‌خورد؛ بنابراين كتاب مورد اشاره كه در زمان مرحوم آقابزرگ‌، نسخه ناقصى ازآن در كاظمين موجود بوده‌، ظاهراً هيچ ربطى به «الفخرى‌» ندارد و اگر فرضاً عنوان«الفخرى‌» بر روى جلد نسخه مزبور نوشته شده بود، اين امر مى‌تواند به وسيله مالكان يانسخه برداران و از روى احتمال صورت گرفته باشد.

4ـ «كتاب التاريخ‌» (؟): تأليف ديگر ابن‌طقطقى كتابى در موضوع تاريخ بود كه آن را به‌حاكم وقت شيراز، «عزالدين‌، عبدالعزيز شيخ‌الاسلام ابراهيم طيبى كوفى‌» اهدا كرده‌بود102.

ابن الفوطى كه ظاهراً تنها گزارش كننده اين كتاب است از آن به صورتى مبهم يادنموده است‌. او مى‌نويسد: «عزالدين‌، عبدالعزيز بن شيخ الاسلام‌... طيّبى كوفى‌، فردى‌است زيرك‌. او در اوايل سال 701 به بغداد آمد و بزرگان و نمايندگان حكومت به‌استقبالش آمدند.... او اكنون حاكم شيراز و بلاد فارس است و مولانا صفى‌الدين‌،ابوعبداللَّه بن طباطبايى حسينى‌، معروف به ابن‌طقطقى آهنگ وى كرد. او نزد عزالدين‌اقامت دارد. ابن‌طقطقى براى خزانه كتب وى «كتابى در تاريخ‌» نگاشت‌.»103

متأسفانه از اين كتاب‌، تاكنون نشانى به دست نيامده و احتمالاً به كلى از بين رفته‌است‌؛ از اين رو دراين‌باره بيش از آنچه ابن فُوَطى به طور اجمال ذكر كرده‌، جز به حدس‌و گمان نمى‌توان گفت و هم از اين رو، حتى درباره نام اين كتاب نمى‌توان به طور قطعى‌اظهار نظر كرد. فقط مى‌توان حدس زد كه نام آن «كتاب التاريخ‌» بوده يا اگر اين تأليف‌ابن‌طقطقى را با ديگر آثار اهدايى وى قياس كنيم‌، مى‌توان گمان كرد كه نام اين كتاب‌«العزيزى فى التاريخ‌» بوده‌؛ ضمن اينكه در مورد محتواى اين كتاب نيز فقط مى‌توان‌حدس زد كه درباره «تاريخ اسلام‌» يا «تاريخ خلفا» بوده است‌. اين احتمال نيز وجود داردكه اين كتاب‌، همان «حياة‌النبى‌9 و الزهراء3» باشد.

5ـ «الغايات‌»: ابن فُوَطى در ضمن ترجمه «عمادالدين‌، على بن عبداللَّه بن اسماعيل‌بغدادى فولادى‌» مى‌نويسد: «نقيب‌، صفى‌الدين على بن طقطقى در كتاب خود«الغايات‌» او را ذكر كرده است‌»104.

در ميان ترجمه‌نويسان متقدم‌، ظاهراً ابن فُوَطى تنها كسى مى‌باشد كه به اين تأليف‌ابن‌طقطقى اشاره نموده است‌. از ظاهر امر چنين برمى‌آيد كه موضوع اين اثر، رجال وانساب بوده است و اما اينكه آيا در خصوص نسب علويان بوده يا اعم از ايشان‌، آنچه از نام‌«عمادالدين بغدادى فولادى‌» كه به گفته ابن فوطى در «الغايات‌» آمده‌، برمى‌آيد كه موضوع‌«الغايات‌» اعم از علويان و غيرعلويان و حتى احتمالاً منحصر به غيرعلويان بوده است‌.

آقابزرگ تهرانى در «الذريعة‌» و «طبقات اعلام الشيعه‌» از «الغايات‌» ذكرى به ميان‌نياورده است‌. عبدالرزّاق كمونه «الغايات‌» را مطرح كرده‌، ولى او نيز در وصف اين اثر باهمين نام و نشان‌، مطلبى اضافه بر گزارش مجمل ابن فُوَطى ندارد و هيچ اشاره‌اى به‌وجود نسخه‌اى از «الغايات‌» در كتابخانه يا محل خاص ديگرى نمى‌كند. در عين حال‌،كمونه بدون ارائه هرگونه شاهد و مدرك يا توضيح و توجيهى ادعا كرده كه «الغايات‌»همان «غاية‌الاختصار» است‌؛105 هرچند حدس وى چندان دور از واقع به نظر نمى‌رسد.

طبعاً اگر ادعاى عبدالرزّاق كمونة درست باشد، به يك‌باره اطلاعات ما درباره «الغايات‌»به مراتب افزايش مى‌يابد؛ چراكه نسخه‌اى از «غاية‌الختصار» موجوداست كه به سال 1310ه‍ ق در بولاق مصر به چاپ رسيده و در سال 1382 ه‍ ق نيز مجدداً همان نسخه با مقدمه‌سيدمحمدصادق بحرالعلوم در نجف چاپ شده‌106 كه نسخه اخير در دسترس ماست‌.

در صورت يكى بودن «الغايات‌» و «غاية‌الاختصار» بايد گفت كه الغايات در خصوص‌نساب علويان است و ابن‌طقطقى آن را در سال 695 يا 696 هجرى به تقاضاى اصيل‌الدين‌، حسن بن خواجه نصيرالدين طوسى ـ متوفى 715 ه‍ ـ، وزير غازان خان تأليف‌كرده است‌.107

مدّعاى عبدالرزّاق كمونة با اشكال‌هاى عديده‌اى مواجه است‌. ادعاى كمونة در واقع‌دو مطلب مى‌باشد: نخست اينكه «غاية‌الاختصار» همان «الغايات‌» است‌. بررسى مطلب‌اول را به محل خودش‌، يعنى ذيل عنوان «غاية‌الاختصار» موكول مى‌كنيم‌. اما در موردمدعاى دوم كمونة‌، ظاهر اين ادعا اساس علمى ندارد، در حالى كه تعلق «الغايات‌» به ابن‌طقطقى محرز است‌، مؤلف غاية‌الاختصار به نظر برخى پژوهش‌گران مجهول مى‌باشد.108به فرض كه مؤلف غاية‌الاختصار نيز ابن‌طقطقى باشد، باز هم نمى‌توان گفت كه‌غاية‌الاختصار همان «الغايات‌» است‌؛ چرا كه هيچ دليلى براين امر وجود ندارد و كمونة‌نيز هيچ مدركى براى اثبات مدعاى خود ارائه نكرده است و اين در حالى است كه ـهمان‌گونه كه گذشت ـ آنچه از ظاهر گزارش ابن فُوَطى مبنى بر ذكر «عمادالدين بغدادى‌فولادى در «الغايات‌» برمى‌آيد اين است كه الغايات به أنساب علويان اختصاص نداشته‌،در حالى كه غاية‌الاختصار به انساب علويان منحصر است‌.

براين اساس‌، ادعاى عبدالرزاق در اين زمينه‌، صرفاً بر استحسان عقلى و حدس خودايشان مبتنى است و احتمالاً شباهت دو عنوان (الغايات و غاية‌الاختصار) و آنچه‌مصطفى جواد به عنوان يك احتمال در مورد مؤلف غاية‌الاختصار ذكر كرده‌،109 چنين‌تصورى را براى وى پديد آورده است‌.

6ـ «غاية‌الاختصار فى البيوتات العلوية المحفوظة من الغبار»: اين اثر، همان‌گونه كه ازعنوان آن پيداست به نسب‌شناسى خاندان آل على‌9 (علويان‌) مربوط است‌. مؤلف درمقدمه كتابش تصريح مى‌كند كه آن را بنا به تقاضاى شيخ اصيل الدين‌، حسن بن خواجه‌نصيرالدين طوسى‌، مبنى بر نگارش كتابى در نسب آل على‌«ع» تأليف كرده است‌.110

ماهيت غاية‌الاختصار و هويّت مؤلف آن‌

نقاط مبهم اين اثر كه مورد كاوش پژوهش‌گران قرار گرفته‌، دو موضوع است‌: يكى‌،ماهيّت كتاب غاية‌الختصار و ديگر، هويّت مؤلف آن‌. برخى از نظرها درباره با ماهيّت‌اين اثر كه مدعى يگانگى الغايات و غاية‌الاختصار بود، ذيل عنوان «الغايات‌» گذشت واكنون ساير ديدگاه‌ها درباره با دو موضوع مزبور را كه البته عمدتاً ناظر به هويّت مؤلف‌است‌، مرور مى‌كنيم و در نهايت ديدگاه خود را در رابطه با دو مسأله بالا بيان خواهم كرد.

در اين زمينه‌، گفتنى است كسى كه در روى جلد غاية‌الاختصار و نيز صفحه اول متن‌111به عنوان مؤلف معرفى شده‌، «سيدتاج‌الدين محمد بن حمزة بن زهرة الحسينى‌، نقيب‌حلب‌» است‌112 و نه صفى‌الدين طقطقى‌. آقابزرگ تهرانى نيز در ابتدا همين شخص رامؤلف غاية‌الاختصار معرفى كرده‌، كه نشان دهنده احتمال قوى‌تر در نظر وى مى‌باشد.مطالبى كه آقابزرگ درباره سيدتاج‌الدين‌، نقيب حلب ذكر مى‌كند، دوران حيات وى رانيمه دوم قرن نهم و نيمه اول قرن دهم نشان مى‌دهد. افزون بر اين‌، آقابزرگ چهار احتمال‌ديگر در مورد مؤلف غاية‌الاختصار ذكر كرده است كه دو احتمال آن متعلق به دكترمصطفى جواد متعلق است كه هركدام را طى مقاله و گفتارى جداگانه مطرح كرده و دراين ميان‌، او در مقاله‌اى در مجله «الاعتدال‌» چاپ نجف‌، احتمال داده كه مؤلف آن‌«صفى‌الدين طقطقى‌» ـ مؤلف الفخرى ـ باشد113؛ بنابراين تا به اينجا قوى‌ترين احتمال درمورد مؤلف غاية‌الاختصار همان «سيدتاج‌الدين نقيب حلب‌» از شخصيت‌هاى قرن نهم ودهم هجرى است‌.114

در عين حال‌، برخى پژوهش‌گران به اين نتيجه رسيده‌اند كه مؤلف غاية‌الاختصار به‌درستى شناخته شده نيست و احوال او و حتى شخص او بر ما مجهول است‌. در اين‌باره‌سيدمحسن امين عاملى با اشاره به اينكه وى در برخى مجلدات چاپ نخست‌«اعيان‌الشيعه‌» بر اين باور بوده كه مؤلف غاية‌الاختصار، سيدتاج‌الدين بن محمد بن‌حمزة بن زهرة الحسينى‌، متوفّى 927 ه‍. ق است‌؛ اما بعداً متوجه شده كه در ميان رجال‌شيعه‌، دو شخص بدين نام وجود داشته و هريك در مكان و عصر خاصى مى‌زيسته‌اند.در اين ميان‌، شواهد فراوانى از متن غاية‌الاختصار گوياى آن است كه مؤلف آن سيدتاج‌الدين نيست كه متوفاى 927 هجرى بوده‌؛ بلكه مؤلف غاية‌الاختصار كه نامش‌سيدتاج‌الدين با همان نسب مذكور در متن اين منبع است‌، در قرن هفتم و هشتممى‌زيسته و احوال او بر ما مجهول است‌.115

سيدمحمدصادق بحرالعلوم نيز، پس از بررسى اقوال و احتمال‌هاى مربوط به مؤلف‌غاية‌الاختصار، به اين نتيجه مى‌رسد كه مؤلف غاية‌الاختصار بر ما مجهول مى‌باشد،ضمن اينكه مطالب كتاب نيز دستخوش تغييرها و افزايش‌هاى ناروايى گرديده و تا حدى‌مخدوش است‌. وى خاطرنشان مى‌كند كه در معاجم و تراجم معتبر مربوط به قرن هشتم‌تا دهم‌، هيچ نام و نشانى از «سيدتاج‌الدين ابن محمد بن حمزه بن زهرة الحسينى‌» نيست‌و يگانه منبع اين نام همان است كه بر روى جلد و صفحه اول متن كتاب نگاشته شده واين در وضعى است كه با توجه به ستايشى كه ضمن آن از شخص مزبور به عمل آمده‌،مشخص مى‌شود كه عبارت مربوط به معرفى مؤلف به‌وسيله نسخه‌برداران به متن راه‌يافته و نه از سوى مؤلف كتاب‌؛ بنابراين‌، ما هيچ شناختى نسبت به نام و نشان مؤلف دراختيار نداريم‌.116 البته‌، بحرالعلوم هم‌چون سيدمحسن امين‌، قرائن فراوانى از متن‌غاية‌الاختصار مى‌آورد كه حاكى از حيات مؤلف در قرن هفتم و هشتم هجرى است‌.117

سيدمهدى رجايى نيز در خلال مقدمه خود، كتاب «الاصيلى‌» ـ نوشته ابن‌طقطقى ـپس از مرور اجمالى بر اقوال موجود درباره با ماهيت كتاب «غاية‌الاختصار» و مؤلف‌آن‌118، ادعا نموده است كه مؤلف غاية‌الاختصار ـ همان‌گونه كه در صفحه اول متن آمده ـ«سيدتاج‌الدين بن محمد بن حمزة بن زهرة الحسينى الحلبى‌» است‌، با اين توضيح كهغاية‌الاختصار برگرفته از كتاب «الاصيلى‌» ابن‌طقطقى‌، بلكه همان كتاب الاصيلى است‌؛بدين‌ترتيب كه سيدتاج‌الدين حلبى بخشى از «الاصيلى‌» را كه مشتمل بر نسب علويان وطالبيان و به سبك «مشجّر» بوده‌، برگزيده و با تغيير سبك مشجّر آن به سبك مبسوط وگزاره‌اى و حذف انساب و اعقاب بسيارى از علويان كه نام و نشان آنان در «الصيلى‌»آمده‌، كتاب «غاية‌الاختصار» را تأليف بوده‌، بى‌آنكه منبع خود را در اين تأليف معرفى كند.119

رجايى هم‌چنين بر اين نكته تأكيد دارد كه همان نسخه خطى «الصيلى‌» كه آقابزرگ‌آن را نسخه بعلبك ـ لبنان ـ معرفى نموده و نسخه تصويرى آن در بغداد، نزد دكترحسين‌على محفوظ موجود است‌120 و هم‌چنين تصوير ديگرى از آن در كتابخانه آيت‌اللَّه‌مرعشى و نزد آقاى رجايى مى‌باشد، نزد سيدتاج‌الدين‌، نقيب حلب و متوفّى 927 ه‍بوده و سيدتاج‌الدين‌، كتاب غاية‌الاختصار را با استفاده از همان نسخه نوشته است‌.121رجايى براى اثبات ادعاى اخير خود، يادآور مى‌شود كه در صفحه اول اين نسخه‌، اسامى‌و تاريخ ولادت بسيارى از افراد آل زهرة‌، يعنى بستگان و نزديكان سيدتاج‌الدين بن‌محمد بن حمزه بن زهرة‌، نقيب حلب‌، ثبت شده است‌. هم‌چنين در خلال اين نسخه به‌طور پراكنده‌، نسب برخى افراد در حاشيه متن ذكر شده و در ذيل آن اسم و امضاى‌سيدتاج‌الدين حسينى حلبى نوشته شده است‌. افزون بر اين‌، ادامه نسب خاندان آل زهره‌(خاندان سيدتاج‌الدين نقيب حلب‌) مربوط به قرون هشتم تا دهم كه قهراً در متن‌«الاصيلى‌» نيست‌، در حاشيه اين نسخه از «الصيلى‌» آمده است‌.122

سپس رجايى در پاسخ به ادعاى بحرالعلوم‌، مبتنى بر عدم وجود نام و نشانى از«سيدتاج‌الدين‌» در «در اسارت فى الحديث النبوى‌» قول «شاخت‌» را رد نموده است‌.

«مشهور حسن سلمان‌» بر «احاديث منتخبة من مغازى موسى بن عقبه‌» تأليف ابنقاضى شهبه تعليق زده و خطاهاى «زاخاؤ» و «شاخت‌» را متذكر شده و با ادله‌اى قوى‌آنها را رد كرده است‌. صاحب «المغازى الاولى و مؤلفوها» درباره موسى بن عقبه ومغازى آن سخن گفته است‌.

اكرم ضياء عُمَرى مقاله‌اى با عنوان «موسى بن عقبه‌، أحد الرواد فى كتابة السيرة‌النبوية‌» و محمد باقشيش به راهنمايى اكرم ضياء عمرى‌، پايان‌نامه خود را درباره كتاب‌مغازى موسى بن عقبه نوشته‌اند و پايان‌نامه اخيرى به صورت كتاب «المغازى لموسى بن‌عقبه‌» در سال 1996 ميلادى نشر يافته است‌. هم‌چنين «جمشيد احمد ندوى‌» مقاله‌اى باعنوان «المغازى لموسى بن عُقبة‌» در مجله البعث الاسلامى (1998 م‌) نوشته است‌. وى‌در سلسله مقالات خود در اين مجله به پژوهش و تحقيق درباره شخصيت موسى بن‌عقبه و كتاب مغازيش پرداخته است‌.

مارسدنس جونس در مقدمه «مغازى واقدى‌»؛ يحيى بن معين (متولد 233 ه‍) درتاريخش و ابن شاهين (متولد 385 ه‍) در تاريخ «أسماء الثقات‌» گفته‌اند: «موسى بن عُقْبَه‌ليس به يأس‌» و عجلى (متولد 261 ه‍) در كتاب تاريخ الثقات نام او را ذكر كرده است‌.

خليفه بن خياط (متولد 240 ه‍) در تاريخش به سال وفات ابن عقبه و در كتاب‌«الطبقات‌»، موسى و برادرانش را در طبقه پنجم از تابعان مردم مدينه قرار داده است‌.بخارى (متولد 256 ه‍) در كتاب «التاريخ الكبير» در شرح حال ابن عقبه‌، چند نفر ازاستادان و شاگردانش را نقل كرده و رازى (متولد 327 ه‍) در كتاب «الجرح و التعديل‌»،شيخ طوسى (متولد 460 ه‍) در «رجال الطوسى‌»، موسى بن عقبه را از اصحاب امام‌صادق‌«ع» ذكر و تفرشى (متولد 1015 ه‍) در «نقد الرجال‌» همين مطلب را تأييد كرده است‌.

ابن عساكر (متولد 571 ه‍) در كتاب «تاريخ مدينه دمشق‌» از شرح حال او تفصيلاًسخن گفته و مزى (متولد 742 ه‍) در «تهذيب الكمال فى اسماء الرجال‌» شرح حال او رابه تفصيل از كتاب‌هاى قبلى و بعدى آورده است‌. وى بيش از سى تن از استادان و ازشاگردانش را نام برده و اخبارى در ثقه بودن او و كتابش ذكر كرده و افرادى از صحابه راكه ابن عقبه آنان را درك نموده‌، نام برده است‌.

ذهبى (متولد 748 ه‍) در «تاريخ الاسلام‌» در بخش حوادث (سال 141ـ160) شرححال موسى بن عقبه را كتب تراجم از قرن هشتم تا دهم‌، اظهار مى‌دارد كه برخلاف‌تصور بحرالعلوم‌، ترجمه و شرح حال شخص مزبور در كتاب «اعلام النبلاء فى تاريخ‌حلب‌» آمده است‌. در اين منبع از سيدتاج‌الدين به عنوان «شيخ كبير پرنفوذ در ميان اهالى‌فوعه (از توابع حلب و موطن سيدتاج‌الدين‌) و عالم به انساب‌» ياد شده است‌. مؤلف كه‌«سيدتاج‌الدين‌» را عموى جد مادريش‌123 نام برده‌، افزوده است‌: «او (تاج‌الدين‌) ادعامى‌كرده كه نزد وى كتابى است به نام بحرالنساب‌.»124

در ارزيابى ديدگاه سيدمهدى رجايى درباره ماهيت كتاب غاية‌الاختصار و هويت‌مؤلف آن‌، بايد يادآور شويم كه نظر وى در اين رابطه كه نسخه خطى «الصيلى‌» كه دربعلبك لبنان مى‌باشد و دو نسخه تصويرى آن‌، يكى در بغداد و ديگرى در قم است‌،همان نسخه‌اى بوده كه نزد سيدتاج‌الدين وجود داشته‌، با توجه به قرائن و شواهدى كه اودر اين زمينه برشمرده‌، مورد قبول است‌. هم‌چنين ادعاى ديگر وى كه غاية‌الاختصار ازروى الاصيلى تحرير و تأليف گرديده‌، غيرقابل ترديد است‌. در تأييد ادعاى اخير آقايرجايى يادآور مى‌شود كه هم غاية‌الختصار و هم الصيلى‌، هركدام داراى دو مقدمه ازخود مؤلف مى‌باشد. مقدمه اول با «بسم اللَّه الرحمن الرحيم‌» آغاز گرديده‌، عبارت آن‌در هر دو كتاب با تمام كلمه و جمله‌ها يكسان است‌. يگانه تفاوت دو كتاب در اين مقدمه‌،جمله‌اى مى‌باشد كه غاية‌الاختصار اضافه دارد و آن در بيان اسم اين كتاب است كه به‌شيوه‌اى ظريف در درون همان عبارت‌هايى كه در «الصيلى‌» آمده‌، گنجانده شده است‌.عبارت مزبور در دو مقدمه و جمله اضافه آن در غاية‌الاختصار كه براى مشخص شدنش‌آن را داخل قلب مى‌آوريم‌، از اين قرار است‌: «و بعد فقد [سمّيت‌ُ كتابى هذا غاية‌الاختصار فى أخبار البيوتات العلوية المحفوظة من الغبار و] سلف فى اثناء هذه التحميدة‌و اندرج فى طى هذه الصّلاة المجيدة‌....»125

مقدمه دوم در هر دو منبع با عنوان «المقدمه‌» آغاز گرديده‌، با اين تفاوت كه اين عنوان‌در الصيلى بدين‌صورت است‌: «المقدمة فى اهمية علم النسب و مبدئه‌»؛ ولى درغاية‌الاختصار تنها «المقدمة‌» است‌. اين مقدمه در هر دو كتاب نسبتاً مفصل مى‌باشد و درخلال آن‌، عناوين زيرمجموعه‌اى وجود دارد و عمدتاً در رابطه با ضوابط و ويژگيهايعلم انساب است‌. عبارت‌هاى مقدمه دوم نيز در هردو منبع يكسان است‌، جز اينكه دردو مورد و در هر مورد، حدود چهار صفحه در غاية‌الاختصار مطالب حذف گرديده‌است‌؛ ولى آنچه از مطالب در غاية الاختصار آمده‌، دقيقاً همان عبارت‌هاى الصيلى‌مى‌باشد. به عنوان نمونه در خلال اين مقدمه در صفحه 14 از غاية‌الاختصار و صفحه 48از الاصيلى‌، انگيزه نگارش دو كتاب مزبور بيان شده كه هم عنوان و هم مطلب ذيل آن درهر دو كتاب يكسان است‌. عنوان اين است‌: «ذكر الباعث الذى حَدانى على هذا الكتاب‌»(بيان انگيزه‌اى كه مرا به تأليف اين كتاب فراخواند). آن‌گاه در ذيل اين عنوان در هر دوكتاب توضيح داده مى‌شود كه اين كتاب‌، بنا به تقاضاى شيخ اصيل‌الدين‌، ابومحمد حسن‌بن خواجه نصيرالدين طوسى‌، وزير غازان‌خان ـ متوفى 703 ه‍ ـ تأليف گرديده است‌.

در ادامه اين مقدمه در حدود ده سطر مانده به پايان آن‌، در الاصيلى به «مشجّر» بودن‌اين كتاب اشاره شده است‌، ولى از آنجا كه غاية‌الاختصار «مشجّر» نيست‌، اين كلمه ـمشجّر ـ در غاية‌الاختصار حذف گرديده است‌.126 سپس در مقدمه الاصيلى به بيان‌محتواى اين كتاب پرداخته شده و در اين مقام چنين آمده كه پس از ذكر أنساب آل‌على‌«ع»، نسب بنى‌عباس و بنى‌اميه و سپس اجمالى از انساب ساير قبايل قريش وغيرقريش ذكر مى‌شود؛ اما از آنجا كه غاية‌الاختصار صرفاً به انساب آل على‌«ع»پرداخته‌، توضيح‌هاى مزبور از مقدمه آن حذف گرديده و در واقع به عنوان كتاب كه‌گوياى محتواى آن مى‌باشد، بسنده شده است‌.

مقدمه غاية‌الاختصار تا اينجا پايان مى‌يابد، ولى مقدمه الاصيلى حدود ده سطر ديگرنيز ادامه دارد كه در آخرين سطرهاى آن به طور تلويحى به اسم كتاب اشاره شده‌،بى‌آنكه صريحاً اسم كتاب ذكر شود. در اين زمينه ابن‌طقطقى مى‌نويسد: «اين كتاب را به‌لقب شريف وى ـ اصيل‌الدين ـ نشان كردم و به آن جناب منتسب ساختم‌.»127 اين در حالى‌است همان‌گونه كه ملاحظه گرديد، در «غاية‌الاختصار» در خلال مقدمه اول‌، نام كتاب‌صريحاً آمده‌، بى‌آنكه اين كتاب به اصيل‌الدين منتسب شود؛ هرچند كه در هر دو منبع‌،انگيزه نگارش آنها درخواست شيخ اصيل‌الدين قلمداد شده است‌.

پس از اين دو مقدمه‌، متن آغاز مى‌گردد كه در اين ميان در متن غاية‌الاختصار نسبت‌به متن الصيلى‌، حذف‌هايى صورت گرفته است‌؛ ولى در اكثر قريب به اتفاق موارد،مطالبى كه در غاية‌الاختصار آمده در الصيلى نيز وجود دارد، ولى مطالبى در الاصيلى‌هست كه در غاية‌الاختصار نيست‌؛ البته مطالب پس از دو مقدمه‌، در الاصيلى به صورت‌مشجّر است و در غاية‌الاختصار به صورت مبسوط و گزاره‌اى كه اين تفاوت سبك نيز،خواه‌ناخواه سبب بروز تفاوت‌هايى در عبارت‌هاى دو اثر گرديده است‌.128

همه آنچه گفته شد در مقام توضيح و تأييد اين ادعاى آقاى رجايى بود كه‌غاية‌الاختصار با اندكى اختلاف‌، همان الاصيلى مى‌باشد. نگارنده نيز با اين نظر كاملاًموافق است‌. با وجود اين‌، بخش ديگر ديدگاه آقاى رجايى كه مؤلف غاية‌الاختصار،سيدتاج‌الدين بن محمد بن حمزة بن زهرة الحسينى‌، نقيب حلب است‌، قابل پذيرش‌نيست و امورى چون وجود نسخه‌اى از «الاصيلى‌» نزد تاج‌الدين نقيب حلب‌، ثبت‌يادداشت‌ها و اضافه‌هايى مربوط به انساب آل زهره تا قرن دهم هجرى در حاشيه‌الصيلى به وسيله نقيب مزبور، وجود موارد نادرى از ذكر نسب برخى افراد درغاية‌الاختصار كه در الاصيلى نيامده و نيز مشابهت تمام غاية‌الاختصار با الصيلى كه‌آقاى رجايى بر روى آنها به عنوان شواهد و قرائنى بر نگارش غاية‌الاختصار به‌وسيله‌سيدتاج‌الدين تكيه كرده است‌،129 هيچ‌كدام نمى‌تواند بر نگارش غاية‌الاختصار به وسيله‌نقيب حلب دليل باشد.

يگانه موضوعى كه در صورت درستى و اصالت مى‌تواند مدعاى آقاى رجايى رااثبات كند، وجود نام سيّدتاج‌الدين بن محمد بن حمزة بن زهرة الحسينى الحلبى درصفحه اول متن غاية‌الاختصار به عنوان مؤلف اين كتاب است‌؛ اما عبارت مورد اشاره ـهمان‌گونه كه بحرالعلوم متذكر شده‌130 ـ با توجه به القاب و اوصاف ستايش‌آميزى كه ضمن‌آن براى سيدتاج‌الدين آمده‌، نمى‌تواند از خود سيدتاج‌الدين و از مؤلف كتاب باشد،بلكه پيداست كه اين عبارت‌، پس از تأليف كتاب و به وسيله نسخه‌برداران به كتاب راه‌يافته و طبعاً اعتبار ندارد. عبارت مزبور اين است‌: «قال السيّد الشريف ذو الحسب العالى والنسب المنيف‌، تاج‌الدين ابن محمد بن حمزة بن زهرة الحسينى نقيب حلب و ابن نقبائها...:الحمدللّه الذى خلق النام من أب واحد...131

اينكه چگونه چنين عبارتى به اول غاية‌الاختصار راه يافته‌، مسبب آن مى‌تواند يكى ازعلل محتمل زير باشد: از جمله اينكه احتمالاً به دليل وجود نسخه‌اى از غاية‌الاختصارنزد نقيب حلب‌، برخى از ورثه نقيب حلب كه كتاب مزبور به دست ايشان افتاده‌، چون درجايى از كتاب صريحاً اسم مؤلف را نيافته‌اند، به تصور اينكه اين كتاب تأليف نقيب حلب‌است‌، نام وى را همراه با القاب و اوصاف ستايش‌آميز در اول كتاب ذكر كرده‌اند و بعدهاهمين نسخه يا رونوشت آن به مصر منتقل گرديده و مستند چاپ اين كتاب در «بولاق‌»قرار گرفته است‌. احتمال ديگر اينكه‌،نقيب حلب به عنوان فردى نسب‌شناس و استادعلم انساب‌، متن غاية‌الاختصار را به صورت شفاهى براى شاگرد يا شاگردانش املا كرده‌و مخاطب كه غاية‌الاختصار را به روايت نقيب حلب مى‌نگاشته‌، در آغاز نوشتار خود،اسم نقيب را به عنوان راوى متن مزبور با القاب ستايش‌آميز آورده است‌.

مهم‌تر از دليل بالا بر بى‌اعتبارى عبارت آغازين غاية‌الاختصار درباره معرفى مؤلف‌آن‌، تعارضى است كه عبارت مزبور با جاى‌جاى متن غاية‌الاختصار در ارتباط با دوران‌حيات مؤلف و شخصيت‌هاى هم عصر وى دارد. شواهد در اين زمينه بسيار و استقصاى‌آن از حوصله اين مقال خارج است‌. در اين مجال تنها به اين نكته اشاره مى‌كنيم كه‌تاج‌الدين نقيب حلب‌، چنان‌كه محمد راغب حلبى در «اعلام النبلاء بمدينة حلب‌» آورده‌و آقاى سيدمهدى رجايى نيز بدان واقف بوده‌، متوفّى 927 هجرى است‌132، در حالى كه‌مؤلف غاية‌الاختصار انگيزه تأليف خود را درخواست شيخ اصيل‌الدين‌، وزير غازان‌خان‌مغول و متوفّى 715 ه‍ 133 بيان كرده است‌.134 طبعاً، چنان‌چه غاية‌الاختصار را تأليف نقيب‌حلب بدانيم‌، به ناچار بايد در اين مورد و بسيارى موارد ديگر، مؤلف را شخصى‌دروغ‌پرداز بدانيم‌؛ چرا كه قضايايى كه اصلاً با آن در ارتباط نبوده به خود نسبت داده است‌.

ممكن است گفته شود كه اشكال بالا از آنجا پيش آمده كه تاج‌الدين‌، كتابغاية‌الاختصار را از روى كتاب مشجّر الاصيلى نگاشته و در نتيجه در مواردى‌، عين همان‌عبارت الاصيلى را آورده و يادش رفته است كه متن را براساس تأليف آن به وسيلهخودش هماهنگ سازد. پاسخ اين است كه مواردى از اين قبيل‌، آنقدر فراوان و برجسته‌و روشن است كه نمى‌توان همه آنها را بر فراموشى مؤلف حمل كرد. افزون بر اين‌، اين‌سخن در صورتى قابل طرح است كه ما قبلاً مولف را به طور قطعى شناسايى كرده‌باشيم‌. اينجاست كه موارد نادرى كه برخلاف آن باشد، مى‌توان توجيه كرد؛ در حالى كه‌ما تا به اينجا هنوز نتوانسته‌ايم به شناختى قابل اعتماد در رابطه با مؤلف غاية‌الاختصاردست يابيم‌.

بنابراين‌، تا به اينجاى كار در سايه تحقيق‌هاى آقاى رجايى و توضيح‌ها و استنادهايى‌كه نگارنده بدان افزود، فقط ماهيت كتاب غاية‌الاختصار مشخص گرديد؛ بدين قرار كه‌اين اثر، ارتباطى تنگاتنگ با كتاب الاصيلى دارد، به گونه‌اى كه به رغم تفاوت كمّى ميان‌دو اثر و نيز تفاوت سبك دو كتاب كه يكى مشجّر و ديگرى مبسوط و غيرمشجّر است‌،مى‌توان گفت كه غاية‌الاختصار، مختصر الاصيلى است و اما درباره هويّت مؤلف‌، مسأله‌جاى بررسى بيشتر دارد كه در ذيل به آن مى‌پردازيم‌.

ابن‌طقطقى مؤلف غاية‌الاختصار

در طى مطالب گذشته‌، ارتباط تنگاتنگ غاية‌الاختصار و الصيلى ـ نوشته ابن‌طقطقى ـمشخص گرديد.135 به نظر نگارنده‌، درباره هويّت مؤلف غاية‌الاختصار، قرائن و شواهدبرگرفته از متن غاية‌الاختصار، جاى هيچ‌گونه ترديدى باقى نمى‌گذارد كه مؤلف‌غاية‌الاختصار نيز صفى‌الدين بن طقطقى‌، متوفّى 709 ه‍ است‌؛ چرا كه همه قضايا وحكايت‌هايى كه در غاية‌الاختصار در مورد مؤلف آن آمده‌، مؤلف اين اثر با آنها ارتباطيافته است‌، از جمله شخصيّت صاحب منصبى كه اين كتاب براى وى تأليف گرديده‌،دقيقاً و با همان لحن و سياق و عبارت‌ها و حتّى ضماير، همان حكايت‌هايى است كه درمتن الاصيلى درباره مؤلف اين اثر مطرح شده است‌.136 به گونه‌اى كه ترديدى باقى‌نمى‌گذارد فرد دست‌اندركار اين قضايا در هر دو كتاب‌، يعنى مؤلف اين دو اثر يك‌شخص است و از آنجا كه مؤلف الاصيلى‌، بدون ترديد صفى‌الدين بن طقطقى است‌،قهراً مؤلف غاية‌الاختصار نيز، بى شك همان صفى‌الدين است‌. در واقع‌، ابن‌طقطقى درپاسخ به تقاضاى شيخ اصيل‌الدين ـ وزير غازان ـ مبنى بر تأليف كتابى در نسب آل‌على‌«ع»، دو كتاب تأليف كرده است‌: يكى به صورت مشجّر كه انساب غير آل على‌«ع» رانيز در آن مطرح نموده است‌، يعنى كتاب الصيلى و ديگر غاية‌الاختصار كه منحصر به‌أنساب علويان و به صورت غيرمشجّر مى‌باشد. از همين‌جا، پاسخ اين سؤال و تعجّب‌آقاى رجايى كه چرا مؤلف غاية‌الاختصار، منبع خود را كه همانا الاصيلى بوده‌، بيان‌نكرده و حق آن منبع را أدا ننموده است‌، روشن مى‌شود؛ بدين ترتيب كه ـ در صورت‌قبول اين مطلب كه غاية‌الاختصار پس از الصيلى تأليف گرديده و تلخيص و رونوشتى ازالصيلى است ـ چون صاحب هر دو تأليف‌، يك شخص‌؛ يعنى ابن‌طقطقى بوده‌، نيازى‌نبود كه مؤلف به هنگام تأليف غاية‌الاختصار، منبع خود را كه كتاب ديگر خودش‌، يعنيالاصيلى بوده‌، بيان كند.

افزون بر مطلب پيشين در زمينه شناسايى هويت مؤلف‌، اينكه در دو مورد از متن‌غاية‌الاختصار، مؤلف بى‌آنكه به اسم خود تصريح كند به برخى ارتباط‌هاى نَسَبيخويش اشاره مى‌كند كه دقيقاً بر صفى‌الدين بن طقطقى منطبق است‌. وى در يك‌جا به‌مناسبت‌، پدر خود را «ابى الحسين على‌» معرفى كرده است‌.137 در اينكه نام پدرابن‌طقطقى «على‌» است‌، هيچ اختلافى وجود ندارد؛ در حالى كه پدر سيّد تاج‌الدين‌،نقيب حلب كه به ادعاى آقاى رجايى‌، او مؤلف غاية‌الاختصار مى‌باشد، «محمدبن‌حمزة‌» است‌.138 اما درباره كنيه پدر ابن‌طقطقى‌، كسانى كه كنيه او را ذكر كرده‌اند، وى را به‌«ابوالحسن‌» مكنّى دانسته‌اند139؛ ولى هيچ بُعدى ندارد كه در متن غاية‌الاختصار هنگام‌چاپ يا در نسخه‌بردارى‌هاى خطى از اين اثر، اشتباهى صورت گرفته باشد؛ ضمن اينكه‌دو كنية نيز قابل جمع است‌، چنان‌كه على (ع) هم به ابوالحسن و هم به ابوتراب مكنّى‌است‌؛ هم‌چنان‌كه امام عصر«ع» نيز هم به ابوالقاسم و هم به ابوصالح مكنّى مى‌باشد.

مورد دوم نيز عبارتى است در متن غاية‌الاختصار كه مؤلف به طور اجمال خود رامعرفى نموده است‌. عبارت مزبور اين است‌: «و اما آل معد فهم أجدادى لامّى‌140؛ آل معداجداد مادريم هستند.» از سوى ديگر در متن الصيلى نيز مؤلف ـ ابن طقطقى ـ گفته‌است‌: «و اما ابوالحسن على جمال الدين بن معد، فهو جدّ لامى‌141؛ ابوالحسن على‌جمال‌الدين‌، فرزند معد جدّ مادرم مى‌باشد.» بدين‌ترتيب‌، ترديدى نيست كه مؤلف‌غاية‌الاختصار نيز صفى‌الدين بن طقطقى است‌.

7ـ «الصيلى‌»: تأليف ديگر ابن‌طقطقى‌، كتابى در علم انساب است با عنوان الصيلى‌است كه در ذيل عنوان غاية‌الاختصار تا حدودى با آن آشنا شديم‌. اين اثر ابن‌طقطقى ـهمان‌گونه كه در ذيل عنوان پيشين به مناسبت اشاره شد ـ به تصريح مؤلّف‌، بنا بهدرخواست اصيل‌الدين حسن بن خواجه نصير طوسى ـ وزير غازان ـ در سال 698 ه‍تأليف آن آغاز گرديد و موضوع آن نسب آل على‌«ع»، بنى‌عباس‌؛ بنى‌اميه و سپس‌اجمالى از نسب ديگر قبايل عرب از قريش و غيرقريش است‌.142

هم‌چنين در طى مطالب گذشته به مناسبت يادآور شديم كه ابن‌طقطقى به طورصريح‌، اسم اين كتاب را تعيين نكرده و تنها اظهار داشته كه اين كتاب را با لقب شيخ‌اصيل‌الدين حسن ابن خواجه نصير نشان كرده و به آن جناب منتسب ساخته است‌143؛بنابراين پژوهش‌گران از اين كتاب‌، تحت عناوين ديگرى چون «مشجّر الصيلى‌»144، «المشجّرالصيلى‌»145، «الصيل فى النساب‌»، «الصيل فى النّسب‌» و «الصيل‌»146 نيز ياد كرده‌اند.

از آنجا كه پدر ابن‌طقطقى ـ تاج‌الدين على ـ نيز در علم أنساب مشجّر بوده و كتابى هم‌در اين علم به صورت مشجّر داشته و اسم آن نيز «المشجّر» بوده است و طبعاً ممكن‌است اين شبهه براى برخى پيش آيد كه اساساً صفى‌الدين محمّد؛ كتابى به نام‌«المشجّرالصيلى‌» يا «الصيلى‌» نداشته و آنچه هست يك كتاب مشجّر مى‌باشد و آن‌هم به تاج‌الدين على متعلق است‌. آقابزرگ جهت رفع شبهه مزبور، ذيل عنوان المشجّرتأليف تاج‌الدين على‌، گزارشى از قاضى نوراللَّه شوشترى در مجالس المؤمنين نقل‌مى‌كند كه گوياى تعدّد و دوگانگى المشجّر و الصيلى است‌.147 گزارش قاضى نوراللَّه كهدر مقام بيان نسب امامزاده عبداللَّه ـ مدفون در شوشتر ـ مى‌باشد، بدين قرار است‌:«عبداللَّه بن حسن بن حسين الصغر بن الامام على زين العابدين‌«ع» از أكابر ذريهسيّدالمرسلين و در فضل و طهارت‌، مشابه جد خود امام زين‌العابدين بود.... نسب‌شريفش در «مشجّر» سيّدأجل‌ّ نقيب‌، تاج‌الملّة و الدين على بن محمد بن رمضان مشهوربابن الطقطقى كه از جمله علماى نسب بوده‌، بر اين وجه است كه مذكور شد.... سيدفاضل نقيب‌، محمد بن على الحسنى نسّابة در كتاب مسمّى «باصيلى‌» كه از مصنّفات‌شريفه اوست‌، نسب شريف او را به همان طريق ذكر نموده‌....»148

آقا بزرگ كه ذيل عنوان المشجّر به كتاب الصيلى و تمايز و مستقل بودن آن ازالمشجّر اشاره نموده‌، كمى پايين‌تر، تحت عنوان «مشجّرالصيلى‌» نوشته صفى‌الدين‌محمد بن على بن طقطقى به وصف اين كتاب پرداخته است‌. وى مى‌نويسد: «اين كتاب‌كه مشجّر است كتابى است بزرگ‌، مشتمل بر حدود سيصد صفحه‌، نسخه‌اى از آن دربعلبك موجود است و دكتر حسين على محفوظ‌، مقيم بغداد، تصوير ـ كپى ـ آن را دراختيار دارد.»149 با توجه به اينكه آقابزرگ‌، عنوان الاصيلى را كه در ضمن وصف المشجّربدان اشاره نموده‌، جداگانه مطرح نكرده است‌، چنين برمى‌آيد كه وى «مشجّر الصيلى‌»را همان «الاصيلى‌» مى‌داند و نه كتابى ديگر؛ ولى از آنجا كه احتمالاً نسخه در دسترس‌آقابزرگ‌، يعنى نسخه بعلبك‌، عنوان «مشجّرالاصيلى‌» داشته يا نظر به مشجّر بودن متن‌«الصيلى‌»، اين عنوان را براى اثر مزبور برگزيده است‌.

عنوان المشجّرالاصيلى كه آقابزرگ در طبقات اعلام الشيعه‌، ذيل ترجمه ابن‌طقطقى‌بدان اشاره كرده و حرف «ال‌» را بر كلمه «مشجر» افزوده‌، نيز همان مشجّرالاصيلى است‌كه در الذريعة آمده است‌؛ چرا كه خود آقابزرگ‌، وصف المشجّر الاصيلى را به الذريعة‌،ج 21، ص 43 ارجاع داده است‌.150

اما عناوين متقارب و مشابهى كه عبدالرزّاق براى اين منبع ذكر كرده‌، از اشاره‌اى كه‌وى به نقل قاضى نوراللَّه كرده و نيز از بيان اين نكته كه خود او نسخه‌اى از الصيل را دركتابخانه على (ع) ديده كه «مشجّر» بوده است‌151، پيداست كه منظور وى از اين‌عناوين‌، همان مشجّرالصيلى مى‌باشد كه آقابزرگ مطرح نموده است‌، ضمن اينكه‌بايدتوجه داشت عبدالرزّاق كمونة‌، عموماً در ضبط كلمه‌ها و عبارت‌ها، دقت لازم را به‌عمل نمى‌آورد.

گفتنى است همان‌گونه كه ذيل عنوان غاية‌الاختصار اشاره شد، خوشبختانه چاپى‌نفيس از كتاب الاصيلى به وسيله انتشارات كتابخانه مرحوم آيت‌اللَّه مرعشى به سال‌1376 ه‍.ش صورت گرفته است‌. در اين چاپ‌، فقط آن بخش از اين منبع كه به نسبعلويان مربوط بوده‌، با استفاده از تصوير نسخه بعلبك و نسخه خطى ديگرى مربوط به‌زمانى نزديك به عصر مؤلف (ابن‌طقطقى‌)، به وسيله سيدمهدى رجايى‌، تحقيق وتصحيح شده است‌. هم‌چنين در اين چاپ‌، بخش مزبور بدون تغيير محتوايى و كم و زيادكردن مطالب به منظور تسهيل استفاده از مطالب كتاب‌، از سبك مشجّر به سبك مبسوط‌و گزاره‌اى تبديل شده است‌. متن كتاب در اين چاپ‌، بدون احتساب مقدمه و ملحقات‌مربوط به محقق بر 325 صفحه مشتمل است‌؛ ضمن اينكه معمولاً بخشى از فضايهرصفحه به پاورقى‌ها اختصاص يافته است‌.

8ـ «الصيلى فى قواعد علم النساب‌»: بنا به گزارش عبدالرزاق كمونة‌، تأليف ديگرابن‌طقطقى كتابى است با عنوان ياد شده‌. عبدالرزاق كه ظاهراً تنها گزارش كننده اين‌كتاب است مى‌نويسد: «ابن‌طقطقى تأليفات نيكويى دارد؛ از آن جمله است‌... كتاب‌«الصيل [كذ] فى قواعد علم النسب‌.»152 «[كذ] و كتاب الصيل فى النساب كه مشجّراست و كتاب الغايات كه همان غاية‌الاختصار است‌....»153

عبدالرزاق پس از فهرست كردن اجمالى آثار ابن‌طقطقى‌، دوباره هريك از آنها رامطرح كرده و درباره هركدام توضيح مختصرى ارائه مى‌دهد. وى در اين بخش ازگفتارش مى‌نويسد: «و اما كتاب الصيلى [كذ] فى قواعد علم النساب [كذ]، من‌نسخه‌اى خطى از كتاب عمدة الطالب را ديدم كه در آخر آن اين رسالة (الاصيلى فى‌قواعد علام النساب‌) آمده بود و بر روى آن نوشته شده بود: پايان يافت اين كتاب كه‌نامش «الصيلى فى قواعد علم النساب‌» است و تأليف سيدعالم فاضل كامل محقق‌مدقّق‌، شمس الملّة و الحق و الدين‌، محمد بن على الحسنى‌، معروف به ابن‌طقطقى‌؛مى‌باشد. محمد بن على حسينى آل عياش مى‌گويد:... نگارنده ـ نسخه‌بردار كه محمدبن على آل عياش است ـ در آغاز ماه جمادى الاولى سال 939 هجرى در مشهد غروى‌(على مشرّفه السلام‌) از كتاب اين رساله فراغت يافت‌.»154

گرچه عبدالرزاق درباره اين اثر ابن‌طقطقى بيش از اين توضيح نداده‌، ولى عبارت‌عبدالرزاق درباره اين مطلب كه اين اثر غير از الصيلى يا الصيل فى النساب است‌،صراحت دارد. درست است كه عبدالرزاق در ضبط اسامى كتب دقت لازم را ندارد، باوجود اين‌، تفاوت عنوان «الصيل‌. الصيلى فى قواعد علم النساب. علم النسب‌» باعنوان «الصيل فى النساب. فى النسب‌» و نيز لحن و ترتيب عبارت‌هاى كمونة درمعرفى اين دو عنوان به گونه‌اى است كه جاى هيچ‌گونه ترديدى باقى نمى‌گذارد كه «الصيلى‌فى قواعد علم النساب‌»، غير از «الصيل فى النساب‌» مى‌باشد كه مشجّر بوده است‌.

آنچه از ظاهر عبارت «قواعد علم أنساب‌» برمى‌آيد اين است كه موضوع كتاب اخير،برخلاف «الصيل فى النساب‌»، اساساً نسب خاندان‌ها و قبايل نيست‌؛ بلكه موضوع آن‌،ضوابط و قواعد علم أنساب است‌، چنان‌كه ابن‌طقطقى در مقدمه كتاب الصيلى نيز،برخى از اين ضوابط را ذيل عناوين زير برشمرده است‌: «الفرق بين المشجّر و المبسوط‌،اصطلاحات اهل النسب‌، الطعن و القدح و الغمز و ما يتعلق بذالك‌، كيفية ثبوت النسب‌عند النسّابة‌، اوصاف صاحب علم النسب‌». بنابراين‌، كتاب الصيلى فى قواعد علم‌النساب به هيچ وجه تكرار كتاب الصيلى يا المشجّر الصيلى نيست‌.

مطلب آخر اينكه از ظاهر عنوان «الصيلى فى قواعد...» استفاده مى‌شود كه‌ابن‌طقطقى اين تأليف خود را نيز هم‌چون الصيلى به نام اصيل‌الدين‌، حسن بن خواجه‌نصير طوسى نگاشته است‌؛ گرچه در اين‌باره كه آيا شيخ اصيل الدين‌، نگارش چنين‌كتابى را نيز از ابن‌طقطقى درخواست كرده يا نه‌، اطلاعى نداريم‌.

9ـ «شعر» ابن‌طقطقى‌: از ابن‌طقطقى ديوان شعرى گزارش نشده است‌؛ اما بى‌ترديد،وى طبع شعر داشته و با توجه به ذوق و مهارت ادبى كه از آن برخوردار بوده‌، قاعدتاًاشعار جالبى نيز مى‌سروده است‌؛ چنان‌كه برخى شرح حال نويسان‌، هم شعر ابن‌طقطقى‌را ستوده و هم ابياتى را از شعر او را نقل كرده‌اند.155

ادامه دارد...

6. دانشجوى دوره دكتراى تاريخ‌.

7. محمدبن‌على (ابن‌طقطقى‌)، الاصيلى فى أنساب الطالبيّين‌، به تحقيق مهدى رجايى‌، ص 5ـ7؛ محمدمحسن‌(آقابزرگ‌) تهرانى‌، الذريعة الى تصانيف الشيعة‌، ج 16، ص 125؛ ج 21، ص 3ـ42 و ج 23، ص 206؛ يوسفاليان سركيس‌، معجم المطبوعات العربيّة و المعرّبة‌، ج 1، ص 145 و 146. آقابزرگ تهرانى‌، طبقات اعلام‌الشيعة‌، ج 3 (القرون السابع و الثامن‌)، ص 195؛ حسن يوسفى اشكورى‌، «آل طباطبا»، دائرة‌المعارف بزرگ‌اسلامى‌، ج 2، ص 56، زير نظر كاظم موسوى بجنوردى‌؛ عبدالرزّاق ابن الفوطى‌، مجمع الا‌داب فى معجماللقاب‌، ج 1، ص 205 و 206؛ همان‌، الحوادث الجامعه و التجارب النافعة فى المائة السابعة‌، ص 174 و 181؛شيخ عباس قمى‌، الكنى و اللقاب‌، ج 1، ص 343؛ احمد بن على الحسينى (ابن عنبه‌)، عمدة الطالب فى‌أنساب آل ابى طالب‌، ص 161؛ هند و شاه‌، تجارب السّلف‌، به اهتمام اقبال‌، ص الف‌؛ سى‌. ال‌. هوار، «ابنالطقطقى‌»، دائرة‌المعارف الاسلامية‌، ج 1، ص 217.

8. همان‌؛ على‌اكبر دهخدا، لغت‌نامه دهخدا، «ابن‌طقطقى‌».

9. عبدالرزاق كمونة الحسينى‌، موارد التحاف فى نقباء الشراف‌، ص 194؛ ابن الفوطى‌، مجمع الا‌داب‌، ج 1،ص 6ـ205؛ محامى عباس عزاوى‌، التعريف بالمورخين‌، ج 1، ص 131.

10. عبدالرزاق كمونه‌، همان‌، ص 191 و 193؛ همان‌، منية الراغبين فى طبقات النسّابين‌، ص 342، 3884؛ هوار،همان‌؛ آقابزرگ تهرانى‌، همان‌، ج 3، ص 111؛ «ابن الطقطقى‌»، دائرة‌المعارف آريانا، ج 1، ص 846؛ «ابن‌الطقطقى‌»، دائرة‌المعارف فارسى‌، ج 1، ص 15، زير نظر غلامحسين مصاحب‌؛ عزاوى‌، همان‌؛ خيرالدين‌زِرِكْلى‌، الاعلام‌، ج 6، ص 283.

11. آقابزرگ تهرانى‌، همان‌، ج 3، ص 195.

12. همان‌، ص 111.

13. محمد بن مكرّم بن على بن احمد النصارى (ابن منظور)، لسان‌العرب‌، ج 8، ص 177.

14. ابن‌طقطقى‌، الصيلى فى انساب الطالبيّين‌، همان‌، ص 7 و 164؛ ابن الفوطى‌، همان‌، ج 1، ص 206؛ محمودمهدوى دامغانى‌، «ابن الطِقْطَقا و كتاب الفخرى‌»؛ هندوشاه‌، تجارب السلف‌، به اهتمام روضاتى‌، ص 363.

15. آقابزرگ تهرانى‌، طبقات‌، ج 3، ص 111 و 195.

16. ابن الفوطى‌، همان‌، ج 1، ص 206؛ عزاوى‌، همان‌، ص 131؛ عمررضا كحاله‌، معجم‌المؤلفين‌، ج 3، ص 539.

17. جامه بلند و جلوباز كه عبّاد و زهّاد به تن كنند (عبا، جبّة‌).

18. شمس الدين‌، احمد بن محمد بن أبى بكر بن خلّكان‌، وفيات العيان‌، ج 1، ص 129 و 130.

19. عبارت ابن‌طقطقى با اندكى اختلاف در كلمه‌ها، تا همين جا پايان مى‌يابد. ضمناً در مورد مؤلف‌«غاية‌الاختصار» اختلاف است كه به نظر نگارنده متعلق به ابن‌طقطقى است‌. (غاية‌الاختصار فى البيوتات‌العلوية المحفوظة من الغبار، ص 49)

20. ابن عنبه‌، همان‌، ص 154.

21. هوار، همان‌؛ حسن يوسفى اشكورى‌، همان‌.

22. اشكورى‌، همان‌.

23. كحّاله‌، همان‌، ج 3، ص 539؛ محمود خيرى‌، اسلام در چهارده قرن‌، ص 200.

24. شيخ عباسى قمى‌، همان‌، ج 1، ص 331؛ سركيس‌، همان‌، ج 1، 145 و 146.

25. كمونة‌، منية‌الراغبين‌، ص 388.

26. محمود خيرى‌، همان‌.

27. محمود مهدوى دامغانى‌، همان‌، ص 395؛ هوار، همان‌؛ حسن يوسفى اشكورى‌، همان‌؛ كحّالة‌، همان‌، ج 3،ص 539؛ كمونة‌، همان‌؛ زركلى‌، همان‌؛ «ابن طقطقى‌»، دائرة‌المعارف فارسى‌، همان‌، ج 1، ص 16.

28. قمى‌، همان‌؛ سركيس‌، همان‌.

29. هوار، همان‌؛ ابن الفوطى‌، همان‌، ج 1، ص 206.

30. محمود مهدوى دامغانى‌، همان‌، ص 362؛ لغت‌نامه دهخدا، «ابن‌طقطقى‌»؛ محمود خيرى‌، همان‌.

31. ابن‌طقطقى‌، همان‌، ص 14.

32. اشكورى‌، همان‌؛ دامغانى‌، همان‌، ص 359؛ كمونة‌، همان‌، ص 388؛ زركلى‌، همان‌، ج 6، ص 283؛ شيخ عباس‌قمى‌، همان‌، ص 331.

33. آقابزرگ تهرانى‌، طبقات‌، ج 3، ص 1954؛ همان‌، الذريعة‌، ج 16، ص 125.

34. هندوشاه‌، تجارب السلف‌، به اهتمام اقبال‌، ص ج‌.

35. كحّاله‌، همان‌، ج 3، ص 539.

36. عزاوى‌، همان ص 131.

37. دامغانى‌، «ابن الطقطقا و كتاب الفخرى‌»، ص 363.

38. هندوشاه‌، همان‌، به اهتمام روضاتى‌، ص 5، 7 و 16 (مقدمه محقق‌).

39. ف‌. روزنتال‌، «ابن‌طقطقى‌»، دانشنامه ايران و اسلام‌، زير نظر احسان يار شاطر، ج 5، ص 673. گفتنى است كه‌در اثر ديگر روزنتال ـ تاريخ تاريخ‌نگارى در اسلام ـ كه آن‌هم نير ترجمه است ـ نه متن انگليسى ـ اين عنوان‌،غالباً به صورت «ابن‌طقطقى‌» ـ ص 63، 65، 136 و 137 ـ و گاه به صورت «ابن طقطقه‌» ـ ص 70 و 71 ـ ضبط‌شده است‌.

40. زركلى‌، همان‌، ج 6، ص 283.

41. همان‌، ج 1، ص 206.

42. همان‌، ص 174 و 180.

43. هندوشاه‌، همان‌، به اهتمام روضاتى‌، ص 4.

44. مجمع الا‌داب فى معجم الالقاب‌، ص 161.

45. آقابزرگ تهرانى‌، ج 3، ص 111، 195.

46. عبدالرزاق كمونه‌، همان‌، ص 342 و 388.

47. همان‌، مواردالتخاف فى نقباء الشراف‌، ج 1، ص 192، 193.

48. شيخ عباس قمى‌، الكنى و الالقاب‌، ج 1، ص 131.

49. آقابزرگ تهرانى‌، همان‌، ج 16، ص 125، «الفخرى‌».

50. عزاوى‌، التعريف بالمورخين‌، همان‌، ص 131.

51. لغت نامه دهخدا، «ابن‌طقطقى‌».

52. «ابن‌طقطقى‌»، دائرة‌المعارف فارسى‌، زير نظر غلامحسين مصاحب‌، ج 1، ص 15.

53. هوار، دائرة‌المعارف الاسلاميه‌، «ابن‌طقطقى‌»، ج 1، ص 217.

54. كحاله‌، معجم المؤلفين‌، ج 3، ص 539.

55. حسن يوسفى اشكورى‌، «آل طباطبا»، دائرة المعارف بزرگ اسلامى‌، «آل طباطبا»، ج 2، ص 65.

56. دائرة‌المعارف آريانى‌، «ابن الطقطقى‌»، ج 1، ص 846.

57. زركلى‌، الاعلام‌، ج 6، ص 283.

58. هند و شاه‌، تجارب السلف‌، به اهتمام روضاتى‌، ص 397.

59. همان‌، ص 340.

60. كمونه‌، مواردالاتحاف فى نقباء الاشراف‌، ج 1، ص 192.

61. محمود مهدوى دامغانى‌، همان‌، ص 363.

62. ر.ك‌: ص 38، پاورقى ش 5.

63. ابن‌طقطقى‌، الصيلى‌، همان‌، ص 8.

64. هندوشاه‌، همان‌، به اهتمام اقبال‌، ص 3.

65. ابن‌طقطقى‌، همان‌، ص 11.

66. «مجمع‌الا‌داب فى معجم‌الالقاب‌» به ترتيب حروف الفبا و براساس حروف القاب أشخاص تنظيم گرديده‌است‌. آنچه از آن فعلاً موجود است و به چاپ رسيده‌، از اواسط حرف «ع‌» و با لقب «عزّالدين‌» شروع‌مى‌شود. از طرفى‌، از آنجا كه ابن الفُوَطى پيوسته از ابن‌طقطقى بالقب «صفى‌الدين‌» ياد مى‌كند، پيداست كه اوهمين لقب را كه ظاهراً مشهورترين لقب ابن‌طقطقى است‌، معيار قرار داده كه قبل از حرف «ع‌» است و طبعاًجزء و بخش مفقود «مجمع‌الا‌داب‌» مى‌باشد.

67. ابن فُوَطى‌، مجمع الا‌داب فى معجم اللقاب‌، به تحقيق محمدالكاظم‌، ج 1، ص 373.

68. همان‌، ص 469.

69. همان‌، ص 539.

70. همان‌، ج 3، ص 104.

71. ابن‌طقطقى‌، الاصيلى‌، همان‌، ص 7.

72. سيدمحسن المين‌، أعيان الشيعه‌، به تحقيق حسن المين‌، ج 4، ص 630.

73. ابن فُوَطى‌، الحوادث الجامعة‌، ص 1ـ180؛ كمونة‌، موارد التحاف‌، ج 1، ص 193؛ زركلى‌، همان‌، ج 6، ص 283.

74. حسن يوسفى اشكورى‌، آل طباطبا؛ هوار، همان‌؛ «ابن‌طقطقى‌»، دائرة‌المعارف فارسى‌، همان‌؛ «ابن‌طقطقى‌»،دائرة‌المعارف آريانا، همان‌.

75. رك‌: ابن قوطى‌، همان اشكورى‌، همان و نيز رك‌: ابن عنبه‌، عمدة الطالب فى أنساب آل ابى طالب ، ص 161 و162؛ روزنتال‌، «ابن‌طقطقى‌»، همان‌.

76. اشكورى‌، همان‌؛ ابن فوطى‌، همان‌، به تحقيق مصطفى جواد، ج 1، ص 205 و 206 و به تحقيق محمدالكاظم‌،ج 1، ص 224 و ابن‌طقطقى‌، الصيلى‌، به تحقيق مهدى رجايى‌، ص 14.

77. ابن فُوَطى‌، الحوادث الجامعة‌، ص 181؛ همان‌، مجمع‌الا‌داب‌، به تحقيق مصطفى جواد، ج 1، ص 206؛ ابن‌عنبه‌، همان ص 161ـ162.

78. هندوشاه‌، تجارب السلف‌، به اهتمام اقبال‌، ص 3؛ عزاوى‌، التعريف بالمورخين‌، ص 132.

79. ابن‌طقطقى‌، غاية‌الاختصار، همان‌، ص 7ـ9 (مقدمه بحرالعلوم‌)؛ همان‌، الصيلى‌، همان‌، ص 48، 49؛ محسن‌امين عاملى‌، همان‌، ج 5، ص‌ 269.

80. ابن‌طقطقى‌، غاية‌الاختصار، ص 14؛ همان‌، الاصيلى‌، ص 15، 17 و 48.

81. «يا ابن النصير و ماالزّمان مسالمى ل و أنت على الزّمان نصيرى‌»

«سألوك فى علم النجوم لو أنّهم = قد وفّقوا سألوك فى التدبير»

82. هوار، دائرة‌المعارف الاسلاميه‌، «ابن طقطقى‌»؛ عزاوى‌، التعريف بالمورّخين‌، ص 133ـ136؛ ابن‌طقطقى‌،الفخرى‌، ص 8 و 9؛ ابن فوطى‌، مجمع الا‌داب‌، به تحقيق مصطفى جواد، ج 3، ص 277.

83. ابن فوطى‌، همان‌؛ عزاوى‌، همان‌، ص 136.

84. ابن فوطى‌، همان‌، ج 1، ص 225.

85. همان‌.

86. همان‌.

87. گفتنى است كه اين نكته‌، خود به خود تعيين تاريخ وفات ابن طقطقى را در سال 701 ه‍.ق نفى مى‌كند.

88. همان‌.

89. همان‌.

90. فرهنگ فارسى‌، محمد معين‌، «سلغريان‌»؛ همان (تاريخ مغول‌)، ص 379، 380.

91. محمود خيرى‌، اسلام در چهارده قرن‌، ص 202؛ هندوشاه‌، تجارب السلف‌، به اهتمام اقبال‌، همان‌، ص 364.

92. ابن فوطى‌، مجمع آلاداب‌، ج 1، ص 224ـ226. «... و اليه توجّه مولانا صفى‌الدين‌... و هو عنده مقيم‌...».

93. ابن فوطى‌، همان‌، ج 1، ص 206؛ ابن طقطقى‌، الاصيلى‌، همان‌، ص 13.

94. نام اين كتاب در مقدمه مؤلف نيامده است‌، بلكه اين عنوان نام مشهور اين كتاب مى‌باشد كه در معاجم‌،تراجم متأخر، تحقيقات و نيز بر روى جلد آن در چاپ‌هاى مصر و بيروت به چشم مى‌خورد. البته ناشران اين‌كتاب در كشورهاى اسلامى ـ چنان‌كه خواهد آمد ـ خود نسخه‌اى خطى از اين اثر در اختيار نداشته و طبعاً آنان‌اين كتاب را از روى چاپ‌هاى اروپايى آن چاپ و در واقع كپى كرده‌اند. ضمن اينكه غالباً چنين وانمودمى‌شود كه نام اصلى كتاب «الفخرى‌» است و توضيح بعدى با قلم ريزتر يا به صورت قرار دادن «الفخرى‌» درداخل گيومه يا پرانتز و قرار دادن عبارت بعدى در خارج گيومه و پرانتز مى‌باشد.

95. ر.ك‌: ابن‌طقطقى‌، الفخرى‌، ص 339.

96. ابن‌طقطقى‌، همان‌، ص 8 و 9.

97. هندوشاه‌، تجارب السلف‌، به اهتمام اقبال‌، ص 3.

98. هندوشاه‌، همان‌، ص 3.

99. آقابزرگ تهرانى‌، الذريعة‌، ج 16، ص 125.

100. محمود مهدوى دامغانى‌، «ابن الطِقْطَقا و كتاب الفخرى‌»، ص 375.

101. ابن‌طقطقى‌، الفخرى‌، ص 13.

102. ابن فوطى‌، مجمع الا‌داب‌، به تحقيق مصطفى جواد، ج 1، ص 205 و 206؛ همان‌، به تحقيق محمدالكاظم‌،

ج 1، ص 224ـ226.

103. ابن فُوَطى‌، همان‌.

104. همان‌، به تحقيق مصطفى جواد، ج 2، ص 784.

105. عبدالرزاق كمونة‌، منية‌الرّاغبين‌، ص 388 و 389 و همان موارد التحاف‌، ج 1، ص 193 و 194.

106. آقابزرگ تهرانى‌، الذريعة‌، ج 16، ص 6 و 7.

107. ابن‌طقطقى‌، غاية‌الاختصار، ص 14 و 16 (متن‌)؛ كمونة‌، منية‌الراغبين‌، ص 388.

108. محسن امين عاملى‌، اعيان الشيعه‌، ج 4، ص 630؛ ابن‌طقطقى‌، همان‌، ص 55 (مقدمه محقق‌).

109. آقابزرگ تهرانى‌، همان‌، ج 16، ص 7.

110. همان‌، غاية‌الاختصار، ص 14 و 15.

111. لازم به يادآورى است پژوهش‌گرانى كه اين اثر را مطرح و توصيف كرده‌اند، درباره نسخ خطى آن سخنى به‌ميان نياورده‌اند (رك‌: آقابزرگ تهرانى‌، همان‌، ج 16، ص 6 و 7؛ كمونه‌، منية‌الراغبين‌، ص 388). همان‌، مواردالتحاف‌، ج 1، ص 194ـ195؛ ابن‌طقطقى‌، الصيلى‌، همان‌، ص 18ـ20 (مقدمه محقق‌)؛ محسن امين عاملى‌،همان‌، ج 4، ص 628 و ج 5، ص 269). البته تاكنون‌، دست‌كم دو چاپ از اين اثر به ثبت رسيده كه ظاهراًنخستين چاپ مربوط به بولاق مصر است كه به سال 1310 ه‍ ق صورت گرفته و دومين چاپ به سال 1382 ه‍.1962 م در نجف و با تحقيق و مقدمه مفصل سيدمحمدصادق بحرالعلوم به انجام رسيده است (ر.ك‌:آقابزرگ تهرانى‌، همان‌؛ ابن طقطقى‌، غاية‌الاختصار، همان‌، ص 3 (مقدمه محقق‌) ). نسخه اخير در دسترسنگارنده قرار دارد. در اين نسخه نيز بحرالعلوم از نسخ خطى اين اثر سخنى به ميان نياورده و اين امر حاكى ازان است كه وى نيز تنها نسخه چاپ مصر را در اختيار داشته است‌. به هرحال‌، عنوان اين اثر كه در صفحه اول‌متن آمده‌، مشخص است كه به نسخه خطى مربوط بوده‌، اما عنوان روى جلد معلوم نيست كه آيا آن هم به‌نسخه خطى مربوط بوده يا ناشر.

112. ابن طقطقى‌، همان‌، به تحقيق سيدمحمدصادق بحرالعلوم‌، ص 1.

113. آقابزرگ تهرانى‌، الذريعه‌، ج 16، ص 6 و 7.

114. روزنتال‌، به استناد نسخه چاپ بولاق ـ 1310 ه‍ ق ـ، غاية‌الاختصار را تأليف «تاج‌الدين بن محمد» ـ نقيب‌حلب ـ دانسته‌؛ در عين حال‌، تاريخ تأليف اين كتاب را اوايل قرن هشتم هجرى تعيين كرده است‌. (فرانتسروزنتال‌، تاريخ تاريخ‌نگارى در اسلام‌، ترجمه اسداللَّه آزاد، ص 116)

115. محسن امبن عاملى‌، همان‌، ج 4، ص 628ـ630 و ج 5، ص 269.

116. ابن طقطقى‌، غاية‌الاختصار، ص 55 (مقدمه محقق‌).

117. ابن طقطقى‌، همان‌، ص 3ـ7، 14 (مقدمه محقق‌).

118. همان‌، الصيلى‌، همان‌، ص 17ـ20.

119. همان‌، ص 20 و 21.

120. آقابزرگ تهرانى‌، همان‌، ج 21، ص 43.

121ـ6. ابن‌طقطقى‌، همان‌، به تحقيق سيدمهدى رجايى‌، ص 20 و 21.

123. در متن «عم‌ّ جدى لمى‌» است‌، ولى آقاى رجايى «عم جدّى لبى‌» نقل كرده است‌.

124. محمد راغب الطباخ الحلبى‌، اعلام النبلاء بتاريخ حلب الشبهاء، به تحقيق محمد كمال‌، ج 5، ص 401؛ابن‌طقطقى‌، الصيلى‌، همان‌، ص 21 و 22.

125. ابن طقطقى‌، غاية‌الاختصار، ص 1ـ3؛ و همان‌، الاصيلى‌، ص 25ـ28.

126. همان‌، غاية‌الاختصار، ص 18؛ و همان‌، الصيلى‌، ص 51.

127. همان‌، ص 52.

128. البته لازم به يادآورى است نسخه الصيلى كه در اختيار نگارنده است‌، تحرير گزاره‌اى و غيرمشجّر آن است‌كه به وسيله سيدمهدى رجايى صورت گرفته و بخش‌هاى مربوط به غيرأنساب آل على‌«ع» نيز از آن حذف‌شده است‌.

129. ابن‌طقطقى‌، الصيلى‌، همان‌، ص 20 و 21.

130. همان‌، غاية‌الاختصار، ص 55 (مقدمه محقق‌).

131. همان‌، ص 1 (متن‌).

132. محمد راغب اصفهانى‌، همان‌، ج 5، ص 401.

133. ابن طقطقى‌، همان‌، ص 8 (مقدمه محقق‌).

134. همان‌، ص 16 (متن‌).

135. گفتنى است با توجه به اينكه هر دو كتاب در پاسخ به يك تقاضا ـ نه دو تقاضا ـ ى اصيل الدين بن خواجه‌نصير تأليف گرديده‌، به طور طبيعى اين دو اثر در دو برهه زمانى نزديك به هم فراهم آمده است‌. در اين ميان‌به رغم اظهار نظر قاطع آقاى رجايى‌، مبنى بر اينكه غاية‌الاختصار، نهايت اختصار كتاب الاصيلى و طبعاًمتأخر از آن است‌، دليل روشن و محكمى بر اينكه كداميك زودتر نگاشته شده در دست نيست‌. تنها مى‌توان ازعنوان غاية‌الاختصار پى برد كه پيش از تدوين غاية‌الاختصار، كتابى مفصّل در اين موضوع نگارش يافته بود واين كتاب نهايت تلخيص كتاب مفصّل پيشين است‌؛ به خصوص كه عملاً نيز كتاب غاية‌الاختصار از نظرموضوع و قلمرو بحث‌، بسيار مختصرتر از الاصيلى است‌؛ البته آقاى رجايى كه غاية‌الاختصار را تأليف‌سيدتاج‌الدين متوفّى 927 ه‍ مى‌داند، حق دارد كه به طور قاطع‌، غاية‌الاختصار را متأخر از الاصيلى بداند.

136. پيش از اين‌، موارد قابل توجهى از اين مشابهت و يگانگى موضوعات و مطالب و عبارت‌هاى دو منبع مزبوردر ضمن بررسى ديدگاه آقاى سيدمهدى رجايى مطرح شد.

137. ابن طقطقى‌، غاية‌الاختصار، ص 49.

138. همان‌، الاصيلى‌، ص 20؛ آقابزرگ تهرانى‌، الذريعة‌، ج 16، ص 6؛ همان‌، غاية‌الاختصار، ص 1؛ محمد راغب‌اصفهانى‌، مفردات‌، ج 5، ص‌ 401.

139. زركلى‌، الاعلام‌، ج 6، ص 283؛ هوار، «ابن‌طقطقى‌»، دائرة‌المعارف الاسلاميه‌، ج 1، ص 217؛ «ابن‌طقطقى‌»،دائرة‌المعارف آريانا، ج 1، ص 846؛ همان‌، الاصيلى‌، ص 5 (مقدمه محقق‌).

140. همان‌، غاية‌الاختصار، ص 82.

141. همان‌، الصيلى‌، ص 166.

142. همان‌، ص 15 و 48ـ52.

143. همان‌، ص 52.

144. آقابزرگ تهرانى‌، الذريعة‌، ج 21، ص 43.

145. همان‌، طبقات اعلام الشّيعه‌، ج 3، ص 196.

146. كمونة‌، منية الرّاغبين‌، ص 388 و 389.

147. همان‌، الذريعة‌، ج 21، ص 42 و 43.

148. قاضى سيّد نوراللَّه شوشترى‌، مجالس المؤمنين‌، ج 1، ص 497؛ نيز ر.ك‌: الذريعة‌، ج 21، ص 42 و 43؛كمونة‌، منية‌الراغبين‌، ص 389؛ علاء المُلك حسينى شوشترى مرعشى‌، فردوس (در تاريخ شوشتر و برخى ازمشاهير آن‌)، به تصحيح ميرجلال الدين حسينى أرموى «محدّث‌»، ص 151.

149. آقابزرگ تهرانى‌، همان‌، ج 21، ص 43.

150. همان‌، طبقات اعلام الشيعه‌، ج 3، ص 195 و 196.

151. كمونه‌، همان‌، ص 389.

152. عبدالرزاق چندان به ضبط دقيق اسماء اعلام مقيد نيست‌؛ چنان‌كه او از كتاب الاصيلى‌، طى چند سطر باعبارت‌هاى مختلفى چون‌: الصيل فى النساب‌، الصيل فى النّسب ياد نموده است (منية‌الراغبين‌، ص 388،389). اين در حالى است كه معمولاً از اين كتاب با عنوان «الصيلى‌» ياد مى‌شود؛ چنان‌كه به نظر مى‌رسددرست نيز همين باشد؛ چرا كه‌، همان‌گونه كه قبلاً ملاحظه گرديد، ابن‌طقطقى اين كتاب را به شيخ اصيل‌الدين‌منتسب ساخته است‌. طبعاً اسم كتاب بايد به صورت صفت نسبى ـ الصيلى ـ باشد. به هرحال‌، عبدالرزاق ازكتاب مورد بحث نيز طى چند سطر با دو عبارت مختلف و البته مشابه و نزديك به هم ياد كرده است كهعبارت دوم را نيز طى چند سطر آينده در نوشته حاضر ملاحظه خواهيد كرد. اين در حالى است كه عبدالرزاق‌در تأليف ديگر خود، از اين كتاب تنها با عبارت «الصيلى فى قواعد علم النساب‌» ياد نموده است (مواردالتخاف‌، ج 1، ص 194)؛ بنابراين‌، ترديدى نيست كه نام اين كتاب «الصيلى فى قواعد علم النساب‌» بوده وعبارت «الصيل فى قواعد علم النسب‌» از روى مسامحه صورت گرفته است‌.

153. عبدالرزاق كمونه‌، منية‌الراغبين‌، ص 388.

154. همان‌، ص 389 و همان‌، موارد التحاف‌، ج 1، ص 194.

155. ابن طقطقى‌، الصيلى‌، ص‌13 (مقدمه محقق‌)؛ كمونة‌، موارد التحاف‌، ج‌1، ص‌193 و 194.