مواضع على (ع) در برابر فتوحات خلفا / محسن رنجبر

مواضع على (ع) در برابر فتوحات خلفا

محسن رنجبر156

با رحلت پيامبر گرامى اسلام‌9 و انحراف خلافت از مسير حقيقى خويش‌، يكى‌ازاقداماتى كه در دستور كار خلفا قرار گرفت‌، راه اندازى پيكارها و در نتيجه انجام‌فتوحاتى در خارج از قلمرو حكومت اسلامى بود. اين كه انگيزه خلفا از فتح بلاد كفر چه‌بوده و اين فتوحات چه پيامدهايى براى فاتحان و مغلوبان به ارمغان آورده است‌، خارج‌از موضوع اين نوشتار است‌.157 آنچه مورد بررسى اين پژوهش است‌، مواضع وديدگاه‌هاى على (ع) درباره فتوحات ياد شده است‌؛ اما بايد توجه داشت كه تبيين‌مواضع على (ع) در اين زمينه‌، مستلزم پاسخ گويى به سؤال‌هاى ذيل است‌:

1ـ آيا على (ع) و دو فرزند بزرگوارش امام حسن و امام حسين‌«ع» در فتوحات‌شركت داشته‌اند؟

2ـ در صورت عدم شركت‌، آيا به صورت ديگرى در اين باره همكارى داشته‌اند، وميزان همكارى آنان در چه حدّ بوده است‌؟

3ـ شركت برخى از اصحاب على (ع) در فتوحات بر چه اساسى قابل توجيه است‌؟

4ـ آيا اساساً فتوحات ياد شده‌، مورد تأييد آن حضرت بوده است‌. در اين صورت‌،چه ادلّه‌اى بر مشروعيت چنين فتوحاتى وجود دارد؟

5ـ در صورت تأييد و مشروعيت فتوحات‌، اخبار معارض و دال بر عدم مشروعيت‌،چگونه قابل توجيه است‌؟

به نظر مى‌رسد براى پاسخ گويى به سه پرسش نخست‌، ابتدا بايد مواضع امام‌على‌«ع» در برابر فتوحات هريك از خلفا تبيين و تشريح گردد تا سپس بتوان به‌پرسش‌هاى بعدى‌، پاسخ داد.

على (ع) و فتوحات در دوره خلافت ابوبكر

دوران كوتاه خلافت ابوبكر (دو سال و چهار ماه‌) و وجود شورش‌ها و مخالفان فراوان‌حكومت وى هم چون مرتدان‌، پيامبران دروغين و مانعان زكات (كه بيش از يك سال ازدوران خلافت ابوبكر به نبرد با اين گروه‌ها صرف شد) سبب شد كه ابوبكر مجال‌فراوانى براى دست‌يابى به فتوحات چشم‌گيرى‌، همانند دوران پس از خويش نداشته‌باشد. لشكركشى‌هاى وى را تنها مى‌توان در مصاف با روميان و ايرانيان در بعضى ازمناطق شام و عراق دانست‌.158

اميرمؤمنان‌«ع» كه به سبب تجارب و مهارت‌هاى زياد در امور جنگى و شجاعت‌ها وفداركارى‌هاى فراوان در نبردهاى پيامبر«ص» با مشركان‌، كارنامه درخشانى از خويش به‌يادگار گذاشته بود،159 نمى‌توانست مورد غفلت و بى‌توجهى خليفه و كارگزارانش در اين‌برهه حساس باشد.

نقش تعيين كننده على (ع) در نبردهاى عصر پيامبر«ص» هم چون پيكارهاى بدر،احد، خندق‌، خيبر و... از او يك جنگاور تمام عيار و بلامنازع ساخته بود و اين امر براى‌بسيارى كه او را مى‌شناختند و از نزديك شاهد دلاورى‌ها و رشادت‌هايش بودند، مسأله‌كم اهميتى نبود. خليفه و يارانش نيز نمى‌توانستند در برابر اين امر بى‌تفاوت باشند؛ چراكه عدم شركت حضرت در فتوحات و انزواى وى مى‌توانست اين سؤال را در اذهان‌مسلمانان برانگيزاند كه چرا على بن ابى طالب با آن همه سابقه درخشان در نبردهاى‌گذشته‌، اكنون كه زمان انتشار اسلام در سرزمين‌هاى كفر و شرك رسيده است‌، بى‌تفاوت‌يا منزوى است‌؟ به طور قطع بسيارى ـ اگر نگوييم همه‌ ـ مى‌دانستند كه ترس او از مرگ‌يا سستى از جهاد، عامل اين مسأله نبوده است‌؛160 از اين رو خليفه و يارانش مى‌كوشيدندبا ورود و شركت دادن على‌«ع» در فتوحات از يك طرف‌، زمينه طرح چنين پرسش وابهامى را از بين ببرند و با ورود او به عرصه فتوحات‌، اعتبار و مشروعيت چنين اقدامى رادر اذهان بسيارى از هواخواهانش به ويژه بنى هاشم مستحكم سازند و از سوى ديگر، ازمهارت‌ها و تجارب جنگى آن حضرت در فتح شهرها استفاده كنند.

على (ع) كه نمى‌خواست با حضور و شركت مستقيم در فتوحات بر سياست‌هاى‌خليفه مهر تأييد بزند و در يك كلام‌، مويد خلفا باشد، در اين جهت موضعى «بى‌طرفانه‌»يا حداكثر «مشاورانه‌» اتخاذ كرد. طبق بعضى از گزارش‌هاى تاريخى‌، ابوبكر براى فتح‌شام از اصحاب نظرخواهى كرد. هركس نظرى داد كه مورد پذيرش وى واقع نشد، ولى‌نظر على (ع) را پذيرفت‌. حضرت در اين باره فرمود: «چه خليفه خود به اين نبردروى آورد و چه لشكرى از جانب خويش روانه كند، در هر دو حال پيروز خواهد بود.زيرا از پيامبر«ص» شنيده است كه آيين اسلام بر همه اديان غلبه خواهد كرد.» آن گاه‌على‌«ع» خليفه رابه صبرو استقامت در اين امر سفارش نمود. ابوبكر در حالى كه ازشنيدن چنين خبرى خوشحال شده بود، مسلمانان را به جهاد با تحريك و تشويق روميان‌نمود و آنان را به اطاعت از خدا و پيروى از فرماندهانشان امر كرد.161

سپاه اسلام با مجاهدت‌ها و فداكارى‌هاى زياد مسلمانان به پيروزى نايل آمد. خبرپيروزى بر روميان و در نتيجه فتح شام‌، زمانى به مدينه رسيد كه ابوبكر مرده و عمر بهجاى او بر مسند خلافت تكيه زده بود.

مشاركت ياران على‌«ع» در فتح شام‌

در فتوحات زمان خلفا گروهى از ياران اميرمؤمنان حضور فعال داشتند و اگر نظر موافق‌حضرت نبود، آنها چنين كارى نمى‌كردند؛ مثلاً در نبردى كه در سرزمين يرموك‌162 بين‌مسلمانان و سپاه هِرَقْل امپراتور روم شرقى روى داد، پيروان على‌«ع» نقش فعال و مؤثرى‌داشتند. خالد بن سعيد بن عاص‌163 ابتدا از سوى ابوبكر به فرماندهى سپاه منصوب شد؛امّا به سبب آنكه سه ماه از بيعت ابوبكر سرپيچى كرده بود164 و گفته بود كه نمى‌خواهدبعد از پيامبر«ص» براى كسى‌كار كند165 و نيز هنگام عزيمت به شام‌، بى پروا و صريحاً به‌نصيحت خليفه پرداخت كه به سنت پيامبر«ص» عمل كند، بدعت‌ها را بزدايد و در احقاق‌حق مظلوم و يتيم كوشا باشد166 مجموعه اين امور و تحريك ابوبكر به‌وسيله عمر مبنى‌برعزل او، سبب شد ابوبكر خالد بن سعيد را از مقام فرماندهى كنار گذارد و يزيد بن‌ابوسفيان را به جاى او بگمارد.167

از ديگر ياران على‌«ع» كه در اين فتح شركت داشتند، هاشم بن عتبة بن ابى‌وقاص‌المرقال‌،168 فضل بن عباس‌،169 و مالك اشتر170 را مى‌توان نام برد.

على (ع) و فتوحات در عصر عمر

على بن ابى طالب در برابر فتوحات اين دوران‌، همان موضعى را اتخاذ كرد كه در دوران‌خليفه اوّل در پيش گرفته بود؛ امّا چون در اين عصر، فتوحات دامنه‌ى‌گسترده ترى‌داشت‌، نقش على‌«ع» نسبت به دوران ابوبكر در اين باره‌، ملموس‌تر و چشم‌گيرتر بود. باتوجه به سابقه درخشان على‌«ع» در امور جنگى ـ چنان كه قبلاً نيز اشاره شد ـ خليفه دوم‌نيز نمى‌توانست از همكارى‌ها و رهنمودهاى حضرت در اين زمينه غافل باشد. او كه‌نمى‌توانست على‌«ع» را به طور مستقيم به همكارى و شركت در فتوحات حاضر كند،تلاش مى‌كرد تا از ديدگاه‌ها و راهنمايى‌هاى آن حضرت بهره مند شود. اميرمؤمنان‌«ع»نيز چون نمى‌توانست نسبت به سرنوشت اسلام و مسلمانان بى تفاوت باشد، فقط درقالب مشاوره و ارائه ديدگاه‌هاى خويش‌، هم چون يك كارشناس برجسته نظامى‌، آنان رادر اين امر همراهى مى‌كرد. در هيچ يك از مآخذ تاريخى و حديثى‌، شركت على‌«ع» درفتوحات اين دوران گزارش نشده است‌. چنان‌كه نه تنها در هيچ يك از منابع ديده نشده‌است كه عُمَر از او نظر مشورتى خواسته باشد و آن حضرت ارايه نكرده باشد، بلكه‌(چنان كه خواهيم نوشت‌) بنابر روايتى از امام باقر«ع»، عمر امور حكومت را كه ازمهم‌ترين آنها مسأله فتوحات بود، با نظر خواهى از على‌«ع» به سامان مى‌رساند.171

نكته مهم ديگر در اين باره آن است كه نبايد تصور شود عدم شركت على (ع) درفتوحات اين عصر به دليل سياست عمر مبنى بر عدم آلوده كردن صحابه به امور172 يا به سبب‌ممنوعيت خروج مهاجران از مدينه بوده‌؛173 چرا كه اگر چنين منعى درباره تمام مهاجران‌قرشى پذيرفته شود، حداقل درباره على‌«ع» قابل پذيرش نيست‌. چنان‌كه بعضى از گزارش‌هاحاكى از آن است كه عمر از امام‌«ع» تقاضاى شركت در فتوحات مى‌كردند؛ امّا على‌«ع» خودامتناع مى‌ورزيد. مسعودى در اين باره مى‌نويسد: «چون عمر درباره جنگ با ايرانيان از عثمان‌نظرخواهى كرد، عثمان در جواب گفت‌: سپاه اعزام كن و هركدام را با سپاه بعدى تقويت نماو مردى را بفرست كه در كار جنگ تجربه و بصيرت كافى داشته باشد. عمر گفت‌: آن كيست‌؟

عثمان گفت‌: على بن ابى طالب‌. عمر گفت‌:پس او را ببين و با او گفت و گو كن‌. بنگر آيابه اين كار تمايل دارد يا نه‌؟! عثمان با على‌«ع» در اين باره مذاكره كرد، امّا على‌«ع» اين راخوش نداشت و ردّ كرد.174

دليل چنين تمايلى را شايد بتوان در اين دانست كه خلفا بيشتر خشنود مى‌شدندمردم‌، على «ع» را به عنوان يك فرمانده نظامى تحت فرمان حكومت بشناسند تا رقيبى‌توانا و قدرت‌مند كه با بيانات رسول خدا«ص» با آنان احتجاج و استدلال مى‌كند.

بنابراين‌، على (ع) به‌رغم آنكه حق خويش را به وسيله خلفا پايمال شده مى‌ديد،هرگاه خليفه از او در اين خصوص يا در هر موردى از مسائل مهم امت اسلامى نظرى‌مشاورانه مى‌خواست‌، آن حضرت هرگز دريغ نمى‌كرد. اگر به تمام ديدگاه‌هاى على‌«ع»كه به درخواست خليفه در باره فتوحات اظهار شده است‌، با دقت نگريسته شود، ايننتيجه به دست مى‌آيد كه هر زمان خليفه به نظرهاى على‌«ع» در اين باره‌، عمل مى‌كرد،چيزى جز پيروزى‌، نصيب سپاه اسلام نمى‌شد. نمونه‌هايى از ديدگاه‌هاى حضرت رادرباره نبرد جسر،175 فتح نهاوند،176 جنگ با روميان‌،177 فتح بيت المقدس‌،178 فتح خراسان‌،179 وفتح شوش‌180 در اخبار و گزارش‌هاى فتوحات مى‌توان يافت‌.

حضور شيعيان على (ع) در فتوحات دوران خلافت عمر

اصحاب و پيروان على (ع) در فتوحات دوران عمر، نقش به سزايى‌داشتند. عده‌اى ازآنان‌، فرماندهى بخشى از سپاه را عهده دار بوده و در اين جهت تلاش‌ها وجان‌فشانى‌هاى بسيارى از خود نشان دادند، تا آنجا كه به جرأت مى‌توان گفت پيروزى‌سپاه اسلام در بسيارى از مقاطع‌، مرهون كوشش‌ها و فرماندهى عالى اين افراد بود. دراينجا مناسب است به نام برخى از آنان با مناصب شان در نبردها اشاره شود:

1ـ سلمان فارسى‌: وى در فتح مدائن كه در سال 16 هجرى روى داد در جايگاه سفيرمسلمانان حضور داشت و با ايراد سخنان پرشور و حماسى‌، نقش به سزايى در بالا بردن‌روحيه مسلمانان و تشويق آنان به نبرد ايفا كرد.181

2ـ حذيفة بن اليمان‌: حذيفه در جنگ نهاوند از فرماندهان سپاه بود182 و به گزارش‌دينورى‌، مَقْدِسى و ابن عبدالبرّ، پس از نُعمان بن مُقَرّن فرماندهى كل سپاه اسلام را به‌عهده گرفت‌.183 او در فتح شوشتر، سِمَت فرماندهى پياده نظام سپاه ابوموسى اشعرى راعهده دار بود.184 همچنين شهرهاى همدان‌، رى و دينور به دست وى فتح شده است‌.185

3ـ مقداد بن اسود كندى‌: مقداد در فتح مصر در رأس سواره نظام‌ها شركت داشت‌.186هم چنين در فتح ديار بكر به همراهى عمار ياسر حضور داشت‌.187

4ـ هاشم بن عتبة بن ابى وقاص المرقال‌: هاشم بن عتبه‌، برادرزاده سعد بن ابى‌ وقاص واز ياران باوفا و مخلص على (ع) بود كه در جنگ صفين به شهادت رسيد.188 وى درروزگار خلافت عمر در نبرد قادسيه‌، فرماندهى جناح چپ سپاه اسلام را عهده دار بود.189هم چنين از سوى خليفه مأموريت يافت با سپاه دوازده هزار نفرى به مقابله با سپاه‌يزدگرد به جلولاء اعزام شود.190 هاشم بن عتبه نيز در فتح بيت المقدس‌، فرمانده پنج هزارسواره نظام بود.191

5ـ عمار بن ياسر: عمار از شيعيان خاص اميرمؤمنان بود كه در فتح مصر، فرماندهى‌سواره نظام را به عهده داشت‌.192 وى در فتح ديار بكر نيز به اتفاق مقداد بن اسود شركت‌كرد.193 عمار در فتح شوشتر نيز فرماندهى دسته سواران را به عهده داشت‌.194 وى در اين‌زمان‌، حاكم كوفه بود. چون خليفه طى نامه‌اى از او تقاضاى كمك به ابوموسى اشعرى راكرد، عمار عبداللّه بن مسعود را جانشين خويش در كوفه كرد و خود به همراه شش هزارسوار به كمك ابوموسى شتافت‌.195

6ـ مالك اشتر نخعى‌: وى در جنگ قادسيه حضور داشت‌.196 شهرهاى آمِد197 ومَيافارِقِين‌198 به دست او فتح شد.199 مالك اشتر در اين روزگار در نبردهاى مسلمانان باروميان به فرماندهى گروهى از سپاهيان منصوب و با رشادت‌هاى فراوان‌، شمارى ازروميان را نابود كرد.200 او نيز به فرماندهى هزار سوار در فتح عَزاز شركت داشت‌.201چنان‌كه در فتح مصر نيز از فرماندهان سپاه به شمار مى‌رفت‌.202

7ـ حجر بن عدى كِندى‌: حُجر در نبرد جلولاء همراه دو هزار سوار خويش فرماندهى‌جناح راست را به عهده داشت‌.203 او نيز در جنگ قادسيه حضور فعالانه داشت‌.204 هم چنين‌سخنان حجر در "مرج عذراء" محل شهادت وى‌، زمانى كه خود را براى شهادت آماده‌مى‌كرد، حاكى از آن است كه وى در فتح شامات نقش به سزايى داشته است‌.205

8ـ بَراء بن عازب‌:206براء در فتح شوشتر از بزرگان و فرماندهان جناج راست سپاه عماربود.207 شهرهاى ابهر، قزوين و زنجان به دست وى محاصره و فتح شد.208

9ـ زيد بن صُوحان‌:209وى در جنگ جلولاء يا قادسيه شركت داشت و يك دست‌خويش را در آن جنگ از دست داد.210

على (ع) و فتوحات عصر عثمان‌

على (ع) در عصر خلافت عثمان بر خلاف گذشته‌، كمتر در صحنه حضور مى‌يافت وبه مشورت و همكارى در امور حكومت مى‌پرداخت‌. از اين رو هيچ گزارشى در مآخذتاريخى مبنى بر راهنمايى و ارائه نظر در امر فتوحات از سوى آن حضرت وجود ندارد.علّت چنين موضع‌گيرى را بايد در تفاوت شيوه خلافت عثمان با خلفاى پيشين دانست‌.عثمان با مخالفت آشكار با كتاب خدا و سنت پيامبر«ص»، تعطيلى حدود الهى‌، حيف وميل بيت المال و بخشش‌هاى بى‌حساب و كتاب به نزديكان و خاندان اموى ، واگذارى‌مناصب و پست‌هاى مهم حكومتى به خاندان بنى‌اميه و بنى ابى‌معيط و سرانجام ضرب وشتم ياران پيامبر«ص» و تبعيد آنان كه در نهايت چنين اعمالى منجر به قتل وى شد از امام‌على‌«ع» فاصله گرفت و امام‌«ع» به سبب صدور چنين اعمالى از عثمان كه در تضادآشكار با قرآن و سيره رسول خدا«ص» بود، به همكارى با عثمان به شيوه همكارى باخلفاى پيشين حاضر نشدند. با اين همه‌، مآخذ تاريخى از حضور بعضى از ياران‌اميرمؤمنان‌«ع» همانند حذيفة بن اليمان‌،211 سلمان فارسى‌212 و ـبنا بر قولى‌ـ براء بن عازب‌213در فتوحات دوران خلافت عثمان خبر داده‌اند.

فلسفه همكارى مشاورانه حضرت با دستگاه خلافت‌

از آنچه نگاشته شد، روشن شد كه على (ع) در هيچ فتحى از فتوحات عصر خلفاشخصاً حضور نداشت‌. تنها همكارى حضرت در اين باره‌، ارائه مشاوره و راهنمايى درمواردى بود كه ابوبكر و عمر از آن حضرت درخواست مى‌كردند، البته اين ميزانهمكارى هم در خلافت عثمان وجود نداشت‌. علّت اين ميزان همكارى از سوى امام‌«ع»را (به رغم تمام مسائلى كه در جريان سقيفه و مسأله جانشينى اتفاق افتاده بود) مى‌توان‌در مسائل ذيل خلاصه كرد:

1ـ حفظ اصل دين وجلو گيرى ازحاكميت مجدد كفروشرك‌: اميرالمؤمنان نسبت به‌سرنوشت جامعه اسلامى و در نهايت دين پيامبر خدا9 احساس مسؤوليت مى‌كرد؛چرا كه اگر على‌«ع» در موارد لازم مشاوره نمى‌داد و از اين مقدار مساعدت طفره‌مى‌رفت‌، چنين موضعى مستلزم اقدام‌هاى نابجا و غلط از سوى خلفا در امور فتوحات‌مى‌گشت و در نتيجه‌، زمينه شكست سپاه اسلام و فزونى جرأت كفار براى تعرض به‌كيان اسلام و در نهايت‌، نابودى اصل دين فراهم مى‌آمد و اين با سيره على‌«ع» سازگارنبود. على (ع) در جريان سقيفه براى حفظ اصل دين و جلوگيرى از گرايش امت به‌ارتداد و بى‌دينى‌، نه تنها از حق خويش گذشت‌، بلكه با تأخير و اكراه با خليفه بيعت كرد.214در جريان فتوحات نيز، اگر حضرت در حدّ ارائه نظر و راهنمايى در موارد لازم با خلفاهمكارى نمى‌كرد، مى‌بايست نابودى دين خدا و حاكميت مجدّد شرك و كفر را به چشم‌خويش مى‌ديد.215 از اين‌رو على‌«ع» اين ميزان همكارى را نه تنها براى حفظ اصل دين وجامعه اسلامى مفيد مى‌دانست‌، بلكه ضرورت و وجوب آن را همانند ضرورت ووجوب احكام ضرور اسلام مى‌شمرد. نگاهى به محتواى مشاوره‌هاى آن حضرت دراين‌باره‌، اين ادّعا را به خوبى اثبات مى‌كند.216

2ـ تفاوت ماهيت فتوحات عصر خلفا با دوران بنى‌اميه و بنى عباس‌: دليل ديگر اين ميزان‌همكارى از سوى على‌«ع» را بايد در تفاوت ماهيت و جوهره فتوحات اين دوران بادوران بنى اميه و بنى عباس جست و جو كرد. (چنان كه اشاره شد) به‌رغم انحراف‌جامعه اسلامى در مسأله انتخاب جانشين شايسته و مناسب بعد از رحلت رسول گرامى‌اسلام‌9 كه منجر به انحصار شيوه‌هاى نشر و گسترش آيين اسلام در امر فتوحات ازجهات كمى و كيفى شد و اگر على (ع) در مصدر كار بود در آن حدّ و به آن كيفيت‌جامعه اسلامى‌، خود را درگير فتوحات نمى‌كرد؛ امّا به اين نكته نيز بايد اذعان داشت كهاز عمر جامعه اسلامى بعد از رحلت پيامبر«ص» زمان فراوانى نگذشته بود و بسيارى ازصحابه در قيد حيات بودند. از اين رو، مسلمانان هنوز سيره و اخلاق الهى و تعاليم انسان‌ساز رسول خدا«ص» را از ياد نبرده بودند و بدعت‌ها و تغيير احكام خدا و سنت‌هايپيامبر«ص»، آن سان در روح و كالبد جامعه اسلامى نفوذ نكرده بود؛ بنابراين فتوحات‌دوران ابوبكر و عمر تا ميزان فراوانى (و تا حدودى در اوايل دوران عثمان‌) منطبق برارزش‌هاى الهى و سيره پيامبر«ص» بود217 و معيارهاى اسلامى چه در جنگ‌ها و تقسيم‌غنايم و چه در برخورد با ملل مغلوب‌، تا حد بسيارى رعايت مى‌شد. مؤيد اين ادّعا،شيوه برخورد مسلمانان به ويژه فرماندهان سپاه اسلام با اميران لشكر دشمن‌، هنگام‌ملاقات و گفت‌وگو با هم‌ديگر است كه به وضوح‌، نشان‌دهنده پاى بندى مسلمانان به‌آموزه‌هاى اسلام و پيامبر اين آيين است‌.218 براى نمونه‌، پاسخ «ربعى بن عامر» يكى ازنمايندگان سپاه اسلام به رستم‌، فرمانده سپاه ايران درباره انگيزه اين لشكركشى‌ها چنين‌است‌:«خدا ما را به اينجا آورده و او ما را برانگيخته تا بندگانش را از تنگى و سختى دنيابه سوى فراخى ببريم و آنان را از ستم اديان (باطله‌) به سوى عدل اسلام رهنمونسازيم‌...»219 و نيز سخنان «عبادة بن ثابت‌» با مقوقس‌، حاكم دست نشانده امپراتور روم درمصر درباره هدف مسلمانان از اين فتوحات چنين است‌:«تنها چيزى كه براى ما مسلمانان‌اهميت دارد، جهاد در راه خدا و جلب خشنودى اوست‌. ما هرگز با دشمن خود كه همان‌دشمن خدا است‌، به دليل رغبت در دنيا يا به جهت افزون طلبى نمى‌جنگيم‌...؛ زيرا براى‌ما تفاوتى ندارد كه صاحب طلاهاى فراوانى باشيم يا يك درهم را هم مالك نباشيم‌. ما ازدنيا تنها آن اندازه مى‌خواهيم كه غذايى بخوريم و جلوى گرسنگى‌خويش را بگيريم تابتوانيم به جهاد در راه خدا ادامه دهيم‌.»220

افزون بر اين‌، مطالعه صلح نامه‌هاى اين دوران كه مسلمانان با سرزمين‌هاى فتح شده‌منعقد ساخته‌اند، حاكى از سادگى و بى تكلفى مسلمانان در برخورد با مردم آن مناطق‌است‌. هم چنين مستثنا شدن راهبان‌، زمين گيران و اقشار كم درآمد جامعه از پرداخت‌جزيه كه در بعضى از عهدنامه‌ها به آن تصريح شده است‌،221 شاهد ديگرى بر پاى بنديمسلمانان به قوانين انسانى‌والهى اسلام در برخورد با دشمنان است‌.

در فتوحات عصر امويان و عباسيان به ندرت مى‌توان امتيازها و محاسن فتوحات‌عصر خلفاى اوليه را يافت‌. اگرچه آنان نيز در بسيج نيروها از روح ايمان مردم به عنوان‌جهاد در راه خدا استفاده مى‌كردند، اما هدف از فتوحات در اين دوران در بسيارى ازموارد (اگر نگوييم در همه موارد) كشورگشايى و قتل و غارت اموال و نواميس‌سرزمين‌هاى مفتوح و در نتيجه جلب غنايم و ثروت بيشتر براى خزانه دربار و به اسارت‌بردن كنيزكان و غلامان بى شمار در جهت به خدمت گرفتن در دربار حاكمان و خويشان وخاندان صاحب منصب و وابسته به آنان بود. از اين‌رو حاكمان اموى و عباسى و سپاهيان‌و سرداران آنان‌، هيچ گونه بهره‌اى از پاى‌بندى به احكام دين و سنت‌هاى پيامبر«ص» رادارا نبودند. نمونه‌اى از بى اعتقادى و عدم اعتنا به تعاليم و احكام دين را در رفتار حجاجنسبت به ذمّيان تازه مسلمان مى‌توان يافت‌. در عصر خلافت عبدالملك بن مروان‌،حجاج بن يوسف ثقفى (حاكم دست نشانده عبدالملك‌) دستور داد از تازه مسلمانان بهبهانه آنكه درآمد دولت كم شده است‌، جزيه بگيرند كه اين امر سبب شد كه تازهمسلمانان به دين قبلى خويش برگردند.222 هم چنان كه «يزيد بن مهلّب‌» در سال 98هجرى هنگام فتح جرجان (گرگان‌) مى‌گفت‌:«با خدا پيمان بسته‌ام كه اگر بر اهل جرجان‌دست يافتم‌، آن قدر خون ريزى كنم كه با آن خون‌، آسياب را به گردش درآورده‌، گندم‌آرد نمايم و از آن نان تهيه كرده و بخورم‌!»223 در حالى كه اين نوع برخورد در دوران خلفا به‌ويژه عصر خلافت عمر مشاهده نمى‌شود.

با وجود چنين نابسامانى‌ها در فتوحات عصر بنى اميه و بنى عباس‌، بديهى‌بود كه هيچ‌يك از امامان معصوم‌: كه معاصر با اين فتوحات بودند، از هرگونه همكارى حتى درحدّ ارائه نظر و مشاوره به حاكمان اموى و عباسى‌خوددارى كنند؛ از اين‌رو وقتى «"عَبّادبصرى‌»، يكى از زاهد نمايان معاصر عصر امام سجاد«ع» در قالب پرسش معترضانه ازحضرت پرسيد كه چرا جهاد در راه خدا و دشوارى‌هاى آن را كنار نهاده و به سوى حج وخوشى‌هاى آن روى‌آورده است و سپس با استناد به آيه‌اى از قرآن كريم‌،224 مزايا ومحاسن شركت در جهاد را براى آن حضرت برشمرد؛ حضرت در پاسخ از وى خواست‌،دنباله آيه را بخواند. عَبّاد بقيه آيه را خواند:«توبه كنندگان‌، پرستندگان‌، ستايشگران‌، روزه‌داران‌، ركوع كنندگان‌، سجده كنندگان‌، امركنندگان به معروف و بازدارندگان از منكر وحافظان حدود الهى‌...»225 حضرت به عَبّاد فرمودند: هرگاه اين گونه افرادى را كه خداوندوصف كرده است‌، يافتى‌؛ در آن صورت‌، جهاد همراه آنان برتر از حج خواهد بود.226

نيز سال‌هابعد امام صادق‌«ع» در پاسخ درخواست «عبدالملك بن عمرو» كه به‌حضرت گفته بود ما منتظر فرمان شما براى شركت در جهاد هستيم‌؛ فرمود:«اگر اين كار(نبرد با كفار تحت زمامت حاكمان عباسى‌) خَير و مطلوب بود، هيچ كس بر ما در اين امرسبقت نمى‌گرفت‌.»227

3ـ ماهيت جهان شمولى آيين اسلام و اخبارغيبى وبشارت‌هاى پيامبر«ص»: سومين دليل‌همكارى فكرى على (ع) با خلفاى اوليه را، عالم‌گير بودن دين اسلام و اخبار غيبى وبشارت‌هاى پيامبر«ص»مبنى بر غلبه مسلمانان بر سرزمين‌هاى كفر و شكست و زبونى‌دشمنان اسلام در برابر آيين پيامبر«ص» در آينده نزديك مى‌توان شمرد. چنان كه آن‌حضرت در جريان نبرد احزاب‌، هنگام حفر خندق و در مقاطع ديگر از اين فتوحات خبردادند.228

آگاهى مسلمانان از پيروزى‌هاى آينده و دست‌يابى آنان به كاخ‌هاى روم‌، ايران و يمن‌آنان را واداشت تا با ايمان و اعتقاد راسخ به اين جنگ‌ها گسيل شوندوتا آخرين رمق‌هايخويش با كفار جهاد كرده و به پيروزى‌هاى شگرفى‌دست يابند. از اين‌رو آنان كه درمدينه بر سرير خلافت تكيه زده بودند، از چنين نيروهاى آماده در فتوحات استفاده‌مى‌كردند. به تعبير ديگر، پيروزى‌مسلمانان و انتشار اسلام در بلاد كفر و نزول امدادهايغيبى الهى بر لشكريان اسلام در جريان فتوحات‌، مسأله‌اى بود كه به باور عمومى با اراده‌و مشيت الهى صورت پذيرفت و خداى متعالى مى‌خواست از اين راه بعد از جريان‌ارتداد و بى دينى كه در جزيرة العرب اتفاق افتاده بود، يك بار ديگر دين خويش را تأييدو تثبيت كند و ترديد و دودلى را از قلوب بعضى از مسلمانان كم اعتقاد بزدايد. چنان‌كه‌اميرالمؤمنان‌«ع» در جايى پرده از راز اين فتوحات برمى‌دارند و مى‌فرمايند:

«... پس از آن خداوند فتوحاتى را نصيب مسلمانان كرد؛ آنان پس از (چشيدن طعم‌)فقر و گرسنگى به مال اندوزى و ثروت دست يافتند229 و چيزهايى كه از اسلام برايشان‌خوشايند نبود، در ديده‌گان‌شان خوب جلوه كرد و آنچه از دين‌، نزدشان مضطرب ومتزلزل بود در قلبشان جاى گرفت و گفتند: اگر اين آيين بر حق نبود، چنين وضعى رُخ‌نمى‌نمود.»230 از اين‌رو گرچه خلفا به تعبير على (ع) فتوحات ياد شده را مرهون آرا ونظر واليان و حُسن تدبير فرماندهان خود دانستند و در نتيجه‌، طايفه بنى هاشم را كه دررأس آنان على (ع) قرار داشت‌، به فراموشى سپردند و گروهى كه حامى و مدافعمنافع خلافت آنان بودند، مطرح كرده‌، آنان را شُهره آفاق نمودند231؛ اما (چنان‌كه على‌«ع»خود به كنايه فرمود) وجود و عدم خلفا در جريان فتوحات يكسان بود. اين كه حضرت‌در جريان روانه ساختن سپاه براى فتح شام به ابوبكر فرمود: «اگر با سپاه همراه شوى‌،پيروز خواهى شد و اگر در شهر بمانى‌، باز هم پيروزى نصيب مسلمانان خواهد شد؛چون پيامبر«ص» پيروزى اسلام را به ما وعده داده است‌»232 بهترين گواه صادق بر آن است‌كه فتح شهرها جز به امدادهاى غيبى الهى و عنايت‌هاى ويژه بارى تعالى نبوده است‌233؛بنابراين على (ع) در فتوحاتى كه از ديدگاه وى به خواست و اراده الهى صورت‌گرفت و از افتخارات خلفا به‌شمار نمى‌آمد، در موارد ضرورى به ارائه راهنمايى ومشاوره مى پرداختند. چنان‌كه در جريان تقسيم زمين‌هاى بلاد فتح شده (همانند اراضى‌عراق‌) ميان جنگاوران‌، ديدگاه على (ع) از طرف خليفه پذيرفته و مبناى‌عمل قرار گرفت‌.234

به‌رغم چنين تفاوت ماهوى و جوهرى ميان فتوحات عصر خلفا و كشورگشايى‌هايدوران اموى و عباسى كه در اين نوشتار به اختصار تبيين شد، و با آنكه جوهره اسلام وماهيت جهان شمول آن‌، گستردگى و نشر در سراسر جهان را طلب مى‌كرد و اسلام‌به‌صورت چهره‌اى زيبا، تاب مستورى نداشت و چنين گسترش عالم گيرى‌، مطلوب وآرزوى هر انسان مسلمان متعهدى بود؛ ولى على (ع) شخصاً از شركت در فتوحات‌امتناع ورزيدند و همكارى خويش را با خلفا در حدّ راهنمايى و ارائه مشاوره‌، آن هم درصورت درخواست آنان محدود كردند؛ چرا كه براى آن حضرت نمى‌توانست قابل‌پذيرش باشد كه از جانب همان كسانى كه حق جانشينى او را به خود اختصاص داده اند،به مأموريت‌هاى جنگى فرستاده شود و با چنين اقدامى‌، مشروعيت و قانونى بودن‌ولايت و زمامدارى آنان را بر جامعه اسلامى‌تأييد و تثبيت كند.

شركت حسنين‌«ع» در فتوحات

چنان كه اشاره شد هيچ گزارشى مبنى بر شركت على (ع) در فتوحات وجود ندارد،هم‌چنان‌كه درباره حضور حسنين‌«ع» در جنگ‌هاى عصر خلفا هيچ يك از مآخذ شيعى‌سخنى نگفته‌اند. اما برخى از مآخذ تاريخى اهل سنت از حضور حسن مجتبى‌«ع» وبرادرش حسين‌«ع» در بعضى از فتوحات اين دوران خبر داده اند:

1ـ بلاذرى (279ه‍.ق‌) در جريان فتح گرگان و طبرستان در سال 29 هجرى‌مى‌گويد:«گويند كه حسن و حسين‌، دو پسر على بن ابى طالب در اين جنگ (فتح‌طبرستان‌) با سعيد بن عاص همراه بودند».235

2ـ طبرى (310 ه‍) نيز در اين باره مى‌نويسد:«در سال سى‌ام (و در زمان حكومت‌عثمان‌) سعيد بن عاص با تنى چند از صحابه هم‌چون حسن‌، حسين‌، حذيفة بن يمان و...به همراه سپاهى از كوفه به قصد خراسان به راه افتادند...:»236 ابن اثير،237 ابن كثير،238 ابن‌خلدون‌239 و زينى‌دحلان‌،240 گزارش طبرى را با اندكى تفاوت در عبارات‌هايى نقل كرده‌اند.

3ـ سهمى‌(427ه‍) مؤلف كتاب «تاريخ جرجان‌» مى‌نگارد:«از اصحاب پيامبر«ص» كه‌به گرگان آمده‌اند، حسين بن على‌، عبداللّه بن عُمَر و حذيفة بن اليمان هستند و گفته شده‌حسن بن على نيز آمده است‌.241

4ـ ابونعيم اصفهانى (430ه‍) نگاشته است‌:«حسن بن على‌، همراه عبداللّه بن زبير درحالى كه به عنوان رزمنده عازم گرگان بودند، وارد اصفهان شدند».242

5ـ مافرّوخى اصفهانى‌، مؤلف كتاب «محاسن اصفهان‌»243 در قرن پنجم و مترجم‌244 آن‌در قرن هشتم همان گزارش ابونعيم را آورده اند.

6ـ ابن خلدون (808ه‍) در جريان فتح آفريقا در سال 26 هجرى مى‌نويسد:«عبداللّه‌بن‌ابى‌سرح (درباره فتح آفريقا) از عثمان يارى خواست‌. عثمان در اين باره با صحابه به‌مشورت پرداخت‌. آنان با روانه كردن سپاهى به سوى‌آفريقا موافقت كردند. در ميان سپاه‌اعزامى از مدينه‌، بعضى از صحابه همچون ابن عباس‌، ابن عمر، پسر عمروعاص‌، پسرجعفر طيار، حسن‌، حسين و ابن زبير حضور داشتند».245

افزون بر گزارش‌هاى پيش‌گفته‌، برخى از علما و فقهاى متأخّر شيعه‌246 و نيز بعضى‌ازنويسندگان و انديشمندان معاصر،247 حضور حسنين‌«ع» در فتوحات را تأييد كرده‌اند.

بررسى و نقد گزارش‌ها

به‌رغم شهرت چنين گزارش‌هايى و راه يافتن آنها در آثار مورّخان متأخّر و استناد بعضى‌از فقهاى شيعه به اين اخبار براى اثبات مشروعيت اجمالى فتوحات‌؛ اين اخبار داراى‌ضعف‌ها و نارسايى‌هايى است كه ذيلاً به آن پرداخته مى‌شود:

گزارش بلاذرى گذشته از آنكه سلسله سند آن ذكر نشده است‌، از شركت‌حسنين‌«ع» در فتوحات با تعبير «فيما يقال‌» خبر داده كه ضعف و عدم اعتماد به چنين‌روايتى روشن است‌.

در خبر طبرى‌، اگر چه سلسله راويان آن بيان شده است‌:«عُمَر بن شَبَّه از على‌بن‌محمد (مدائنى ) از على بن مجاهد از حَنَش بن مالك‌» و عمر بن شَبّه از راويان مشهور وقابل اعتماد از ديدگاه دانشمندان رجالى اهل سنّت است‌248؛ ولى راوى اول‌، يعنى «حَنَش‌بن مالك‌» كه خبر از او نقل شده است‌، مجهول مى‌باشد و نگارنده به ترجمه او دركتاب‌هاى رجالى وتراجم دست نيافت‌. از «على بن مجاهد» نيز با عنوان كذاب و جاعل‌حديث‌249 و «على بن محمد مدائنى‌» با عنوان شخصى كه در نقل حديث قوى نيست‌،250 دركتاب‌هاى رجالى اهل سنت ياد شده است‌.

نكته ديگرى كه پذيرش خبر طبرى را سخت دچار مشكل مى‌كند، ادامه گزارش يادشده درباره چگونگى فتح "طَمِيسَه‌" يكى از شهرهاى طبرستان است‌. طبرى‌مى‌نويسد:«سعيد بن عاص به مردم شهر ياد شده امان داد به شرط آن كه حتى يك تن ازآنان كشته نشوند؛ امّا حصار شهر را كه گشود به جز يك تن‌، تمام آنان را كشت‌!»251

آيا در چنين فتحى كه بى شك آدمى را به ياد فتوحات چنگيز و تيمور در قرون بعدى‌مى‌اندازد، مى‌توان پذيرفت كه حسنين‌«ع» حضور داشته باشند و نظاره‌گر اعمال‌دَدْمنشانه و غيرانسانى سعيد و سپاهيانش باشند و هيچ عكس‌العملى از خويش نشان‌ندهند؟! افزون بر اين‌، نقل بعدى وى با همان سلسله راويان سابق است كه در آن نيز،ضمن تكرار نام بعضى از افراد شركت كننده در فتح طبرستان‌، نامى از حسنين‌«ع» به‌ميان نيامده است‌.252

گزارش «سهمى‌» گذشته از از آنكه مسند نيست‌، معلوم نيست كه اولاً، حسنين‌«ع»در زمان كدام خليفه به گرگان رفته‌اند؛ خلفاى سه گانه يا على‌«ع»؟ ثانياً آيا آنان براى‌شركت در فتوحات به اين شهر رفته اند يا براى‌امر ديگرى‌؟

مؤيد چنين ترديدى‌، گفته خود سهمى در جاى ديگر است‌. وى بعداز نقل روايتى ازعباس بن عبدالرحمن مروزى مبنى بر آنكه «حسن بن على و عبداللّه بن زبير وارد اصفهان‌شدند و از آنجا به گرگان رفتند»؛ مى‌نويسد:«اگر اين گفته درست باشد، معلوم مى‌شود كه اين‌حادثه در زمان خلافت اميرالمؤمنان على بن ابى طالب (رضى اللّه عنه‌) بوده است‌».253

گزارش ابونعيم اصفهانى به قرينة حضور «عبداللّه بن زبير» ـ چنان‌كه در گزارش‌طبرى نيز نام وى آمده است ـ همان گزارش طبرى است كه البته به صورت كوتاه نقل‌شده است‌. افزون بر اين‌، ابونعيم در اين باره‌، دو خبر254 آورده است كه افزون بر آنكه‌هردو ضعف ارسال دارند، راويان آن يا مجهول هستند255 يا در كتاب‌هاى رجالى اهل‌سنت «كذاب‌» و «جاعل حديث‌» معرّفى شده‌اند.256

روايت مافرّوخى‌، همان گزارش ابونعيم است كه‌البته سلسله سند آن نيز ذكر نشده است‌.

درباره خبر ابن خلدون در خصوص شركت حسنين‌«ع» در فتح آفريقا بايد گفت‌:اولاً، خبر ياد شده بدون سند است‌؛ ثانياً، هيچ يك از مورّخان و فتوح نويسان متقدمهم‌چون بلاذرى‌،257 يعقوبى‌،258 طبرى‌،259 ابن اعثم كوفى‌،260 ابن كثير261 و ياقوت حموى‌262 كه‌متعرض فتح آفريقا شده‌اند، نامى از شركت حسنين‌«ع» در فتح ياد شده نبوده‌اند.

افزون بر ايرادهايى كه بيان شد، دو مسأله ديگر نيز وجود دارد كه درستى‌گزارش‌هاى ياد شده را در اين باره‌، سخت مورد ترديد و حتى غيرقابل قيول مى‌كند.يكى آنكه ـ چنان‌كه نوشته شد ـ روايات تاريخى كه متعرض سال شركت حسنين‌«ع» درفتوحات بودند، بر حضور آنان در فتوحات عصر عثمان ناظر است كه حتى‌اميرالمؤمنان‌«ع» در حدّ مشاوره با عثمان به همكارى در امر فتوحات حاضر نبود تا چه‌برسد به اينكه فرزندان خويش را جهت انجام فتوحات به همراه لشكريان تحت فرمان‌عثمان به جبهه نبرد گسيل دارد.

مسأله ديگر آنكه على بن ابى طالب‌«ع» در عصر امامت و خلافت خويش‌حسنين‌«ع» را از شركت در معركه صفين باز مى‌داشت و چون در يكى از روزها آن‌حضرت متوجه شد كه امام حسن‌«ع» آماده كارزار است‌، فرمود:«اِمْلِكُوا عَنِّى هذا الغُلام‌َلايَهُدّنى فَاِنّى اَنْفَس‌ُ بِهذيْن‌ِ عَلَى المَوْت‌ِ، لَئلاّ ينْقَطِع‌َ بِهِما نَسْل‌ُ رَسُول‌ِ اللّه‌ِ9»263از طرف من‌جلوى اين جوان را بگيريد تا با مرگ خويش‌، پشت مرا نشكند كه من از رفتن اين دو (امام‌حسن و امام حسين‌«ع») به ميدان نبرد دريغ دارم‌. مبادا با مرگ آن دو، نسل رسول‌خدا9 قطع شود».

حال با چنين اكراه و امتناعى از سوى حضرت نسبت به حضور حسنين‌«ع» درنبردهايى كه به فرمان پيشواى عادلى‌، هم‌چون خويشتن صورت مى‌گرفت‌، چگونه آن‌بزرگوار حاضر مى‌شود كه تحت زعامت زمامداران مورد اعتراض و انتقادش‌، فرزندان‌خويش را كه پيشوايان آينده جامعه اسلامى هستند به جبهه جنگ بفرستد؟

پذيرش برخى از فقهاى شيعه‌، حضور دو فرزند على (ع) را در فتوحات‌، گذشته‌از آنكه مستند به هيچ سند معتبرى نيست و در هيچ يك از مآخذ تاريخى و حديثى كهن‌شيعه‌، خبرى كه حاكى از شركت آنان در نبردهاى‌دوران خلفا باشد، يافت نشد؛ بعضى ازآنان به حضور حسنين‌«ع» در فتوحات عصر عمر تصريح دارند264 كه اين نظر را هيچ يك‌از گزارش‌هاى تاريخى گذشته كه دلالت بر شركت حسنين‌«ع» در فتوحات عصر عثمان‌(نه روزگار خلافت عمر) مى‌كرد، تأييد نمى‌كند؛ بنابراين گزارش‌هاى فقها نه مستند به‌اخبار شيعى است و نه گزارش‌هاى‌تاريخى منابع اهل سنّت‌، برخى از آنها را تأييد مى‌كند؛ ازاين‌رو بعضى از فقها بعد از بيان چنين نقل‌هايى‌، حكم به عدم اعتماد به آنها داده‌اند.265

بنابراين‌، با توجّه به وجود چنين اشكال‌هاى سندى و محتوايى و نيز استبعادهايى كه‌بيان شد، حضور حسنين‌«ع» در فتوحات عصر خلفا نمى‌تواند مورد پذيرش قرار گيرد.به گمان قوى‌، دست تحريف‌گران و وارونه‌نويسان حقايق تاريخى در جعل چنين‌گزارش‌هايى بى تأثير نبوده است‌. با اين همه‌، اگر بر فرض پذيرفته شود كه حسنين‌«ع»در ايام جوانى به شهرهاى اصفهان و گرگان و... مسافرت كرده اند؛ به سبب امورديگرى‌(غير از شركت در فتوحات‌) بوده است يا اصلاً در عصر خلافت امام على «ع»بوده است‌؛ چنان‌كه «سهمى‌» نيز به اين نكته اشاره كرده بود.

تأثير حضور ياران على‌«ع» در فتوحات‌

درباره حضور گروهى از اصحاب على (ع) در بعضى از فتوحات‌، بايد گفت‌: اولاً،حضور آنان نمى‌تواند بدون اجازه و تمايل رهبرشان على (ع) بوده باشد. چنان‌كه‌وقتى سلمان فارسى خواست از سوى عمر به حكومت مدائن گماشته شود، وى شرط‌پذيرش چنين مسؤوليتى را اجازه آن حضرت قرار داد.266 از اين رو پرواضح است كه اگرعلى‌«ع» نمى‌خواست يارانش در هيچ زمينه‌اى با خلافت همكارى داشته باشند،مى‌توانست آنان را از مساعدت با خلفا نهى كند.

ثانياً، با توجه به گستردگى كمّى فتوحات و انتشار سريع آوازه آيين اسلام درسرزمين‌هاى فتح شده‌، حضور اصحاب على (ع) كه همگى آنها از اصحاب برجسته‌آن حضرت از جهت تقواودانش به‌شمار مى‌آمدند و حتى بعضى از آنان هم‌، مانند حجربن عدى‌267 از قاريان قرآن بودند، مى‌توانست از جنبه‌ى به اصطلاح "تغلّبى‌" فتوحات‌،(فتح با شمشير) بكاهد و تا حدّى آن را صبغة "قلبى‌و ايمانى‌" (عرضه اسلام از طريق‌اقناع و هدايت خلق‌) دهد.268 به تعبير ديگر، چون زعامت جامعه اسلامى در دست‌ديگران بود و فتح بلاد به آن كميّت و كيفيّتى كه اگر اميرالمؤمنان‌«ع» سردمدار مسلمانان‌بود، صورت نمى‌گرفت و حضور شخص على (ع) نيز در فتوحات محذور داشت‌، ازاين‌رو شركت اصحاب على (ع) در نبردهاى اين دوران و ترويج و تبليغ احكام دين به‌وسيله آنان مى‌توانست تا اندازه‌اى خلها و كاستى‌هاى كارهاى‌تبليغى و فرهنگى‌فتوحات را جبران و فتح قلب‌ها تا حدودى فتح با شمشير را همراهى كند. چنان‌كه يكى‌از محققان دراين باره مى‌نويسد:

«در آن فتوحاتى كه اگر برگزيدگان صحابه شركت نمى‌جستند براى دين فرجام بدى‌داشت و براى مسلمانان ايجاد شرّ مى‌كرد؛ اما مشاركت اين گروه‌، زمينه اى‌را فراهم‌ساخت تا بسيارى از غيرعرب‌ها باتعاليم و آموزه‌هاى اسلام آشنا شوند و در نتيجه‌، چنددهه‌اى نگذشته كه علما و فقها و متفكران اسلامى از همين دسته پديدار شدند».269

ديدگاه مثبت اميرمؤمنان‌«ع» درباره فتوحات‌

چنان‌كه نگاشتيم‌، ماهيت جهان شمول آيين اسلام واخبار غيبى و بشارت‌هاى پيامبر«ع»مبنى بر دست‌يابى مسلمانان بر سرزمين‌هاى كفر و نزديكى عصر فتوحات به دوران‌حيات رسول خدا«ص» و در نتيجه‌، منطبق بودن اين فتوحات تا حد بسيارى با تعاليم قرآن‌و آموزه‌ها و سيره پيامبر«ص»، اين معنا را در پى دارد كه چنين فتوحاتى به طور اجمال‌، موردتأييد آن حضرت بوده است و مشروعيت اجمالى آن از طرف آن بزرگوار امضا شده است‌.

افزون بر اين‌، قرائن و شواهد ديگرى وجود دارد كه بر ديدگاه مثبت على (ع)نسبت به فتوحات دلالت دارد كه به اختصار به آن اشاره مى‌شود:

1. فرمايش حضرت در ارتباط با اينكه خليفه هركارى كه انجام مى‌داد با مشورت ونظرخواهى از وى انجام مى‌داد. چنان‌كه مى‌فرمايد: "كسى كه بعد از ابوبكر زمامدار شددر كارها با من مشورت مى‌كرد و طبق دستور من كارها را انجام مى‌داد و در كارها ومسايل دشوار از من نظرخواهى مى كرد و مطابق نظر من عمل مى‌كرد. نه من كسى را سراغ‌دارم و نه اصحابم كه به جز من در كارها با او مشورت كرده باشد».270 بنابراين فتوحات كه ازمهم‌ترين مسايل خلافت بود271 با مشورت و نظرخواهى از آن حضرت به سامان مى‌رسيد.

2. چنان‌كه در اوّل اين نوشتار آورديم‌، على‌«ع» در موارد بسيارى كه خلفا ـ در مسايل‌جنگى ـ از وى نظرخواهى مى‌كردند، حضرت مطابق مصلحت اسلام و مسلمانان نظرخويش را بيان مى‌كرد؛ اكنون اضافه مى‌كنيم كه على‌«ع» درباره مسايل بعد از فتوحات نيزاز قبيل چگونگى بهره گيرى از سرزمين‌هاى فتح شده در موارد درخواستى مشاورهمى‌داد. چنان‌كه نقل شده‌، زمانى كه عمر خواست زمين‌هاى عراق را بين مجاهدان تقسيم‌كند، با اميرالمؤمنان‌«ع» در اين باره مشورت كرد؛ حضرت چنين نظر دادند: "اگر امروزآن را بخش كنى‌، براى كسانى كه بعد از ما مى‌آيند چيزى نخواهد ماند؛ اما آن را در دست‌آنان (صاحبان قبلى زمين‌ها) باقى گذار تا در آن كار كنند و براى ما و آيندگان هر دو باشد».272

در خبر ديگرى آمده است كه «على (ع) درباره مردم عراق (زمين هاى‌اين منطقه‌)به سيره رفتار كرد كه آن سيره‌، ملاك و ميزان براى ديگر زمين‌هاى فتح شده نيز بود»273 كه‌گزارش‌هاى ياد شده حاكى از همكارى‌حضرت با خلفا در احكام و مسايل مربوط به‌فتوحات است‌.

3. اگر امام على «ع» به طور مطلق با توسعه فتوحات مخالف بودند، مى‌بايست درعصر خلافتشان‌، حدود مرزهاى كشور اسلامى را به مرزهاى زمان حيات پيامبر«ص»بازمى‌گردانند يا دست‌كم به مقوله مرزدارى و فرستادن افراد به نقاط دوردست‌سرزمين‌هاى فتح شده براى حفظ و حراست از مرزها و جنگ با كفار، توجه چندانى‌نداشته باشند. در حالى كه حضرت نه تنها چنين سياستى را درباره مناطق فتح شدهنداشتند، بلكه برخى از گزارش‌هاى تاريخى حكايت از اهتمام حضرت به مسأله‌مرزدارى دارد چنان‌كه در جريان نبرد صفين‌، زمانى كه يك گروه چهارصد نفرى از ياران‌عبداللّه بن مسعود، اعلام عدم هميارى حضرت را در جنگ كردند و از وى‌درخواست‌رفتن به برخى از مناطق مرزى كردند، حضرت ضمن موافقت با اين درخواست‌، آنان راروانه مرزهاى رى نمودند.274 لذا اين امر نيز نشان‌دهنده آن است كه توسعه مرزهاى‌اسلامى در عصر خلفاى سه گانه اجمالاً مورد تأييد على‌«ع» بوده است‌.275

4. سرانجام (چنان‌كه نوشتيم‌) همكارى برخى از ياران خاص حضرت‌، همانندسلمان و عمار با دستگاه خلافت و نيز شركت گروهى از اصحاب على‌«ع» در فتوحات تاجايى كه برخى از آنان سمت فرماندهى نيز داشتند، نشان‌دهنده آن است كه مجموعهكارهاى دستگاه خلافت روى هم رفته و با رعايت مصالح كلى جامعه اسلامى‌، موردرضايت خاطر على‌«ع» بوده است‌.276 بنابراين اگر على (ع) در مجموع‌، درباره‌فتوحات نظر مثبت نداشتند، نه درباره فتوحات و مسائل و آثار آن نظر مى‌دادند و نه باحضور بعضى از يارانش در كشورگشايى‌هاى خلفا موافقت كردند.

از آن چه نگاشتيم‌، روشن شد كه ديدگاه على (ع) نسبت به فتوحات در مجموعمثبت بوده است‌. با اين همه در مآخذ حديثى شيعه‌، رواياتى وجود دارد كه بر حرمت وعدم مشروعيت فتوحات ناظر است‌. اين روايات به طور كلّى به دو دسته تقسيم‌مى‌شوند:

الف ـ رواياتى كه مشروعيت جهاد ابتدايى را به اجازه امام عادل منوط مى‌دانند.277

ب ـ رواياتى بر اين دلالت دارند كه ائمه‌: نه تنها شيعيان خود را براى شركت درفتوحات تشويق نمى‌كردند، بلكه بر عكس‌، آنان را از چنين اقدامى باز مى‌داشتند و حتياجازه مرزدارى به آنان نمى دادند و كمك مالى آنان را در اين‌باره گر چه نذر كرده بودند،نمى‌پذيرفتند.278

در توجيه اين روايات بايد گفت‌، افزون بر اينكه برخى از آنها مجهول يا مرسل‌هستند،279 تمام آنها (به جز يك روايت كه از اميرالمؤمنان‌«ع» نقل شده است‌) از امام‌سجّاد«ع» و امامان بعدى نقل شده است كه بيانگر ديدگاه ائمه‌: درباره فتوحات عصربنى اميه و بنى عباس و عدم مشروعيت هرگونه همكارى‌با آنان در امر فتوحات است‌. ازاين‌رو روايات ياد شده بر بيان حكم فتوحات عصر خلفاى اوليه ناظر نيستند.

اما روايتى كه از اميرالمؤمنان‌«ع» نقل شده است‌، چنين است‌:

«لايخْرُج المسلم‌ُ فِى الجهاد مع مَن‌ْ لايُؤْمَن‌ْ عَلَى الحُكْم‌ِ، و لايَنْفَذ فى الفَى‌ اَمرَاللّه‌ِ عزو جل‌ّفانّه ن‌ْ مـَات‌َ فِى ذَلكَ المَكان‌ِ كان مُعيناً لعدوِّنا فى حَبْس‌ِ حَقِنا و الاشاطة‌ِ بدِمـَائنا و ميتتُه‌ُ ميتة‌ٌجاهلية‌ٌ؛280مسلمانان نبايد در ركاب كسى كه به حكم خدا ايمان ندارد و فرمان خداى‌(عزوجل‌ّ) را درباره غنايم جنگى اجرا نمى كند، به جهاد برود كه اگر (برود و) كشته‌شود، دشمن ما را در حبس حقوق ما و ريختن خون‌هاى ما يارى نمود و مرگش‌، هم‌چونمرگ دوران جاهليت است‌».

اين روايت گرچه بر فتوحات عصر خلفاى اوليه ناظر مى‌باشد؛ امّا با ادلّه و قرائنى كهبراى مشروعيت اجمالى فتوحات خلفاى ياد شده بيان شد، روشن گرديد كه فتوحاتاين دوران با اجازه على (ع) صورت گرفته است‌. از اين‌رو فتوحات ياد شده تخصيصاًاز عموم روايت ياد شده خارج است‌؛ چرا كه خبر مذكور بر جهاد و فتوحاتى ناظر است‌كه بدون اجازه و فرمان امام‌«ع» صورت گرفته باشد.

كتاب‌نامه‌

1. قرآن كريم‌

2. نهج البلاغه‌، تحقيق صبحى صالح‌؛ چ 1، بيروت‌: [بى‌ن]، 1387 ه‍.ق‌.

3. آوى‌،حسين بن محمد بن ابى الرضا؛ ترجمة محاسن اصفهان‌، تصحيح عباساقبال‌؛ تهران‌: [بى‌ن]، 1328 132ش‌.

4. آيينه‌وند، صادق‌، فتوح در اسلام‌: فتح تغلبى‌، فتح قلوب‌، فصل‌نامه تاريخ اسلام‌،سال اول‌، ش‌2، 1379ش‌.

5. ابن ابى الحديد، عزالدين عبدالحميد بن محمد، شرح نهج البلاغه‌، تحقيقابوالفضل ابراهيم‌؛ [بى‌ج]، دارالاحياء التراث العربى‌،1385ه‍.ق‌.

6. ابن ابى حاتم رازى‌، كتاب الجرح والتعديل‌؛ چ‌1، حيدر آباد: مطبعة جمعية دائرة‌المعارف العثمانية‌، 1360ه‍.ق‌.

7. ابن اثير، عز الدين ابوالحسن على بن محمد الجزرى‌؛ اسد الغابه‌؛ بيروت‌:دارالفكر، 1409ه‍.ق‌.

8. الكامل فى التاريخ‌؛ تحقيق ابوالفداء عبدالله القاضى‌؛ بيروت‌:دارالكتب العلمية‌، 1415ه‍.ق‌.

9. ابن اعثم الكوفى‌،ابومحمد احمد؛ كتاب الفتوح‌؛ تحقيق على شيرى‌؛ چ‌1، بيروت‌:دارالاضواء، 1411ه‍.ق‌.

10. ابن تغرى بردى‌؛ النجوم الزهرة فى اخبار ملوك مصر والقاهرة‌؛ [بى‌ج]، وزراة‌الثقافة والارشاد القومى ،[بى‌ت].

11. ابن حجر عسقلانى‌،احمد بن على‌؛ الاصابة فى تمييز الصحابة‌؛ تحقيق و تعليق‌عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض‌؛ چ‌1، بيروت‌: دارالكتب‌العلمية‌،1415ه‍.ق‌.

12. ابن حنبل‌، احمد، المسند؛ تصحيح و تعليق صدقى محمد جميل العطار؛ چ‌2،بيروت‌: دارالفكر،1414ه‍.ق‌.

13. ابن خلدون‌؛ عبدالرحمن‌؛ تاريخ ابن خلدون‌؛ چ‌1، بيروت‌: دارالكتب العلمية‌، 1413ه‍.ق‌.

14. ابن سعد؛ محمد؛ الطبقات الكبرى‌، تحقيق عبدالقادر عطا، چ‌1، بيروت‌:دارالكتب العلمية‌، 1410ه‍.ق‌.

15. ابن سلام‌؛ ابوعبيد قاسم‌؛ كتاب الاموال‌؛ بيروت‌: دارالفكر،1408ه‍.ق‌.

16. ابن شهر آشوب‌؛ ابوجعفر محمد بن على‌؛ مناقب آل ابى‌طالب‌؛ بيروت‌:دارالاضواء، [بى‌ت].

17. ابن طاووس‌، على بن موسى بن جعفر بن محمد؛ كشف المحجّة لثمرة المهجة‌؛تحقيق محمد حسون‌؛ چ‌2، قم‌: مكتب الاعلام الاسلامى‌، 1375ش‌.

18. ابن عبدالبر القرطبى‌؛ الاستيعاب‌؛ تحقيق على معوض وعادل احمد عبدالموجود؛چ‌1، بيروت‌: دارالكتب العلمية‌، 1415ه‍.ق‌.

19. ابن عبدالحكم‌؛ ابوالقاسم عبدالرحمن بن عبدالله‌؛ فتوح مصر واخبارها؛ تحقيق‌محمد الحجيرى‌؛ بيروت‌: دارالفكر، 1420ه‍.ق‌.

20. ابن عدى جرجانى‌؛ الكامل فى ضعفاء الرجال‌؛ تحقيق عادل احمد عبدالموجودوعلى محمد معوض‌؛ چ‌1، بيروت‌: دارالكتب العلمية ، 1418ه‍.ق‌.

21. ابن عمر الدار قطنى البغدادى‌؛ ابوالحسن على‌؛ الضعفاء والمتروكون‌؛ تحقيق‌موفق بن عبدالله عبدالقادر؛ چ‌1 رياض‌: مكتبة المعارف‌، 1404ه‍.ق‌.

22. ابن كثير دمشقى‌؛ ابوالفداء اسماعيل‌؛ البداية والنهاية‌؛ تحقيق وتعليق مكتب‌تحقيق التراث‌؛ بيروت‌: دار احياء التراث العربى‌، [بى‌ت].

23. ابن نما الحلى‌؛ نجم‌الدين جعفر بن محمد بن جعفر بن هبة الله‌؛ مثيرالاحزان‌؛چ‌3، قم‌: تحقيق نشر مدرسة الامام المهدى‌، 1406ه‍.ق‌.

24. ابن هشام‌؛ عبدالملك‌؛ السيرة النبوية‌؛ تحقيق مصطفى سقا وديگران‌؛ چ‌1،بيروت‌: دارالاحياء التراث العربى‌، 1415ه‍.ق‌.

25. ابن هلال ثقفى‌؛ ابو اسحاق ابراهيم بن محمد سعيد؛ الغارات‌؛ تحقيق سيدعبدالزهراءالحسينى‌؛ چ‌1، قم‌: دارالكتب الاسلامى‌، 1411ه‍.ق‌.

26. اجتهادى‌؛ ابوالقاسم‌؛ بررسى وضع مالى و مالية مسلمين‌؛ تهران‌: سروش‌، 1363ش‌.

27. احمد زينى دحلان احمد؛ الفتوحات الاسلامية‌؛ چ‌1، بيروت‌: دار صادر، 1417ه‍.ق‌.

28. اردبيلى‌؛ احمد بن محمد؛ الخراجية‌،جزء1، مجموعة «الخراجيات‌»؛ چ‌1، قم‌:مؤسسة النشرالاسلامى‌، 1413ه‍.ق‌.

29. ازدى‌؛ محمد بن عبدالله‌؛ تاريخ فتوح الشام‌؛ تحقيق عبدالمنعم عبدالله‌عامر؛[بى‌ج]، مؤسسة سجل العرب‌،1970م‌.

30. اسكافى‌؛ ابوجعفر محمد بن عبدالله‌؛ المعيار والموازنه‌؛ تحقيق محمد باقرمحمودى‌؛ چ‌1، بيروت‌: [بى‌ن]، 1402ه‍.ق‌.

31. اصفهانى‌؛ ابونعيم احمد بن عبدالله‌؛ ذكر اخبار اصفهان‌؛ ليدن‌: مطبعة بريل‌، 1931م‌.

32. انصارى‌؛ مرتضى‌؛ المكاسب‌؛ چ‌3، قم‌: منشورات مكتبة العلامة‌، 1368ش‌.

33. بحرالعلوم‌؛ سيد محمد مهدى‌؛ الفوائد الرجالية‌؛ تحقيق وتعليق‌: محمد صادق‌بحر العلوم و حسين بحرالعلوم‌؛ چ‌1، نجف‌: مطبعة الا‌داب‌، 1385ه‍.ق‌.

34. بغدادى‌؛ ابوبكر احمد بن على الخطيب‌؛ تاريخ بغداد؛ قاهره‌: مكتبة الخانجى‌،1349ه‍.ق‌.

35. بكرى اندلسى‌؛ عبدالله عبدالعزيز؛ معجم مااستعجم‌؛ تحقيق مصطفى‌السقا؛ چ‌3،بيروت‌: عالم الكتب‌، 1403ه‍.ق‌.

36. بلاذرى‌؛ احمدبن يحيى بن جابر؛ فتوح البلدان‌؛ تعليق رضوان محمد؛ بيروت‌:دارالكتب‌العلمية‌، 1389ه‍.ق‌.

37. تسترى‌؛ محمد تقى‌؛ قاموس الرجال‌؛ چ‌2، قم‌: مؤسسة‌النشر الاسلامى‌؛ 1410ه‍.ق‌.

38. جعفريان‌؛ رسول‌؛ تاريخ سياسى اسلام (تاريخ خلفا)؛ چ‌1، قم‌: دليل 1380ش‌.

39. حر عاملى‌؛ محمد بن الحسن‌؛ وسائل الشيعة‌؛ تصحيح و تحقيق عبدالرحيم‌شيرازى‌؛ چ‌5، تهران‌: مكتبة الاسلامية‌، [بى‌ت].

40. حسينى عاملى‌؛ سيد محمد جواد؛ مفتاح الكرامة‌؛ بيروت‌: داراحياء التراث‌العربى‌، [بى‌ت].

41. حموى‌، تقى الدين‌؛ ثمرات الاوراق فى المحاضرات‌؛ چاپ شده در حاشيه كتاب‌«المستطرف‌»، [بى‌ج]، دارالاحياء التراث العربى‌، [بى‌ت].

42. حموى‌؛ ياقوت بن عبدالله‌؛ معجم البلدان‌؛ تحقيق فريد عبدالعزيز الجندى‌؛ چ‌1،بيروت‌: دارالكتب العلمية‌، 1410ه‍.ق‌.

43. حميرى‌؛ عبدالله بن جعفر؛ قرب الاسناد، تصحيح مرتضى اردكانى و محمدحسن نجف آبادى‌؛ تهران‌: اسلاميه‌، [بى‌ت].

44. خوارزمى‌؛ ابوالمؤيد موفق بن احمد المكى‌؛ مقتل الحسين‌؛ تحقيق‌؛ محمدالسماوى‌؛ چ‌1، قم‌: انوارالهدى‌، 1414ه‍.ق‌.

45. دينورى‌؛ ابو حنيفه احمدبن داود؛ الاخبار الطوال‌؛ تحقيق عبدالمنعم عامر؛ چ‌1،قاهره‌: دارالكتب العربية‌، 1960م‌.

46. ذهبى‌؛ ابو عبدالله محمد بن احمد بن عثمان‌؛ ميزان الاعتدال‌؛ تحقيق على‌محمدالبجاوى‌؛ [بى‌ج]، دارالفكرالعربى‌،[بى‌ت].

47. ذهبى‌؛ شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان‌؛ العبر فى خبر من عبر؛ چ‌1،بيروت‌: دارالفكر، 1418ه‍.ق‌.

48. رافعى قزوينى‌؛ عبدالكريم بن محمد؛ التدوين فى اخبار قزوين‌؛ تحقيق عزيز الله‌العطاردى‌؛ بيروت‌: دارالكتب العلمية‌، [بى‌ت].

49. سبط بن جوزى‌؛ يوسف بن فرغلى بن عبدالله البغدادى‌؛ تذكرة الخواص‌؛ تهران‌:مكتبة نينوى الحديثة‌، [بى‌ت].

50. سهمى‌؛ ابوالقاسم حمزة بن يوسف بن ابراهيم‌؛ تاريخ جرجان‌؛ چ‌2، حيدر آباددكن‌: مطبعة مجلسى 1378ه‍.ق‌.

51. سيوطى‌؛ جلال الدين عبدالرحمن‌؛ تاريخ الخلفاء؛ تحقيق محمدمحيى الدين‌عبدالحميد؛ چ‌1، قم‌: منشورات الشريف الرضى‌، 1370ش‌.

52. شريف قرشى‌؛ باقر؛ حياة‌الامام الحسن بن على‌«ع»؛ چ‌1، بيروت‌: دارالبلاغة‌،1413ه‍.ق‌.

53. صدوق‌؛ ابو جعفر محمد على بن الحسين بن بابويه‌؛ الخصال‌؛ ترجمه و تصحيح‌:سيد احمد فهرى زنجانى‌؛ تهران‌: اسلاميه‌،[بى‌ت].

54. من لايحضره الفقيه‌؛ تحقيق و تعليق سيد حسن موسوى خرسان‌؛تهران‌: دار الكنب العلمية‌، 1410ه‍.ق‌.

55. الشرايع‌؛ [بى‌ج]، دارالحجة للثقافة‌، 1416ه‍.ق‌.

56. طباطبايى بروجردى‌؛ سيدحسين‌؛ جامع احاديث الشيعة‌؛ قم‌: مؤلف‌، 1365ش‌.

57. طبرسى‌؛ ابو منصور احمد بن على بن ابى‌طالب‌؛ لاحتجاج‌؛ تحقيق سيدمحمدباقرموسوى خرسان‌؛ چ‌2، بيروت‌: مؤسسة الاعلمى للمطبوعات‌، 1410ه‍.ق‌.؛ و نيزتحقيق ابراهيم بهادرى ومحمد هادى به‌؛ چ‌2، تهران‌: نشر اسوه‌، 1416ه‍.ق‌.

58. طبرى‌؛ ابو جعفر محمد بن جرير؛ تاريخ الامم والملوك‌؛ چ‌5، بيروت‌: مؤسسة‌الاعلمى للمطبوعات‌، 1409ه‍.ق‌.

59. طوسى‌؛ ابوجعفر محمد الحسن بن على‌؛ اختيار معرفة‌الرجال‌؛ تصحيح و تعليق‌حسن المصطفوى‌؛ مشهد: دانشگاه مشهد، 1348ه‍.ق‌.

60. تهذيب الاحكام‌؛ تصحيح و تعليق على‌اكبر غفارى‌؛ چ‌1، تهران‌:مكتبة‌الصدوق‌، 1376ه‍.ق‌.

61. فتال نيشابورى‌؛ محمد؛ روضة‌الوعظين‌؛ تصحيح و تعليق حسين اعلمى‌؛ چ‌1،بيروت‌: مؤسسة الاعلمى للمطبوعات‌، 1416ه‍.ق‌.

62. قاضى ابو يوسف‌؛ يعقوب بن ابراهيم‌؛ كتاب الخراج‌؛ تحقيق طه عبدالرؤوف سعدو سعد حسن محمد؛ [بى‌ج]، مكتبة‌الازهرية للتراث‌، 1420ه‍.ق‌.

63. كرد على‌؛ محمد؛ الاسلام والحضارة العربية‌؛ قاهره‌: مطبعة المصرية‌، 1354ه‍.ق‌.

64. كلينى‌؛ ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق‌؛ الفروع من الكافى‌؛ چ‌2، تصحيح وتعليق على‌اكبر غفارى‌؛ چ‌2، تهران‌: دارالكتب الاسلامية‌، [بى‌ت].

65. مافروخى اصفهانى‌؛ مفضل بن سعد بن حسين‌؛ محاسن اصفهان‌؛ تصحيح سيدجلال الدين حسينى تهرانى‌؛ تهران‌: مطبعة مجلسى‌،1352ه‍.ق‌.

66. مجلسى‌؛ محمد باقر؛ بحارالانوار؛ چ‌2، بيروت‌: مؤسسة الوفاء، 1403ه‍.ق‌.

67. مجلسى‌؛ محمد تقى‌؛ روضة‌المتقين‌؛ تعليق سيد حسين موسوى كرمانى وعلى‌پناه اشتهاردى‌؛ قم‌: بنياد فرهنگ اسلامى‌، [بى‌ت].

68. مدرسى طباطبايى‌؛ حسين‌؛ زمين در فقه اسلامى‌؛ تهران‌؛ دفتر نشر فرهنگ‌اسلامى‌، 1362ش‌.

69. مدنى شيرازى‌؛ صدر الدين سيد على خان‌؛ الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة‌؛قم‌: مكتبة بصيرتى‌، 1397ه‍.ق‌.

70. مرتضى عاملى‌، سيد جعفر؛ الحياة السياسية للامام الحسن‌7؛ قم‌: انتشارات‌اسلامى‌، 1405ه‍.ق‌.

71. مشاركت گروه‌هاى مخالف در حكومت‌؛ فصل‌نامه مطالعات‌تاريخى‌؛ سال اول‌، ش‌3، ،1368ش‌.

72. مزى‌، جمال الدين ابوالحجاج يوسف‌؛ تهذيب الكمال فى اسماء الرجال‌؛ تحقيق‌بشار عواد معروف‌؛ چ‌1، بيروت‌: مؤسسة الرسالة‌، 1413ه‍.ق‌.

73. مسعودى‌؛ ابوالحسن على بن الحسين‌؛ مروج الذهب و معادن الجوهر؛ تحقيق‌

سعيد محمد اللحام‌؛ چ‌1، بيروت‌: دارالفكر، 1421ه‍.ق‌.

74. مصباح يزدى‌؛ محمد تقى‌؛ آذرخشى ديگر از آسمان كربلا؛ چ‌1، قم‌: مؤسسة‌آموزشى وپژوهشى امام خمينى‌1، 1379ش‌.

75. معروف حسنى‌؛ هاشم‌؛ سيرة الائمة الاثنى عشر؛ چ‌6، بيروت‌: دارالتعارف‌للمطبوعات‌، [بى‌ت].

76. مفيد، ابو عبدالله محمد بن محمد بن النعمان‌؛ الاختصاص‌؛ تصحيح و تعليق‌على‌اكبر غفارى‌؛ چ‌1، قم‌: المؤتمرالعالمى لالفية الشيخ المفيد، 1413ه‍.ق‌.

77. الارشاد؛ تحقيق مؤسسة آل‌البيت‌: لاحياء التراث‌؛ چ‌1، قم‌:المؤتمر العالمى‌لالفية الشيخ المفيد، 1413ه‍.ق‌.

78. مقدسى‌؛ مطهر بن طاهر؛ البدء والتاريخ‌؛ [بى‌ج]، مكتبة الثقافة الدينية‌،[بى‌ت].

79. مقريزى‌؛ تقى الدين ابوالعباس احمد بن على‌؛ كتاب المواعظ و الاعتباربذكرالخطط والا‌ثار (الخطط المقريزية‌)؛ بغداد: مكتبة المثنى‌، [بى‌ت].

80. منقرى‌؛ نصر بن مزاحم‌؛ وقعة صفين‌؛ تحقيق و شرح عبدالسلام هارون‌، چ‌2،قاهره‌: المؤسسة العربية الحديثة‌، 1382ه‍.ق‌.

81. موحد ابطحى‌؛ سيد حجت‌؛ ريشه‌ها و جلوه‌هاى تشيع و حوزه علميه اصفهان‌؛اصفهان‌: دفتر تبليغات المهدى‌(عج‌)، 1418ه‍.ق‌.

82. موسوى خوانسارى اصفهانى‌؛ محمد باقر؛ روضات الجنات‌؛ قم‌: اسماعيليان‌،1390ه‍.ق‌.

83. موسوى خويى‌؛ ابوالقاسم‌؛ معجم رجال الحديث‌؛ بيروت‌: دار الزهراء، 1403ه‍.ق‌.

84. محاضرات فى الفقه الجعفرى‌؛ تحرير سيدعلى حسينى‌شاهرودى‌؛ چ‌1، قم‌: دارالكتاب الاسلامى‌، 1408ه‍.ق‌.

85. نجفى‌؛ محمد حسن‌؛ جواهرالكلام‌؛ تحقيق و تعليق‌: عباس قوچانى‌؛ چ‌7، بيروت‌:داراحياء التراث العربى‌، 1411ه‍.ق‌.

86. واقدى‌؛ ابوعبدالله‌؛ فتوح الشام‌؛ راجعه و قدم له‌: عبد الرؤوف سعد؛ اسكندريه‌:دارابن خلدون‌،[بى‌ت].

87. واقدى‌؛ محمد بن عمر؛المغازى‌؛ تحقيق مارسدن جونز؛ قم‌: مركز الاعلام‌الاسلامى‌،1414ه‍.ق‌.

88. يعقوبى‌؛ احمد بن ابى يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح‌؛ تاريخ اليعقوبى‌؛ چ‌1،قم‌: منشورات الشريف الرضى‌، 1373ش‌.

156. فارغ التحصيل كارشناسى ارشد تاريخ‌.

157. ر.ك‌: سيدجعفر مرتضى عاملى‌، الحياة السياسية للامام‌الحسن‌7، ص‌114ـ117، رسول جعفريان‌، تاريخسياسى اسلام (تاريخ خلفا)، ج‌2، ص‌188ـ194.

158. ابو محمد احمد بن اعثم الكوفى‌، كتاب الفتوح‌، تحقيق‌: على شيرى‌، ج‌1، ص 79به بعد و احمد بن يحيى بن‌جابر البلاذرى‌، فتوح البلدان‌، تعليق رضوان محمد، ص 115به بعد.

159. چنان كه حضرت در اين‌باره مى‌فرمايد:«هل احد منهم اشد لها مراسا واقدم فيها مقاما منى‌، لقد نهضت‌فيها ومابلغت العشرين‌؛ آيا يكى از آنها (قريش‌) تجربه‌هاى جنگى دشوار مرا دارد؟ و آيا در پيكار توانست ازمن پيشى بگيرد؟ هنوز بيست ساله نشده بودم كه در ميدان نبرد حاضربودم‌». (نهج البلاغه‌، تحقيق صبحى‌صالح‌، خطبه 27).

160. حضرت نيز در اين زمينه مى‌فرمايد:«و الله لو تظاهرت العرب على قتالى لما وليت عنها؛ به خدا سوگند،اگر عرب تماما در كارزار با من رو برو شوند به آنان پشت نمى‌كنم‌». (نهج البلاغه‌، همان‌، نامه 45).

161. ابن اعثم‌، همان‌، ج 1، ص 80ـ81؛ محمدبن عبداللّه الازدى‌، تاريخ فتوح الشام‌، تحقيق عبدالمنعم عبدالله‌عامر، ص‌4ـ54 و احمد بن ابى‌يعقوب بن وهب بن واضح (يعقوبى )، تاريخ اليعقوبى‌، ج‌2، ص 133.

162. سرزمينى است در ناحيه شام در سمت دره‌اى كه رود اردن به آن مى‌ريزد. (ياقوت بن عبداللّه حموى‌، معجم‌البلدان‌، تحقيق‌: فريد عبدالعزيز الجُنْدى‌، ج 5، ص 497).

163. خالد بن سعيد بن عاص بن اميه از تيره بنى اميه بود كه اعتقاد به ولايت و امامت اميرمؤمنان‌«ع» داشت و ازياران و شيعيان آن حضرت به شمار مى‌آيد. وى هنگام رحلت پيامبر«ص» در مأموريت يمن بود. پس ازرحلت پيامبر«ص» به مدينه بازگشت‌. ابوبكر به او و بردارش‌، ابان بن سعيد گفت‌:«چرا مأموريت خود را رهاكرديد؟ به آنجا باز گرديد». آنان در جواب گفتند:«پس از رسول خدا«ص» براى هيچ كس كار نمى كنيم‌».(عزالدين ابوالحسن على بن محمد الجزرى (ابن‌اثير)، اسد الغابه‌، ج‌1، ص‌575). وى به نزد على‌«ع» رفت وگفت‌: بيا با تو بيعت كنم‌. به خدا در ميان مردم‌، كسى از تو سزاوارتر به جانشينى محمد«ص» نيست (يعقوبى‌،همان‌، ج‌2، ص‌126). در روايتى طولانى كه شيخ صدوق در «الخصال‌» و طبرسى در «الاحتجاج‌» آورده اند،خالد را از منكران بيعت با ابوبكر و از معترضان بر او شمرده اند. وى در خطبه اى كه در جمع مردم ايراد كرد،خطاب به ابوبكر گفت‌:«اى ابوبكر! از خدا بترس كه آنچه رسول خدا«ص» درباره على‌«ع» پيش از اين فرموده‌است نيكو مى‌دانى‌. آيا نمى دانى در روز جنگ با بنى قريظه‌، آن زمان كه همه ما اطراف آن حضرت را گرفته‌بوديم‌، آن حضرت به عده اى از مردان با شخصيت از ما متوجه شده و فرمود: اى گروه مهاجران و انصار! شمارا به امرى سفارش مى‌كنم كه در نگهداريش بكوشيد و دستورى به شما مى‌دهم كه آن را بپذيريد. آگاه باشيدكه على پس از من فرمانده شما است و جانشين من در ميان شما است‌. اين سفارش را پروردگارم به منفرموده است و اگر شما اين سفارش مرا درباره على نگهدارى نكنيد و او را پشتيبانى و يارى نكنيد در احكام‌خود اختلاف خواهيد كرد و كار دينتان بر شما آشفته شود و بدترين شما زمام كارتان را به دست گيرد. آگاه‌باشيد كه تنها خاندان من وارث امر من هستند و گوينده و بيان كننده امر امت من هستند...». (ابوجعفر محمدبن على بن الحسين‌، الخصال‌، ترجمه و تصحيح سيداحمد فهرى زنجانى‌، ص‌541ـ544 و طبرسى‌،الاحتجاج‌، تحقيق سيد محمد باقر موسوى خرسان‌، ج‌1، ص‌75ـ76).

164. محمد بن سعد، الطبقات الكبرى‌، تحقيق عبدالقادر عطا، ج‌4، ص‌73 و ابوجعفر محمد بن جرير طبرى‌،تاريخ الامم و الملوك‌، ج‌2، ص‌586. طبرى مدت خوددارى از بيعت را دو ماه و ابن ابى‌الحديد مدت آن رايك سال ذكر كرده است‌. (ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه‌، تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم‌، ج‌6، ص‌41).

165. ابن اثير، همان‌، ج‌2، ص‌575.

166. محمد كردعلى‌، الاسلام و الحضارة العربية‌، ج‌2، ص‌109.

167. محمد بن سعد، همان‌، ج‌4، ص‌73 و بلاذرى‌، همان‌، ص‌116.

168. ابوحنيفه احمد بن داود الدينورى‌، الاخبار الطوال‌، تحقيق عبدالمنعم عامر، ص‌120؛ ابن اعثم‌،همان‌، ج‌1،ص‌95 و ابن اثير، همان‌، ج‌4، ص‌601.

169. ابن عبدالبر القرطبى‌، الاستيعاب‌، تحقيق على معوَّض و عادل احمد عبدالموجود، ج‌3، ص‌333 و ابن اثير، همان‌، ج‌4، ص‌66.

170. طبرى‌، همان‌، ج 2، ص 597.

171. شيخ صدوق‌، الخصال‌، ج‌2، ص‌424 و محمد بن محمد بن نعمان (شيخ مفيد)، الاختصاص‌، تصحيح وتعليق على اكبر غفارى‌، ص‌173.

172. سيوطى‌، تاريخ الخلفاء، تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، ص‌106.

173. يعقوبى‌، همان‌، ج‌2، ص 157ـ158 و ابن ابى الحديد، همان‌، ج‌2، ص‌159 و ج 9، ص‌29ـ30.

174. مسعودى‌، مروج المذهب و معادن الجوهر، تحقيق سعيد محمد اللّحام‌، ج‌2، ص‌311. بلاذرى نيز به اين‌موضوع به صورت اختصار اشاره كرده است‌: عمر از على‌«ع» خواست براى فرماندهى سپاه اسلام به قادسيه‌برود، اما على‌«ع» تقاضاى عمر را ردّ كرد. (بلاذرى‌، فتوح البلدان‌، ص‌255).

175. مسعودى‌، همان‌، ج‌2، ص‌310.

176. نهج البلاغه‌، صبحى صالح‌، خ‌146؛ احمد ابن اعثم‌، همان‌، ج‌2، ص‌293ـ295 و ابوحنيفه دينورى‌، همان‌،ص‌34ـ135؛ طبرى‌، همان‌، ج‌3، ص‌212 و ابن ابى الحديد، همان‌، ج‌9، ص‌100ـ101.

177. نهج البلاغه‌، خ‌134؛ يعقوبى‌، همان‌، ج‌2، ص‌1334 و ابن ابى الحديد، همان‌، ج‌8، ص‌296ـ298.

178. ابوعبداللّه واقدى‌، فتوح الشام‌، راجعه و قدم له عبدالرؤوف سعد، اسكندريه‌، ج‌1، ص‌306؛ تقى الدين‌حموى‌، ثمرات الاوراق فى المحاضرات‌، چاپ شده در حاشيه كتاب «المستطرف‌»، ج‌2.

179. ابن اعثم‌، همان‌، ج‌2، ص‌320ـ321.

180. همان‌، ص‌274.

181. واقدى‌، همان‌، ج‌2، ص‌251؛ طبرى‌، همان‌، ج‌3، ص‌121ـ124؛ ابوحنيفه دينورى‌، همان‌، ص‌126 وعبدالكريم بن محمد الرافعى القزوينى‌، التدوين فى اخبار قزوين‌، تحقيق عزيز اللّه العطاردى‌، ج‌1، ص‌78.

182. شمس الدين محمد بن احمد بن عثمان الذهبى‌، العبر فى خَبَر من عَبَرَ، ج‌1، ص‌26.

183. ابوحنيفه دينورى‌، همان‌، ص‌136؛ مطهّر بن طاهر المَقْدِسى‌، البدء و التاريخ‌، ج‌5، ص‌182 و ابن عبدالبرالقرطبى‌، همان‌، ج‌1، ص‌394.

184. ابن اعثم‌، همان‌، ج‌2، ص‌277 و بلاذرى‌، همان‌، ص‌373. بلاذرى حذيفه را فرمانده جناح چپ سپاه عمار مى‌داند.

185. ابن عبداللّه القرطبى‌، ج‌1، ص‌240 و 394 و ابن اثير، اسدالغابه‌، ج‌1، ص‌468.

186. واقدى‌، همان‌، ج‌2، ص‌73؛ ابن عبدالبر القرطبى‌، همان‌، ج‌4، ص‌43 و ابن اثير، همان‌، ج‌4، ص‌447.

187. همان‌، ص‌117.

188. ابوحنيفه دينورى‌، همان‌، ص‌183.

189. همان‌، ص‌121.

190. بلاذرى‌، فتوح البلدان‌، ص‌264 و طبرى‌، همان‌، ج‌3، ص‌140.

191. واقدى‌، همان‌، ج‌1، ص‌297.

192. همان‌، ج‌2، ص‌73.

193. همان‌، ص‌118.

194. ابن اعثم‌، همان‌، ج‌2، ص‌277 و بلاذرى‌، همان‌، ص 373.

195. همان‌، ص‌275 و ابوحنيفه دينورى‌، همان‌، ص‌130.

196. ابوحنيفه دينورى‌، الاخبار الطوال‌، ص‌120.

197. از بزرگ‌ترين و مشهورترين و بهترين شهرهاى ديار بكر. (ياقوت حموى‌، معجم البلدان‌، ج‌1، ص‌76)

198. مشهورترين شهر ديار بكر. (همان‌، ج 6، ص 273).

199. ابن اعثم‌، كتاب الفتوح‌، ج‌1، ص‌259.

200. يعقوبى‌، تاريخ يعقوبى‌، ج‌2، ص‌142.

201. واقدى‌، فتوح الشام‌، ج‌1، ص‌361.

202. همان‌، ج‌2، ص‌73.

203. ابن اعثم‌، همان‌، ج‌1، ص‌210ـ211 و بلاذرى‌، فتوح البلدان‌، ص‌264. ابن‌اعثم‌، حجر را فرمانده جناح چپ‌نوشته است‌.

204. ابن اثير، اسدالغابه‌، ج‌1، ص‌461.

205. بلاذرى‌، انساب الاشراف‌، ج‌5، ص‌268 و طبرى‌، تاريخ الامم و الملوك‌، ج‌4، ص‌205. حجر در اين باره‌مى‌گويد: آگاه باشيد به خدا سوگند، اگر مرا در اين سرزمين بكشيد، من نخستين سوارى بودم كه اين سرزمين رافتح كردم و نخستين كسى بودم كه سگ‌هاى اين سامان بر من بانگ زدند.

206. براء بن عازب يكى ديگر از شيعيان على (ع) و از راويان مورد اعتماد است كه روايات بسيارى از او درمنابع شيعى و سنّى نقل شده است‌. از جمله اين روايات‌، حديث غدير است كه چندين نفر از تابعين آن را ازوى نقل كرده‌اند (عبدالحسين احمد الامينى النجفى‌، الغدير، ج‌1، ص‌18ـ20). برقى او را از اصحابپيامبر«ص» و ياران خاص و برگزيده على (ع) شمرده است‌. (سيدمحمد مهدى بحرالعلوم‌، الفوائدالرجالية‌، تحقيق و تعليق محمدصادق بحرالعلوم و حسين بحرالعلوم‌، ج‌2، ص‌126).

چنان كه مرحوم شيخ طوسى نيز او را از اصحاب پيامبر7 و على (ع) به شمار آورده است (ابوجعفرمحمد بن حسن الطوسى‌، رجال الطوسى‌، تحقيق و تعليق سيدمحمد صادق آل بحرالعلوم‌، ص‌8 و 35). براءاز كسانى است كه پس از سقيفه‌، شب هنگام در مسجد پيامبر«ص» به اتفاق مقداد، عبادة بن صامت‌، سلمان‌،ابوذر، حذيفه‌، و ابوالهيثم بن التيهان جلسه مخفى تشكيل داد تا در مسأله بيعت انجام شده با ابوبكر انديشه‌كنند. وى در اين‌باره مى‌گويد: من همواره بنى هاشم را دوست مى‌داشتم‌. زمانى كه پيامبر«ص» رحلت كرد،نگران بودم كه امر خلافت از بنى هاشم خارج شود، پس چنان در شگفتى و حيرت فرو رفتم كه حيرت كنندگان‌فرو مى‌روند. (ابن ابى الحديد، شرح نهج‌البلاغه‌، ج‌1، ص‌219ـ220 و ج‌2، ص‌51ـ52؛ ر.ك‌: ر.ك‌: محمدتقى‌تسترى‌، قاموس الرجال‌، ج‌2، ص‌257ـ265 و سيدابوالقاسم موسوى خويى‌، معجم‌رجال الحديث‌، ج‌3،ص‌277ـ279).

207. بلاذرى‌، همان‌، ص 373 و ابن اعثم‌، ج‌2، ص 277.

208. همان‌، ص‌317ـ318.

209. زيد بن صُوحان از ياران با فضيلت و ديندار على (ع) و از بزرگان قبيله خود بود كه در جنگ جمل درركاب على (ع) شربت شهادت نوشيد. وى از كسانى است كه پيامبر«ص» درباره جانبازى وى و از دست دادن‌دستش خبر داده بود. (ابن عبدالبر القرطبى‌، الاستيعاب‌، ج‌2، ص‌124ـ125 و ابن اثير، همان‌، ج‌7 2ص‌139).كشّى‌، خبرى از امام صادق‌7 درباره گفت‌وگوى على (ع) بازيد در لحظات پايانى عمر وى در روز جنگ‌جمل آورده است كه حاكى از اعتقاد راسخ زيد به مقام امامت و ولايت آن حضرت است (طوسى‌، اختيار معرفة‌الرجال‌، تصحيح و تعليق حسن المصطفوى‌، ص‌66ـ67 و ابوالقاسم خويى‌، همان‌، ج‌7، ص‌342ـ343). خطيب‌بغدادى‌، درباره زيد مى‌نويسد: زيد شب‌ها را به عبادت و روزها را به روزه دارى سپرى مى‌كرد و شب‌هاى جمعه رااحياء مى‌داشت‌. (ابوبكر احمد بن على الخطيب البغدادى‌، تاريخ بغداد، ج‌8، ص‌439).

210. ابن عبدالبر القرطبى‌، الاستيعاب‌، ج‌2، ص‌125 و ابن اثير، اسدالغابه‌، ج‌2، ص‌140.

211. طبرى‌، همان‌، ج‌3، ص‌323.

212. همان‌، ص‌351ـ352؛ محمد بن محمد بن النعمان (شيخ مفيد)، الارشاد، تحقيق مؤسسة آل‌البيت‌:، ج‌2،ص‌73؛ عبداللّه عبدالعزيز البكرى الاندلسى‌، معجم ما استعجم‌، تحقيق مصطفى السقّا، ج‌1، ص‌276 (ذيل‌كلمه‌: بَلَنْجَر)؛ ابوالمؤيد الموفق بن احمد المكّى (اخطب خوارزم‌)، مقتل الحسين‌، تحقيق محمد السماوى‌،ج‌1، ص‌323؛ محمد بن الفتّال النيشابورى‌، روضة‌الواعظين‌، تصحيح و تعليق حسين الاعلمى‌، ص‌197 و نجم‌الدين جعفر بن محمد بن جعفر بن هبة اللّه بن نما الحلّى‌، مثير الاحزان‌، ص‌47.

213. ابن عبدالبر القرطبى‌، همان‌، ج‌1، ص‌241 و احمد بن على بن حجر العسقلانى‌، الاصابة فى تمييز الصحابة‌،تحقيق و تعليق عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوّض‌، ج‌1، ص‌412.

214. ابواسحاق ابراهيم بن محمد بن سعيد بن هلال (ابن هلال ثقفى‌)، الغارات‌، تحقيق سيدعبدالزهراء الحسينى‌،ص‌203؛ يعقوبى‌، همان‌، ج‌2، ص‌126 و طبرسى‌، الاحتجاج‌، ج‌1، ص‌84.

215. حضرت در اين باره مى‌فرمايد:«به خدا سوگند، هرگز فكر نمى‌كردم و به خاطرم خطور نمى‌كرد كه عرب بعداز پيامبر«ص» اين امر (امامت و رهبرى‌) را از خاندان او بگردانند (و در جاى ديگر قرار دهند) و خلافت را ازمن دور سازند. آن چيزى كه مرا كاملاً شگفت زده كرد، هجوم و اجتماع مردم در اطراف فلانى (ابوبكر) بود كهبا او بيعت كنند. (در چنين شرايطى‌) دست نگه داشتم تا اينكه ديدم گروهى از اسلام برگشته و مى‌خواهند دين‌محمد«ص» را نابود سازند. پس ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم‌، بايد شاهد نابودى يا شكاف در اسلامباشم كه مصيبت آن براى من بزرگ‌تر بود از محروميت از خلافت و حكومت بر شما كه بهره چند روزه دنيا است وزوال پذير و تمام شدنى است‌؛ چنان كه سراب از بين مى‌رود يا ابرها از هم مى‌پاشند. سپس در اين پيشامدها به پاخاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پابرجا و محكم گرديد.» (نهج البلاغه‌، تحقيق صبحى صالح‌، نامه‌62 و ابن هلال ثقفى‌، الغارات‌، ص‌202 و ص‌203 با كمى تفاوت در عبارات‌). در جاى ديگر مى‌فرمايد:

«... به خدا سوگند، اگر ترس از ايجاد شكاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود و بيم آن نمى‌رفت كه بار ديگركفر و بت پرستى به سرزمين اسلام باز گردد و اسلام محو و نابود شود با آنان به گونه ديگرى رفتار مى‌كرديم‌.»(ابن ابى الحديد، همان‌، ج‌1، ص‌307 و ر.ك‌: شيخ مفيد، الارشاد، ج‌1، ص‌246).

216. ر.ك‌: مشاوره‌هاى آن حضرت در جريان فتح «نهاوند» و «بيت المقدس‌» كه مآخذ آن در صفحه‌هاى گذشته‌بيان شد. چون سخنان امام‌7 درباره فتح نهاوند مهم و در نهج البلاغه‌ نيز آمده است‌، در اينجا آورده‌مى‌شود. چون عمر درباره فتح نهاوند از على‌«ع»نظرخواهى كرد، حضرت در اين زمينه فرمود: "يارى كردن وخوار كردن اين امر به انبوهى و كمى سپاه نبوده است (هم چون نبردهاى صدر اسلام‌). دين خدا است كه خداآن را پيروزى داد و لشكر خداست كه آماده‌اش كرد و يارى‌اش فرمود؛ تا آنجا كه به مرتبه‌اى رسيد كه بايدبرسد و آشكار شد در جايى كه بايد نمايان شود و ما از خدا وعده پيروزى داريم و خدا به وعده خويش‌وفاكرده لشكرش را يارى مى‌فرمايد. جايگاه زمامدار مملكت در اين كار، مانند رشته مهره است كه آن را گردآورده‌، به هم پيوند مى‌دهد؛ سپس اگر رشته بگسلد، مهره‌ها از هم پراكنده شود و از ميان رود، هرگز همه آنهافراهم نيايد. اگرچه امروز عرب اندك است‌، اما به سبب دين اسلام و همبستگى و اجتماع‌، بسيار و نيرومندهستند. پس تو همانند ميله وسط آسياب باش و عرب را چون آسياب سنگ گرد خود بگردان‌، آنان را به جنگ‌درآورده‌، خود به كارزار نرو؛ چون اگر تو از اين زمين بيرون روى‌، عرب از اطراف و نواحى آن پيمان تو راشكسته‌، تا جايى‌كه نگاه‌دارى مرزها كه در پشت سر گذاشته‌اى‌، براى تو از رفتن به كارزار مهم‌تر مى‌شود.همانا عجم اگر تو را ببيند، مى‌گويند اين ريشه عرب است‌، اگر آن را بِبُريد، آسودگى خواهيد يافت و اين‌انديشه‌، حرص آنان را بر تو و طمع‌شان را درباره تو سخت‌تر مى‌كند؛ اما اينكه گفتى كه آنان آمده اند تا با مسلمانان‌پيكار كنند، ناخشنودى خداى سبحان از عزم آنان به جنگ با مسلمانان از تو بيشتر است و او بر دگرگون ساختن‌آنچه خود ناپسند مى‌داند، تواناتر است‌، امّا آنچه درباره بسيارى عدد آن گفتى‌، ما در گذشته به خاطربسيارى عددنمى‌جنگيديم‌، بلكه به كمك و يارى خداوند متعال مى‌جنگيديم‌.» (نهج البلاغه‌، همان‌، خطبه 146).

217. البته در مواردى نيز كه فرمانده فتوحات‌، افرادى همچون خالد بن وليد و سعيد بن عاص بودند، اعمالى ازآنان سر مى‌زد كه در شأن انسان نبود تا چه برسد كه مسلمان باشند؛ ولى اين گونه موارد را مى‌توان استثنايى به‌حساب آورد. چند نمونه‌ى ذيل حاكى از اين ادّعا است‌:

الف‌) خالد بن وليد در سال 15هجرى با اهل قِنَّسرين مصالحه كرد به شرط آنكه قلعه و ديوار شهر را ويران كندو چنين هم كرد (طبرى‌، همان‌، ج 3، ص‌98).

ب‌) ابن اثير مى‌نويسد:«چون ايرانيان‌، هجوم اعراب و غارت آنان را در عراق ديدند به رستم و فيروزان كه‌هردو از فرماندهان ايرانى بودند، گفتند: اختلاف و كشمكش شما دو سردار به جايى رسيده كه ايران را تباه وايرانيان را خوار نموده ايد. (ابن اثير، الكامل فى التاريخ‌، ج‌2، ص‌294).

ج‌) سعيد بن عاص در جريان فتح گرگان در سال 30هجرى به اهالى شهر امان داد به شرط اين كه حتى يك تناز آنان كشته نشود؛ امّا حصار شهر را كه گشود، جز يك تن‌، تمام آنان را كشت‌. (طبرى‌، همان‌، ج‌3، ص‌324).

218. برخوردارى مسلمانان از ايمان قوى و اراده آهنين در اهداف خويش در كنار پاى بندى آنان به دستورهاى‌شريعت و سنّت‌هاى پيامبر«ص» حتى از ديد دشمنان نيز مخفى نمانده بود.

كشيش بزرگ مسيحيان در پاسخ هِرَقْل امپراطور روم كه پرسيد: چرا ما روميان با اين سابقه درخشان و تجربه ونيرو در امر جنگاورى (كه زمانى بر ايران غالب شديم‌) امروز در مقابل يك مشت عرب ذليل شده ايم‌،گفت‌:«اين گروه عرب‌، فرمانبر پروردگارشان و پيرو دينشان هستند. آنان شب زنده داران شب و روزه داران روزهستند و لحظه‌اى از ياد خداى‌شان و از درود فرستادن بر پيامبرشان غافل نمى‌شوند و در بين آنان ظلم و ستم‌نيست‌. آنان به يكديگر تكبر نمى‌كنند. راستگويى‌، شعارشان و عبادت‌، جامه‌شان مى‌باشد. اگر بر ما حمله‌آورند (تا پيروز نشوند) بر نمى‌گردند و اگر ما بر آنان حمله برديم‌، پشت بر ما نمى‌كنند. آنان دنيا را منزل‌گاه فناو آخرت را سراى بقا مى‌دانند.» (واقدى‌، همان‌، ج‌1، ص‌205).

هم چنين در جريان فتح مصر، نمايندگان مقوقس حاكم مصر در جواب وى كه پرسيد مسلمانان را چگونه‌يافتيد، گفتند: "قومى را ديديم كه مرگ نزد آنان از زندگى و فروتنى در پيشگاه آنان‌، محبوب‌تر از فخر فروشى‌است‌. هيچ يك از آنان رغبتى و نيازى به دنيا ندارد. بر خاك‌نشيند و سواره غذا مى‌خورند. فرمانده آنان (درمقام و منزلت‌) همانند يكى از آنان است‌. مِهْتر آنان از كِهْتر آنان و آقاى شان از بنده شان شناخته نمى‌شوند وچون وقت نماز فرا مى‌رسد، هيچ كس از شركت در آن باز نمى‌ماند... آنان در نمازشان خاشع هستند." (ابن‌تغرى‌بردى ، النجوم الزاهرة فى اخبار ملوك مصر و القاهرة‌، ج‌1، ص‌11).

219. طبرى‌، همان‌، ج‌3، ص‌34.

220. احمد بن على المقريزى‌، كتاب المواعظ و الاعتبار بذكر الخِطَط و الاثار (الخطط المقريزية‌)، ج‌1، ص‌291و ابن تغرى بردى‌، همان‌، ج‌1، ص‌13.

221. طبرى‌، تاريخ الامم و الملوك‌، ج‌، ص‌235.

222. طبرى‌، همان‌، ج‌5، ص‌1982؛ عبدالرحمن بن عبدالحكم‌، فتوح مصر و اخبارها، تحقيق محمد الحجيرى‌،ص‌272؛ مقريزى‌، همان‌، ج‌1، ص‌77 و ابوالقاسم اجتهادى‌، بررسى وضع مالى و ماليه مسلمين‌،ص‌135ـ136.

223. همان‌، ص‌300.

224. «ن‌َّ اللّه‌َ اشْتَرى مِن‌َ الْمُؤْمِنِين‌َ أَنْفُسَهُم‌ْ وَ أَمْوالَهُم‌ْ بِأَن‌َّ لَهُم‌ُ الْجَنَّة‌َ يقاتِلُون‌َ فِى سَبِيل‌ِ اللّه‌ِ فَيقْتُلُون‌َ وَ يُقْتَلُون‌َوَعْداً عَلَيه‌ِ حَقًّا فِى التَّوْراة‌ِ وَ النْجِيل‌ِ وَ الْقُرْآن‌ِ» (توبه‌، 111).

225. توبه‌، 112.

226. كلينى‌، الفروع من الكافى‌، تصحيح و تعليق على اكبر غفارى‌، ج‌5، ص‌22؛ ابن شهر آشوب‌، مناقب آل ابى‌طالب‌، ج‌4، 159؛ طبرسى‌، الاحتجاج‌، تحقيق ابراهيم بهادرى و محمدهادى به‌، ج‌2، 144؛ طوسى‌، تهذيبالاحكام‌، تصحيح و تعليق على اكبر غفارى‌، ج‌6، ص‌146. در تهذيب به جاى «عَبّاد بصرى‌»، تعبير «رَجُل‌ٌ»آمده است‌.

227. كلينى‌، همان‌، ص‌19؛ شيخ طوسى‌، همان‌، ج‌6، ص‌139.

228. شيخ صدوق‌، الخصال‌، ص‌180ـ181؛ يعقوبى‌، همان‌، ج‌2، ص‌؛51ابن هشام‌، السيرة النبوية‌، تحقيق‌مصطفى سقا و ديگران‌، ج‌3، ص‌242؛ محمد بن عمر بن واقدى‌، المغازى‌، تحقيق مارسدن جونز، ج‌1،ص‌450 و طبرى‌، همان‌، ج‌2، ص‌235ـ236. نيز از جمله اخبار غيبى پيامبر«ص» در اين باره روايات ذيل است‌:

الف ـ «اِن‌ّ اللّه تبارك و تعالى سَيوءَيِّدُ هَذَا الدين‌َ باَقوام‌ِ لاَخَلق‌َ لَهُم‌». (احمد بن حنبل‌، المسند، تصحيح وتعليق صدقى محمد جميل العطار، ج‌7، ص‌322، ح 20476).

ب ـ «ان اللّه عز و جل‌ّ يُوءَيِّدُ هذا الدين‌َ بالرَجُل‌ِ الفـَاجِرَ». (احمد بن حنبل‌، همان‌، ج‌3، ص‌181، ح‌8096 وابن ابى‌الحديد، همان‌، ج‌2، ص‌309).

ج ـ هاشم بن عتبة بن ابى وقاص مى‌گويد: از پيامبر شنيدم كه فرمود:«يَظْهَرُ المُسْلمون‌َ على جَزيِرة‌ِ العَرَب‌ِ وَيَظْهَر المُسْلمُون على فارس و يَظْهَر المُسْلمون عَلَى الرُوم‌ِ». (ابن اثير، اسدالغابة‌، ج‌4، ص‌601).

229. ضمناً امام به بعضى از عوارض جانبى و پيامدهاى ناخوشايند گسترش فتوحات اشاره مى‌كند كه در جاى‌خود بايد جداگانه بررسى شود.

230. ابن ابى‌الحديد، همان‌، ج‌20، ص‌299.

231. همان‌.

232. ابن اعثم‌، كتاب الفتوح‌، ج‌1، ص‌80ـ81 و ازدى‌، تاريخ فتوح الشام‌، ص‌4.

233. على بن محمد بن طاووس‌، كشف‌ُ المَحجَّة لثمرة المُهْجة‌، تحقيق محمد حسّون‌، ص‌110ـ111.

234. ابو يوسف يعقوب بن ابراهيم‌، كتاب الخراج‌، تحقيق طه عبدالرؤوف سعد و سعد حسن محمد، ابوعبيدقاسم بن سلام‌، كتاب الاموال‌، ص‌74؛ بلاذرى‌، فتوح البلدان‌، ص‌266 و يعقوبى‌، همان‌، ج‌2، ص‌151ـ152.

235. بلاذرى‌، فتوح البلدان‌، ص‌330؛ ياقوت حموى نيز با همين تعبير از حضور حسنين‌«ع» در فتوحات يادكرده است‌. (ياقوت حموى‌، معجم البلدان‌، ج‌4، ص‌17).

236. طبرى‌، همان‌، ج‌3، ص‌323.

237. ابن اثير جزرى‌، الكامل فى التاريخ‌، تحقيق ابوالفداء عبداللّه القاضى‌، ج‌3، ص‌6.

238. ابوالفداء اسماعيل بن كثير دمشقى‌، البداية النهاية‌، تحقيق و تعليق مكتب تحقيق التراث‌، ج‌7، ص‌174.

239. عبدالرحمن بن خلدون‌، تاريخ ابن خلدون‌، ج‌1، ص‌153.

240. احمد زينى دحلان‌، الفتوحات الاسلامية‌، ج‌1، ص‌153.

241. ابوالقاسم حمزة بن يوسف بن ابراهيم سهمى‌، تاريخ جرجان‌، ص‌7.

242. ابونعيم احمد بن عبداللّه الاصفهانى‌، ذكر اخبار اصفهان‌، ج‌1، ص‌44 و 47.

243. مفضل بن سعد بن حسين مافرّوخى اصفهانى‌، محاسن اصفهان‌، تصحيح سيد جلال الدين حسينى تهرانى‌،ص‌35.

244. حسين بن محمد بن ابى الرضا آوى‌، ترجمة محاسن اصفهان‌، تصحيح عباس اقبال‌، ص‌126 و محمدباقرموسوى خوانسارى اصفهانى‌، روضات الجنات‌، ج‌1، ص‌10.

245. ابن خلدون‌، همان‌، ج‌2، ص‌548 و سلاوى‌، الاستقصاء لاخباردول المغرب الاقصى‌، ج‌1، ص‌39 به نقل‌سيد جعفر مرتضى العاملى از الحياة السياسية للامام الحسن‌7، ص‌115.

246. ظهير الدين نيلى‌، حاشية ارشاد الاذهان‌، ص‌88 به نقل از حسين مدرسى طباطبايى‌، زمين در فقه اسلامى‌،ج‌1، ص‌116. نگارنده در نگارش اين مقاله از رهنمودهاى اين اثر استفاده وافر برده است‌. احمد بن محمدالاردبيلى (مقدّس اردبيلى‌)، الخراجية 1، جزء مجموعه «الخراجيات‌»، ص‌18؛ محمدتقى مجلسى‌، روضة‌المتقين‌، تعليق سيد حسين موسوى كرمانى و شيخ على پناه اشتهاردى‌، ج‌3، ص‌156؛ سيدمحمدجوادحسينى عاملى‌، مفتاح الكرامة‌، ج‌4، ص‌242 و شيخ مرتضى انصارى‌، كتاب المكاسب‌، ص‌78.

247. باقر شريف القرشى‌، حياة الامام الحسن بن على‌«ع»، ج‌1، ص‌201ـ202؛ هاشم معروف حسنى‌، سيرة‌الائمة الاثنى عشر، ج‌1، ص 482ـ483 و ج‌2، ص‌15ـ16؛ محمدتقى مصباح يزدى‌، آذرخشى ديگر از آسمان‌كربلا، ص‌98 و مير سيدحجت موحد ابطحى‌، ريشه و جلوه‌هاى تشيع و حوزه علميه اصفهان‌، ج‌1،ص‌72ـ73. وى فقط حضورامام حسن‌7راتاييد مى‌كند.

248. ر.ك‌: ابومحمد عبدالرحمان بن ابى حاتم رازى‌، كتاب الجرح و التعديل‌، ج‌6، ص‌116 و جمال الدين‌ابوالحجاج يوسف المزى‌، تهذيب الكمال فى اَسماء الرجال‌، تحقيق بشّار عوّاد معروف‌، ج‌21، ص‌389ـ390.

249. مزى‌، تهذيب الكمال فى اسماء الرجال‌، ص‌118ـ119؛ ابوعبداللّه محمد بن احمد بن عثمان الذهبى‌، ميزان‌الاعتدال‌، تحقيق على‌محمد البجاوى‌، ج‌4، ص‌72.

250. ابواحمد عبدالله بن عدى الجرجانى‌، الكامل فى ضعفاء الرجال‌، تحقيق عادل احمد عبدالموجود و على‌محمد معوض‌، ج‌6، ص‌363؛ شمس الدين ذهبى‌، العبر فى خبر من عبر، ج‌4، ص‌73 و احمدالامينى‌، الغدير،ج‌5، ص‌245.

251. طبرى‌، همان‌، ص‌324.

252. همان‌.

253. سهمى‌، تاريخ جرجان‌، ص‌9؛ نگارنده مى‌افزايد كه اگر اين حادثه در عصر خلافت امام‌7 نيز رخ داده‌باشد، نمى‌توان پذيرفت كه امام حسن‌7 با عبد الله بن زبير در اين سفر همراه بوده است‌؛ چرا كه عبدالله‌؛همراه پدرش از همان روزهاى آغازين خلافت على (ع) به مخالفت با حضرت برخاستند و بعد از مدتكوتاهى‌، جنگ جمل را به راه انداختند؛ بنابراين چگونه ممكن است امام حسن‌7 پسر زبير را در سفر يادشده همراهى كرده باشد؟

254. روايان دو خبر چنين است‌:

الف‌) حَدَثناه عبداللّه بن محمد ثنا ابوبشر عن بعض مشايخه‌

ب‌) رواه غيره عن ابى بِشر احمد بن محمد المروزى سمعت العباس بن عبدالرحيم فى اسناد ذكره‌....

255. مانند «عبداللّه محمد» كه معلوم نيست ميان راويان فراوانى كه به اين نام هستند، كدام يك اراده شده است‌.

256. ابن عدى جرجانى‌، همان‌، ج‌1، ص‌239ـ240. ابوالحسن على البغدادى‌، الضعفاء و المتروكون‌، تحقيق موفقبن عبداللّه بن عبدالقادر، ص‌124.

257. بلاذرى‌، فتوح البلدان‌، ص‌228.

258. يعقوبى‌، تاريخ اليعقوبى‌، ج‌2، ص‌165.

259. طبرى‌، تاريخ الامم و الملوك‌، ج‌3، ص‌312.

260. ابن اعثم‌، كتاب الفتوح‌، ج‌2، ص‌357.

261. ابن كثير، البداية و النهاية‌، ج‌7، ص‌170.

262. ياقوت حموى‌، معجم البلدان‌، ج‌1، ص‌271.

263. نهج البلاغه‌، خ 207؛ ابوجعفر محمد بن عبداللّه الاسكافى‌، المعيار و الموازنة‌، تحقيق محمدباقرمحمودى‌، ص‌151؛ طبرى‌، همان‌، ج‌4، ص‌44؛ شيخ مفيد، الاختصاص‌، ص‌179؛ ابن ابى الحديد، همان‌، ج‌1،ص‌244؛ يوسف بن فرغلى بن عبداللّه البغدادى‌، تذكرة الخواص‌، ص‌324.

264. مانند گزارش‌هاى روضة المتقين‌، خراجيه محقق اردبيلى (رساله اوّل‌) و مفتاح الكرامة‌.

265. محمد حسن النجفى‌، جواهر الكلام‌، تحقيق و تعليق عباس قوچانى‌، ج‌21، ص‌61 و ابوالقاسم موسوى‌خويى‌، محاضرات فى الفقه الجعفرى‌، تحرير سيد على حسينى شاهرودى‌، ج‌1، ص‌701.

266. صدرالدين سيد على خان مدنى شيرازى‌، الدرجات الرفيعة فى طبقات الشيعة‌، ص‌215. هم‌چنين در پاسخ‌سلمان به نامه عمر كه مرحوم طبرسى در الاحتجاج آورده است‌، سلمان به اشاره مى‌گويد كه پذيرشحكومت مدائن با نظر على‌«ع» بوده است‌.(طبرسى‌، همان‌، ج‌1، ص‌133).

267. بلاذرى‌، انساب الاشراف‌، ج‌6، ص‌153.

268. جهت اطلاع بيشتر درباره دو اصطلاح «فتح تغلّبى‌» و «فتح قلوب‌» ر.ك‌: صادق آئينه‌وند، فتوح در اسلام‌:فتح تغلّبى‌، فتح قلوب‌، فصل‌نامه تاريخ اسلام‌، سال اوّل‌، ش‌2، 1379ش‌، ص‌28ـ49.

269. سيدجعفر مرتضى عاملى‌، مشاركت گروه‌هاى مخالف در حكومت‌، فصل‌نامه مطالعات تاريخى‌، سال‌اوّل‌، ش‌3، 1368ش‌، ص‌375.

270. شيخ صدوق‌، الخصال‌، ص‌426؛ شيخ مفيد، الاختصاص‌، ص‌...173:«فَاِن‌َّ القائِم‌َ بَعدَ صاحِبِه كان‌يُشاوِرُنى‌فِى مواردِ الامورِ فَيَصْدُرُها عَن‌ْ اَمْرِى و يُناظرنى فى غَوامِضها فيمضيها عن رَأيى‌، لا اَعْلم اَحدآ و لايَعْلمُه‌ُ اَصْحابِى يُناظِرِه‌ُ فِى ذلك غَيْرِى‌...

271. شيخ مرتضى انصارى‌، كتاب المكاسب‌، ص‌78.

272. يعقوبى‌، همان‌، ج‌2، ص‌151ـ152؛قاضى ابويوسف‌، كتاب الخراج‌، ص‌48؛ ابوعبيد قاسم بن سلام‌، كتاب‌الاموال‌، ص‌74 و بلاذرى‌، فتوح البلدان‌، ص‌266.

273. ابوجعفر ابن بابويه (شيخ صدوق‌)، من لايحضره الفقيه‌، تحقيق و تعليق سيدحسن موسوى خرسان‌، ج‌2،ص‌294، شيخ طوسى‌، تهذيب الاحكام‌، ج‌4، ص‌150 و محمدبن الحسن الحرالعاملى‌، وسائل الشيعة‌،تصحيح و تحقيق عبدالرحيم شيرازى‌، ج‌11، ص‌117.

274. نصر بن مزاحم منقرى‌، وقعة صفين‌، تحقيق و شرح عبدالسلام هارون‌، ص‌115 و ابن ابى الحديد، شرح‌نهج‌البلاغه‌، ج‌3، ص‌186.

275. چنين تأييدى در روش و سيره امامان ديگر نيز وجود دارد. چنان‌كه امام سجاد7 در دعاى بيست و هفتم«صحيفه سجاديه‌» براى سربازان و مرزداران اسلام و همه‌ى كسانى كه به نحوى آنان را يارى و تجهيزمى‌نمودند، دعا كرده است‌؛ چرا كه مرزدارى آنان در نهايت سبب حفظ كيان اسلام و مسلمانان مى‌شد و خطرتهاجم دشمنان اسلام را كه در صدد ريشه كن كردن اصل اسلام بودند، از بين مى‌برد.

276. شيخ مرتضى انصارى‌، همان‌، ص‌78؛ محقق سبزوارى‌، كفاية الاحكام‌، ص‌79 و محمد بن محمدتقى آلبحرالعلوم‌، رسالة فى حكم الاراضى الخراجية‌، ص‌229 به نقل از زمين در فقه اسلامى‌، ج‌1، ص‌116.

277. كلينى‌، الفروع من الكافى‌، ج‌5، ص‌23؛ شيخ طوسى‌، تهذيب الاحكام‌، ج‌6، ص‌147 و حرّ عاملى‌، همان‌،ج‌11، ص‌32: روايت چنين است‌: عن بشير، عن ابى عبداللّه‌7 قال‌: قلت له‌: انى رأيت‌ُ فى المنام‌ِ انّى قلت‌ُلك اِن‌ّ القتال‌َ مَع‌َ غيرِ الامام‌ِ المُفْتَرض‌ِ طاعتُه‌ُ حرام‌ٌ مثل‌ُ الميتة‌ِ و الدم‌ُ و لحم‌ُ الحنزير، فقلت لى‌، نعم هوكذلك‌، فقال ابوعبداللّه‌7: هو كذلك هو كذلك‌. هم‌چنين روايت «عبدالملك بن عمرو» از امام صادق‌7و نيز جريان «عَبّاد بصرى‌» با امام سجاد7 كه در صفحه‌هاى گذشته نوشته شد. جهت اطلاع بيشتر درباره‌اين روايات ر.ك‌: سيدحسين طباطبايى بروجردى‌، جامع احاديث الشيعة‌، ج‌13، ص‌48 به بعد.

278. عبداللّه بن جعفر الحميرى‌، قرب الاسناد، تصحيح مرتضى اردكانى و محمدحسن نجف آبادى‌، ص‌150؛كلينى همان‌، ج‌5، 21ـ22؛ شيخ طوسى‌، همان‌، ج‌6، ص‌137ـ1384 شيخ حرّ عاملى‌، همان‌، ج‌11، ص‌22ـ21.

279. مثلاً روايات پاورقى بند الف كه به آنها اشاره شده يا مجهول هستند يا مرسل‌.

280. شيخ صدوق‌، الخصال‌، ص‌76؛ همان‌، علل الشرايع‌، ج‌2، ص‌174 (باب 222: النوادر)، شيخ حر عاملى‌،همان‌، ج‌11، ص‌34 و محمدباقر مجلسى‌، بحارالانوار، ج‌10، ص‌104 و ج‌97، ص‌21.