نقد و ارزيابى كتاب «مطالب السؤول‌» / حسين عبدالمحمدى‌

نقد و ارزيابى كتاب«مطالب السؤول فى مناقب آل‌الرسول»

حسين‌عبدالمحمدى‌382

درآمد

يكى از ويژگى‌هاى ممتاز مكتب تشَيّع اين است كه پيشوايان آن‌، نه تنها از طرف‌پيروانشان مورد تعظيم و تكريم قرار گرفته‌اند؛ بلكه از طرف فرقه‌هاى ديگر وانديشمندان ساير مكاتب و مذاهب نيز، مورد تمجيد و ستايش واقع شده‌اند.

دانشمندان بسيارى از غير مسلمانان و اهل سنت كه از سلامت روحى و فطرى لازم‌برخوردار بوده‌اند به امامان دوازده‌گانه شيعه عشق ورزيده و در ستايش و معّرفى آن‌جلوه‌هاى جمال و جلال حق كوشيده‌اند، تا آنجا كه شيواترين تعبيرها و بهترين كتاب‌هادر اين باره شكل گرفته است‌.383 علّت اين امر عمدتاً به دو واقعيت مهّم باز مى‌گردد:

1ـ شخصيت ممتاز امامان شيعه‌:

امامان دوازده‌گانه شيعه‌، مظهر تمام نماى حضرت حق و تجسّم عينى مكتب اسلام‌هستند. آنان در صفاى دل‌، پاكى وجدان‌، تسليم حقيقت بودن‌، زهد و بى رغبتى به دنيا،شجاعت و جوان‌مردى‌، انسانيت واقعى و طهارت نفس‌، شخصيت‌هاى بى همتا و بى‌نظير بوده‌اند. آنان همه فضيلت‌هاى انسانى را در خود جمع كرده و مجسّمه‌هاى عدالت‌و انسانيت به شمار مى‌آيند. به همين جهت‌، مورد عشق و محبّت انسان‌هاى آزاده و پاك‌نهاد از هر مكتب و مذهب قرار گرفته‌اند.

وقتى انديشمندان و صاحبان بيان و بنان در برابر عظمت ائمه‌:، اين انسان‌هاى‌وارسته از قيد شهوات و خودخواهى‌ها و آراسته به صفات پسنديده اخلاقى قرارگرفته‌اند، معّرفى آنان را وظيفه وجدانى و انسانى خود شمرده‌اند و نتوانسته‌اند از آن‌همه جلال و جمال چشم پوشى كنند.

محبوبيت اهل بيت پيامبر«ص» از اين جهت‌، تحقق وعده الهى است كه فرمود: «اِن‌َّالذين اَمنوا و عَمِلوُا الصّالِحات سَيَجْعَل لَهُم الرَّحمَن‌ُ وُدّاً.»384

مؤلفان تفسير نمونه ذيل اين آيه مى‌نويسند: «نكته اصلى در آيه شريفه اين است كه‌ايمان و عمل صالح‌، جاذبه و كشش فوق‌العاده‌اى دارد. اعتقاد به يگانگى خدا و دعوتپيامبران كه بازتابش در روح و فكر و گفتار و كردار انسان به صورت اخلاق عاليه انسانى‌،تقوا و پاكى و درستى و امانت‌دارى‌، شجاعت و ايثار و گذشت تجّلى كند، هم‌چون‌نيروهاى عظيم مغناطيس‌، كَشنده و رُباينده است‌.... اين در حقيقيت نخستين پاداشى‌است كه خداوند به مؤمنان و صالحان مى‌دهد.»385

در مورد جايگاه بلند ائمه‌: از نظر فضايل اخلاقى و انسانى‌، صدها كتاب و هزاران‌مقاله در طول تاريخ نوشته شده و تا كنون كسى ادعّا نكرده است كه چنان‌كه بايد، آن‌اسطوره‌هاى فضيلت و تقوا را شناخته و معرفى نموده است‌؛ زيرا آنان‌، قرآن ناطق ودرياى بى‌كران فضايل هستند كه عمق آن را جز خدا و معصومان كسى درك نكرده است‌.

على‌«ع» مى‌فرمايد: «احدى از امّت با آل محمّد قابل قياس نيست‌.386 بالاترين آيات‌ستايشى قرآن درباره آنان است‌.387 آنان مايه حيات علم و مرگ جهل هستند؛ حلم وبردبارى‌شان از ميزان علمشان حكايت مى‌كند؛ سكوت‌هاى به موقع آنان از توأم بودن‌حكمت با منطق آنها خبر مى‌دهد؛ نه با حق مخالفت مى‌كنند و نه در حق اختلافمى‌نمايند. آنان پايه‌هاى اسلام و وسايل احتفاظ مردمند. به وسيله آنها حق به جاى خودبر مى‌گردد و باطل از جايى كه قرار گرفته دور مى‌شود.»388 بنابراين‌، يكى از ادلّه وزمينه‌هاى علاقه‌مندى دانشمندان غير شيعه به نشر فضايل امامان شيعه‌: شخصيت‌متعالى آنان از نظر علمى‌، اخلاقى و معنوى بوده است‌.

2ـ سفارش قرآن و سنت به مودّت آل محمد

عامل ديگرى كه سبب شده است كسانى كه ولايت ائمه‌: را قبول ندارند در گسترشفضايل آنان كوشش كنند؛ ستايش قرآن كريم و پيامبراكرم‌«ص» و سفارش آنها به گرامى‌داشتن مقام ائمه‌: مى‌باشد.

ده‌ها آيه از آيات قرآن و صدها روايت از پيامبر«ص» در ستايش آل محمد: است‌.389سعيدبن جبير از ابن‌عباس نقل مى‌كند: وقتى آيه «قُل لَااسئلكم عليه اَجْراً اِلّا المَوّدة فى‌القُربَى‌»390نازل شد، اصحاب گفتند: اى رسول خدا! اين افرادى كه مودّت و دوستى آنان‌بر ما واجب گرديده چه كسانى هستند؟ پيامبر«ص» فرمود: «على‌، فاطمه و فرزندان‌ايشانند.»391

هم‌چنين پيامبر «ص» فرمود: «اساس اسلام دوستى و محبت من و اهل بيتم‌مى‌باشد.»392

شافعى‌ كه از ائمه چهارگانه اهل سنت است با توجه به آيه مذكور مى‌گويد:

«يا آل‌َ بيت‌ِ رَسُول‌ِ اللّه حّبكم‌ *** فَرض‌ُْ مِن اللّْه فى القرآن انزله

يكفيكم مِن‌ْ عَظيم الفَخرانكّم‌ *** مَن‌ْ لَم يُصّل‌ِ عليكم لَا صَلْوَة‌ له‌393

اى اهل بيت رسول خدا! دوستى شما فريضه‌اى است از جانب خداوند كه در قرآن‌آن را فرود آورده است‌. در افتخارات بزرگ شما اين بس كه درود بر شما جزء نماز است‌و هر كس بر شما درود نفرستد، نمازش باطل است‌.»

زمخشرى در تفسير كشاف حديثى نقل كرده كه فخررازى و قرطبى نيز در تفسيرشاناز او اقتباس كرده‌اند. حديث مزبور به وضوح مقام آل محمد: و اهميّت حب‌ّ آنها رابيان مى‌دارد: رسول خدا«ص» فرمود:

«مَن‌ْ مات‌َ على حب‌ّ آل محمد مات شهيداً. اَل و من مات على حب ّ آل محمد: مات‌مغفوراً له‌. اَلَا و مَن‌ْ مَات‌َ على حب‌ّ آل محمد، مات تائباً. الا و من مات على حب‌ّ آل محمد،مات مؤمناً مستكمل الايمان‌. الاو من مات على حب‌ّ آل محمد، بشّره ملك الموت بالجنة ثم‌منكر و نكير اَلَا و من مات على حب آل محمد، يزف الى الجنة كما تزف العروس الى بيت‌زوجها.اَلَا و من مات على حب آل محمد، فتح له فى قبره بابان الى الجنة‌.الا و من مات على‌حب‌ّ آل محمد، جعل الله قبره مزار ملائكة الرحمة‌. الا و من مات على حب‌ّ آل محمد، مات‌على السّنة و الجماعة‌. الا و من مات‌َ على بغض آل محمد، جاء يوم القيامة مكتوب بين عينيه‌آيس من رحمة‌الله‌. اَلا و من مات على بغض آل محمد، مات كافراً، الا و من مات على بغض‌آل محمد، لم يشّم رائحة الجنّة394؛ هر كس با محبت آل محمد بميرد، شهيد از دنيا رفته‌است‌. آگاه باشيد! هر كس با محبت آل محمد: از دنيا برود، بخشوده شده است‌. آگاه‌باشيد! هر كس با محبت آل محمد: از دنيا رود، با توبه از دنيا رفته است‌. آگاه باشيد!هر كس با محبت آل محمد: از دنيا رود، مؤمن كامل الايمان از دنيا رفته است‌. آگاه‌باشيد! هر كس با محبت آل محمد: از دنيا رود، فرشته مرگ او را بشارت به بهشت‌مى‌دهد و سپس منكر و نكير (فرشتگان مأمور سؤال در برزخ‌) به او بشارت دهند. آگاه‌باشيد! هر كس با محبت آل محمّد: از دنيا رود، او را با احترام به سوى بهشت‌مى‌برند، آن‌چنان‌كه عروس را به خانه داماد مى‌برند. آگاه باشيد! هر كس با محبت آل‌محمد: از دنيا برود در قبر او دو در به سوى بهشت گشوده مى‌شود. آگاه باشيد!هركس با محبت آل محمد:9 از دنيا رود، خداوند قبر او را زيارتگاه فرشتگان‌رحمت قرار مى‌دهد. آگاه باشيد! هركس با محبت آل محمد: از دنيا رود بر سنت وجماعت از دنيا رفته است‌. آگاه باشيد! هركس با عداوت آل محمد: از دنيا رود، روزقيامت در حالى وارد عرصه محشر مى‌شود كه در پيشانى او نوشته شده‌: مأيوس ازرحمت خدا. آگاه باشيد! هركس با بغض آل محمد: از دنيا برود، كافر از دنيا رفته‌است‌. آگاه باشيد! هركس با عداوت آل محمد: از دنيابرود، بوى بهشت را استشمام‌نخواهد كرد.»

با توجه به آن‌چه گفته شد، تلاش بسيارى از اهل سنت براى نشر فضائل امامان‌دوازده‌گانه شيعه در اين جهت قابل درك است‌. برخى از اين نويسندگان با آگاهى از مقام‌بلند ائمه‌: در بارگاه ربوبى‌، براى بهره‌مندى از شفاعت آنان در اين جهت كوشش‌كرده‌اند و برخى ديگر براى حل‌ّ مشكلات مادّى و معنوى خود به ائمه‌: متوسل‌شده‌اند و گروهى ممكن است مستبصر شده‌اند، ولى به دليل وضع حاكم بر آن جامعه‌تقيّه كرده‌اند.

افزون بر آن‌چه گذشت‌، عوامل ديگرى چون تحولات سياسى و اجتماعى جهاناسلام و متأثر شدن افراد از شيعيان نيز در شكل‌گيرى گرايش به ائمه‌: و نشر فضائل‌آنان مؤثر بوده است‌.

نشر فضايل اهل بيت‌: از نظر تاريخى‌

شيوع فضايل آل محمد: در قرون مختلف‌، وضعيت يكسانى نداشته است وجريان‌هاى سياسى و اجتماعى در گسترش يا محدود شدن آن نقش بسزايى داشته‌اند؛ولى آن‌چه مسلّم است اين است كه از قرون نخستين اسلامى‌، كسانى از اهل سنت اصرارداشتند فضايل ائمه‌: را منتشر كنند. چنين كسانى در كتاب‌هاى متقدم رجالى اهل‌سنت با عبارت «فيه تشيّع‌» وصف شده‌اند. و به همين جهت‌، وثاقت آنان مورد انكار قرارگرفته است‌.395

در مقابل اين اقدام افراطى اهل حديث‌، عالِم بلند پايه اهل حديث‌، احمدبن حنبل‌،روايات فراوانى از فضايل اهل بيت‌: را در «مسند» خود نقل كرده و در كتاب «فضائل‌الصحابه‌» نيز شمار فراوانى از روايات فضايل‌، به ويژه حديث غدير را از طرق متعدد نقل‌نموده وبدين ترتيب درتعديل مذهب عثمانيه‌، كوشش قابل ستايشى از خود نشان داده است‌.

پس از احمدبن حنبل‌، حنابله بغداد با پيشرفت روز افزون شيعه در اين شهر مواجه‌شدند.روى كار آمدن دولت بويهى شيعى‌، اين روند را تسريع كرد و به دنبال آن‌،نزاع‌هاى 250 ساله ميان معتزله و شيعه از يك سو و حنابله از سوى ديگر آغاز شد، اين‌مسأله سبب شد تا تعصّب اهل حديث حنبلى نسبت به شيعه شدّت يابد و نشر فضايل‌اهل بيت‌: محدود شود.

با فروكش كردن اين نزاع‌ها در قرن ششم‌، نگارش كتاب‌هايى درباره اهل بيت‌:شتاب خاصى گرفت و آثار تعديل در تسنّن در برخورد با ائمه‌: آشكار گرديد. افزون‌بر اين‌، فروپاشى خلافت عبّاسى در قرن هفتم و وارد شدن مغولان به جهان اسلام‌وليبرال بودن برخى از آنان و گرايش «اولجايتو» به رسميت بخشيدن آن در رواج فضايل‌اهل بيت‌: مؤثر بوده است‌. در اين دوره‌، فضاى اجتماعى به گونه‌اى تعديل شد كه‌برخى از دانشمندان شيعه با شركت در مجالس حديث عالمان اهل سنت‌، مجموعه‌احاديثى كه از طُرق آنها در فضايل اهل بيت رسيده بود يك‌جا گرد آورى كردند. يك‌نمونه روشن‌، كتاب «عمده‌» ابن بطريق و ديگرى كتاب «اليقين‌» سيدبن طاووس (متولد664ه‍) است كه تمام روايات آنها از طريق محدّثان اهل سنت نقل شده‌؛ گرچه مؤلفان‌آنها شيعى مذهبند.

بر آمدن سبط‌بن جوزى از خاندان ابن‌جوزى كه حنبلى سرسختى بودند، مؤيّدتعديل در حنابله بغداد است‌. هم‌چنين در قرن ششم‌، شخصيتى چون امام ابوالفضل‌يحيى‌بن سلامة الحصكفى‌، قصيده‌اى در مدح دوازده امام مى‌سرايد396 و رشيدالدين‌ابوالفضل ميبدى‌، صاحب «تفسير كشف الاسرار» و «عده‌ّ الابرار»، بلندترين عبارت‌هاى‌ستايشى را درباره ائمه‌: و فاطمه زهرا«س» به كار مى‌برد.397

همچنين از حنابله‌، ابومحمد عبدالرزّاق بن عبدالله بن ابى بكر عزالدين اربلى (متولد66) مجموعه‌اى در فضايل اميرمؤمنان على‌«ع» فراهم كرد. و كتاب «معالم العترة النبويه‌» و«معارف اهل البيت الفاطميه العلويه‌» در شرح حال امامان‌: به وسيله ابو محمد عبدالعزيزبن محمدبن مبارك حنبلى جنابذى (م 611) نوشته شد.

از ميان شافعيان‌، محمدبن طلحه شافعى (متولد 652) كتاب «مطالب السوؤل فى‌مناقب آل الرسول‌» را نوشت كه با اندك تفاوتى‌، گويى يك شيعه دوازده امامى آن راتأليف كرده است‌. نيز محمدبن يوسف‌بن محمد گنجى شافعى (متولد 658) «كفاية‌الطالب‌» را در فضايل اميرمؤمنان‌: و اهل بيت‌: فراهم كرده و احمدبن عبدالله‌الطبرى الشافعى المكّى (متولد 694) كتاب «ذخائر العقبى فى مناقب ذوى‌القربى‌» را در271 صفحه تدوين نمود.

در قرن هشتم‌، حمد الله مستوفى (متولد بعد از 750 ه‍) «تاريخ گزيده‌» را نوشته كه‌جهت تبرك از احوال ائمه‌: شمّه‌اى از فضايل آنان را متذكّر شده است‌. در قرن دهم‌،شمس‌الدين محمد بن طولون (متولد 953) كتاب «الشذرات الذهبيه فى تراجم الائمة‌الاثنى عشرية عند الامامية‌» را نگاشته است‌. وى از علاقه‌مندان به تصوف و عرفان‌مى‌باشد و عرفا و صوفيان نوعاً به ائمه‌: ابراز علاقه مى‌كرده‌اند كه محى الدين بن‌عربى برجسته‌ترين آنها، در كتابى با عنوان «المناقب‌» براى هر يك از ائمه‌:، وصفى‌شيرين آورده است‌398؛ گرچه برخى از آنان‌، مثل «جامى‌» خوشبين نبوده‌اند، اما پيوسته به‌روش خاندان پيامبر«ص» و به عظمت آنها اعتقاد داشتند.

همچنين در اين قرن‌، كتاب «احياء الميت بفضائل اهل البيت‌:» به‌وسيله جلال‌الدين سيوطى عبدالرحمن بن ابى بكر الشافعى (متولد 911) درباره مناقب و فضائل اهل‌بيت‌: تدوين شده است و على‌بن عبدالله بن احمدبن على الشافعى سمهودى (م‌911) كتاب‌هاى «الجوهر الشفاف بفضائل الاشراف‌» و «جواهر العقدين فى فضل‌الشرفين‌» را پديد آورد. فضل الله بن روز بهان خنجى (م 927) در جايگاه سنّى منصف وعلاقه‌مند به اهل بيت‌: كتاب «وسيلة الخادم الى المخدوم‌» در شرح صلوات چهارده‌معصوم‌: را سامان مى‌دهد و مطالب آن را چيزى شبيه عقيده شيعه به اهل بيت‌:فراهم مى‌آورد.

ابن صباغ مالكى (متولد 855 ه‍ ق‌) در كتاب ارزش‌مند «الفصول المهمة فى معرفة‌الائمة‌» با دقّت نسبتاً خوبى‌، تاريخ زندگى ائمه‌: نوشته است‌.

در اين عصر هم‌چنين ابن‌حجر هيتمى (م 974) كتاب «الصواعق المحرقه‌» را در ردّ برروافض نوشت و مناقب و شرح حال امامان‌: را به تفصيل بيان كرد؛ البته او كوشيده تامعاويه را نيز از خطاهايى كه مرتكب شده‌، تطهير كند. كه مرحوم شوشترى كتاب‌«الصوارم المهرقة فى نقد الصواعق المحرقه‌» را در نقد آن فراهم آورده است‌. كتاب‌توضيح الدلائل على تصحيح الفضائل‌» به وسيله شهاب الدين احمدبن جلال‌الدين‌شافعى از اَعلام قرن نهم در مورد فضائل على‌«ع» و بقيه اهل بيت‌: تدوين شد.

شمس الدين ابى‌الخير محمدبن عبدالرحمن الشافعى القاهرى (متولد 902) كتاب«استجلاب ارتقاء الغرف بحّب اقرباء ذوى‌الشرف‌» را درباره فضائل كلى اهل بيت‌:399 واحمدبن احمد سلامة الشافعى (متولد 1069 ق‌) كتاب «تحفة الراغب فى سيرة جماعة‌من اهل البيت الاطائب‌» را نوشت و كتاب «اسعاف الراغبين فى سيرة المصطفى و فضائل‌اهل بيته الطاهرين‌» به‌وسيله محمدبن على الصبان الشافعى المصرى (م 1206) تدوين شد.

در قرون بعد نيز كتاب‌هاى متعددى به وسيله دانشمندان اهل سنت درباره فضائل ومناقب ائمه‌: تدوين شده كه كتاب «الاتحاف بحب الاشراف‌» از شبراوى (متولد1172) و «نور الابصار از شبلنجى و ينابيع الموّدة لذوى القربي‌َ» از قندوزى حنفى (متولد1294) و «المقتطفات‌» از عيدروس بن احمد شافعى (1344 ش‌) و «تشريح و محاكمهدر تاريخ آل محمد«ص»» از قاضى بهلول بهجت افندى (م‌1350 ش‌) از جمله آنها است‌.

از آن‌چه گذشت روشن شد كه در طى قرون و اعصار مختلف‌، هر از چند گاهى‌برخى از دانشمندان اهل سنت ـ اعم از مورّخان و محدّثان ـ كتابى درباره زندگانى دوازده‌امام شيعيان‌: تأليف كرده‌اند كه از منابع مورد توجّه مورّخان شيعه نيز مى‌باشند.

اين قلم‌، بر آن است تا تعدادى از كتاب‌هايى كه به طور مستقل درباره زندگانى‌ائمه‌: به‌وسيله اهل سنت نگاشته شده است نقد و بررسى كند تا ارزش و اعتبارگزاره‌هاى آنها معيّن و انگيزه نويسندگانشان از تدوين چنين كتاب‌هايى روشن و ديدگاه‌بزرگان شيعه ـ اعم از قدماء و معاصران ـ درباره كتب مذكور در طول تاريخ هويدا شود ونيز مقايسه‌اى بين آنها و آثار مشابه شيعى به عمل آيد.

بى‌ترديد در اين عصر، معرّفى اين گونه آثار و ارائه مطالبى كه طى آنها اعتراف به‌عظمت امامان شيعه شده و در واقع به نوعى‌، اثبات حقانيت مكتب ائمه‌: از زبان اهل‌سنت است‌، براى تشيع كه مورد افتراها و تهمت‌هاى وهابيت و ديگران مى‌باشد، بسيارارزنده و مغتنم است‌.

در اين مقال كه بخشى از تحقيق گسترده ياد شده است‌، كتاب «مطالب السؤول فى‌مناقب َال الرسول‌:» تأليف محمد بن طلحه شافعى معرفى‌، نقد و ارزيابى مى‌شود.

شخصيت علمى محمدبن طلحه شافعى‌

كتاب «مطالب السوؤل فى مناقب آل الرسول‌» از كتاب‌هايى است كه يك سنّى شافعى‌درباره امامان دوازده‌گانه شيعه‌: نوشته است‌. اين كتاب از منابع نخستين مناقب‌ائمه‌: شمرده مى‌شود و در طول هشت قرن گذشته‌، مورد استفاده نويسندگان وگويندگان قرار گرفته است‌. مؤلف اين كتاب‌، كمال‌الدين ابوسالم محمدبن طلحة‌بن‌محمدبن الحسن القرشى العدوى النصيبى الشافعى مى‌باشد كه در «عمديه‌»، يكى ازروستاهاى «نصيبين‌»400 متولد گرديده و در شهر حلب سوريه درگذشته است‌.

شرح حال نگاران‌، ولادت محمدبن طلحه را سال 582 هجرى قمرى‌، مطابق با سال1186 ميلادى و وفات وى را سال 652 ه‍ مطابق با سال 1254 ميلادى ضبط كرده‌اند.401او از بزرگان علم و انديشه‌، داراى منزلت اجتماعى بالا، در فقه‌، صاحب نظر، در حديث‌و اصول فقه‌، متخصص و متبحّر، در امر قضا و خطابه‌، پيشتاز و پيشگام و در زهد و بى‌اعتنايى به مقام‌هاى دنيايى‌، معروف و مشهور بوده است‌.

مؤلف كتاب «الروضتين‌» (متولد 665 ه‍) از معاصران او مى‌نويسد: «محمدبن طلحه‌،شخصى عالم و فاضل بود كه در منطقه «بُصري‌َ» داورى و در دمشق‌، خطابه ايراد مى‌كرد.از او براى قبول پست وزارت دعوت كردند كه خداى متعال او را متنبه ساخت و نسبت به‌آن بى رغبتى نشان داد و رها نمود و در سال 652 ه‍ ق به حج مشرّف شد و پس ازبازگشت از حج‌، مدت كوتاهى در دمشق اقامت و سپس به شهر حلب مهاجرت كرد و در27 رجب دار فانى را وداع گفت‌.»402

«اربلى‌»، مؤلف «كشف الغمة‌» معاصر ديگر وى مى‌نويسد: «محمدبن طلحه‌، شيخ‌مشهور و فاضل نام آورى بود و از بزرگان و رهبران مذهب شافعى شمرده مى‌شد.»403

مؤلف «سير اعلام النُبلاء» او را علّامه يگانه عصر كه در معارف دين متبحّر بوده يادمى‌كند.404 مؤلف «عبقات الانوار» از «طبقات‌» ابن قاضى شهبه (ج 2 ص 152) مى‌نويسد:«محمدبن طلحه شافعى‌، يكى از بزرگان مورد احترام بود است كه در سال 582 متولد شد ودر علوم تفقّه كرد. او فقيهى چيره دست‌، آشناى به مذهب و متخصص در اصول و فروع بود.در شهرهاى مختلف به نقل حديث مى‌پرداخت‌، فتوا مى‌داد و كتاب تأليف مى‌كرد. او يكى ازعلماى مشهور و رؤساى آنان بود كه در سال 652 هجرى در شهر حلب وفات كرد.»405

چنان‌كه از منابع استفاده مى‌شود، محمدبن طلحه شافعى كتاب مطالب السوؤل‌ را دراواخر عمرش نوشته است‌؛ زيرا اربلى كه از معاصران وى بوده مى‌نويسد: «پس از اين‌كهمحمدبن طلحه ترك دنيا نمود و پست وزارت را رها كرد، در ايّام انقطاع از امور دنيوى وروزگار فراغت‌، كتاب مطالب السوؤل‌ را تدوين نمود.»406

مؤلف «سير اعلام النبلاء»، زمان كناره‌گيرى او از دنيا و گرايش وى به تصوّف را سال648 ه‍.ق يعنى چهار سال قبل از وفات او مى‌داند و مى‌نويسد: «او در اين سال از تماماموال خود چشم پوشى و رهبانيت اختيار كرد و مدت‌ها براى فرار از قبول وزارت‌،مخفيانه زندگى مى‌كرد.»407 درباره تقوا و پرهيزكارى او همين بس كه ترك جاه و مقام‌دنيوى مى‌نمايد و به عبادت و تأليف كتاب درباره بهترين شخصيت‌هاى عالم بشريت‌،يعنى اهل بيت عصمت و طهارت‌: مى‌پردازد.

انگيزه مؤلف از تدوين كتاب مطالب السؤول‌

يكى از پرسش‌هاى مهّم اين است كه چرا و با چه انگيزه‌اى يك سنّى شافعى كه اعتقاديبه امامت ائمه‌: (آن‌طور كه شيعه اعتقاد داشته‌) ندارد، چنين كتابى درباره آنان تدوين‌كرده است‌؟ ظاهراً خود مؤلف مطالب السوؤل‌ نيز به اين مسأله توجه داشته است‌. با توجه‌به سخنان وى‌، به همين جهت در نخستين صفحه‌ها، انگيزه خود را از تدوين كتابى‌درباره ائمه‌: توضيح مى‌دهد. به اختصار مى‌توان گفت سه عامل در شكل‌گيرى كتاب«مطالب السوؤل‌» مؤثر بوده است‌:

الف‌) مؤلف از دوران نوجوانى به ائمه‌: كه از نظر فردى و خانوادگى دارايشايستگى‌هاى بالايى بوده‌اند، علاقه‌مند بوده و با نوشتن كتابى به نام «زبدة المقال فى‌فضائل ألال‌»408 محبت خود را ابراز كرده است‌. پس از اين‌كه كتاب مذكور به سرقت رفته‌،كتاب مطالب السوؤل‌ را بدين منظور تدوين نموده است‌.

ب‌) به اميد بهرمند شدن از شفاعت اهل بيت پيامبر: در روز قيامت به چنين كارى‌اقدام كرده است‌.

ج‌) عنايتى كه اميرمؤمنان‌«ع» به ايشان فرموده نيز در ترغيب ايشان به تدوين اين كتاب‌مؤثر بوده است‌.

مؤلف كتاب با بيان اديبانه و عالمانه‌، انگيزه خود را شرح داده است كه در اين‌جاگزيده‌اى از مطالب وى را نقل مى‌كنيم‌: «از نخستين روزهاى بلوغ‌، عشق و محبت وافرى‌به آل مصطفى‌: داشتم‌. و معتقد بودم‌، آنان به دليل كمالات نفسانى و نسب عالى‌،شايستگى محبت دارند؛ از اين رو در ايّام غربت‌، كتابى درباره فضائل آنها نگاشتم و نام‌آن را «زبدة المقال فى فضائل الال‌» نهادم و آن را در سفر و حَضَر، انيس خود ساختم‌. امّادست غارتگرى آن را ربود و مرا به حسرت فقدانش مبتلا ساخت و آن‌گاه كه الطاف‌پروردگار مرا فرا گرفت و از متاع دنيا اعم از جاه و مال و ولايتش اعراض نمودم‌، برخى ازبندگان صالح‌، على‌«ع» را در عالم رؤيا ديدند و از معارف قدسيه سؤال‌هايى از ايشان‌نمودند. حضرت با كلماتى پاسخ داد. سائل گفت‌: يا اميرالمؤمنان‌! من به اين كلمات‌آشنايى ندارم‌. على‌«ع» شرح و تفصيل آنها را به من حواله دادند.

وقتى حكايت را به من گفتند، امر حضرت را اطاعت كرده و به استخراج جواب‌پرسش‌ها پرداختم‌. پس از اينكه پاسخ آنها را فراهم كردم‌، بر خودم نوشتن‌ِ اين كتاب‌(مطالب السؤول‌) را لازم دانستم و تا بدين طريق از عنايت خاصّه او (كه مرا مورد لطف‌قرار داده و شايسته نيابت از خودشان در تبيين اشكالى از علم لدنى دانستند) قدردانى‌نموده باشم و اين را جايگزين كتاب «زبدة المقال فى فضائل الال‌» كه روزگار آن را از من‌ربود، قرار دهم و اسم اين را «مطالب السوؤل فى مناقب آل‌الرسول‌» نهادم و فضائل آل‌محمد«ص» را با ويژگى‌هاى خاصى تنظيم كردم‌.»

هم‌چنين وى در انگيزه تأليف اين كتاب مى‌نويسد. «بهترين و نيكوترين كلمه‌ها را درقالب جمله‌ها ريختم و به عنوان ذخيره روزى كه در صور دميده مى‌شود و همه‌موجودات بى هوش مى‌گردند، قرار دادم‌.»409

وى ائمه‌: را امامان هدايت‌، صاحبان آيات و بيّنات و ريسمان محكم الهى مى‌داندكه محبت و پيروى از ايشان‌، نزديك‌ترين راه تقرب به خداى متعال است‌. بدين جهت‌،وظيفه دينى خود مى‌داند تا به آيه شريفه «قُل‌ْ لا اسألكم اجراً الّا المودة فى الْقُربى‌» عمل وموّدت خود را با نوشتن كتابى درباره مناقب «ذوى القربى‌» آشكار كند.

منابع كتاب مطالب السؤول‌

چنان‌كه تحقيق محقق ارجمند، جناب آقاى ماجدبن احمدالعطيه نشان مى‌دهد، محمدبن‌طلحه شافعى در تدوين اين كتاب از منابع شيعه و سنّى بهره گرفته است‌.

وى در موارد فراوانى از كتاب «مناقب آل‌ ابى‌طالب‌» تأليف ابن شهر آشوب مازندرانى‌(488 ـ 588 ق‌) استفاده كرده و از منابع حديثى شيعه نيز بهره وافر برده است‌. همچنين‌از كتب اهل سنت به وفور استفاده نموده كه منابع زير را مى‌توان به عنوان نمونه ذكر كرد:«كفاية الطالب‌» از گنجى شافعى‌، صحاح ستة‌، «طبقات‌» ابن‌سعد، «صفة‌الصفوة‌» ازعبدالرحمن بن على‌بن الجوزى‌، «طبقات الاصفياء» از ابونعيم اصفهانى‌، «تاريخ دمشق‌»از ابن عساكر و «الكامل فى‌التاريخ‌» از ابن اثير.

البته استفاده مؤلف از منابع فريقين منطقى مى‌نمايد؛ زيرا از طرفى‌، مؤلف يك‌شافعى است و خود را به آن مذهب متعلق مى‌داند و از اين رو سعى مى‌كند مطالب خودرا از متون مورد اعتماد آنها اخذ كند و از طرف ديگر به سبب ارادت به اهل بيت‌: برآنست تا با استفاده از منابع شيعى به تحقيق خود قوّت ببخشد. حتى در برخى از موارداختلافى‌، اگر سخنى از اهل بيت‌: باشد آن را قبول و تقويت مى‌كند. به عنوان نمونهدر مورد شهادت و مدت عمر على‌«ع» هنگام شهادت‌، پس از نقل اقوال مختلف‌،مى‌گويد: قول درست‌تر، قول اوّل است كه با فرمايش امام باقر«ع» تقويت مى‌شود.

«مطالب السؤول‌» از منظر محدثان و مورّخان شيعه‌

با مرورى اجمالى بر آثار به جاى مانده از بزرگان شيعه‌، اين مطلب به دست مى‌آيد كه‌كتاب «مطالب السوؤل‌» يكى از منابع مورد اعتماد آنان بوده است‌. به‌طور نمونه مواردى رامتذكر مى‌شويم‌:

على بن عيسى بن ابى الفتح الاربلى‌410 مؤلف كتاب «كشف الغمة فى معرفة الائمة‌:»كه از شيعيان فرهيخته قرن هفتم است‌، در تدوين كتاب كشف الغمة در موارد بسيارى ازكتاب مطالب السوؤل‌ استفاده كرده است به گونه‌اى كه اگر گفته شود يكى از منابع اصلى‌«اربلى‌» در تدوين زندگى ائمه‌: مطالب السوؤل‌ بوده است اغراق نخواهد بود.411 او درمواردى عين عبارت مطالب السؤول‌ را به طور مفصّل ذكر و مؤلف‌ِ آن را ستايش مى‌كند412.

علّامه حلّى‌413 در كتاب «كشف اليقين فى فضائل اميرالمؤمنان‌«ع»» از محمدبن طلحه به‌عنوان علّامه بزرگ زمان خودش ياد مى‌كند و در مواردى از كتاب مطالب السؤول استفاده‌مى‌نمايد. از جمله آنها صفحه 304 مى‌باشد كه مى‌نويسد: «الباب الحادى عشربعد المائه‌فيما نذكره من كتاب مطالب السؤول فى مناقب ال الرسول‌:.»

هم‌چنين علامه حلّى در كتاب «العدد القوية لدفع المخاوف اليوميه‌» از كتاب مطالب‌السوؤل‌ بهره مى‌برد و از مؤلف آن به نيكى ياد مى‌كند.414

شيخ محمدبن الحسن الحر العاملى مولف ارجمند «وسائل الشيعه‌» در اوّل كتاب‌الفصول المهمّة فى اصول الائمة‌: از كتاب‌هاى مورد استفاده‌اش نام مى‌برد و مطالب السوؤل‌از كتاب‌هايى است كه مورد توجّه او قرار گرفته است‌.415 نيز مرحوم «حرّ عاملى‌» در كتاب‌«منظومة فى تواريخ النبى و الائمة‌:» از كتاب‌ مطالب السوؤل‌ بهره فراوان برده است‌.416

على بن يونس العاملى‌417 در مقدمه كتاب «الصراط المستقيم الى مستحقى التقديم‌» ازكتاب‌هايى كه مورد اعتماد وى بوده نام مى‌برد و «مطالب السوؤل فى مناقب آل الرسول‌»يكى از آنها است‌.

ابراهيم بن على كفعمى‌418 در «مصباح الكفعمى‌» از محمد بن طلحه شافعى به نيكى يادمى‌كند و از كتاب «الدّر المنتظم فى السّر الاعظم‌ِ» وى به عنوان مأخذ ياد مى‌كند.419 علاّمه‌مجلسى در بحار الانوار در موارد متعددى از كتاب مطالب السؤول استفاده نموده و درجاهايى عين مطالب آن را آورده است و در اكثر موارد، آنها را به واسطه «كشف الغمة‌»نقل كرده است‌.420

مطالب السؤول از منظر عالمان معاصر شيعه‌

مورخان و انديشمندان معاصر شيعه نيز به وفور از كتاب مطالب السؤول فى مناقب آل‌الرسول‌: استفاده كرده‌اند؛ براى نمونه مواردى را متذكر مى‌شويم‌: علاّمه امينى درجايگاه يكى از شخصيت‌هاى برجسته شيعى كه در تاريخ ائمه‌: تحقيقات ارزنده‌اى‌انجام داده‌، فراوان از اين كتاب بهره برده و در جاى جاى الغدير از آن ياد مى‌كند.421

علامه امينى‌(ره‌) در ذكر اجمالى از بيوگرافى محمد بن طلحه‌، وى را جزء شعراى‌قرن هفتم دانسته است‌. او مى‌نويسد: «ابوسالم كمال الدين محمد بن طلحة‌... احدالصدور و الرؤساء المعظمين‌، كان اماماً فى الفقه الشافعى‌، بارعاً فى الحديث و الاصول والخلاف‌؛ مقدماً فى القضاء و الخطابة‌، متضلعاً فى الادب و الكتابة‌؛ موصوفاً بالزهد.»422سپس اشعارى را كه وى درباره اهل بيت‌: سروده است نقل مى‌كند.423

سيد شرف الدين عاملى كه يك عالم بزرگ شيعه و مورخ نمونه است در «النّص والاجتهاد» و «المراجعات‌» از كتاب مطالب السؤول‌ به عنوان يك منبع مهم تاريخى يادمى‌كند و در اثبات مطالب خود از آن بهره مى‌برد.424

هم‌چنين مورّخ شهير، علاّمه جعفر مرتضى عاملى در كتاب «مأساة الزهرا«س»» و«الحياة السياسية للامام الرضا«ع»» از كتاب مذكور به عنوان يك منبع تاريخى بهره مى‌گيرد.

آقاى محمّدى رى شهرى در كتاب «اهل البيت‌: فى الكتاب و السنة‌» كه منبع قابل‌قبولى است در موارد متعدد به آن استناد مى‌كند.

شيخ عزيز الله عطاردى در «مسند الامام الرضا«ع»» و آية الله صافى گلپايگانى دركتاب «لمحات‌» و احمد رحمانى همدانى در كتاب «العلى (ع)» مكرر به مطالب‌السؤول‌ استناد كرده‌اند.

ساختار كلى مطالب السؤول‌

كتاب مطالب السؤول‌ فى مناقب آل الرسول‌: در قالب دو جلد سامان يافته است‌. اين دوجلد در يك مجلد با حجم 422 صفحه با تحقيق «ماجد بن احمد العطية‌» در تاريخ‌1420 ه‍. ق در لبنان تجديد چاپ شده است‌.

چنان كه از اسم كتاب استفاده مى‌شود، موضوع آن مناقب و فضايل ائمه‌: است واز اين رو مؤلف به جنبه‌هاى تاريخى زندگى ائمه‌: كمتر پرداخته و تلاش كرده است تاصفات پسنديده ائمه‌: را در زمينه‌هاى مختلف جمع‌آورى كند.

مؤلف پس از مقدمه عالمانه و اديبانه كه در آن به ويژگى‌هاى كلّى ائمه‌: پرداخته ومناقب آنان را مطرح كرده است‌. او بحث خود را درباره هر يك از امامان‌: از ولادت‌آنان آغاز مى‌كند؛ درباره نسب‌، اسم‌، لقب و كنيه ايشان پى مى‌گيرد؛ سپس به صفاتجسمى و روحى آن بزرگواران مى‌پردازد؛ سخنان پيامبر«ص» را كه درباره آنان نقل شده‌است ذكر مى‌كند و كرامات و سخنان برجسته هر امام را در پايان مى‌آورد.

يكى از ويژگى‌هاى برجسته مطالب السؤول‌ آن است كه واژه‌هايى كه در روايات به كاررفته‌، مورد دقت قرار مى‌دهد و به خوبى تبيين مى‌كند. براى نمونه‌، واژه‌هايى چون‌مؤاخاة بين على‌«ع» و پيامبر«ص»، الائمة من قريش‌، محبوبيت على‌«ع» نزد خدا، معنايحديث پيامبر«ص» «انت منى و انا منك‌»، آل البيت‌، ذوى القربى‌، حديث منزلت‌، مارقون‌،قاسطون و ناكثون را با عقل و نقل تجزيه و تحليل مى‌كند.

نگرش مؤلف در اين كتاب به جنبه‌هاى معنوى و عرفانى ائمه‌: معطوف و بهجنبه‌هاى سياسى و اجتماعى زندگى ائمه‌: كمتر پرداخته است‌؛ البته زندگى‌اميرالمؤمنان على‌«ع» در اين جهت مستثنا مى‌باشد، زيرا نقش اجتماعى و سياسى‌على‌«ع» در عصر پيامبر«ص» و حكومت پنج‌ساله‌اش را به تفصيل ذكر كرده است‌.

محمد بن طلحه شافعى در مواردى‌، توان‌مندى ادبى خود را به نمايش مى‌گذارد وچنان اديبانه مى‌نويسد كه آدمى را به تعجب وا مى‌دارد. نمونه اين هنرنمايى را در مقدمهكتاب و صفحه‌هاى 183 و 190 مى‌توان ملاحظه كرد. هم‌چنين اشعارى كه درباره‌ائمه‌: سروده است‌، توان‌مندى ادبى او را به خوبى نشان مى‌دهد.

امامت ائمه از منظر محمد بن طلحه‌

از مواردى كه در كتاب «مطالب السؤول‌» جلب توجه مى‌كند، نگرش مؤلف به مسأله‌امامت ائمه‌: است‌. او بدون تعصب‌، رواياتى كه از پيامبر«ص» در اين باره نقل شده‌است مى‌آورد و با بيان زيبايى آنها را تبيين مى‌نمايد.

وى منصوص بودن امامت ائمه‌: را نقل مى‌كند و حديث غدير را به شكلى بسياربديع توضيح مى‌دهد. با توجه به اين‌كه وى از بزرگان مذهب شافعى است‌؛ توجيه اين‌مطالب به آسانى ميسر نيست‌.

در اينجا پس از مرورى اجمالى بر سخنان محمد بن طلحه درباره ا مامت ائمه‌:،نكته‌هايى را متذكر خواهيم شد.

منصوص بودن امامت ائمه‌: و تعداد آنان‌

محمد بن طلحه در مقدمه كتاب‌، پس از توضيح معانى واژه‌هايى چون «اهل البيت‌»، «آل‌الرسول‌»، «ذوى القربى‌» و «العترة‌» به ويژگى‌هاى خاص ائمه‌: مى‌پردازد و مى‌نويسد:امامت براى هر يك از ائمه‌: ثابت است و تعداد آنها دوازده نفر مى‌باشد. اما ثبوت‌امامت براى هر يك از آنان از طريق امام قبلى است‌. پس امامت براى حسن النقي«ع» ازپدرش على ابن ابى طالب‌«ع» و براى حسين الزكى‌«ع» از طرف برادرش و از حسين بن‌على‌«ع» براى زين العابدين«ع» و از زين‌العابدين براى فرزندش محمد الباقر«ع» و براى‌جعفر الصادق‌«ع» از طريق پدرش و براى موسى الكاظم از طرف امام صادق«ع» و برايامام رضا«ع» از طرف پدرش و براى محمد القانع‌«ع» از امام رضا«ع» و از محمد القانع‌براى فرزندش على المتوكل«ع» و از او براى حسن الخالص‌«ع» و از امام حسن‌«ع» براى‌فرزندش محمد الحجة المهدى‌«ع».

اما ثبوت امامت براى اميرمؤمنان على بن ابى طالب‌«ع» به طور كامل در كتب‌اعتقادى آمده است و به تكرار نيازى نيست‌. اما اينكه عدد ائمه‌: در دوازده نفرمنحصر مى‌باشد... [افزون بر تصريح پيامبر«ص» به تعداد و اسامى آنان‌425 ]وجوهى آن راتأييد مى‌كند كه به طور خلاصه عبارتند از:

1. ايمان و اسلام بر دو اصل لا اله الا الله‌، محمد رسول الله بنا شده‌اند. و هر يك ازاين اصول‌، دوازده حرف است و امامت‌، شاخه ايمان اصيل واسلام صحيح و ثابت است‌.پس عدد ائمه‌اى كه قائم به دو اصل مذكور مى‌باشد نيز دوازده است‌.

2. خداوند متعالى در قرآن كريم مى‌فرمايد: «خدا از بنى اسرائيل پيمان گرفت و ازآنها دوازده نقيب [= سرپرست‌ ]برانگيختيم‌426.» و كسانى را كه خداوند به اين فضيلت‌مفتخر كرده همان تعداد بودند و به همين جهت آن‌گاه كه پيامبر«ص» در «ليلة العقبه‌» باانصار بيعت كرد و به آنها فرمود: «اَخرجوا الي‌َّ منكم اثنى عشر نقيباً كنقباء بنى اسرائيل‌؛دوازده نماينده به تعداد نمايندگان بنى اسرائيل نزد من بفرستيد» پس آنها چنان كردند واين عددى مطلوب و به عنوان راهى براى پيروى مطرح گرديد.

3. خداوند سبحان مى‌فرمايد: «وَ مِن‌ْ قَوْم‌ِ مُوسي‌َ مَّة‌ٌ يَهْدُون‌َ بِالْحَق‌ِّ وَ بِه‌ِ يَعْدِلُون‌َ وَ قَطَّعْنَاهُم‌ُاثْنَتَي‌ْ عَشْرَة‌َ سْبَاطاً مَم427؛ و از قوم موسى‌، گروهى هستند كه به سوى حق هدايت مى‌كنندو به حق و عدالت حكم مى‌نمايند. ما آنها را به دوازده گروه‌، كه هر يك شاخه‌اى (ازدودمان اسرائيل‌) بود تقسيم كرديم‌.» بنابراين‌، سبط‌هايى كه در بنى اسرائيل‌، مسؤوليت‌هدايت را به عهده داشتند دوازده نفر بودند، پس ائمه‌: هدايتگر در اسلام نيز دوازده نفرند.

4. تأمين مصالح زندگى مادّى‌، محتاج زمان است و زمان عبارت است از شب و روزكه هر يك از آنها در حال اعتدال‌، مركب از دوازده ساعت است‌. هم‌چنين مصالح امت به‌ائمه‌: و ارشادهاى آنان محتاج است‌؛ بنابراين عدد آنها مثل عدد اجزاى شب وروز،دوازده مى‌باشد.428

5. نور امامت‌، عقل‌ها و دل‌ها را به سوى حق هدايت مى‌كند و اهداف را براى آنهاتعيين مى‌نمايد، همان طور كه ماه و خورشيد، ديدگان انسانى را در طول راه‌، هدايت‌مى‌كند تا راه‌هاى دشوار را بپيمايند؛ پس آنها هر دو نورند كه هدايتگرند، يكى از آنهابصيرت و بينش انسان را هدايت مى‌كند و آن نور امامت است و ديگرى ديده‌ها را بينايى‌مى‌بخشد و آن نور خورشيد و ماه است و براى هر يك از اين دو نور، ميدان و مجال‌خاص براى حركت است كه در آنها سير مى‌كنند. مجال خورشيد و ماه‌، برج‌هايدوازده‌گانه است كه اول آنها «حمل‌» و آخر آنها «حوت‌» مى‌باشد كه از يكى به ديگرى‌منتقل مى‌شود تا به «حوت‌» مى‌رسد و مجال نور دوم كه هدايتگر دل‌ها و عقل‌ها است‌(نور امامت‌)، نيز در ائمه دوازده‌گانه منحصر مى‌باشد.

6. ششمين وجه برترين و زيباترين وجوه است و آن عبارت است از اينكه پيامبر«ص»فرمود: «ائمه از قريش هستند»، پس امامت‌ِ غير قرشى جايز نيست‌.

نزد علماى نسب محقق است كه هر كس كه فرزند نضر بن كنانه است‌، قرشى‌مى‌باشد. پس بازگشت هر قرشى به نضر بن كنانه است‌. شرف اين افراد به پيامبر«ص» برمى‌گردد و پيامبر«ص» به عنوان نقطه مركزى دايره مى‌باشد. پس اگر شرف قريش‌، خطيفرض شود كه از مركز به محيط رسم شده است‌، اين خط مركّب از نقطه‌هايى است كهاباء و اجداد پيامبر«ص» در آن قرار دارند؛ يعنى محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن‌عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مرة بن كعب بن لؤى بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر.

بنابراين مركز اين دايره پيامبر«ص» است كه تا محيط آن 12 نقطه قرار دارد كه شرف ازحضرت به سوى آنها بالا مى‌رود؛ پس اقتضا مى‌كند شرفى كه فرود مى‌آيد نيز به دوازده‌نقطه تقسيم شود و آن دوازده نقطه عبارتند از: على‌، حسن‌، حسين‌، على‌، محمد، جعفر،موسى‌، على‌، محمد، على‌، حسن و محمد:. پس نخستين كسى كه صفت قرشى براى‌او ثابت است مالك بن نضر است و بالاتر از او نمى‌رود و او دوازدهمين نفر مى‌باشد.هم‌چنين كسى كه امامت به او منتهى مى‌شود و پايين‌تر نمى‌آيد (و در او مستقر مى‌گردد وامامى پس از وى نخواهد آمد) محمد بن الحسن المهدي«ع» دوازدهمين امام است‌.429

مالك بن نضر

فهر

غالب‌

لؤى‌

كعب‌

مرة‌

كلاب‌

قصى‌

عبدمناف‌

هاشم‌

عبدالمطلب‌

عبدالله‌

هسته مركزى شرافت محمد(ص‌)

على‌«ع»

حسن«ع»

حسين‌«ع»

على‌«ع»

محمد«ع»

جعفر«ع»

موسي«ع»

على‌«ع»

محمد«ع»

على‌«ع»

حسن‌«ع»

محمد«ع»

شرافتى مضاعف‌

محمد بن طلحه مى‌نويسد: افزون بر شرافت نسب ائمه‌: به جهت ارتباط با پيامبر«ص»،نسبت آنان به فاطمه زهرا«س» نيز شرفشان را بالا برده است‌. فاطمه زهرا«س» فضايل وسجايايى داشت كه منحصر به فرد بود. او سيّده اهل بهشت و پاره تن پيامبر«ص» وشخصيتى بود كه خشنودى و غضب او، خشنودى و غضب خداوند متعالى شمرده مى‌شد.

مؤلف‌ِ پس از ذكر برخى از فضايل فاطمه‌«ص» به آيه تطهير اشاره مى‌كند و مصداق آن‌را اهل كساء؛ يعنى محمد«ع»، على‌«ع»، فاطمه «س» و حسنين‌«ع» معرفى مى‌كند وشعرى را درباره آنها مى‌سرايد:

«هم العروة الوثقى لمعتصم بها *** مناقبهم جاءت بوحى و انزال‌

مناقب فى الشورى و سورة هل اتى *** و فى سورة الاحزاب يعرفها التالى‌

و هم اهل بيت المصطفى فودادهم *** على الناس مفروض بحكم و اسجال‌

فضائلهم تعلو طريقة منتهى *** رواة علواً فيها بشد و ترحال‌430

هم‌چنين درباره جايگاه رفيع ائمه‌: و نقش آنان در حل‌ّ معضلات دنيايى و آخرتى‌متوسلان‌، چنين مى‌سرايد:

«يا رب‌ّ بالخمسة اهل العبا *** ذوى الهدى و العمل الصالح‌

و من هم سفن نجاة و من‌ *** واليهم ذو متجر رابح‌

و من لهم مقعد صدق اذا *** قام الورى فى الموقف الفاضح‌

لا تخزنى و اغفر ذنوبى عسي‌َ *** اسلم من حر اللظى اللافح‌

فاننى ارجو بحبى لهم‌ *** تجاوزاً عن ذنبى الفارح‌

فهم لمن و الاهم جُنَّة‌ *** تنجيه من طائرة البارح‌

و قد توسلت بهم راجياً *** نجح سؤال المذنب الطالح‌

لعله يخطى بتوفيقه‌ *** فيهتدى بالمنهج الواضح‌»431

درباره اينكه آنان ذوى‌القرباى پيامبر«ص» هستند مى‌نويسد: «اخبار مقبول با اسانيدصحيح از سعيد بن جبير از ابن عباس نقل شده است كه وقتى آيه شريفه «قُل‌ْ لاَ سْئَلُكُم‌ْ عَلَيْه‌ِجْراً لاَّ الْمَوَدَّة‌َ فِى‌ الْقُرْبي‌َ» نازل شد، عده‌اى از اصحاب گفتند: يا رسول الله‌! ذوى‌القربى چه‌كسانى هستند كه مودّتشان برما واجب است‌؟ پيامبر«ص» فرمود: على وفاطمه و پسران ايشان‌.

حديث غدير

از آنجا كه نوشته‌هاى مولف در زمينه حديث غدير، حاوى نكته‌هاى مهمى است وچندان هم مفصل نيست‌، مطالب او را عيناً ترجمه مى‌كنيم‌. وى مى‌نويسد: «امام ترمذى‌در صحيح خود از زيد بن ارقم نقل مى‌كند كه پيامبر«ص» فرمود: مَن‌ْ كنت مولاه فعلي‌ٌ مولاه‌،و محدثان ديگر افزون بر ذكر حديث به زمان و مكان آن نيز اشاره كرده‌اند. آنان گفته‌اند:اين جمله را پيامبر«ص» هنگام بازگشت از حجة‌الوداع در محلى بين مكه و مدينه به نام‌«خم‌» ايراد فرمود و آن روز را غدير خم ناميدند. و به عنوان عيد مطرح شد؛ براى اين‌كه‌پيامبر«ص» در آن روز على‌«ع» را به مقام بلندى اختصاص داد و تنها او را به آن مقام‌مشرف كرد. و از «زاذان‌» نقل شده است كه گفت‌: «شنيدم على‌«ع» در «رحبه‌»432 مردم راقسم مى‌داد تا گواهان روز غدير برخيزند كه سيزده نفر گواهى دادند كه شنيده‌اند ازپيامبر«ص» كه مى‌فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه‌.»

توضيح و تقرير

ابوالحسن على واحدى در كتاب «اسباب النزول‌» خود از ابى سعيد خدرى نقل كرده است‌كه آيه «بَلِّغ‌ْ مَا نْزِل‌َ لَيْك‌َ مِن‌ْ رَبِّك‌َ»433 در روز «غدير خم‌» درباره على بن ابى‌طالب‌«ع» نازل‌گرديد434 و لفظ «مَن‌ْ» در قول رسول خدا«ص» كه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه‌» براى‌عموم وضع شده است‌؛ پس اقتضا مى‌كند هر كس كه پيامبر«ص» مولاى او بوده‌، على‌«ع»مولايش باشد و لفظ «مولى‌» داراى معانى متعدد است كه در قرآن به چند معنا به‌كار رفته‌است‌:

الف‌) به معناى اَولى (شايسته و سرپرست‌). خداوند متعال درباره منافقان فرمود:مَوَاكُم‌ُ النَّارُ هِى‌ مَوْلاَكُم‌ْ435؛

ب‌) به معناى ناصر (يار و ياور): «ذَلِك‌َ بِن‌َّ اللَّه‌َ مَوْلَى الَّذِين‌َ آمَنُوا وَ ن‌َّ الْكَافِرِين‌َ لاَ مَوْلي‌َلَهُم‌ْ436»؛

ج‌) به معناى وارث‌: «وَ لِكُل‌ٍّ جَعَلْنَا مَوَالِى‌ مِمَّا تَرَك‌َ الْوَالِدَان‌ِ وَ الْقْرَبُون‌َ437»؛

د) به معناى عصبة (بستگان‌): «نِّى‌ خِفْت‌ُ الْمَوَالِى‌ مِن‌ْ وَرَائِى‌438»؛

ه‍) به معناى دوست صميمى‌: «يَوْم‌َ لاَ يُغْنِى‌ مَوْلًى عَن‌ْ مَوْلًى شَيْئ439»؛

و به معناى صاحب‌، غلام و برده‌.

وقتى كلمه «مولا» كه در سخنان پيامبر آمده بر هر يك از معانى مذكور قابل حمل است‌؛پس معناى حديث چنين است‌: مَن‌ْ كنت‌ُ اَولى به و ناصره و وارثه و عصبته و حميمه وصديقه‌، فان‌َّ عليّاً منه كذلك‌؛ هر كسى كه من سرپرست او و ناصر او و وارث و خويشاوند ودوست او هستم‌، همانا على نسبت به او همان منزلت را دارد.440 و اين جمله صريحاً بيان‌مى‌كند كه رسول خدا«ص» على‌«ع» را به اين فضيلت‌ها و مناقب بلند اختصاص داده و او رانسبت به ديگران همانند خويش قرار داده است و اين حديث از اسرار فرمايش خداوندبزرگ در جريان مباهله است كه فرمود: «قُل‌ْ تَعَالَوْا نَدْع‌ُ بْنَاءَنَا وَ بْنَاءَكُم‌ْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُم‌ْ وَنْفُسَنَا وَ نْفُسَكُم‌ْ441» مراد از نفس (جان‌) على‌«ع» است‌. از آنجا كه خداوند، بين نفس‌على‌«ع» و رسول خدا«ص» جمع كرد و تعبير «انفسنا» آورد [و آنها را يكى شمرد] بيانگر ايناست كه پيامبر«ص» با اين حديث مى‌خواست مقامى كه [از طرف خداوند متعال] نسبت به‌مؤمنان داشت براى على‌«ع» اثبات كند... و اين يك مرتبه بالا و جايگاه بلند و درجه عالى‌است كه پيامبر«ص» تنها على‌«ع» را به مقام اختصاص داد. به همين جهت آن روز، روز عيدو موسم سرور براى اولياى خدا قرار گرفت‌.442

نگرش شيعى گرانه مؤلف چگونه با سنّى بودن او سازگار است‌؟

چنان كه قبلاً اشاره شد، توجيه اين مطالب كه از يك شخصيت برجسته شافعى دربارهامامان شيعه‌: اظهار شده‌، كار آسانى نيست‌؛ زيرا درباره حساس‌ترين نقطه‌، يعنى‌مسأله منصوص بودن امامت ائمه‌: و حديث غدير مطالبى را اظهار كرده است كه تاحدود فراوانى با ديدگاه شيعه هم‌خوانى دارد، اما با توجه به اينكه كتاب مطالب السؤول‌در ايام رهبانيت و گوشه‌گيرى مولف تدوين شده است‌، احتمال اينكه مؤلف در اثرگرايش به تصوف‌، امامان شيعه را به عنوان انسان‌هاى كامل و قطب‌هاى عرفان پذيرفتهباشد وجود دارد.

در حقيقت اين نگرش‌، نقطه مشترك بين تشيع و عرفان اسلامى است‌. اهل عرفان‌معتقدند در هر دوره‌اى‌، بايد يك قطب يا يك انسان كامل وجود داشته باشد و شيعه‌مى‌گويد در هر دوره‌، يك امام و حجت وجود دارد كه او انسان كامل‌، مربى و راهنمايمعنوى بشر است‌.443

اين احتمال از دو جهت ممكن است مخدوش شود: يكى اينكه محمد بن طلحه قبل‌از اين دوره ـ گرايش به تصوف ـ نيز كتابى درباره ائمه‌: داشته است‌. ديگر اينكه درهيچ جا به اين مطلب تصريح يا اشاره نكرده است‌.

احتمال ديگرى كه به نظر مى‌رسد اين كه ممكن است مؤلف در اثر تحقيق‌، مستبصرشده باشد؛ ولى به جهت وضع حاكم بر آن جامعه جرأت اظهار نداشته و تقيه كرده است‌.

احتمال قوى‌تر اين است كه مؤلف‌، همانند برخى از سنّى‌ها، خلافت معنويائمه‌: را قبول دارند؛ ولى خلافت دنيوى ايشان را نمى‌پذيرند. چنان كه روزبهان‌خنجى درباره حديث پيامبر«ص» كه فرمود: «لا يزال امر الاسلام عزيزاً الى اثنى عشرخليفة كلهم من قريش‌» مى‌گويد: اگر مقصود از خلافت‌، وراثت علم و معرفت و روشننمودن حجت خدا و قيام به تكميل منصب نبوت است‌، حديث مى‌تواند درست باشد؛ولى بر خلافت دنيايى دلالتى ندارد.444

بررسى مباحث و فصول مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول‌

چنان‌كه قبلاً يادآورى شد كتاب مطالب السؤول‌، داراى يك مقدمه و دو بخش كلى است‌.مؤلف در مقدمه كتاب‌، پس از ستايش و تجليل از اهل بيت‌: به شرح الفاظى مانندآل‌الرسول‌، اهل البيت‌، العترة و ذوى‌القربى مى‌پردازد و ويژگى‌هاى كلّى ائمه‌: رايادآورى مى‌كند. و نهايتاً درباره فضايل فاطمه زهرا«س» رواياتى متذكّر مى‌شود.

در جزء نخست كه بيش از نصف كتاب رابه خود اختصاص داده به زندگى و مناقب‌على‌«ع» مى‌پردازد و در جزء دوّم كتاب به فضائل و مناقب بقيّه ائمه‌: پرداخته است‌.در اينجا مباحث و فصول كتاب را بررسى مى‌كنيم‌.

مباحث جزء اوّل‌

محمدبن طلحه‌، پس از سيرى گذرا بر زندگى على‌«ع»، به فضائل و مناقب او مى‌پردازد.مطالبى كه او نقل مى‌كند عمدتاً قابل توجه است و بدون اغراق بايد گفت نقل برخى ازآنها و صرف نظر كردن از بقيّه‌، ترجيح بَلا مرجّح است‌؛ ولى به جهت ضيق مجال‌،ناچاريم بعضى از آنها را براى نمونه متذكّر شويم و از بسيارى چشم بپوشيم‌:

على‌«ع» دور از هوا و هوس و داراى قلبى مملوّ از علم و حكمت الهى‌

محمدبن طلحه با بيان بسيار اديبانه و عالمانه‌، فضائل اميرالمومنين را نقل و تحليل‌مى‌كند. او از ترجمه سخن پيامبر«ص» كه به على‌«ع» فرموده‌: «انّك الانزع البطين‌» آغازمى‌كند و مى‌نويسد: «على بن ابى‌طالب‌«ع» از روز نخست در دامن ربّانى رسول خدا«ص»پرورش يافت و نخستين فردى از مردان بود كه به او ايمان آورد. او مسجد الحرام را از لوث‌وجود بت‌ها و تصاويرى كه نمادهاى تباهى و گمراهى بودند پاك كرد. او خود را از پليديهادور ساخته بود و ريشه‌هاى هوا پرستى را سوزانده بود؛ بدين جهت پيامبر«ص» لقب «انزع‌»به او داد و از اين رو اين لقب از مناقب بلند حضرت‌«ع» مى‌باشد و از آنجا كه قلب او ممّلواز علم و حكمت الهى بود به «بطين‌» متصف گرديد.

مؤلف پس از ترجمه «الانزع البطين‌»، مواردى از داورى‌هاى بديع و خردمندانه‌على‌«ع» را متذكر مى‌شود و سخن «عمر» را كه (در حضور عده‌ّاى از صحابه‌) گفت‌: «لو لاعلي‌ٌّ لهلك عمر»، نقل مى‌كند و مى‌نويسد: اين علم فراوان على‌«ع» كه فراتر از فهم بشربود، علمى نبود كه با خواندن و نوشتن و مباحثه و تكرار به دست آمده باشد؛ بلكه آن علم‌لدنّي‌ِ بود كه خداوند متعال به خاطر تقوا و زهد و نورانيت باطن وى به او الهام كرده بود.»445

على‌«ع» محبوب خداى متعال‌

مؤلف مطالب السؤول‌ براى بيان محبوبيت على‌«ع» در پيشگاه خداوند متعالى ابتداحقيقت محبت و چگونگى اضافه آن به خدا و بنده را توضيح مى‌دهد و مى‌نويسد:محبت‌، حالت نيكو و شريفى است كه خداوند از وجود آن نسبت به بنده و از بنده نسبت به‌خودش خبر داده است‌؛ چنان‌كه مى‌فرمايد: «فَسَوْف‌َ يَتِى‌ اللَّه‌ُ بِقَوْم‌ٍ يُحِبُّهُم‌ْ وَ يُحِبُّونَه‌ُ446«ن‌َّاللَّه‌َ يُحِب‌ُّ التَّوَّابِين‌َ وَ يُحِب‌ُّ الْمُتَطَهِّرِين‌َ»447 «ن‌َّ اللَّه‌َ يُحِب‌ُّ الَّذِين‌َ يُقَاتِلُون‌َ فِى‌ سَبِيلِه‌ِ صَفًّا كَنَّهُم‌ْبُنْيَان‌ٌ مَرْصُوص‌ٌ»448 و پيامبر«ص» از خداى سبحان نقل كرد كه فرموده است‌: «لا يَزال‌ُ عبدي‌ِيَتَقرَب الي‌ّ بالنوافِل‌َ حتّى اُحبُه‌ُ فاذا اَحبَبتَه‌ُ كُنت‌ُ سمعُه‌ُ الذّى يَسمَع‌ُ به و بَصَرُه‌ُ الذّى يُبصِرُ به‌ِ ويَدُه‌ُ التي‌ِ يَبطِش‌ُ بِها و رِجلُه‌ُ التى يَمشى بِها و اِن سأَلَنى اَعطَيتُه‌ُ وَ اِن اِستَعاذَنى اَعَذْتُه‌.»449

بنابراين وجود محبت از نظر قرآن و سنت ثابت است‌؛ گرچه وقتى مطلق ذكر شود، يكحقيقت بيش نيست‌؛ امّا وقتى اضافه مى‌شود با هر متعلقى معناى خاصّى خواهد يافت‌، ازاين رو معناى محبت خداى سبحان نسبت به بنده‌، غير از محبت بنده نسبت به خداخواهد بود.

توضيح مطلب اينكه حقيقت محبت خدا نسبت به بنده عبارت است از اراده خدا براى‌تفضّل و عنايت ويژه نسبت به بنده كه در اين صورت او را به مركز پاكى و قداست نزديكمى‌كند و باطن او را از كدورت‌هاى دنيايى پاك مى‌نمايد و حجاب را از قلبش بر مى‌دارد تاخدا را چنان در يابد كه گويى او را مى‌بيند. پس اراده خدا به اينكه بنده‌اش را به اين حالات‌شريفه اختصاص دهد، محبت خداست نسبت به بنده و اگر تفضل‌ّهايى پايين‌تر از آنچهذكر شد به بنده نمود؛ مثل اينكه پاداشى به او داد و عذابى از او بر داشت‌، اين رحمت خدانسبت به بنده است‌؛ پس محبت اخص از رحمت است‌، گر چه هر دو اراده خير از ناحيه‌خداوند سبحان به بنده مى‌باشد.

امّا محبت بنده به خداى بزرگ عبارت است از علاقه او به رسيدن به اين كمال و درك‌آن فضايل‌؛ بنابراين اگر كسى محبوب خدا قرار گرفت به بالاترين افتخار و پيروزى دست‌يافته و لباس رستگاران و مقرّبان را به تن كرده است و اين محبت به تصريح رسول خدا«ص»براى اميرمؤمنان على‌«ع» ثابت مى‌باشد و با اسناد صحيح و اخبار صريح در صحيح‌بخارى و صحيح مسلم و غير آنها آمده است كه پيامبر«ص» در روز خيبر فرمود: «لاُعْطِين‌ّالرَّاية غَداً رجلاً يفتح الله على يديه يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله‌»؛ و چون آفتاب‌طلوع كرد پيامبر«ص» پرسيد: على بن ابى‌طالب كجاست‌؟ گفته شد: يا رسول الله‌! اوچشمش ناراحت است‌. حضرت كسى را فرستاد على‌«ع» را آوردند و كمى از آب دهانشبه چشم او ماليد. على‌«ع» بهبودى يافت به طورى كه گويى دردى نداشته است و پرچم رابه دست وى داد. هم‌چنين روزى گوشت پرنده‌اى را براى حضرت‌«ص» پختند، وقتى آماده‌خوردن شد حضرت‌«ص» فرمود: «اللّهم ائتنى باحب‌ّ خلقك اليك يأكل معى هذا الطير» وعلى‌«ع» فرا رسيد و با حضرت آن را تناول كردند.450 محمدبن طلحه پس از نقل اين‌روايات‌، مطالب ارزشمندى را تحت عنوان «نكتة لطيفة و حكمة شريفة‌» مى‌آورد كهخلاصه‌اش اين است‌: سخنان نبى مكرّم اسلام حق است و مؤمنان و هدايت شدگان دردرستى اقوال او ترديدى به خود راه نمى‌دهند. پيامبر«ص» با نور نبوّت از محبوبيتعلى‌«ع» در بارگاه قدس ربوبى مطلّع شد و از اين رو در صدد بر آمد تا اين فضيلت والايعلى‌«ع» را به صورت عينى و محسوس (در جريان فتح خيبر و حديث طير) براى مردم‌نشان دهد.

اين روايات‌، بيانگر جايگاه رفيع و درجه والاى على‌«ع» نزد خداوند است و آثارمحبت خدا و انوار تابناك آن در على‌«ع» كاملاً آشكار است‌. روايات زير بخشى از محبت‌خاص سبحان به على‌«ع» را نشان مى‌دهد:

ترمذى در صحيح خود چنين نقل مى‌كند: پيامبر«ص» در روز طائف على‌«ع» را فراخواند و با او نجوا (و در گوشى صحبت‌) كرد. نجواى ايشان به طول انجاميد و پس از آن‌پيامبر«ص» فرمود: «ما انتجيته و لكن الله انتجاه‌؛ من با او نجوا نكردم‌، بلكه خدا با ايشان‌نجوا نمود.» و على‌«ع» فرمود: «سلونى عن طرق السماوات فانّى اَعلم بها من طرقالارض‌»؛ و گفت‌: «يا دنيا اَبى تعرضت‌ِ، اذهبى عنى فقد طلقتك‌ِ ثلاثاً»؛ و گفت‌: «لو كشف‌الغطا ما ازددت‌ُ يقينا»؛ و پيامبر«ص» درباره او و همسرش و فرزندانش فرمود: «اللّهم طهّرهم تطهيراً».

بنابراين‌، علم لدنى على‌«ع»، طهارت و پاكى وى از كدورت‌هاى دنيايى‌، نجواى او باحضرت حق و مشاهده خداوند متعالى با قلب و جان خويش به طورى كه مى‌گويد اگرپرده‌ها نيز كنار رود بر يقين من افزوده نمى‌شود از آثار محبت خداى سبحان و تفضل‌خاص‌ّ او به على‌«ع» است‌.

فضايل على‌«ع» در قرآن كريم‌

امام ابواسحاق در تفسيرش مى‌نويسد: «وقتى آيه شريفه «و لِنَجْعَلَهَا لَكُم‌ْ تَذْكِرَة‌ً وَ تَعِيَهَا ذُن‌ٌوَاعِيَة‌451» نازل شد پيامبر«ص» به على‌«ع» فرمود: سألت الله ان يجعلها اذنك يا على‌؛ از خداخواستم كه آن را گوش تو قرار دهد. و على‌«ع» فرمود:«پس از آن‌، چيزى را فراموش‌نكردم و فراموش نخواهم كرد.»

و خداوند در جريان مباهله پيامبر«ص» با مسيحيان نجران فرمود: «قُل‌ْ تَعَالَوْا نَدْع‌ُ بْنَاءَنَاوَ بْنَاءَكُم‌ْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُم‌ْ وَ نْفُسَنَا وَ نْفُسَكُم‌ْ...»452، مراد از «انفسنا» على‌«ع» است و ازآنجا كه ممكن نيست نفس على‌«ع» نفس پيامبر«ص» باشد پس معناى آيه‌، مساوات بين آن‌دو است و اين تساوى اقتضا مى‌كند هر يك از آنها صفات ديگرى را داشته باشد وگرنه‌تساوى حاصل نمى‌شود؛ بنابراين على‌«ع» متصف به همان صفاتى است كه پيامبر«ص» دارامى‌باشد. تنها صفت نبوّت اختصاص به پيامبر«ص» داشت‌، ولى در بقيه صفات و فضايل‌،على‌«ع» با پيامبر«ص» همسان بود و اگر در فضايل على‌«ع» به همين آيه مباهله بسنده كنيم‌،شرافت و نورانيت و منزلت بلند او را به خوبى نشان مى‌دهد.

به همين جهت‌، حافظ ابونعيم احمدبن عبدالله در كتاب «حلية‌» خودش با اسناد به‌حسن‌بن على‌«ع» نقل مى‌كند كه پيامبر«ص» فرمود: سيّد و سرور عرب را نزد من بخوان‌؛پس عايشه گفت‌: مگر تو سيّد عرب نيستى‌؟ حضرت فرمود: من سيّد فرزندان آدم هستم وعلى سيّد عرب است‌. وقتى على‌«ع» آمد، پيامبر«ص» فرستاد انصار را جمع كردند وفرمود: آيا شما را به چيزى راهنمايى كنم كه اگر به آن تمسك كنيد، هرگز گمراه نشويد؟گفتند: آرى يا رسول الله‌! حضرت فرمود: اين على است‌؛ پس او را دوست بداريد و به‌خاطر كرامت من او را تكريم كنيد. همانا جبرئيل«ع» به آن‌چه براى شما گفتم از جانب خدامرا امر كرد.

هم‌چنين حافظ ابونعيم از علقمه واو از عبدالله نقل مى‌كند كه پيامبر«ص» درباره‌على‌«ع» فرمود: «قُسِمَت‌ْ الحكمة عشرة اَجزاء فاُعطى علي‌ٌ تسعة اجزاء و الناس جزءاً و احداً؛حكمت به ده جز تقسيم گرديد و نُه جزء آن به على‌«ع» داده شد و يك جزئش به مردم‌.»

...و به خاطر تفضّل خاص خداى سبحان به على‌«ع» است كه او از نظر فضايل درجايگاهى قرار گرفت كه پيامبر«ص» فرمود: «من اراد اَن‌ْ ينظر الى آدم فى علمه و الى نوح فى‌تقواه و الى ابراهيم فى حلمه و الى موسي‌َ فى هيبته و الى عيسى فى عبادته فلينظر اليعلى‌بن ابى‌طالب‌«ع»؛ كسى كه مى‌خواهد به علم‌ِ آدم و تقواى نوح و حلم ابراهيم و هيبت‌موسى و عبادت عيسى بنگرد، پس بايد به على بن ابى طالب نگاه كند.»

هم‌چنين فرمود: «مَا انزل اللّه تعالى «يا ايُّها الذين اَمنوا» الّا و علي‌ٌ رأسها و اميرها؛ درتمام مواردى كه خداى متعال [در قرآن كريم‌ ]مؤمنان را مورد خطاب قرار داده است‌،على در رأس آن و امير آن است‌.»

محمّد بن طلحه در فضيلت و علم على‌«ع» به مسأله آگاهى على‌«ع» به تأويل قرآناشاره مى‌كند و مى‌نويسد: تنزيل و تأويل دو امر از امور متعلق به قرآن كريم هستند كه‌تنزيل قرآن به پيامبر«ص» اختصاص داشت‌. خداوند مى‌فرمايد: «كِتَاب‌ٌ نْزَلْنَاه‌ُ لَيْك‌َ لِتُخْرِج‌َالنَّاس‌َ مِن‌َ الظُّلُمَات‌ِ لَى النُّورِ.453» «وَ نَزَّلْنَا عَلَيْك‌َ الْكِتَاب‌َ تِبْيَاناً لِكُل‌ِّ شَى‌ءٍ.454» «وَ نَّه‌ُ لَتَنْزِيل‌ُ رَب‌ِّالْعَالَمِين‌َ نَزَل‌َ بِه‌ِ الرُّوح‌ُ الْمِين‌ُ عَلي‌َ قَلْبِك‌َ لِتَكُون‌َ مِن‌َ الْمُنْذِرِين‌َ.455»

بنابراين تنزيل قرآن‌، مخصوص پيامبر«ص» بود و كسانى كه آن را انكار كردند به صفت‌كفر متصف شدند: «وَ مَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا لاَّ الْكَافِرُون‌َ.456» و از طرف خداوند جنگ با آنان‌واجب شد و پيامبر«ص» با آنان جنگيد تا (سردمداران كفر را شكست داد و مانع از سر راهگسترش اسلام برداشته شد) گروه گروه اسلام آوردند؛ و اين است معناى جنگ براى‌تنزيل‌. تأويل قرآن عبارت است از تفسير و تأويل آن بر اساس مقتضاى الفاظ و مدلول آيات‌كه كارى درست است‌؛ ولى تأويل بر خلاف مقتضاى الفاظ و مدلول آنها و حمل آيات برآن‌چه خدا اراده نكرده است گمراهى است كه لازم است با كسانى كه چنين روشى دارند،مبارزه شود تا به راه راست هدايت شوند و اين است معناى جنگ براى تأويل قرآن‌.457

مؤلف پس از بيان حقيقت جنگ براى تنزيل و تأويل به جنگ على‌«ع» با ناكثين‌؛مارقين و قاسطين مى‌پردازد و آنان را از بُغاة مى‌داند و جايز بودن جنگ با گروه‌هاى سه‌گانه را به صورت مستدل بيان مى‌كند. او اگر چه به چگونگى وقوع اين جنگ‌ها (در اين‌بخش‌) نمى‌پردازد؛ ولى مطالب ارزشمندى در باطل بودن مخالفان على‌«ع» ذكر مى‌كند.458

تواتر اخبار فضايل على‌«ع»

مؤلف پس از ذكر فضايلى از على‌«ع» مى‌نويسد: «احاديث پيامبر«ص» درباره فضايل ومنزلت بلند علمى و معنوى على‌«ع» گرچه راويان و حافظان متفاوت آنها را در قالب‌الفاظ مختلف نقل كرده‌اند؛ اما مدلول عمومى آنها يك چيز است و آن اين است كه‌پيامبر«ص» علاقه خاصّى به على‌«ع» داشته و او را مورد محبت قرار داده و از او براى‌پيشبرد اهدافش كمك گرفته است و محبت او را مايه رستگارى شمرده است‌.

بنابراين‌، مى‌توان گفت اخبار فضايل على‌«ع» متواتر است‌. چنان‌كه اگر كسى بگويدپادشاه‌، خلعتى به فلانى بخشيد، ديگرى بگويد خانه‌اى بخشيد، سوّمى بگويد مدال به‌او داد و...؛ گرچه مطلب هر يك با ديگرى متفاوت است‌، ولى در يك چيز مشتركند و آن‌اين‌كه اين فرد مورد توجه پادشاه است‌.»459

عبادت و زهد على‌«ع»

محمد بن طلحه درباره عبادت‌، زهد و ورع اميرمؤمنان‌«ع» مى‌نويسد: «حقيقت عبادت‌،همان اطاعت است و كسى كه اوامر خداوند متعال را امتثال و از نواهى او اجتناب كند،عابد است و از آنجا كه متعلق اوامرى كه از طرف شارع مقدس صادر شده متنوع است‌؛عبادت‌ها نيز متنوع خواهد بود. نماز، روزه‌، صدقه و امثال اينها عبادت هستند و على‌«ع»در عبادت و بندگى پيشتاز بود. او بين نماز و صدقه جمع كرده بود و در حالى كه در ركوع‌بود صدقه داد. اين عبادت على‌«ع» به حدّى ارزنده بود كه خداوند متعال در ستايش اوآيه‌اى‌ نازل كرد كه تا روز قيامت قرائت شود.

اين جريان را ابوذر غفارى چنين نقل مى‌كند: با گوش‌هايم از پيامبر«ص» شنيدم و باچشمانم ديدم كه درباره على‌«ع» فرمود: «انّه قائد البررة و قاتل الكفرة منصور من نصره ومخذول من خَذَله‌.»460و من روزى با پيامبر«ص» نماز گزاردم‌، سائلى وارد مسجد شد ودرخواست كمك كرد، كسى او را كمك نكرد. على‌«ع» در حال ركوع بود و با دستراستش كه انگشتر در آن بود اشاره نمود و سائل آن را از انگشت حضرت‌«ع» بيرون آورد.اين صحنه را پيامبر«ص» (كه در حال نماز بود) مشاهده كرد. وقتى پيامبر«ص» نمازش به‌پايان رسيد، دست به آسمان بلند نمود و عرض كرد: اللّهم‌! ان‌َّ اخى موسى سألك فقال‌:«رَب‌ِّ اشْرَح‌ْ لِى‌ صَدْرِى‌ وَ يَسِّرْ لِى‌ مْرِى‌ وَ احْلُل‌ْ عُقْدَة‌ً مِن‌ْ لِسَانِى‌ يَفْقَهُوا قَوْلِى‌ وَ اجْعَل‌ْ لِى‌وَزِيراً مِن‌ْ هْلِى‌ هَارُون‌َ خِى‌ اشْدُدْ بِه‌ِ زْرِى‌ وَ شْرِكْه‌ُ فِى‌ مْرِى‌» فانزلت‌َ عليه قرآناً ناطقاً«سَنَشُدُّ عَضُدَك‌َ بِخِيك‌َ وَ نَجْعَل‌ُ لَكُمَا سُلْطَاناً فَلاَ يَصِلُون‌َ لَيْكُمَا بِآيَاتِنَا» اللهم‌! و اَنَا محمّدنبيّك و صفيّك‌. اللّهم‌! فاشرح لى صَدرى و يَسِّرلى امرى و اجعل لى وزيراً من اَهلى عليّاًاُشدُد به ظَهرى‌.461

ابوذر مى‌گويد: كلام پيامبر«ص» تمام نشده بود كه جبرئيل از جانب خدا نازل شد وگفت‌:اى محمّد! بخوان‌. پيامبر«ص» پرسيد: چه بخوانم‌؟ و خداوند اين آيه را نازل فرمود:«نَّمَا وَلِيُّكُم‌ُ اللَّه‌ُ وَ رَسُولُه‌ُ وَ الَّذِين‌َ آمَنُوا الَّذِين‌َ يُقِيمُون‌َ الصَّلاَة‌َ وَ يُوتُون‌َ الزَّكَاة‌َ وَ هُم‌ْرَاكِعُون‌َ462463

ثعلبى اين قضيه را به همين صورت نقل كرده و پس از آن مى‌نويسد: از ابومنصورجشمازى شنيدم كه از محمد بن عبداللَّه الحافظ و او از ابوالحسن على بن الحسين و او ازابوهارون حضرمى و او از محمد بن منصور الطوسى نقل مى‌كرد كه مى‌گفت‌: شنيدم ازاحمد بن حنبل كه مى‌گفت‌: ما جاء لاحد من اصحاب رسول اللَّه‌9 و رضى عنهم من‌الفضائل ما جاء لعلى‌«ع»؛ فضائلى كه براى على‌«ع» نقل شد، براى احدى از اصحابپيامبر«ص» نقل نشده است‌.

... ابوالحسن على بن احمد الواحدى‌(ره‌) از بزرگان تفسير نقل مى‌كند كه على‌«ع»خودش را شبى اجير كرد تا نخلى را آبيارى و در عوض مقدارى جو دريافت كند. وقتى‌صبح شد و جو را گرفت و مقدارى از آن را آرد كرد و با كمى روغن پخت‌، چون آماده شد،مسكينى از راه رسيد. حضرت‌«ع» غذا را به او تقديم كرد و بخشى ديگر را آماده نمود واين بار اسيرى از مشركان رسيد و از حضرت‌«ع» درخواست غذا كرد. امام‌«ع» غذا را به اوبخشيد و مقدار باقى‌مانده را آماده نمود كه يتيمى از راه رسيد و درخواست غذا كرد كه‌حضرت آن را هم به وى داد و با همسر و فرزندانش‌، گرسنگى را براى رضاى خدا تحمّل‌كردند و خداوند از حال آنان به پيامبر«ص» خبر داد و اين آيات در شأن آنان نازل گرديد: «وَيُطْعِمُون‌َ الطَّعَام‌َ عَلي‌َ حُبِّه‌ِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ سِيراً.464» و آنان را مورد ستايش قرار داد و پاداش‌ايشان را چنين بيان كرد: «فَوَقَاهُم‌ُ اللَّه‌ُ شَرَّ ذَلِك‌َ الْيَوْم‌ِ وَ لَقَّاهُم‌ْ نَضْرَة‌ً وَ سُرُوراً وَ جَزَاهُم‌ْ بِمَاصَبَرُوا جَنَّة‌ً وَ حَرِيراً مُتَّكِئِين‌َ فِيهَا عَلَى الْرَائِك‌ِ465»

و در عبادت و فضيلت على‌«ع» همين بس كه با نياز شديدى كه به غذا داشت آن را به‌ديگرى اطعام نمود و به جهت عظمت و بزرگى اين كار، خداى سبحان از آنها تجليل كرد وآيه‌اى در اين‌باره نازل فرمود.

محمد بن طلحه پس از ذكر فضايلى از على‌«ع» مى‌نويسد: همانا عبادت‌، انواع فراوانى‌دارد و على‌«ع» جامع جميع آنها بود و اين عبادات فراوان على‌«ع»، نشانه يقين بى‌نهايت اوبه مبدأ و معاد است‌؛ چنان‌كه فرمود: لو كُشف الغطاما ازددت يقينا؛466 اگر پرده‌ها كنار رودبر يقين من افزوده نمى‌شود.» و درباره زهد و ورع على‌«ع» پيامبر«ص» فرمود: «يا على اِن‌َّاللَّه تعالى قد زيّنك بزينة لم يُزيّن العباد بزينة احب‌ّ الى اللَّه منها، هى زينة الابرار عنداللَّه‌الزهد فى الدنيا فجعلك لاتزرأ مِن الدنيا شيئاً و لاتزرأ الدنيا منك شيئاً؛ يا على‌! خداوندمتعال تو را به زينتى آراست كه محبوب‌ترين زينت بندگان‌، نزد خداست و آن زهد در دنيامى‌باشد كه زينت ابرار است و (خدا) تو را به گونه‌اى قرار داد كه نه تو از دنيا چيزى گرفتى‌و نه دنيا از تو چيزى كم كرد.»

بدون ترديد، زهد نسبت به چيزى‌، بدون شناخت ماهيت آن تحقق پيدا نمى‌كند. تاانسان علم پيدا نكند به اينكه اجتناب و اعراض از فلان چيز، بهتر از نزديكى به آن است‌هرگز نفرت پيدا نمى‌كند و در نتيجه اعراض صورت نمى‌گيرد... و على‌«ع» نسبت به دنيازهد نورزيد، مگر بعد از آنكه به حقيقت آن و بدى و پستى آن معرفت پيدا كرد؛ چنان‌كه‌على‌«ع» فراوان درباره مذمّت دنيا سخن گفته است‌.467

شجاعت على‌«ع»

محمد بن طلحه پس از تبيين حقيقت شجاعت مى‌نويسد: «فرود آمدن على‌«ع» درجاهاى خطرناك و تحمّل سختى‌هاى طاقت‌فرسا بدون اينكه احساس شكست كند يامضطرب گردد يا وحشت نمايد؛ از كارهايى بود كه على‌«ع» با آن انس و اُلفت داشت و ازاين رو مواردى كه على‌«ع» از خود، قوّت قلب نشان داده و شجاعتش را هويدا ساخته‌است قابل شمارش نيست‌. از اين رو، تنها به مواردى از آنها اشاره مى‌كنيم تا اين صفت‌على‌«ع» كشف شود.»468

سپس مؤلف به صورت زيبايى مسأله ليلة‌المبيت را تبيين مى‌كند و شهامت وشجاعت على‌«ع» را نشان مى‌دهد و مى‌نويسد: «فان‌َّ مبيت واحد بين زمر من الاعداءقاصدين الفتك به معاندين لدينه مظهرين عداوته ثم اقامته بينهم بعد خروج النّبى‌9ثلاث ليال بأيامّهن ثم خروجه من بلدتهم فى شعابها و طرقاتها بين جبالها المختلفة مقدمّاعلى مسيرها فى اراضى الاعداء وحده مع كثرتها من اوضح الدلة و ارجح الحجج على‌شجاعة قد خصّه اللَّه بها، و شهامة منحه ايّاها. و كان رسول اللَّه‌9 اذا ألم مؤلم او الّمه‌ملم او اَهَم عارض او عرض مهم‌ّ ندب له عليّ«ع» لما يعلمه مِن‌ْ شجاعته و شهامته وخبرته و معرفته و عزيمته و نهضته‌....469» در اينجا مواردى از غزوات و جنگ‌هاى صدراسلام را كه على‌«ع» نقش كليدى داشته است يادآورى و نبرد شجاعانه على‌«ع» با ناكثين‌،قاسطين و مارقين را تبيين و آمار كشته شدگان دو طرف را به طور دقيق ذكر مى‌كند.

كرامت‌هاى على‌«ع»

مؤلف مطالب السوؤل در اين‌باره مى‌نوسيد: كرامت عبارت است‌؛ از كار خارق‌العاده‌اى كه‌اظهار آن واجب نشده است‌؛ برخلاف معجزه كه انبياء مأمور به اظهار آن بودند، چون دليل‌نبوّت و حقانيّت آنها بود؛ بنابراين معجزه مخصوص پيامبر و كرامت ويژه ولي‌ّ اللَّه مى‌باشد.البته لازمه ولايت‌، كرامت نيست‌، زيرا ولايت بدون كرامت نيز يافت مى‌شود.

قبلاً درباره اينكه على‌«ع» از اولياء اللَّه بود مطالبى گفتيم‌. اكنون برخى از كرامت‌هايى‌كه از او صادر شده است متذكّر مى‌شويم‌:

الف‌: آگاهى على‌«ع» از جنگ با خوارج و كيفيت آن‌، قبل از وقوع جنگ‌...470.

ب‌: جوان مسلمانى پس از ازدواج با زنى‌، از همبستر شدن با او تنفر يافت و اختلاف‌بين آنان بالا گرفت‌. حضرت‌«ع» احضارشان كرد و علّت تنفر را مَحرم بودن آن زن بر جوان‌دانست و حكايت فاصله افتادن بين او و مادرش را بيان كرد و به آن زن فرمود: «خدا تو را ازهمبستر شدن با فرزندت حفظ كرد.» در حالى كه آن زن‌، سخن على‌«ع» را تصديق مى‌كردبا شگفتى از چگونگى اطلع حضرت‌«ع» سؤال نمود. على‌«ع» فرمود: «فقد اطلعنى اللَّه‌عليه‌؛ خدا مرا بر آن آگاه ساخت‌.»471

ج‌: طغيان رود فرات كه سبب زحمت‌هاى بسيارى براى مردم شده بود با دعاى‌على‌«ع» فرو نشست‌.

د: آگاهى على‌«ع» و خبر دادنش از زمان و چگونگى شهادتش‌.

فصاحت على‌«ع»

محمد بن طلحه در فصل دهم از جلد اوّل كتاب به فصاحت على‌«ع» پرداخته است وبراى اثبات اين مطلب‌، حدود پنجاه صفحه را به نقل فرمايش‌هاى على‌«ع» اختصاص‌داده است‌.

وى سخنان حضرت را به دو قسم تقسيم مى‌كند: منظوم و منثور. در بخش نثر در پنج‌موضوع‌، سخنانى از حضرت‌«ع» نقل مى‌كند كه عبارتند از: علم و عقل‌، صفات دنيا،صفات مؤمنان‌، حِكم و امثال‌، خطبه‌ها و موعظه‌ها؛ و در بخش منظوم‌، اشعارى ازحضرت على‌«ع» نقل كرده است‌.

شهادت اميرمؤمنان‌«ع»

پايان بخش جزء اوّل‌ِ كتاب‌ِ مطالب السؤول‌، بحث شهادت على‌«ع» و چگونگى شهادت اواست‌. محمد بن طلحه‌، عمر شريف حضرت‌«ع» هنگام شهادت را 65 سال ذكر مى‌كند ودرباره شهادت او برخلاف منابع ديگر مى‌نويسد: وقتى على‌«ع» از جنگ با خوارجخلاص شد، عبدالرحمن بن ملجم را براى بشارت به مردم كوفه به اين شهر فرستاد. اووارد شهر شد و در حالى كه از جلوى خانه‌اى عبور مى‌كرد، زنانى بيرون آمدند. در بينآنها زنى به نام قطام دختر اصبغ تميمى بود كه زيبايى فوق‌العاده داشت‌. قطام دل وى راربود و از اين رو ابن ملجم به او پيشنهاد ازدواج داد. وى با شرايط خاصى پذيرفت كه ازجمله آنها قتل على‌«ع» بود. و زمانى كه على‌«ع» مشغول نماز صبح بود، وقتى از سجده‌سر برداشت‌، ابن ملجم ضربتى را بر سر او فرود آورد.»472

اين قول با آن‌چه در منابع متعدد آمده است كه ابن ملجم با دو نفر ديگر توافق كردندكه على‌«ع»، معاويه و عمرو بن عاص از پا درآورند هماهنگى ندارد؛ البته در موردقسمت دوم كه آيا امام‌«ع» در حال سجده ضربت خورد يا در هنگام ورود از درِ مسجد؛منابع شيعى متفاوت نقل كرده‌اند. برخى مطابق با مطالب السؤول است و برخى ديگرمخالف آن‌.473 هم‌چنين درباره سن‌ّ حضرت‌«ع» نيز غالباً 63 ذكر كرده‌اند.

مباحث جزء دوم‌

محمد بن طلحه شافعى در جزء دوم كتاب به مناقب و بيوگرافى بقيّه ائمه‌«ع» پرداخته ودرباره حضرت مهدى‌«ع»، ضمن نقل روايات پيامبر«ص» درباره مهدويت به شبهه‌ها وپرسش‌هايى كه در اين زمينه مطرح بوده است پاسخ مى‌دهد. وى درباره هريك ازائمه‌«ع» موضوع‌هاى زير را به اختصار مورد بحث قرار مى‌دهد:

ولادت‌، نسب‌، كنيه‌، لقب‌، رواياتى كه از پيامبر«ص» درباره هر امام نقل شده است‌،علم‌، شجاعت‌، عبادت‌، كرامت‌، احاديثى از هريك از ائمه‌«ع»، فرزندان‌، مدت عمر وچگونگى وفات‌. از آنجا كه عمده مطالب اين فصول در منابع شيعه و سنّى موجود است‌،از نقل آن صرف‌نظر مى‌كنيم و تنها به مباحثى كه وى درباره قيام امام حسين‌«ع» و انقلاب‌جهانى حضرت مهدى‌«ع» مطرح كرده است اشاره مى‌كنيم‌.

قيام حسينى از منظر محمد بن طلحه شافعى‌

آن‌چه از مجموع مطالبى كه محمد بن طلحه درباره قيام حسينى نوشته به دست مى‌آيد،اين است كه وى معتقد مى‌باشد قيام امام حسين‌«ع» قيام بر حقّى بوده كه به علت‌وضعيت حاكم بر جامعه و دعوت مردم كوفه انجام گرفته است‌. وى قيام امام حسين‌«ع»را تحسين مى‌كند و مخالفان او را افرادى دنياطلب‌، فاسق و فاجر مى‌داند. درباره‌شجاعت حضرت‌«ع» و علت جنگ كوفيان با امام‌«ع» چنين مى‌نويسد: «فلمّا حصروه واحدقوا به شاكين فى العدة و العديد، ملتمسين منه نزوله على حكم بن زياد او بيعته‌ليزيد، فان اَبى ذلك فليوذن بقتال يقطع الوتين و حبل الوريد و يصعد الارواح الى المحل‌الاعلى و يصرع الاشباح على الصعيد، فتبعت نفسه الابيّة جدها و أباها و عزفت عن التزام‌الدّنية فأباها و نادته النخوة الهاشمية فلبّاها و منحها الاجابة الى مجانبة الذِلّة‌ِ وحباها؛فاختار مجالدة الجنود و مضاربة ضباها و مصادمة صوارمها و شيم شباها و لا يذعن‌لوصمة تسم بالصغار من شرفه خدوداً و جباهاً و قد كان اكثر هولاء المخرجين لقتاله قدشايعوه و كاتبوه و طاوعوه و بايعوه و سألوه القدوم عليهم ليبايعوه‌؛ فلمّا جاءهم كذّبوه ماوعدوه و انكروه و جحدوه و مالوا الى السحت العاجل فعبدوه و خرجوا الى قتاله رغبة‌ً فى‌عطاء ابن زياد فقصدوه‌، فنصب‌«ع» نفسه‌ُ اخوته و اهله و كانوا نيقاً و ثمانين لمحاربتهم‌....»474

محمد بن طلحه مصائبى كه بر امام حسين‌«ع» و يارانش پيش آمد، جان‌سوز و بسيارغم‌انگيز مى‌داند و مى‌نويسد: «فلو نطقت السماء و الارض لرثت لها و رثتها، و لو اطلعت‌عليها مردة الكفرة لبكتها و ندبتها و لو حضرت مصرعها عتاة الجاهلية لابكتها و نعتها و لوشهدت وقعتها بغات الجبابرة لاعانتها و نصرتها؛ فيالها مصيبة انزلت بقلوب الموحدين‌فاورثتها و بلية احلّت الكابة بنفوس المؤمنين سلفاً و خلفاً فاحزنتها؛ فوالهفتاه لذرية نبوية‌ظل‌ّ دمها و عترة محمدية فل‌ّ مخذمها و عصبة علوية خذلت فقتل مقدمها و زمرة هاشمية‌استُبيح حرمها و استحل محرمها....»475

وى قاتلان امام حسين‌«ع» را مستحق لعن و نفرين مى‌داند و هريك از آنها را كه نام‌مى‌برد بعد از نامشان‌، «لعنة‌اللَّه عليه‌» يا «فى النّار خلّده اللَّه‌» مى‌آورد. محمد بن طلحه‌،عمده مطالب مربوط به نهضت امام حسين‌«ع» را از كتاب «الفتوح‌» ابن اعثم نقل كرده است‌.

حضرت مهدى‌«ع» از نگاه محمد بن طلحه شافعى

مؤلف‌، نسب حضرت مهدى‌«ع» را چنين بيان مى‌كند: «فابوه محمّد الحسن الخالص بن‌على المتوكل بن محمد القانع بن على الرضا بن موسى الكاظم بن جعفر الصادق بن محمدالباقر بن على زين‌العابدين بن الحسين الزكى بن على المرتضى اميرالمؤمنان‌:.

و امّه ام ولد تسمى صقيل و قيل‌: حكيمة و قيل‌: غير ذلك‌.

و اسمه‌: فمحمد و كنيته‌ ابوالقاسم‌ و لقبه الحجة‌ و الخلف الصالح‌ و قيل‌: المنتظر.»

وى پس از نقل احاديثى از پيامبر«ص» درباره حضرت مهدى‌«ع» پرسش‌هايى مطرح‌مى‌كند و پاسخ مى‌دهد كه يادآورى آنها خالى از فايده نيست‌:

پرسش‌: كسى منكر نيست كه پيامبر«ص» فرمود: اگر يك روز از عمر دنيا باقى مانده‌باشد، خداوند منّان به اندازه‌اى آن را طولانى مى‌كند كه فرزندم مهدى‌«ع» ظهور كند وزمين را پر از عدل و داد نمايد؛ ولى ضرورت ندارد حتماً نسل دهم از پيامبر«ص» باشد؛بلكه معنايش اين است كه چنين كسى كه از نسل پيامبر«ص» است مى‌آيد.

پاسخ‌: ويژگى‌هايى كه پيامبر«ص» براى مهدى‌«ع» (از نظر نسب و مشخصات فردى‌)ذكر كرده است‌، تنها در فرزند حسن بن على ابى القاسم محمّد الخلف الصالح جمع است‌.

اگر كسى بگويد چنين شخصى كه پيامبر«ص» با تمام ويژگى‌هايش معرّفى كرده است‌،ممكن است در آينده متولد شود، پس احاديث پيامبر«ص» در فرزند حسن بن على‌منحصر نيست‌. در پاسخ مى‌گوييم تا زمان ما غير از فرزند امام حسن عسكرى و كسى باچنين ويژگى نيامده است‌؛ بنابراين احكام در حق او ثابت است‌. اما حمل اين روايات بركسى كه احتمال دارد در آينده به دنيا بيايد مرجوح است و ترجيح مرجوح بر راجح جايزنيست‌.476 (مؤلف مؤيداتى را براى اين مطلب ذكر مى‌كند.)

پرسش‌: در برخى از روايات از پيامبر«ص» نقل شده كه فرموده است‌: اسم او هماننداسم من و اسم پدرش‌، همانند اسم پدرم مى‌باشد در حالى كه اسم پدر حضرت‌مهدى‌«ع» حسن و اسم پدر پيامبر«ص» عبداللَّه است‌.

پاسخ‌: اولاً اين نكته قابل توجه است كه لفظ «اب‌» بر جدّ اعلى نيز اطلاق مى‌شود؛چنان‌كه يوسف‌«ع» فرمود: «وَ اتَّبَعْت‌ُ مِلَّة‌َ آبَائِى‌ بْرَاهِيم‌َ وَ سْحَاق‌َ477 مطلب ديگر اينكه لفظ‌«اسم‌» بر كنيه و بر صفت نيز اطلاق مى‌شود و افراد فصيح به‌كار مى‌برند؛ چنان‌كه سهل‌بن سعد الساعدى درباره على‌«ع» نقل مى‌كند: «ان‌َّ رسول اللَّه‌9 سمّاه بابى تراب و لم‌يكن له اسم احب‌ّ اليه منه‌».

با توجه به نكات مذكور مى‌گويم‌: ان‌ّ النبى‌9 كان‌َ لَه سبطان‌: ابومحمد الحسن وابوعبداللَّه الحسين و لما كان الحجة الخلف الصالح محمد«ص» من ولد ابى عبداللَّهالحسين و لم يكن من ولد ابى محمد الحسن و كانت كنية الحسين ابا عبداللَّه فاطلق‌النبى‌9 على الكنية‌، لفظ الاسم لاجل المقابلة بالاسم فى حق ابيه و اطلق على الجدّ،لفظة الب فكانّه قال يواطى‌ء اسمه اسمى فهو محمد و انا محمد و كنية جدّه اسم ابى‌، اذهو ابوعبداللَّه‌.478

اما طولانى بودن عمر شريف حضرت مهدى‌«ع» با قدرت وسيع الهى‌، جاى شگفتى‌ندارد؛ چنان‌كه از اولياءاللَّه‌، حضرت خضر و عيسى‌«ع» زنده‌اند و حضرت نوح بيش ازهزار سال عمر كرد و از رانده‌شدگان‌، ابليس و دجّال و غير اينها زنده هستند؛ بنابراين‌هيچ مانعى نيست كه عمر حضرت مهدى‌9 طولانى باشد.479

نقاط ضعف مطالب السؤول فى مناقب ال الرسول‌:

محمد بن طلحه با همه ارادت و اخلاصى كه به امامان دوازده‌گانه شيعه داشته است‌، ازآنجا كه در هر حال يك سنّى شافعى است و به مكتب خلفا تعلق دارد، از حقايقى اززندگى ائمه‌: چشم‌پوشى كرده و در مواردى به جهت اعتماد به منابع اهل سنت‌،دچار خطا شده است‌.

البته اين اشكالات و نقاط ضعف به حدّى نيست كه كتاب پر ارج مطالب السؤول فى‌مناقب ال الرسول‌: را از اعتبار بيندازد و مطالب آن را زير سؤال ببرد؛ چه اين‌كه كمتركتابى مى‌توان يافت كه خالى از هرگونه ضعف و كاستى باشد. در اينجا براى آگاهى ازنقاط ضعف كتاب‌ِ مذكور به اختصار آنها را طرح مى‌كنيم‌:

الف‌) چشم پوشى از حقايق‌

يك اشكال كلّى كه در كتاب مطالب السؤول فى مناقب ال الرسول‌: مشهود مى‌باشد، اين‌است كه نويسنده با نگاه خاصى‌، زندگى ائمه‌«ع» را بررسى كرده‌؛ از نگرش جامع به‌حيات طيبه اهل بيت‌: محروم مانده است و به همين جهت‌، درباره اكثر ائمه‌«ع» تنهابه ذكر چند كرامت و منقبت بسنده نموده و به زندگى سياسى و اجتماعى آن بزرگاننپرداخته است‌؛ البته زندگى على‌«ع» و حسين بن على‌«ع» از اين جهت مستثنا مى‌باشد.

عدم‌ِ نگرش جامع محمد بن طلحه به زندگى ائمه‌«ع» يك كاستى آشكار است‌؛ ولى‌ممكن است در توجيه آن گفته شود مؤلف در صدد بيان مناقب و فضايل ائمه‌«ع» بوده‌است‌، چنان‌كه از عنوان كتاب استفاده مى‌گردد و از اين رو از پرداختن به حيات سياسى واجتماعى آنان صرف‌نظر كرده است‌. يا اين‌كه گفته شود به سبب نبودن منابع و مآخذ لازميا شرايط حاكم بر آن جامعه‌، معذور بوده است‌.

احتمال ديگر اين‌كه مؤلف به دليل گرايش به تصوّف‌، بيشتر تحت تأثير عرفان‌، زهد وكرامت‌هاى ائمه‌: بوده و بدين‌جهت به جنبه‌هاى ديگر زندگى ائمه‌: كمتر توجّهكرده است‌.

ب‌) نقل اخبار نادرست‌

محمد بن طلحه به دليل اعتمادش به منابع اهل سنت در مواردى مطالبى نقل كرده است‌كه خلاف واقعيت‌هاى تاريخى است و منابع شيعى آنها را تأييد نمى‌كنند. در اينجا ضمنيادآورى اين موارد، به نقد اجمالى آنها نيز مى‌پردازيم‌:

1ـ شرب خمر حمزه عموى پيامبر«ص» در سال دوّم هجرت‌: مؤلف‌، يكى از بركات ازدواج على‌«ع» با فاطمه «س» را تحريم قطعى شراب مى‌داند و درباره علّت تحريم‌مى‌نويسد: «آن‌گاه كه على‌«ع» خواست ازدواج كند، پيامبر«ص» شترى به او هديه داد تا بافروش آن‌، هزينه‌هاى عروسى را پرداخت نمايد. وقتى شتر را به بازار برد در كنارديوارى آن را عقال زد و خودش دنبال كارى رفت و زمانى كه برگشت‌، ديد شكم شتردريده شده است‌. از عامل اين كار پرسيد. گفتند: عمويش حمزه در اثر مستى چنين‌عملى را انجام داده است‌. ... و از اين پس بود كه شراب به كلّى حرام شد....»480

نقد: اولاً اين حكايت در كتب معتبر تاريخى نيامده است و در قرآن كريم‌، سه آيه به‌تحريم شراب مربوط مى‌باشد كه شأن نزول هيچ‌يك از آنها درباره جريان مذكور نيست وتفاسير شيعه و سنى‌، چنين شأن نزولى را براى آنها ذكر نكرده‌اند. ثانياً حضرت حمزه درسال دوّم هجرت (سال ازدواج على‌«ع» با فاطمه «س») يكى از مهاجران و اصحاب‌برجسته پيامبر«ص» بود و چنين عملى از او بعيد به نظر مى‌رسد.

ثالثاً راوى اين حديث «زهرى‌» است كه از جعل كنندگان حديث به نفع بنى‌اميّه و ضدبنى‌هاشم مى‌باشد. امام سجاد«ع» در نامه‌اى خطاب به «زهرى‌» نوشت‌: «... (حاكمان‌) ازتو محورى ساختند كه سنگ آسياب مظلمه‌هايشان بر گِرد آن مى‌چرخد و تو را پلى قراردادند كه از روى آن به سوى كارهاى خلافشان عبور مى‌كنند و نردبانى ساختند كه از آن‌به بام گمراهى و ضلالتشان بالا مى‌روند. تو (مردم را) به سوى گمراهى آنان دعوت‌مى‌كنى و راه آنان را طى مى‌كنى‌....»481

2ـ تاريخ ولادت و شهادت حضرت زهرا«س»: محمد بن طلحه‌، ولادت فاطمه «س» را پنج‌سال قبل از بعثت و ازدواج او با على‌«ع» را در سن هيجده سالگى و شهادت وى را در 28سالگى‌، چند ماه پس از رحلت پيامبر«ص» مى‌داند.

نقد: مشهور نزد شيعه همان است كه از ائمه‌: روايت شده است كه ولادت دخترپيامبر فاطمه «س» پنج سال پس از بعثت‌، يعنى در سالى كه نخستين گروه مسلمانان به حبشه مهاجرت كردند به دنيا آمد و در نه سالگى با على‌«ع» ازدواج كرد و در هيجدهسالگى به شهادت رسيد.482

استاد سيد جعفر مرتضى عاملى در اين‌باره مى‌نويسد: «افزون بر اين [سخنان‌ائمه‌:] مى‌توان به روايات زير استدلال يا اين عقيده را به كمك آن تأييد كرد.

1. مورخان گفته‌اند كه همه فرزندان خديجه‌، پس از بعثت به دنيا آمدند و فاطمه‌كوچك‌ترين آنها بود.

2. روايات فراوانى كه از شمارى از صحابه مثل عايشه‌، عمر، سعد بن مالك‌، ابن عباس وديگران نقل شده مى‌گويد: نطفه فاطمه «س» از ميوه بهشتى بسته شد كه پيغمبر در اسراء ومعراج تناول فرمود. ما اثبات كرده‌ايم كه معراج پيغمبر«ص» در اوايل بعثت بوده است‌.

3. نسائى روايت كرده كه وقتى ابوبكر و عمر از فاطمه «س» خواستگارى كردند،پيغمبر«ص» آنان را با اين عذر كه فاطمه كوچك است‌، ردّ كرد.

اگر اين گفته كه فاطمه پنج سال پيش از بعثت به دنيا آمده صحيح باشد در اين‌صورت‌، بايد عمر او به هنگام خواستگارى (كه به اتفاق همه مورّخان پس از هجرت‌بوده‌) حدود هيجده يا نوزده سال باشد؛ در حالى كه به كسى كه در اين سن‌ّ است‌،كوچك گفته نمى‌شود.

4. روايت شده كه وقتى خديجه به فاطمه «س» آبستن شد، زنان قريش خديجه‌«س» راطرد كردند و فاطمه در شكم مادر با او سخن مى‌گفت و او را به صبر دعوت مى‌كرد.

مسأله طرد خديجه با جايگاهى كه در بين قريش داشت‌، قبل از بعثت علتى ندارد.اين قضيه به بعد بعثت مربوط مى‌شود و از مبارزه قريش با پيامبر«ص» نشأت گرفته است‌.

5. روايات فراوانى كه علّت نام‌گذارى او را به فاطمه و ديگر نام‌ها بيان مى‌كند. اين‌روايات اشاره و دلالت دارد كه اين نام‌گذارى از آسمان و به فرمان خداوند بزرگ بودهاست‌.»483

3ـ خواستگارى على‌«ع» از دختر ابوجهل‌: محمدبن طلحه از ترمذى و بخارى از مسوّربن محرمة نقل مى‌كند كه على‌«ع» از دختر ابوجهل بن هشام خواستگارى كرد در حالى‌كه فاطمه «س» در خانه او بود. وقتى پيامبر«ص» از ماجرا با خبر شد، بالاى منبر رفت وفرمود: «اِن‌ّ بنى‌هاشم استاذ نونى فى ان ينكحوا484 ابنتهم عليّا فلا اذن لهم‌، لا تجتمع بنت‌رسول اللَّه و بنت عدوّ اللَّه عند رجل واحدٍ ابداً؛ بنى هشام براى ازدواج دخترشان به على‌«ع» از من اذن خواسته‌اند، اذن به آنها داده نمى‌شود. دختر رسول خدا با دختردشمن خدا ابداً نزد يك مرد جمع نمى‌شود.»

نقد: اين روايت تنها در منابع اهل سنت آمده است و از روايات ساختگى مى‌باشد كه‌براى پايين آوردن مقام بلند على‌«ع» نزد پيامبر«ع» جعل شده است و در منابع تاريخى‌شيعه‌، چنين چيزى وجود ندارد. روايت بالا به چند دليل جعلى و دروغ است‌.

1. اخبارى كه در اين باره نقل شده‌، متناقض و مختلف است‌.

2. با رواياتى كه مى‌گويد «هرگز على‌«ع» فاطمه «س» را نرنجانيد» منافات دارد.

3. با رواياتى كه از «بريده‌» و «ابن عباس‌» نقل شده است كه هرگز پيامبر«ص»، ازعلى‌«ع» خشمگين نشد، منافات دارد.

4. از نظر اسلام‌، طلاق به دست مرد است و ازدواج مجدّد مباح‌، بلكه مستحب‌است‌. چگونه ممكن است پيامبر«ص» به سبب اين كار حلال به على‌«ع» معترض باشد واگر حكم خاصّى درباره فاطمه‌«س» بوده است مى‌بايست قبلاً به على‌«ع» گفته مى‌شد.

5. طبق «آيه تطهير»، على‌«ع» منزه از هر گناه و پليدى است‌، چگونه ممكن استموجبات آزار و ناراحتى فاطمه «س» را فراهم كرده باشد كه طبق روايات قطعى ازپيامبر«ص»، اذيت و آزار فاطمه‌«س» اذيت آزار خدا و رسول او است‌.485

4ـ صلح امام حسن‌«ع» با معاويه نوعى كرم و سخاوت بود: مؤلف پس از ذكر مواردى ازگذشت و سخاوت امام حسن‌«ع» مى‌نويسد: «فجاد بالخلافة على معاوية و سلّمها اليه وخرج عنها و تكرم بها و حرمها نفسه الشريفة فانسلخ منها...؛ حسن بن على‌«ع» خلافت رابه معاويه بخشيد و تسليم او كرد و خودش از آن خارج گرديد و بدان وسيله كرامت يافت‌و آن را بر نفس شريفش حرام شمرد و از آن منسلخ گرديد.486»

چنان‌كه اربلى در كشف الغمة (ج 1 ص 562) و سبط بن جوزى در «تذكرة الخواص‌»به اين جمله محمد بن طلحه اشكال نموده‌اند، امام حسن‌«ع» خلافت را با طيب خاطر به‌معاويه نبخشيد، بلكه به سبب خيانت اهل عراق‌، نداشتن ياران كافى و حيله‌هاى معاويه‌مجبور شد خلافت را واگذارد. گواه اين مدّعا تلاش فراوان امام حسن‌«ع» برايجمع‌آورى سپاه و فراهم كردن مقدمات جنگ با معاويه است‌؛ ولى وقتى اين كوشش‌هانافرجام ماند مجبور به صلح با معاويه مجبور شد. بنابراين تعبيرهايى كه محمد بن طلحه‌درباره صلح امام حسن‌«ع» دارد جاى تأمل است و با آن‌چه در منابع شيعه و سنّى آمده‌است مخالفت دارد.487

5ـ سعيد بن عاص بر پيكر امام حسن‌«ع» نماز خواند: مؤلف با تكيه بر برخى از منابع‌اهل سنت مى‌نويسد: «سعيد بن عاص والى مدينه بر جنازه امام حسن‌«ع» نماز ميت گزارد.»488

اين مطلب درست نيست‌؛ زيرا افزون بر منابع تاريخى شيعه‌، بسيارى از نويسندگان اهل‌سنت نيز نوشته‌اند كه حسين‌بن‌على‌«ع» بر پيكر برادرش نماز خواند و اورا دربقيع دفن كرد.489

6ـ نقل رواياتى از امام باقر«ع» در فضيلت ابوبكر و عمر: مؤلف دو روايت از امام‌باقر«ع» در فضيلت ابوبكر و عمر نقل كرده است‌.490

اولاً چنين رواياتى در مآخذ شيعه نيامده است‌، حتى در همه منابع اهل سنت نيزمطرح نشده است‌. ثانياً اين روايات به دليل وجود «يونس بن بكير» و «عمرو بن شمرالجعفى‌» در سلسله سند آنها از نظر سند ضعيف است‌.491 ثالثاً اين سخنان با ديگر سخنان‌ائمه‌«ع» درباره خليفه اوّل و دوم تعارض دارد و قابل جمع نيست‌. به جهت ضعف سند ومتن‌، مرجوح مى‌باشند و قابل استناد هستند.

7ـ شهادت امام رضا«ع» در اثر افراط در خوردن انگور و انار!: محمد بن طلحه از كرامات‌امام رضا«ع» در پيش‌گويى از چگونگى شهادت و برخورد مأمون پس از وفات سخن‌مى‌گويد و بدون اينكه به نقش مأمون در به شهادت رساندن حضرت اشاره كند مى‌نويسد:«قال هرثمة‌: فواللّه ما طالت الايّام حتى اكل عنباً و رماناً كثيراً فمات‌...492؛ هرثمه گفت‌: به خداسوگند، طولى نكشيد كه وى (امام رضا«ع») انگور و انار فراوان خورد و از دنيا رفت‌.»

اين سخن مبهم مؤلف‌، مورد تأمل جدّى است‌. شايسته بود به چگونگى مسموميت‌حضرت‌«ع» به وسيله انگور و انار تصريح كند و همانند همه مورخان منصف بر جنايت‌مأمون در به شهادت رساندن امام‌«ع» اشاره نمايد.

كتاب‌نامه‌

1. (آقابزرگ‌) تهرانى‌، محمد حسن‌؛ الذريعة الى تصانيف الشيعة‌؛ بيروت‌:دارالاضواء، [بى‌ت].

2. ابن ادريس‌، محمد بن احمد؛ ديوان الامام الشافعى‌؛ دمشق‌: دارالبشائر، 1417 ه‍ ق‌.

3. ابن شهر آشوب‌، محمد بن على‌؛ مناقب آل ابى‌طالب‌؛ بيروت‌: دار الاضواء،1405 ه‍ ق‌.

4. ابن طولون‌، شمس‌الدين محمد؛ الشذرات الذهبية فى تراجم الائمة الانثى عشريةعند الامامية‌؛ تحقيق صلاح الدين‌: بيروت‌: دار صادر، [بى‌ت].

5. البخارى الجعفى‌، محمد بن اسماعيل‌؛ صحيح البخارى‌؛ بيروت‌: احياء التراث‌العربى‌، 1408 ه‍.ق‌.

6. البكرى الاندلسى‌، عبدالله بن عبدالعزيز؛ معجم ما استعجم من اسماء البلاءوالمواضع‌؛ بيروت‌: عالم الكتب‌، [بى‌ت].

7. الترمذى‌، محمد بن عيسى‌؛ سنن الترمذى‌؛ تحقيق عبدالرحمن محمد عثمان‌؛بيروت‌: دارالفكر، 1403 ه‍ ق‌.

8. الحموى‌، ياقوت بن عبداللَّه‌؛ معجم البلدان‌؛ بيروت‌: دارالكتب العلمية‌، 1410 ه‍ ق‌.

9. الذهبى‌، محمدبن احمد؛ ميزان الاعتدال فى نقد الرجال‌؛ بيروت‌: دارالمعرفة‌، [بى‌ت].

10. الشبراوى‌، عبدالله بن محمد؛ الاتحاف بحب الاشراف‌؛ قم‌: منشورات الرضى‌،1363 ش‌.

11. الصفدى‌، خليل بن ابيك‌؛ الوافى بالوفيات‌؛ [بى‌ج]، دارالنشر، [بى‌ت].

12. الطبرسى‌، ابى على الفضل بن الحسن‌؛ اعلام الورى باعلام الهُدى‌؛ قم‌: مؤسسة ال‌البيت‌: لاحياء التراث‌، 1417 ه‍ ق‌.

13. الطبرى‌، محمد بن جرير؛ تاريخ الامم و الملوك‌؛ بيروت‌: مؤسسة الاعلمى‌، [بى‌ت].

14. امينى‌، عبدالحسين احمد؛ الغدير؛ تهران‌: دارالكتب الاسلامية‌، 1366 ه‍ ش‌.

15. بحرانى‌، يوسف‌؛ الحدائق الناصره فى احكام العترة الطاهرة‌؛ قم‌: انتشارات جامعة‌مدرّسين‌؛ [بى‌ت].

16. بن حنبل‌، احمد؛ مسند احمد؛ بيروت‌: دارصادر، [بى‌ت].

17. پيشوايى‌، مهدى‌؛ سيره پيشوايان‌؛ قم‌: مؤسسه تحقيقاتى و تعليماتى‌امام‌صادق‌7، سال 1375ش‌.

18. جمعى از نويسندگان‌؛ تفسير نمونه‌؛ قم‌: انتشارات اميرالمؤمنان‌«ع»، 1368 ش‌.

19. حاجى خليفه‌، مصطفى بن عبدالله‌؛ كشف الظنون عن اسامى الكتب والفنون‌؛بيروت‌: دارالفكر؛ [بى‌ت].

20. حسينى جلالى‌، سيدمحمدجواد؛ احاديث المهدى‌«ع» من مسند احمد بن حنبل‌و يليه كتاب البيان فى اخبار صاحب الزمان‌«ع»، للكنجى الشافعى‌؛ قم‌: مؤسسة النشرالاسلامى التابعة لجماعة المدرّسين‌، 1415 ه‍.ق‌.

21. حلّى‌، على بن يوسف‌؛ العدد القوية لدفع المخاوف اليومية‌؛ قم‌: كتابخانه آية‌الله‌مرعشى نجفى‌، 1410 ه‍ ق‌.

22. ذهبى‌، ابوعبدالله محمد بن احمد؛ سير اعلام النبلاء؛ بيروت‌: مؤسسة الرسالة‌،1992 م‌. اربلى‌، على بن عيسى بن ابى الفتح‌؛ كشف الغمة فى معرفة الائمة‌:.

23. ذهبى‌، ابوعبداللَّه‌؛ محمد بن احمد؛ ميزان الاعتدال فى نقد الرجال‌؛ بيروت‌:دارالمعرفة‌، [بى‌ت].

24. روزبهان خنجى اصفهانى‌، فضل الله‌؛ وسيلة الخادم الى المخدوم در شرح صلوات‌چهارده معصوم‌:؛ تحقيق رسول جعفريان‌؛ قم‌: انتشارات انصاريان‌، 1375 ه‍ ش‌.

25. زمخشرى‌، محمود بن عمر؛ الكشّاف عن حقايق غوامض التنزيل و عيون الاقاويل‌فى وجوه التأويل‌؛ قم‌: منشورات البلاغه‌: [بى‌ت].

26. شافعى‌، محمد بن طلحه‌؛ مطالب السؤول فى مناقب ال الرسول‌:؛ تحقيق‌ماجد بن احمد العطية‌؛ بيروت‌: مؤسسة ام القُرى للتحقيق والنشر، 1420 ق‌.

27. طباطبايى‌، سيد عبدالعزيز؛ اهل البيت فى المكتبة العربية‌: قم‌: مؤسسة آل‌البيت‌: لاحياء التراث‌، 1415 ق‌.

28. عاملى‌، السيدجعفر مرتضى‌؛ الصحيح من السيرة النبى الاعظم‌9؛ بيروت‌:دارالهادى‌،1415 ه‍ ق‌.

29. عاملى‌، سيدجعفر مرتضى‌؛ رنج‌هاى زهرا«س»؛ ترجمه محمد سپهرى‌؛قم‌:تهذيب‌، 1380ه‍ ش‌.

30. مالكى‌، على بن محمد (ابن صباع‌)؛ فصول المهمّة فى معرفة الائمة‌:؛ تحقيق‌سامى الغريرى‌؛ قم‌: دارالحديث‌، 1381 ه‍ ش‌.

31. مجلسى‌، محمد باقر؛ بحارالانوار؛ بيروت‌: الوفاء، 1403 ق‌.

32. موسوى‌، سيد محمد صالح‌؛ شرح مناقب محيى‌الدين بن عربى‌؛ به اهتمام سيدجمال‌الدين‌؛ تهران‌: 1362 ه‍ ش‌.

382 فارغ‌التحصيل كارشناسى ارشد تاريخ‌.

383. استاد سيد عبدالعزيز طباطبايى صدها عنوان از اين كتاب‌ها را كه به وسيله دانشمندان فِرَق مختلف تدوين‌شده است در كتاب «اهل البيت فى المكتبة العربيه‌» (قم‌، مؤسسة ال البيت‌7 لاحياء التراث‌)، به جامعه‌فرهنگى كشور معرفّى كرده است‌.

384. «كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده‌اند، خداوند رحمان محبت آنها را در دل‌ها مى‌افكند.»(مريم (19)، 54)

385. تفسسير نمونه‌، ج 13، (قم‌، انتشارات اميرالمؤمنان‌)، ص 143.

386. نهج البلاغه‌، خطبه 2.

387. همان‌، خطبه 152.

388. همان‌، خطبه 237.

389. جهت آگاهى در اين زمينه به كتاب «اهل البيت فى الكتاب و السّنة‌» تأليف محمد محمدى رى شهرى‌، (نشردارالحديث‌) مراجعه كنيد.

390. «بگو از شما مزدى درخواست نمى‌كنم‌، مگر دوستى خويشاوندان نزديكم را.» (شورى ()، 23)

391. محمدبن طلحه شافعى‌، مطالب السؤول فى مناقب آل الرسول‌، تحقيق مَاجدبن اَحمدالعطيه‌، (مؤسسة‌ام‌الْقُرى للتحقيق و النشر، 1420 ه‍. ق‌)، ص 38.

392. علاءالدين على المتّقى‌، كنزالعمّال‌، (بيروت‌: مكتبة التراث الاسلامى‌)، ج 13، ص 645، حديث 37631.

393. يوسف بحّرانى‌، الحدائق الناصرة فى احكام العترة الطاهرة‌، (قم‌: انتشارات جامعه مدرسين‌)، ج 8، ص 465 ومحمد بن احمد ابن ادريس‌، ديوان الامام الشافعى‌، (دمشق‌: دارالبشائر، 1417 ق‌)، ص 72.

394. محمودبن عمر زمخشرى‌، الكشّاف عن حقايق غوامض التنزيل و عيون الاقاويل فى وجوه التأويل‌، (تهران‌،منشورات البلاغه‌)، ج 4، ص 221.

395. ر.ك‌: محمدبن احمد ذهبى‌، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال‌، (بيروت‌: دارالمعرفة‌)، ج 1، ص 48 و 496 وجلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر السيوطى‌، طبقات الحفاظ‌، ج 1 ص 66، 330، 377، 390 و 508.

396. شمس الدين محمدبن طولون‌، الشذرات الذهبية فى تراجم الائمة الاثنى عشرية عندالامامية (بيروت‌: دارصادر)، ص 41. [اين اثر با عنوان الائمة الاثنى عشر با تحقيق صلاح الدين منجد چاپ شده‌]

397. ر.ك‌: ايرج افشار، فرهنگ ايران زمين‌، (تهران‌: فراز) ج 16، ص 44 ـ 75.

398. محمد صالح بن محمد موسوى‌، ر.ك‌: شرح مناقب محيى الدين بن عربى‌، به اهتمام سيد جمال الدين‌،(تهران‌: 1362).

399. در اين قسمت (نشر فضائل اهل بيت‌: از نظر تاريخى‌) از مقدمه آقاى رسول جعفريان بر كتاب «وسيلة‌الخادم الى الخدوم‌» استفاده شد.

400. نصيبين به فتح نون و كسر صاد، يكى از نواحى «درياى ربيعه‌» است كه بين حيره و شام واقع شده است‌.(عبدالله‌بن عبدالعزيز البكرى الاندلسى‌، معجم ما استعجم من اسماء البلاد و المواضع‌، «بيروت‌: عالم‌الكتب‌»، ج 2، ص 1310)

401. مصطفى بن‌عبدالله حاجى خليفه‌، كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون‌، (بيروت‌، دارالفكر)، ج 2، ص‌1760. و خليل‌بن ابيك‌الصفدى‌، الوافى بالوفيات‌، (بى‌جا، دارالنشر)، ج 3، ص 176.

402. شهاب الدين عبدالرحمن بن اسماعيل‌، الروضتين فى اخبار الدولتين النورية و الصلاحية‌، (بيروت‌: مؤسسة‌الرسالة‌)، ج 2، ص 188.

403. على‌بن عيسى‌بن ابى الفتح الاربلى‌، كشف الغمة‌، ج 1، ص 53.

404. ابو عبدالله محمدبن احمدبن عثمان ذهبى‌، سير اعلام النبلاء، (بيروت‌: موسسة الرسالة‌، 1992)، ج 1، ص 53.

405. سيد حامد تقوى‌، خلاصه عبقات الانوار، ج 4، ص 57.

406. اربلى‌، كشف‌الغمة‌، ج 1، ص 53.

407. ذهبى‌، همان‌، ج 23، ص 294.

408. اين كتاب در زمان حيات مولف گم شده يا به سرقت رفته است‌؛ ولى در تاريخ محفوظ مانده است‌. محقق‌فصول المهمّه فى معرفة الائمه‌: از دو نسخه آن ياد مى‌كند. يك نسخه در كتابخانه «ولى الدين ـ سليمانيه ـبه شماره 574 و نسخه ديگر در كتابخانه دامادِ ابراهيم باشا ـ سليمانيه ـ به شماره 303 وجود دارد. ر. ك‌: ابن‌صباغ مالكى‌، فصول المهمّه فى معرفة الائمه‌:، تحقيق سامى الغريرى‌، (قم‌: دارالحديث‌، 1381 ش‌)، ج‌1، ص 651.

409. همان‌.

410. «اربلى‌» در بين سال‌هاى 620 تا 625 هجرى در شهر «اربل‌» در شمال شرقى عراق به دنيا آمد و به دليلبرخوردارى از هوش و استعداد فوق العاده و شخصيت بر جسته خانوادگى در 634 هجرى عهده‌دار رياست‌ديوان الانشاء ابوالصلاح حاكم اربل شد. وى درسال 660 هجرى به عنوان رياست ديوان الانشاء هلاكوخان دربغداد مشغول به خدمت شد و افزون بر كار ادارى خود، آثارى درتاريخ به يادگار گذاشت‌. او با سيدين‌طاووس‌، ارتباط نزديك داشت و دوست صميمى خواجه نصيرالدين طوسى شمرده مى‌شد. (الوافى‌بالوفيات‌، ج 3، ص 57)

411. ر. ك‌: اربلى‌، كشف الغمه‌، ج‌1، ص‌514، 520، 555، 560، 565 و ج‌2، ص‌2، 28، 42، 152، 45، 259، 343 و 325.

412. (ر. ك‌: همان‌، ج 2 ص 262، 374، 446، 438، 443 و ج 1، ص 53.

413. حسن‌بن يوسف معروف به علّامه حلّى (648 ـ 726) از نوابع عصر خود بوده و در فقه‌، اصول‌، كلام‌، منطق‌،فلسفه و رجال‌، حدود صد جلد كتاب داشته است كه برخى از آنها عبارتند از: تبصره المتعلمين‌، القواعد،تذكرة الفقهاء، المنتهى‌، شرح التجريد، منها ج الاستقامة‌، مختلف الشيعة والارشاد.

414. على بن يوسف حلّى‌، العدد القويّة لدفع المخاوف اليومية‌، (قم‌: كتابخانه آية‌ الله مرعشى نجفى‌)، ص 77.

415. محمد حسن (آقابزرگ‌) تهرانى‌، الذريعة الى تصانيف الشيعه‌، (بيروت‌: دار الاضواء الشيعه‌)، ج 1، ص 466.گرچه مرحوم آقابزرگ آن را در كتابش آورده‌اند، ولى مى‌توانيم در فصول المهمّة فى الاصول الائمة‌: بيابيم‌.

416. همان‌، ج 23، ص 98.

417. آقا بزرگ تهرانى در شرح حال وى مى‌نويسد: بر تاريخ دقيق ولادت على بن يونس دست نيافتم ليكن ظاهراًولادت او در حدود سال‌هاى 804 ـ 805 بوده است‌. او عالمى برجسته و متبحّر در فقه‌، كلام‌، تفسير و ادبيات‌بوده است و تأليفاتى در اين موضوعات داشته است كه برخى از آنها عبارتند از: الباب المفتوح الى ما قيل فى‌النفس و الروح (اين كتاب را مرحوم مجلسى به طور كامل در بحارالانوار آورده است‌)، الرسالة اليونسيه فى‌شرح المقال التكليفية تأليف شهيد اوّل‌، زبدة البيان و الانسان‌، منتخب مجمع البيان‌، ذخيرة الايمان او ارجوة‌فى الكلام‌، منظومة فى علم الكلام‌.

418. كفعى در سال 840 ه‍ ق در روستاى «كفرعيما» از توابع جبل عامل لبنان به دنيا آمد. وى در آخر كتاب‌مصباح‌، خود را از نوادگان حارث همدانى صحابى جليل القدر على‌«ع» معرفى مى‌كند. او عالمى برجسته وعارفى بلند مرتبه بوده و كتاب‌هاى چندى را به رشته تحرير در آورده است كه از جمله آنها كتاب‌هاى «الفوائدالطريفة (الشريفة‌) فى شرح الصحيفة السجّادية‌»، «المقصد الاسنى فى شرح الاسماء الحسنى‌»، «محاسبة‌النفس اللوامة‌»، «تنبيه الروح النّوامة‌» و «قراضة النضير» (خلاصه تفسير مجمع البيان‌) مى‌باشد. وى در سال‌905 ه‍ ق در كربلا دار فانى را وداع گفته است‌. (عاملى‌، امل الامال‌، ج 1، ص 28 و اعيان الشيعة‌، ج 5، ص 336ـ 358.)

419. ابراهيم بن على كفعمى‌، مصباح الكفعمى اوجنة الامان الواقية و جنة الايمان الباقية‌، (بيروت‌: مؤسسة‌النعمان‌، 1412 ق‌)، ص 316.

420. ر. ك‌: محمدباقر مجلسى‌، بحارالانوار، ج 35، ص 5؛ ج 43 ص 136، 161، 200؛ ج 44، ص 367؛ ج 45 ص‌331؛ ج 49 ص 2؛ ج 51 ص 23 و....

421. ر.ك‌: امينى‌، الغدير، ج 1، ص 33، 168، 219، 267، 337، 346، 355، 372 و 393؛ ج 2، ص 27، 52، 116،307، 325 و 355؛ ج 3، ص 18، 97، 98، 108، 112، 114، 121، 159، 182، 183، 185، 194، 224 و 358؛ ج‌6، ص 23، 65، 110 و 343 و ج 7، ص 234.

422. همان‌، ج 5، تهران‌: (دارالكتب الاسلامية‌، 1366 ه‍.ش‌)، ص 413.

423. همان‌، ص 416ـ417.

424. ر.ك‌: سيد شرف‌الدين عاملى‌، النص و الاجتهاد، ص 83، 481، 504 و 550.

425. سخنان پيامبر«ص» درباره هر يك از ائمه‌: را در بخش ويژه هر امام ذكر مى‌كند.

426. مائده (5)، 12.

427. اعراف (7)، 159ـ160.

428. محمد بن طلحه‌، مطالب السؤول‌، ج 1، ص 26ـ29؛ ترجمه با تلخيص‌.

429. همان‌.

430. مطالب السوؤل‌، ص 36. «آنان ريسمان محكم (الهى‌) هستند براى كسى كه به آن چنگ زند. فضيلت‌هاى آنان‌از طريق وحى مطرح شده است‌. مناقب آنان در سوره شورى و هل اتى و سوره احزاب آمده است آنان اهلبيت پيامبرند9 و دوستى ايشان به حكم الهى و سندهاى محكم بر مردم واجب است‌. فضايل آنان فراتر ازكوشش راويانى است كه در اين راه بار سفر مى‌بندند.»

431. همان‌، ص 29. اى پروردگار من‌! تو را سوگند به پنج تن آل عبا كه صاحبان هدايت و عمل صالح هستند. وكسانى كه كشتى‌هاى نجاتند. و دوست‌داران آنان صاحب تجارت سودمند هستند و آنان كه در روزى كه قيامت‌بر پا شود در موقف رسوا كننده [اشاره به آيه شريفه دارد كه مى‌فرمايد: «ن‌َّ الْمُتَّقِين‌َ فِى‌ جَنَّات‌ٍ وَ نَهَرٍ فِى‌ مَقْعَدِصِدْق‌ٍ عِنْدَ مَلِيك‌ٍ مُقْتَدِرٍ» ]داراى مقام صدقند مرا غمگين مكن و گناهانم را ببخش تا شايد از آتش سوزان‌(جهنم‌) سالم بمانم‌. پس به سبب محبت «اهل بيت‌» اميدوارم از گناه بزرگم بگذرى‌. پس آنان براى كسى كه‌ولايتشان را دارد سپرند و از پرتگاه‌هاى عميق نجات مى‌دهند و من دست توسل به دامن ايشان زدم در حالى‌كه اميد دارم درخواست اين گناهكار بدبخت پذيرفته شود، شايد با توفيقات خداى سبحان بهره‌اى ببرد و به‌صراط مستقيم هدايت شود.

432. رَحْبَه به معناى محل‌ّ وسيع و اسم‌ِ محلّى در كوفه است‌. (ياقوت حموى‌، معجم البلدان‌، ج 3، [بيروت‌:دارالكتب العلمية‌، 1410 ه‍.ق‌]، ص 37)

433. مائده (5)، 67.

434. ابوالحسن على واحدى‌، اسباب النزول‌، ص 115.

435. «جايگاه شما آتش است‌؛ آن سزاوارتر است بر شما.» (حديد، 15)

436. «اين براى آن است كه خداوند مولا و سرپرست كسانى است كه ايمان آوردند؛ (اما كافران مولايى ندارند.»(محمد، 11) مرحوم علامه طباطبايى و مفسران تفسير نمونه‌، كلمه «مولا» در اين آيه شريفه را به معناى‌سرپرست گرفته‌اند.

437. «و براى هركس وارثانى قرار داديم كه از ميراث پدر و مادر و نزديكان ارث ببرند.» (نساء، 33)

438. «و من براى بستگانم بعد از خودم بيمناكم‌.» (مريم‌، 5)

439. دخان‌، آيه 41.

440. محمد بن طلحه شافعى به عنوان يك اديب برجسته قرن ششم‌، استعمال لفظ در اكثر از معناى واحد را جايزمى‌داند و بر اين اساس‌، اختلاف در مورد معناى مولى بى نتيجه خواهد بود؛ اما معمولاً علماى شيعه نظردارند كه قرائن مقامى و مقالى نشان مى‌دهد كه از ميان معانى متعدد، معناى سرپرست اراده شده است‌.

441. «بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم‌، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم‌، شما هم‌زنان خود را دعوت كنيد، ما از نفوس خود دعوت كنيم‌، شما هم از نفوس خود.» (آل عمران‌، 61)

442. محمد بن طلحه‌، همان‌، ج 1، ص 80ـ82.

443. از نظر شيعه‌، ائمه‌: افزون بر اينكه مربى و راهنماى معنوى هستند، به عنوان مراجع احكام دينى ورهبران سياسى و اجتماعى نيز از طرف خداوند سبحان برگزيده شده‌اند. چنان‌كه در جاى خود به اثباترسيده است‌، حق حاكميت اولاً و بالذات از آن‌ِ خداى متعال است كه خالق و پروردگار همه موجودات است وانبيا و جانشينان آنان از طرف خداى متعال به عنوان حاكم و مرجع قانون‌گذارى تعيين شده‌اند. «مَن‌ْ يُطِع‌ِالرَّسُول‌َ فَقَدْ طَاع‌َ اللَّه‌َ؛ «هر كس از پيامبر«ص» فرمان برد در حقيقت خدا را فرمان برده است‌.» (نساء، 80)«النَّبِى‌ وْلي‌َ بِالْمُومِنِين‌َ مِن‌ْ نْفُسِهِم‌ْ؛ پيامبر بر مؤمنان از خودشان سزاوارتر است‌.» (احزاب‌، 6) اين ولايت ومرجعيت «اولى الامر بودن‌» براى ائمه اطهار: نيز ثابت است‌؛ چنان كه قرآن كريم فرمود: «طِيعُوا اللَّه‌َ وَطِيعُوا الرَّسُول‌َ وَ ولِى‌ الْمْرِ مِنْكُم‌ْ» (نساء، 59). وَ لَوْ رَدُّوه‌ُ لَى الرَّسُول‌ِ وَ لي‌َ ولِى‌ الْمْرِ مِنْهُم‌ْ لَعَلِمَه‌ُ الَّذِين‌َ يَسْتَنْبِطُونَه‌ُمِنْهُم‌ْ؛ اگر (مسائل‌) را به پيامبر و اولواالامر بازگردانند از ريشه‌هاى مسائل آگاه خواهند شد.» (نساء، 83)

مفسران شيعه اتفاق‌نظر دارند كه منظور از «اولى الامر» امامان‌، دوازده‌گانه مى‌باشند كه رهبرى مادى و معنوى‌جامعه اسلامى در تمام شؤون زندگى از طرف خداوند و پيامبر«ص» به آنها سپرده شده است (جمعى ازنويسندگان‌، تفسير نمونه‌، ج 3، ص 434). حديث ثقلين كه تواتر آن نزد شيعه و سنى ثابت است‌، مرجعيت‌دينى ائمه‌: را اثبات مى‌كند.

444. فضل اللَّه روزبهان خنجى اصفهانى‌، وسيلة الخادم الى المخدوم (در شرح صلوات چهارده معصوم‌:)،تصحيح رسول جعفريان‌، (انتشارات انصاريان‌، سال 75)، ص 34.

445. محمد بن طلحه‌، همان‌، ص 61 ـ 71. ترجمه با تلخيص‌.

446. «خداوند جمعيتى را مى‌آورد كه آنها را دوست دارد و آنان (نيز) او را دوست دارند.» (مائده‌، 54)

447. «خداوند توبه كنندگان را دوست دارد و پاكان را (نيز) دوست دارد.» (بقره‌، 222)

448. «خداوند كسانى را دوست مى‌دارد كه در راه او پيكار مى‌كنند گويى بنايى آهنين‌اند.» (صف‌، 4)

449. صحيح بخارى‌، ج 7، ص 190 و ج 8، ص 131.

450. محمدبن طلحه‌، همان‌، ج 1، ص 78.

451. «تا آن را وسيله تذكرى براى شما قرار دهيم و گوش‌هاى شنوا آن را دريابد و بفهمد.» (الحاقه‌، 12)

452. «... به آنها بگو: بياييد ما فرزندان خود را دعوت كنيم‌، شما هم از نفوس خود....» (آل عمران‌، 61)

453. «كتابى است كه بر تو نازل كرديم‌، تا مردم را از تاريكى‌ها (ى شرك و ظلم و جهل‌) به سوى روشنايى‌درآورى‌.» (ابراهيم‌، 1)

454. «و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است‌.» (نحل‌، 89)

455. «و مسلماً اين (قرآن‌) از سوى پروردگار جهانيان نازل شده است‌. روح الامين آن را نازل كرده است بر قلب‌(پاك تو)، تا از انذار كنندگان باشى‌.» (شعراء، 192ـ194)

456. «و آيات ما را جز كافران انكار نمى‌كنند.» (عنكبوت‌، 47)

457. محمد بن طلحه‌، مطالب السؤول‌، ج 1، 113ـ114. ترجمه با تلخيص‌.

458. ر.ك‌: همان‌، ص 116 ـ 124.

459. همان‌، ص 91.

460. همانا على‌«ع» رهبر نيكوكاران و قاتل كفّار است‌، يارى كننده او پيروز است و كسى كه او را رها كند خوارخواهد گشت‌.

461. خدايا! برادرم موسى از تو درخواست كرد و گفت‌: پروردگارا! سينه‌ام را گشاد كن‌، و كارم را برايم آسان گردان‌و گره از زبانم بگشاى تا سخنان مرا بفهمند و وزيرى از خاندانم براى من قرار ده‌، برادرم هارون را. با او پشتم‌را محكم كن و او را در كارم شريك ساز (طه‌، 20ـ25)؛ پس فرمودى‌: به زودى بازوان تو را به وسيله برادرتمحكم (و نيرومند) مى‌كنيم و براى شما سلطه و برترى قرار مى‌دهيم و به بركت آيات ما، بر شما دستنمى‌يابند (قصص‌، 35). خدايا! من محمّد، پيامبر و برگزيده تو هستم‌. خدايا! سينه‌ام را گشاد گردان و كارم راآسان فرما و از اهل بيتم‌، على را وزير من قرار ده و پشتم را به وسيله او محكم كن‌.

462. «سرپرست و ولي‌ّ شما، تنها خداست و پيامبر او و آنها كه ايمان آورده‌اند؛ همانا كه نماز را برپا مى‌دارند و درحال ركوع‌، زكات مى‌دهند.» (مائده‌، 55)

463. محمد بن طلحه‌، همان‌، ج 1، ص 144.

464. «و غذاى (خود) را با اينكه به آن علاقه دارند به مسكين و يتيم و اسير مى‌دهند.» (انسان‌، 8)

465. «(به خاطر اين عقيده و عمل‌) خداوند آنان را از شرّ آن روز نگه مى‌دارد و آنها را مى‌پذيرد در حالى كه غرق‌شادى و سرورند و در برابر صبرشان‌، بهشت و لباس‌هاى حرير بهشتى را به آنها پاداش مى‌دهد. اين در حالى‌است كه در بهشت بر تخت‌هاى زيبا تكيه كرده‌اند.» (انسان‌، 11ـ13)

466. محمد بن طلحه‌، همان‌، ج 1، ص 146ـ147.

467. همان‌، ص 233.

468. همان‌، ص 161.

469. همان‌. همانا خوابيدن يك نفر در ميان انبوهى از دشمنانى كه قصد ترور او را دارند، در حالى كه با دين اوعناد و دشمنى دارند و عداوت خودشان را آشكار مى‌كنند و اقامت سه شبانه‌روزى او بين آنان (پس از خروجپيامبر«ص») و خارج شدن وى از شهر آنان به طرف راه‌ها و درّه‌هايى كه ميان كوه‌هاى گوناگون قرار گرفته است‌و به تنهايى در سرزمين دشمن با توجه به فراوانى آنها حركت كردن‌، روشن‌ترين دليل و برترين گواه بر شهامت‌و شجاعتى است كه خداوند او (على‌«ع») را به آن اختصاص داد. رسول خدا«ص» هرگاه احساس رنج ودردى مى‌نمود يا نگرانى پيدا مى‌كرد يا با مشكلى روبه‌رو مى‌گرديد با شناختى كه از شجاعت‌، شهامت‌،آگاهى‌، استوارى‌، جدّيت و قيام على‌«ع» داشت‌، او را فرا مى‌خواند.

470. همان‌، ص 200.

471. همان‌، ص 201.

472. همان‌، ص 265، ترجمه با تلخيص‌.

473. ر.ك‌: ابن شهر آشوب‌، المناقب‌، ج 3، ص 311؛ اربلى‌، كشف الغمة‌، ج 1، ص 428 و شيخ مفيد، الارشاد، ج 1،ص 20ـ22.

474. محمد بن طلحه‌، ج 2، ص 59. وقتى [سپاه ابن‌زياد] با تمام تجهيزات و نفرات او [حسين بن على‌«ع»] رامحاصره كردند، از او خواستند كه به امر ابن زياد تن دهد يا با يزيد بيعت نمايد و اگر از آن سر باز زند، پس‌بايد آماده جنگى باشد كه رگ دل و گردن را قطع مى‌كند و ارواح را به جايگاه بالا مى‌فرستد و بدن‌ها را به روى‌زمين مى‌افكند.

پس روح بلند حسين بن على‌«ع» از جدّ و پدرش پيروى كرد و از پذيرش ذلّت و پستى روى گرداند وجوان‌مردى هاشمى او را ندا داد؛ پس او لبّيك گفت و اين لبيك‌، دورى از ذلّت را به وى عنايت نمود. پس نبردبا سپاه (ابن زياد) و درگير شدن با شمشيرها و برخورد با نيزه‌ها و شمشيرهاى آخته و برّان را برگزيد. وزير بارذلّتى كه گونه‌ها و پيشانى شرافت او را مهر ذلّت مى‌زد نرفت‌.

و اكثر افرادى كه براى جنگ با او (حسين بن على‌«ع») خارج شده بودند كسانى بودند كه از او پيرويمى‌كردند و به او نامه نوشته و اطاعت مى‌كردند و از او خواسته بودند بر آنها وارد شود تا با او بيعت نمايند؛[امّا ]وقتى به سوى آنان آمد آن‌چه به او وعده داده بودند، انكار كردند و به متاع پست دنيا گرايش يافتند، پس‌بندگى آن را پذيرفتند و به سبب بخشش‌هاى «ابن زياد» به جنگ با او گرايش پيدا كردند. و قصد جان او نمودند.

و او [حسين بن على‌«ع»] با جان خويش‌، برادران و خانواده‌اش (كه مجموعاً هشتاد و چند نفر بودند) ايستادو سپاه ابن زياد، جنگ با آنان را برگزيد؛ پس فاجران طغيانگر آنان را به دام افكندند و فاسقان پست آنان را به‌زحمت انداختند و آنان را تيرباران كردند و با سخنان [نارو] به آنان زخم زبان زدند.»

475. همان‌، ص 75ـ76. پس اگر آسمان و زمين به سخن مى‌آمدند بر آنها [ذريّه پيامبر«ص»] عزادارى مى‌كردند واگر كافران طغيانگر بر احوال آنان آگاهى مى‌يافتند بر آنها مى‌گريستند و ناله مى‌كردند و اگر در محل‌ّ جنگ‌،متكبران جاهليت حضور داشتند به گريه مى‌آمدند و اگر خروج‌كنندگان جبّار، شاهد حال آنها بودند، آنان رايارى مى‌دادند، پس واى بر مصيبتى كه بر قلوب موحّدان وارد شد و آنان را سوگوار نمود و بلايى كه جان وروح مؤمنان گذشته و آينده را پژمرده و محزون ساخت و وا اسفا بر ذرّيه نبوى كه خونشان ريخته شد و عترت‌محمّدى كه بُرِش شمشيرشان كُند شد و خاندان علوى كه رهبرشان بى‌ياور ماند و خاندان هاشمى كهحرمشان مباح شمرده شد و حرامشان حلال گرديد.

476. همان‌، ص 155ـ158.

477. «من از آيين پدرانم ابراهيم و اسحاق پيروى كردم‌.» (يوسف‌، 38)

478. مؤلف سيره پيشوايان نيز مطلبى را در پاسخ اين پرسش آورده است كه قابل توجه است‌. وى مى‌نويسد:«قرائنى در دست است كه نشان مى‌دهد جمله اخير، يعنى «اسم پدرش‌، اسم پدر من است‌» عمداً يا اشتباهاًاز طرف راوى به كلام پيامبر افزوده شده است و در گفتار آن حضرت‌، فقط جمله «اسم او اسم من است‌»وجود داشته است‌. (ر.ك‌: مهدى پيشوايى‌، سيره پيشوايان‌، ص 706)

مؤيد اين پاسخ بسيارى از كتب روايى اهل سنت است كه خبر را بدون جمله اخير آن نقل كرده‌اند. به عنوان‌نمونه‌، «ترمذى حديث بالا را چنين آورده است‌: قال رسول اللَّه‌9: لا تذهب الدّنيا حتى يملك العرب رجل‌من اهل بيتى يواطى‌ اسمه اسمى (محمد بن عيسى‌، سنن الترمذى‌، تحقيق عبدالرحمن محمد عثمان‌،[دارالفكر، بيروت‌]، ج 3، ص 342). نيز احمد بن حنبل كه داراى قدرت ضبط و دقّت بوده‌، اين حديث را درچندجا از «مسند» خود نقل كرده‌، ولى جمله اخير در آنها نيست (مسند احمد حنبل‌، ج 1، ص 376). حافظ‌گنجى شافعى در اين باره مى‌گويد: در اكثر رواياتى كه حافظان حديث و محدثان مورد وثوق اهل سنت در اين‌باره نقل كرده‌اند، جمله اخير نيست‌. فقط در حديثى كه شخصى به نام «زائدة‌» از «عاصم‌» نقل كرده‌، اين جمله به‌چشم مى‌خورد و چون «زائدة‌» چيزهايى از خود به حديث اضافه مى‌كرده است‌، نقل او اعتبارى ندارد.

گواه اين معنا، اين است كه راوى اين حديث‌، شخصى به نام «عاصم‌» است و حافظ ابونعيم در كتاب «مناقبالمهدى‌»، 31 نفر از راويان اين حديث را نام برده كه همگى آن را از «عاصم‌» شنيده‌اند و در هيچ كدام جملهاخير نيست و تنها در نقل «زائدة‌» اين جمله به چشم مى‌خورد كه طبعاً در مقابل آن همه روايات‌، فاقد اعتباراست‌. (ر.ك‌: محمدجواد حسينى جلالى‌، احاديث المهدى‌(عج‌) من مسند احمد بن حنبل ويليه البيان فياخبار صاحب الزمان (عج‌) الكنجى الشافعى‌، [چ 4، قم‌: مؤسسة النشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين‌،1415 ه‍.ق‌]، ص 63.)

479. محمد بن طلحه‌، ج 2، ص 160ـ161.

480. همان‌، ص 41ـ42.

481. ر.ك‌: حسن بن على بن شعبة‌، تحف العقول عن آل الرسول‌، تحقيق و تعليق على‌اكبر غفارى‌، [قم‌: انتشارات‌جامعه مدرسين‌، قم‌، 1404 ه‍.ق‌]، ص 274ـ277 و محمدباقر مجلسى‌، بحارالانوار، ج 75، ص 132ـ133.

482. ابى على الفضل بن الحسن الطبرسى‌، علام الورى باَعلام الهُدي‌َ، (قم‌: مؤسسة آل البيت‌: لاحياء التراث‌،1417 ق‌)، ج 1، ص 291.

483. ر.ك‌: سيدجعفر مرتضى عاملى‌، رنج‌هاى زهرا«س»، ترجمه محمد سپهرى‌، (قم‌: تهذيب‌، 1380)، ص 39 واز منابع متعدد شيعه و سنى‌.

484. محمد بن طلحه‌، همان‌، ص 32.

485. ر.ك‌: ابن شهر آشوب‌، مناقب آل ابى‌طالب‌:، ج 1، ص 5، و سيدجعفر مرتضى عاملى‌، الصحيح من‌السيرة النبى الاعظم‌9، بيروت‌: دارالهادى‌، 1415 ه‍ ق‌)، ج 5، ص 316ـ319.

486. محمد بن طلحه‌، همان‌، ص 28.

487. ر.ك‌: محمدباقر مجلسى‌، همان‌، ج 44، ص 45.

488. محمد بن طلحه‌، همان‌، ج 2، ص 44.

489. ر.ك‌: محمد بن عمر، زمخشرى‌، ربيع‌الابرار و نصوص الاخبار، ج 4، ص 329 و شبراوى‌، الاتحاف بحب‌الاشراف‌، ص 39. و اربلى‌، كشف الغمة‌، ج 1، ص 585. و شيخ مفيد، الارشاد، ص 358.

490. محمد بن طلحه‌، همان‌، ص 103.

491. ر.ك‌. محمد بن احمد بن عثمان الذهبى‌، ميزان الاعتدال فى نقد الرجال‌، (بيروت‌: دارالمعرفة‌)، ج 4، ص 477و 366 و 1075.

492. محمد بن طلحه‌، همان‌، ص 135. احتمالاً محمد بن طلحه در اين زمينه متأثر از طبرسى بوده است‌. وى‌درباره علّت مرگ امام رضا7 مى‌نويسد: «ان‌ّ على بن موسى اكل عنباً فاكثر منه فمات فجأَة‌ً.» (محمد بن‌جرير، الطبرسى‌، تاريخ الامم و الملوك‌، [بيروت‌: مؤسسة الاعلمى‌]، ج 7، ص 150)