مصاحبه با استاد محمد هادى يوسفى غروى‌

مصاحبه با استاد محمد هادى يوسفى غروى‌844

پيرامون دو اثر ارزشمند«موسوعة التاريخ الاسلامى‌» و «وقعة الطف‌»

سؤال 1: از محضر استاد محترم‌، جناب حجة الاسلام و المسلمين آقاى يوسفى غروى‌تشكر مى‌كنيم كه در ارتباط با كتاب موسوعة التاريخ الاسلامى فرصتى در اختيار ماگذاشتند تا توضيح‌هايى را جويا شويم‌. به عنوان سئوال اول بفرماييد كه انگيزه شما درتأليف اين كتاب و وجه تمايز اين كتاب با ساير تأليف‌ها در زمينه تاريخ و سيره پيامبراكرم‌«ص» چه بوده است‌؟

جواب‌: بسم الله الرحمن الرحيم‌. با تشكر از اين فرصتى كه داده شده است‌. به عرض‌مى‌رسد كه البته علل و عوامل متعددى دست به دست هم داده و اين كار انجام گرفته‌است كه يكى از جهات اصلى و عمده‌اش اين است كه آن‌چه تا به حال و مخصوصاً دردوران اخير نوشته شده‌، تحليل تاريخ است و تاريخ اسلام و به ويژه سيره نبوى «ص»بيشتر به صورت تحليلى مورد توجه قرار مى‌گيرد؛ حال چه به عربى و چه به فارسى‌. درصورتى كه به نظر مى‌رسد آن‌چه شايسته و بايسته است اين است كه اين تحليل‌ها برتحقيق فرع باشد؛ يعنى در درجه اول ما بايد متن محقَّقى را داشته باشيم و بعد آن متن‌محقَّق را تحليل كنيم و بعد تحليلى كه مى‌خواهيم در تاريخ بكنيم بر تحقيق مبتنى باشد.به نظر مى‌رسد كه اين نوع تحقيق جايش خالى است‌. به اين معنا كه آن‌چه تا به حالنوشته شده هر كدام به جهتى‌، مقدار مطلوب و ايده آل را از متن محقق به دستنمى‌دهد و به ويژه كه بعضى از آنها يا اطناب مُمِل‌ّ يا ايجاز مُخِل‌ّ دارد؛ مثلاً واپسين قلم‌حوزوى كه در اين زمينه به كار گرفته شده و تحقيق خوبى در ضمن آن انجام گرفته است‌كتاب برادر محترم‌، جناب آقاى سيد جعفر مرتضى با نام «الصحيح من سيرة النبى‌الاعظم‌9» مى‌باشد؛ ولى همان‌طور كه مى‌دانيد، اين كتاب تا آخر سال ششم هجرت رابحث و بررسى كرده كه در چاپ اخير در ده جلد و در چاپ قبلى در شش جلد منتشرشده بود و بنا بود كه مباحث آن بر اساس ديدگاه تشيع انجام گرفته باشد؛ البته همين طورهم هست‌. براى هر خبرى و هر قطعه تاريخى‌، بيش از حد منابع جمع آورى شده است‌؛گاهى تا نصف يا يك‌چهارم صفحه‌، يكى پس از ديگرى منبع ذكر شده است و البته‌رعايت منابع اصلى و فرعى و به ويژه رعايت منابع شيعه در درجه اول نشده است‌. به‌نظر مى‌رسد كه مى‌بايست در جايى به منابع ديگران استناد شود كه در منابع شيعى به‌اندازه لازم تتبع شده باشد تا اين ملاك اطمينان در دست باشد كه هر جا از منابع غيرشيعه نقل شده‌، معنايش اين بوده است كه چيزى در منابع شيعى در اين زمينه يافت نشد.اين روش و منش در آن كتاب به طور دقيق مورد عمل قرار نگرفته و «تحليل‌» و «تحقيق‌»با يكديگر آميخته شده است‌. بسيارى از جاهاى كتاب جنبه تحقيقى و بسيارى ديگرجنبه تحليلى دارد و همين مسائل سبب شد كه در فكر تأليف ديگرى باشيم كه اين‌نقايص را نداشته باشد، به عبارت ديگر سعى شود در درجه اول‌، قديمى‌ترين منبع‌شيعى به دست آيد و چنان‌چه در موقعى منبع شيعى در دست نباشد، بعد از اطمينان ازآن‌، به سراغ قديمى‌ترين منبع غير شيعى برويم و در صورت وجود چنين منبع‌غيرشيعى‌، منابع ديگرى كه در درجه دوم قرار دارد و فرع منبع قبلى است نقل نشود؛بنابراين معيار ابتدا، قديمى‌ترين نقل و در درجه اول نقل شيعه و با اطمينان از عدم وجودآن‌، قديم‌ترين منبع غيرشيعى در نظر باشد كه به نظر ما جاى چنين كارى خالى بود.

افزون بر اين‌، لازم است همراه با تاريخ اسلام‌، تاريخ نزول قرآن و مخصوصاًتشريعات قرآن نيز در نظر باشد. در لابه لاى خيلى از منابع و مصادر تاريخى احياناً بهطور طبيعى‌، نقل مقاطعى از تاريخ نزول قرآن كريم در تشريعات اسلام آمده است‌؛ وليبه طور مستمر چندان مورد عنايت مؤلفان نبوده و به نظر مى‌رسد به طور پراكنده بيان‌شده است‌. در اين كه مرورى از ابتدا تا انتهاى آيات قرآن‌، ترتيب نزول آيات و سوره‌هاى‌آن و به ويژه بر حسب آن‌چه در دست‌رس و قابل دست‌رسى است‌، صورت بگيردچندان در منابع تاريخى ديگر مورد توجه نبوده است‌. مخصوصاً در قسمت اخبار اسباب‌و شأن نزول‌؛ اخبار متعدد متفاوت‌، متهافت و مخالف با يكديگر و بدون توجه به زمان‌نزول نقل شده است‌؛ يعنى اخبارى در اسباب و شأن نزول آيات قرآن نقل و انباشته‌شده‌، بدون توجه به اين كه آيا اين خبر با فرض ترتيب نزولى اين آيات‌، با آيات بعدى وقبلى‌، تناسب دارد يا نه‌؟ چون اينها مورد نياز بود در موسوعه بدان توجه گرديد و درنتيجه تاريخ صدر اسلام و سيره نبوى «ص» همراه با تاريخ نزول قرآن و تشريعات اسلام باهم بررسى شد كه در نوع خود بدون سابقه است‌.

آخرى كار كه با عنايت به منابع شيعى‌، قبل از كتاب «الصحيح‌» برادر محترم جناب‌آقاى سيد جعفر مرتضى انجام گرفته‌، كار مرحوم مجلسى در بحارالانوار بود كه البته اززمان مرحوم مجلسى تا كنون بيش از 300 سال گذشته و خيلى از منابع‌، تجديد و تحقيق‌شده و بسيارى از كتاب‌ها و مصادر به دست آمده و سرانجام تفاوت‌هاى فراوانى رخ‌داده است‌. از اين رو نياز به تجديد عمل بر همان مبنا وجود داشت و آن‌چه در كتاب‌«موسوعة التاريخ الاسلامى‌» انجام گرفته در واقع‌، اعاده عمل بر مبناى مرحوم مجلسى‌بعد از 300 سال است‌.

سؤال 2: درباره وجه تسميه كتاب موسوعة التاريخ الاسلامى و محدوده‌اى كه بناست‌اين كتاب تا آنجا پيش برود نيز توضيح‌هايى ارائه بفرماييد.

جواب‌: همان‌طور كه مى‌دانيد در زمينه تاريخ اسلام‌، كتاب كم نوشته نشده است و درنتيجه‌، وقتى كتاب در يك موضوع باشد و به ويژه به صورت روش قديم ـ كه گاهى به‌تناسب اسم با موضوع كتاب توجه نمى‌شد ـ نخواهيم اسم گذارى كنيم‌، بلكه به روش‌فعلى معقول كه اسم كتاب‌، حاكى از موضوع آن باشد؛ اين جهات سبب شد كه من اسم‌خاصى براى اين كتاب در نظر نگرفته باشم تا آن كه مؤسسه ناشر كتاب (مجمع الفكرالاسلامى يا ـ به فارسى ـ مجمع انديشه اسلامى‌) مخصوصاً برادر محترم جناب آقاى‌سيد منذر حكيم اين اسم را براى كتاب در نظر گرفت‌، با آن طرحى كه در نظر هست كه تاانتهاى زمان معصومين‌: و زمان غيبت صغري‌َ يا احياناً (در صورت اقتضا) تا انتهايتاريخ غيبت كبرى ادامه يابد؛ از اين رو عنوان «موسوعة التاريخ الاسلامى‌» را براى آن درنظر گرفته‌اند. شايد هم يكى از زمينه‌هاى انتخاب اين عنوان‌، آن بود كه براى دايرة‌المعارف فقهى كه از سوى همان مؤسسه منتشر مى‌شود، عنوان «موسوعة الفقه‌الاسلامى‌» را در نظر گرفته‌اند. كتاب ديگرى كه در واقع‌، تجديد نظر، تكميل و تهذيب‌كتاب «الذريعه‌» مرحوم حاج آقا بزرگ تهرانى است‌، «موسوعة المؤلفات الاماميه‌» نام‌دارد؛ چون اين طرح‌ها در آن مؤسسه مطرح بود و از اين رو اينها دست به دست هم دادتا اين اسم را بر اين كتاب بگذارند.

سؤال 3: بفرماييد چه قسمت‌هايى از كتاب تا كنون منتشر شده و چه قسمت‌هايى‌منتشر نشده يا در دست تحقيق است‌؟

جواب‌: آن‌چه انجام گرفته 3 جلد است‌؛ يعنى از ابتداى طرح در نظر گرفته شده بودكه سيره نبوى تا انتهاى وفات پيامبراكرم‌«ص» در 3 جلد انجام بگيرد. يكى از جهاتى كه‌عرض كردم‌، اين بود كه تحقيق آقاى سيد جعفر مرتضى در چاپ اخير در ده جلد، آن هم‌تنها تا انتهاى سال ششم هجرت انجام گرفته است و البته مجلّدهاى كتاب هر چه وسيع‌ترباشد؛ طبعاً فوائد بيشترى را متضمن خواهد بود؛ ولى بيشتر حالت منبعى و ذخيره‌اى‌پيدا مى‌كند و حالت مراجعه‌اى متداول آن كمتر مى‌شود. از اين رو در نظر گرفته شده بودآن‌چه انجام مى‌گيرد مجموعه سيره نبوى در سه جلد باشد: دوران قبل از هجرت در يك‌جلد و دوران بعد از هجرت در دو جلد، زيرا حوادث بعد از هجرت از نظر زمانى تقريباًمعادل با دوران قبل از هجرت است‌؛ يعنى ده سال قبل از هجرت و تقريباً ده سال بعد ازهجرت‌؛ ولى طبعاً حوادث بعد از هجرت تقريباً دو برابر حوادث قبل از هجرت‌مى‌باشد، هم اكنون اين سه جلد چاپ و منتشر شده است‌. هم‌چنين دو جلد از سه جلد باترجمه فارسى‌، زير چاپ است‌. علاوه‌، مقدار قابل توجهى از تحقيق و نگارش حوادث‌بعد از وفات رسول‌خدا9، يعنى حوادث جريان سقيفه‌، موضع‌گيرى‌ها در برابراميرالمؤمنان‌«ع»، هجوم به منزل ايشان و حوادث مربوط به حضرت اميرالمؤمنان‌«ع» وحضرت زهرا(3) و حوادث مربوط به جنگ‌هاى ارتداد در دست انجام است‌.

سؤال 4: در باره امتيازها و نو آورى‌هايى كه در اين كتاب به چشم مى‌خورد، توضيح بيشترى بفرماييد كه در كدام بخش‌ها و قسمت‌هاى تاريخى به نظريه جديدى دست‌يافته‌ايد و در كتاب از آن دفاع كرده‌ايد؟

جواب‌: ابتدا بد نيست اشاره كنم كه نخستين اشتغال من به تاريخ اسلام و به ويژه‌سيره نبوى «ص» به مناسبت منبر (مخصوصاً منبر عربى‌) بود. چون منبر به طور كلى و به‌خصوص منبر عربى‌، تكيه‌اش بيشتر بر اخبار تاريخ اسلام است‌. به طور محسوس وملموس‌، منبرهاى مطلوب‌، مرغوب‌، شايسته و بايسته جهان تشيع عربى‌، افزون بر ديگربخش‌ها، بيشتر معتمِد و مستند بر اخبار تاريخ اسلام مى‌باشد و همين امر سبب شد كهمن طبعاً در اوقات فراغت از اشتغال‌هاى درسى حوزوى‌، اشتغال منبرى و از جمله‌اشتغال به تاريخ اسلام داشته باشم‌. نخستين اشتغال در اين زمينه‌، تحقيق در مقتل امام‌حسين‌«ع» از ابى مخنف بود كه با عنوان «وقعة‌الطف‌» چاپ شد.

بعدها در زمينه سيره نبوى در كلاس‌هايى كه قبل از انقلاب در حوزه براى طلاب‌عرب داير شده بود از من خواسته شد تا تاريخ اسلام را تدريس كنم‌؛ از اين رو با مراجعه‌به منابعى كه تا آن وقت در دسترس من بود و نوشته‌هاى اوليه‌اى داشتم كه براى كلاس‌تهيه شده بود و سپس به سبب برخى اشتغال‌ها كه برايم پديد آمد، اين كار مهم به برادرمحترم آقاى سيد جعفر مرتضى واگذار شد. و كتاب الصحيح‌، حاصل همان كلاس‌هاى‌تاريخ اسلام به عربى در حوزه علميه قم قبل از انقلاب بوده است‌. بعد از پيروزى انقلاب‌و فارغ از بعضى اشتغال‌هايى كه در خارج از حوزه داشتم‌، در حدود نيمه‌هاى سال 63دوباره براى تدريس تاريخ اسلام در دو جا دعوت شدم‌: يكى در مؤسسه‌اى براى طلابعرب عراقى به اسم «معهد الرسول الاعظم للخطابة و التبليغ‌» و هم‌چنين در «جامعة‌الامام الصادق‌«ع»» كه البته عمدتاً شيعه‌هاى عرب عراقى و لبنانى را آنجا جمع كرده‌بودند و احياناً به عنوان «مجتمع آموزشى شهيد محلاتى‌» يا «مجتمع آموزشى بيت‌المقدس‌» موسوم بود و در واقع‌، يك مجتمع آموزشى زير نظر سپاه براى بخش عربى‌شيعه اعم‌ّ از شيعه‌هاى عرب عراقى و لبنانى بود و آنان در واقع‌، جوانان مقاومت و حزب‌الله بودند و عراقى‌ها هم از توّابين و هم از آزاده‌هاى عراقى و امثال اينها بودند. از من‌درسى در تاريخ اسلام خواسته بودند كه اينها زمينه ساز اشتغال به «موسوعة التاريخ‌الاسلامى‌» شد. بخش مهمى از اين كتاب درباره تاريخ نزول آيات قرآنى است و به ويژه‌آياتى كه به حوادث تاريخى اشاره دارند. در اين زمينه بنا نبود كه به ترتيب نزول بى اعتناباشيم‌، بلكه اصل را بر اين گذاشتيم كه همين ترتيب مصحف (همان مبنايى كه استادمحترم آقاى معرفت در كتاب «التمهيد» دارند)؛ يعنى همين ترتيب موجود در آيات يك‌سوره‌، ترتيب محفوظ در نزول بوده است‌، مگر آن‌چه كه با دليل استثنا شود. براينمونه‌، اثر مترتب بر اين اصل‌، آيات مربوط به سوره مائده است كه از طرفى در روايات‌معتبر و متعدد از ائمه اهل بيت‌: وارد شده كه سوره مائده‌، واپسين سوره و به صورت‌دفعى بر پيامبراكرم‌«ص» نازل و هم‌چنين در اخبار ما آمده كه اين سوره در مني‌َ يا درعرفات و سرانجام در موسم حجة‌الوداع بر پيامبراكرم‌«ص» نازل شده است‌. البته در ميان‌شيعيان‌، سخن غير محققانه معروف است كه اين آيات به طور متفرقه نازل شده است‌؛ولى منافاتى ندارد كه آيات ياد شده در واقع‌، نوعى يادآورى باشد؛ همان‌طور كه مرحوم‌علامه طباطبايى در بعضى موارد ديگر چنين احتمال داده‌اند. ما از نقل‌ها مى‌توانيم اين رابه دست بياوريم و من نيز در جلد سوم كه هنوز منتشر نشده است‌، آورده‌ام كه مى‌توانيماين سخن را با همان رواياتى جمع كنيم كه مدّعى نزول سوره مائده به طور دفعى درموسم حج يا منى يا عرفات هستند. اين كه اميرالمؤمين‌«ع» از طرف پيامبراكرم‌«ص» به‌سفر يمن مأمور بوده و قرار شد از يمن در حج به پيامبر«ص» ملحق شوند و بعد همپيوستند و آيه ولايت «نَّمَا وَلِيُّكُم‌ُ اللَّه‌ُ وَ رَسُولُه‌ُ وَ الَّذِين‌َ آمَنُوا الَّذِين‌َ يُقِيمُون‌َ الصَّلاَة‌َ وَ يُوتُون‌َالزَّكَاة‌َ وَ هُم‌ْ رَاكِعُون‌َ» كه ضمن سوره مائده است‌، در واقع شأن نزول خود سوره است‌؛ به‌اين معنا كه بر خلاف آن‌چه بيشتر نقل شده است نقلى در اقبال سيد بن طاووس از كتاب‌«الطي‌ّ النشر» هست كه اميرالمؤمنان‌«ع» در حجة الوداع در مسجد الحرام به آن سائل‌برخورد كه خودشان در حال نماز بودند و آن سائل در حال سئوال‌، يأس و بعد خروج ازمسجد بود كه اميرمؤمنان‌«ع» متوجه شدند و به او اشاره كردند و او آمد و انگشترى را ازدست اميرمؤمنان‌«ع» در آورد؛ در صورتى كه آن‌چه مشهور و معروف مى‌باشد اين كه‌اين جريان در مسجد پيغمبر«ص» و در مدينه رخ داده است و در نتيجه جاى اين سوال‌باقى است كه پس اين آيه‌، آيا ضمن اين سوره بوده يا نبوده است‌؟ اگر ضمن سوره نبوده‌،پس چگونه در تفسير عياشى و امثال آن نقل شده كه اين سوره به صورت دفعى برپيامبراكرم‌«ص» در حجة الوداع نازل شده است و بنابر اين آيا منافاتى با نزول درباره‌صدقه دادن انگشترى به‌وسيله اميرمؤمنان‌«ع» در مسجد نبوى در مدينه منوره ندارد؟ولى بر اساس نقل ياد شده از ابن طاووس‌، زمينه طرح اين سئوال‌ها كلاً از بين مى‌رود (واين‌كه به پيامبراكرم‌«ص» نسبت مى‌دهند كه مثلاً اين آيات را جابه‌جا فرموده است‌؛ منتفى‌مى‌شود؛ البته يك نقل اجمالى است و هيچ نقل تفصيلى وجود ندارد كه آيات اين سوره‌،به وسيله پيامبراكرم‌«ص» جا به جا شده باشد). به اين ترتيب نتيجه مى‌گيريم كه سوره‌مائده يك‌جا بر پيامبراكرم‌«ص» نازل شد و به نشانه تصدّق اميرمؤمنان‌«ع» در ركوع‌نمازشان‌، آن حضرت به عنوان ولى معيّن شده است و منافات ندارد كه قبل از اين آيه‌،هر دو آيه تبليغ و اكمال نازل شده باشد. نزول هر دو آيه تبليغ و اكمال در صورتى با اين‌معنا منافات پيدا مى‌كند كه ما توجه نداشته باشيم كه در بلاغت عربى‌، احياناً امرى كه‌وقوعش قطعى است و به ويژه اگر در آينده نزديكى بخواهد انجام بگيرد احتمالاً در مقام‌تأكيد از آن به فعل ماضى تعبير مى‌كنند. فعل ماضى‌، همواره و هميشه بر وقوع در گذشتهدلالت ندارد و گاهى بر زمان آينده دلالت مى‌كند و چون زمان آينده قطعى‌الوقوع است‌؛از اين رو از آن به ماضى تعبير مى‌شود. همين الا‌ن هم در ميان عرب‌ها وقتى يك چيزى‌طلب مى‌شود در صورت اجابت و براى تأكيد، گاهى در جواب به جاى اين كه بگويندالان انجام مى‌گيرد، مى‌گويند انجام گرفت و طرف فوراً بلند مى‌شود و آن كار را انجام‌مى‌دهد و اين در قرآن‌، نظاير متعددى دارد. اين جا هم «اليوم اكملت لكم دينكم‌»، يعني«ساكمل لكم دينكم‌»؛ ولى چون محقق الوقوع است به تعبير «اكملت‌» تعبير شده و اشاره‌به چيزى شده كه پيامبراكرم‌«ص» انجام خواهد داد و نتيجه آن‌، اكمال دين خدا و تماميت‌نعمت الهى است و رضايت به اسلام به اين شرط مى‌باشد.

هم‌چنين در مورد آيه تبليغ‌: «يَا يُّهَا الرَّسُول‌ُ بَلِّغ‌ْ مَا نْزِل‌َ لَيْك‌َ مِن‌ْ رَبِّك‌َ» در روايات‌متعددى داريم كه پيامبراكرم‌«ص» به محض نزول آيه تبليغ نفرمود؛ بنابراين‌، خود اين‌روايات نشانه آن است كه مقصود از رواياتى كه مى‌گويند اين آيه در روز غدير نازل شد،يعنى نتيجه عملى آن در روز غدير انجام گرفت‌، نه اين كه خود آيه در روز غدير نازل‌شده باشد وگرنه با آن رواياتى كه مى‌گويد پيامبراكرم‌«ص» چندين بار اين كار را به تأخيرانداختند تا جبرئيل نازل شد و آن حضرت را متوقف كرد، منافات پيدا مى‌كند و باز خيلى‌بعيد به نظر مى‌رسد كه بگوييم خود آيه‌ها جداجدا نازل شده باشد؛ مثلاً آيه «و ان لم‌تفعل فمابلغت رسالته‌» هنگام رسيدن به جُحفه يا نزديكى غدير خم نازل شده باشد؛يعنى آيه قبلاً بدون جمله «و ان لم تفعل فما بلغت رسالته‌» نازل شده و وقتى كه اين جمله‌در نزديكى غدير نازل شد، پيامبر ناچار گرديد كه تأخير نيندازد؛ پس تفسير شيعى ما به‌آن تفسير معروف و مشهور منحصر نيست كه ظاهرش اين است ابتدا آيه تبليغ در وقت‌رسيدن به نزديكى غدير خم نازل و بعد از آن‌، تبليغ انجام شده و سپس آيه اكمال نازل‌شده باشد. در آن صورت كه جاى اين سؤال باقى مى‌ماند كه چرا آيه اكمال در اوايل‌سوره است در صورتى كه آيه تبليغ‌، آيه 67 سوره است‌؟ و تمام اين سئوال‌ها به اين‌طريق بر طرف مى‌شود.

سؤال 5: در ارتباط با همين سوالى كه مطرح شد، يكى از مواردى كه به نظر مى‌رسدخوب اقوال و نصوص جمع شده است و سعى كرده‌ايد نوآورى داشته باشيد، مسأله مربوط‌به بعثت پيامبراكرم‌«ص» و مسائل مختلف مربوط به آن و پيآمدهاى بعثت است‌. ازجمله دوباره دوره دعوت مخفى‌، دوره دعوت علنى و شروع آن‌، تعداد سال‌هايى كه‌دعوت مخفى به طول انجاميد و از طرفى تطبيق آن‌چه در نقل‌هاى تاريخى در اين زمينه‌هست با آن‌چه درباره تاريخ نزول سوره‌ها مطرح مى‌باشد و سعى زياد داشته‌ايد براى‌اين‌كه اثبات كنيد در سوره‌هاى نازل شده بر اساس آن‌چه در ترتيب نزول مطرح است‌،معمولاً قرائنى وجود دارد كه نشان مى‌دهد اينها با دوره دعوت علنى منطبق هستند، نه‌دوره دعوت مخفى‌. در پى آن دوباره نكاتى مطرح شده است‌؛ از جمله مسأله يوم الدار وحديث معروف كه از جهت زمانى با كدام‌يك از سال‌ها مى‌تواند منطبق باشد؟ آيا همان‌كه در اواخر دوره دعوت مخفى معروف بوده يا اين كه در جريان شعب ابى‌طالب مشهوربوده است‌؟ منتهى آن‌چه به عنوان سئوال مطرح مى‌شود اين است كه شايد در كتاب به يك‌جمع بندى قطعى برخورد نكنيم‌. در تتبعى كه داشته‌ام يك جمع بندى قطعى در مجموعمسائلى كه در اين باره مطرح شده است‌، نيافتم‌. علت اين امر چيست‌؟

جواب‌: مطلب‌ِ درست و به جايى است‌. به اين معنا كه لازم است هم اصل مطالب وهم تاريخ نزول قرآن‌، دقيقاً قدم به قدم در نظر باشد كه آيا مثلاً در اين مرحله از بعثت‌(حالا بعثت به نبوت يا بعثت به رسالت و اصلاً آيا اين‌، دو تا است يا يكى‌؟ و آيا فاصله‌داشته است يا نه‌؟) نزول قرآن چگونه بوده است‌؟ آيا نزول قرآنى بوده يا نبوده است‌؟اگر نبوده يا بوده‌، چگونه صورت گرفته است‌؟ اينها قدم به قدم مورد دقت نظر و تأمل‌قرار گرفت و نتيجه همان‌طور كه اشاره كرديد، اين شده است كه ما در قرآن كريم‌، هيچ‌آيه‌اى را مطابق با آن‌چه به طور معروف و مشهور نقل مى‌شود نمى‌يابيم‌؛ مثلاً مرحلهدعوت سه سال به صورت سرى و بعد به صورت علنى بوده است‌؟ حتى كسانى كه ازصدر اول تا به حال‌، مسأله سه سال دعوت سرى را در مصادر تاريخ اسلامى مطرح‌كردند، هيچ‌كدام درصدد نبودند بحث كنند كه در مدت دعوت سرّى‌، آيا قرآنى هم نازل‌مى‌شد يا خير؟ و در صورت نزول‌، چه قسمت از قرآن در اين مرحله نازل شده است‌؟ آيالازمه اين كه كسى چيزى نگفته‌، اين است كه قرآن در اين مرحله نازل نشده است‌؟ آيانبايد آن قسمت از قرآنى كه در مرحله سرّى دعوت نازل شده‌، نشانه‌هايى از آن مرحله‌داشته باشد يا حداقل متناسب و منسجم با آن باشد؟ در صورتى كه در آيات نازل شده‌در مكه‌، مى‌بينيم اشاره‌هايى به جنبه علنى و برخورد اسلام با ديگران دارد و هيچ قسمتى‌را متناسب با مرحله سرى نمى‌بينيم‌. اين كه اشاره كرديد كه آيه انذار و دعوت يوم الداربه چه مرحله‌اى مربوط بوده است‌، همانطور كه ملاحظه مى‌كنيد آيه «و انذر عشيرتك‌الاقربين‌» در اواخر سوره شعراء است‌. اين سوره بر اساس ترتيب نزول‌، سوره 47 است‌،و حداقل بايد سال چهار يا پنج به بعد نازل شده باشد؛ بنابراين با انتهاى مرحله سرى واوايل مرحله علنى متناسب نيست‌، بلكه با مرحله علنى شديد كه منتهى به شعب ابى‌طالب محاصره شد، متناسب مى‌باشد. اتفاقاً در روايات هم نشانه‌ها و قرائنى وجود داردكه اين اجتماع در منزل ابى طالب يا منزل خود پيامبر بوده است‌؛ چون اصلاً شعب ابى‌طالب بر خلاف آن‌چه بعضى‌ها در ذهنشان است‌، شايد مقبره حجون باشد. همان جايى‌كه قبر حضرت عبد المطلب‌، ابو طالب و حضرت خديجه‌3 قرار دارد؛ يعنى همانمحله ابى طالب (محله عبد المطلب و بنى هاشم‌) مى‌باشد؛ جايى كه بين كوه ابو قُبَيْس وبازار ابوسفيان و مقابل مسعي‌َ قرار دارد كه مولد پيامبراكرم‌«ص» در آنجا بوده است واكنون «شعب على‌«ع»» ناميده مى‌شود. بنابر اين بنى هاشم در خانه‌ها و محله خودشان‌در محاصره بودند. پيامبر آنها را در آن دعوت جمع و اين مطلب را مطرح كرده است‌؛بنابراين‌، انذار خويشاوندان نزديك در ايام شعب ابى طالب بود و همان‌طور كه اشاره‌كرديد درست است‌.

اينكه فرموديد دسته بندى دقيقى به صورت قطعى به چشم نمى‌خورد؛ البته از همان‌اوايل در نظر بود كه در آخر هر بحثى‌، يك نتيجه‌گيرى شبه قطعى يا نزديك به قطعى‌باشد و من عذرم اين است كه چون اندكى مطالب بر خلاف مشهور است (وگرنه جايى‌كه مطابق با مشهور باشد ديگر نيازى به نتيجه‌گيرى قطعى نيست‌؛ چون بحثى ومناقشه‌اى انجام نگرفته است كه نتيجه‌گيرى شود). از لحاظ فكرى و نظرى‌، خود من به‌اين نتايج مطمئن هستم‌؛ ولى تأدباً چون خلاف مشهور بوده است در حدّ طرح سوال‌براى محققان مطرح كردم كه اگر محققى در اين زمينه‌، تحقيقى داشته باشد ما گوش‌مى‌كنيم‌. حالا ممكن است در صورت تجديد نظر در كتاب در چنين جاهايى بتوانيم نتايج‌را بگيريم‌؛ چون مدت‌ها گذشته و كسى اقدام به مناقشه و مخالفت نكرده است‌.

سؤال 6: به همان سوال حديث يوم الدار برگرديم‌. اگر ما اين نظريه را ترجيح دهيم كه‌جريان محاصره در شعب ابى طالب بوده است‌؛ با توجه به اين كه سوره شعراء بر حسب‌ترتيب نزول‌، سوره 47 مى‌باشد و بعد سوره حجر نازل مى‌شود كه سوره 54 است و آيه‌«فاصدع بما تؤمر» در سوره حجر قرار دارد؛ بنابر اين اگر ترتيب نزول را هم در نظربگيريم‌، لازمه‌اش اين است كه آيه «فاصدع بما تؤمر» يا در جريان شعب ابى طالب نازل‌شده باشد يا بعد از آن و اين با آن نقل معروف خيلى تفاوت پيدا خواهد كرد و از آن‌طرف اين كه پيامبراكرم‌«ص» بعد از سال‌ها دعوت آشكارا را شروع كردند و بعد به حصردر شعب منجر شد؛ چه انگيزه‌اى اقتضا مى‌كرد كه آيا «فاصدع بماتؤمر» نازل شود؟ سوال‌ديگر درباره آيه «انذر عشيرتك الاقربين‌» است‌. اگر اين آيه در جريان شعب نازل شده‌باشد، طبيعتاً ساليانى بعد از شروع دعوت علنى خواهد بود؛ بنابراين چه انگيزه‌اى درنزول آيه انذار وجود داشته است در حالى كه خويشان پيامبراكرم‌«ص» با ايشان در شعب‌حضور داشتند؟

جواب‌: البته هر دو سوال مربوط به دو آيه به جاست‌؛ البته اين مطالب در كتاب ذكرشده است‌. در واقع شما با اين سؤال‌ها، سوال قبلى را تكميل كرديد. ما اگر توجه كنيم‌كسانى كه در شعب ابى طالب در محاصره بودند، تنها مؤمنان بنى هاشم نبودند. بهتصريح تاريخ‌، اخبار، روايات و حتى جمله‌هايى از نامه اميرمؤمنان‌«ع» به معاويه در نهج‌البلاغه‌845 به اين معنا اشاره دارد و مضمونش اين است كه كافرشان به چه انگيزه‌اى ومؤمنشان به چه انگيزه‌اى‌، شرايط و سختى‌هاى محاصره را تحمل كردند. پس وقتى كه‌كافران از بنى هاشم هم همراه با مؤمنان در محاصره سه ساله شعب حضور داشتند،براى زمينه نزول آيه «و انذر عشيرتك الاقربين‌» كافى است به ويژه كه كلمه أَنْذِر، صرف‌انذار از عذاب خدا در صورت عدم ايمان نيست‌، بلكه انذار با ترغيب در وزارت است‌؛چنان‌كه در جمله «ايكم يوازرنى على هذا الامر فيكون وصيّى و وزيرى و خليفتى فى‌اهلى‌» فرمود؛ يعنى كدام يك از شما اجابت مى‌كند و اگر اجابت كرد پاداشش اين باشدكه وصى و جانشين و خليفه و وزير من خواهد بود. پس منافات ندارد شما كه الان اين‌سختى‌ها را تحمل مى‌كنيد، چه بهتر كه به رسالت ايمان بياوريد تا اجر آخرتى هم داشته‌باشيد به اضافه اين كه هر كدام از شما بيشتر از اين‌، در حمايت از دعوت و رسالت پيش‌قدم شود پاداش دنيايى او هم (البته از طرف پروردگار) اين خواهد بود كه منصب‌جانشينى مرا خواهد داشت البته عمل به چنين وعده‌اى‌، مقتضى ايمان به اصل رسالت ونبوت خواهد بود. بنابراين هيچ بعدى ندارد كه انذار به اين معنا باشد، به ويژه وقتى به‌قراين ديگر توجه كنيم كه در كتاب ذكر شده است‌. مناسبت آيه «فاصدع بماتؤمر» نيز دراخبار معين شده است كه در اثر تهديد آنهايى كه «مقتسم‌» بودند و در همان سوره‌، قبل ازاين آيه آمده است‌: «كما انزلنا على المقتسمين‌»؛ يعنى كسانى كه دروازه‌هاى ورودى مكه‌را بين خودشان از رؤسا و زعماى متصدى معارضه با رسالت اسلام و پيامبراكرم‌«ص»تقسيم مى‌كردند كه حاجيان را از شنيدن سخنان پيامبر«ص» منع كنند؛ چرا كه در غيرموسم حج آنان در محاصره بودند؛ ولى (با اين كه حكم محاصره نوشته شده بود)استثنايى كه مورد تسلّم آنها بود و استثناى تخصصى و خروج تخصصى داشت‌، موسم‌حج بود. موسم حج را نمى‌توانستند از معارضه استثنا نكنند. اين استثنا از ابتدا موردتوافق و تسالم بين دو طرف بود. يعنى هر دسته‌اى هر كارى كه كرده باشد در موسم حج‌فرض بر اين بود كه در امان باشد. از اين رو حتى بنى هاشم در ايام محاصره در موسم‌حج (و حتى در عمره‌، ولى تصريح دقيق آن در ايام حج شده است‌) در امان بودند وبيرون مى‌آمدند و با حجاج ملاقات مى‌كردند. تنها نقشى كه مشركان به عهده داشتند اين‌بود كه حجّاج را در وقت ورود به مكه ملاقات و تحذير مى‌نمودند كه نكند با فلان كس‌كه از خود ماست و ادعاى پيغمبرى مى‌كند، ملاقات كنيد كه ساحر، كذاب‌، مجنون و...است‌. از آنجا كه كافران از اين گونه معارضه عاجز شده بودند و هر چه تهديد مى‌كردند،پيامبر از ابلاغ رسالت دست بر نمى‌داشت و شيفتگان اسلام نيز زير بار تهديدهانمى‌رفتند و با پيامبر ملاقات مى‌كردند؛ تصميم گرفتند كه خود پيامبر را تهديد كنند و درصورت ابلاغ رسالت‌، او را به قتل برسانند. پيامبراكرم‌«ص» به حسب ظاهر از اين تهديدمتأثر شد و به منزل رفت و از آن خارج نشد؛ بنابراين آيه «فاصدع بماتؤمر» به اين‌معناست‌، و در آن معنا منحصر نيست كه پس از دوره مرحله سرّى اظهار كن‌، بلكه پس ازاين فترت‌، چند روز كه كردند و شما تحت تأثير قرار گرفتيد. اظهار كن‌، اعتنا نكن و بيرون‌بيا. اين مطالب در كتاب به طور مستند و دقيق تبيين شده است‌.

سؤال 7: پس مى‌توان اين نتيجه را گرفت كه شروع دوره دعوت علنى با نزول هيچ يك‌از اين دو آيه معروف همراه نبوده است و طبيعتاً اين سؤال پيش مى‌آيد كه آيا دعوت‌علنى‌، بدون اينكه امر رسمى و قرآنى از طرف خداوند باشد، شروع شده است‌؟

جواب‌: نه‌؛ چون ما اتفاقاً آيه «قم فانذر» را داريم كه مشهور هم هست‌. در آنجا هم‌گفته شده كه آيه «قم فانذر» به معناى انذار است و اين‌، يك نقل غريبى نيست‌. در «قم‌فانذر» امر انذار قبل از آيه «انذر عشيرتك الاقربين‌» نازل شده است‌؛ يعنى سوره مدثر ازسوره‌هاى مكى اوايل نزول است و حتى روايتى از جابر بن عبد الله انصارى در تاريخ‌طبرى و غير آن آمده است كه اصلاً نخستين سوره همين است و شايد منظورش‌،نخستين سوره ناظر به همين انذار باشد. به ويژه كه انذار، عمومى و مطلق باشد و قيدى‌مثل «انذر عشيرتك الاقربين‌» در آيه وجود ندارد. از نظر ترتيب نزول هم قطعى است كه‌خيلى قبل از آيه «فانذر عشيرتك الاقربين‌» نازل شده است‌؛ بنابراين قرينه‌اى مى‌شود كه‌«فانذر عشيرتك الاقربين‌» در مورد خاص و خاص بعد از عام است‌، نه خاص قبل از عام‌.اول امر به انذار عام و بعد به مناسبت خاصى‌، امر به انذار خاص آمده است‌. و اين كه‌توقع داشته باشيم حتماً يك مرحله سرى باشد، و بعد پيامبر با مجوز قرآنى از مرحله‌سرى به مرحله علنى منتقل شده باشد، نخستين سؤال مى‌باشد كه اين فرض از كجااست‌؟

نخستين دليل روشنى بر سه سال دعوت سرى نداريم و رواياتى از طريق شيعه ازائمه اطهار: نداريم كه در مرحله سرى و به ويژه مسأله‌دار ارقم بن ابى ارقم داشته‌باشد؛ البته اصل تشكيك در مسأله‌دار ارقم را برادر محترم‌، آقاى سيد جعفر مرتضى دركتاب الصحيح خود مطرح نموده و در اين زمينه به مقدار كافى مناقشه كرده‌اند كه از طرق‌اهل بيت نقل نشده است و احتمالاً از طرق ديگر و در مقابل آن زحمت‌هاى سه سالشعب ابى طالب ايجاد شده باشد. بنى‌اميه و به خصوص معاويه و معاويه صفتان درصدد بودند كه اين مسأله محاصره سه ساله شعب ابى طالب را به نوعى تحت‌الشعاع‌قرار دهند و از اين رو، مسأله‌دار ارقم را مطرح كردند و البته هيچ الزامى نداريم كه به آنملتزم باشيم‌. من احتمال ديگر داده‌ام‌؛ همان احتمالى كه به طور ضمنى در صحبت‌هاى‌قبل اشاره شد، اين كه احتمالاً مرحله رسالت كه همراه با نزول قرآن است غير از مرحله‌نبوت باشد و قبل از مرحله رسالت‌، مرحله نبوتى بوده كه شايد سه سال يا شايد بيشتربوده است‌. طبق روايات اميرمؤمنان‌«ع»، مثل «صلّيت‌ُ مع رسول الله قبل الناس سبع‌سنين‌» به مرحله نبوت ناظر باشد. دليل آن‌چنانى هم وجود ندارد كه محاصره سه سال‌باشد. اين كه اميرمؤمنان‌«ع» مى‌فرمايد من قبل از مردم‌، هفت سال با پيامبر نماز خواندم‌،ابى الحديد معتزلى شافعى هم آن را در شرح نهج البلاغه نقل كرده و من آنها در كتاب‌آورده و اشاره كرده‌ام‌. بنابر اين ما مى‌توانيم اين احتمال را بدهيم كه قبل از مرحله رسالتده ساله‌، مرحله‌اى بوده‌؛ ولى نه به‌صورت مرحله كتمان‌. فرض كنيد اسمش را سرّى‌بگذاريم‌، ولى نه به آن معنا كه دعوت سرى و محدود باشد. دعوت اشخاص نبود، بلكه‌دعوت اميرمؤمنان‌«ع» بوده است‌. نمازى هم كه آن وقت خوانده مى‌شد، غير از نمازهاى‌واجب بوده است‌؛ يعنى اندكى با هم تفاوت دارند؛ مثلاً نماز قبلى ركوع نداشت يا قرائت‌سوره‌ها به اين كيفيت نبود، البته تفصيلى در اين مورد به دست ما نرسيده است‌. پس‌مى‌توانيم در حد احتمال بگوييم كه شايد مرحله قبل (مرحله كتمان‌) به اين معنا باشد كه‌مرحله نبوت بوده و مرحله رسالت نبوده و رسالت‌، همزمان با نزول قرآن بوده است‌. اگرقرآنى نازل شده‌، مثلاً در حد قرائت نماز بود و به هيچ وجه قرآن‌ِ رسالت‌، يعنى نزول‌قرآن براى ابلاغ نبوده است‌.

سؤال 8: از آنجا كه مباحث كلامى‌، ارتباط تنگاتنگى با مسائل تاريخى دارد و تاريخ‌اسلام‌، تاريخ يك دين است‌؛ بفرماييد كه در نگارش كتاب «موسوعة التاريخ الاسلامى‌» باچه مبانى كلامى به نگارش اين اثر پرداخته‌ايد؟

جواب‌: درباره مطالب كلامى و عقيدتى‌، وقتى اصل بناى كتاب بر ديدگاه تشيع باشدبه ناچار نبايد از چارچوب عقايد تشيع پا فراتر گذاشته شود؛ ولى به اين معنا نيست كه‌تعصبى كوركورانه سبب چنين التزامى شده و با ناديده گرفتن ادلّه‌، مدارك‌، منابع وشواهد، چار چوب مذكور لحاظ شده باشد، بلكه به تبع همان مَثَل معروف «نحن ابناءالدليل حيثما مال نميل‌»، هر جا دليل اقتضا كرده به دنبال آن رفتيم و در عين حال‌، هيچ‌دليلى خروج از چار چوب و داعيه عقايد شيعه نشده است‌. البته اصطكاك مسائل‌تاريخى باعقيدتى زياد نيست‌؛ ولى خواه ناخواه ديدگاه‌ها فرق مى‌كند. آيا خاستگاه آن ازمكتب رسمى خلفا يا مكتب ائمه اهل بيت‌: و مكتب تشيع است‌؟ هر چيزى به‌تناسب ديدگاه‌، اقتضائاهايى دارد و اينجا به اقتضاى ديدگاه تشيع و البته با ادلّه و مداركبه نگارش كتاب پرداخته‌ايم‌.

سؤال 9: شما در اوّل مصاحبه فرموديد كه تاريخ صدر اسلام را در سه جلد تدوين‌كرده‌ايد. سؤالى كه مطرح مى‌شود اين است كه آيا بنا داريد بعد از اتمام عصر رسالت‌، به‌عصر ائمه‌: نيز بپردازيد و به همين سبك و سياق‌، آثارى در اين زمينه نگارش كنيد؟

جواب‌: چنان‌كه قبلاً اشاره شد، طرح اوليه اين بوده است كه سيره نبوى «ص» در سه‌جلد باشد و بعد تاريخ اسلام در قالب تاريخ ساير معصومين‌: ادامه يابد؛ ولى نه به اين‌معنا كه مثلاً هر جلدى به يكى از معصومين اختصاص يابد و از ابتدا تا انتهاى زندگانى آن‌معصوم متعرض شويم‌، بلكه به معناى سير تاريخى امامت و تاريخ مسير امامت‌مى‌باشد. مثلاً فرض كنيد بعد از انتهاى سيره نبوى‌، حوادثى بعد از وفات پيامبراكرم‌«ص»با محوريت اميرالمؤمنان‌«ع» و البته با حضور حضرت زهرا(3) واقع شد؛ بنابراين به‌سراغ اوليات زندگانى آنان نمى‌رويم‌، چون اوليات زندگانى اين دو معصوم در ضمن‌زندگانى پيامبراكرم‌«ص» توجه شده است‌. شايد بشود گفت يكى از امتيازهاى اين‌تاريخ‌نويسى بر بعضى از تواريخ ديگر اين است كه مثلاً حادثه ولادت اميرالمؤمنان ياولادت حضرت زهرا(3) را كه در ضمن زندگانى پيامبراكرم‌«ص» واقع شده است‌،ناديده نگرفته‌ايم‌؛ بلكه به آن به عنوان يكى از حوادث مهم در ضمن حوادث تاريخ زمانپيامبراكرم‌«ص» توجه كرده‌ايم‌. بنابراين بعد از پيامبراكرم‌«ص» ديگر دوباره به زندگانى‌اميرمؤمنان‌«ع» از ابتداى ولادت تا انتهاى زمان پيامبراكرم‌«ص» نمى‌پردازيم‌، بلكه آن‌چه‌از اميرمؤمنان در زمان پيامبراكرم‌«ص» بوده است ضمن‌ِ زندگى پيامبراكرم‌«ص» ذكر شده‌است‌. و از آنجا به بعد، اخبار و روايات آن تحقيق مى‌شود.

لازم است اين نكته را عرض كنم كه عمده توجه در نگارش اين اثر، تحقيقى است نه‌تحليلى‌. اصل بر اين است كه مطالب به صورت تحقيقى ارائه شود و بعضى جاها كه‌مقتضاى اندكى تحليل بوده و در حد ربط بعضى از حوادث به يكديگر بوده‌، تحليل هم‌به طور ضمنى لحاظ شده است‌. در نظر هست كه ساير زندگانى معصومين‌: به‌صورت تاريخ مستمر ادامه يابد. آن‌چه اكنون مشغول نگارش آن هستم‌، حوادث اوليه‌بعد از وفات پيامبراكرم‌«ص» است‌؛ يعنى حوادث ارتداد يا جنگ‌هاى معروف به‌جنگ‌هاى ارتداد.

سؤال 10: درباره كتاب «وقعة الطف‌» كه جناب عالى سال‌هاى متمادى روى آن وقت‌گذاشته‌ايد اين سؤال مطرح مى‌شود كه قبل از جناب عالى‌، بعضى‌ها مثل مرحوم ميرزاحسن غفارى در اين زمينه چنين كارى را انجام داده‌اند. لطف بفرماييد توضيح دهيد كارشما چه تفاوتى با كار ايشان دارد و هم‌چنين با آن مقتل محرفى كه به نام مقتل ابى مخنف‌در بازار موجود است و مورد استفاده بعضى از منبرى هاست‌؟

جواب‌: نخستين كارى كه در اين زمينه انجام گرفته است به‌وسيله مرحوم شيخ عبدالمولي‌َ طريحى از نوادگان مرحوم شيخ فخرالدين طريحى‌، صاحب كتاب «مجمع‌البحرين‌» در نجف اشرف است‌؛ ولى كار ايشان صرفاً جمع آورى نصوص اخبار كتاب‌تاريخ طبرى از حوادث سال شصت هجرى تا انتهاى مقتل امام‌حسين‌«ع» مى‌باشد كه به‌نام مقتل ابى مخنف به وسيله منشورات مكتبة حيدريه در نجف اشرف‌، شايد بيش ازچهل سال قبل منتشر شده است‌. مرحوم محدث قمى در كتاب «منتهى الا‌مال‌» و همچنين در مقدمه «نفس المهموم‌» يادآورى كرده كه ابومخنف‌، نخستين مقتل معتبر درسترا داشته است كه در ضمن تاريخ طبرى آمده است و اما مقتل معروف متداول بازارى‌،محرف است و مطالب آن صحت ندارد و دليلش‌، همان تطبيق و مقايسه با روايات‌تاريخى معتبرى است كه طبرى در تاريخش آورده و شيخ عباس به آن تذكر داده و بنا برآن تذكر، شيخ عبد المولى طريحى به جمع آورى اوليه نصوص ابومخنف از تاريخ طبرياقدام كرده است كه من نسخه‌اى از آن را نزد آقاى سيد محمد حسين حسينى جلالى (كهالان در خارج از كشور است‌)، برادر محقق معروف آقاى سيد محمد رضا حسينى‌جلالى‌، قبل از انقلاب ديده بودم‌. درباره به كتاب «وقعة الطف‌» بايد عرض كنم بنده ازخيلى قبل‌، حتّى قبل از انتشار كار آقاى غفارى به اين كار در نجف مشغول بودم‌. البته‌بنده با توجه به سفارش‌ها و تذكرهايى كه مرحوم شهيد محراب‌، آية الله سيد اسد الله‌مدنى تبريزى در مجالس علمايى كه ايشان در مسجد شيخ انصارى در نجف اشرف درماه مبارك رمضان مى‌رفتند و به نقل قول از مقدمه مرحوم محدث قمى در نفس المهموم‌،دنبال اين كار را گرفته بودم و طى سال‌ها چند بار در آن اعاده نظر شد كه اين امر نيز سبب‌تحقيقات ديگر گرديد تا اينكه سرانجام به وسيله منشورات جامعه مدرسين منتشر شد.بايد بگوييم در اين ضمن‌، مرحوم آقاى شيخ حسن غفارى‌، قبل از انقلاب اين كار راكردند با اين تفاوت كه ايشان هم‌، همان مقطع كار طبرى را تا انتهاى اخبار مربوط به‌اخذثأر مختار جمع آورى نمودند و احياناً با پاورقى‌هاى اندكى درباره تراجم رجال وروات اخبارى كه در كتاب وارد شده است به چاپ رساندند. بنده جنبه تحقيقاتى در كارآقاى غفارى مشاهده نكردم‌؛ همان طور كه برادر محترم آقاى سيد على ميرشريفى درمقاله‌هايى كه به صورت نقد و معرفى بعضى از مقاتل و از جمله مقتل بنده (وقعة الطف‌)و هم‌چنين مقتل مرحوم آقاى غفارى منتشر كردند به اين مطلب اشاره داشتند. آن‌چه دركار من انجام گرفته‌، نكته‌اى است كه حتى متأسفانه مرحوم محدث قمى به آن توجه‌ننموده است‌. قبل از ذكر اين نكته‌، بايد نكته‌اى ديگرى را به عنوان مقدمه بيان كنم كهمقتل‌خوانى‌، يعنى خواندن متن مقتل (كه مرحوم محدث قمى هم در اعمال روز عاشورابه آن اشاره مى‌كند) در ميان شيعيان عرب از قديم معمول بوده است‌؛ ولى در مجالس‌فارسى‌، خواندن متن مقتل معمول نبوده است و معمول اين بود كه روز عاشورا درمجالس متعدد يا در مجلس واحد كه سخنرانى‌هاى متعددى مى‌شده است‌، هر كس‌بخشى يا قسمتى از اخبار مربوط به مقتل را مى‌خواند، نه اينكه متن اخبار را بخواند،بلكه نقل به معنا و به صورت تشريحى و وصفى بود. متن مقتل خوانى در ميان شيعيان‌رب سبب شده متن مقتل ابى مخنف با تحريف‌هاى اضافى به ويژه در ميان شيعيان‌عرب خوزستان به صورت نسخه نويسى يكى از ديگرى و در نجف‌اشرف به صورت‌مقتل‌ِ چاپي‌ِ سنگى به خط مرحوم شيخ احمد نجفى زنجانى با اعراب‌گذارى كامل چاپ‌شود؛ چون خيلى از كسانى كه مى‌خواستند روز عاشورا از روى آن بخوانند، اهل علم‌نبودند و سوادشان تنها در حد خواندن بود. از اين‌رو اِعراب گذارى كمك مى‌كرد تا آنان‌درست‌تر يا نزديك به درست بتوانند بخوانند. آن كارى اشاره كردم كه آقاى شيخ عبدالمولى طريحى كرده بود، در واقع در مقام عمل به پيشنهاد مرحوم شيخ عباس قمى براى‌مقابله با همين مقتل محرَّف بازارى بود كه متأسفانه چون كار مرحوم طريحى با خط‌درشت و داراى اعراب گذارى نبود، نتوانست جاى مقتل محرّف اعراب گذارى شده رابگيرد؛ بنابراين مقتل محرّف‌، هم چنان از استقبال فراوان برخوردار بود، همان‌طور كه‌هنوز هم در گوشه و كنار استفاده مى‌شود.

برگرديم به نكته‌اى كه مى‌خواستم عرض كنم‌. مرحوم محدث قمى به اين نكته كه‌مقتل ابى مخنف‌، افزون بر تاريخ طبرى در ارشاد شيخ مفيد هم آمده‌، توجه نداشته‌است‌. من بعد از اين كه اخبار ابى مخنف را از تاريخ طبرى جمع آورى كردم‌، متوجه‌شدم كه آن ترتيب مقتل‌خوانى كه در ميان شيعه وجود دارد در اخبار ابومخنف منقول درتاريخ طبرى وجود ندارد؛ يعنى به اين جهت توجه نشده مطالبى كه به مصيبت متصل‌نيست و آن را سرد و ذهن‌ها را از آن خارج كرده است‌، بايد ترتيبى به آنها داده شود تامصيبت‌ها كنار يكديگر قرار بگيرند و توضيح‌هاى اضافى قبل يا بعد از آن قرار بگيرد.منظور ما از ترتيب مقتلى اين است‌. اين ترتيب مقتلى‌، مورد توجه افرادى مثل طبرى‌نبوده‌، حتى در ارشاد شيخ مفيد هم به طور دقيق اين موضوع رعايت نشده است‌؛ چون‌طبعاً توجه مرحوم شيخ مفيد به كتاب نويسى و تحقيق‌، بيشتر از رعايت جنبه مجلسى وارتباط و اتصال مصيبت‌ها و عدم انقطاع و سردى ميان آنها بوده است‌. اين ترتيب درنوشتن من رعايت شده من همان اخبار را با ذكر منابع و به طور دقيق كه در تاريخ طبرى‌است‌، آورده‌ام‌؛ امّا به علت رعايت توالى مصيبت‌ها يا تسلسل اخبار، تقطيعى كرده‌ام كه‌البته سبب تقدم و تأخر اندكى شده است‌، ولى هر كسى با مراجعه به ارجاعاتى كه درپاورقى كتاب هست‌، مى‌تواند مقدار تقدم و تأخر را ملاحظه كند.

بعد از اين كار، بنده شروع به تطبيق كار خويش با ساير مقاتل معتبر و در درجه اول باارشاد شيخ مفيد كردم‌. ديدم مقتل شيخ مفيد در اول ذكر مقتل امام حسين‌«ع» تصريحمى‌كند كه من مقتل را از هشام كلبى نقل مى‌كنم و تاريخ طبرى هم در واقع از هشام كلبى‌،شاگرد ابى مخنف نقل كرده است‌؛ البته چون شاگرد او بوده‌، چند خبر از ديگران مثل‌عوانترين حَكَم هم آورده و آنها را به طور ضمنى در آن‌جايى كه مناسب نقل اخبار ابى‌مخنف بوده به طور مشخص و با تعبير «حدثنى عوانة بن حكم قال حدثنى فلان‌» بيان‌كرده است‌؛ يعنى سند آورده و بعد وقتى خبر تمام شده‌، دوباره اخبار ابى مخنف را بيان‌كرده است‌. من اين اخبار را كنار گذاشتم‌، مگر بعضى از قسمت هايش را كه مناسب ديدم‌در پاورقى بياورم‌؛ بنابراين اينكه مرحوم شيخ مفيد، مثل طبرى اخبار عاشورا را از هشام‌كلبى نقل كرده‌، غفلت شده است‌. من قبل از تطبيقى كه انجام دادم‌، كسى ديگر را نديدم‌به اين جهت توجه بكند وقتى من تطبيق كردم ديدم تفاوت خيلى كم است‌. فقط مى‌توان‌گفت اسنادى را كه طبرى آورده‌، شيخ مفيد (همان طور كه در اول ذكر مقتلش تصريح‌كرده است كه من براى اختصار اسناد را ذكر نمى‌كنم‌،) حذف كرده است‌؛ بنابراين‌مى‌توانيم بگوييم كه با فاصله صد سال بين طبرى و شيخ مفيد (يعنى طبرى در سال 300هجرى و شيخ مفيد سال 400 هجرى‌) هر دو در آثارشان مقتل هشام كلبى را كه عمدتاًنقل استادش ابى مخنف است‌، آورده‌اند. البته ابى مخنف هم غالباً به يك يا دو واسطه‌اخبار را از كسى نقل كرده كه حاضر و ناظر حوادث عاشورا و بعد از آن تا برگشتن‌اهل‌بيت‌: به مدينه بوده است‌. بعد از ارشاد شيخ مفيد، باز با مراجعه به بعضى ازمدارك ديگر تاريخى قبل از قرن ششم هجرى و به ويژه قبل از حمله مغول كه دركتاب‌هايشان قسمت‌هايى از مقتل امام حسين‌«ع» را با تصريح به نقل اخبار ابى مخنف‌آورده‌اند؛ مثل مقاتل الطالبيين ابوالفرج اصفهانى‌، مقتل خوارزمى و تذكرة الخواص سبط‌ابن جوزى‌؛ و ما با مطابقت با آنها بعضى از اخبارى را كه اينها نيز آوردند، ذكر كرده‌ايم‌.بنابراين تفاوت كار حقير با كار مرحوم غفارى‌، عمدتاً از اين جهات است به خصوص درمقدمه‌اى حدود هفتاد صفحه كه اسناد اين اخبار را يكى‌يكى بررسى و طبقه بندى‌كرده‌ايم‌. چون از بسيارى از راويان در كتب تراجم و رجال يادى نشده است‌، ملتزم شديم‌از خود متن تاريخ طبرى با استفاده از فهرست اعلام آن‌، تتبع كنيم كه اين شخص در قبل‌و بعد اسمش كجا آمده و از اين رو يك بيوگرافى و شرح حالى از آن شخص به همان‌روشى كه در كتب رجال و تراجم آمده است در حد ممكن تهيه و روشن كرده‌ايم كه مثلاًهر كدام از اينها چه خبرى را از حوادث روز عاشورا يا قبل و بعد از آن به يك واسطه يادو واسطه نقل كرده‌اند.

سؤال 11: در پايان بفرماييد چه توصيه‌هايى براى دانش پژوهان و محققان اين رشته‌داريد و به نظر جناب‌عالى چه خلهاى پژوهشى در زمينه تاريخ اسلام وجود دارد كه‌بايد محققان تاريخ به آن بپردازند. هم چنين چه راهكارهايى پيشنهاد مى‌كنيد تاتحقيقاتشان قابل استفاده‌تر و كاربردى‌تر شود؟

جواب‌: الان من نكته خاصى براى توصيه به دوستان محقق تاريخ در نظر ندارم‌، مگربه طور كلى عرضم اين است كه هر چه بيشتر منابع تاريخى را به ويژه آن كارهايى كهروى منابع تاريخى انجام گرفته‌، است مطالعه كنند. طبعاً نقاط خل و ضعف اين مطالب يامنقول‌هاى تاريخى به دست مى‌آيد و روشن مى‌شود كه اين جا جاى كار است‌؛ از اين روتوصيه من اين است كه دانش پژوهان اين رشته‌، برنامه ريزى داشته باشند يا دست‌كم به‌هر مناسبتى كه فرصت زمانى پيدا مى‌كنند به همان مناسبت مراجعه‌اى داشته باشند؛مثلاً از قديم پيشنهاد من به دوستان حوزوى اين بوده است كه در ايام مناسبت‌هاى‌پيشوايان معصوم‌: يا به طور كلى مناسبت‌هاى اسلامى در طول سال‌؛ فرض كنيدمناسبت مولد يا مبعث پيامبراكرم‌«ص» يا مناسبت‌هاى اسلامى صدر اسلام‌، مثل جنگ‌بدر، اُحد، فتح مكه‌، موته و امثال اينها آن‌چه از تاريخ صدر اسلام نقل مى‌شود و همچنين‌ساير مناسبت‌هاى معصومان‌: اعم از مواليد و وفيات‌، در اين فرصت‌ها مخصوصاً به‌تناسب اداى جزئى از حق صاحب آن‌، مراجعه‌هايى به كتاب‌هاى تاريخى داشته باشنددر ابتدا به كتاب‌هاى آسان‌تر يا مختصرتر و بعدها به كتاب‌هاى مفصل‌تر رجوع كنند؛مثلاً طلاب مبتدى از كتاب‌هاى مختصرتر شروع و هر سال‌، يك كتاب را در نظر بگيرندكه به مناسبت هر معصومى به آن بخش از تاريخ معصوم مراجعه كنند و طبعاً سال بعد،كتاب ديگرى‌. در طول مثلاً ده سال كه در حوزه هستند، ده كتاب و عمدتاً به طرف منابع‌اوليه و كارهاى تحقيقاتى كه بر روى منابع اوليه انجام گرفته است‌، گرايش داشته باشند.اين كار مانع از اين نيست كه اگر كارهاى تحليلى در آن موضوع هم انجام شده به آن‌مراجعه نشود. اگر در مقام تعارض مخير باشيم بين كار تحقيقى و تحليلى‌، بنده كارتحقيقى را مقدم مى‌دانم‌؛ چون تحقيق‌، به طور طبيعى از نظر رتبه مقدم و تحليل‌، فرع آن‌است‌. اول بايد تحقيق كنيم چه متن خبرى به چه دلائلى مقدم است و چه متن خبرى‌، چه‌نقائص و انتقادهايى به آن متوجه است يا با چه نشانه‌هايى مرجوح يا غير قابل قبولمى‌باشد و بعد بر اساس آن متن‌هاى قابل قبول‌، سراغ تحليل برويم‌. متأسفانه خيلى‌وقت‌ها اين طور عمل نشده است‌، بلكه بنا بر يك اصل مسلمى گذاشته شده و غالباًدنبال مشهورات بودند در حالى كه «رب مشهور لا اصل له‌». در تاريخ نمى‌شود خيلى‌وقت‌ها به مشهورات اعتنا كرد؛ چرا كه مشهورات دو گونه‌اند: مشهور علمى و مشهورذكرى‌؛ و واضح است كه هيچ ملازمه‌اى بين مشهور علمى و مشهور ذكرى وجود ندارد.بعضى اوقات اتفاق افتاده است كه مشهور در منابع يك جور است و وقتى در ميان مردم‌،حتى شيعيان مطرح مى‌شود با آن مشهور منبعى فاصله دارد و يكى نيست‌؛ بنابراين اين‌طور نيست هر چيزى از جهت منبعى‌، شهرت داشته باشد در مجالس و محافل ما هم‌،همان شهرت داشته باشد يا آن‌چه بر سر زبان‌ها نقل مى‌شود با مشهور در منابع مطابق‌باشد. خيلى وقت‌ها آدم مى‌بيند بين اين دو مشهور فاصله زياد وجود دارد شهرت نقل‌قولى در مجالس‌، نبايد سبب ابهّت يك قول يا باعث قناعت ما به آن قول شود.

و الحمد لله رب العالمين‌

844 استاد حوزه و دانشگاه و محقق تاريخ اسلام‌.

845. نهج البلاغه‌، تحقيق صبحى صالح‌، (چ اوّل‌، بيروت‌: [بى‌ن]، 1387ه‍)، نامه 9.