فرهنگ مهدویت در لقب هاى خلفاى عباسى / فاروق عمر / غلام حسن محرّمى
Article data in English (انگلیسی)
فاروق عمر1
مقدمه
مورخان جدید به لقب هاى رسمى و صفات شخصى خلفا عنایت جدّى نداشته اند و تنها تعداد کمى از آن ها در این مورد به بررسى پرداخته اند، از جمله گولدزیهر درباره معناى لقب، ظل اللّه و خلیفة اللّه بحثى نوشته است و مارکولیوت در مورد لقب خلیفه مطالبى نوشته است و هم چنین فان فلوتن در مقاله اش با عنوان تاریخ العباسى، اندکى به القاب خلفاى اولیه عباسى پرداخته است. هم چنین دى خویه و امندروز کوشیده اند تا درباره لقب سفاح توضیحاتى بدهند. در نهایت، برنارد لوئیس مقاله ارزش مندى را درباره القاب رسمى خلفاى اولیه عباسى ارائه کرده است.4
اما مورخان عرب، با سرعت از کنار این القاب گذشته اند و به تفسیر و توضیح معناى آن ها اهمیتى نداده اند و اگر بعضى از آن ها چیزى در این باره نوشته اند، بسیار کم و ساده مى باشد. تنها در این مورد از کتاب حسن پاشا مى توان نام برد که نام آن ألقاب الاسلامیة است، اماچون، این کتاب نیز کتابى جامع است، القاب خلفا را به طور عمیق بررسى، نقد و تحلیل نکرده است.5 و شاید اهمیت ندادن به چنین پدیده هاى تمدنى و مظاهر رسمىِ دولت مردان که به اصول و رسومات آن روزگار مربوط مى شوند، به دلیل ناچیز بودن اطلاعات ما از آن ها، بهویژه در اوایل قرن بیستم باشد، اما هم اکنون منابع اولیه و اصیلى که به مظاهر تمدن و فرهنگ اهمیت داده اند، در دست رس قرار گرفته اند، مانند کتاب هاى ابن خلدون، قلقشندى، صابئى، جاحظ و... که وجود این گونه منابع باعث ازدیاد اهتمام مورخان به معلومات موجود در آن ها از سازمان و تمدن گشته است.
زندگى اجتماعى و سیاسى در قرن اول هجرى( قرن هفتم میلادى) بسیار ساده و به دور از پیچیدگى بود و بدین جهت خلفاى راشدین و اموى به استفاده از القاب، احساس نیاز نمى کردند. قلقشندى در این مورد مى گوید:« قضاعى در کتاب عیون اخبار گفته است: هیچ کدام از خلفاى بنى امیه به القاب خلافت ملقب نشدند و شروع این مسئله در دولت عباسیان بود».6 از ابن حزم حکایت شده که برخى از خلفاى بنى امیه القابى را براى خود برگزیدند. لقب معاویه الناصر لحق اللّه بود. هم چنین مروان بن محمد لقب القائم بحق اللّه داشت. هم چنین بعضى از گزارش ها اشاره دارند که عمر بن عبد العزیز ملقب به لقب مهدى بود. ابن دحیه بر نظریه قلقشندى تأکید کرده و در مورد منصور مى گوید: «او اولین خلیفه اى است که خود را به لقب، ملقب کرد و او پدر خلفاست».7 صابئى در کتاب رسوم دار الخلافة مى گوید: هیچ کدام از خلفاى بنى امیه براى خود لقبى برنگزیدند و آن گاه که روزگار آنان پایان یافت و حق به صاحبش برگشت و دولت عباسى ظهور کرد - که خدا ارکان آن را ثابت گرداند - و مردم با ابراهیم بن محمد بیعت کردند، به او امام گفتند. چهار خلیفه نخستین از زمان ابى العباس با عنوان خلفاى راشدین ملقب شدند.8 ابن عذارى در این مورد، مطلبى را از ابن حزم نقل کرده که وى در حالى که بر زوال دولت اموى تأسف مى خورده و بر دولت عباسیان مى تاخته، گفته است: «دولت بنى امیّه منقرض شد، در حالى که دولتى عربى بود که دولت مردان آن نه قصرى ساختند و نه شهرى را به خود اختصاص دادند، بلکه هر کدام از اُمراى آنان در خانه و ملکى که قبل از خلافت داشت، ساکن مى شد و مسلمانان را وادار نمى کردند که آنان را با حالت عبودیت، مخاطب قرار دهند و از آنان با عنوان پادشاه نام برند و دست و پاى آنان را ببوسند».9 از این مطالب به این نتیجه مى رسیم که برگزیدن القاب رسمىِ حکومتى از سوى خلفاى عباسى، پدیده اى جدید بود که پیش از آنان خلفاى اموى و راشدى چنین نکرده بودند. به رغم این که اغلب مظاهرى که عباسیان در اداره کشور، حکومت و جامعه پدید آوردند که یا از مبانى اسلامى سرچشمه مى گرفت یا از اصولى که اسلامى نبود، ولى در جامعه اسلامى رایج بود و در تمدن هاى ایرانى و رومى ریشه داشت، اما پدیده القاب ویژه آن ها، نه در میان خلفاى مسلمانان و پادشاهان ایران سابقه داشت و نه در میان امپراطوران روم.
از این رو در تفسیر این القاب باید پیچ و خم هاى دیگر مربوط به شرایط سیاسى و دینى انقلاب عباسى و دولت عباسى، بهویژه دوره اول آن را در نظر گرفت. القاب موجود در عصر اول عباسى (بویژه القاب خلفاى عباسى) را مى توان به گونه زیر تقسم کرد: 1- القاب رسمى عمومى، مانند امیر المؤمنین، خلیفة اللّه و ملک. 2- القاب رسمى خصوصى، مانند الامام، القائم، المرتضى، المنصور، المهدى و الرشید، المعتصم بالله و... 3- القاب شخصى، مانند الأحول که لقب هشام بود، الحمار و الجعدى که این دو لقب از آنِ مروان بن محمد بودند. و دوانیقى که لقب منصور بود، ناقص که لقب یزید سوم أموى بود و لقب موسى بن امین، شدید بود.10 لقب ابن الهادى، الناطق بالحق بود11 که پدرش مى خواست او به جاى هارون ولیعهدش باشد. در این جا بر آن نیستیم که در مورد القاب شخصیه و القاب عمومى سخن بگوییم، بلکه سعى ما بر این است که القاب رسمى، بهویژه القابى را که از صفت مهدویت حکایت دارند، بررسى کنیم.
القاب ویژه
پیش از این که القاب ویژه خلفاى عباسى را بیان کنیم، لازم است بگوییم که در نیمه اول قرن دوم هجرى (قرن هشتم میلادى) اخبار نزدیک بودن ظهور مهدى منتظر-که دنیا را بعد از ظلم و جور پر از عدل خواهد کرد- در صحنه جامعه به طور خیلى شایعى مطرح بود و حاصل این اخبار، کتاب هاى جفر، ملاحم، و فتن بود. لذا طبق معمول، هر انقلابى که بر ضد نظام موجود صورت مى گرفت، براى جذب مردم به صفوف خود، فعالیت ها و اقداماتش را بر اساس برخى از شعارها و پیش گویى ها پایه ریزى مى کرد و آن ها را بین مردم ترویج مى کرد. از جمله این قیام ها، قیام عباسیان بود که از سال 98 هـ .ق اساس آن ریخته شد و در سال 129 هـ .ق به ظهور رسید و در سال 132 هـ .ق به پیروزى نهایى انجامید. البته قیام عباسیان اولین نهضتى نبود که حرکتش را بر اساس این پیش گویى ها بنا مى کرد، چنان که در تاریخ سیاسى اسلام آخرینِ آن ها هم نبود.
لقب سفّاح
لقب سفاح، لقبى است که اغلب مورخانِ محدث بر خلیفه اول عباسى، عبد الله بن محمد اطلاق کرده اند، ولى بعضى از مورخان در مورد این لقب از دو ناحیه اختلاف نظر دارند: یکى، این که صاحب لقب چه کسى است؟ دوم، این که این لقب به چه معناست و اهمیت واقعى آن در چیست؟ امندروز مستشرق در مورد دلیل اعطاى این لقب به ابى العباس با شگفتى یاد مى کند و تأکید دارد که این لقب در ایام خود خلیفه عباسى معروف بوده و از جمله القاب او به شمار مى آمده است.12استاد دورى در این مورد اظهار مى دارد که این لقب از القاب ابى العباس نبوده است، بلکه مورخان میان عبد الله بن محمد و عبد الله بن على به اشتباه افتاده اند، و لذا این لقب را به عبد الله بن محمد داده اند. پروفسور برنارد لوئیس در این مورد با استاد دورى هم عقیده است. اما استاد حسن پاشا معتقد است که این لقب از القاب خلیفه اول عباسى است. و او این نظریه را ترجیح مى دهد که این صفت در مدح اوست و راجع به کرم و بذل و عطا مى باشد.13
مورخان اولیه نیز در مورد این لقب، اختلاف نظر دارند و آن چه سزاوار بیان است این که مورخان پیشگام، چون: جهشیارى، ابن حبیب، طبرى، یعقوبى و دینورى عموماً به این لقب اشاره ندارند و هرگاه از خلیفه عباسى اول سخن به میان مى آورند، با کنیه اش ابوالعباس به او اشاره مى کنند. شاید مسعودى14 اولین مورخى است که لقب سفاح را بر ابوالعباس اطلاق کرده است و مورخان بعدى نیز از او پیروى کرده اند. البته این مورخان در معناى آن اختلاف نظر دارند که آیا سفاح به معناى کرم و سخاوت است یا به معناى کشتار و قتل عام. از سخنان ابن اعثم کوفى15بر مى آید که ابوالعباس انتقام خون هاى ریخته شده از خاندان پیامبر را از امویان گرفته است. در این جا لازم است بگوییم که خود خلیفه ابوالعباس این لقب را در خطبه افتتاحیه اش در کوفه، آن گاه که خود را خلیفه اعلام کرد، ذکر نمود: «...فاسعدوا فانا السفاح المبیح...». دى خویه تأکید دارد که ابوالعباس مردم را به عطاى زیاد و بخشش فراوان وعده مى داد و هیچ گاه آنان را به قتل و تبعید نمى ترساند16. ما نیز بر این نظر تأکید داریم، زیرا خلیفه به دنبال سخنانش گفته است: «... و الثائر المبیر» که در این جمله اخیر، ترساندن و تهدید نهفته است. لقب سفاح به معناى جلاّد بیشتر از خلیفه عباسى با عبداللّه بن على، عموى خلیفه ابوالعباس مناسبت دارد، زیرا عبداللّه بن على والى شام بود و به جهت اقداماتش در آن جا، مورخانى چون ابن قتیبه، زبیر بن بکار، صاحب اخبار عباسیین و یعقوبى از او با لقب سفاح نام برده اند. مقدسى نیز کشتار او را در شام ذکر کرده است و او را سفاح مى نامد. هم چنین مقدسى به ابیاتى که ابن اعثم کوفى سروده، اشاره مى کند و این ابیات را به ابى العباس نسبت مى دهد که براى عبداللّه بن على گفته شده است و نه عبداللّه بن محمد. و این مطلب به نظر ما قابل پذیرش تر است.17 بنابراین مى توان گفت که لقب سفاح به معناى خونریز از آنِ عبداللّه بن على بوده است، ولى مورخان، از جمله مسعودى و صاحب اخبار عباسیین آن گاه که از دولت عباسى سخن گفته اند، بر آنان دشوار آمده که خلیفه اول نیز مانند دیگر خلفاى عباسى لقبى نداشته باشد، بدین جهت لقب سفاح را براى او برگزیده اند، در حالى که خلیفه خود را به این لقب موصوف کرده که به معناى بخشنده است نه کشنده. مورخان در عطاى این لقب به ابوالعباس از آنان پیروى کرده اند و بعضى از آنان کوشیده اند آن را توجیه کنند. به عنوان نمونه، ابن جوزى و عینى گفته اند: اعطاى لقب سفاح به ابوالعباس از آن روست که او خون ریختن را دوست مى داشت و این مطلب از سخن او بر مى آید،18 در حالى که حقیقت این است که ابوالعباس عموماً به دوست دار ملایمت و سازش و تساهل شهرت داشت، چنان که مقدسى مى گوید: او از خون ریزى اکراه داشت و به عمویش عبداللّه دستور داد که بدون اذن او کسى را نکشد. این لقب از جهت تاریخى به ضرر خلیفه اول تمام شده است، زیرا بسیارى از مورخان مبالغه در کشتار و قتل را که به دست والیان انجام مى شد، به اوامر خلیفه نسبت داده اند. عقیده ما بر این است که لقب سفاح، لقبى رسمى براى خلیفه ابوالعباس در زمان حیاتش نبود، بلکه مورخان این لقب را بعد از او برایش برگزیده اند و آن گاه که خلیفه در سخنانش این لقب را بر خود اطلاق مى کرد، منظورش عطا بود نه کشتار. ابوالعباس در زمان حیات خود القاب دیگرى نیز داشت که پیروان بنى العباس این القاب را براى او به کار مى بردند، از جمله این که او را امام مى خواندند و گاه مهدى، قائم، مهتدى و مرتضى نیز براى او اطلاق مى شد. قلقشندى به این مطلب اشاره کرده است و مى گوید: «در مورد لقب ابى العباس اختلاف کرده اند، بعضى گفته اند لقب او قائم، مهتدى و مرتضى مى باشد و به جهت خون هاى زیادى که از بنى امیه ریخت، لقب سفاح بر او غلبه یافت».19 و این نظر را هلال صابئى نیز تأیید مى کند،20 درحالى که ما مى دانیم همه این مورخان، متأخر هستند و آن گاه که روایات کتاب اخبار العباس را ملاحظه مى کنیم، تعبیراتى این چنین: «این مرد شجاع بنى هاشم قائم، مهدى» در مورد ابى العباس وجود دارد. مسعودى نیز اشاره مى کند که ابى العباس اولین بار و هنگام بیعت مردم با او ملقب به لقب مهدى شد. صاحب کتاب اخبار الدول المنقطعه نیز مى گوید: لقب ابى العباس مرتضى بود و اظهار مى دارد که سفاح لقب عبد اللّه بن على عموى خلیفه است و این لقب را به جهت کشتار امویان به دست او در شام به وى داده اند، چنان که شاعر در این باره گفته است:21
و کانت امیة فى ملکها *** تجور و تظهر طغیانها22
فلما راى اللّه ان قد طغت *** و لم تطق الأرض عدوانها23
رماهم بسفاح آل الرسول *** فخر بکفیه اذقانها24
همین طور صاحب کتاب اخبار الدول المنقطعه نسبت این اشعار به عبد اللّه بن على را تأیید مى کند، ولى این مطلب با گزارش ابن اعثم کوفى تعارض دارد. مخفى نماند که این لقب ها از ویژگى هاى دینى و مذهبى که با روایات و پیش گویى هاى (نبوى) از کشتارها ارتباط داشته، تهى نبوده است. عباسیان در سال هاى اولیه حکومتشان تغییرات کواکب و ستارگان را دنبال مى کردند و آن ها را به اخبار و پیش گویى هاى مهدى نجات بخش - که زمین را پر از عدل و داد خواهد کرد- ربط مى دادند و تأکید مى کردند که این نجات بخش از فرزندان عباس خواهد بود. روایات فراوانى منسوب به پیامبر پیدا شد که مفهوم دینى ـ سیاسى داشت و به نجات بخش منتظَر اشاره مى کرد، از جمله: «مردى از اهل بیت من هنگام به آخر رسیدن دنیا و ظهور فتنه ها قیام خواهد کرد که به او سفاح مى گویند و عطاى او از روى حساب خواهد بود». در حدیث دیگرى آمده است: «از ماست قائم، از ماست منصور، از ماست سفاح، از ماست مهدى...». در حدیث سومى نیز عبد اللّه بن عباس از پیامبر نقل کرده است: «از ما اهل بیت چهار نفر هستند: سفاح، منذر، منصور و مهدى».25 در عصر قرون وسطى، چه در اروپاى مسیحى و چه در شرق اسلامى، اسطوره نجات بخش منتظَر که خدا او را مى فرستد تا ظلم را از بین ببرد، بسیار معروف بوده و بر آن تأکید مى شده و در اصل آن اختلافى وجود نداشته است. اخبارى که این آرزوها و انتظارات را متجلى مى کرد، در کتاب هاى جفر و ملاحم متداول بود که حکّام و احزاب معارض براى تأثیر در میان مردم از آن ها به نفع خود سود مى جستند. نرمان کوهن در کتابش درباره کشتارهاى اروپایى در قرون وسطى مى گوید: «پیوسته رعیت حاکم جدید را آخرین امپراطور منتظَر مى دیدند و عصر او را «عصر طلایى»اى قلمداد مى کردند که انتظارش را داشتند و هر دفعه تجربه آنان به ناچار به شکست منجر مى شد، در این هنگام آنان حاکم بعد از او را نجات دهنده حقیقى تصور مى کردند و همین طور ادامه پیدا مى کرد و در میان حکامى که از این اخبار و آرزوى مردم سود مى جستند، نقصى به چشم نمى خورد، اگر چه در درجه اخلاص و استهزا اختلاف داشتند».26 تاریخ شرق اسلامى با تاریخ اروپاى مسیحى در این مورد چندان فرقى نداشت; بسیارى پیدا شدند که ادعاى نجات دهنده منتظر و مهدى را داشتند که اخبار آن در کتاب هاى ملاحم و جفر و احادیث آمده بود و این ادعا منحصر به حکام و خلفاء نبود، بلکه مردان دینى و انقلابیون مخالف با نظام حاکم را نیز شامل مى شد. ما در این جا در صدد سخن گفتن درباره مهدى، مهدیه، سفیانى، سفیانیه، تمیمى و قحطانى نیستیم، بلکه برآنیم که بگوییم این فکر از قرن اول هجرى بسیار شایع بود و نظام اموى حاکم و احزاب مخالف، بهویژه شیعیان علوى آن را براى خود اختیار کرده بودند; چنان که عمر بن عبدالعزیز در میان طرفداران امویان، مهدى خوانده مى شد، و مختار ثقفى به مهدى علوى، محمد حنفیه دعوت مى کرد، و نهضت عباسى از اخبار و تفکر مهدوى به سود خود بهره جست و توجه مردم را به پرچم هاى سیاهى که از مشرق خواهند آمد و آن را نجات دهنده فرماندهى خواهد کرد و شکست نخواهد خورد، معطوف کردند. بعد از آن، مخالفت علویان و امویان علیه عباسیان آغاز شد. علویان پیروى از مهدى را شعار خود نمودند و امویان پیروى از سفیانى را. بدین ترتیب، طى عصر اول عباسى، علویانِ مهدوى و امویانِ سفیانى بسیارى ظهور کردند. تفکر نجات بخش منتظر، خطر بزرگى براى عباسیان به شمار مى رفت، زیرا این مطلب باعث مى شد که طبقات پایین جامعه، چه شیعه و چه غیر شیعه، اطراف کسانى که ادعاى پیروى از مهدى یا سفیانى را داشتند، به امید نجات از بدبختى و بینوایى تجمع کنند. و این تلاش از سوى انقلابیون بسیار کارآمد بود، زیرا به طور عموم، طبقات فقیر جامعه اسلامى امیدشان را درباره نهضت عباسى و نجات دهنده عباسى از دست داده بودند و منتظر حرکت جدید و نجات دهنده جدید بودند، تا به او امید ببندند. محمد نفس زکیه علوى یکى از نجات دهنده هاى جدید بود و نیز ابومحمد سفیانى از میان امویان. از این رو باید توجه داشته باشیم که بسیارى از کسانى که به پیروان این دو نفر پیوستند، آنان را نجات دهندگان جدید دیدند و به این مطلب کمتر توجه داشتند که علویان یا امویان از عباسیان به خلافت سزاوارترند. طبیعتاً در این هنگام بر عباسیان لازم بود که با این ادعاها از ناحیه فکرى، و با تسلیحات از ناحیه عملى مقابله کنند. بدین لحاظ مى بینیم که از حیث نظرى، القابى چون منصور، مهدى و القابى از این قبیل را که مفاهیم دینى و سیاسى دارد ایجاد کردند.
لقب «المنصور»
این لقب را خلیفه دوم عباسى، عبداللّه بن محمد براى خود برگزید. زمان اتخاذ این لقب از سوى خلیفه، بعد از درهم شکستن دو قیام خطرناک علوى، یکى در حجاز به رهبرى محمد نفس زکیه (مهدى علوى) و دیگرى در بصره به رهبرى ابراهیم بن عبداللّه محض بود.
این لقب آن چنان که فان فلوتن نوشته است تنها به معناى «شخص پیوسته پیروز» نمى باشد، بلکه مفاهیم دینى و سیاسى راجع به مهدویت و آمیخته با غیب گویى، در این لقب نهفته است و دقیقاً مقصود از آن، «شخصى است که خداى تعالى او را براى احراز پیروزى یارى کرده است». بنابراین، این لقب نیز معنایى همچون سایر القاب مهدویت، مانند سفاح، مهدى و هادى دارد. خلیفه عباسى، منصور مؤسس حقیقى دولت عباسى شمرده شده است، از این رو بعضى راویان در اشاره به خلفاى عباسى به جاى بنى عباس، تعبیر بنى منصور را به کار مى برند و نیز از ویژگى هاى مهم خلیفه این بود که در حسب و نسبش، به منصور، بانى خلافت عباسى منتهى شود.27 منصور کسى است که کارهاى فراوانى در دولت عباسى انجام داد که پیش از او سابقه نداشت،28 چنان که ابن دحیه در کتاب نبراس مى گوید: «منصور اولین خلیفه اى است که خود را به لقبى ملقب نمود و او تا به امروز پدر خلفا به شمار مى رود».29 استاد حسن پاشا نیز این لقب را تأیید کرده است و مى گوید: «در یک نص محکم و قابل اعتنایى که در نزدیکى آذربایجان یافت شده، آمده است که صاحب این لقب از سوى خدا تأیید مى شود، زیرا پیروزى از جانب اوست».30 لقب منصور اهمیت بسیار و ریشه هاى تاریخى عمیقى دارد که به صدر اسلام و عصر جاهلى باز مى گردد، زیرا این لقب از زمان هاى پیش در جنوب جزیرة العرب معروف بوده و ذکر آن در میان روایات و اخبار ملاحم آمده که او نجات بخش اسطوره اى است که مردم منتظر او هستند و او قائم منتظر نامیده مى شود که قیام کرده و عدل را روى زمین پراکنده مى کند. نشوان حمیرى درباره نجات بخش مى گوید: هر جماعتى مهدیى دارد; یهودیان به نجات بخشى از آل داود قائل هستند، و مسیحیان عیسى بن مریم را نجات بخش خود مى دانند، و نجات بخش مجوسیان یکى از فرزندان بهرام گور مى باشد که معتقدند او دین قدیم ایران را احیا خواهد کرد، و شیعیان نیز که فرقه هاى متعددى هستند، هر کدام براى خود مهدى مخصوصى دارند. حِمیریان یمن نیز به یک نجات بخش حمیرى معتقدند که او پادشاهى حمیر را با عدالت باز خواهد گرداند.31 همدانى مى گوید: منصور حمیر در کوهستان دامغ ساکن است و در وقت مناسب قیام خواهد کرد.32
به رغم این که این منابع متأخر هستند، بر روایات قدیم و اخبار مردمى شایع تکیه کرده اند و معلوم مى شود که لقب منصور مفهوم دینى دارد و به نجات بخش منتظر در اسطوره هاى عربى قدیمى اشاره مى کند. این نجات بخش با نام هاى مختلفى چون منصور یمن، منصور حمیر، قحطانى منتظَر ظهور مى کند، کسى که عظمت یمن را بر مى گرداند. این لقب در دوره اسلامى در قیام هاى ضد اموى متعددى به کار رفته است، از جمله در قیام مختار ثقفى که در کوفه به سال 66ق/685م رخ داد. شعار پیروان مختار در هنگام جنگ «یا منصور أمِت»; اى منصور بکش» بود. از القاب شایع عبد الرحمن بن اشعث که در سال 81ق/700م قیام کرد قحطانى و المنصور عبد الرحمن بود. در سال 121ق/732م شیعیان علوى، زید بن على را به قیام وادار کردند، در حالى که درباره او مى گفتند: امیدواریم که او منصور باشد و زمان آن رسیده که او به کار امویان پایان دهد.33 و مهم تر از همه این ها این که، یکى از شعارهاى انقلاب رمضان عباسى در سال 129ق/747م «یا منصور» بود و این محمد همان محمد بن على بن عبداللّه بن عباس است.34 و این گونه گزینش لقب منصور از سوى ابوجعفر خلیفه بسیار به جا بود، زیرا [اولا] این لقب مفهومى مهدوى و امیدبخش داشت و با احساسات عموم مردم، به ویژه قبایل یمنى مطابقت مى نمود و [ثانیا] موجب مى شد که مردم او را منصور حقیقى بپندارند، [ثالثاً ]موجب نشر عدل و اعاده امنیت و [رابعا] رفاه مى شد و ادعاى مهدویت محمد نفس زکیه را ابطال مى نمود; زیرا اگر او مهدى بود، منصور نمى توانست بر او پیروز شود.35 از سویى دیگر، ادعاى ابوجعفر به این که او منصور است دلیل مهمى بر عربى بودن قیام عباسیان و تکیه داعیان عباسى بر قبایل عربى، بهویژه یمنى هاى خراسان است و چنان که داعیان عباسى اهمیت عرب هاى خراسانى را درک نمى کردند، شعارهاى «یا محمد»، «یا منصور» را که با قبایل یمنى ارتباط زیادى دارد، به کار نمى بردند،36چنان که انتخاب این لقب از سوى خود خلیفه دلیلى بود بر این که خلفاى عصر اول عباسى اهمیت عرب ها و بهویژه عرب هاى یمنى را درک مى کردند و بر آن ها اتکا داشتند و احتمالاً آنان را در مواقع مختلف بر عرب هاى قیسى مقدم مى شمردند، چنان چه روایات نادرى در تاریخ موصل بر این امر دلالت دارند37 و بدون شک این مطلب، نظر برخى از مورخان را که قائل اند عصر عباسى اول عصر نفوذ ایرانیان بود و تأثیر عرب ها در آن از بین رفته بود، تضعیف مى کند. و در پایان بعضى از اشعار ابى دلامه درباره منصور آمده است:38
و قدموا القائم المنصور رأسکم *** فالعین و الانف و الاذان فى الرأس
همچنین حمیرى در اشعارى درباره منصور مى گوید:39
یا امین الله یا منصور یا خیر الولاة *** انّ سوار بن عبد اللّه من شر القضاة
این اشعار بر رنگ دینى و مهدوى لقب منصور تأکید مى کند و براى شک درباره آن، مجالى نمى گذارد، چنان چه احادیثى که به پیغمبر منسوب مى باشد، پیشتر گذشت که اشاره به «منصور از ماست» داشت، از جمله: «منّا القائم و منّا المنصور و منّا السفّاح و منّا المهدى... و اما المنصور فلا تردّ له رایة...; از ماست قائم، از ماست منصور، از ماست سفاح، از ماست مهدى... اما منصور پرچم او شکست نخواهد خورد».40
لقب مهدى
لقب مهدى، لقبى بود که محمد بن عبداللّه، خلیفه سوم عباسى براى خود برگزید و این لقب را پدرش منصور به او داده بود و انتخاب این لقب براى محمد یکى از روش هایى بود که منصور عباسى براى بالا بردن شأن پسرش به عنوان ولیعهد به کار برد. لقب مهدى نقش بزرگى در تاریخ دینى و سیاسى اسلام ایفا کرده است.41 ابتدا این لقب را حسان بن ثابت هنگامى که براى پیغمبر مرثیه سرایى مى کرد، بر آن حضرت اطلاق کرد و گفت:
ما بال عینک لا تنام کأنّها *** کحلت مآفیها بکحل الارمد42
جزعا على المهدى اصبح ثاویا *** یا خیر من وطن الحصا لا تبعد43
هم چنان که لقب الهادى المهدى بر امام على بن ابى طالب(علیه السلام) نیز اطلاق شده است.44 و فرزدق شاعر هنگام مدح سلیمان خلیفه اموى گفته است:
سلیمان المبارک قد علمتم *** هو المهدى قد وضح السبیل45
عمر بن عبدالعزیز نیز ملقب به مهدى بود. هم چنین خلیفه اموى، هشام با این لقب توصیف شده است:
فقلت له الخلیفه غیر شک *** هو المهدى و الحکم الرشید46این جا جاى بیان تحول معناى تاریخى و عقیدتى واژه مهدى نیست. باید گفت که مهدویت به معناى دینى آن، اولین بار میان شیعیان علوى در قیام مختار ثقفى ظهور یافت. او ادعا مى کرد، محمد حنفیه مهدى است و او نمرده، بلکه در کوه رضوى در حجاز مخفى شده و دوباره به دنیا باز خواهد گشت و دشمنانش را نابود کرده و جهان را بعد از ظلم و جور، پر از عدل و داد خواهد نمود; از این رو، او مهدى منتظَر نامیده شد. کثیر عزّه در این مورد راجع به ابن حنفیه گفته است:
و سبط لا یذوق الموت حتى *** یقود الخیل یقدمها اللواء47
تغیب لا یرى فیهم زمان *** برضوى عنده عسل و ماء48
این، عقیده کیسانیه از فرقه هاى شیعه مى باشد. علاوه بر این که مهدویت در میان فرقه هاى شیعه علوى، چه حسینى و چه حسنى و چه کیسانى منحصر نیست، بلکه در بیشتر تشکّل هاى سیاسى جامعه اسلامى این تفکر وجود داشته است. چنان که مى توان گفت که عباسیان، امویان، طالبیان، فاطمیان و ایرانیان به نجات بخشى قائل بوده اند که عظمت گذشته آنان را برگردانده و حق و عدالت را برقرار کند.49 اما اصل کلمه مهدى به معناى شخصى است که خدا او را به راه حق یا ایمان، هدایت کرده است. ابن اثیر و ابن منظور مى گویند: مهدى کسى است که خدا او را به حق هدایت کرده باشد و بیشتر اوقات به جاى اسم ها به کار رفته و لذا از نام هاى پر کاربرد درآمده است و به این نام مهدى، کسى که رسول خدا بشارت آن را داده که در آخر الزمان مى آید، نامیده شده است.50 این مطلب به روشنى بر معناى دینى آن دلالت مى کند. دکتر وردى اشاره مى کند که کلمه مهدى در واقع معنایى نزدیک به لفظ مسیح که در تورات آمده دارد. مسیح به معناى ممسوح است; یعنى قهرمان نجات بخشى که خدا او را مسح کرده و مسح نیز در تورات به معناى هدایت، فرستادن و تأیید ربّانى است. تورات اظهار مى دارد که پیامبر خدا، الیاس که به آسمان رفته در آخر الزمان به زمین باز خواهد گشت و حق را اقامه خواهد کرد. این سخن تا حد زیادى به تفکر مهدویت در اسلام شبیه است51 که اغلب مورخان محدث در اصل مهدویت روى این نظریه اتفاق نظر دارند. آن چه با تفکر و اندیشه مهدویت و نجات بخش منتظر در ارتباط است، رویکرد این اندیشه نسبت به آینده است. از گزارش هاى تاریخى مربوط به شرق اسلامى و اروپاى قرون وسطى برمى آید که پیوسته شروع دوره ها، سحر خاصى داشته و همراه با پیش گویى و پیش بینى تغییرات بوده است. در این اوضاع و احوال، پیوسته مردم سهمى داشتند که از آینده خبر دهند یا آن تغییرات را به تصویر کشند; تغییر وضع اجتماعى را به گونه اى که لازم است خواسته باشند، و همواره کسانى پیدا مى شدند که از احساسات مردم به نفع خود استفاده مى کردند و آنان را همراه خود مى ساختند تا به اهداف خود برسند، خواه حاکم باشد یا مخالف حاکم; عالم دین باشد یا ماجراجو یا مصلح.
هم اکنون درصدد این هستیم که بگوییم چگونه خلیفه براى تضمین حمایت و پشتیبانى مردم براى ولیعهدش محمد که بعد از او خلیفه مى شد، سعى و تلاش مى کرد و این، علت حقیقى ملقب کردن او به لقب مهدى بود; لقبى دینى که مردم را جذب مى کرد و آنان را وا مى داشت تا به اعتبار برآورده کننده آرزوى دیرینه خود، به خلافت او بپیوندند و او را حاکم افضل به شمار آورند.52 هم چنان که پیشتر گفته شد لقب مهدى براى عباسیان جدید نبود، زیرا یکى از القاب ابى العباس به شمار مى رفت و نیز یکى از شعرا هنگام هجو ابومسلم خراسانى با لقب مهدى به خلیفه منصور اشاره کرده و گفته است:53
افى دولة المهدى حاولت غدره *** الا ان اهل الغدر آباءک الکرد54
اگر چه این لقب در میان القاب دو خلیفه گذشته شایع نبود، ولى احادیث زیادى به این مطلب اشاره دارند که انتظار ظهور مهدى بعد از پیروزى سپاهیان خراسان، صاحبان پرچم هاى سیاه رو به فزونى گذاشت، زیرا او زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد خواهد کرد و شکى نیست که عباسیان این احادیث را جعل کرده اند. عصر ابى العباس کوتاه بود و چنین عملى در امکان او نبود، هم چنان که مردم در مورد منصور که دوره اش با قیام هاى متعدد همراه بود، و اگرچه سیاست هاى خشنى را دنبال مى کرد، چنین نمى اندیشیدند و او را مهدى منتظر نمى پنداشتند، بلکه برعکس، جماعت زیادى به محمد نفس زکیه پیوستند به امید این که او همان مهدى منتظر و نجات بخشى باشد که انتظارش به درازا کشیده است. بخش دیگرى از حرکت هاى دینى و سیاسى که به ایرانیان مربوط مى شد، شخص نجات بخش را به ابومسلم خراسانى یا فرد دیگرى تطبیق مى دادند. شاید منصور متوجه این امر شده و تهاجم تبلیغاتى گسترده اى را براى پسرش مبنى بر این که او مهدى منتظر است، به راه انداخت. ابوالفرج اصفهانى در این مورد مى گوید: «منصور عباسى از مطیع بن ایاس خواست که حدیثى را درباره مهدى بودن فرزندش جعل کند، از این رو آن گاه که منصور براى پسرش به عنوان ولیعهد از مردم بیعت مى گرفت، مطیع برخاست و گفت: فلانى از پیامبر روایت کرده است که آن حضرت فرمود: «مهدى از ماست، او محمد بن عبداللّه است و مادرش از ما نمى باشد; اوست که زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد خواهد کرد. در این هنگام مطیع براى تأیید سخنش رو به عباس بن محمد که در مجلس بود، نمود و به او گفت: تو را به خدا سوگند، آیا این حدیث را شنیده اى؟ او نیز به سبب ترس از منصور گفت: آرى. علویان نیز با همین ادعاها مقابله مى کردند و آن گاه که منصور شنید محمد نفس زکیه ادعاى مهدویت مى کند، گفت: دشمن خدا دروغ مى گوید، مهدى پسر من است.55 از این مطلب بر مى آید که منصور به خوبى مى دانست که آن چه را براى فرزندش ادعا مى کند، ابزارى سیاسى است، لذا در روایت ابوالفرج اصفهانى آمده است که منصور شخصى را نزد مسلم بن قتیبه فرستاد و او را به حضور خواست و به او گفت: محمد بن عبداللّه (محمد نفس زکیه) قیام کرده و خود را مهدى نامیده است، ولى به خدا سوگند او مهدى نیست و چیز دیگرى اکنون به تو مى گویم که پیش از تو به کسى نگفته ام و بعد از تو نیز به کسى نخواهم گفت و آن این است که به خدا سوگند فرزندم نیز آن مهدیى نیست که روایات از او خبر داده اند، بلکه من به جهت تیمّن و تفأّل او را مهدى نامیدم.»56 اگر چه ممکن است در صحت این روایات، شک کنیم و آن ها را از ساخته هاى شیعیان علوى به شمار آوریم. تبلیغ منصور به نفع فرزندش مهدى ادامه داشت، از جمله این که هیئتى از سوى پادشاه روم عازم بغداد بود که پیش از رسیدن آن ها از سوى خلیفه از یکى از اعضاى گروه خواسته شده بود که بگوید ما در کتاب هاى خود یافته ایم که سومین نفر از اهل بیت پیامبر، زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد خواهد کرد.57 هم چنین احادیث بسیارى که سیوطى، ترمذى، ابوداود و ابن خلدون نقل کرده اند، اشاره دارند به این که مهدى از عباسیان خواهد بود.58
بنا به نقل طبرى آن گاه که منصور عباسى ولایتعهدى پسرش را به انجام رساند، به عیسى بن موسى نامه نوشت که از حق خود به نفع ولایتعهدى محمد مهدى صرف نظر کند و در این مورد نیز از همین تاکتیک استفاده کرد و درباره پسرش نوشت: «خدا به امیر المؤمنین جانشینى عطا کرد و او را پاکیزه و مبارک گرداند و مهدى و هم نام پیامبر قرار داد.» و از عیسى بن موسى خواست این کار را تأیید و به نفع مهدى کناره گیرى کند و او را در صورت عدم اقرار از خراسانیان (یاران دولت) بر حذر داشت.59 سال هاى حکومت مهدى سال هاى فراوان و پر نعمتى بود60، بهویژه اولین سال حکومت او، بدین جهت مردم یکدیگر را به خیر، بشارت مى دادند و مى گفتند که او پسر عموى پیامبر خداست و همنام آن حضرت. و مهدى مى کوشید که به مردم نشان دهد که او همان نجات بخش منتظر است، از این رو اموالى را که پدرش منصور مصادره کرده بود، به صاحبانش برگرداند و زندانیان سیاسى را آزاد نمود و عطاها و مستمرى هاى اهل حجاز و بیماران را افزایش داد و به عمران و آبادانى حرمین شریفین پرداخت، زندیقان را تحت پیگرد قرار داد و به جهاد با رومیان بسیار اهمیت داد و پانصد نفر نگهبان ویژه براى خود برگزید. روایات تاریخى، بهویژه روایاتى که مربوط به عباسیان است و هم چنین شعراى دربارى در اظهار مهدویت خلیفه سوم عباسى فرو گذارى نکرده اند. ازدى نقل کرده است که یکى از یاران منصور از اسماعیل بن عبداللّه قصرى بجلى پرسید: اى اسماعیل! قحطانى شما کى ظهور خواهد کرد؟ اسماعیل گفت: او ظهور کرده و من منتظر هستم که فردا بر گردن تو و امثال تو سوار شود. او مهدى، ولیعهد مسلمانان، پسر امیرالمؤمنین و پسر خواهر ماست، و رسول خدا فرموده است که پسر خواهر قوم از آن هاست. وقتى که این سخن به گوش منصور عباسى رسید، خیلى خوشش آمد و اسماعیل را بر حکومت موصل گمارد.61 هم چنین در میان اشعار شاعران اشارات زیادى به محمد مهدى شده، از جمله بشار بن برد گفته است:62
الله اصلح بالمهدى فاسدنا *** سرنا الیه و کان الناس قد فسدوا63
یا ایها القائم المهدى ملککمو *** لا یشر کنکمو فى حلوه احد64
فرج المهدى من کرب الضیـ *** ـق خناقا قاسیته حقباً65
مهدى ال الصلاة یقرؤه القـ *** س کتابا دثرا جلا ریباً66
اذا أتیت المهدى تسأله *** لا قیت جوداً و محتسباً67
ترى علیه سیما النبى و ان *** حارب قوما اذکى لهم لهباً68
و هم چنین ابى المولى شاعر در این مورد گفته است:69
اغنى قریشا و انصار النبى و من *** بالمسجدین باسعاد و احفاد70
کانت منافعه فى الارض شائعة *** تترا و سیرته کالماء للصادى71
خلیفة اللّه عبداللّه والده *** و امّه حرة تنمى بامجاد72
من خیر ذى یمن فى خیر رابیة *** من القبول الیها معقل الناد73
و ابوعتاهیه گفته است:74
اتته الخلافة منقادة *** الیه تجر اذیالها75
و لم تک تصلح الماله *** و لم یک یصلح المالها76
و لو رامها احد غیره *** لزلزلت الارض زلزالها77
و لو لم تطعه بنات القلوب *** لما قبل الله اعمالها78
و بشار نیز گفته است:79
قد سطع الامن فى ولایته *** و قال فیه من یقرأ الکتبا80
شرکت لمهدى الانام وصالها *** و راعیت عهداً بیت لیس بالخذ81
و سلّم خاسر چنین سروده است:82
و مهدى امتنا و الذى *** حماها و ادرک اوتارها83
و مروان بن ابى حفصه گفته است:84
احیا امیر المؤمنین محمد *** سنن النبى حرامها و حلالها85
ملک تفرع نبعة من هاشم *** مدّ الاله على الانام ظلالها86
و هم چنین سید حمیرى هنگامى که مهدى عباسى را هجو نموده، گفته است:87
تظنا انه المهدى حقا *** و لا تقع الامور کما تظنا88
و لا و الله ما المهدى الا *** اما ما فضله اعلى و اسنى89
هم چنین سومین خلیفه عباسى به القاب دیگرى نیز ملقب بود که چندان مشهور نبودند، از جمله لقب سفاح. احادیثى از پیغمبر که اشاره دارند، قائم از ماست، و منصور از ماست، سفاح از ماست، سفاح به کسى گفته مى شود که سخاوت مند و خونریز باشد.90 هم چنین در حدیث دیگرى از پیامبر آمده است: «در آخر الزمان و ظهور فتنه ها، مردى از اهل بیتم قیام مى کند که به او سفاح مى گویند که عطا و بخشش او با حساب است».91 شاید این احادیث در زمان خود خلیفه مهدى یا اندکى بعد از او ظهور یافته اند و بدون شک این احادیث انعکاسى بود براى طبیعت کریم و بخشنده مهدى و نیز به سخت گیرى او نسبت به زندیقان و شکاکان و قتل و کشتار آن ها که در این صورت هم مى توان به او بخشنده مال و خون ریز اطلاق کرد; چنان چه یعقوبىِ مورخ او را چنین توصیف مى کند: «مهدى عباسى شخصى بزرگوار، سخاوت مند، کریم و بخشنده بود و مردم در زمان او پیرو او بودند، زندگى مردم گشایش یافت. آن گاه که مهدى سوار مى شد تا به سویى رود، همراه او کیسه هاى زر را حمل مى کردند و هر کس عطایى از او مى خواست بى درنگ به او مى بخشید. بزرگان زمان نیز سعى مى کردند خود را شبیه او کنند. هم چنین او قصد داشت که زندیقان را از بین ببرد، زیرا که آنان در عصر او رو به کثرت گذاشته بودند و کتاب هایشان میان مردم انتشار یافته بود و او اولین خلیفه اى بود که به متکلمان دستور داد کتاب هایى را در رد اهل الحاد بنویسند».92
مسعودى نیز مى گوید که مهدى تمامى یک صد و بیست میلیون درهمى را که پدرش براى او باقى گذاشته بود، مصرف نمود93 و نیز جهشیارى اشاره مى کند که رئیس بیت المال از ناتوانى و خالى بودن خزانه به دلیل بخشش هاى بى مورد، به او شکایت کرد. ثعالبى لقب دیگرى نیز به سومین خلیفه عباسى داده و آن عبارت است از المصطفى المهدى،94 البته در منبع دیگرى به این لقب برنخورده ایم.
اگرچه میان فاطمیان مصر و عباسیان عداوت آشکارى وجود داشت، با این حال، فاطمیان در اتخاذ لقب هایى که مفهوم دینى داشت، از عباسیان پیروى مى کردند، از این رو اولین خلیفه فاطمى به لقب مهدى ملقب شد.
لقب هادى
لقب هادى، لقبى بود که بر چهارمین خلیفه عباسى، موسى، پسر مهدى عباسى اطلاق مى شد و معناى این واژه عبارت است از کسى که مردم را با راهنمایى خدا به سوى راه راست هدایت کند. اگر چه این لقب براى اولین بار نبود که در مورد کسى به کار رود، زیرا امام على ـ رضى اللّه عنه ـ به لقب هادى یا امام هدى ملقب شده بود.95 هم چنین واژه هادى در اشعارى که قبل از عصر موسى عباسى سروده شده، به کار رفته است; از جمله:
نفسى الفداء لاهل البیت ان لهم *** عهد النبى و سمت القائم الهادى96
مهدى عباسى دو فرزندش موسى و هارون را به ترتیب براى ولایت عهدى بعد از خود مشخص نمود و عیسى بن موسى را نیز مجبور به کناره گیرى از این منصب کرد. بنابراین پر واضح است که هدف او از نام گذارى این دو با نام هاى انبیا (موسى و هارون) جز نامزد کردن آنان براى ولایتهدى نبوده است. و به طور عادى آن گاه که عصر مهدى به آخر رسید و فرزندش موسى را جانشین خود نمود، به او لقب هادى داد تا در انظار مردم، نقش نجات بخش منتظر را بر عهده بگیرد، چنان که خود نیز پیش از او این نقش را بر عهده داشت. احادیثى نیز براى تحکیم این سیاست جعل و در میان مردم منتشر مى شد تا آنان را به سوى هادى جدید جذب کنند. در بعضى از این احادیث، در ترتیب زمانى، مهدى یا هادى چهارمین قرار مى گیرد. ولى ابن خلدون نیز در حدیث جعلى دیگرى ترتیب زمانى آن ها را این گونه بیان مى کند: سفاح، منصور، مهدى، همین طور مقریزى مى گوید: پیامبر اکرم به عمویش عباس فرمود: نبوتى نیست مگر این که بعد از آن خلافتى باشد و در آخر زمان هفده نفر از فرزندان تو به خلافت خواهند رسید، که از جمله آن هاست: سفاح، منصور، مهدى که مهدى [بر حق ]نیست، جموح، عاقر، واهن; واى بر امت من از او که چگونه به آن ها ضربه خواهد زد و آنان را هلاک خواهد نمود و کار آنان را به تباهى خواهد کشاند.97 این حدیث آخر اشاره مى کند که مهدى عباسى همان مهدى بر حق نیست. شاید این حدیث مخصوصاً جعل شد، تا اذهان و عواطف و آرزوهاى مردم را به سوى هادى منعطف کند و بفهماند که او همان مهدى جدیدى است که وعده داده شده زمین را بعد از ظلم و جور پر از عدل و داد مى کند و شاید دو بیت شعر زیر طبیعت لقب هادى را بیشتر روشن کنند:
یا ابن خلیفة ان امة احمد *** تاقت الیک بطاعة اهواؤها98
و لتملأنّ الارض عدلا کالذى *** کانت تحدث امة علماؤها99
و هنگامى که مهدى عباسى براى دو فرزندش موسى و هارون بیعت مى گرفت، سید حمیرى اشعار زیر را سروده است:100
آلیت الا امدح ذا نائل *** من معشر غیر بنى هاشم101
اولیتهم عندى ید المصطفى *** ذى الفضل و المن ابى القاسم102
فانّها بیضاء محمودة *** جزاؤها الشکر على العالم103
جزاؤها حفظ ابنى جعفر *** خلیفه الرحمن و القائم104
و طاعة المهدى ثمّ ابنه *** موسى على ذى الاربة الحازم105
و للرشید الرابع المرتضى *** مفترض من حقه اللازم106
ملکهم خمسون معدودة *** برغم انف الحاسد الراغم107
لیس علینا ما بقوا نمیرهم *** فى هذه الامة من حاکم108
حتى یردوها الى هابط *** علیه عیسى فهم ناجم109
و منصور نمیرى گفته است:110
موسى و هارون هما اللذان *** فى کتب الاخبار یوجدان111
من ولد المهدى مهدیان *** مدّ عنانین على عنان112
قد اطلق المهدى لى لسانى *** و شدّ ازرى ما به مبانى113
و بشار نیز در مورد مهدى گفته است:114
قد سطع الامن فى ولایته *** و قال فیه من یقرأ الکتبا115
محمد مورث خلافته *** موسى و هارون یتبعان ابا116
و اشجع سلمى در مورد هارون الرشید چنین سروده است:117
الى ملک یستغرق المال جوده *** مکارمه نثر و مصروفه سکب118
و مازال هارون الرضى ابن محمد *** له من میاه النصر مشربها العذب119
و زمانى که جعفر برمکى براى اصلاح امور به شام روانه شد، اشجع سلمى گفت:120
فئتان باغیة و طاغیة *** جلت امورهما عن الخطب121
قد جاءکم بالخیل شاربه *** ینقلن نحوکم رحى الحرب122
لم یبق الاّ ان تدور بکم *** قد قام هادیها على القطب123
و هم چنین ابوعتاهیه در مورد رشید گفته است:124
امام المهدى اصبحت بالدین معینا *** و اصبحت تسقى کل مستمطر ریّاً125
لک اسمان شقا من رشاد و من هدى *** فانت الذى تدعى رشیداً و مهدیاً126
بسطت لنا شرقاً و غرباً ید العلا *** فاوسعت شرقیاً و اوسعت غربیاً127
قضى اللّه ان یبقى لهارون ملکه *** و کان قضاء اللّه فى الخلق مقضیّاً128
تجللت الدنیا لهارون ذى الرضا *** و اصبح نقفور لهارون ذمّیاً129
و در مورد امپراطور روم گفته است:
اعطاک جزیته و طأطأ خده *** حذر الصوارم و الردى محذور130
از همه این مطالب به دست مى آید که لقب هادى و نیز لقب رشید مفهوم دینى و مهدوى داشتند. کوششى که مهدى عباسى به منظور به دست آوردن چنین جایگاهى براى پسرانش اعمال مى کرد، مانند کوشش پدرش منصور نبود، زیرا دولت عباسى در عصر منصور در مرحله تأسیس بود و از هر جانب، نهضت ها و قیام ها آن را به لرزه در مى آوردند، در این هنگام طبیعى بود که عکس العمل عباسیان باید قوى مى بود، اما در عصر مهدى، دولت عباسى استقرار یافته بود. هم چنین شخصیت نرم مهدى و ضعف او در مقابل خیزران در تزلزل آرا و سستى چنین ادعاهایى کاملاً مؤثر بود. در این عصر، کم نبودند شاعرانى که شیوه هاى گزینش ولیعهد و روش هاى عباسیان در مورد جلب عواطف مردم را به انتقاد مى گرفتند، از جمله ابوجنوب بن مروان بن سلیمان بن ابى حفصه که در مورد موسى و هارون اشعار زیر را سروده است:131
امیرالمؤمنین الیوم موسى *** و انت غداً امیر المؤمنینا132
سنختار الخلافة بعد موسى *** و ان رغمت انوف الحاسدینا133
رأیت اباک اورثها بنیه *** و انت غداً تورثها البنینا134
در پى سرودن این اشعار، موسى (هادى) او را تحت پیگرد قرار داد. او گریخت و در بادیه مخفى شد. هم چنین دعبل خزاعى بنى عباس را مورد حمله قرار داده و گفته است:135
و عاشت بنو العباس فى الدین عیشته *** تحکم فیه ظالم و خؤون136
و سمّوا رشیداً لیس فیهم لرشده *** و ها ذاک مأمون و ذاک امین137
فما قبلت بالرشد منهم رعایة *** و لا لولى بالامانه دین138
رشیدهم غاو و طفلاه بعده *** بهذا غوى جد و ذاک مجون139
لقب امام
لقب امام، لقبى است که ابراهیم بن محمد عباسى، سازمانده نهضت عباسى، به آن شناخته مى شد. او دعوت عباسى را از حمیمه رهبرى مى کرد. ابوسلمه خلاّل را به کوفه فرستاد و ابومسلم خراسانى و سلیمان خزاعى را به سوى خراسان روانه کرد. بى شک این لقب، مفهوم دینى دارد، زیرا امام کسى است که به راه راست هدایت مى کند، چنان که در قرآن آمده است: «و جعلناهم ائمة یهدون بأمرنا». قبل از ابراهیم کسى که به این لقب ملقب باشد، شناخته نشده است،140 هم چنین [بعدها] این لقب بر مهدى عباسى هنگام ولایت عهدى و خلافتش اطلاق شده است; چنان که در روى سکه اى متعلق به سال 151ق بخارى این لقب به چشم مى خورد141 اگر چه مهدى عباسى معروف به این لقب نبوده است. شاید نخستین خلیفه عباسى که این لقب را به صورت رسمى استعمال کرد، مأمون بوده است.142 بعد از مأمون سایر خلفاى عباسى از این لقب استفاده کردند. به هر حال، مردم، بهویژه شعرا این لقب را بر تمام خلفاى عباسى از زمان ابى العباس اطلاق کرده اند، بلکه شعرا القاب دیگرى چون قائم و غیره را بر خلفاى عباسى اطلاق مى کردند، ولى چون این القاب در مورد آن ها شیوع نداشت، به چنین القابى شهرت نیافته اند. غیلان خزاعى درباره ابوالعباس گفته است: «اشهد انک امیرالمؤمنین و انک حبل اللّه المتین و انک امام المتقین».
هم چنین سید حمیرى درباره منصور گفته است:143
قل للامام الذى ینجى بطاعته *** یوم القیامة من بحبوحة النار144
هنگامى که ابوالعباس درخواست سید حمیرى را درباره بخشش سلیمان مهلبى پذیرفت، سید حمیرى نزد او رفت و این گونه برایش سرود:145 146
واتیتک یا قزم اهل العراق *** بخیر کتاب من القائم147
هم چنین سید حمیرى در قصیده اى طولانى راجع به مهدى عباسى گفته است:148
جزاؤها حفظ ابى جعفر *** خلیفه الرحمن و القائم149
و نیز سلّم خاسر، هادى را مدح کرده و گفته است:150
یممت موسى الامام مرتقبا *** أرجو نداه و الخیر مطلب151
ابونواس نیز هنگامى که جعفر برمکى را هجو کرده، گفته است:
عجبت لهارون الامام و ما الذى *** یرجى و یبغى منک یا خلقة السلق152
ابراهیم موصلى نیز در مدح هارون الرشید گفته است:153
اذا ظلم البلاء تجلّلتنا *** فهارون الامام لها ضیاء154
بهرون استقام العدول فینا *** و غاض الجور و انفسح الرجاء155
رایت الناس قد سکنوا الیه *** کما سکنت الى الحرم الضیاء156
تبعت من الرسول سبیل حق *** فشأنک فى الامور به اقتداء157دعبل خزاعى هم در هجو معتصم گفته است:158
بکى لشتات الدین مکتسب صبّ *** و فاض بفرط الدمع من عینه غرب159
و قام امام لم یکن ذا هدایة *** فلیس له دین و لیس له لب160
هم چنین ابوثیص در مرثیه هارون الرشید و تسلیت به امین گفته است:161
العین تبکى و السن ضاحکة *** فنحن فى مأتم و فى عرس162
یضحکنا القائم الامین و تبکینا *** وفاة الامام بالامس163
ابوالعتاهیه نیز در مورد رشید گفته است:164
امام الهدى اصبحت بالدین معینا *** و اصبحت تسقى کل مستمطر ریّا165
منصور نمیرى نیز در مورد رشید گفته است:166
ما استودع الدین من امام *** حامى علیه کما تحامى167
شاعر دیگرى نیز چنین گفته است:168
اللّه تلد هارون سیاستنا *** لما اصطفاه فأحیا الدین و السننا169
اما بعد از هشتمین خلیفه، القاب خلفاى عباسى به یک گونه بود که از صفتى تشکیل مى شد که بعد از آن لفظ جلاله اللّه مى آمد، مانند المعتصم باللّه، المتوکل على اللّه، المستعین باللّه و... . این لقب ها مفهوم مهدوى نداشتند، زیرا دولت عباسى استقرار یافته و دوران جوانى آن گذشته بود، با این حال، راویان و شاعران سعى مى کردند به نوعى اوصافى که حاکى از معناى مهدویت باشد، در مورد آنان به کار برند، از جمله در مورد معتصم گفته اند: «معصوم امّته خلیفة اللّه».170
خاتمه
لقب هاى رسمى و به خصوص در شروع نهضت عباسى، عصر پنج خلیفه اول، دولت عباسیان مفهوم و طبیعت مهدوى داشت و عباسیان براى مقاصد و اهدافى این القاب را بر مى گزیدند، زیرا این لقب ها گویاى احساسات عموم مردم، بهویژه مردم ضعیف و فقیر که پیوسته امیدوار به وضع بهتر بودند، مى باشند. مهدى و نجات بخش منتظر براى این مردم پایان ظلم و شقاوت و نشانه عصر طلایى، عصر عدالت و رفاه بود. این کوشش با گزینش از سوى خلفاى عباسى براى جلب توده هایى که به تفکر مهدى عقیده داشتند و جذب تأیید آنان نسبت به دولت جدید، صورت مى گرفت. این مسئله تا حد زیادى به پیروزى نهضت آنان کمک نمود و از سوى دیگر ارکان حکومت جدید را تثبیت کرد. خلفاى حاکم، پیوسته این امید توده ها و آرزوهایشان را به ولیعهد خود و خلیفه بعدى منتقل مى کردند. این کار با انتخاب لقب جدید انجام مى گرفت تا او را نجات بخش جدید جلوه دهد. پس از این که دولت عباسى تقویت شد و امور آن استقرار یافت، دیگر تاکتیک گزینش این القاب لازم و ضرورى نبود، لذا تأکید بر آن کاهش یافت، بلکه عباسیان شعارهاى قدیمى و انقلابى خویش را از یاد بردند و شعارهاى معتدل ترى که استمرار و استقرار حکومت را تضمین مى کرد، اختیار کردند. شاید این مسئله یکى از علل ناامیدى پیروان عباسیان و بهویژه افراطیان آن ها بود که باعث شورش هایى علیه آنان شد. دیگران تلاش کردند به دنبال نجات بخش جدید غیر عباسى بگردند تا آرزوى آنان را تحقق بخشد، اگر چه عده اى نیز خود را با اراده دولت تطبیق دادند و مشغول خدمت در نهادهاى مختلف آن دولت شدند.
1. دکتر فاروق عمر، مطالعات و آثار متعدد و گسترده اى در زمینه خلافت و خلفاى عباسى دارد که برخى از آن ها از این قرار مى باشد: طبیعة الدعوة العباسیة، العباسیون ألاوائل، الخلافة العباسیة فى مصر، بحوث فى التاریخ العباسى (کتاب یاد شده در متن). او مقالات متعددى نیز درباره مباحث مربوط به عباسیان در مجلات علمى منتشر کرده است.
2. کارشناسى ارشد تاریخ.
3. القاب الخلفاء العباسیین و دلالتها الدینیه ـ السیاسیة.
4. درباره این مطلب به مقالات زیر رجوع شود:
5. دورى، عبد العزیز، العصر العباسى الاول، بغداد، 1945م. ـ میخائیل عواد، لقب السفاح، المعلم الجدید، 1946 م، ص 41،42 ـ حسن پاشا، الالقاب «الالقاب الاسلامیه، قاهره، 1957م.»
6. قلقشندى، مآثر الانافه فى معالم الخلافه، ص 21.
7. ابن دحیه، النبراس، ص 24.
8. صابئى، رسوم الخلافه، ص 129.
9. ابن عذارى، البیان المغرب فى اخبار الاندلس و المغرب، ص 63.
10. مقریزى، الخطط، ج 1، ص 287.
11. تاریخ دولة عباسیه، (نسخه خطى استانبول 2260) ص 20.
12. امند روز، پیشین، ص 633.
13. عبد العزیز دورى، پیشین، لوئیس، پیشین، حسن پاشا، الالقاب الاسلامیه، ص 60.
14. مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص 292، دورى، پیشین، ص 65.
15. ابن اعثم، الفتوح( نسخه خطى).
16. ر. ک: تعلیقه پروفسور امند روز بر مقاله دى خویه که پیش تر نقل شد، ص 660.
17. 14- ابن قتیبه، الامامه و السیاسة، زبیرى، نسب قریش ص 29. اخبار العباس و ولده (نسخه خطى) ص 166، ابن واضح، تاریخ الیعقوبى، ج 2 و مقدسى، ج 6 ص 73 ـ 74.
18. 15- ابن جوزى، نسخه منسوب به او درB.M.، عینى، دو بنى العباس و الطولونیین و الفاطمیین (نسخه خطى).
19. قلقشندى، مآثر الانافه، ص 170.
20. صابئى، رسوم دار الخلافه، ص 129.
21. مسعودى، التنبیه و الاشراف، ص 237.
22. بنى امیه در سلطنتشان ظلم مى کردند و طغیانشان به اوج مى رسید.
23. وقتى که خدا طغیان آنان را دید و زمین، طاقت عدوان آنان را نیاورد.
24. خداى تعالى آنان را دچار سفاح (خونریز) آل محمد نمود و او با دستانش چانه هاى آنان را جدا مى کرد.
25. ر.ک: احمد امین، ضحى الاسلام، ج 3، ص 240.
27. ابن عبد ربه، العقد الفرید، ج 4، ص 327 و دینورى، الاخبار الطوال، ص 389.
28. یعقوبى، مشاکلة الناس لزمانهم، ص 54 ـ 55.
29. ابن دحیه، نبراس، ص 24.
30. حسن پاشا، الالقاب الاسلامیه، ص 512-Repertoin1.43
31. نشوان حمیرى،شمس العلوم، لیدن، 1916م، ص 103.
32. همدانى، الاکلیل، بغداد، 1931م، ص 71.
34. ر. ک: فاروق عمر، الخلافة العباسیه، ص 132-170.
ر. ک: فاروق عمر، الفصل الثانى، بغداد، 1969م.
ر. ک: فاروق عمر، طبیعة الدعوة العباسیه، بیروت 1970م، الفصل الثانى و الثالث.
ر. ک: فاروق عمر، ابراهیم امام (دائرة المعارف اسلامى انگلیسى و فرانسوى).
35. ر. ک:B'Lewis op. cit. p. 8
36. ر. ک: فاروق عمر، تقسیم جدید للدعوة العباسیه، مجلة العرب،1970م و
The Composition of the early Abbasid' support B.C.A. 1968.
37. ر. ک: ازدى، تاریخ الموصل، قاهره، 1968م، ص 214.
38. ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج 9، ص 123.
39.op.cit ، ج 7، ص 17.
40. احمد امین، ضحى الاسلام، ج 2، ص 125 ـ 126.
41. ر. ک: احمد امین، المهدى و المهدویة، قاهره، محمد سعد، المهدویة فى الاسلام، قاهره- محمد بدیر متولى، من ادب الحرکات الفکریة فى الاسلام، على وردى، وعاظ السلاطین، دکتر شیبى، الصلة بین التصرف و التشیع و على سامى نشار، نشأة الفکر الفلسفى فى الاسلام.
42. چرا چشمان تو به خواب نمى روند، مثل این که سرمه مبتلایان به مرض رمد را به آن ها مالیده اند.
43. به خاطر غم و اندوه بر مهدى که اسیر خاک شده، بهترین کسى که بر روى زمین قدم زده است.
44. ر. ک: ابن عربى، العواصم من القواصم، جده، 1387ق، ص 204-208.
45. سلیمان مبارک را به خوبى مى دانید که او مهدى است و راه روشن است.
46. بدون شک به او خلیفه گفتم. او مهدى و حاکم هدایت یافته است.
47. سبطى که مرگ را نمى چشد تا سوارانى را که در پیشاپیش آنان پرچم را به دست گرفته، فرماندهى کند.
48. او پنهان شده است و مدتى در میان آنان دیده نمى شود. در کوه رضوى ساکن شده، از آب و عسل تغذیه مى کند.
49. ادب الشیعه، ص 110-118، على خربوطلى، المهدى العباسى، ص 1-11; احمد امین، المهدیه، ص 45; کامل شیبى، الصلة بین التصوف و التشیع، ص 110 و على وردى، وعاظ السلاطین، ص 387.
50. ابن اثیر، النهایة فى غریب الحدیث، ج 1311 هـ، ج 4، ص 244 و ابن منظور، لسان العرب، بیروت، ج 1955، ج 3، ص 315، ماده المهدى.
51. ابن حزم، الفصل فى الملل و النحل، ج 2، ص 180; و دکتر عرفان عبد الحمید، دراسات فى العقائد و الفرق، ص 23-31.
52. احمد امین، المهدیه، ص 6; سعد، المهدیه، ص 68، دونالدسون، عقیدة الشیعه، ص 231; دکتر کامل شیبى، الصلة بین التصوف و التشیع، ص 110; وردى، وعاظ السلاطین، ص 287 و ادب الشیعه، ص 113.
53. ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج 12، ص 85.
54.آیا در دولت مهدى مى خواهى مکر و حیله کنى؟ بدان که پدران کرد تو مکار بودند.
55. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبیین، ص 166.
56. همان.
57. خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج 1، ص 92.
58. ر. ک: احمد امین، ضحى الاسلام، ج 3، ص 237.
59. تاریخ طبرى (تاریخ الامم و الملوک) ج 3، ص 338-341.
60. جاحظ، رسائل، ص 77; ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج 3، ص 94 و یعقوبى، مشاکلة الناس لزمانهم، ص 55 ـ 56.
61. ازدى، تاریخ الموصل، ص 214.
62. دیوان بشار، ج 2، ص 286.
63. خدا به وسیله مهدى تباهى ما را اصلاح کرد و ما در حالى به سوى او رفتیم که مردم، فاسد شده بودند.
64. اى قائم مهدى که بر شما سلطنت یافته در شیرینى آن (حکومت) کسى با شما شریک نشود.
65. ظهور مهدى نسل ها را از تنگناى غمى که عرصه را بر آن ها تنگ کرده بود، نجات داد.
66. مهدى از تبار نماز گزاران است که وجودش در کتاب هاى قدیمى شک را برطرف مى کند.
67. وقتى نزد مهدى آمدى، اگر درخواستى بکنى، بخشش با حساب مى یابى.
68. او را در سیماى پیامبر مى بینى و اگر با قومى پیکار کند بر آنان آتش مى باراند.
69. ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج 3، ص 94 و 95.
70. قریش و انصار پیامبر و نیز کسانى را که در دو مسجد (مدینه و مکه) بودند، غنى کرد و نیز ذریه هاى آنان را به سعادت رساند.
71. منافع او در روى زمین به طور شایع دیده مى شود و مردم به سیره او مانند تشنگان به آب، نیاز دارند.
72. خلیفه خدا که پدرش عبداللّه است و مادرش آزاد زنى که نسبت به بزرگان مى رساند.
73. به بهترین اهل یمن و رابیه که مورد قبول عاقلان و تصمیم گیرندگان قوم بودند.
74. ابوالفرج اصفهانى، ج 3، ص 143.
75. خلافت در حالى که دامن خود را مى کشید، به سوى او آمد و فرمانبردارش شد.
76. خلافت تنها شایسته اوست و او تنها شایسته خلافت.
77. اگر کسى غیر از او خلافت را عهده دار شود، زمین به لرزه در مى آید.
78. و اگر قلب ها از او اطاعت نکنند، خداى تعالى هرگز اعمال آن ها را قبول نمى کند.
79. دیوان بشار، ج 1، ص 330.
80. در ولایت او امنیت گسترش یافته است و این سخن را کسانى که کتاب ها را مطالعه کرده اند، مى گویند.
81. در موفقیت مهدى شرکت جستم و عهد و پیمان میان خود را رعایت کردم.
82. ابوالفرج اصفهانى، ج 21، ص 125.
83. مهدى امت ما و کسى که امت را حمایت کرد و انتقام آن ها را گرفت.
84. احمد فرید رفاعى، عصر المامون، ص 294.
85. امیر المومنین محمد سنت پیامبر و حلال و حرامش را زنده نمود.
86. پادشاهى که از هاشم منشعب مى شود. خدا سایه او را بر سر مردم طولانى کند.
87. سید محسن امین عاملى، اعیان الشیعه، ج 12، ص 178.
88. گمان مى کنید که او حقیقتاً مهدى است، در حالى که امور همانطور که گمان مى کنید، واقع نمى شود.
89. نه، به خدا سوگند تنها کسى مى تواند مهدى باشد که امامى با فضل برتر و بالاتر باشد.
90. احمد امین، ضحى الاسلام، ج 2، ص 125.
91. مقریزى، الخطط و الاثار، ج 2، ص 15.
92. یعقوبى، مشاکلة الناس لزمانهم، ص 55 ـ 56.
93. سعودى، التنبیه و الاشراف، ص 242.
94. ثعالبى، کاشف المعارف، ص 72.
95. ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج 7، ص 13، 16 و 23.
96. جانم فداى اهل بیت باد که آنان عهد پیامبر و نشانه قائم هادى را دارند.
97. سیوطى، اخبار الخلفا، ج 2، ص 101; فان فلوتن، السیادة العربیه، ج 223 و احمد امین، ضحى الاسلام، ج 2، ص 125.
98. اى فرزند خلیفه! امت محمد اطاعت تو را به اطاعت هواهاى خویش ترجیح داده است.
99. و باید زمین را پر از عدل کنى، همان گونه که عالمان و محدثان به مردم خبر داده اند.
100. ابو الفرج اصفهانى، الاغانى، ج 7، ص 14.
101. عهد مى کنم هیچ پیروزمندى را جز بنى هاشم مدح و ستایش نکنم.
102. دست مصطفى ابوالقاسم آن ها را اولویت بخشیده است.
103. دستى که سفید و پسندیده است که پاداش آن شکر مردم عالم است.
104. پاداش آن حفظ ابوجعفر، خلیفه رحمان و قائم است.
105. و پاداش آن اطاعت مهدى و بعد از او اطاعت پسرش موسى است.
106. و نیز چهارمین آن ها رشید که اطاعتش فرض و لازم است.
107. پادشاهى آن ها به رغم انف حسدورزان پنجاه سال شده است.
108. مادامى که آنان در میان این امت حاضر هستند، کسى حق حکومت ندارد.
109. تا این که حکومت را بر ستاره فروزان آنان که عیسى(علیه السلام) بر او فرود مى آید، تحویل دهند.
110. الاغانى، ج 12، ص 17.
111. موسى و هارون کسانى هستند که نامشان در کتاب هاى اخبار یافت مى شود.
112. از فرزندان مهدى دو مهدى مى باشند.
113. مهدى زبان مرا آزاد گذاشته و کمرم را با عطاى خود، محکم بسته است.
114. دیوان بشار، ج 1، ص 330.
115. در حکومت او امنیت گسترش یافته و این سخن را کسانى که کتاب ها را خوانده اند، مى گویند.
116. محمد که خلافتش را موسى و هارون به ارث برده اند و از پدرشان پیروى مى کنند.
117. الاغانى، ج 17، ص 31.
118. به سوى پادشاهى که بخشش او خزانه را احاطه کرده و مکارم اخلاق او پراکنده شده و مصارفش ریخته شده است.
119. پیوسته هارون رضى فرزند محمد از آب هاى گواراى نصر نوشیده است.
120. الاغانى، ج 17، ص 34.
121. دو گروه ستم کار و شورش گر کارشان روشن شده است.
122. سواران به شما رسیده اند و آسیاب جنگ را به جانبتان آورده اند.
123. چیزى باقى نمانده تا این که شما را احاطه کنند و هادى و فرماندهشان در وسط فرمان براند.
124. الاغانى، ج 17، ص 44.
125. امام هدى که معین و کمک کار دین شده و تشنگان را سیراب ساخته است.
126. براى تو دو اسم است که از رشاد و هدى مشتق شده اند. پس تو رشید و مهدى خوانده مى شوى.
127. دست بالا را به سوى شرق و غرب دراز کردى و به شرق و غرب رسیدى.
128. خدا خواسته که پادشاهى هارون پایدار بماند و خواسته خدا حتمى و شدنى است.
129. دنیا به هارون رضایت نشان داده و نقفور از اهل ذمه او قرار گرفته است.
130. خدا به تو جزیه و ذلت او عطا کرده است تا از شمشیرهاى او بر حذر بدارد، زیرا که ذلیل و پست، کم جرأت است.
131. ثعالبى، کاشف المعارف، ص 72.
132. امیر مؤمنان امروز موسى است و تو فردا امیر مؤمنان هستى.
133. بعد از موسى خلافت را به دست مى آورى، اگر چه حسدورزان نخواهند.
134. دیدى که پدرت آن را براى فرزندانش به ارث گذاشت، تو نیز فردا به فرزندانت به ارث مى گذارى.
135. دیوان بشار، ص 113.
136. بنى عباس در سایه دین، روزگار گذارندند و از میان آنان ظالمان و خائنان حکومت کردند.
137. یکى رشید نامید شد در حالى که در میان آن ها رشد و هدایتى نبود، و یکى مأمون و دیگرى امین.
138. با رشد و هدایت هیچ گونه رعایت حقى را نپذیرفتند و با [صفت امین] براى دوست در دین امانت دارى ننمودند.
139. رشید آنان و فرزندانش ظالم بودند.
140. دیوان دعبل، ص 102.
141. الالقاب الاسلامیه، ص 168.
142. مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 239.
143. طبرى، تاریخ الطبرى (تاریخ الامم و الملوک)، ج 3، ص 64.
144. بگو به آن امامى که به وسیله اطاعتش در روز قیامت از آتش نجات مى دهد.
145. ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج 9، ص 123 و ج 7، ص 14.
146. سید محسن امین عاملى، اعیان الشیعه، ج 12، ص 173.
147. اى بزرگ اهل عراق! با بهترین نامه از سوى قائم نزد تو آمده ام.
148. ابوالفرج اصفهانى، پیشین، ج 7، ص 14.
149. پاداش آن حفظ ابوجعفر، خلیفه خداى رحمان و قائم است.
150. جهشیارى، الوزراء و الکتّاب، ص 173.
151. به موسى امام اقتدا کردم و امید نداى او را دارم و خوب دوست داشتنى است.
152. تعجب مى کنم از هارون امام که از تو موجود به خلقت چه امید دارد.
153. ابوالفرج اصفهانى، پیشین، ج 5، ص 24 و 25.
154. هنگامى که بلا دنیا را تاریک مى کند، تنها نور آن هارون است.
155. به وسیله هارون عدل در میان ما استقرار یافته و ظلم، عقب نشینى کرده و امید، گسترش یافته است.
156. دیدم که مردم در کنار او آرامش یافتند، همان گونه که من در حرم نورانى آرامش مى یابم.
157. از پیامبر، راه حق را پیروى کردم، پس باید در انجام کارها به او اقتدا کرد.
158. دیوان دعبل، ص 129 ـ 130 و ابن قتیبه، الشعر و الشعراء، ص 540.
159. به جهت غربت دین غمگینانه گریست و از شدت گریستن اشک چشمش تمام شد.
160. امامى به پا خاسته که نه صاحب هدایت است و نه دین دارد و نه عقل.
161. ابن قتیبه، پیشین، ص 535 و ابوالفرج اصفهانى، پیشین، ج 15، ص 108.
162. چشم مى گرید و دندان مى خندد، پس ما هم در ماتم هستیم و هم در جشن.
163. وجود قائم امین ما را خوشحال مى کند و وفات امام در روز گذشته ما را مى گریاند.
164. ابوالفرج اصفهانى، پیشین، ج 17، ص 45.
165. امامِ هدایت که یاور دین است و تشنگان را سیراب مى سازد.
166. ابن قتیبه، پیشین، ص 548.
167. هرگز دین از امامى مانند تو که حامى آن باشد، وداع نکرده است.
168. طبرى، تاریخ الطبرى (تاریخ الامم و الملوک) چاپ لیدن، ج 3، ص 653.
169. خدا سیاست ما را به عهده هارون گذاشته است، زیرا او را برگزیده، و او دین و سنت را زنده کرده است.
170. لطائف المعارف، ص 72.