انصار و گرايش آنان به تشيع

انصار و گرايش آنان به تشيع

غلامحسن محرمى1

چكيده

انصار لقب آن دسته از مسلمانان اوليه است كه پيش از اسلام با نام اوس و خزرج در مدينه مى زيستند و به دليل يارى پيامبر و دفاع از آن حضرت در مقابل دشمنان اسلام، به اين لقب مفتخر شدند. آنان مردم خوش نامى بودند كه به مسلمانان رانده شده از مكه پناه داده و در راه پيشرفت اسلام جان نثارى كردند. اگرچه بعد از رحلت پيامبر و در جريان سقيفه نقش بارزى از انصار كه حاكى از دفاع جدّى آنان از حقانيت خاندان پيامبر باشد، گزارش نشده است، ولى از بررسى مواردى چون رابطه مثبت آنان با بنى هاشم، عمومى بودن محبت به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) در ميان آنان، فراوان بودن ياران ائمه اطهار(عليهم السلام) در ميان ايشان، ستايش اهل بيت(عليهم السلام) از آنان، همراهى جدى آنان با اميرمؤمنان در عصر حكومتش و تقابل آشكارشان با رقباى سياسى آن حضرت، مى توان گرايش آن ها را به تشيع و مكتب اهل بيت نتيجه گرفت. و هم چنين مى توان اجتماعشان را در سقيفه به منظور جلوگيرى از حاكميت قريش ارزيابى كرد، نه مخالفت با رهبرى اميرمؤمنان عليه السلام.

واژگان كليدى: انصار، قريش، سقيفه، تشيع، جمل، صفين و نهروان.

مقدمه

انصار، يكى از دو بخش عمده جامعه اوليه مسلمانان و از ياران مخلص و فداكار پيامبر به شمار مى آمدند و در راه پيشرفت اسلام زحمت هاى زيادى را متحمّل شده و در سخت ترين فرصت ها، پيامبر را يارى كرده بودند، لذا در آيات قرآن2 و روايات نبوى3 از آنان تعريف و تمجيد شده است. در حقيقت، عنوان انصار، واژه اى است كه قرآن براى آنان انتخاب كرده است. اينان به هيچ وجه كسانى نبودند كه خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)را از حقشان محروم كنند. اگرچه عموم آنان از نظر اعتقادى، يعنى پيروى از على(عليه السلام)و فرزندانش و اعتقاد به اين كه اميرمؤمنان و فرزندانش جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله) هستند،4 شيعه به شمار نمى آيند، ولى براساس معناى سياسى و ولايى تشيع، يعنى مقدم دانستن خاندان پيامبر بر ديگران در رهبرى جامعه و نيز دوست داشتن آنان، مى توان آن ها را شيعه دانست، چنان كه برخى از رجال نويسان و شرح احوال نويسان اهل سنّت بر اساس همين معنا بسيارى از بزرگان و شخصيت هاى صدر اسلام را شيعه به شمار آورده اند.5

به هر حال، براساس معناى سياسى و ولايى تشيع، مى توان گفت كه عموم انصار به شيعه گرايش داشتند و عموم آنان دوست دار خاندان پيامبر بودند و عده بسيار كمى از آنان به خاندان پيامبر عداوت ورزيدند و نيز آنان از نظر سياسى طرف دار زعامت خاندان پيامبر بودند. اگر چه اعتقاد به جايگاه الهى ائمه و جانشينى همه جانبه امامان از پيامبر نيز در ميان آن ها بيشتر از مهاجران و اهل مكه رواج داشت و بيشتر شيعيان صحابى و ياران اوليه ائمّه، از ميان آنان بودند.

حال با اين پرسش روبه رو هستيم كه با وجود آنان چگونه اميرمؤمنان(عليه السلام) از حقّش محروم شد و چرا آن حضرت را يارى نكردند و فراتر از آن، آيا انصار در محروميت اهل بيت نقش نداشتند و تشكيل اجتماع سقيفه را چگونه مى توان توجيه كرد؟ ضمن بيان دلايل تاريخى گرايش انصار به تشيع به اين پرسش پاسخ خواهيم داد.

1. عدم شكايت ائمه اطهار(عليهم السلام) از انصار

با اين كه اجتماع سقيفه ابتدا از سوى انصار تشكيل شد، ولى در سخنان ائمه اطهار(عليهم السلام) چندان شكايتى از انصار به سبب محروم ساختن آنان از حقشان به چشم نمى خورد، در حالى كه اميرمؤمنان(عليه السلام) در موارد متعددى از ظلم و تعدّى قريش شكايت كرده و به كوشش آنان براى دست يابى به خلافت تصريح مى كند، چنان كه در يكى از خطبه هاى آن حضرت آمده است:

خدايا! من در برابر قريش و كسانى كه آن ها را يارى مى كنند، به تو شكايت مى كنم، زيرا آنان پيوند خويشى مرا قطع كردند و منزلت مرا كوچك شمردند و در امر خلافت كه اختصاص به من داشت، بر دشمنى با من اتفاق كردند.6

هم چنين در جواب نامه برادرش عقيل مى فرمايد:

پس قريش و سخت تاختن شان در گمراهى، و جولانشان در دشمنى، و ستيزگى و نافرمانى شان را در سرگردانى از خود رها كن، زيرا آنان به جنگ با من اتفاق كرده اند، مانند اتفاقى كه در جنگ با رسول خدا كرده بودند، پيش از من، كيفر رساننده ها به جاى من قريش را كيفر دهند كه خويشاوندى بريدند و سلطنت پسر مادرم را از من ربودند.7

امام حسن(عليه السلام) نيز در مكاتبه خود با معاويه، از نقش قريش در سقيفه ياد كرده، مى فرمايد:

پس از درگذشت پيامبر، قريش خود را قبيله و نزديكان آن حضرت قلمداد كردند و با اين حجت، ساير عرب ها را كنار زدند و امر خلافت را به دست گرفتند و آن گاه كه ما اهل بيت محمد(عليهم السلام) همين سخن را به آن ها گفتيم، با انصاف با ما رفتار نكردند و ما را از حق مان محروم كردند.8

امام باقر(عليه السلام) هم به يكى از اصحابش مى فرمايد:

از ظلم و ستم قريش به ما و شيعيان و دوستداران ما چه بگويم؟ رسول خدا(صلى الله عليه وآله)درگذشت، در حالى كه گفته بود چه كسى اولى ترين مردم به مردم است. ولى قريش از ما روى گرداندند تا اين كه خلافت را از جايگاهش منحرف كردند، با حجّت ما، بر ضد انصار احتجاج كردند و يكى بعد از ديگرى خلافت را از هم گرفتند و آن گاه كه به ما برگشت، بيعت شكنى كردند و با ما جنگيدند.9

در اين ميان، ائمه اطهار(عليهم السلام) از انصار دفاع مى كردند و سعى مى نمودند از ظلم و ستم بر آن ها جلوگيرى كنند. اين مسئله در مقطع زمانى بعد از جريان سقيفه كاملا مشهود است. براى مثال، زمانى كه ميان انصار و قريش درگيرى پيش آمده بود و انصار از قريش و همراهى آن ها كناره گيرى كرده و در برابر آن ها موضع منفى گرفته بودند، و خُطباى قريش و شعراى آن ها نيز بر ضد انصار شعر و خطبه ايراد مى كردند و مى خواستند از آن ها زهر چشم بگيرند، اميرمؤمنان به پسر عموى خود، فضل بن عباس دستور داد كه در دفاع از انصار شعر بگويد. انصار هم متقابلا از حسان بن ثابت خواستند براى تشكر از آن ها شعر بگويد و او در شعرش از اميرمؤمنان(عليه السلام) به عنوان وصى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نام برد.10 هم چنين على(عليه السلام) در عصر خلافت خود انصار را به صحنه آورد و آن ها را وارد سياست كرد و به حكومت شهرها گماشت. اشخاصى چون سهل بن حنيف، عثمان حنيف، ابومسعود انصارى، ابوايوب، ابوسعيد خدرى، خزيمة بن ثابت، ابوامامه و ابوعمر، از رجال و دولت مردان سرشناس اميرمؤمنان(عليه السلام)بودند. بر اين اساس، حكومت مهم ترين بخش دولت اسلامى، يعنى مصر را به قيس بن سعد، رئيس انصار واگذار كرد. و در نهايت، خود اميرمؤمنان به مسجد رفت و در حضور مهاجران و قريشيان از انصار دفاع كرد و فرمود:

اى گروه قريش! خداى تعالى انصار را انصار (ياران) قرار داده و در قرآن از آنان تمجيد كرده است؛ بدون آن ها شما هيچ فايده اى نداريد. پيوسته برخى از سفيهان قريش كه از اسلام، ضربه ديده اند و اسلام، آنان را پايين آورده و ديگران را بر آن ها برترى داده به طور علنى از انصار بدگويى مى كنند. از خدا بترسيد و حق آنان را رعايت كنيد و اين را بدانيد كه من همراه آن ها هستم، زيرا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به آن ها فرمود: هر جا باشيد من با شما هستم. در اين هنگام همه مسلمانان گفتند: اى ابوالحسن خدا تو را بيامرزد كه سخن راستى گفتى.11

2. كثرت شيعيان صحابى از ميان انصار

عمده شيعيان صحابى و ياران و شيعيان اميرمؤمنان و ساير ائمه(عليهم السلام) از اصحاب پيامبر تا عصر امام سجاد(عليه السلام)، از انصار بودند و در ميان انصار، افراد بسيارى از همان ابتدا به جايگاه معنوى اميرمؤمنان معتقد بوده و امامان معصوم(عليهم السلام) را به خوبى مى شناختند. اين گونه افراد را مى توان از ميان معترضان به رخ داد سقيفه شناسايى كرد، از جمله فروة بن عمرو انصارى كه كارگردانان سقيفه را مورد خطاب قرار داده، به آن ها گفت:

راه و روش پيامبر را كنار گذاشتيد و طريقه جاهليت را پيش گرفتيد، ولى اگر خلافت را در خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) قرار مى داديد از آسمان و زمين رحمت خدا بر شما مى باريد.12

شش تن از دوازده نفرى كه ابوبكر را در مسجد استيضاح كرده و خواستار كناره گيرى او شدند، از انصار بودند.13 هم چنين هنگامى كه على(عليه السلام) در مسجد كوفه از كسانى كه در غدير خم بودند خواست كه برخيزند و در مورد آن، گواهى دهند، دوازده تن از انصار برخاستند و شهادت دادند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در غدير خم، درباره او چه فرموده است.14

براء بن عازب15 كه از بزرگان انصار بود، خطاب به اميرمؤمنان على(عليه السلام) مى گويد:

ما پيش از آن كه به حوزه ولايت و پيروى از شما وارد شويم، مانند يهود بوديم كه اثر عبادت خود را احساس نمى كرديم، ولى اكنون كه افتخار پيروى از شما نصيب ما گشته و نور ايمان بر شبستان دل هاى ما تابيده اثر عبادت را در روح و روان خود احساس مى كنيم.16

در ميان انصار، شيعيانى چون جابر بن عبدالله انصارى وجود داشتند كه مبلّغ آل محمد(عليهم السلام) به شمار مى آمدند. جابر، مناقب على(عليه السلام) و ساير امامان(عليهم السلام) را بيان مى كرد و در كوچه ها و مجالس انصار مى گشت و مى گفت:

على(عليه السلام) بهترين انسان هاست و هر كس اين را نپذيرد، كفر ورزيده است. اى گروه انصار! فرزندانتان را با محبت على(عليه السلام)امتحان كنيد، هر كس نتوانست آن را قبول كند، درباره نطفه خود از مادرش سؤال كند.17

جابر به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) عشق مىورزيد. وى كه از بزرگان اصحاب پيامبر به شمار مى آمد و پا به سن كهولت گذاشته بود، پيوسته خدمت امام باقر(عليه السلام) مى رسيد و به امام مى فرمود كه پيامبر به من دستور داده تا سلام او را به تو ابلاغ كنم.18

ابوايوب كه ميزبان پيامبر در مدينه و از بزرگان انصار و ياران مخلص اميرمؤمنان(عليه السلام)به شمار مى آمد، مى گفت:

رسول خدا(صلى الله عليه وآله)به من دستور داده همراه على(عليه السلام) با ناكثين، قاسطين ومارقين بجنگم.19

بعضى از انصار، احاديث مناقب اهل بيت را نقل كرده اند، از جمله «حديث لوح» كه جابر آن را در دست فاطمه زهرا((عليها السلام)) ديده بود و از آن نسخه برداشته و براى امام باقر(عليه السلام)نقل كرد. پيامبر حديث لوح را هنگام ولادت امام حسين(عليه السلام)به عنوان هديه به دخترش داده بود و در آن بر امامت ائمه معصومين(عليهم السلام) و نام هاى مبارك آنان تصريح فرموده است.20

بيشترين راويان حديث غدير، انصار بودند،21 همين طور داستان سخن گفتن سر بريده امام حسين(عليه السلام) را زيد بن ارقم نقل كرده است.22

بسيارى از بزرگان انصار در شمار سابقين اصحاب اميرالمؤمنين(عليه السلام) بودند. مرحوم كشى در شرح حال رجال شيعه و اصحاب على(عليه السلام) بعد از شرح حال رجال درجه اول شيعه، مانند سلمان فارسى، ابوذر غفارى، مقداد و عمار ياسر، به شرح حال رجال شيعه از انصار مى پردازد و از اشخاصى چون ابوالهيثم بن التيهان، ابوايوب انصارى، خزيمة بن ثابت و جابربن عبدالله، زيد بن ارقم، ابوسعيد خدرى، سهل بن حنيف، براء بن مالك، عثمان بن حنيف، عبادة بن صامت و قيس بن سعد23نام مى برد.

بعضى از اين بزرگان، مانند خزيمة بن ثابت و ابوالهيثم بن التيهان در ركاب اميرمؤمنان(عليه السلام) در صفين شهيد شدند.24 در جنگ نهروان نيز ابوايوب انصارى، فرمانده ميمنه سپاه على(عليه السلام) بود.25 به گفته مسعودى در كربلا نيز آن دسته از اصحاب پيامبر كه در ركاب امام حسين(عليه السلام) حضور داشتند، چهار تن از انصار بودند.26 البته فضيل بن زبير شهداى انصار را در كربلا شش نفر دانسته است.27

بايد توجه كرد كه درجه ايمان همه شيعيان انصار به يك اندازه نبود و شايد بعضى از آن ها نتوانسته باشند از عهده امتحان خوب برآيند و نيز از برخى از آن ها لغزش هايى در برخى مقاطع تاريخى مشاهده شده است، ولى اين با شيعه بودن آن ها منافات ندارد، هم چنان كه ساير شيعيان نيز اين گونه بودند.

3. تقابل انصار با رقباى اميرمؤمنان(عليه السلام)

در جريان سقيفه اگرچه عموم انصار با ابوبكر بيعت كردند، ولى به استثناى چند نفر، از كارشان پشيمان شدند و در موضع مخالفت با ابوبكر قرار گرفتند. در اين هنگام، قريش كينه هاى خود را آشكار ساختند و با انصار دشمنى كرده و بر ضد انصار سخنان تند و آتشينى ايراد نمودند و آنان را به نقض بيعت متهم ساختند. ابوسفيان، سهيل بن عمرو، عكرمه بن ابى جهل، حارث بن هشام، وليد بن عقبه و عمرو عاص از جمله كسانى بودند كه مردم را عليه انصار تحريك مى كردند.28ابوسفيان با اين كه ابتدا با خلافت ابوبكر مخالف بود و سرورى «تيم» و «عدى» را نمى پذيرفت، ولى از اين فرصت طلايى استفاده كرده، دشمنى خود را با انصار آشكار ساخت.29

قريش، شاعران خود را وادار مى كردند كه عليه انصار شعر بگويند،30 در مقابل نيز خطبا و شعراى انصار مانند حسّان بن ثابت، نعمان بن عجمان و ثابت بن قيس شماس، از انصار دفاع مى كردند و جواب آن ها را مى دادند،31 ولى دشمنى اين گروه به حدّى بود كه خود مهاجران از فتنه آنان ترسيدند و جلويشان را گرفتند. به دستور اميرمؤمنان، فضل بن عباس در مدح انصار، شعر سرود و از آن ها دفاع كرد، حتى عمروعاص به سبب برخورد تند مهاجران، از مدينه بيرون رفت.32

بدين ترتيب با پا در ميانى مؤمنان و عاقلان مهاجران، درگيرى ميان انصار و قريش فرو نشست و به ظاهر، خاتمه يافت، لكن قريش بر عكس زمان پيامبر، قدرت گرفتند و انصار ضعيف و از صحنه سياست كنار گذاشته شدند، به گونه اى كه ابوبكر، يازده فرمانده براى جنگ هاى «ردّه» فرستاد كه در ميان آن ها يك نفر هم از انصار نبود. و نيز چهار سپاه براى فتح شهرها فرستاد و از انصار هيچ فرماندهى تعيين نكرد.33

ابتدا انصار به اين رفتار دستگاه خلافت اعتراض كردند كه چرا شخصى از آن ها به فرماندهى جنگ هاى «ردّه» برگزيده نشده و حسّان بن ثابت گفت:

يا للرّجال لِخَلْفةِ الاطوار *** و لما اَرادَ القومِ بالاَنصار

لَم يُدخَلُوا منّا رئيساً واحداً *** يا صاح فى نقض و لامرار

اى مردم بيائيد اختلاف رفتار را ببينيد و آنچه آنها عليه انصار مى خواستند (و مى خواهند) حتى يك رئيس از ما وارد كار نكردند نه در بر هم زدن و نه در استوار كردن اى دوست من!

ولى بعدها ديگر به اين موضوع عادت كردند و پيوسته مى گفتند: «ما به وصيّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) عمل كرده و صبر مى كنيم».34

چون بعضى از جنگ هاى ردّه و شورش هاى اعراب، اساس اسلام را تهديد مى كرد، انصار در بعضى از آن ها شركت فعالى داشتند. عباد بن بشر كه از فرماندهان پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود، هنگامى كه كار بر مسلمانان در جنگ يمامه دشوار شد و نتوانستند به مواضع دشمن نفوذ كنند، به انصار بانگ زد و گفت: «غلاف شمشيرها را بشكنيد و از مردم جدا شويد و به سوى من بياييد.» چهار صد تن از انصار كه در جلوى آن ها عباد بن بشر، ابودجانه و براء بن مالك بودند به سپاه مسلمانان پيوستند و پيشروى كردند تا به درِ باغى كه دشمن در آن موضع گرفته بود، رسيدند و به سختى جنگيدند و عباد بن بشر در آن جا به شهادت رسيد.35

گاهى، خلفا مسئوليت هاى سطح پايين را به انصار پيشنهاد مى كردند كه بعضى از انصار آن را مى پذيرفتند و بعضى نيز قبول نمى كردند، چنان كه ابوبكر از ابوالهيثم بن التّيهان خواست همان طور كه در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) خراج خيبر را جمع مى كرد، باز همان كار را ادامه دهد، ولى ابوالهيثم نپذيرفت.36 حتى گاهى اوقات عطاى ابوبكر را نيز بر مى گرداندند، چنان كه وقتى ابوبكر توسط زيد بن ثابت تقسيمى را براى يكى از زنان بنى نجار فرستاد، زن انصارى نپذيرفت و آن را رشوه قلمداد كرد.37

انصار از نظر تقسيم بيت المال هم مورد تبعيض قرار گرفتند. تنها بنى هاشم بودند كه به انصار توجه مى كردند و گاهى واسطه ميان آن ها و خلفا شده و نيازهايشان را برآورده مى ساختند، چنان كه ابن عباس ميان آنان و عمر واسطه مى شد و با اصرار، عمر را وادار مى كرد تا به آن ها احسان و نيكى كند.38

در زمان عثمان نيز درگيرى ميان قريش و انصار اوج گرفت، چرا كه قدرت قريش افزون شد و عثمان بنى اميّه را روى كار آورد و مال و ثروت مسلمانان را به آن ها بخشيد و در شهرها آن ها را حاكم گردانيد، به حدى كه سعيد بن عاص، عامل عثمان در كوفه، مى گفت: «عراق بستان قريش است».39

اما انصار ساكت ننشستند و نخستين كسانى بودند كه به اعمال و خلاف كارى هاى عثمان اعتراض كردند. اولين بار جَبَلة بن عمر ساعدى انصارى عليه عثمان انتقاد كرد و او را تهديد نمود كه بايد مروان را رها كند.40 هم چنين هنگامى كه عثمان محاصره شد، انصار جزو مخالفان او بودند و محاصره كنندگان را يارى مى دادند و قاتلان عثمان از خانه هاى انصار بالاى ديوار رفتند و عثمان را كشتند.41 حسّان بن ثابت عثمانى بود و انصار را مذمت كرد و گفت:

خذلته الانصار اذ حضرالموت *** و كانت ولاية الانصار

آن گاه كه مرگ (عثمان) فرا رسيد و قدرت در اختيار انصار بود آن ها عثمان را يارى نكردند.

عايشه هم در بصره به اَبان بن عثمان گفت: «عثمان بن حُنَيف را براى قصاص پدرت بكش، چون انصار پدرت را كشتند». ولى عثمان بن حنيف گفت: اگر مرا بكشيد، برادرم سهل بن حنيف در مدينه، از نزديكان شما كسى را زنده باقى نمى گذارد، در اين هنگام از او دست كشيدند.42 انصار از دفن عثمان در بقيع جلوگيرى كردند تا اين كه او را در محلّى به نام «حشّ كوكب» كه قبلا نيز قبرستان يهودى ها بود، دفن كردند. در زمان معاويه اين قبرستان به بقيع وصل شد.43

معاويه شاعران دربارى و غير مسلمان را وادار مى كرد كه عليه انصار شعر بگويند و آن ها را هجو كنند، چنان كه اخطل نصرانى به درخواست معاويه، اين شعر را در هجو انصار سرود:

ذهبت قريش بالمكارم و العلى *** و اللّوم تحت عمائم الانصار44

«قريش، عظمت و مكارم اخلاقى را با خودشان بردند و پستى و خسّت براى انصار باقى ماند!»

معاويه به اين هم اكتفا نمى كرد و با تزوير خاصى مى كوشيد تا با تحريك و برانگيختن كينه هاى دوران جاهليت ميان دو قبيله انصارى اوس و خزرج، رشته وحدت آن ها را از هم گسيخته و آنان را به جان هم بيندازد. وى مغنّيان و آوازه خوانان را وارد مى كرد تا اشعارى را كه قبايل انصار با آن ها همديگر را در زمان جاهليت هجو نموده بودند، بخوانند. ابوالفرج اصفهانى مى گويد:

اويس به اشعارى كه اوس و خزرج در جنگ هاى جاهليت عليه هم مى خواندند، علاقه داشت و مقصودى وى تحريك آن ها بر ضد يكديگر بود و كمتر مجلسى بود كه اويس با حضور افراد هر دو قبيله، شعرى بخواند و اختلافى بروز نكند... به اين وسيله، كينه هاى قديمى و افكار خصومت آميز گذشته را دوباره زنده مى كرد.45

معاويه عده زيادى از بنى اميه را كه شمار آن ها به هزار نفر مى رسيد، براى تضعيف انصار در مدينه ساكن كرده بود، به طورى كه مدينه يكى از مراكز مهم استقرار بنى اميه به شمار مى آمد. اين افراد، جريان سياسى حجاز را به نفع معاويه تعديل مى كردند. هم چنين معاويه هميشه اُمراى اموى براى مدينه مى گماشت. البته تجمع بنى اميه در مدينه، نفع ديگرى هم براى معاويه داشت كه اگر در شام جمع مى شدند، مزاحم او بودند و مشكل ايجاد مى كردند، چنان كه وقتى مروان به شام رفت، خلافت را از چنگ فرزندان معاويه درآورد.

انصار، دشمنان معاويه به شمار مى آمدند، چون متهم به دست داشتن در قتل عثمان بودند و همراه على(عليه السلام) در جنگ ها عليه معاويه شركت جسته بودند. معاويه تمامى حقوق و مزاياى انصار را قطع كرد46 و آن ها را فقير ساخت، در مقابل آن دسته از بنى اميه كه در مدينه سكونت داشتند، ثروت مند بودند. البته اين محروميت انصار كه بعد از رحلت پيامبر شروع شده بود، در زمان عثمان بيشتر شد به حدى كه على(عليه السلام) دو نقطه به نام هاى «ابونيزر» و «بُغيبغه» را بر فقراى انصار وقف كرد.47 در زمان معاويه فقر و تنگ دستى در انصار شدت يافت و معاويه ديگر به آن ها حقوقى نمى داد. و آن ها مجبور مى شدند زمين هاى خود را با كمترين قيمت به بنى اميه بفروشند.

مسعودى در گزارشى آورده است كه شخصى از انصار در جواب معاويه كه گفت چرا به پيشواز من نيامديد، گفت: «مركب نداشتيم و فقير هستيم»48 هر چند برخى از انصار رفتند و خواستار عطاى حقوق شدند، ولى معاويه به آن ها توجه نكرد و آن ها را دست خالى برگرداند.49

معاويه به فقر و تنگ دستى انصار هم اكتفا نكرد و حاضر نشد ببيند كه آن ها به چيزى افتخار مى كنند. از اين رو خواست لقب انصار را كه مايه افتخار و مباهات آنان بود، حذف كند و آن ها را با نام و نسب پيش از اسلام بخواند، ولى به سبب مقاومت و اعتراض آنان، از تصميم خود منصرف شد.50

آخرين ضربه بنى اميه بر انصار در واقعه حرّه بود كه يزيد در پى قيام مردم مدينه به فرماندهى عبداللّه پسر حنظله، غسيل الملائكه بر ضد خلاف كارى هاى يزيد، مسلم بن عقبه را براى سركوبى مردم مدينه به آن شهر فرستاد و سه روز جان، مال و ناموس مردم را بر سپاهيانش مباح نمود. يعقوبى در اين باره مى گويد:

مردم بسيارى كشته شدند، شهر پيامبر و حرم آن حضرت براى سپاهيان مباح گشت، به حدى كه دختران با كره باردار شدند كه پدران فرزندانشان نامعلوم بودند و مسلم از مردم به عنوان برده يزيد بيعت گرفت و هر كس از اين گونه بيعت امتناع مى كرد، گردنش را مى زدند.51

جنايات سپاه يزيد در مدينه در تاريخ مشهور است تا آن جا كه مسلم را به سبب افراط در كشتار مردم، مسرف ناميدند.

4. همراهى انصار با اميرمؤمنان(عليه السلام)

پيش از اين كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) به خلافت ظاهرى برسد، همكارى عمومى و آشكار و قابل ملاحظه اى از انصار با على(عليه السلام)مشاهده نمى شود، ولى آن گاه كه آن حضرت به خلافت رسيد انصار با اشتياق فراوان از آن استقبال كردند و خطباى انصار، خطابه هاى شورانگيز و دل نشينى به طرف دارى از اميرمؤمنان ايراد كردند. ثابت بن قيس بن شماس، خطيب انصار، نخستين خطيبى بود كه برخاست و سخنرانى كرد و سخنان كه حاكى از رضايت و اشتياق آن ها به خلافت اميرالمؤمنين(عليه السلام)بود، ايراد كرد. او طى سخنانى گفت:

به خدا سوگند اى اميرمؤمنان! اگرچه آن ها در زمام دارى از تو پيش افتادند، ولى در دين نتوانستند از تو جلو بيفتند. اگر ديروز از تو سبقت جستند، امروز به آن ها رسيدى... آنان در آن چه نمى دانستند به تو محتاج بودند، ولى تو با علمى كه دارى به هيچ كس نيازى ندارى.

بعد از او خزيمة بن ثابت، ذوالشهادتين برخاست و گفت:

يااميرالمؤمنين! ما براى اين كار، جز تو را شايسته نمى دانيم. اگر قلبمان به ما راست گفته باشد، اين كار تنها از آن تو است و تو نخستين ايمان آورنده و داناترين مردم به خدا و سزاوارترين آن ها به پيامبر هستى و چيزى را كه آن ها دارند تو نيز دارى، ولى آن چه را تو دارى آن ها ندارند.52

همان طور كه قريش در مقابل انصار از خلافت ابوبكر دفاع مى كردند و آن ها را متهم به پيمان شكنى مى نمودند، انصار هم از خلافت اميرمؤمنان(عليه السلام) در مقابل قريش و بنى اميه دفاع مى كردند. بعد از بيعت با اميرمؤمنان عده اى از قريش به خون خواهى عثمان برخاستند و كشتن قاتلين عثمان را خواستار شدند و در مقابل اميرمؤمنان(عليه السلام)جبهه گرفتند. ابوالهيثم، عمار، ابوايوب و سهل بن حنيف با جمعى از انصار، خدمت على(عليه السلام) رسيدند و گفتند:

يااميرالمؤمنين! اين ها نقض پيمان نموده و خلف وعده كردند و ما را در نهان به ترك شما فرا مى خوانند، آن ها را به سزاى عملشان برسان... .53

انصار تا آخر، از خلافت آن حضرت دفاع كرده و حامى آن بودند و با تمام قوا در جنگ هاى آن حضرت عليه ناكثين، قاسطين و مارقين شركت جستند. اميرمؤمنان(عليه السلام)نيز در امور نظامى مانند پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) از آنان استفاده مى كرد و مأموريت هاى حساسى به آن ها مى داد. در جنگ جمل ابتدا پرچم را به دست فرزندش محمد حنفيه داد، ولى او به سبب شدت تيرباران دشمن، نتوانست پيشروى كند، آن گاه حضرت پرچم را از او گرفت و حمله كرد و اركان سپاه جمل را لرزاند و سپس برگشت و دوباره پرچم را به «محمد» داد و فرمود: «كار نخستين خود را با اين حمله جبران كن، انصار هم با تو هستند».

آن گاه خزيمة بن ثابت را با عده اى از انصار كه اهل بدر بودند، با او همراه كرد. محمد حنفيه همراه آن ها حمله كرد و جنگ را پيش برد.54

انصار هم چنان حضور فعالى در جنگ هاى اميرمؤمنان على(عليه السلام) داشتند، چنان كه زياد بن لبيد انصارى در جنگ جمل اين اشعار را خواند:

كيف ترى الأنصار فى يوم الكلب *** إنّا اناس لانبالى من عطب

و لانبالى فى الوصى من غضب *** و إنّما الأنصار جد لا لعب

هذا علىٌّ و ابن عبدالمطلب *** ننصره اليوم على من قد كذب

چگونه مى بينى انصار را در روز سختى و عداوت، ما مردمى هستيم كه باكى از معلول شدن نداريم و در دفاع از وصى پيامبر به خشم كسى اعتنا نداريم. انصار جدى هستند و شوخى نمى كنند. اين على فرزند عبدالمطلب است و ما او را در مقابل كسانى كه به دروغ مدعى شده اند يارى مى دهيم.

خزيمة بن ثابت انصارى نيز اين گونه سرود:

ليس بين الأنصار فى جحمه الحرب *** و بين العداة إلاّ الطعان...

فادعها تستجِب فليس من الخزرج و الأوس يا على جبان...؛55 ميان انصار، در شدت جنگ، و ميان دشمنان، جز حربه و ضربه چيز ديگرى نيست، آنان را بخوان اجابت مى كنند. يا على! ميان اوس و خزرج ترسويى نيست.

انصار در صفّين هم حضورى فعال داشتند و ضربات سنگينى را بر پيكره سپاه شام وارد ساختند و عده اى از آن ها در جنگ به شهادت رسيدند. ابوايوب انصارى، يار وفادار پيامبر(صلى الله عليه وآله) در هر سه جنگ جمل، صفّين و نهروان شركت داشت و در نهروان فرمانده جناح راست سپاه اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود.56

معاويه پيش از جنگ صفين، نامه اى به انصار نوشت و آن ها را به خون خواهى عثمان و يارى خود فراخوانده و خاطرنشان ساخت كه بعد از پيروزى، همچون عمر كار خلافت را به شوراى مسلمانان واگذار خواهد كرد، ولى انصار جواب دندان شكنى به او و وزيرش عمرو عاص دادند و گفتند:

شما كجا و مكاتبه كجا؟ شما كجا، مشورت كجا؟ شما كجا و شورا و خلافت كجا؟57

برخلاف سپاه معاويه، تعدادى از انصار، در سپاه على(عليه السلام) و همراه آن حضرت بودند و فرمانده مستقل داشتند. ابتدا عمار ياسر فرمانده انصار و اهل مدينه بود و بعد از اين كه عمار شهيد شد، اميرمؤمنان(عليه السلام) قيس بن سعد را به فرماندهى انصار برگزيد.58

يعقوبى مى گويد: در صفين از اهل بيعت شجره هفت صد نفر و ساير مهاجر و انصار، چهارصد نفر جزو لشكر على(عليه السلام)بودند59 و ضربات و حملات انصار بر سپاه معاويه شكننده بود به حدى كه معاويه خشمگين شد و نعمان بن بشير و مسلمة بن مخلد را فراخواند و به آن ها گفت:

آن چه از اوس و خزرج به من مى رسد مرا غمگين ساخته است، شمشيرهاى شان را بر دوش مى گذارند و هماورد مى طلبند و ياران شجاع مرا مى ترسانند، به خدا سوگند از هر كس سراغ مى گيرم، مى گويند انصار او را كشتند.60

قيس بن سعد، خطيب و بزرگ انصار سخنرانى مى كرد و مردم را عليه معاويه تحريك مى نمود و مى گفت:

شما زير بيرقى هستيد كه در طرف راست آن جبرئيل و در طرف چپ آن ميكائيل مى جنگند و آن ها (سپاه معاويه) زير پرچم ابوجهل هستند.

قيس، هم چنان با اشعار حماسى، مجاهدان را به خروش مى آورد. سخنان او آن قدر معاويه را به خشم مى آورد كه روزى گفت: «خطيب انصار، قيس بن سعد، هر روز سخنرانى مى كند و مى خواهد ما را فردا از بين ببرد». معاويه از عمرو عاص خواست كه چاره اى بينديشد، عمروعاص صلاح ديد كه شخصى از انصار را بفرستد تا قيس را سرزنش كند و او نعمان بن بشير را فرستاد تا قيس را مذمت و ملامت نمايد.61

معاويه از همراهى انصار با اميرمؤمنان على(عليه السلام) بيشتر ناراحت بود و خشم و ناراحتى او از نامه اى كه به ابوايوب نوشته آشكار مى شود. هنگام جنگ صفين ابوايوب نامه اى از طرف معاويه دريافت كرد كه فقط يك سطر بود، معاويه نوشته بود:

«لا تنسى شيباءُ اباعذرتها و لاقاتل بكرها». ولى ابوايوب چيزى از آن نفهميد و آن را نزد اميرمؤمنان(عليه السلام) آورد و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! اين معاويه، پسر هند جگرخوار و پناه منافقان، نامه اى به من نوشته كه از آن سر در نمى آورم و متوجه مقصودش نمى شوم، آن گاه نامه را به حضرت داد. على(عليه السلام) فرمود:

اين جمله، مثلى است كه گفته است، يعنى زن با كره شبى را كه بكارت او از بين رفته و آن مردى را كه اين كار را كرده و قاتل اولين فرزندى كه از او تولد يافته را هرگز فراموش نمى كند، من (معاويه) هم همانند آن زن هستم كه قتل عثمان را فراموش نمى كنم.62

بعد از جنگ صفين هم معاويه مزدورانش را براى غارت، به نواحى عراق و حجاز مى فرستاد و نتوانست از بروز كينه خود نسبت به انصار جلوگيرى نمايد. بُسر بن ارطاة را با يك لشكر سه هزار نفرى به سوى مدينه فرستاد و گفت:

برو تا به مدينه برسى، اهل آن را خوار و ذليل كن و هر كس را بر او گذشتى بترسان و مال كسانى را كه به طاعت ما درنيامده اند، غارت كن و اين گونه وانمود كن كه قصد جان آنان را دارى و ايشان را از دست تو رهايى و خلاصى نيست.

هنگامى كه بُسر به مدينه رسيد، به منبر رفت و گفت:

مثل شما، مثل شهرى است كه امن و آسوده به سر مى برد و روزىِ آن، از هر سو به خوشى و فراوانى مى رسيد، آن گاه به نعمت هاى الهى كفران ورزيد و سپس خداوند كيفر كردارشان، بلاى فراگير گرسنگى و نا امنى را به جان آنان چشانيد. و پيوسته به آن ها ناسزا مى گفت، آن گاه خانه هايى را در مدينه ويران ساخت و سپس از مدينه به جانب مكه رفت.63

قيس بن سعد آخرين كسى بود كه از حقّ خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مقابل معاويه دفاع كرد. هنگامى كه معاويه وارد كوفه شد و از مردم بيعت خواست، قيس برپاخاست و گفت:

اى مردم! شرّ را بر خير ترجيح داديد و عزّت را بر ذلت، و ايمان را به كفر تبديل كرديد، بعد از ولايت اميرمؤمنان(عليه السلام) و سرور مسلمانان و پسر عموى پيامبر(عليه السلام)ولايت طليق بن طليق (آزاد شده فرزند آزاد شده) را قبول كرديد... آيا خدا بر قلب هايتان مهر زده و شما نمى فهميد.64

پرسش مطرح در اينجا آن كه چرا انصار پس از رحلت پيامبر مانند اين زمان با اميرالمؤمنان(عليه السلام) همراهى نكردند تا آن حضرت بتواند از حق خويش دفاع كرده و مسير رهبرى سياسى اسلام و جانشينى پيامبر منحرف نشود؟ و حتى وقتى كه شبانه حضرت فاطمه((عليها السلام)) را به در خانه هاى آن ها برد و از آن ها يارى خواست پاسخ مثبت ندادند،65 و چرا انصار خود به سقيفه شتافتند و پيش از مهاجران، انجمن تشكيل داده و درباره انتخاب خليفه به مشورت نشسته و زمينه را آماده كردند تا رقباى اميرمؤمنان(عليه السلام)منظور خود را زودتر عملى سازند؟

در پاسخ به اين سؤال بايد گفت كه انصار به هيچ وجه قصد نداشتند خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از حقّشان محروم كنند، بلكه آنان حركات و فعاليت هاى قريش را، بهويژه در آخرين روزهاى زندگى پيامبر، از جمله تخلّف آنان از جيش اسامه و قضيه قرطاس و دوات تحت نظر داشتند و به يقين دريافته بودند كه قريشيان نخواهند گذاشت اميرمؤمنان زمام رهبرى جامعه را در دست گيرد؛ چنان كه براء بن عازب مى گويد:

بعد از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) مواظب بزرگان مهاجر بودم كه چه كار مى كنند، مى ترسيدم كه كار را از دست بنى هاشم به دركنند كه ناگهان آن ها را گم كردم، به فاصله كمى شنيدم كه جريان سقيفه پيش آمد، و ابوبكر را به خلافت برگزيده اند.66

بنابراين، آنان مى خواستند با اين كار از به قدرت رسيدن قريش ممانعت به عمل آورند و به گونه اى پيش دستى كرده باشند. در اين مورد مى توان به سندى اشاره كرد كه علامه مجلسى از كتاب كشف المحجه فى ثمرة المهجه مرحوم سيد بن طاووس نقل كرده كه او هم از كتاب رسائل كلينى نقل كرده كه در زمان وى بوده است. به گفته كلينى اميرمؤمنان(عليه السلام) در عصر حكومتش در كوفه نامه اى را نوشت و دستور داد كه براى مردم خوانده شود. ضمن آن در شرح وقايع سقيفه آمده است:

وقتى كه سعد بن عباده ]كانديداى انصار براى خلافت[ ديد مردم با ابوبكربيعت مى كنند با صداى بلند اعلام كرد: اى مردم! به خدا سوگند من خلافت را نمى خواستم مگر زمانى كه ديدم شما آن را از دست على به در خواهيد كرد واكنون بيعت نخواهم كرد تا زمانى كه على بيعت كند و شايد در آن صورت نيزبيعت نكردم.67

بعد از شكست در سقيفه نيز طبق مفاد برخى نصوص و نقل هاى تاريخى، آنان نام اميرمؤمنان را به عنوان كسى كه بايد خليفه و جانشين پيامبر شود مطرح مى كردند. چنان كه بعد از بيعت مردم با ابوبكر، فروة بن عمرو انصارى كه از بزرگان اصحاب پيامبر بود قريش را مخاطب قرار داده و با صداى بلند گفت: «اى گروه قريش! آيا در ميان شما كسى هست كه خلافت بر او حلال باشد و در او فضائل على باشد».68هم چنين در خبرى كه زبير بن بكار از طريق يكى از نوادگان عبدالرحمن بن عوف به نام ابراهيم بن سعيد بن ابراهيم بن عبد الرحمن بن عوف نقل كرده مى گويد:

وقتى كه مردم با ابوبكر بيعت كردند و او خليفه شد، تعداد زيادى از انصار به سبب بيعت كردنشان با ابوبكر پشيمان شدند و يكديگر را ملامت كردند و از اميرمؤمنان سخن به ميان آوردند و او را براى بيعت مطرح كردند ولى او در خانه اش بود و به جمع آن ها نمى رفت، مهاجران از اين مسئله ترسيدند و در اين مورد زياد گفتوگو كردند و قريشيان بر انصار خشم گرفتند... .69

در جاى ديگر مى گويد:

انصار در اين هنگام ]روزهاى سقيفه[ على(عليه السلام) را گرامى مى داشتند و نام او را براى خلافت مطرح مى كردند.70

هم چنين در گفتوگويى كه در روزهاى سقيفه، ميان عمر و عاص و نعمان بن عجلان از انصار رخ داد، نعمان اشعارى در دفاع از انصار گفت كه از جمله اين بيت شعر است:

كان هوانا فى على *** و انه لاهل لها يا عمرو من حيث لاتدرى71

خواسته ما در على تحقق مى يابد و او اهل است به خلافت ولى تو اى عمرو اين را نمى توانى بفهمى.

درباره وضع انصار هنگام رحلت پيامبر و در جريان سقيفه و بعد از آن بايد گفت كه شبيه وضع شيعيان كوفه در هنگامى بود كه با مسلم، فرستاده امام حسين(عليه السلام) بيعت كرده بودند و ابن زياد به آن شهر آمد و يك باره انسجام آنان به هم ريخت و در نهايت، مسلم غريبانه به شهادت رسيد.

سرّ مطلب در اين بود كه رقباى اميرمؤمنان(عليه السلام) سياست مدارانى قوى پنجه بودند و از پشتوانه حمايت اشراف و بزرگان قريش كه بعد از فتح مكه مسلمان شده بودند، برخوردار بودند، و برخى از رؤساى قبايل و صاحب نفوذان انصار را از قبل با خود همراه كرده بودند، و نيز از اختلاف ها و رقابت هاى داخلى انصار بهره مى بردند و نمى گذاشتند آنان كارى از پيش ببرند و با تهديد به جنگ و در خطر قرار دادن اسلام، آنان را از خواسته شان منصرف مى كردند.

طبق نقل يعقوبى بعد از اين كه جماعتى به اطراف اميرمؤمنان جمع شدند و پيشنهاد بيعت به ايشان كردند و آن حضرت فرمود: «صبح با سرهاى تراشيده نزد من آييد»

اگرچه آنان نتوانستند به وعده خود عمل كنند و جز سه يا چهار نفر نيامدند، ولى كارگردانان سقيفه احساس خطر كردند و به اميرمؤمنان فشار آوردند تا بيعت كند.72

اگرچه يعقوبى از انصار در اينجا نام نبرده است ولى با رجوع به منابع ديگر مى توان به وضوح دريافت كه عمده اين جماعت از انصار بودند.

نتيجه

اگرچه انصار با آن سابقه درخشان در حمايت از پيامبر، در مقطع زمانى سقيفه، نقش مثبتى در طرف دارى از ميرمؤمنان(عليه السلام) كه نتيجه دهد، نداشتند، با اين حال، تقابل مداوم آنان با رقباى سياسى اميرمؤمنان(عليه السلام) و همراهى جدّى شان با آن حضرت در عصر حكومتش، دست كم نشان دهنده گرايش عمومى آنان به تشيع و مرام اهل بيت(عليهم السلام) است. به طور مسلم همين اندازه گرايش به تشيع و مرام اهل بيت(عليهم السلام)در مقطع زمانى سقيفه و همكارى شان با آن حضرت، مى توانست نتايج خوبى در دست يابى اميرمؤمنان(عليه السلام) به حقش به بار آورد.

اما سرّ عدم يارى اميرمؤمنان(عليه السلام) توسط آنان يا بى نتيجه بودن آن را، مى توان در قدرت سياسى رقباى اميرمؤمنان(عليه السلام) و تلاش همه جانبه قريش در محروم كردن آن حضرت از رهبرى سياسى جامعه اسلامى، جستوجو كرد، چنان كه اراده شيعيان كوفه مبنى بر طرف دارى از امام حسين(عليه السلام) با آمدن ابن زياد نتيجه نداد و اتحادشان از هم پاشيد. در مقطع زمانى سقيفه هم اگرچه تلاش هايى از انصار در طرف دارى از اميرمؤمنان(عليه السلام)صورت گرفت، ولى با وجود رقيبان سياسى قوى پنجه اى چون قريش تلاش هاى آنان بى نتيجه ماند.

كتاب نامه

1. قرآن كريم.

2. نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام.

3. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، داراحياء التراث العربى.

4. ابن اثير، الاصابه فى معرفة الصحابه، تهران، المكتبة الاسلاميه.

5. ابن حجر عسقلانى، شهاب الدين بن على، الاصابه فى تمييز الصحابه، بيروت، داراحياء التراث العربى.

6. ابن خلدون، مقدمه، بيروت، داراحياء التراث العربى، 1408 ق.

7. ابن سعد، الطبقات الكبرى، بيروت، دار بيروت، 1405 ق.

8. ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، بيروت، دارالاضواء، 1405 ق.

9. ابن كثير، السيرة النبويه، تحقيق مصطفى عبدالواحد، بيروت، دار احياء التراث العربى.

10. ابوالفرج اصفهانى، الأغانى، بيروت، داراحياء التراث العربى.

11. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبين، قم، منشورات الشريف الرضى.

12. تسترى، قاموس الرجال، انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسين حوزه علميه قم.

13. «تسمية من قتل مع الحسين»، مجله تراثنا، شماره 2، 1406ق.

14. جعفريان، رسول، تاريخ تشيع در ايران، چاپ پنجم: قم، سازمان تبليغات اسلامى، 1377.

15. زبير بن بكار، الأخبار الموفقيات، تحقيق سامى مكى عانى، منشورات شريف رضى.

16. سيوطى، تاريخ الخلفاء، قم، انتشارات شريف رضى.

17. شيخ طوسى، رجالى كشى، قم، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث.

18. شيخ مفيد، الارشاد، قم، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث.

19. شيرازى، سيدعلى خان، الدرجات الرفيعه فى طبقات الشيعه، بيروت، مؤسسة الوفاء.

20. طبرسى، إعلام الورى باعلام الهدى، قم، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث.

21. طبرسى، الاحتجاج، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات.

22. علامه مجلسى، بحارالانوار، بيروت، دارالرضا.

23. قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسة الامام المهدى(عليه السلام).

24. كاندهلوى، حياة الصحابه، چاپ دوم: بيروت، دارالمعرفه.

25. كلينى، الاصول الكافى، دارالكتب الاسلاميه.

26. مبرد، ابوالعباس محمد بن يزيد، الكامل فى الادب، دمشق، منشورات دارالحكمه.

27. مسعودى، مروج الذهب، بيروت، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات.

28. مؤنس، حسين، تاريخ قريش، جده، الدار السعوديه.

29. نصر بن مزاحم، وقعة صفين، قم، كتابخانه آيت الله مرعشى نجفى.

30. يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب، تاريخ يعقوبى، قم، دار الاعتصام.

 

خـلاصة الــمحتويات


1 دانشجوى دكترى تاريخ اسلام.

2. «وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسان رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنّات تَجْرِى تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ»؛ پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار و كسانى كه به نيكى از آنان پيروى كردند، خداوند از آنان خشنود گشت و آنان (نيز) از او خشنود شدند و باغ هايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جارى است؛ جاودانه در آن خواهند ماند و اين است پيروزى بزرگ (توبه (9) آيه 100).

3. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) درباره آنان فرموده است: «دوست داشتن انصار، نشانه ايمان، و دشمنى با آن ها نشانه نفاق است»، «من دوست دوستان انصار و دشمن دشمنان آن ها هستم»، «مؤمن انصار را دوست مى دارد و منافق آن ها را دشمن؛ هر كس آن ها را دوست بدارد، خدا او را دوست مى دارد و هر كس آن ها را دشمن بدارد، خداوند او را دشمن مى دارد» (ابن كثير، السيرة النبويه، ج 2، ص 281 282).

4. ابن خلدون، مقدمه، ص 196.

5. ر.ك: رسول جعفريان، تاريخ تشيع در ايران، ص 18 - 31.

6. نهج البلاغه، خطبه 17، ص 555.

7. همان، ص 974.

8. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبين، ص 65.

9. سيد على خان شيرازى، الدرجات الرفيعه فى طبقات الشيعه، ص 5.

10. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 128.

11. زبير بن بكار، الأخبار الموفقيات، ص 599.

12. ابن اثير، الاصابة فى معرفة الصحابه، ج 3، ص 198.

13. طبرسى، الاحتجاج، ص 47.

14. قطب الدين راوندى، الخرائج و الجرائح، ج 1، ص 207 و 208.

15. وى از افرادى بود كه اميرالمؤمنين(عليه السلام) در حق وى فرمود: تو حسين را يارى نمى كنى (شيخ مفيد، الارشاد، ج 2، ص 331).

16. شيخ طوسى، رجال كشى، ج 1، ص 240.

17. همان، ص 172، ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 67.

18. شيخ طوسى، رجال كشى، ص 220 - 224.

19. همان، ص 172.

20. ابى جعفر محمد بن يعقوب اسحاق كلينى، الاصول الكافى، ج 1، ص 527 و 528.

21. البته «انس» اين حديث را انكار مى كرد تا اينكه به نفرين على(عليه السلام) به «مرض برص» دچار شد، آنگاه اقرار به اين حديث نمود و آن را براى مردم بازگو كرد.

22. طبرسى، إعلام الورى بأعلام الهدى، ج 1، ص 473.

23. كشى، رجال كشى، ص 181 - 185.

24. همان، ص 260 و 182.

25. ابوالعباس محمد بن يزيد مبرد، الكامل، ص 29.

26. مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 74.

27. تسمية من قتل مع الحسين، مجله تراثنا، شماره 2، 1406 ه ، ص 153 و 154.

28. زبير بن بكار، همان، ص 583 و 584.

29. همان.

30. زبير بن بكار، همان، ص 583 ـ584.

31. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 6، ص 25 و 31ـ32.

32. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 128.

33. حسين مؤنس، تاريخ قريش، ص 600.

34. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 129.

35. حسين مؤنس، همان، ص 610ـ611.

36. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 342.

37. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 53.

38. كاندهلوى، حياة الصحابه، ج 1، ص 349.

39. مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 354.

40. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 91.

41. مسعودى، همان، ج 2، ص 362.

42. ابى ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 10، ص 321.

43. همان، ص 7.

44. زبير بن بكار، الأخبار الموفقيات، ص 228.

45. ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج 2، ص 170.

46. ابن حجر عسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابه، ج 1، ص 166.

47. ابوالعباس محمد بن يزيد مبرد، الكامل فى الادب، ص 45ـ46.

48. معاويه، در سال 44 هجرى به حج رفت و از آنجا به مدينه آمد. قريش به پيشوازش رفتند، ولى انصار نرفتند، از علت نيامدن آنها پرسيد، گفتند: «آنها فقير هستند و مركب ندارند» وقتى كه به مدينه رسيد، به انصار گفت: «شتران آبكش را چكار كرديد كه با آنها به پيشواز من بياييد؟» گفتند: «در جنگ بدر، وقتى برادر و جدّ و داييت را مى كشتيم آنها را از بين برديم، ولى ما به آنچه پيامبر وصيت كرده عمل مى كنيم» پرسيد: «چه وصيت كرده؟» گفتند: «به ما فرموده صبر كنيد» معاويه گفت: «پس صبر كنيد» سپس به شام رفت (سيوطى، تاريخ الخلفاء، 1346، ص 201).

49. مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 52.

50. ابى الفرج الاصفهانى، الاغانى، ج 16، ص 48.

51. تاريخ يعقوبى، ص 175.

52. همان، ج 2، ص 179.

53. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 7، ص 39.

54. همان، ج 1، ص 145.

55. همان.

56. ابوالعباس محمد بن يزيد مبرد، الكامل فى الادب، ص 29.

57. نصر بن مزاحم، وقعة صفين، ص 63 و 64.

58. مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 6.

59. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 188.

60. نصر بن مزاحم، همان، ص 446 447.

61. همان، ص 448 449.

62. همان، ص 366 369.

63. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 197 و مسعودى، مروج الذهب، ج 3، ص 31.

64. تاريخ يعقوبى، ص 216.

65. طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 81.

66. ر.ك: علامه تسترى، قاموس الرجال، ج 2، ص 261 و 262.

67. مجلسى، بحارالانوار، ج 30، ص 11.

68. همان.

69. زبير بن بكار، همان، ص 583.

70. همان، ص 596.

71. همان، ص 592.

72. تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 85.