انصار و اميرمومنان(ع)

انصار و اميرمومنان عليه‏السلام

سعيد طالقانى

كارشناس ارشد تاريخ اسلام

چكيده

انصار از ياران مخلص پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و عموماً طرف‏دار اهل‏بيت عليهم‏السلام و امام على عليه‏السلامبودند و در ميان اصحاب رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهاكثريت ياران اهل‏بيت و امير مؤمنان عليه‏السلام را تشكيل مى‏دادند. آنان اگرچه به علت وجود رقيب قدرت‏مندى چون قريش و وجود منافقان طرف‏دار قريش، نتوانستند در جريان سقيفه آن‏گونه كه لازم بود نقش خود را در دفاع آشكار از امير مؤمنان و اهل‏بيت عليهم‏السلام به درستى ايفا كنند، ولى آنان همواره به اهل‏بيت و امام على عليهم‏السلام علاقه‏مند بوده و با آنان دشمنى نداشتند. آنان به منظور جلوگيرى از تسلط قريش كه قصد محروم كردن اهل‏بيت را داشتند، در ماجراى سقيفه وارد شدند. در اين تحقيق رابطه انصار با امير مؤمنان عليه‏السلام بررسى شده است.

واژگان كليدى: امير مؤمنان، سقيفه، انصار، اصحاب و تعامل انصار با امير مؤمنان عليه‏السلام.

مقدمه

انصار، نامى است كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله آن را براى اوس و خزرج برگزيد!1 آنان يمانى‏الاصل بودند و نسبشان به قبايل عرب قحطانى مى‏رسيد. آن‏ها بعد از هجرت رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبه مدينه، آن حضرت را در مقابل دشمنانش يارى كردند، و به همين دليل انصار نام گرفتند. خداوند متعال هم آنان را در قرآن بدين نام خوانده و فرموده است:

وَ السَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الأَنْصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَان رَضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدَاً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ؛2

و پيشگامان نخستين از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكوكارى از ايشان پيروى كرده‏اند، خداوند از آنان خشنود است و آنان نيز از او خشنودند. و براى آنان بوستان‏هايى آماده كرده است كه جويباران از فرودست آن جارى است و همواره جاودانه در آنند؛ اين رستگارى بزرگ است.

آنچه از ديرباز پيوسته مورد سؤال بوده اين است كه انصار در برابر خلافت امير مؤمنان چه ديدگاهى داشتند و چرا آنان كه از ياران مخلص و فداكار پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبودند، امام على عليه‏السلام را در دست‏يابى به حقش يارى نكردند؟ چرا بعضى از آن‏ها با جانب‏دارى از مهاجران، نقش مهمى را در غائله سقيفه (كه منجر به روى كار آمدن ابوبكر شد) ايفا نمودند؟

با نگرشى سطحى گفته شده است كه حركت آنان از جمله عوامل محروميت خاندان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از حقشان بوده، اين در حالى است كه در احاديث چنين چيزى به چشم نمى‏خورد و معصومان عليهم‏السلام آنان را عامل اصلى محروميت خاندان خويش معرفى نمى‏كنند. از اين رو تحقيق و بررسى در اين مورد لازم و ضرورى به نظر مى‏رسد.

 

1. انصار در سقيفه

سقيفه در ناحيه شمال (غربى) مسجدالنبى و با فاصله‏اى كمتر از يك كيلومتر از خانه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله قرار داشت و سايبانى بود كه جمعاً كمتر از يك‏صد نفر را در خود جا مى‏داد. آن‏جا محل اجتماع مردم مدينه، از جمله انصار و قبيله اوس و خزرج بود.3

انصار پس از مشاهده اقدامات مشكوك چند نفر از مهاجران صحابى كه در آخرين سال و روزهاى حيات رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهدرصدد گرفتن خلافت بودند، نگران آينده خود و سرنوشت خلافت پس از رحلت پيامبر شدند. از اين رو پس از رحلت رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در سقيفه گرد آمده و تصميم گرفتند تا سعد بن عباده را به عنوان خليفه برگزينند و به همين دليل، او را در حال بيمارى به سقيفه آوردند.4 خزيمة بن ثابت ذوشهادتين يكى از سران انصار كه نخستين سخنران انصار در سقيفه بود، گفت:

اى انصار! شما اگر قريش را مقدم بداريد آنان تا قيامت بر شما مقدم خواهند بود، در كتاب خداى عزوجل شما انصار خوانده شده‏ايد و هجرت رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به سوى شما بود و قبر پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز در ميان شماست. بنابراين، حكومت را به مردى بسپاريد كه قريش از او بترسد يا مورد احترام قريش باشد و انصار نيز از او در امان باشد.

انصار گفته او را تأييد كردند و رضايت خود را از خلافت سعد بن عباده انصارى اعلام داشتند.5

آن روز سعد بن عباده به علت بيمارى نمى‏توانست با صداى بلند سخن گويد، از اين رو فرزند يا يكى از پسرعموهايش با صداى بلند سخنان او را براى حاضران تكرار مى‏كرد. سعد گفت:

اى انصار! هيچ كدام از قبايل عرب همانند شما در دين و برترى سابقه‏اى در اسلام ندارند. در حالى كه رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبيش از ده سال در ميان قريش بود و آنان را به عبادت خداوند رحمان و ترك شرك و بت‏پرستى دعوت مى‏كرد، اما تنها در اين ميان، عده اندكى به او ايمان آوردند. آنان در اين مدت نتوانستند او را يارى كنند و به آيينش عزت بخشند و ظلم را از خود دور كنند، تا اينكه خداوند اين فضيلت و كرامت را نصيب شما انصار كرد و اين نعمت را به شما اختصاص داد... شما بيش از همه بر دشمنان رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سخت گرفتيد تا اينكه آنان تسليم امر خداوند شدند و رهبرى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را با خوارى پذيرفتند و خداوند به وسيله شما بسيارى از دشمنان رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهرا كشت. بنابراين، عرب با شمشيرهاى شما به اسلام نزديك شد. خداوند در حالى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را قبض روح كرد كه او از شما راضى بود و شما اى انصار نور چشم رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بوديد، پس خلافت را در دست خود بگيريد.6

همه انصار گفتند:

رأى درستى آوردى و سخنى درست گفتى، ما هرگز رأى تو را رها نمى‏كنيم و حكومت را به تو مى‏سپاريم، چراكه مورد رضايت ما و صالح المؤنين هستى.

بنا به گزارش ابن اعثم پيش از آمدن مهاجران به سقيفه، انصار بحث و گفت‏وگوى فراوانى با خود داشتند، كسانى سعد بن عباده را پيشنهاد كردند، اما به دليل وجود رقابت ميان انصار، اسيد بن حضير اوسى گفت:

اى انصار! خداوند نعمت بزرگى به شما عنايت كرده، زيرا شما را انصار ناميده و هجرت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به سوى شما قرار داده است. او پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در ميان شما قبض روح كرد. پس امر حكومت را براى خدا قرار دهيد، اين امر براى قريش است نه شما، بنابراين، آنان هر كس را مقدم داشتند، شما نيز او را مقدم داريد و هركه را پس انداختند شما نيز پس اندازيد. در اين هنگام عده‏اى از انصار او را با سخنان تند خاموش كردند.7

سپس بشير بن سعد انصارى از بزرگان انصار، به پا ايستاد و گفت:

اى انصار! موقعيت و وجود شما به سبب قريش است و موقعيت و وجود قريش نيز به سبب شماست. اگر ادعاى شما حق باشد، كسى از شما روى‏گردان نخواهد شد، اگر بگوييد ما قريش را پناه داده‏ايم و يارى رسانده‏ايم، آنچه خداوند به آنان داده بهتر از آن چيزى است كه به شما داده است. همانند كسانى نباشيد كه نعمت خدا را به كفر مبدل ساختند و قوم خود را به ديار هلاكت رهسپار كردند.8

سپس معن بن عدى انصارى ايستاد و گفت:

اى انصار! اگر اين امر براى شماست نه قريش، آنان را آگاه كنيد تا با شما بيعت كنند، و اگر براى آنان است نه شما، پس به آنان واگذاريد. به خدا سوگند، پيش از رحلت رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله پشت سر ابوبكر نماز گزارديم و از اين دانستيم كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به حكومت او بر ما راضى است، زيرا نماز ستون دين است.9

بنا به قول ابن ابى‏الحديد اين سخن از عويم نيز ذكر شده است پس از اين سخن انصار با دشنام، او را از ميان خود بيرون كردند و عويم و معن نيز با سرعت خود را به ابوبكر و عمر رسانيدند و آن‏ها را با شتاب به سقيفه آوردند تا كار از كار نگذرد.10 انصار در حال گفت‏وگو بودند كه ابوبكر، عمر و ابوعبيده جرّاح، چند تن از مهاجران، رسيدند. در اين ميان، سعد بن عباده را به سبب بيمارى، در پارچه‏اى پيچيده بودند و عده‏اى از انصار پيرامون وى راضى به جانشينى‏اش نبودند.11 همين كه مهاجران به سقيفه آمدند عمر، سعد بن عباده را نشان داد و گفت: «اين كيست؟» گفتند: «سعد بن عباده است».12

يكى از انصار ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى گفت:

ما انصارِ خدا و ياران پيامبرش و پيش‏مرگان اسلام هستيم. اما شما اى قريش! گروهى كوچك در ميان ماييد كه اندك‏اندك به ديار ما ملحق شديد و حال آمده‏ايد حكومت را غصب كنيد.13

آن‏گاه ثابت بن قيس بن شماس انصارى (خطيب انصار) فضايل انصار را بيان كرد و گفت: «ما انصار خداونديم و امامت مردم با ماست».14

پس از سخنان انصار ابوبكر گفت: «خداوند محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به عنوان رسول خود، در ميان مردم، شاهدى بر امتش برانگيخت تا خدا را عبادت كنند و به وحدانيت او گواهى دهند، در حالى كه آنان بت‏پرست بودند. براى عرب، سنگين بود كه دين پدران‏شان را كنار گذارند اما خداوند توفيق تصديق و ايمان به پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و يارى رسانيدن به او را ويژه مهاجران نخستين از قوم او كرد و آنان در برابر آزار عرب، و تكذيبشان شكيبايى پيش گرفتند و همه مردم با آنان مخالف و بر سر خشم بودند. مهاجران با وجود كمى جمعيت و دشمنى مردم عليه آنان، هراسى به دل راه ندادند، آنان نخستين عبادت كنندگان خداوند در روى زمين و ايمان آورندگان به خدا و رسول‏اند. آنان از نزديكان و عشيره پيامبرند، از اين رو پس از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهشايسته‏ترين مردم براى خلافتند و جز ستم‏گران با آنان نزاع نمى‏كنند.

اما شما اى انصار! كسانى هستيد كه فضليت‏تان در دين، و سابقه عظمت‏تان در اسلام انكارپذير نيست و پس از مهاجران نخست، كسى مقام و منزلت شما را ندارد، بنابراين، زمام امور در دست ماست و شما در مقام وزارت هستيد و در همه امور با شما مشورت مى‏كنيم و امور را بى‏شما اداره نمى‏كنيم».15

سپس حباب بن منذر برخاست و گفت:

«اى انصار! زمام امور را در دست گيريد، اينان در پناه شما و در سايه شمايند و هرگز كسى جرئت نمى‏كند با شما مخالفت كند، هرگز مردم بر خلاف نظر شما عمل نمى‏كنند. شما مردمى باعزت و ثروت‏مند؛ داراى شمارى بسيار، قدرت، تجربه و شجاعت هستيد و مردم تنها به تصميم شما نگاه مى‏كنند. با هم اختلاف نكنيد كه در اين صورت، انديشه شما تباه مى‏گردد و حكومت را از دست مى‏دهيد. اگر اين گروه حكومت شما را نپذيرفتند بايد اميرى از ما و اميرى از آنان تعيين شود».16

پس از سخنان حباب بن منذر عمر گفت: «اى حباب! سخنى درشت گفتى، دو شمشير در يك نيام نمى‏گنجد، در حالى كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهاز غير شماست، مردم عرب رضايت نمى‏دهند تا شما را امير كنند، بلكه حكومت را به كسانى مى‏سپارند كه نبوت در ميان آنان است...».17 سپس حباب اعتراض كرد و گفت: «اى انصار! حكومت را در دست گيريد و به سخنان اين مرد و اطرافيانش گوش نكنيد كه نصيب شما را از حكومت خواهند گرفت و اگر به خواسته شما تن ندادند آنان را از اين سرزمين بيرون كنيد. به خدا سوگند شما نسبت به خلافت از اينان سزاوارتريد، زيرا با شمشيرهاى شما بود كه مردم به اين دين گرويدند».18 عمر گفت: «اى حباب! خدا تو را بكشد». حباب جواب داد: «تو را بكشد اى عمر». سپس ابوعبيده گفت: «اى انصار! شما نخستين كسانى بوديد كه اسلام را يارى كرديد، پس نخستين كسانى نباشيد كه دين خدا را تغيير مى‏دهند».19

بشير بن سعد، از بزرگان انصار گفت: «اى انصار! به خدا سوگند اگرچه ما در جهاد با مشركان بافضيلت‏تريم و سابقه بيشترى در اسلام داريم... ولى بدانيد كه محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از قريش است و قوم او به خلافت سزاوارترين مردم است. خدا را سوگند مى‏دهم روزى را نياورد كه با آنان در اين امر نزاع كنيم، از خدا بترسيد و با آنان نزاع نكنيد».20 سپس ابوبكر با بهره‏گيرى از حسادت بشير بن سعد و نيز با استفاده از سوابق رقابت و حتى جنگ‏هاى طولانى بين دو قبيله بزرگ انصار (اوس و خزرج) پيش از اسلام، افكار آماده شده انصار را براى خلافت يا امارت سعد بن عباده رئيس خزرج بر هم زد و با پيشنهاد به ظاهر ساختگى، گفت: «اين عمر و ابوعبيده با هر يك خواستيد بيعت كنيد» (چون مى‏دانست آن دو به ابوبكر پيشنهاد خواهند كرد). از اين رو، عمر و ابوعبيده گفتند: «اى ابوبكر! سزاوار نيست كه ما بر تو پيشى گيريم، تو همراه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در غار بودى، بنابراين تو براى خلافت سزاوارترى».21 آنان فوراً به طرف ابوبكر رفتند تا بيعت كنند، بشير بن سعد از آنان پيشى گرفت و با ابوبكر بيعت كرد.22 حباب بن منذر وقتى اين صحنه را ديد فرياد زد! اى بشير بن سعد! خويشاوندى را قطع كردى، چه نياز به اين كار داشتى؟ آيا در حكومت به پسرعمويت رشك مى‏بردى؟23

وقتى مردان اوس، كار بشير بن سعد و خواسته قريش را ديدند و اينكه خزرج مى‏خواهند سعد بن عباده را به خلافت برگزينند، برخى از آنان از جمله اسيد بن حضير از بزرگان اوس به برخى ديگر گفتند: «به خدا سوگند، اگر خزرج بار ديگر حكومت را در دست گيرد، براى هميشه برترى خود را بر شما حفظ مى‏كند و هيچگاه بهره‏اى از حكومت را نصيب شما نمى‏كند. پس برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد».24 اين گونه اوسيان به رغم مخالفت حباب بن منذر انصارى و سعد بن عباده و ديگران، برخاستند و با ابوبكر بيعت كردند. پس از بيعت چند تن از حاضران با ابوبكر، همه يا برخى از انصار گفتند: «جز با على بيعت نمى‏كنيم».25 يعقوبى مى‏افزايد: انصار هيچ شكى درباره على نداشتند.26 و گروهى در همان اجتماع، بيعت نكردند و حتى عمر گفت: «بكشيد سعد را خدا او را بكشد».27 بنا به گزارشى ديگر، عمر بالاى سر سعد رفت و گفت: «مى‏خواهم چنان لگدمالت كنم كه ناقص شوى». قيس بن سعد فرزند او ريش عمر را گرفت و گفت: «به خدا سوگند، اگر يك موى از سر او كم شود، با دندان جلو برنمى‏گردى». ابوبكر گفت: «صبر كن اى عمر! در اين هنگام مدارا بهتر است، و عمر نيز از سعد دست برداشت».28 سعد بن عباده گفت: «به خدا سوگند، اگر مى‏توانستم بلند شوم همانند شير چنان فريادى مى‏كشيدم كه با اطرافيانت به سوراخ روى و به خدا قسم تو را در ميان مردمى مى‏فرستادم كه زيردست باشى، نه اينكه از تو پيروى كنند».29 به روايت ابن قتيبه، حباب بن منذر پس از آنكه مشاهده كرد انصار بيعت مى‏كنند، دست به شمشير برد، اما آن را از دستش گرفتند. وقتى بيعت تمام شد او خطاب به انصار گفت: «اى انصار! سرانجام اين كار را انجام داديد، به خدا سوگند، بدانيد فرزندانتان را بر در خانه‏هاى فرزندان مهاجران مى‏بينيم كه دست گدايى دراز مى‏كنند، ولى آنان حتى از دادن آب به فرزندانتان خوددارى مى‏كنند».30

بنابراين با توجه به جوّ سياسى و اجتماعى و سوابق تاريخى حاكم بر سقيفه مى‏توان گفت كه علت شكست انصار در سقيفه، حسادت و اختلاف ريشه‏دار ميان اوس و خزرج بود كه پيش از اسلام جنگ‏هاى خونين ميان انصار جريان داشت گرچه بعد از هجرت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به مدينه اختلاف ميان آنان به ظاهر خاموش شده بود، ولى هيچ يك از آن‏ها در باطن حاضر نبودند كه ديگرى رياست عامه و تامه بر آن‏ها داشته باشد. علاوه بر اين بشير بن سعد، پدر نعمان بن بشير پسرعموى سعد بن عباده، به سعد حسادت مى‏ورزيد و نمى‏خواست كه او رئيس و خليفه شود. وى منتظر فرصتى مناسب بود، به همين علت وقتى كه ابوبكر خلافت را به عمر و ابوعبيده تعارف كرد و آن‏ها هم ابوبكر را مناسب دانستند، بشير بن سعد در بيعت با ابوبكر پيشگام شد و اوسيان نيز به سبب رقابت و همان كينه‏هاى جاهلى به خزرج با ابوبكر بيعت كردند. اسيد بن حضير اوسى گفت: «اگر بيعت نكنيد خزرج بر شما برترى هميشگى خواهد يافت».31 بنا به نقل يعقوبى اُسيد بن حُضَير اولين نفرى بود كه با ابوبكر بيعت كرد.32

اين موضع‏گيرى بشير بن سعد و اُسيد بن حُضَير درباره خلافت سعد بن عباده و دفاع آن‏ها از قريش پيش از آمدن مهاجران به سقيفه، شاهدى مناسب و روشن بر وجود اختلاف و حسادت ميان انصار مى‏باشد. اين رقابت براى مهاجران نيز شناخته شده بود و همين امر سبب شد كه انصار در سقيفه شكست بخورند و ابوبكر به خلافت رسد.

 

2. انگيزه اجتماع انصار در سقيفه

انصار پس از رحلت رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در سقيفه بنى‏ساعده گرد هم آمدند، اما انگيزه آنان از اين كار چه بود و آن‏ها چگونه بلافاصله پس از رحلت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جريان غديرخم و ولايت امير مؤنان عليه‏السلام را فراموش كردند؟ آيا آن‏ها كه از محبان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهو خاندان او بودند نيز مى‏خواستند اهل‏بيت عليهم‏السلام را كنار بزنند؟

بررسى انگيزه اجتماع انصار در سقيفه گرچه مشكل است، ولى محال نيست، زيرا شواهد تاريخى و تحليل و بررسى دقيق‏تر حادثه سقيفه و سخنان انصار در آن روز نشان مى‏دهد كه هدف و انگيزه انصار از اين اقدام، خصومت با امير مؤنان عليه‏السلامو رد خلافت آن حضرت نبوده است، بلكه عواملى آنان را وادار به اين كار كرده است كه به آن‏ها اشاره مى‏كنيم:

الف ـ با وجود اينكه تمام انصار هيچ شك و ترديدى نداشتند كه پس از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، على عليه‏السلام خليفه و حاكم خواهد بود،33 حتى برخى از آن‏ها پس از رحلت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مى‏خواستند با امام على عليه‏السلام بيعت كنند.34 ولى آنان با آگاهى از جريانات پشت پرده و پنهانى و تحركات مشكوك مهاجران در ماه‏ها و روزهاى آخر حيات پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، به‏خصوص پس از جريان غديرخم اين امر را مى‏دانستند كه مهاجران درصدد كنار زدن امام على عليه‏السلام مى‏باشند و در اين كار تعمد دارند كه نگذارند نبوت و خلافت در خاندان بنى‏هاشم قرار گيرد.35 از اين رو براى انصار پس از مشاهده توطئه قريش در بازگشت از عرفه به مكه36 و تخلف آنان از دستورات و نص صريح و تأكيد فراوان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مبنى بر تجهيز و اعزام سپاه اسامه، و بعد از منع عمر از نامه نوشتن37 پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين امر مسلم و يقينى شده بود كه قريش به هر قيمتى كه باشد نخواهند گذاشت خلافت به امام على عليه‏السلامبرسد. سخنان براء بن عازب و نگرانى او نشان مى‏دهد كه زمينه‏سازى‏هايى براى سلب خلافت از امام على عليه‏السلام در ميان بوده است او مى‏گويد: «چون پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از دنيا رفت، ترسيدم كه قريش حكومت را از بنى‏هاشم باز گيرند. از اين رو نگرانى و غم رحلت رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله مرا فرا گرفت. ميان بنى‏هاشم كه در كنار بدن پيامبر بودند، در رفت و آمد بودم و در حالى كه سرشناسان قريش را زير نظر داشتم كه چكار مى‏كنند، ناگهان متوجه شدم كه عمر و ابوبكر نيستند به فاصله كمى شنيدم كه جريان سقيفه پيش آمده و ابوبكر را به خلافت برگزيده‏اند».38

همچنين از سخنان عويم بن ساعده يكى از كسانى كه ابوبكر و عمر را از اجتماع انصار با خبر كرد، مى‏توان حدس زد كه وى از همفكران ابوبكر و عمر بوده و از تصميم آن‏ها كه قصد سلب خلافت از على عليه‏السلام را داشتند، آگاه بوده است. از اين رو پس از تصميم‏گيرى انصار براى جانشينى سعد بن عباده، عويم در اعتراض به اين تصميم گفت: «به خدا سوگند، پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از دنيا نرفت مگر اينكه ديديم ابوبكر را براى اقامه نماز با مردم تعيين كرد».39 به‏خصوص كه عويم و معن بعد از اجتماع مردم با ابوبكر، مورد توجه و احترام دستگاه خلافت و هوادارانش قرار گرفتند، ولى انصار آن‏ها را به سبب همراهى با ابوبكر سرزنش مى‏كردند.40 ديگر اينكه انصار در سقيفه گفتند: «وقتى خلافت را به على نمى‏دهند، پس صاحب ما سعد بن عباده از ديگران به خلافت سزاوارتر است».41

سعد بن عباده نيز در سقيفه گفت: «اى مردم به خدا سوگند، من خلافت را براى خود نمى‏خواستم، مگر زمانى كه ديدم آن را از على عليه‏السلام برگردانيديد، لذا طالب خلافت شدم».42 اين سخنان انصار نشان مى‏دهد كه آنان چون يقين پيدا كرده بودند كه قريش نخواهند گذاشت خلافت به امير مؤمنان عليه‏السلام برسد، از اين رو مصلحت ديدند كه پس از رحلت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در سقيفه گرد هم آيند و در اين باره مشورت كنند.

ب ـ انصار از انتقام قريش و مهاجران وحشت داشتند، زيرا پدران و خويشاوندان بسيارى از آنان در جنگ‏هاى بدر و احد به دست انصار يا با همكارى آن‏ها به هلاكت رسيده بودند، چنان‏كه حباب بن منذر در پاسخ به ابوبكر و عمر گفت: «ما ترس داريم كسانى از شما به خلافت برسند كه ما پدران‏شان را كشته‏ايم و آن‏ها بخواهند از ما انتقام بگيرند».43 انصار مى‏دانستند كه اصولاً قريش مردم متعصبى هستند و اگر تسلط يابند آنان را از حقوقشان محروم كرده و مورد بازخواست قرار خواهند داد، از اين رو انصار، با توجه به پيش‏گويى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله كه براى آنان در آينده گرفتاريهايى پيش خواهد آمد و به دليل ترسى كه از تسلط قريش داشتند، بى‏توجه به بيعتى كه در غدير با امام على عليه‏السلام كرده بودند، براى جلوگيرى از تسلط قريش، در سقيفه اجتماع كردند تا شخصى را از ميان خود به عنوان خليفه برگزينند. انگيزه انصار در سقيفه از اين اقدام‏شان مخالفت با امام على عليه‏السلام و اهل‏بيت عليهم‏السلام نبود؛ زيرا شواهد تاريخى و سخنان آنان نشان مى‏دهد كه انصار افراد فرصت‏طلبى نبودند كه خلافت را به زور از چنگ خاندان پيامبر بيرون آورند، بلكه قريش آن‏ها را وادار به اين عمل كرده و اقدام آن‏ها در مقابل قريش بود، نه در مقابل على عليه‏السلام و اهل‏بيت عليهم‏السلام.44 ديگر اينكه بسيارى از انصار پس از بيعت مردم با ابوبكر پشيمان شدند و برخى بعضى ديگر را سرزنش مى‏كردند و على بن ابى‏طالب عليه‏السلام را ياد مى‏كردند و نام او را بلند بر زبان مى‏آوردند.45 بنابراين، موضع اصولى انصار در برابر قريش بود گرچه به دليل اختلاف داخلى، اين موضع اصولى خود را در سقيفه نشان ندادند، اما بعد از سقيفه اين موضع به سرعت آشكار شد كه انصار مخالف تسلط و حاكميت قريش‏اند. البته انصار در مقطع زمانى سقيفه آن گونه كه لازم بود نقش خود را در طرف‏دارى و دفاع آشكار از امير مؤنان و اهل‏بيت عليهم‏السلام و حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلامبه‏درستى ايفا نكردند و بر عهد و پيمانى كه با رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله داشتند، عمل نكردند و نتوانستند از اين آزمايش به خوبى بيرون آيند! زيرا برخى از انصار در جريان سقيفه با امير مؤمنان عليه‏السلامهمراهى نكردند. به گزارش ابن قتيبه بعد از جريان سقيفه و بيعت مردم با ابوبكر، حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام براى اتمام حجت تصميم گرفت به خانه‏هاى انصار رفته و براى امام عليه‏السلام بيعت گيرد. از اين رو، حضرت على عليه‏السلامشبانه فاطمه زهرا عليهاالسلام را بر چهارپا سوار مى‏كرد و به خانه‏ها و مجالس انصار مى‏برد و حضرت زهرا عليهاالسلام از انصار براى خلافت امام على عليه‏السلام يارى و نصرت مى‏طلبيد، اما آنان در جواب مى‏گفتند: اى دختر رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهكار از كار گذشته است و ما با اين مرد (ابى‏بكر) بيعت نموده‏ايم. اگر همسر و پسرعموى تو پيش از اين نزد ما مى‏آمد و از ما بيعت مى‏خواست، ما كسى غير از او را انتخاب نمى‏كرديم.46

على عليه‏السلام در جواب آنان مى‏فرمود: آيا من جنازه رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را در خانه‏اش روى زمين مى‏گذاشتم و دفن نكرده در پى حكومت آن حضرت به نزاع و دعوا برمى‏خاستم؟! صديقه طاهره نيز در تأييد امام على عليه‏السلام مى‏فرمود: ابوالحسن كارى غير از آنچه سزاوار و مناسب او بود، انجام نداد. آنان نيز كارى كردند كه حساب‏شان با خداست و خداوند از آن‏ها بازخواست خواهد نمود.47

امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد: فاطمه زهرا عليهاالسلام به خانه معاذ بن جبل رفت و گفت: اى معاذ تو با پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بيعت كردى كه اهل‏بيت و ذريه او را يارى كنى، حال مى‏بينى كه ابوبكر حق مرا غصب كرده و وكيل مرا از فدك بيرون نموده است؛ من آمدم تا مرا يارى كنى. اما معاذ بهانه آورد و حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام را يارى نكرد.48

به هر حال، برخى از انصار به عهد و پيمانى كه با پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله داشتند وفا نكردند در اين باره امير مؤمنان عليه‏السلام مى‏فرمايد: «گروهى از انصار به عهد و پيمانى كه با رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله داشته‏اند، وفا كردند و گروهى در اين مورد هلاك شدند».49

سخنان زيادى از پيامبر و اهل‏بيت عليهم‏السلام در منابع آمده كه انصار در آن، مورد ستايش و تمجيد قرار گرفته‏اند. رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهمى‏فرمود: «محبوب‏ترين مردم نزد من انصار است. من دوستِ دوستان انصار، و دشمن دشمنان آن‏ها هستم؛ اگر هجرت نبود، من شخصى از انصار مى‏شدم و اگر مردم در وادى‏ها و شعبه‏هاى گوناگونى بروند، من به وادى انصار مى‏روم».50

پيامبر مى‏فرمود: «دوست داشتن انصار نشانه ايمان، و دشمنى با آن‏ها نشانه نفاق است. مؤن انصار را دوست مى‏دارد و منافق آن‏ها را دشمن. هر كس آن‏ها را دوست داشته باشد، خدا او را دوست مى‏دارد و هر كس آن‏ها را دشمن بدارد خدا او را دشمن مى‏دارد. خدايا! انصار و فرزندان انصار و فرزندانِ فرزندان انصار و همسران آن‏ها را ببخش و بيامرز. خدايا! انصار را كه دين به آن‏ها قائم و استوار است، عزيز گردان و آنان را نخستين كسانى از امت من قرار ده كه وارد بهشت مى‏شوند». هر كس بر انصار حاكم شود، بايد سخن نيكانش را بپذيرد، و از جرم گناه كارانش بگذرد. گاهى مى‏فرمود: «من از انصار و از اولاد انصار هستم».51

امير مؤنان عليه‏السلام هم به پيروى از رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله انصار را تمجيد مى‏كرد. بر اين اساس، وقتى عمرو عاص در جريان سقيفه بر ضد انصار سخن گفت و امير مؤمنان عليه‏السلام اين سخنان را شنيد، ناراحت شد و فرمود: آنان خدا و پيامبر را آزار داده‏اند سپس به مسجد رفت و فرمود: اى گروه قريش! همانا دوست داشتن انصار از ايمان، و كينه‏توزى با آنان از نفاق است. آنان آنچه بر عهده داشتند انجام دادند و آنچه بر عهده شماست باقى مانده است و به ياد آوريد كه خداوند پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهشما را از مكه به مدينه منتقل نمود و اقامت با قريش را براى او خوش نداشت و او را كنار انصار آورد. سپس پيش انصار و كنار خانه‏هاى‏شان آمديم آنان اموال خود را با ما قسمت كردند و از عهده كار برآمدند و ما ميان آنان چنان بوديم كه ثروت‏مندانشان بر ما مى‏بخشيدند و بينوايان‏شان نسبت به ما ايثار مى‏كردند و چون مردم با ما جنگ كردند انصار با نثار جان‏هايشان ما را حفظ كردند و خداوند درباره آنان آيه‏اى از قرآن نازل فرمود كه در آن، پنج نعمت را برايشان جمع كرده و چنين گفته است: «آنان كه پيش از مهاجران در اين سرا (مدينه) و سراى ايمان جاى گرفتند و هر كس را به سوى ايشان هجرت كرده است دوست مى‏دارند و در دل‏هاى خود نسبت به آنچه به آنان داده شده احساس حاجتى نمى‏كنند و اگر نيازمند هم باشند آنان را بر خود مقدم مى‏دارند و كسانى كه از بخل و نفس خويش باز داشته شوند همانا ايشان رستگارانند».52 حضرت در ادامه فرمود: «هر كس خدا و پيامبرش را دوست مى‏دارد انصار را هم دوست مى‏دارد».53

در جاى ديگر على عليه‏السلام خطاب به قريش فرمود: اى گروه قريش! همانا خداوند انصار را انصار قرار داده و در قرآن آنان را ستوده است. بدانيد كه پس از انصار ميان شما خيرى نيست. همانا فرومايگان قريش سخنان زشت بر زبان مى‏آورند و از انصار به بدى ياد مى‏كنند. از خدا بترسيد و حق انصار را رعايت كنيد. به خدا سوگند، انصار به هر راهى رود من هم همراهشان خواهم بود كه رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبه آنان فرموده است: «هر كجا برويد همراه شما خواهم بود».54

امير مؤنان عليه‏السلام انصار را اين گونه ستايش مى‏كند، ولى در مقابل، بارها قريش را نكوهش مى‏كند و حتى آن‏ها را نفرين هم مى‏كند.55 اين ستايش امام على عليه‏السلامنشان مى‏دهد كه موضع انصار نسبت به امام على و بنى‏هاشم از قريش بهتر بوده و انگيزه آن‏ها از اقدام سقيفه، مخالفت با امام على عليه‏السلام نبوده است، بلكه انصار عموما طرف‏دار امام على عليه‏السلام بودند و بعد از سقيفه على عليه‏السلام را تعظيم مى‏كردند و آشكارا نام او را براى خلافت بر زبان مى‏آوردند56 و بسيارى از بزرگان انصار به وصايت حضرت على عليه‏السلام معتقد بودند. آنان در دوران خلافت آن حضرت با حضور و همراهى پرشور خود در كنار امير مؤمنان عليه‏السلاماين مطلب را ثابت كردند.

 

3. رابطه انصار با امير مؤنان عليه‏السلام

همان گونه كه ذكر شد، انصار پس از جريان سقيفه از صحنه سياست خارج شدند و كارگزاران اصلى صحنه سياست، قريش بودند. انصار بعد از شكست در سقيفه، در مشاجرات خود با قريش اولويت على عليه‏السلام را مطرح مى‏كردند و حتى در جريان سقيفه بنى‏ساعده نيز وقتى ابوبكر و عمر و ابوعبيده جراح خلافت را به يكديگر تعارف مى‏كردند، انصار مى‏گفتند: «ما جز با على با كسى ديگر بيعت نمى‏كنيم».57 پس از به خلافت رسيدن ابوبكر نيز عده‏اى از سران و بزرگان انصار، هم‏چون ابوالهيثم بن تيهان، سهل بن حنيف و عثمان بن حنيف، خزيمة بن ثابت ذوشهادتين، ابىّ بن كعب، ابوايوب انصارى،58 عبادة بن صامت و فروة بن عمرو قيس بن سعد، قيس بن صرمه، مالك بن نويره و نعمان بن عجلان انصارى از مخالفان بيعت با ابوبكر بودند، به طورى كه عده‏اى از آن‏ها خواهان كناره‏گيرى وى شدند. آنان در مسجد رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله او را استيضاح نموده و به صراحت با خلافت ابوبكر مخالفت كردند. برخى از آن‏ها سخنان بسيارى درباره حقانيت امير مؤنان عليه‏السلام براى خلافت در حضور مردم بيان نمودند.59 عده‏اى نيز آمدند و به امام على عليه‏السلام در صورت قيام براى گرفتن حق خود، وعده يارى دادند.60

انصار، على بن ابى‏طالب عليه‏السلام را به خلافت سزاوار مى‏دانستند و برخى از آنان به وصايت حضرت على عليه‏السلام نيز معتقد بودند.61 از اين رو بعد از قتل عثمان و در آستانه انتخاب حضرت على عليه‏السلام به خلافت، عده‏اى از انصار و اصحاب راستين پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبه ذكر فضايل امير مؤنان عليه‏السلام در ميان مردم پرداخته و سابقه و قرابت آن حضرت را با رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهيادآور شدند تا زمينه را براى بيعت با امام آماده كنند.62

بنا به نقل شيخ مفيد، ابوالهيثم بن تيهان و عده‏اى از انصار با امام على عليه‏السلام بيعت كردند و تعهد نمودند كه از بقيه مردم نيز بيعت بگيرند و حمايت و بيعت مردم و انصار را نيز جلب كنند. از اين رو، ابوالهيثم به سوى انصار رفت و با يادآورى موقعيت خود نزد رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، از انصار خواست تا از او پيروى نموده و امام على عليه‏السلام را يارى كنند، انصار نيز همگى پاسخ مثبت دادند.63

ابن ابى‏الحديد مى‏گويد: بعد از قتل عثمان وقتى اصحاب در مسجد رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهجمع شدند تا درباره امر خلافت گفت‏وگو كنند، ابوالهيثم بن تيهان همراه رفاعة بن رافع و مالك بن عجلان و ابوايوب انصارى و عمار ياسر (سخن‏گوى تعدادى از مهاجران) گفتند كه بايد على، امام باشد. آنان امير مؤمنان عليه‏السلام را براى خلافت نيز مطرح كردند. سپس ابوالهيثم بن تيهان انصارى طى سخنانى، برترى و سابقه و قرابت امير مؤنان عليه‏السلام را با پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يادآورى كرد تا زمينه بيعت را براى امام فراهم كنند.64

ابن اعثم نيز از نقش انصار در بيعت گرفتن براى امام على عليه‏السلام سخن مى‏گويد: «آن‏گاه كه نمايندگان انصار در مسجد براى مردمى كه عده‏اى از آنان مهاجران عراقى و مصرى بودند، سخن گفتند، مردم هم گفتند: «شما انصار خدا و رسولش هستيد و هرچه بگوييد ما خواهيم پذيرفت» و آنان نيز على عليه‏السلام را براى خلافت معرفى نمودند و مردم نيز با فريادهاى خود، آن‏ها را تأييد كردند».65

اين همدلى و همراهى انصار و مردم بومىِ مدينه كه طرف‏دار امام على عليه‏السلامبودند، سبب شد تا زمينه بيعت براى امير مؤنان عليه‏السلامفراهم شود. حمايت انصار از امام به حدى بود كه اجازه بروز و ظهور به كسانى كه هواى خلافت در سر مى‏پروراندند، نداد، از اين رو آنان كه هيچ زمينه‏اى براى خود نمى‏ديدند، به بيعت با امام راضى شدند تا از اين طريق، در حكومت جديد جايى براى خود دست و پا كنند. اما انصار به همراه مردم با شور و اشتياق به سمت خانه امام هجوم برده، و در حالى كه اظهار مى‏كردند على عليه‏السلام خليفه است، از آن حضرت مى‏خواستند تا دست خود را براى بيعت به سوى آنان دراز كند.

به روايت ابن اعثم، امير مؤنان عليه‏السلام در برابر اصرار صحابه رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله، در آغاز از بيعت خوددارى كرد و فرمود: «من كار را آن‏چنان متشتت مى‏بينم كه قلب‏ها بر آن آرام نگرفته و عقل‏ها بر آن ثبات ندارند، به سراغ ديگران برويد».66 اما پس از آنكه امام احساس كرد كه از او دست‏بردار نيستند، در برابر اصرار زياد مردم خلافت را پذيرفت و فرمود: «بيعت بايد در مسجد صورت بگيرد». ابن عباس مى‏گويد: «ترس از آن داشتم كه مبادا در مسجد، مشكلى پيش آيد».67

وقتى امام به مسجد رفت، تمام انصار و مهاجران كه به مسجد آمده بودند با رغبت و اشتياق، خواهان بيعت با امير مؤنان عليه‏السلامبودند و او را بر تمام افراد ديگر مقدم مى‏دانستند و خواهان هيچ كس ديگرى نبودند.68 به اين ترتيب، امير مؤنان عليه‏السلام خلافت را پذيرفت، انصار با اشتياق از آن استقبال كردند و خطبا و نمايندگان آنان به طرف‏دارى از امام، خطبه‏ها و سخنرانى‏هاى شورانگيزى ايراد كردند. به روايت شيخ مفيد، در روز بيعت با امير مؤنان عليه‏السلامابوالهيثم بن تيهان انصارى از جمله كسانى بود كه به طرف‏دارى از آن حضرت سخن مى‏گفت و مردم را نيز تشويق مى‏كرد. او به على عليه‏السلام گفت: «خلافت اسلامى به فساد كشيده شد و ديدى كه عثمان چه كرد و چگونه بر خلاف كتاب و سنت رفتار كرد؛ دستت را بده تا با تو بيعت كنيم تا كار امت اصلاح شود».69

بنا به نقل يعقوبى، ثابت بن قيس بن شماس70 نخستين خطيب انصار بود كه برخاست و سخنرانى كرد و سخنان او حاكى از رضايت و رغبت و اشتياق آن‏ها به خلافت امام على عليه‏السلام بود. او طى سخنانى گفت: «به خدا سوگند يا على! اگر آن‏ها در زمام‏دارى از تو پيش افتادند، ولى در دين نتوانستند از تو جلو بيفتند اگر ديروز از تو سبقت جستند امروز به آن‏ها رسيدى... آنان در آنچه نمى‏دانستند به تو محتاج بودند، ولى تو با علمى كه دارى به هيچ كس نياز ندارى».71

همچنين خزيمة بن ثابت انصارى كه معروف به «ذوشهادتين» بود، برخاست و گفت: «يا امير مؤنان عليه‏السلام ما براى اين كار جز تو را شايسته نمى‏دانيم اگر قلبمان به ما راست گفته باشد. اين امر تنها از آن توست و تو نخستين ايمان آورنده و داناترين مردم به خدا و سزاوارترين آن‏ها به رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله هستى و چيزى را كه آن‏ها دارند تو نيز دارى، ولى آنچه تو دارى آن‏ها ندارند».72 در منبع ديگر آمده است كه او پس از بيعت با امام عليه‏السلام مى‏گفت: «ما كسى را برگزيديم كه رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله او را براى ما برگزيد».73

اين سخنان انصار نشان مى‏دهد كه آن‏ها امام على عليه‏السلام را به عنوان امامى كه از سوى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله معرفى شده بود مى‏شناختند، آنان حقانيت امام را به سبب وصى بودن او از سوى رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله دانسته و از ديگران مى‏خواستند كه از او به عنوان وصى رسول‏خدا پيروى كنند.

بدين ترتيب، همه انصار و مهاجرانى كه در بيعت عقبه و جنگ بدر شركت كرده و همه مؤنانى كه در راه دين اسلام فداكارى نموده و از پيشگامان تشرف به اسلام بودند و همچنين گروهى از مردم مصر و عراق كه از صحابه و تابعين بودند و در مدينه حضور داشتند، با امير مؤنان عليه‏السلام بيعت كردند و اين بيعت با رضايت مؤنان انصار و مهاجران صورت گرفت.74

بنا به نقل ابن اعثم در آغاز، طلحه كه دستش شل بود، بيعت كرد، و برخى، اين را به فال بد گرفتند! آن‏گاه زبير بيعت كرد، بعد از او انصار، مهاجران و تمام كسانى كه در مدينه حضور داشتند بيعت كردند.75

اين بيعت، نمودى از رغبت و رضايت عمومى انصار و مردم به حكومت امام على عليه‏السلام بود. آن حضرت، شور و اشتياق مردم به بيعت با خود را چنين توصيف كرده است: «خشنودى مردمان در بيعت با من بدان‏جا رسيد كه كودكان به وجد آمده، بيماران با كمك ديگران بدان‏جا آمده و دختران نورس نيز از خود بى‏خود شد، سر برهنه حاضر شده بودند».76

آن حضرت در جاى ديگر مى‏فرمايد: «شما دستم را براى بيعت مى‏گشوديد و من مى‏بستم، و شما دستم را به سوى خود مى‏كشيديد و من آن را به عقب مى‏كشيدم،77 ناچار با شما بيعت كردم و مردم را به بيعت خود فرا خواندم، هر كس با ميل و رغبت خود بيعت كرد، از او پذيرفتم و هر كس نخواست مجبورش نكردم، در حالى كه ميان كسانى كه با من بيعت كردند، طلحه و زبير هم بودند، اگر نمى‏خواستند بيعت كنند، من به زور وادارشان نمى‏كردم، نه آنان را و نه ديگران را،78 بيعت شما با من ناگهانى نبود و كار من و شما يكسان نيست، من شما را براى خدا مى‏خواهم و شما مرا براى خود مى‏خواهيد».79

اين سخنان امام، بيان‏گر رضايت و اشتياق انصار و ديگران درباره انتخاب امير مؤنان عليه‏السلام به رهبرى جامعه‏اى اسلامى مى‏باشد.

به گفته جرج جرداق: «در روز بيعت همه انصار و مردم بنابر فطرت خود، به نام على عليه‏السلام شعار مى‏دادند، زيرا كسى را به زمام‏دارى برگزيده بودند كه از نيازهايشان آگاه بود، به حقوق‏شان ايمان داشت و به آن‏ها دل‏سوز بود. از اين رو مردم بسيار خوشحال بودند كه امام خلافت را پذيرفته‏اند».80

انصار كه اكثريت اهل مدينه را تشكيل مى‏دادند، طرف‏دار امير مؤنان عليه‏السلامبودند. ميان آن‏ها و بنى‏هاشم روابط خوبى وجود داشت، از اين رو مدينه محل تجمع بنى‏هاشم شد. قيس بن سعد انصارى بزرگ و رئيس انصار كه از ياران مخلص و فداكار آن حضرت به شمار مى‏آمد، از نخستين كسانى بود كه با امام على عليه‏السلام بيعت كرد.

بنابراين آنچه از گزارش‏هاى تاريخى به دست مى‏آيد، انصار همگى با امام على عليه‏السلامبيعت كردند، ولى آن افرادى كه از انصار به عنوان مخالف از آن‏ها در منابع نام‏برده شده است كسانى بودند، كه همگى عثمانى بودند. ابن خلدون مى‏گويد: «انصار با امير مؤنان عليه‏السلامبيعت كردند و عده‏اى نيز در بيعت تأخير كردند، از جمله نعمان بن بشير به شام رفت».81

بنا به گفته يعقوبى همه مردم با امام بيعت نمودند، جز سه نفر از قريش كه آن‏ها نيز بعداً با آن حضرت بيعت كردند.82 طبرى مى‏گويد: «تا آن‏جا كه ما مى‏دانيم احدى از انصار از بيعت با على عليه‏السلام تخلف نكرد».83

حاكم نيشابورى مى‏گويد: «كسانى كه گمان مى‏برند متخلفان، افرادى هستند كه از بيعت با امام على عليه‏السلام خوددارى كرده‏اند، در حقيقت واقعيت‏ها را ناديده گرفته‏اند، زيرا آنان با امير مؤنان عليه‏السلام بيعت كردند، ولى بنا به دلايلى او را در جنگ‏ها همراهى نكردند و اين امر موجب شد كه بعضى تصور كنند آنان با اين بيعت، مخالف بوده‏اند».84

بنابراين، محتمل است مخالفان و كسانى كه با على عليه‏السلام بيعت نكردند، همان كسانى باشند كه بعدها در جنگ جمل و صفين و نهروان شركت نكردند. عذر و بهانه‏جويى آنان نيز مؤد اين مطلب است كه آن‏ها از يارى امام و شركت در جنگ خوددارى نموده و بهانه‏تراشى مى‏كردند.85

قدر مسلم هم اين است كه آنان از همراهى امام در جنگ‏هاى دوران خلافتش خوددارى كردند، نه آنكه در اصل خلافت نيز با امام على عليه‏السلام بيعت نكرده باشند، زيرا بر اساس روايات تاريخى تمامى كسانى كه در جنگ بدر شركت كرده و تا آن زمان زنده بودند، با امام على عليه‏السلام بيعت كردند.86 البته بايد توجه داشت كه امام هيچ كس را براى بيعت با خود مجبور نكرد.87

از جمله كسانى كه از انصار با امير مؤمنان عليه‏السلام بيعت كرده بودند عبارت‏اند از: ابوايوب انصارى، خالد بن زيد، خزيمة بن ثابت معروف به ذوشهادتين، ابوسعيد خدرى، عبادة بن صامت، سهل و عثمان فرزندان حنيف و ابوعباس رازقى سواركار شجاع پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در جنگ احد و زيد بن ارقم، سعيد و قيس پسران سعد بن عباده، جابربن عبداللّه‏ انصارى، مسعود بن اسلم، عامر بن جبل، سهل بن سعيد، نعمان بن عجلان، سعد بن زياد، رفاعة بن سعد، مخلد و خالد پسران ابى‏خلف، ضرار بن صامت، مسعود بن قيس، عمر بن بلال، عمار بن اوس، مره ساعدى، رفاعة بن مالك، جبلة بن عمرو ساعدى، عمر بن حزم، سهل بن سعد ساعدى، و گروهى ديگر از انصار كه در هر دو بيعت عقبه و رضوان شركت كرده بودند و در قرآن نيز از آن‏ها تمجيد شده است و مورد ستايش رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز بوده‏اند، همگى با حضرت على عليه‏السلام بيعت كردند.88

انصار، عموماً به اهل‏بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله علاقه‏مند بودند و جز عده انگشت‏شمارى از آنان، همگى با امير مؤنان عليه‏السلام بيعت كردند و همواره آنان در كنار امام على عليه‏السلامبودند و در صحنه‏هاى سياسى و نظامى آن حضرت را يارى مى‏دادند. انصار در روى كار آمدن امام على عليه‏السلام نقش عمده‏اى داشتند، زيرا اكثريت اهل مدينه را آنان تشكيل مى‏دادند، از اين رو آنان بعد از قتل عثمان براى تقويت زمينه خلافت و نشر فضايل امير مؤنان عليه‏السلام در ميان مردم بسيار تلاش نمودند تا حقانيت و اولويت امام را براى خلافت بيان كنند، حتى ـ چنان‏كه گذشت ـ برخى از انصار متصدى گرفتن بيعت از مردم براى امام بودند.89

اين همراهى و هم‏سويى انصار با امير مؤنان عليه‏السلام بود كه زمينه بيعت و روى كار آمدن آن حضرت را فراهم نمود. انصار به حدى خواهان خلافت و حكومت امام على عليه‏السلام بودند كه هيچ شخص ديگرى را لايق و سزاوار اين مقام نمى‏دانستند. به هر حال، حمايت و طرف‏دارى انصار از امام، آن اندازه نيرومند و قوى بود كه اجازه بروز و ظهور به كسانى كه هواى خلافت در سر داشتند نداد.

انصار كه از علاقه‏مندان امير مؤمنان عليه‏السلام و ياران مخلص و فداكار رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهبودند در جنگ‏هاى دوران امام على عليه‏السلامحضورى فعال و چشم‏گير داشتند و عموما همراه امير مؤمنان بودند و از خلافت آن حضرت با تمام قوا در برابر مخالفان و دشمنان حمايت مى‏نمودند.

آن‏گونه كه از منابع تاريخى به دست مى‏آيد انصار در جنگ جمل، صفين و نهروان نقش فعال داشتند و از خود رشادت‏ها نشان دادند و افرادى هم‏چون ابوايوب انصارى ميزبان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله و خزيمة بن ثابت انصارى و سهل بن حنيف انصارى، قيس بن سعد انصارى از فرماندهان و پرچم‏داران سپاه امام على عليه‏السلامبودند و انحراف مخالفان امام على را يادآور مى‏شدند و از آنان مى‏خواستند به اطاعت امام روى آورند.

اين همراهى و فداكارى و رشادت‏هاى انصار به حدى دشمنان امير مؤمنان را ناراحت مى‏كرد كه آنان مى‏كوشيدند تا انصار را به مخالفت امام وادار كنند، ولى انصار چنان عقيده محكم به اسلام و امام على عليه‏السلام داشتند كه جز دو نفر، احدى از آنان فريب دشمنان و مخالفان امير مؤمنان را نخوردند و تا آخر از خلافت آن حضرت دفاع كردند و حامى امام بودند91 و عده‏اى از آن‏ها در راه دفاع و حمايت از ولايت على عليه‏السلام به درجه شهادت رسيدند.

 

4. رابطه امير مؤنان عليه‏السلام با انصار

آن‏گونه كه اشاره شد انصار با امير مؤنان عليه‏السلام رابطه و تعامل خوبى داشتند و تا آخر از خلافت آن حضرت در مقابل دشمنانش حمايت كردند. از سوى ديگر، امير مؤنان عليه‏السلام هم پشتيبان و مدافع انصار بود. بعد از جريان سقيفه وقتى انصار از صحنه سياست كنار گذاشته شدند، آنان نه‏تنها از مناصب دولتى محروم شدند، بلكه از نظر تقسيم بيت‏المال نيز مورد تبعيض قرار گرفتند و اين امر سبب محروميت انصار شد.92 اين محروميت آنان بعد از رحلت رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهآغاز شد و در زمان خلفا شدت يافت. با وجود اينكه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله سفارش انصار را به مردم كرده بود،93 اما خلفا چندان توجهى به انصار نداشتند و آن‏ها را از حقوق و امتيازاتى كه در زمان رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از آن برخوردار بودند محروم كردند. در اين ميان تنها بنى‏هاشم و حضرت على عليه‏السلام به انصار رسيدگى مى‏كردند و نيازهاى آنان را برآورده مى‏ساختند و از آن‏ها دفاع مى‏كردند.

پس از سقيفه و آن‏گاه كه درگيرى و اختلافات ميان انصار و قريش اوج گرفت و خطبا و شاعران قريش عليه انصار شعر و خطبه ايراد مى‏كردند و خواهان انتقام كشتگان بدر و احد بودند، امير مؤنان عليه‏السلام به دفاع از انصار برخاست و به پسرعموى خويش فضل بن عباس دستور داد تا در دفاع از انصار شعر بگويد و آنان را مدح و تمجيد كند.94 در زمان عثمان هم وقتى محروميت انصار بيشتر شد حضرت على دو نقطه داراى چاه و مزرعه به نام‏هاى «ابونيزر» و «بغيبه» را احداث و به محرومان و فقراى انصار وقف كرد.95

آن حضرت بعد از قتل عثمان و زمانى كه به خلافت رسيد، انصار را به صحنه آورد و به آن‏ها بها و ارزش داد و آنان را مثل زمان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وارد صحنه سياست كرد، به گونه‏اى كه بسيارى از رجال سياسى و نظامى حكومت آن حضرت از انصار بودند، حتى حكومت بعضى از شهرها را نيز به آنان واگذار كرد.

آن‏گونه كه در منابع آمده است، امير مؤنان عليه‏السلام بعد از عزل خالد بن عباس بن هشام از حكمرانى مكه، ابوقتاده انصارى را والى مكه قرار داد. ابوقتاده در تمام جنگ‏ها همراه على عليه‏السلام شركت داشت و در ايام خلافت حضرت درگذشت و امام بر جنازه او نماز خواند.96 آن حضرت ثابت بن قيس را كه (در تمام جنگ‏ها همراه امام بود) در مدائن والى قرار داد. وى هم‏چنان والى مدائن بود تا اينكه مغيرة بن شعبه از جانب معاويه حاكم كوفه شد و او را عزل نمود.97 همچنين امير مؤنان عليه‏السلام سهل بن حنيف را به عنوان والى به سوى شام فرستاد، ولى امويان مانع ورودش شدند و در غائله جمل امام او را در مدينه جانشين خود قرار داد.98 بنا به گفته ابن اثير بعد از جنگ صفين امام او را به عنوان كارگزار فارس منصوب نمود، اما به وى اجازه ورود ندادند.99 امام على عليه‏السلام عثمان بن حنيف برادر سهل بن حنيف را نيز در سال 36 ق به عنوان والى به بصره فرستاد، او هم در بصره مستقر شد و كنترل آن‏جا را به دست گرفت.100 قرظة بن كعب انصارى يكى ديگر از انصار بود كه على عليه‏السلام بعد از عزل ابوموسى اشعرى از كوفه، او را به عنوان والى آن‏جا منصوب نمود. او در جنگ صفين و نهروان همراه امام حضور داشت. همچنين زمانى كه امام در كوفه مستقر شد او را بر بهقباذات گماشت101 و بنا به نقل ابن ابى‏الحديد «وى بعد از اينكه از بهقباذات عزل شد مسئول جمع‏آورى ماليات عين‏التمر بود و در آستانه نبرد نهروان او از جانب امام حاكم نواحى سواد بود».102

همين‏طور نعمان بن عجلان انصارى از جانب امام على عليه‏السلام كارگزار بحرين بود و امير مؤنان عليه‏السلامدر جريان حكميت، او را شاهد صلح‏نامه قرار داد. وى در زمان خلافت امام حسن مجتبى عليه‏السلام از دنيا رفت.103

همچنين على عليه‏السلام ابوايوب انصارى را كه از مسلمانان نخستين و ميزبان رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله در مدينه بود و در همه جنگ‏هاى دوران امير مؤنان عليه‏السلامحضور داشت، بعد از جنگ نهروان او را به عنوان والى مدينه منصوب نمود تا اينكه در حمله بسر بن ارطاة (از فرماندهان نظامى معاويه) به مدينه، به دليل نداشتن نيرو آن‏جا را ترك نموده، نزد امام به كوفه رفت.104

در جريان نبرد صفين زمانى كه امير مؤنان عليه‏السلام عازم جنگ شد، ابا مسعودى انصارى را در كوفه جانشين خويش قرار داد. همچنين امام عليه‏السلام حكومت مصر را كه بخشى از قلمروى دولت اسلامى بود، به قيس بن سعد انصارى واگذار كرد. او در سال 36 ق به عنوان والى از جانب امام رهسپار مصر گرديد. بدين گونه مصر و شهرهاى آن، حكومت او را پذيرا شدند و تمام مردم با او بيعت كردند. قيس نيز كارگزاران خود را به تمام نقاط مختلف مصر فرستاد و در اين ميان فقط منطقه خربتا، با او بيعت نكرد، ولى قيس بر اساس مصلحت با آن‏ها از راه آشتى و سازش درآمد.105 او هم‏چنان حاكم مصر بود تا اينكه حضور قيس بن سعد انصارى در مصر براى معاويه گران و غير قابل تحمل شد، از اين رو، مصمم شد او را به طرف خود جذب كند. آن‏گونه كه در منابع آمده است چندين نامه بين قيس و معاويه رد و بدل شد، اما قيس بن سعد انصارى با زيركى و دورانديشى و تدبير و داشتن عقيده محكم به اسلام و رهبرش امام على عليه‏السلام در هيچ شرايطى و زمانى فريب معاويه را نخورد.106

وقتى معاويه از قيس مأيوس شد، دست به خدعه زد و نامه‏اى مبنى بر سازش قيس بن سعد با خودش جعل كرد. نيروهاى اطلاعاتى امام اين خبر و شايعه را به امام گزارش دادند. بعد از شايعه‏پراكنى معاويه، امير مؤنان عليه‏السلام قيس بن سعد را از روى مصلحت عزل نمود و به جاى او محمد بن ابى‏بكر را فرستاد، قيس به مدينه رفت و سپس همراه سهل بن حنيف به كوفه، مقر حكومت امام رفت.107 وى هم‏چنان در كنار امير مؤنان عليه‏السلام بود تا اينكه امير مؤمنان بعد از جنگ صفين او را به عنوان والى به آذربايجان فرستاد.108 برادر قيس، سعيد بن سعد بن عباده انصارى نيز والى يمن بود.109

بدين ترتيب، امير مؤنان عليه‏السلام انصار را در سياست و حكومت شريك ساخت و در امور نظامى هم مانند رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهاز آنان استفاده مى‏كرد و مأموريت‏هاى حساس را به آن‏ها واگذار مى‏نمود. از ميان انصار افرادى همچون قيس بن سعد و سهل بن حنيف، ابوقتاده انصارى، ابوايوب انصارى... از جانب امام على عليه‏السلامفرماندهى لشكر را نيز به عهده داشتند.

نتيجه

انصار در سقيفه به سبب اختلافات داخلى شكست خوردند و ابوبكر به خلافت رسيد، اما انگيزه انصار از اين اقدام در سقيفه مخالفت با اهل‏بيت عليهم‏السلام و محروم كردن آن‏ها از حق‏شان نبود، زيرا سخنان انصار در سقيفه نشان مى‏دهد كه آنان پس از آگاهى از نقشه قريش براى محروم كردن اهل‏بيت عليهم‏السلام از خلافت، دست به اجتماع در سقيفه زدند تا از تسلط قريش جلوگيرى به عمل آورند و اقدام آن‏ها در مقابل اهل‏بيت عليهم‏السلام و خصومت با امير مؤنان عليه‏السلام و رد خلافت آن حضرت نبوده است.

شواهد مسلم تاريخى نشان مى‏دهد كه اقدام انصار در مقابل قريش بود كه قصد سلب خلافت از امام على عليه‏السلام و محروم كردن اهل‏بيت عليهم‏السلام را داشتند، نه در برابر اهل‏بيت عليهم‏السلام، زيرا انصار افرادى حسود و فرصت‏طلب نبودند كه خلافت را به زور از چنگ خاندان پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بيرون آورند، بلكه انصار طرف‏دار اهل‏بيت عليهم‏السلام بودند و به همين دليل، آنان در روز سقيفه اعلام نمودند كه ما جز با على عليه‏السلامبا كس ديگر بيعت نمى‏كنيم، اگرچه انصار نتوانستند در جريان سقيفه دفاع كاملى از حق على عليه‏السلامكنند.

انصار كه طرف‏دار اهل‏بيت عليهم‏السلام و امير مؤنان عليه‏السلام بودند، در مشاجرات خود با قريش آن حضرت را مطرح مى‏ساختند و شايستگى‏هاى امام را براى خلافت در حضور مردم بيان مى‏كردند. بسيارى از آن‏ها به وصايت امير مؤنان عليه‏السلام نيز معتقد بودند بدين سبب بعد از قتل عثمان براى فراهم نمودن زمينه خلافت و روى كار آمدن امام تلاش‏هاى فراوان نمودند و در واقع، اين همراهى و همدلى انصار و مردم بومى مدينه بود كه زمينه بيعت با امام را فراهم نمود. انصار با شور و اشتياق از خلافت آن حضرت استقبال نمودند و نمايندگان انصار به طرف‏دارى از امام على عليه‏السلامسخنرانى‏هاى پرشورى ايراد كردند و حتى بعضى از آنان متصدى گرفتن بيعت از مردم براى آن حضرت بودند و نقش اساسى را در روى كار آمدن امام داشتند. انصار همگى با امير مؤنان عليه‏السلام بيعت نمودند و بعد از بيعت مى‏گفتند: «ما كسى را برگزيده‏ايم كه رسول‏خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله او را براى ما برگزيد». انصار كه از علاقه‏مندان اهل‏بيت عليهم‏السلام بودند پس از بيعت همواره در كنار امير مؤنان بودند و در صحنه‏هاى سياسى و نظامى حضورى فعال داشتند و با تمام قوا امام را در برابر دشمنان و مخالفانش حمايت مى‏نمودند. تعدادى از رجال سياسى و نظامى حكومت امام را آنان تشكيل مى‏دادند. زمانى كه حسدورزان و دنياطلبان به مخالفت با آن حضرت برخاستند و موانع زيادى را در برابر حكومت عدالت‏گستر على عليه‏السلام به وجود آوردند نيز انصار با تمام توان در مقابل آنان ايستادند و در اين صحنه‏ها در كنار امام بودند و در جنگ‏هاى جمل، صفين و نهروان حضورى فعال و نقش شايان توجهى داشتند. اين در حالى بود كه دشمنان على عليه‏السلاماز همراهى انصار با آن حضرت ناراحت بودند، از اين رو بسيار كوشيدند تا انصار را به مخالفت وادار كنند، اما انصار چنان عقيده محكمى به اسلام و رهبرش امام على عليه‏السلام داشتند كه جز دو نفر احدى از آنان فريب دشمن را نخوردند و تا آخر در كنار امير مؤنان عليه‏السلامبودند و از خلافت آن حضرت دفاع مى‏كردند. از سوى ديگر، امير مؤنان عليه‏السلام نيز مدافع و پشتيبان انصار بود و نيازهاى آنان را برآورده كرد و آنان را وارد صحنه سياست نمود و حكومت بعضى از شهرها را به آنان واگذار كرد و در امور نظامى نيز به آن‏ها مأموريت‏هاى حساسى داد. عده‏اى از انصار در راه دفاع از اهل‏بيت عليهم‏السلام و امير مؤنان عليه‏السلام به شهادت رسيدند. اگرچه نمى‏توان گفت كه عقيده تشيع در ميان انصار تفكر غالب بود، ولى بسيارى از بزرگان انصار جزو سابقين و در شمار ياران شيعه امير مؤنان عليه‏السلامبودند و تعامل خوبى با حضرت داشتند.

منابع

1. قرآن كريم.

2. نهج البلاغه.

3. ابن ابى‏الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوم: بيروت، دار الاحياء التراث العربى، 1385 ق.

4. ابن اثير جزرى، ابى الحسن على بن محمد، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارالفكر، 1398ق.

5. ، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، 1423 ق.

6. ابن اعثم، ابى‏محمد، الفتوح، چاپ اول: بيروت، دارالندوة الجديد، [بى‏تا].

7. ابن حجر عسقلانى، حافظ احمد بن على، الاصابه فى تمييز الصحابه، چاپ دوم: بيروت، دارالكتب العلميه، 1423 ق.

8. ابن خلدون، عبدالرحمن، العبر و ديوان المبتدأ و الخبر، دارالكتاب اللبنانى و مكتبة المدرسه، 1986 م.

9. ابن سعد محمد، الطبقات الكبرى، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، 1424 ق.

10. ابن طاووس حسنى، على بن موسى بن جعفر، كشف المحجه لثمرة المهجه، نجف، منشورات الحسنية، 1370 ق.

11. اسكافى، محمد بن عبداللّه، المعيار والموازنه، تحقيق محمدباقر محمودى، چاپ اول: بيروت، 1402 ق.

12. امين، سيدمحسن، اعيان الشيعه، چاپ پنجم: بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، 1418 ق.

13. امينى، عبدالحسين، الغدير، چاپ اول: قم، مركز الغدير للدرسات الاسلامية، 1416 ق.

14. بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، انساب الاشراف، چاپ دوم: بيروت، دارالفكر، 1424ق.

15. ثقفى، تحقيق: محمدباقر محمودى، چاپ اول: تهران، مؤسة الطباعة والنشر، 1408 ق.

16. ثقفى كوفى، ابراهيم بن محمد، الغارات، تحقيق سيدجلال‏الدين المحدث، چاپ دوم: تهران، انتشارات انجمن آثار ملى، 1395ق.

17. جرج جرداق، الامام على صوت العدالة الانسانيه، چاپ اول: بحرين، مكتبة صعصعه، 1423ق.

18. حاكم نيشابورى، محمد بن عبداللّه‏، المستدرك على الصحيحين، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلمية، 1411 ق.

19. حموى، ياقوت، معجم البلدان، بيروت، داراحياء التراث العربى، چاپ جديد.

20. خويى، ميرزا حبيب‏اللّه‏، منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، چاپ دوم: بيروت، مؤسة الوفاء، 1403ق.

21. ديار بكرى، شيخ محمدحسين، تاريخ الخميس، بيروت، دار صادر، [بى‏تا].

22. دينورى، ابن قتيبه، ابى‏محمد عبداللّه‏ بن مسلم، الامامه والسياسه، چاپ اول: بيروت، دارالمنتظر، 1405 ق.

23. دينورى، ابوحنيفه احمد بن داود، الاخبارالطوال، چاپ دوم: قم، مكتبة الحيدريه، 1379 ق.

24. زبير بكار، اخبار الموفقيّات، تحقيق سامى مكى عانى، بغداد، احياء التراث الاسلامى، مطبعة العانى، 1392 ق / 1972 م.

25. سليم بن قيس هلالى، اسرار آل محمد، تحقيق محمدباقر انصارى، چاپ اول: قم، منشورات دليل ما، 1422 ق.

26. سيوطى، جلال‏الدين، تاريخ الخلفاء، چاپ اول: مصر، مطبعة السعاده، 1371 ق.

27. سيوطى، عبدالرحمن بن ابى‏بكر، التوشيح على الجامع الصحيح (صحيح بخارى)، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، 1420ق.

28. شرف‏الدين، سيدعبدالحسين، الفصول المهمه، چاپ دوم: ايران، اداره نشر مطبوعات، 1423 ق.

29. طبرسى، احمدبن على بن ابى‏طالب، الاحتجاج، نجف، مطبعة النعمان، 1386 ق.

30. طبرى، ابوجعفر محمد بن جرير، تاريخ الطبرى، بيروت مؤسة الاعلمى للمطبوعات، 1409 ق.

31. كاندهلوى، محمديوسف، حياة الصحابه، بيروت، دارالفكر، 1423 ق.

32. مبرد، ابى‏العباس محمد بن يزيد، الكامل فى الأدب، دمشق، منشورات دارالحكمة، [بى‏تا].

33. مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، چاپ دوم: بيروت، مؤسة الوفاء، 1403ق.

34. مسعودى، على بن الحسين، مروج الذهب، چاپ اول: بيروت، دار احياء التراث العربى، 1422ق.

35. مفيد، محمد بن نعمان، الجمل، چاپ دوم: قم، مكتبة الاسلامى، 1416 ق.

36. ، الاختصاص، قم، منشورات جامعه مدرسين حوزه.

37. يعقوبى، احمد بن واضح، تاريخ اليعقوبى، قم، مكتبة الحيدرية، 1425 ق.

 


1. عبدالرحمن بن ابى‏بكر سيوطى، التوشيح على الجامع الصحيح، ج 3، ص 452.

2. توبه9، آيه 100.

3. ياقوت حموى، معجم البلدان، ج 5، ص 52.

4. محمد بن جرير طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج 2، ص 446؛ ابن‏اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 222؛ احمد بن على بن ابى‏طالب طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 91 و ابن ابى‏الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 37 ـ 38.

5. ابن اعثم، الفتوح، ج 1، ص 3.

6. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 222.

7. ابن اعثم، همان، ج1، ص4.

8. طبرسى، همان، ج 1، ص 91؛ ابن قتيبه دينورى، الامامه و السياسه، ج 1، ص 16.

9. ابن اعثم، همان، ج1، ص 4 ـ 5.

10. ابن ابى‏الحديد، همان، ج6، ص19.

11. ابن اعثم، همان، ص 3ـ5.

12. محمد بن جرير طبرى، همان، ج2، ص446؛ ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 221.

13. محمد بن جرير طبرى، همان؛ ابن اثير جزرى، همان؛ ابن ابى‏الحديد، همان، ج 2، ص24.

14. يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج 2، ص123.

15. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 223.

16. ابن قتيبه دينورى، همان، ج 1، ص 15؛ ميرزا حبيب‏اللّه‏ خويى، منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 5.

17. ابن اثير جزرى، همان.

18. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 2، ص 38ـ39.

19. همان، ص 39.

20. همان.

21. طبرسى، همان، ص 93.

22. ابن قتيبه دينورى، همان، ج 1، ص 16.

23. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 2، ص 39؛ ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 224.

24. همان و ابن قتيبه دينورى، همان، ج 1، ص 16.

25. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 224؛ طبرى، همان، ج 2، ص 443.

26. يعقوبى، همان، ج 2،ص 124.

27. طبرى، همان، ج 2، ص 447.

28. طبرسى، همان، ص 93؛ حبيب‏اللّه‏ خويى، منهاج البراعه فى شرح نهج البلاغه، ج 3، ص 6 و محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 28، ص 182.

29. طبرسى، همان، ص 93؛ ابن قتيبه دينورى، همان، ص 17.

30. ابن قتيبه دينورى، همان، ص 16ـ17.

31. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 224.

32. يعقوبى، همان، ج 2، ص 124.

33. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 6، ص 21.

34. همان، ص 46.

35. همان، ج 1، ص 51؛ محمد بن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 289.

36. عده‏اى از قريش در سايه كعبه تعهد كردند كه اگر پيامبر بميرد يا كشته شود، امر خلافت را از اهل‏بيت عليهم‏السلام و امام على عليه‏السلام بگيرند سليم بن قيس هلالى، اسرار آل محمد، ص 155 و محمدباقر مجلسى، همان، ج 28، ص 101ـ103.

37. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 217.

38. سليم بن قيس هلالى، همان، ص 138ـ139؛ ابن ابى‏الحديد، همان، ج 1، ص 219.

39. ابن اعثم، الفتوح، ج 1، ص 4 ـ 5؛ ابن ابى‏الحديد، همان، ج 5، ص 19.

40. زبير بن بكار، الاخبار الموفقيات، ص 587.

41. ابن طاووس حسنى، كشف المحجه لثمرة المهجه، ص 176.

42. همان، ص 177.

43. بلاذرى، انساب الاشراف، ص 260؛ ابن ابى‏الحديد، همان، ج 2، ص 38.

44. يعقوبى، همان، ج 2، ص 124؛ ابن ابى‏الحديد، همان، ج 5، ص 21.

45. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 6، ص 23.

46. ابن قتيبه دينورى، همان، ج 1، ص 19.

47. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 6، ص 13.

48. شيخ مفيد، الاختصاص، ص 184. ولى ابن سعد مى‏گويد: معاذ بن جبل در جريان سقيفه و زمانى كه ابوبكر به خلافت رسيد در يمن بود. شايد وى بعد از جريان سقيفه به مدينه بازگشته باشد محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج 2، ص 450.

49. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 6، ص 44.

50. عبدالرحمن بن ابى‏بكر سيوطى، التوشح على الجامع، ج 3، ص 454.

51. محمد يوسف كاندهلوى، حياة الصحابه، ج 1، ص 358.

52. حشر59، آيه 9.

53. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 6، ص 33ـ34.

54. همان، ص 36.

55. ثقفى كوفى، الغارات، ص 297.

56. ابن ابى‏الحديد، همان، ص 33.

57. ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 220.

58. ميرزا حبيب‏اللّه‏ خويى، همان، ج 3، ص 10؛ طبرسى، همان، ج 1، ص 102ـ103.

59. طبرسى، همان.

60. يعقوبى، همان، ج 2، ص 126.

61. همان.

62. همان.

63. شيخ مفيد، الجمل، ص 129.

64. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 4، ص 8؛ ج 7، ص 36.

65. ابن اعثم، همان، ج 2، ص 245.

66. همان، ص 244.

67. اسكافى، المعيار والموازنه، ص 50.

68. محمد بن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 456.

69. شيخ مفيد، الجمل، ص 128.

70. حاكم نيشابورى مى‏گويد: ثابت بن قيس بن شماس در جنگ مسيلمه كذاب كشته شد. بنابراين به نظر مى‏رسد كه يعقوبى، ثابت بن قيس بن خطيم را با ثابت بن قيس بن شماس خلط كرده باشد. در واقع، سخنران انصار آن روز ثابت بن قيس بن خطيم بوده است (حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 26).

71. يعقوبى، همان، ج 2، ص 179.

72. همان.

73. اسكافى، همان، ص 51.

74. شيخ مفيد، الجمل، ص 109.

75. ابن اعثم، همان، ج 2، ص 246.

76. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 13، ص 3.

77. همان.

78. ثقفى كوفى، همان، ج 1، ص 310.

79. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 9، ص 31.

80. جرج جرداق، الامام على صوت العدالة الانسانيه، ج 4، ص 194.

81. ابن خلدون، العبر و ديوان المبتدأ و الخبر، ج 4، ص 1055.

82. يعقوبى، همان، ج 2، ص 178.

83. محمد بن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 454.

84. حاكم نيشابورى، همان، ج 3، ص 124.

85. ابوحنيفه دينورى، الاخبار الطوال، ص 142 ـ 143.

86. محمد حسين دياربكرى، تاريخ الخميس، ص 276 ـ 277.

87. اسكافى، همان، ص 52؛ جلال‏الدين سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 174.

88. شيخ مفيد، الجمل، ص 105 ـ 106.

89. همان، ص 129.

91. يعقوبى، همان، ج 2، ص 188.

92. يعقوبى، همان، ص 153؛ ابن اثير جزرى، اسدالغابة فى معرفة الصحابه، ج 2، ص 350ـ351.

93. محمد بن جرير طبرى، همان، ج 2، ص 437؛ ابن اثير، الكامل فى‏التاريخ، ص 216.

94. يعقوبى، همان، ص 128.

95. محمد بن يزيد مبرد، الكامل فى الادب، ص 45ـ46.

96. محمد بن سعد، همان، ج 4، ص 298؛ ابن اثير جزرى، اسدالغابه، ج5، ص 251ـ252 و ابن حجر عسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابه، ج 7، ص 274.

97. ابن اثير، اسدالغابه، ج 1، ص 339؛ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 1، ص 510.

98. احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى، همان، ج 3، ص 29.

99. ابن اثير جزرى، اسدالغابه، ج 2، ص 336.

100. سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، ج 2، ص 203؛ ابن اثير جزرى، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 103.

101. بلاذرى، همان، ج 3، ص 33؛ مسعودى، مروج الذهب، ج 2، ص 503.

102. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 2، ص 302؛ بلاذرى، همان.

103. ابن اثير جزرى، همان، ج 5، ص 349 و 350؛ ابن حجر عسقلانى، همان، ج 6، ص 351ـ352.

104. سيدمحسن امين، همان، ج 2، ص 318.

105. محمد بن جرير طبرى، همان، ج 3، ص 557؛ ابن ابى‏الحديد، همان، ج 16، ص 57 ـ 58.

106. عبدالحسين امينى، الغدير، ج 2، ص 154 و 158.

107. ابن ابى‏الحديد، همان، ج 5، ص 64.

108. يعقوبى، همان، ج 2، ص 202.

109. سيد عبدالحسين شرف‏الدين، الفصول المهمه، ص 285.