بررسي هفته‌نامة صور اسرافيل

، سال ششم، شماره اول، بهار 1388، 123 ـ 148

بررسي هفته‌نامه صور اسرافيل

امير سبزي‌پور*

علي احمدي‌خواه**

چكيده

يكي از مؤثرترين نشريه‌هاي دورة قاجاريه و عصر مشروطه هفته‌نامه صور اسرافيل بود، اين نشريه، ابتدا با مديريت ميرزا جهانگير‌خان شيرازي و سرماية ميرزا قاسم‌خان تبريزي و دبيري و قلم ميرزا علي‌اكبرخان قزويني (دهخدا) تهيه و منتشر مي‌شد. تندروي‌ها و جسارت به مردم و معتقداتشان، از زبان سرخ صوراسرافيل، سر سبزش را بر باد داد و رفيقش دهخدا را به خارج از كشور فراري داد. بعد از كشته شدن ميرزا جهانگيرخان، تمام بار نشريه (نشر سه شماره آخر) بر دوش ميرزا علي‌اكبر دهخدا افتاد و به همت وي در خارج از كشور چاپ مي‌شد. در اين نوشتار ضمن بررسي اين نشريه، به معرفي اجمالي گردانندگان آن نيز پرداخته مي‌شود.

كليد واژه‌ها: صوراسرافيل، دخو، ميرزا جهانگيرخان، مدهشه، ميرزا علي اكبرخان دهخدا، ميرزا قاسم‌خان و مشروطه‌خواهان.

مقدمه

بررسي اسناد و مكتوبات تاريخي، آدمي را تيزبين و دوربين مي‌سازد. تيزبين از لحاظ داشتن ديدگاهي عميق در مسائل و پديده‌هاي اجتماعي و فردي و دوربيني از جهت گستردگي افق انديشه و برد نظر ناظر نسبت به اين اسناد تاريخي، به گونه‌اي كه چنين كسي كه اسناد تاريخ را بررسيده، پاي‌بند و محدود امور جزئي نمي‌گردد، بلكه هر چيزي را در جاي خود مي‌بيند و بر مي‌رسد. وقتي دقت‌نظر ناظر، دقيق‌تر مي‌گردد كه آن سند و مكتوب تاريخي به دست خود اشخاص نوشته شده باشد و مورد تحقيق و داوري وي قرار گيرد. براي مثال، وقتي كسي نوشتة بي‌واسطة دهخدا و صور اسرافيل (ميرزا جهانگيرخان) را مي‌خواند، به طور شفاف به عقايد، آداب و ادب ايشان دست مي‌يابد. با اين وصف، ديگر فراواني مجلدات فلان كتاب يا قطع و قطر زياد فلان لغتنامه، موجب انحراف معيار وي نمي‌گردد، بلكه زحمت آن كتاب‌ها را در جاي خود ـ با حفظ نقدشان ـ مي‌ستايد و از اين پس، غبارها را از چهرة ساير مكتوبات و اسناد مي‌زدايد يا افشا مي‌نمايد.

در اين نوشتار، «هفته‌نامة صور اسرافيل» بررسي مي‌شود و بدون هيچ واسطه‌اي آداب و ادب، عقايد و افكار ناشران آن نشريه به خوانندگان انديشمند ابلاغ مي‌گردد.

حيات و ممات سياسي ميرزا جهانگير‌خان شيرازي

ميرزا علي‌اكبر دهخدا، يار و همكار ميرزا جهانگير‌خان صور اسرافيل درباره او مي‌نويسد:

ميرزا جهانگير‌خان شيرازي پسر آقا رجبعلي، مدير روزنامه «صور اسرافيل» به خاطر نام روزنامه‌اش به صور اسرافيل ملقب گرديد. ملك‌زاده ترجمه او را چنين آورده است: وي در سنة 1292 ق، در شهر شيراز متولد شد. ‌خانواده او در شيراز

مردمان فقيري بودند. در اوان كودكي، پدرش آقا رجبعلي درگذشت و عمه

وي سرپرستي او را بر عهده گرفت. پنج‌ساله بود كه با عمه و جده خود به تهران آمد. چهارده‌ساله بود كه به شيراز بازگشت و در آنجا به تحصيل پرداخت. مقدمات ادبيات و منطق و رياضي را نزد اساتيد زمان فرا گرفت. و به سال

1311 ق، با عمه خود به تهران ‏رفت و در دارالفنون و ديگر مدارس عاليه تهران به تحصيل علوم و فنون جديد پرداخت. در اين هنگام بود كه نهضت مشروطه‌خواهي آغاز شده بود. در انجمن‌هاي سري و مجامع خفايي ايرانيان راه يافت. ميرزا جهانگير‌خان به همداستاني چند نفر [دهخدا و قاسم‌خان] روزنامه‌اي موسوم به صور اسرافيل ايجاد كرد. روزنامة صور اسرافيل به مشكلاتي دچار شد؛ چندين‌بار نويسندة او را تكفير كردند و چند بار بساط روزنامه‌نويسي‌اش را فرو پيچيدند. سپس آنان را به باغ‌شاه بردند و روز چهارشنبه 3 تير / 24 جمادي‌الاولي 1326 او را خفه كردند.

ميرزا جهانگيرخان شيرازي و فاميل او، ميرزاقاسم‌خان صور اسرافيل و چند نفر ديگر، عضو كميته انقلاب و از اعضاي اجتماعيون عاميون و عضو هيئت‏ مدهشه بودند كه سه جوقه چهار نفري براي ترور تشكيل داده و زير نظر حيدرعمو اغلي كار مي‏كردند.

صور اسرافيل طبق قول ملك‌زاده، عضو كميتة انقلاب (ترور) به تعبير خود حيدرخان، «حزب اجتماعيون عاميون تهران» بود. از ترورهاي ميرزا جهانگيرخان صور اسرافيل مي‌توان به ترور نافرجام امين‌السلطان اشاره كرد.

طبق نوشتة صور اسرافيل، دهخدا و ملك‌زاده چندين‌بار نويسندة او را تكفير كردند و چند بار بساط روزنامه نويسي‌اش را فرو پيچيدند.

بعد از چاپ مقاله‌اي توهين‌آميز به مقدسات در آن نشريه، مرحوم طباطبايي به بهبهاني مي‏گويد: «آقا شما مقاله صور اسرافيل را خوانده‏ايد؟ بهبهاني با خونسردي جواب مي‏دهد: بلي. طباطبايي با عصبانيت مي‏گويد: نويسندگان اين مقاله كافرند و به اسلام توهين كرده‏اند و واجب‌القتل‌اند». طبق اسناد معتبر، بعد از تنبيه آن روزنامه‌نگار و توقيف روزنامه‏اش، وزير علوم در 20 جمادي‌الثاني توبيخ آنان را به عموم مطبعه‏ها اعلام مي‌كند.

عين‌السطنه، در مورد ميرزا جهانگيرخان صور اسرافيل و نشريه‏اش نوشته است:

اين ميرزا جهانگري شيرازي يكي از آن لامذهب‌ها است، لاشي محض. تا به حال دو بار روزنامه‏اش‏ توقيف، سه مرتبه محاكمه شده. اين توقيف و محاكمه هم مثل چوب خوردن و تبعيد كردن‌هاي سابق باعث ترقي او شده...؛ بالأخره موقوف يا توقيف ابدي خواهد شد. يا از مذهب بد مي‏نويسد و يا از علما يا از شاه و محترمين... از جمعي شنيدم كه ميرزا جهانگير گفته: پنج - شش نسخه روزنامه آنچه ميل دارم، دلم مي‏خواهد و آرزوي خودم هست نوشته، يك مرتبه چاپ و نشر مي‏كنم و خودم هم مخفي مي‏شوم. حالا هم بايد منتظر آنها بود. اول كاري كه روزنامه‏ها كردند بعد از هزار و سيصد سال، دنبال مذهب افتاده و مي‏خواهند مذهب تازه براي ما درست كنند. مثل اينكه همه چيز درست شده، فقط اين يك كار ناقص مانده است!

همين عين‌السلطنه ذيل حوادث سال 1326ق به شهرآشوبي و تخريب مقدسات به وسيلة ميرزا جهانگيرخان و نشريه‌اش مي‌نويسد:

چهارشنبه 24 جمادي‌الاولي، صبح به اتفاق حاجي افخم‌الدوله باغ شاه

رفتيم. لدي‌الورود مسموع شد كه ملك‌المتكلمين بهشتي و ميرزا جهانگير

مدير صور اسرافيل را طناب انداختند. آن يكي واصل به جهنم، ديگري هم پي

او انتظار نفخ صور را بايد بكشد. اين است سزا و جزاي كسي كه از خدا گرفته

تا تمام انبيا و رسل را بد بگويد و هزارها بيت در كهنه‌پرستي و دين و مذهب

و تربت حضرت سيدالشهدا? مضمون و ناسزا كتابت كند. خدا منتقم حقيقي است و دست‌بردار نيست. براي سي و دو عدد روزنامه خودش را به كشتن داد. اما ملك پولي جمع كرد، افسوس كه لذتي از آن نبرد. اين دو نفر اگرچه بابي ازلي بودند؛ اما عقيدة بيشتر مردم در لامذهبي آنهاست... خداوند، همه را از سوء اعمال خود حفظ فرمايد.

تأثيرپذيري ميرزا جهانگير‌خان از انديشه‌هاي ميرزا آقاخان كرماني

فريدون آدميت دربارة يكي از تأليفات ميرزا آقاخان كرماني و چگونگي ارتباط صور اسرافيل با او نكته‌هايي را بيان كرده است. آدميت ضمن بيان مقدمه‌نويسي صور اسرافيل بر رسالة آقاخان و تأثيرپذيري وي از انديشه‌هاي او مي‌نويسد:

... شايد عنوان اين جزوه با رسالة در تكاليف ملت نوشتة ميرزا آقاخان كرماني بي‌ارتباط ندانست. مي‌دانيم كه ميرزا جهانگيرخان نويسندة صور اسرافيل با آثار ميرزا آقا‌خان خوب آشنا بوده و متأثر از او است. مقدمه‌اي هم بر رسالة مورد بحث نگاشته شده، رنگ تفكر ميرزا آقاخاني را دارد، گرچه مقدمه از متن اصل رساله جداست. از سوي ديگر، مضمون رسالة ميرزا آقاخان به اعتراف خودش انقلابي بوده، حال آنكه رسالة حقوق و وظايف ملت، آهنگ انقلابي ندارد... به نظر ما موضوع رساله با سلسله مقالاتي كه به امضاي «م. ا. د» (علي‌اكبر دهخدا ) در روزنامه صور اسرافيل منتشر شده دقيقاً جور مي‌آيد.

كفر و الحاد ميرزا عبدالحسين‌خان معروف به آقاخان، فصل مفصلي مي‌طلبد كه خارج از تحمل اين نوشتار كوتاه است.

دبير ومدير نشريه

علي‌اكبر دَخو، معروف به دهخدا فرزند‌ خان باباخان در 1258 ش‏ متولد شد.

وي تحصيلاتش را در مدرسه سياسي تهران تمام كرد و مدتي نزدميرزا ابراهيم‌خان معاون‌الدوله كاشي به سر برد و به همراه او عازم بالكان شد و گويا

از آنجا به عنوان منشي‌گريِ معاون‌الدوله به رم و سپس به بادكوبه رفت. بعد

از چند ماه به رشت مسافرت كرد. چون اين مسافرت او (سال 1323 ق) مصادف با نهضت مشروطه و به تعبير درست‏تر، مقارن با نهضت عدالتخانه گرديد، او

نيز به تهران آمد و در سال 1325 ق به كمك ميرزا جهانگير‌خان صور اسرافيل

و خويش او، ميرزا قاسم‏خان صور اسرافيل، روزنامه صور اسرافيل را تأسيس كرد. پس از انحلال مجلس، دهخدا و جمعي ديگر از دوستانش به سفارت انگليس رفتند و جان ‏سلامت به در بردند و روانه اروپا شدند. وي در ايوردون سوئيس، مدتي به نشر همان روزنامه پيش‌گفته پرداخت، به گونه‏اي كه برون انگليسي‏ از او تمجيد كرد. درباره دهخدا گفته‌اند كه «از جمله نجات‌يافتگان سفارت انگليس بود».

پس از فتح تهران در سال 1327 ق به تهران آمد و در دوره دوم، وكيل كرمان شد. نامبرده در هشتم اسفند 1336 در 76 سالگي در تهران، درگذشت.

ميرزا علي‌اكبر دهخدا ـ در زندگاني سياسي‏اش ـ فراز و فرود عجيبي دارد؛ يك زمان، او را در صدر مشروطه مي‏بينيم كه جزء تندروترين افراد قرار دارد، به‌گونه‏اي كه به هم‌دستي گروهي، مانند جمال واعظ، مساوات و... قصد از ميان برداشتن و ترور يكي از مجتهدان بزرگ پايتخت را مي‏نمايد.

در همين دوره ‏بود كه به اروپا گريخت. اما يك زماني ديگر (مشروطه دوم) نيز دهخدا را مي‏يابيم كه از حزب تندرو به حزب «اعتداليون» پيوسته، به‌گونه‏اي كه به ناسزاهايي كه در روزنامه‏ها عليه او مي‏نويسند، پاسخ تفصيلي نمي‏دهد! پس از درگذشت جهانگيرخان، مجدداً انتشار اين نشريه به وسيلة علي‌اكبر دهخدا در شهر ايوردون از بلاد سوئيس ادامه يافت.

ابراهيم صفايي ذيل عنوان «تندروي مخالفان» مي‏نويسد:

مشروطه‌خواهان و مخالفان ‏شاه، كار هتاكي و ناسزاگويي را به حد بي‌شرمي رسانده بودند. دهخدا با امضاهاي مستعار در روزنامه صور اسرافيل، حملات زننده و ناروايي به شاه مي‏نمود.

ميرزا علي‌اكبر دهخدا اگر قبلاً در ايران فقط به دين و عالمان اهانت مي‏كرد؛ ولي بعد از رفتن به خارج، شروع به تخريب و هتك ‏حرمت مردم ايران نمود. دخو اين جسارت‌هايش را يك عادت مي‌داند كه تركش موجب مرض است. او در نخستين شمارة روزنامه‌اش از ايوردون در ستون‏ «چرند پرند» مي‌نويسد:

الان درست پنجاه و پنج روز و پنج ساعت و پنج دقيقه بود كه من [به جهت] بعضي ملاحظات چرند پرند ننوشته بودم؛ يعني اين عادت يكسال و نيم خودم را ترك كرده بودم و چنان‌كه همه ايراني‌ها مي‌دانند ترك عادت هم موجب مرض است. يعني همان طور كه يكصدوهشتاد هزار نفر اهل رشت اگر هميشه زيردست چهارده پانزده نفر فراش و پيشخدمت و مشت و مال چي و آفتابه لگن گذار حكومت نباشند، ناخوش مي‌شوند... . همان‌طور كه خاقان مغفور فتحعلي شاه روزي دو ساعت... ناخوش مي‌شد و همان‌طور كه اگر مهد عليا مادر ناصرالدين شاه شب‌ها... . ناخوش مي‌شد. و همان‌طور كه ام خاقان زن حاج نصيرالسلطنه اگر شب‌ها با محمدعليشاه ملاقات نمي‌كرد ناخوش مي‌شد و همان‌طور كه محمدعلي ميرزا اگر در سال اول سلطنت هر روز عمه[؟!] خود تاج‌السلطنه را نمي‌ديد ناخوش مي‌شد و همان‌طور كه اعلي حضرت... و همان‌طور... نزديك بود من هم ناخوش بشوم... و من بعد از پنج ماه و پنج روز و پنج ساعت و پنج دقيقه انتظار داغ دلي از چرند پرند بگيرم.. همان طور كه گاو وزير داخله، وزير داخله‏ گاوهاست.

پيش‌تر اشاره شد كه ابراهيم صفايي و فريدون آدميت نيز به اين مطلب تصريح دارند، چنانكه صفايي، دهخدا و بي‌شرمي‌هاي او را باعث قتل ميرزا جهانگير‌خان صور اسرافيل مي‌دانسته و نگاشته است:

... بيچاره جهانگيرخان، جوان پرشور و بي‌تجربه، فداي بي‌آزرمي و تندروي‌هاي دهخدا گرديد كه در روزنامة صور اسرافيل به شاه و درباريان [و مقدسات ديني] بي‌پروا توهين مي‌كرد و ناسزا مي‌گفت.

صفايي در كتاب ديگرش مي‌نويسد:

دهخدا در طهران سردبير و نويسنده مقالات اساسي صور اسرافيل بود و تندروي‌ها و بي‌پروايي‏هاي او، ميرزا جهانگير‌خان را به كشتن داد و خود از معركه گريخت.

دهخدا نويسنده ثابت صور اسرافيل، در جاي‌جاي نشريه به‌روشني نوشته كه اعتقاد چنداني به اسلام ندارد و رو به سوي غرب و ملكم‌خان و فروغي نهاده است. او گاهي نوشته است:

من آن وقت‌ها همين حرف‌ها را مي‌خواندم و بهمان اعتقاد قديمي‌ها كه خيال مي‌كردند هرچه توي كتاب نوشته صحيح است، من هم گمان مي‌كردم اين حرف هم صحيح است، اما الان كه كمي چشم و گوشم وا شده، حالا كه سر و گوشم قدري مي‌جنبد و حالا كه سري توي سرها داخل كرده‌ام مي‌بينم كه بيشتر از آن حرف‌هايي كه توي كتاب نوشته‌اند پر پاي قرصي ندارد. بيشتر آن مطالب هم كه ما قديمي‌ها محض همين كه توي كتاب نوشته شده ثابت و مدلل مي‌دانستيم پاش به جايي بند نيست.

ميرزا قاسم‌خان صور اسرافيل، از مديران صور اسرافيل و سرمايه‌گذار آن

ميرزا قاسم‌خان صور اسرافيل پسر ميرزا حسن‌خان، معروف به تبريزي (گويا اصالتاً از فارس) بوده است. در ابتدا در دورة مظفرالدين شاه، پيشكار امين حضرت تبريزي در امورات بناخانه بود. در دورة مشروطيت به سرماية او روزنامة صور اسرافيل تأسيس و او جزء مشروطه‌طلبان گرديد و وكيل و وزير گشت و مدافع رضاخان و مخالف مدرس شد.

اسماعيل رائين دربارة دست داشتن ميرزا قاسم‌خان در كميتة ترور و تأسيس گروه ضربت مي‌نويسد:

يكي از مأموريت‌هاي مأمور اعزامي (از مركز حزب در بادكوبه) اين بود كه او بتواند تصميمات مهم كميته مركزي را از بادكوبه به تهران برساند و به شعبه حزب در تهران تسليم كند و راه‌هاي اجراي خط مشي اصلي را در وضع پيدا شده به آنان بفهماند... براي انتخاب چنين مأموريت مهم و خطرناك، من به ابتكار خود پدرم، ميرزا علي‌اكبر افشار را پيشنهاد كردم. پيرمرد با كمال ميل و داوطلبانه، آن مسافرت خطرناك را پذيرفت. علاوه بر آن، او موفق شد همراه انقلابي معروف ايران، ميرزا قاسم‌خان صور اسرافيل كه از اعضاء كميته حزب سوسيال دموكرات بود، گروه ضربت را تشكيل دهد. اين گروه براي محمدعلي شاه آماده مي‌شد. براي اينكه كار گروه ضربت سريع و مطمئن به نتيجه برسد، پدرم با كمك كميتة انقلاب يك كالسكه مجلل و دو رأس اسب قشنگ يورغه به رنگ خاكستري خالدار خريداري كرد و... متأسفانه در سازمان سرّي گروه ضربت، خائني به نام نورالدين مانع اجراي فكر ترور شد.

شكل ظاهري و مشخصات نشريه

بعد از اشارة كوتاهي به مدير و دبير نشريه، اكنون به طور خلاصه به شكل و محتواي آن اشاره‌‌اي مي‌شود. اين هفته‌نامه، در 35 شماره منتشر شد كه 32

شماره آن در تهران پخش گرديد. نخستين شماره‌اش در 17 ربيع‌الاول 1325 و آخرين شماره‌اش در شنبه 20 جمادي‌الاولي 1326، يعني سه روز قبل از كشته شدن ميرزا جهانگيرخان منتشر شد. سه شمارة آن نيز در ايوردون سوئيس تنها به كوشش علي‌اكبر دخو (دهخدا) و سرماية مالي معاضدالسلطنه پيرنيا تهيه شد و انتشار يافت. هفته‌نامة صور اسرافيل در تهران به صورت هفتگي چاپ و منتشر گرديد. در تهران از 17 ربيع‌الثاني 1325 تا 20 جمادي‌الاول سال 1326، و در ايوردون (Iverdon) از اول محرم 1327 تا 15 صفر همان سال انتشار يافت.

بالاي صفحة هفته‌نامه، مصور است به يك نقاشي تخيلي؛ فرشته‌‌اي كه (به شكل آدمي با دو بال) شيپوري بر دهان دارد كه در آن دميده و بر روي امواج صداي آن، شعارهاي گردانندگان هفته‌نامه، نقش بسته است؛ يعني «حريت»، «مساوات» و «اخوت». بر صدر صفحة آن آية 51 سورة يس نقش بسته كه كلمة صور در آن است. و ذيل تصويرها و آغاز نوشتارش، بخشي از آية 101 مؤمنون كه باز كلمة مبارك صور در آن هست. تمام 35 شماره، هر كدام هشت صفحه مي‌باشند، حتي دو شمارة 7 و 8 را كه بعد از توقيف كوتاهي با هم چاپ نموده، شانزده صفحه شده است؛ يعني باز هر شماره، هشت صفحه دارد.

اين روزنامه چندين بار، به خاطر جسارت به مقدسات ديني و شخصيت‌هاي ديني و حاكمان، توقيف شد و از طرف مرحوم طباطبايي حكم تكفير نويسندگان آن داده شد.

طبق اسناد موجود (خود روزنامه) و ادعاي خود دهخدا، قلم‌زن اصلي آن از اولين شماره تا آخرين آن، دهخدا بوده است؛ به نوشتة كسروي ميرزا علي‌اكبر دهخدا، نويسنده گفتارهاي صور اسرافيل بوده است. صور اسرافيل طرف توجه همة مشروطه‌طلبان تندرو بود و ميرزا جهانگيرخان شيرازي، معروف به صور اسرافيل و ميرزا قاسم‌خان تبريزي مدير و آقاي دهخدا سردبير و مقالات اساسي و «چرند پرند»‌هاي اين هفته نامه نيز به قلم ايشان بود.

بيان نظر و مشاهدة شاهدان در مورد نشريه

1. عين‌السلطنه: نشريه صور، دست از يقة شريعت برنمي‌دارد

يكي از شاهدان عيني در مورد آن نشريه و نويسنده چرند پرند آن نوشته است:

روزنامة صور اسرافيل اگر دست از يقة شريعت و اوهامات بردارد، از همه بهتر است، خصوصاً چرند پرند آن... .

پيش‌تر گفته شد كه عين‌السلطنه، در مورد صور اسرافيل و نشريه‏اش مي‌نويسد:

اين ميرزا جهانگير شيرازي يكي از آن لامذهب‌ها... يا از مذهب بد مي‏نويسد و يا از علما يا از شاه و محترمين... بعد از هزار و سيصد سال دنبال مذهب افتاده و مي‏خواهند مذهب تازه‌‌اي براي ما درست كنند!

2. كسروي: از كفريات آن روزنامه‌ها، جسارت‌هاي عجيب صور اسرافيل به دين خاتم است

كسروي از قول يك شاهد عيني كه در هفتم رجب 1325 سخنراني مي‏كرد، چنين نقل نمود كه گفت:

... اي برادر ديني! مجلس كجا و مذهب كجا. تو رفتي مجلس براي تعديل امور دولت فراهم كني يا اظهار مذهب ‏كه اين روزنامجات را محرك شده... مردم را به شورش و غوغا آورند. اگر از كفريات آن روزنامجات سؤال كني مي‏گويم‏ از جمله... در روزنامه «صور اسرافيل»، دين پيامبر را بازيچه‏ خبر داده... .

3. طباطبايي: نويسندگان مقاله در صور، كافرند و واجب القتل

ملك‌زاده نيز به آن سخن كسروي (مبني بر جسارت آن نشريه به دين خاتم) و تكفير گردانندگان آن هفته‌نامه از سوي مرحوم طباطبايي تصريح مي‏نمايد؛ اما با اندكي تحريف و وارونه سازي! او از قول دهخدا، حكايتي نقل مي‏كند كه به قول خودشان «پايه تقوا و علاقه‌مندي» اداره‌كنندگان روزنامه صور اسرافيل را به مشروطيت مي‏رساند: «در يكي از نمره‏هاي صور اسرافيل، مقاله تندي بر ضد روحانيون نوشته بود...».

مرحوم طباطبايي... به بهبهاني مي‏گويد:

آقا شما مقاله صور اسرافيل را خوانده‏ايد؟ بهبهاني با خونسردي جواب مي‏دهد: بلي. طباطبايي با عصبانيت مي‏گويد: نويسندگان اين مقاله كافرند و به اسلام توهين كرده‏اند و واجب القتل‌اند.

در پي اين حكم مرحوم طباطبايي، ميرزا قاسم‌خان صور اسرافيل بعد از توقيف و رفع آن، نامه‌‌اي به مرحوم طباطبايي نوشت تا خود و همكارانش را تبرئه كند.

جسارت اين نشريه، در بين مردم مسلمان بازتابي تند يافت و شخصيتي چون سيدمحمد طباطبايي را آزرده و برآشفته ساخت.

4. سيدعبدالله بهبهاني: وزير علوم! صور اسرافيل را توقيف و تنبيه كنيد!

سيدعبدالله بهبهاني، پيشواي ديگر مشروطه نيز طي نامه‏اي به مخبرالسلطنه، وزير علوم، خواستار توقيف روزنامه و تنبيه مدير آن گرديد:

... امروز جمعي از اهل علم و غيره، جريده صور اسرافيل را ارائه به داعي كرده

و بعضي امور غيرلايقه در آن درج بود، ديدم. علاوه بر اينكه حقيقتاً درج اين گونه مطالب در روزنامه و نشر آن، با لوازم اسلاميت سازش ندارد. گمان دارم

اين مطالب به همين زودي موجب فساد عظيمي در دارالخلافه و ساير بلاد

شود. آخر خودتان ملاحظه بفرماييد كه اگر بنا باشد در روزنامه[اي] كه در

پايتخت اسلام طبع مي‏شود، صريحاً نوشته شود كه هزار و سيصد سال كسي

پيدا نشده است كه در مقابل نصارا سخن حسابي ‏بگويد...، ديگر براي اسلام چه باقي مي‏ماند؟! و اين‌چنين تعرض به علماي اعلام به طوري كه موجب توهين [به] نوع است و به تمام اهل علم برمي‏خورد...؛ جداً از جناب اجل عالي مي‏خواهم كه فوراً اين روزنامه توقيف، و مدير آن را هر كس است به سياست لازمه، تنبيه بفرماييد. خيلي فوري اين اقدام را فرموده و داعي را مستحضر داريد...

26 جمادي‌الاولي 1325 ق.

گزارشي اجمالي از محتوا و مباني هفته‌نامة صور اسرافيل

پرداختن به تمام مطالبي كه در صور اسرافيل نوشته شده، فرصتي ديگر مي‏طلبد، اما به طور گذرا به محتواي آن نشريه و انديشة نويسندگان و گردانندگان آن اشاره مي‌شود.

به طور كلي انديشة گردانندگان هفته‌نامه، يعني ميرزا علي‌اكبرخان دهخدا، ميرزا جهانگيرخان شيرازي، معروف به صور اسرافيل و ديگر همكارشان ميرزا قاسم‌خان و چاپ آن نشريه، بر مدار زير بود:

1. دين‌ستيزي، تخريب، تحريف دين، شبه‌افكني و هتاكي

هفته‌نامة صور اسرافيل، شرع و مشروعه‌خواهي و مشروعه‌خواهان را خرافه، اوهام، مضحك، مزخرفات و كهنه‏پرستي ناميده است. گاهي به كنايه و گاهي هم صريح عليه اعتقادات مردم قلم زده و گاهي هم خيلي راحت به بهانة جسارت به علما، در حقيقت به خدا و قرآن ايراد گرفته و به حكم روشن اسلام تعرض كرده است.

2. اهانت به حكما، فقيهان و دانشمندان مسلمان

هفته‌نامة صور اسرافيل، به تمام علما، حكما و دانشمندان ايراني جسارت نمود. صوراسرافيل در يكي از شماره‏هاي خود، مقاله‏اي را به چاپ رساند كه در واقع، ادعانامه‏اي تند عليه تمامي حكما و متكلمان بزرگ مسلمان كشورمان بود! او بود كه چنين نوشت:

حكمت و كلام ما، معجوني است مضحك از خيالات بنگي‌هاي هند، افكار بت‌پرست‏هاي يونان، اوهام كاهن‌هاي كلده، و تخيلات رهابين يهود. پيشوايان پرستندگان گَنگ، علماي عابدين لاما و رؤساي عناصرپرستان هند، هر يك اقلاً يك يا دو كتاب مختصر و مفصل در فلسفه مذهب باطل خود نوشته در ميان ملت و امت خويش انتشار مي‏دهند، اما در هزار و سيصد سال، شهوت رياست، لذت اصوات نِعال و حرص قُربِ سلطان، به علماي ما فرصت نداد كه فلسفه اسلامي را از اين مزخرفات جدا كرده و يك رساله مختصر مشتمل بر حكمت طريقه حقه خودشان به زبان عوام، نوشته‏، منتشر كنند... .

3. تخريب عالمان و روحانيان و اهانت‌هاي عجيب به علماي مشروطه‌خواه

از جمله رسالت‌هاي اين هفته‌نامه، جسارت و تخريب علماي دين، به‌ويژه عالمان مشروطه‌خواه، مانند مرحوم كني، مرحوم ميرزاحسن آشتياني، شهيد شيخ فضل‌الله نوري، محمد آملي، ابوطالب زنجاني، سيدعلي آقا يزدي، ميرزا‌هاشم تبريزي، ميرزاحسن مجتهد تبريزي و مرحوم آخوند ملاعباس بود. اين تخريب‌ها در غالب آن 35 شماره به چشم مي‌خورد.

ميرزا جهانگيرخان و دهخدا در آن نشريه، اين گونه لب به جسارت مي‌گشايند و خطاب به همة مردم ايران مي‏نويسند:

... اگر همه اهل ايران با شما كهنه‌پرستان هم‌عقيده باشند جمعيتتان بالغ بر سي كرور نخواهد شد. سه هزار و يكصد كرور آدم‌هاي دنيا كه تمام با عقايد ما شريك‌اند، شما را خوا نا خوا [خواه، ناخواه]، مجبور به قبول اين اصول مسلمه ‏خواهد كرد... . عنقريب سيل اين خيالات تازه، اراضي مقدسه شما را گرفته، لوث اين اوهام و خرافات مندرسه شما را از روي زمين خواهند شست.

همين نشريه و گردانندگان و گردان آنها به بانگ بلند، فرياد برمي‏دارد كه:

قوانيني كه به تأييد مجتهد بخواهد باشد، آن قانون به كلي بي‌مصرف و به قدر ذره‏اي، معني نخواهد داشت.

نشريه صور اسرافيل، در يك تهمت عظيمي پا را از اين هم فراتر گذاشته و

نوشته است:

علت جايگاه و پايگاه داشتن علما نزد مردم ايران، دو امر بيشتر نيست: يكي جهل، ديگري عادت به تعبد. در مدت هزار و سيصد سال... چنان ما را به تعبد و قبولِ كوركورانه اصول و فروع خودمان نمودند و چنان راه غور و تأمل و توسعه ‏افكار را بر روي ما سد نمودند كه... .

نشريه، جسارت به سيد ميرزا ابوطالب موسوي، معروف به ميرزا ابوطالب زنجاني را چنين ‏با تمسخر ياد كرده است:

بقيه سال نامه و هم درين سال جناب عالم بما في السموات و ما في الارض و ما بينهما و ما تحت الثري، يعني آقا سيدابوطالب زنجاني كه چند دفعه در زمان‌هاي پيش، شيخ فضل‌الله را تكفير كرده[؟!] دوباره به صحت عقايد شيخ معتقد شده و در لوطي‏بازي...، درست مثل ميمون‌هاي هند، تقليد شيخ را بيرون مي‏آورد.

ميرزا ابوطالب به صدق و صفا و علم و تقوا معروف بود به گونه‏اي كه مُهر او و شيخ نزد قضات دادگستري، ارج و اعتبار خاصي داشت به گونه‏اي كه تا مدت‏ها بعد نيز هر جا مهر آن پاكان را بر پاي سندي مي‏ديدند، قضات مي‏گفتند كه كار ما آسان شد، زيرا كه مهر شيخ و ابوطالب، ناسخ و منسوخ ندارد. تفصيل اين ‏مسائل را در مقاله‌‌اي دربارة ميرزا ابوطالب آورده‌ايم.

هفته‌نامه، خطاب به علما و مراجع ديني مي‌نويسد:

...سيدعلي آقا و شيخ فضل‌الله و عاملي[آملي] و رستم‌آبادي و سيدمحمد تفرشي و حاج ميرزا ابوطالب زنجاني و نقيب‌السادات و پسرش و اكبرشاه و حاج ميرزا لطف‌الله روضه‌خوان و سلطان‌العلماء و جمعي ديگر از سيد و آخوند را... پلوهاي‏ چرب پر ادويه و قرابه‏هاي عرق محله همه را گرم كار كرد.

ناظم‌الاسلام كرماني، ثقةالاسلام تبريزي، فريدون آدميت و... نوشته‏اند كه صور اسرافيل و يارانشان، منبع فساد و عناد و آشوب و خرابي و ترور بودند؛ نه ‏شيخ فضل‌الله و ديگر علما.

4. ترويج انديشه‏هاي ماسوني و غربي

معرفي و تبليغ كتاب‏هاي ميرزا ملكم‌خان و افكار ماسوني‌ها در نشرية صور اسرافيل، جلوه‏اي خاص دارد كه نشانه گرايش نويسندگان اين روزنامه به افكار غربي و ماسوني است. صور اسرافيل گاهي با تيتر «مژده» و زماني با عنوان «بشارت» ـ در اينجا به كنايه، مردم ايران را مرده‏هاي چند هزار ساله گورستان‏هاي غفلت و ناداني مي‏داند كه تنها با خواندن و عمل به كتاب‏هاي ملكم‌خان، بيدار مي‏شوند! تا بستري براي تبليغ نوشته‏هاي ملكم‌خان ارمني فراهم سازد! ـ و بارها هم در قالب «اطلاعيه» براي كتاب‏ها، روزنامه‏ها و مجموعه آثار (كليات) ملكم‌خان، تبليغ فروش آنها را مي‏كردند.

نشريه صور اسرافيل مي‏نويسد: «... همان‏ انجمن (ماسونيك) است كه موجب آبادي دنيا و رفع خرافات و اوهام باطله مي‌باشد».

اسماعيل رائين در مورد فراماسون‌ها ‏مي‏نويسد: ماسوني‏ها نه‌تنها براي ايران نكبت به بار آوردند، بلكه براي انگليس نيز هم. او در آخر جلد اول كتابش، به اشاره‏اي معنادار با اين عبارت «پوزش و تأسف» از خراب‌كاري‏هاي ماسونرها و خرابي ايران به دست آنها با تأسف و تأثر ياد كرده است. همين نويسنده در عبارتي كوتاه و گويا نوشته است:

كاري كه فراماسون‏هاي انگليسي و ايراني عالماً و عامداً با ميهن ما كردند، عواقب نكبت‌باري داشت كه بدبختي آن بعدها دامنگير خود انگليسي‏ها نيز گرديد.

5. جسارت‌هاي ناموسي و خلاف ادب به ايرانيان و تحقير ملت

سردبير سابق و همه‌كارة كنوني نشريه، بعد از آنكه از طريق سفارت انگليس به خارج از كشور فرار داده مي‏شود، به شهر ايوردون در سوئيس مي‏رود و در يكي از ستون‏هاي همان «چرند پرندِ» صور اسرافيل مي‏نويسد:

... يكصد و هشتاد هزار نفر اهل رشت اگر هميشه زيردست چهارده پانزده نفر فراش و پيشخدمت و مشت و مال چي و آفتابه لگن‌گذار حكومت نباشند، ناخوش مي‌شوند. همان‌طور كه اهالي رشت، شيراز، اصفهان، بلوچستان، خوزستان، كرمانشاهان، لرستان، عراق، كردستان و يزد، اگر سالي چندين صد دختر باكره و هزارها طفل امرد براي اندرون آبدارخانه‏هاي حكام ندهند، ناخوش مي‏شوند. و همان‌طور...؛ ‌‌اي ادباي ايران[!] الان شما يك سال و نيم است به چرند و پرند نوشتن دخو عادت كرده‌ايد و خوب مي‌دانيد چرند و پرند نوشتن يعني چه.... به بينيد[ببينيد] من هرگز در تمام عمر باين [به اين] چرند و پرندي نوشته‌ام يا شما در عمرتان خوانده‌ايد.

6. اهانت به شعائر ديني

نشريه و انتشاردهندگانش، به بهانه‌هاي مختلف به مسخره كردن و تخريب حجره و حوزة درس و عالمان و ديگر شعائر و مظاهر ديني مردم پرداخته است.

7. ترويج باستان‌گرايي

نشرية صور اسرافيل، به طور صريح و بي‌پرده به ترويج باستان‌گرايي مي‌پرداخت و از مزدك و مجوس و كاوه و كامبيز و نادر و ديگر سلاطين! آن هم بدون نامي از اسلام يا خدمات متقابل ايران و اسلام تعريف مي‌كرد!

اين هفته‌نامه، سراسيمه و تناقض‌گويان، منتشر مي‌شد و به قول كسروي «با نفاق و دورويي». گاهي ـ همان طور كه پيش‌تر ديديم ـ از باستان‌پرستي قلم مي‌زد و زماني از غرب‌گرايي! نشرية صور اسرافيل ـ در اواخر كار ـ بي‌پرده‌تر از قبل مي‌نوشت. در يكي مانده به آخرين شماره‌اش دربارة يكي از مهم‌ترين دستورها و نشانه‌هاي اسلام، يعني تقسيم كار در‌ خانواده و ريش مردان و نيز به طور ضمني به تمسخر دعا و نيايش مي‌پردازد و مي‌نويسد:

حالا من صريح مي‌گويم و وجدان تمام وزرا و وكلا و اولياي امور را شاهد مي‌گيرم كه اصل خرابي مملكت و بدبختي اهل ايران همان اعتقاد كاملي است كه...؛ ديگر عقل من به جايي نمي‌رسد بروند ختم عمن يجيب بگيرند... اين اولش و اين هم آخرش دخو

8. ترويج آزادي مطلق؛ بدون قيد شرع و عقل

نشرية صور و گردانندگان سه گانه‌اش، براي دستيابي به آزادي مورد نيازشان به انبيا نيز افترا بستند و به آرامي دست وحي را از زندگي اجتماعي و تعيين آزادي كوتاه كردند. آنان مي‌گفتند كه چون نوع بشر بر اساس طبيعتش در تشخيص كمال، قادر است! حد و مرزي براي محدود كردن آزادي نديده‌اند؛ مگر ضرر به آزادي ديگران! عين قول و قلم آنها را بنگريم كه خود گويا و روشن است. آنان نوشته‌اند:

معني آزادي كه تمام انبيا و حكما و علماي دنيا مستقيم يا غيرمستقيم براي تكميل معني آن كوشيده‌اند... همين است كه مدعيان توليت قبرستان ايران كمال انسان را به معرفي‌هاي حكيمانة خودشان محدود نكرده و اجازه فرمايند تا نوع بشر به همان وسائل خلقتي در تشخيص كمال و پيروي آن بدون هيچ دغدغة خاطر ساعي باشند. معني آزادي چيست؟... [ابتدا مي‌نويسد]: آزادي رفتار نمودن انسان است در تمام امور مشروعه خود به نحو دلخواه. آيا سرحدي براي اين رفتار دلخواه هست؟ سرحد اين رفتار دلخواه تنها آزادي ديگران است... يعني سرحد اين آزادي تا آنجا منبسط مي‌شود كه به آزادي ديگران صدمه[‌اي] نرساند. حدود آزادي هر فرد هيئت ديوار آزادي فرد ديگر است.

نتيجه

در اين مقال پس از اشاره به احوال نشريه و ناشرانش، بر اساس سند و مكتوب بي‌واسطه، كه در كمال آزادي و اوج اختيار و قدرت آن را نگاشته‌اند، ناشران نشرية طلوع مشروطيت ايران به هيچ خط قرمزي اعتقاد نداشتند. از همه بد مي‌گفتند و مخالف همه چيز بودند، بازار را آشفته مي‌كردند دم از قانون و ترقي مي‌زدند ولي به منطق جنگل عمل مي‌كردند؛ به گونه‌اي كه نه‌تنها مردم را به خود، بلكه به مشروطه هم بدگمان و متنفر مي‌كردند.

مجموعه عملكرد آنان موجب به فعليت‌رسيدن استبداد محمدعلي شاه و انزوا و اعدام علما گرديد. سرانجام، آنان به دامن بيگانه پناه بردند و در كنار پهلوي قرار گرفتند و بنيانگذار حكومت استبداي رضاخان شدند. اينان دم از ترقي خود و تحجر علما مي‌زدند!

منابع

ـ آدميت، فريدون، فكر آزادي و مقدمه مشروطيت، تهران، سخن، مهرماه 1340.

ـ آدميت، فريدون، ايدئولوژي نهضت مشروطيت ايران، (ج 2، مجلس اول و بحران آزادي)، تهران، روشنگران، بي‌تا.

ـ ابوالحسني منذر، علي، «مشروطه و رژيم پهلوي؛ پيوندها و گسست‌ها» تاريخ معاصر ايران، ش 15 و 16، زمستان 1379.

ـ استادي، رضا، بررسي لغت‌نامه دهخدا، قم، فرا نشر، 1377

ـ اعظام قدسي، حسن (اعظام‌الوزاره)، خاطرات من يا تاريخ صد ساله ايران، تهران، نشر كارنگ، 1379 ش.

ـ اقبال، عباس، مجله يادگار، سال سوم، شماره 2 و 8.

ـ احمدي‌خواه، علي «فقيه فداكار» گلشن ابرار، قم، چ نشر نورالسجاد?، 1386.

ـ بامداد، مهدي، شرح حال رجال ايران در قرن 12 و 13 و 14 هجري، تهران، زوّار، 1347ش.

ـ تركمان، محمد، رسائل، اعلاميه‏ها و... ، چ مهتاب، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، [بي‏تا].

ـ ثقةالاسلام تبريزي، ميرزا شفيع، مجموعه آثار قلمي ثقةالاسلام، به كوشش نصرت‌الله فتحي، تهران، انجمن آثار ملي، 1354.

ـ دولت‌آبادي، ميرزا يحيي، حيات يحيي، تهران، كتابفروشي ابن‌سينا، چاپ تهران مصور، [بي‌تا].

ـ دهخدا، ميرزا علي‌اكبر، لغت‌نامه دهخدا، تهران، دانشگاه تهران، چ دوم از دوره جديد، 1337.

ـ رابينو، ه. ل، روزنامه‌هاي ايران از آغاز تا سال 1329 ق / 1289 ش. (برداشتي از فهرست رابينو، ترجمه و تدوين جعفر خمامي زاده)، تهران، اطلاعات، 1372 ش.

ـ رائين، اسماعيل، اسناد و خاطره‌هاي حيدر عمو اغلي (جلد دوم)، بي‌جا، بي‌نا، 1358.

ـ ـــــــــ ، فراموشخانه و فراماسونري در ايران، تهران، اميركبير، چاپ سپهر، چ چهارم، 1357 ش.

ـ رئيسي‌نيا، حيدر عمو اغلي گذر از طوفان‌ها، بي‌جا، انتشارات دنيا، فروردين 1360.

ـ رضا‌زاده ملك، رحيم، چكيدة حيدرخان عمو اغلي، تهران، دنيا، 1352 ش.

ـ زاهد زاهداني، سيدسعيد، بهائيت در ايران، با همكاري محمدعلي سلامي، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، چ سوم، 1384.

ـ شريف كاشاني، محمدمهدي، واقعات اتفاقيه در روزگار، به كوشش منصوره اتحاديه، سيروس ‏سعدونديان، تهران، چاپ نقش جهان، 1362 ش.

ـ شيفته، نصرالهس، رجال بدون ماسك ايران، تهران، چاپ تابان، بي‌نا، بهمن 1331.

ـ صفايي، ابراهيم، رهبران مشروطه(دورة اول)، تهران، چاپ محمدحسن علمي، انتشارات جاويدان، چ دوم، خرداد1362.

ـ ـــــــــ ، ده نفر پيشتاز، تهران، شرق، بي‌تا.

ـ ـــــــــ ، تاريخ مشروطيت به روايت اسناد، تهران، ايرانياران، 1381.

ـ عين‌السلطنه، قهرمان ميرزا (سالور)، روزنامه خاطرات، به كوشش مسعود سالور، ايرج افشار، تهران، اساطير، 1377 ش.

ـ كرماني، محمد ناظم‌الاسلام: تاريخ بيداري ايرانيان، تهران، آگاه، چ چهارم، 1362.

ـ كسروي، احمد، تاريخ مشروطه ايران، تهران، اميركبير، چ پنجم، 1340.

ـ مجلس شوراي اسلامي، همايش يكصدمين سالگرد نهضت مشروطيت، (خبرنامه شمارة 1) مجلس شوراي‏اسلامي، تهران، 14 و 15 مرداد 1385.

ـ گوبينو، كونت، «اميركبير 1 و 2 و 3»، مجله محيط (به انضمام خاطرات مطبوعاتي استاد سيدمحمدمحيط طباطبايي)، به كوشش و با مقدمه سيدفريد قاسمي، تهران، مركز مطالعات و تحقيقات رسانه‏ها، 1374.

ـ مستوفي، عبدالله، شرح زندگاني من يا تاريخ اجتماعي و اداري دوره قاجار، تهران، علمي، 1324.

ـ ملك‌زاده، مهدي‌خان، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، تهران، سخن، 1383.

ـ مؤسسه قدر ولايت، تاريخ تهاجم فرهنگ غرب (نقش روشنفكران وابسته)، ناشر مؤسسه قدر ولايت، بي‌جا، چاپ سهند، 1374.

ـ ميرزا علي‌اكبر دهخدا و ميرزا جهانگيرخان صور اسرافيل، صور اسرافيل (دوره كامل؛ مجموعه متون و اسناد تاريخي، كتاب پنجم) قاجاريه، تهران، نشر تاريخ ايران، 1361 و 1403 ق.

ـ ولايتي، علي‌اكبر، مقدمه فكري نهضت مشروطيت، بي‌جا، نشر فرهنگ اسلامي، تابستان 1368.

ـ هدايت، مهدي قلي‌خان (مخبرالسلطنه)، طلوع مشروطيت، به كوشش امير اسماعيلي، بي‌جا، نشر جام، 1363.