بررسي نقش علما در برخورد با مسئله بابيت و بهائيت

سال نهم، شماره دوم، پاييز و زمستان 1391، 85 ـ 98

Tārikh dar Āyene-ye Pazhuhesh, Vol.9, No.2, Fall & Winter 2012-3

 

محمد فاكر ميبدي* / رحمان زارع**

چكيده

در پيدايش فرقة ضالة بهائيت، علل گوناگوني دخيل بود. در اين راستا مي‌توان به بسترهاي ديني همچون درك نادرست از آموزة مهدويت و انتظار منجي، ظهور فرقة شيخيه، و بسترهاي فرهنگي و اجتماعي نظير فقر، جهل، بي‌سوادي و خرافه‌پرستي اشاره كرد. از ميان دلايل سياسي نيز مي‌توان از سويي به ضعف حكومت و تسلط همه‌جانبة اجانب بر دربار و منابع ملي، و از سوي ديگر به حمايت بيگانگان از هر حركت ساختار‌شكن در راستاي تضعيف اقتدار حكومت و علما اشاره كرد. اشتباه برخي از مورخان و دعاوي كذب برخي از پيروان فرقة ضالة بهائيت موجب شده است برخي گمان كنند علمايي همچون شيخ اعظم انصاري، در برخورد با سران بابيت و بهائيت برخورد قاطع و درخوري نداشته‌اند. در اين نوشتار، به‌دنبال بررسي ادعاهاي مطرح‌شده و سپس نقد و بررسي آنها با توجه به قرائن و شواهد موجود هستيم.

كليدواژه‌گان: علما، بابيت، بهائيت، قاجاريه، شيخ انصاري.


* دانشيار جامعة المصطفي العالمية  

** كارشناسي ارشد تفسير و علوم قرآني دانشگاه قم                                                         rzmarvdashti@gmail.com

دريافت: 31/ 3/ 1391 ـ پذيرش: 3/ 8/ 1391


 

مقدمه

قضاوت كردن دربارة قضاياي تاريخي در برهه‌اي خاص از زمان، به مقدماتي نياز دارد كه يكي از آنها در نظر گرفتن اوضاع و شرايط و مقتضياتي است كه در تصميم‌گيري افراد در آن زمان نقش داشته است، اين امر براي كساني كه در دهه‌ها و سده‌هاي آينده مي‌آيند، اگر محال نباشد، بسيار مشكل است؛ چون آثار مكتوب به انگيزه‌هاي مختلف و دواعي گوناگون نوشته شده‌اند؛ با اين‌حال، براي كشف حقايق چاره‌اي جز رجوع به آثار و كتاب‌هاي به‌جا‌‌مانده از آن زمان نيست؛ اما با كنكاش و زحمت فراوان در لابه‌لاي آثار تاريخي، تنها به بخشي از حقيقت مي‌توان دست يافت.

جهت‌گيري نوشتار حاضر، بازشناسي و بررسي واكنش علما، به‌ويژه شيخ اعظم انصاري، و نقد و بررسي نظرية كساني است كه نقش علما را كم‌رنگ جلوه مي‌دهند. آنچه موجب خطاي برخي از محققان شده است تا گمان كنند كه از امثال شيخ اعظم در رابطه با مخالفت با بهائيت قصور سر زده است، دعاوي كذبي است كه بعضي از سران بهايي و ازلي به شيخ نسبت داده‌اند. در ابتدا به نقل چند نمونه از آن دعاوي اشاره مي‌كنيم و سپس به بحث و بررسي آن مي‌پردازيم.

ادعاها

1. حسين‌علي نوري ـ معروف به بهاء‌اللّه ـ در لوح هيكل كه متملقانه به ناصرالدين شاه نوشته است مي‏گويد: «علمايي كه في‌الحقيقه از كأس انقطاع آشاميده‏اند، ابداً متعرض به اين عبد نشده‏اند؛ چنانچه شيخ‌مرتضي‌ - اعلي اللّه مقامه و اسكنه في ظل قباب عنايته‌ ـ در ايام توقف در عراق اظهار محبت مي‏فرمود و به غير ما اذن اللّه در اين امر تكلم ننمودند» (شيرازي، 1331ق، ج2، ص ۳۵۷). واضح است آنان كه با شيوة زندگي آن فقيه بزرگ آشنايي دارند، قطعاً اين دعاوي را دروغ مي‌دانند.

2. شوقي افندي مي‏گويد: «جمعي علماي اعلام و مجتهدين عظام را در كاظمين (عليهماالسلام) جمع نمودند و متحد و متفق شدند و به مجتهدين كربلاي معلّي و نجف اشرف نوشتند و جميع را دعوت نمودند. بعضي دانسته آمدند و بعضي ندانسته؛ از جمله عالم جليل نحرير و فاضل نبيل شهير، خاتمةالمحققين، مرحوم مغفور الشيخ مرتضي، كه رئيس مسلم كل بود، من دون اطلاع حاضر شدند؛ و چون از حقيقت مقاصد مطلع شدند فرمودند: من بر كُنه حقائق اين طايفه و اسرار و سرائر مسائل الهيه اين فئه، كما هي حقها مطلع نيستم و تا به حال در احوال و اطوارشان منافي كتاب مبين كه داعي تكفير باشد، چيزي نديده و نفهميدم؛ لهذا مرا از اين قضيه معاف داريد، هر كس تكليف خويش را دانسته، عمل نمايد (شاهرودي، 1333، ص 496).

3. آواره نيز ادعايي ديگر بر آن افزوده و چنين نوشته است: «پس از آمدن شيخ انصاري، به اتفاق كلمه كسي به پيش بهاء فرستادند، از او اعجاز خواستند. او مشروط به اتفاق كلمة آنان نمود و نامة سر به مهر از آنان خواست. شيخ انصاري از حضار رأي خواست. آنان مخالفت كردند. شيخ انجمن را بهم زد». و بالاخره احتمال مي‏دهد شيخ شبانه به حضور بهاءالله رفته باشد! (موسوي اردبيلي، 1348، ص 132).

4. ميرزا آقاخان كرماني1 مدعي‌شده است كه عالماني چون شيخ‌مرتضي انصاري در پي اظهار دوستي و مودت با بهائيت بوده‌اند؛ يا حاج ملّا‌علي كني خود را حامي ازلي‌ها مي‏دانست و حاج ملّا‌هادي سبزواري برايشان شعر مي‏سرود (ميرزا آقاخان كرماني، بي‌تا، ص 284).

5. صالح اقتصاد مراغي2 مي‌نويسد: «وقتي شيخ‌عبد‌الحسين طهراني بر عليه بهاء مجلسي در كاظمين منعقد نموده و شيخ‌مرتضي انصاري - اعلي الله مقامه - را نيز دعوت كرده بود، شيخ نظر به قيمت وقتش كه به هر ترهات صرف نتوان كرد، به محض استماع مقصود، از مجلس برخاسته بود فوراً حضرات از اين موقع استفاده نموده، اسم شيخ را در رساله خال (يعني ايقان) مذكور داشتند» (مراغي، 1307، ص 38-39).

نقد و بررسي

در ارزيابي برخورد علما با مسئله بابيت و بهائيت، لازم است به نكاتي توجه كنيم:

1. عدم ابتلا

مسئلة بابيت و بهائيت، دغدغه، و به عبارت دقيق‌تر، مبتلا‌به همة علماي آن زمان نبوده است؛ بدين معنا كه فعاليت‌هاي بهائيت، در محدودة جغرافيايي زندگي برخي از علماي معاصر با پيدايش اين فرقه نبود يا به‌گونه‌اي بود كه جلب‌توجه نمي‌كرد. از‌اين‌رو، اشكال كساني كه قائل‌اند، فلان عالم مثلاً در برخورد قاطعانه با اين مسئله كوتاهي كرده است، جاي تأمل و بررسي دارد؛ زيرا ممكن است مسئلة بابيت و بهائيت مبتلا‌به آن عالم نبوده، و تبليغات اين فرقه در محل زندگي آن عالم نبوده باشد؛ همان‌گونه‌كه در عصر حاضر، علماي قم و نجف نسبت‌به فرقة قاديانه3 كه در هندوستان، پاكستان، آفريقا و اندونزي فعاليت دارند، احساس خطر جدي نمي‌كنند و واكنش جدي نشان نمي‌دهند؛ يا اگر موضع‌گيري كرده‌اند، به‌گونه‌اي ملموس نبوده است كه موجب شيوع اخبار آن شود.

2. كندي تبادل اطلاعات و ارتباطات

در زمان قاجار و پيش از آن، تبادل اطلاعات و ارتباطات به‌كندي صورت مي‌گرفت؛ به‌گونه‌اي‌كه گاهي اوقات وقتي عالم و مجتهدي از دنيا مي‌رفت، بعد از گذشت ماه‌ها، خبرش در شهرهاي دوردست منتشر مي‌شد ازاين‌رو، مي‌بينيم كه علي‌محمد باب چوب مي‌خورد و توبه و انابه مي‌كند، اما در گوشه و كنار، مبلغان او تبليغ مي‌كنند و مردم بي‌خبر از همه جا و همه چيز، به سخنان آنها گوش فرا مي‌دهند.

3. احتياط علما در مسئلة اعراض و نفوس

علما و بزرگان، به‌ويژه علماي گذشته، در فتوا دادن در مسائل مربوط به اعراض و نفوس و دماء به‌سختي احتياط مي‌كردند و از فتوا دادن خودداري مي‌ورزيدند؛ از‌اين‌رو برخي از آنها با اينكه علي‌محمد باب را از نزديك ديده و حرف‌هاي او را شنيده بودند، به اميد اينكه روزي توبه كند و دست از دعاوي آميخته با شرك خود بردارد، فتوا به قتل وي نمي‌دادند.

4. شخصيت علي‌محمد باب

با توجه به حالات رواني‌اي كه علما از علي‌محمد باب ديده بودند، براي آنها ظن قريب به يقين حاصل شده بود كه وي جنون ادواري دارد؛ چنان‌كه در جلسات محاكمة باب، به اين امر تصريح كردند و دليل خودداري از صدور فتواي قتل را همين امر دانستند.

ميرزا تقي‌خان اميركبير ـ صدراعظم ناصرالدين‌شاه ـ پس از مرگ محمد‌شاه درصدد آمد كه علي‌محمد باب را به‌عنوان عامل اين فتنه از ميان بردارد و در ملأ‌عام مجازات كند و از اين راه شورش‌هاي بابيان را سركوب نمايد. او براي اين كار، از برخي علما فتوا خواست؛ ولي به گفتة ادوارد براون، ‌«دعاوي مختلف و تلوّن افكار و نوشته‌هاي بي‌مغز و بي‌اساس و رفتار جنون‌آميز او، علما را بر آن داشت كه به علت شبهة خبط دماغ، بر اعدام وي رأي ندهند» (نجفي، 1383، ص 252). البته شبهة جنون باب، بي‌مورد نبود و از دشمني با او سر نزده بود؛ بلكه مورخان بهايي نوشته‌اند كه علي‌محمد باب چندي در فصل تابستان در هواي داغ بوشهر بالاي بام خانه‌اش مي‌رفت و در برابر آفتاب سوزان از صبح تا شام به قصد تسخير خورشيد! اورادي را مي‌خواند (اشراق خاوري، 1334، ص 67).

در كتاب كشف الغطاء، نامه‌اي از علماي شيعه خطاب به علي‌محمد باب آمده، كه در خلال آن به اين موضوع تصريح شده است. در آن نامه از قول دو تن از مجتهدين تبريز مي‌خوانيم كه به علي‌محمد نوشته‌اند:

سيد علي‌محمد شيرازي! شما در بزم همايون و محفل ميمون، در حضور نوّاب اشرف والا ولي‌عهد دولت بي‌زوال، اَيّده الله و سدده و نصره، و حضور جمعي از علماي اعلام، اقرار به مطالب چندي كردي كه هريك جداگانه باعث ارتداد شماست و موجب قتل. توبة مرتد فطري مقبول نيست، و چيزي كه موجب تأخير قتل شما شده است، شبهة خبط دماغ است كه اگر آن شبهه رفع بشود، بلاتأمل احكام مرتد فطري به شما جاري مي‌شود (گلپايگاني، بي‌تا، ص 205).

شايد هيچ‌كدام از علماي آن زمان تصور نمي‌كردند شخصيتي همچون علي‌محمد بتواند تعداد زيادي از مردم را فريفته و اغفال كند و مريد و جان‌نثار خود قرار دهد؛ زيرا از سويي علي‌محمد باب شخصيت سست‌عنصري بود كه با خوردن يك سيلي، تمام مدعيات خود را انكار كرد و از آنچه تا آن هنگام بيان كرده بود، توبه كرد.

نخستين بار ادوارد براون اين توبه‌نامه را منتشر كرد و نوشت سندي بي‌امضا و بدون تاريخ و ظاهراً به دست‌خط باب موجود است كه در آن، هرگونه ادعايي را كه مطرح كرده يا به نظر آمده كه مطرح كرده‌ است، انكار مي‌كند (مهتدي، 1344، ص 98).

علي‌محمد باب در مسجد وكيل در حضور امام جمعة شيراز و جمعيت حاضر، ادعاهاي خود را با شرمندگي و ترس بسيار پس گرفت و اظهار توبه نمود. وي رو به جمعيت كرد و گفت:

لعنت خدا بر كسي كه مرا وكيل امام غايب(ع) بداند؛ لعنت خدا بر كسي كه مرا باب امام(ع) بداند؛ لعنت خدا بر كسي كه بگويد من منكر وحدانيت خدا هستم؛ لعنت خدا بر كسي كه مرا منكر نبوت حضرت رسول(ص) بداند؛ لعنت خدا بر كسي كه مرا منكر انبياي الهي(ع) بداند؛ لعنت خدا بر كسي كه مرا منكر اميرالمؤمنين(ع) و ساير ائمة اطهار(ع) بداند. (اشراق خاوري، 1334، ص 137).

از سوي ديگر، علي‌محمد باب، علم و سوادي نداشت تا بتواند بدان وسيله ديگران را مجذوب خود كند؛ از‌اين‌رو در نوشته‌هاي او به‌وفور خطاهاي صرفي و نحوي مي‌توان يافت. به همين دليل، نخستين كاري كه حسين‌علي نوري كرد، از بين بردن آثار باب بود، تا بدين‌وسيله رسوايي‌هاي اين مسلك ساختگي كمتر هويدا باشد. اسمائيل رائين4 در كتابش در‌اين‌باره مي‌نويسد:

در چنين اوضاع آشفتة بابيان، ميرزا حسين‌علي نوري كه خود يكي از سران آنها شمرده مي‌شد، بهتر دانست كه آواز بر‌آورد و به نام «من يظهره‌الله» كه راهش باز مي‌بود، به كار پردازد، كه هم دستگاهي براي خود و خاندانش تدارك ببيند و هم ساماني به كارهاي بابيان دهد و از دشمني كه ميان آنان و ايرانيان پديد آمده بود بكاهد و از دشمني بابيان با خود نيز بكاهد. به همين نيت به كار پرداخت و بيش از همه، به نابودي و از بين بردن نوشته‌ها و آثار باب كه ماية رسوايي بود كوشيد و... (رائين، 1357، ص 189).

علي‌محمد باب در پاسخ به كساني كه به غلط‌گويي‌هاي او اشكال مي‌كردند، اين‌گونه توجيه مي‌كرد كه ابلهان هم قادر به پذيرفتن آن نيستند. وي مدعي بود كه «بايد قواعد كهنة صرف و نحو زبان عربي را كنار بگذارد» (همان، ص 44).

وي همچنين در توجيه خطاهاي بيش از حد خود ـ كه نشان‌دهندة بي‌سوادي او بود - مي‌گفت: «نحو را در حضرت حق گناهي بود؛ تا‌كنون بدان گناه مأخوذ و محبوس بود. اينك به شفاعت من رستگار شد. پس اگر مرفوعي را مجرور، يا مفتوحي را مكسور بخواني، زياني نباشد» (سپهر، 1344، ج3، ص 60)

از اين جهت همة علما احساس خطر جدي نكردند و به مقابلة جدي با اين پديدة شوم نپرداختند؛ زيرا شرايط به‌گونه‌اي بود كه اگر علي‌محمد را ميان مردم رها مي‌گذاشتند، بالاخره دست او رو مي‌شد و ميان مردم جايگاهي نمي‌يافت؛ در نتيجه منزوي مي‌شد و بعد از مدتي، از كردة خود پشيمان مي‌گشت.

5. اقدام نادرست صدر‌اعظم محمد‌شاه قاجار

پس از مرگ منوچهرخان معتمدالدوله (ربيع‏الاول 1263)، به دستور حاج‌ميرزا آقاسي، آخرين صدر‌اعظم محمد‌شاه قاجار، علي‏محمد باب از اصفهان به ماكو تبعيد شد. اين اقدام، از يك‌سو سبب شد علما و عامة مردم نتوانند چهرة واقعي عليمحمد باب را بشناسند و شخصيت او در هاله‌اي از ابهام باقي بماند؛ و از سوي ديگر، حاميان وي بتوانند از جهل مردم نهايت بهره را برده و به فريب و اغواي مردم بپردازند. اين سياست حاج‌ميرزا‌ آقاسي، بعدها مورد انتقاد ناصرالدين‌شاه قرار گرفت:

شاهنشاه جهان فرمود: اين خطا از حاجي ميرزا آقاسي افتاد كه حكم داد او را بي‏آنكه به دارالخلافه آورند، بدون تحقيق به چهريق فرستاده، محبوس بداشت. مردم عامه گمان كردند كه او را علمي و كرامتي بوده. اگر ميرزا، علي‏محمد باب را رها ساخته بود تا به دارالخلافه آمده با مردم محاورت و مجالست نمايد، بر همه كس مكشوف مي‏گشت كه او را هيچ كرامتي نيست. (اعتضادالسلطنه، 1351، ص 30).

در اين صورت، مردم به متاع از‌چشم‏افتادة او و به سخافت عقل و چرندگويي وي استهزا كرده، از دور او پراكنده مي‏شدند و مشهود مي‏شد كه او مردي سفيه و ابله است. آن‌گاه مانند گدايان در كوچه و خيابان سرگردان مي‏شد؛ ولي اين ممنوع داشتن وي از ارتباط با مردم، سبب آن گشته كه عوام مردم به او توجه كنند و او در وهم و خيال آنها بزرگ شود و به اين جهت، خون بسياري از رعيت ما ريخته شود (زعيم‌الدوله تبريزي، 1334، ص 155).

اين مطلب به نظر درست مي‌رسد؛ زيرا اگر در همان ابتداي كار، صدراعظم دستور مي‏داد كه سيد باب را به تهران آورده و در مجالسي كه به‌منظور بحث و مناظره تشكيل مي‏شد، با علماي شيعه به گفت‌و‌گو وا‌مي‏داشت، شايد تاريخ به‌گونه‏اي ديگر رقم مي‏خورد. صدراعظم ساده‏لوح و بي‏تدبير، با تبعيد سيد باب به ماكو، از او چهره‏اي افسانه‏اي و قهرمان ساخت كه قابل دسترسي هم نبود. سيد باب هم در قلعة ماكو، با خيالي آسوده به كار سازمان‏دهي و دين‏سازي مشغول شد (نير ممقاني، 1374، ص 83 - 86).

اين بي‏سياستي حاج‌ميرزا آقاسي، از طرفي هم بهانه به دست گمراهان بابيه داد؛ به‌گونه‌اي كه بعدها در كتب تاريخي خود، عدم احضار سيد باب به تهران را دليل حقانيت ادعاي او قلمداد كردند:

ميرزا آقاسي ترسيد كه مبادا محمدشاه چون اين سخنان را بشنود، درصدد تحقيق برآيد و باب را به طهران بخواهد و محبت او را در دل بگيرد و كار منجر به سقوط وي از رتبة صدارت شود. بنابراين، در فكر چاره افتاد و بيشتر از اين مي‏ترسيد كه ممكن است معتمدالدوله، مجلسي فراهم كند و علما را دعوت نمايد و با سيد باب، آنها را به مذاكرات وادار كند؛ و چون محمدشاه نسبت‌به معتمدالدوله خوش‏بين است، سيد باب را به شاه معرفي كند و باب مورد توجه شاه قرار گيرد. اين خيالات ميرزا آقاسي را بي‏اندازه خائف ساخت و بيشتر ترسش از اين بود كه اگر معتمدالدوله واسطه بشود، امر جديد باب قوت خواهد گرفت و در شاه و رعايا مؤثر واقع خواهد شد؛ زيرا محمدشاه قلب رقيقي داشت و امر باب هم عظمت و جذابيتي شديد دارا بود. نتيجة اين مطالب اين مي‏شد كه صدارت از دست ميرزا آقاسي بيرون مي‏رفت و شاه ديگر به او توجهي نخواهد داشت» (همان، ص 86).

به هر جهت، بي‏كفايتي، حاج‌ميرزا آقاسي در برخورد با پديدة نوظهور بابيه، سبب شد تا حكومت‌هاي بعد از او، مدت‌ها با اين مشكل سياسي - مذهبي دست‌به‌گريبان باشند و كاري را كه در ابتدا مي‏شد با گفت‌و‌شنود و بحث و مذاكره جلوگيري كرد، بعدها به زد و خورد، و قتل و غارت انجاميد. حاج‌ميرزا آقاسي پس از فوت محمدشاه قاجار، به سبب مخالفان بسياري كه داشت، ناگزير به [حرم] حضرت عبدالعظيم پناه برد؛ سپس به عتبات رفت و در سال 1265‌ق در كربلا درگذشت (آدميت، 1361، ص 440).

6. فتواي علما به قتل

با تمام اوصاف و شرايطي كه ذكر شد، برخي از علما كه احتمال خبط دماغ دربارة سيد‌علي‌محمد را نمي‏دادند، احساس خطر جدي كردند و او را مردي دروغ‌گو و رياست‌طلب ‏شمردند و به قتل وي فتوا دادند؛ در نتيجه، سيد‌علي‌محمد به‌همراه يكي از پيروانش، در بيست‌و هفتم شعبان 1266ق، در تبريز تيرباران شد5 (دانشنامه‏ جهان اسلام، 1375، ج1، ص 19 - 18).

از جمله علمايي كه با اين پديدة شوم سر سختانه مبارزه كردند، مي‌توان حجت‌الاسلام ملّامحمد مامقاني (فضايي، 1387، ص 104)، و حاجي‌ميرزا باقر، آقا‌سيد زنوزي، حاج‌ملّا‌‌محمد‌تقي برغاني، مشهور به شهيد ثالث، حاج‌ميرزا علي‌اصغر شيخالاسلام و سعيد‌بن محمد، معروف به سعيد العلماء،6 و مجتهد مشهور مازندران، ملّامرتضي قلي (افندي، بي‌تا، ص 25) وديگر علما نام برد (نير ممقاني، 1371، ص 122).

برخي از علما نيز كه احساس مي‌كردند، «من به الكفايه» در اين ماجرا وجود دارد، يا به دلايلي ديگر، از فتوا دادن خودداري مي‌كردند؛ براي نمونه، وقتي شيخ‌مرتضي انصاري مي‌ديد شخصيتي همچون سعيدالعلماء در خطة مازندران وجود دارد، به خود اجازة پيش‌دستي نمي‌داد.

علّامه حاج‌آقا بزرگ تهراني، صاحب الذريعة مي‏نويسد:

استاد اعظم، شيخ‌مرتضي انصاري ـ رحمه‏الله ـ با وجود سعيد‌بن محمد، معروف به سعيدالعلما، از فتوا دادن خودداري مي‏كرد؛ تا اينكه عده‏اي اين موضوع را به سعيدالعلماء اطلاع دادند. ايشان در پاسخ چنين فرمود: «من در ايام اشتغال به درس و بحث در حوزه، از شيخ انصاري اعلم بودم؛ ولي اكنون در بلاد عجم هستم و توفيق درس و بحث ندارم؛ ولي شيخ انصاري همچنان با جديت به درس و بحث اشتغال دارد. در اين صورت، او از بنده اعلم است و براي مقام مرجعيت و فتوا دادن، متعين و محرز مي‏باشد (محمدي اشتهادري، 1379، ص 87).

پس از اينكه، حسين افنان، از نزديكان ميرزا‌حسين‌على بابى، در بغداد به سمت منشى رئيس كابينة حكومت عراق منصوب شد، بهائيان عراق به‌واسطة اقدامات و نفوذ او در‌صدد تأسيس و تعمير يك معبد در بغداد برآمدند. روزنامة «لسان العرب» هم در راستاى ترويج افكار ايشان چند مقاله منتشر كرد. علماى نجف در اعتراض به اين موضوع، در مسجد هندى تجمع كردند و از قائم‏مقام حكومت نجف اشرف خواستند به حكومت مركزى بغداد اطلاع دهد كه به‏طور جدى از اقدامات فرقة بهائيت در بغداد جلوگيرى شود. شيخ‌مهدى خالصى،7 از مجتهدين كاظمين و بعضى علماى ديگر هم، حكم تحريم روزنامة «لسان العرب» را دادند8 (فراهاني، 1385، ص 559ـ560).

پاسخ به ادعاي برخي مورخان

برخي مورخان بابيت و بهائيت، علما را در اين موضوع مقصر دانسته‌اند كه در حكم سريع و قاطعانه در اين باب، تسامح كرده‌اند و يا پرسش‌هايي كه پرسيده‌اند، بي‌ربط يا بي‌محتوا و عاميانه بوده است؛ براي نمونه، فريدون آدميت مي‌گويد: «در مجلس روحانيان و با حضور ناصرالدين ميرزاي ولي‌عهد، گفت‌وگوي زيادي سرگرفت. سؤال و جواب، هر دو بي‏مغز و بي‏مايه است» (آدميت، 1361، ص 446).

در نمونة ديگر زعيم‏الدوله از قول جدش مي‏نويسد:

... اين آقايان با آن سؤالات دامنه‏داري كه از باب كردند، در محاكمه و مناظره با باب نيكو رفتار نكردند؛ چنان‌كه باب هم با جواب‌هاي بي‏سر ‌و ‌ته كه دليل و حجت بر مدعاي وي نبود، نيكو رفتار نكرد؛ زيرا اين مرد ادعاي نبوت و رسالت و قانون‌گذاري مي‏كرد و آنها او را به صرف، نحو، معاني بيان، بديع امتحان مي‏كردند...» (زعيم‌الدوله تبريزي، 1334، ص 131).

نير ممقاني به اين معما اين‌گونه پاسخ مي‏دهد:

... و چون محاورين اين مجلس، اشخاص عالم حكيم بودند، ديدند كه اگر طرح گفت‌وگو با مشاراليه با بعضي مسائل غامضة حكميه و مشاكل علوم مكتومه كه مشرع هر خائضي نيست بيندازد، و مجيب به طريق مغالطه و كافر ماجرايي پيش آيد، نه اكثري از مجلس و نه سامعين كه غايب‌اند، تشخيص قول محق از مبطل را نداده، كار به‌كلي در پردة اشتباه و خطا مستور مانده، انعقاد آن مجلس نسبت‌به سايرين، بالمرّه خالي از فايده خواهد بود... پس از ابتدا باب فحص و سؤال از اين‌گونه مسائل را كه شبهه‏پرداز است مسدود داشته، مسائلي را پيش آوردند كه خواص و عوام در فهم صحيح و سقيم و منتج و عقيم آن مساوي‏اند. و مستشعر بودند كه چون مشاراليه از حيلة علم به‌كلي عاري است، در جواب در علوم ظاهره نيز جواب مقرون به صواب از او ظاهر نشده، بيشتر ماية فضيحت او خواهند بود (نير ممقاني، 1374، ص 14).

البته نظر محققيني همچون كسروي9 بسي جاي تأمل دارد؛ چون از يك‌سو، او هيچ اعتقادي به دين مقدس اسلام ن ندارد،10 واز سويي، با علما و روحانيون، به‌ويژه روحانيون تبريز، خرده‌حسابي از دوران جواني‌اش دارد؛ از‌اين‌رو در اين زمينه، بايد به گفته‌هاي او با ديد ترديد نگريست (فضايي، 1387، ص 321-322).

در مناظره‌اي كه علماي شيراز و تبريز با علي‌محمد باب داشتند، نقاب از چهرة منحوس او برداشته شد و خواص و عوام او را شناختند؛ و اگر بار ديگر از زندان آزاد مي‌شد و او را آزاد مي‌گذاشتند، راه به جايي نمي‌برد و نمي‌توانست به ترويج اكاذيب ساخته و پرداختة خود بپردازد؛ و اگر مي‌بينيم اين كج‌راهه ادامه يافت، معلول عوامل ديگري است كه در بخش استعمار و بخش‌هاي ديگر، آن را توضيح داديم.

شيخ انصاري و بهائيت

از آن روي كه بيشتر شبهات مطرح‌شده در رابطه با نقش علما در برخورد با مسئله بابيت و بهائيت، متوجه شيخ اعظم انصاري است، نكاتي را در خصوص ايشان مطرح مي‌كنيم:

1. شيخ انصاري، به روايت شاگردش، حاج‌ميرزا نصرالله تراب دزفولي در كتاب لمعات ‌البيان، حتي نسبت به سيد‌كاظم رشتي احتياط مي‏كرد و او را لايق در تصرف مال امام(ع) نمي‏دانست (انصاري، 1369، ج3، ص 109-110)؛ چه رسد به باب و صبح ازل! حاج‌ملّا‌علي كني نيز فقيه متنفذ تهران در عصر ناصرالدين‌شاه بود كه به گواه اسناد و مدارك موجود، از مخالفان سرسخت باب به‌شمار مي‌‌رفت و نوشتة او در اين زمينه را مي‏توان در كتاب عهد اعلي (از منابع بهايي و نوشتة ابوالقاسم افنان) ديد. حاج‌ملّا‌هادي سبزواري نيز حكيم پارسا و نام‌آشناي شيعه در عهد ناصري است كه در زندگي‌نامة خويش در بخش مربوط به ايام تحصيل در اصفهان، پاية علمي شيخ‌احمد احسايي را نازل ‏شمرده و در منظومة حكمت خويش، در قسمت مربوط به بحث اصالت وجود نيز ادعاي احسايي مبني بر اصالت داشتن وجود و ماهيت (هر دو) را خرق اجماعي ناشي از راه نيافتن به كنه مطلب دانسته است. وقتي كه شخصي چون احسايي در نظر حكيم سبزواري چنين رتبتي داشته باشد، تكليف امثال باب و ازل با آن مدعيات عجيب و غريب معلوم است! (روحاني، 1386).

2. سيد‌احمد موسوي مددي مي‌نويسد:

در فتنة باب كه آن زمان بزرگ‌ترين حادثة اجتماعي به‌حساب مي‏ آمد، مرحوم شيخ انصاري هيچ عكس‌العملي از خود نشان نمي‏ دهند. اين‌جانب در‌اين‌باره شفاهاً شنيده است كه ايشان اين حركت را يك بازي سياسي هدايت‌شده از طرف دربار مي‏ دانست (موسوي مددي، 1371، ص 15).

3. آن علمايي كه حكم به وجوب قتل طايفة بابيه و بهائيه، و حكم به كفر ميرزا حسين‌علي ‏نمودند، غالباً از شاگردان مكتب شيخ بوده‌اند.

4. ميرزا حسين‌علي همواره تظاهر به اسلام مي‌كرد؛ به همين دليل، از دورة اقامت در بغداد تا اوايل دورة عكا، خود را جز «من يظهره الله» نمي‌شمرد و مي‌كوشيد خود را خارج از دايرة اسلام جلوه ندهد و در عكا، آداب مسلماني به‌جا مي‌آورد (كسروي، 1323، ص 60-62).

شوقي نيز آورده است كه بسياري از مسلمانان در تشييع جنازة او با تلاوت آيات قرآن شركت جستند و مفتي حيفا نيز سخنراني كرد (دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي، 1381، ج 11، ص 118). در آخر عمر، عبدالبهاء هم مانند بهاء نشان مي‌داد كه ملتزم به آداب مسلماني است؛ چنان‌كه براي اداي نماز جمعه به مسجد مي‌رفت و اين كار را تا دو روز پيش از مرگ ترك نكرد (مهتدي، 1344، ص 151-230).

5. اگر بر فرض محال، اين ادعا، راست باشد، دليلش اين است كه حسين‌علي نوري در محضر شيخ انصاري عقايد منسوب به خود را انكار كرده و خود را تبرئه نموده است. شاهدي كه بر اين مطلب مي‌توان ارائه كرد، اين است: حسين‌علي نوري در جاي ديگر از همان عريضه نوشته است:

لذا در پيشگاه عدل سلطاني نبايد به قول مدعي اكتفا رود؛ و در فرقان كه فارق بين حق و باطل است، مي‏فرمايد: «يا ايها الذين آمنوا ان جائكم فاسق بنبا فتبينوا ان تصيبوا قوما بجهالة فتصبحوا علي ما فعلتم نادمين»؛ و در حديث شريف وارد «لا تصدقوا النمام» بر بعضي از علما امر مشتبه شده و اين عبد را نديده ‏اند و آن نفوس كه ملاقات نموده ‏اند، شهادت مي‏دهند كه اين عبد به «غير ما حكم الله في الكتاب» تكلم ننموده و به اين آية مباركه ذاكر قوله تعالي «هل تنقمون منا الا ان امنا بالله و ما انزل الينا و ما انزل من قبل»؛ تا آن كه كلام را به اينجا مي‏ كشاند كه در شرايط علما مي‏فرمايد: «و اما من كان من الفقهاء صائناً لنفسه و خافظاً لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لامر مولاه فللعوام أن يقلّدوه». و اگر پادشاه زمان به اين بيان كه از لسان مظهر وحي رحمن جاري شده ناظر شوند، ملاحظه مي‏ فرمايند كه متصفين به اين صفات وارده در حديث شريف، اقل از كبريت احمرند؛ لذا هر نفسي كه مدعي علم است، قولش مسموع نبوده و نيست (همان، ص 360).

حسين‌علي در جاي ديگر همان عريضه نوشته است: «بعضي از علما كه اين بنده را تكفير نموده‏اند، ابداً ملاقات ننموده‏اند و اين عبد را نديده‏اند و بر مقصود مطلع نشده‏اند؛ و مع‌ذلك، قالوا ما ارادوا و يفعلون ما يريدون». واضح و آشكار است كه بنا بر آنچه بيان شد، اين امر، احتمالي جز شياد بودن و فريب‌كاري او ندارد؛ زيرا امكان ندارد هيچ عالمي ادعاي كسي را بشنود كه خاتميت را انكار مي‌كند و قائل است كه دين اسلام نسخ شده و پيامبر جديدي با احكام ديگري آمده است، علما را توبيخ و تضليل نمايد، عقايد اماميه را خرافات و اوهام باطله تلقي كند و تمام نجاسات را پاك بداند، آن‌گاه در برابر آن موضع‌گيري نكند.

شيخ انصاري در كتب خود، به كفر منكر ضروري دين اسلام تصريح كرده و منكر وجوب نماز، خمس و معاد جسماني را - كه اين طايفه منكرند - كافر و نجس شمرده است. به همين دليل، امكان ندارد حسين‌علي دعاوي خود را نزد شيخ بيان كرده باشد؛ بلكه به علت ترس از حكم شيخ به ارتدادش، مظلوم‌نمايي كرده و خود را تبرئه نموده است.

حسين‌علي – همان‌گونه‌كه نقل كرديم - در تناقضي آشكار مي‌گويد: «بر بعضي از علما امر مشتبه شده و اين عبد را نديده‏اند؛ و آن نفوس كه ملاقات نموده‏اند، شهادت مي‏دهند كه اين عبد به غير‌ما حكم الله في الكتاب تكلم ننموده». آيا آوردن دين جديد و انكار خاتميت رسول اعظم(ص) و نسخ اسلام و زير سؤال بردن احكام آن «غير ما حكم الله في الكتاب» نيست؟ آيا بجز بر فريب و دروغ و شيادي، به چيز ديگري قابل حمل است؟

نتيجه‌گيري

بنا بر شواهد و قرائن ياد شده، روشن گرديد، كه آنچه از بهايي‌ها نقل شده، كذب محض بوده است و سيرة شيخ انصاري و ديگر علما، خود مانع از انتساب چنين نسبت‌هايي به آنهاست. البته همان‌گونه‌كه بيان شد، بايد هر قضية تاريخي را با در نظر گرفتن زمينه‌هاي موجود و شرايط دخيل در تصميم‌گيري و اقتضائات ويژة آن زمان، و با در نظر گرفتن اوضاع اجتماعي‌، فرهنگي، سياسي و... سنجيد و در رابطه با آن قضاوت كرد؛ و نمي‌توان پيدايش اين فرقه را به بستر خاصي انتساب داد يا شخص يا گروه خاصي را مقصر دانست.

بنابر‌اين، حتي به نظر كساني كه برخي از علما را در اينكه هنگام پيدايش اين فرقة ضاله برخورد انقلابي نداشته‌اند يا دير اقدام كرده‌اند، مقصر مي‌دانند نيز نمي‌توان گفت كه عدم برخورد قاطع برخي علما در پيدايش اين فرقه، نقش كليدي و علت تامه داشته است؛ زيرا پيدايش و نمو بهائيت، معلول شرايط و زمينه‌هايي است كه همچون مواد منفجره، تنها جرقه‌اي كوچك كافي بود تا انفجار تحقق يابد؛ زيرا شرايط و زمينه‌هاي فرهنگي، اجتماعي، سياسي و ديني آن زمان، و نقش برجستة استعمار، همگي در پيدايش و نمو بهائيت نقش ايفا كرده است.

از يك‌سو، شيخيه با مطرح كردن ركن رابع و شيعة كامل - رابط مستقيم ميان امام موعود و امت – زمينة انحراف از مهدويت را فراهم نمود؛ و از سوي ديگر، با وعده‌هاي مكرر شيخ‌‌احمد احسايي و به‌دنبال آن، سيد‌كاظم رشتي به نزديك بودن ظهور و اينكه ظهور در همين روزها واقع مي‌شود، بسترهاي لازم براي طرح دعاوي علي‌محمد باب فراهم گرديد.

افزون بر اين، در دوران قاجار وضعيت فرهنگي و اجتماعي و سياسي نامطلوبي بر جامعه حكم‌فرما بود، از يك‌سو، نا امني، فقر، قحطي، خشك‌سالي و هزينه‌هاي بالاي زندگي بر مردم فشار‌ وارد مي‌كرد، و جهل، بي‌خبري و بي‌سوادي مردم نيز مزيد بر علت بود؛ از سوي ديگر، مردم با حكومتي روبه‌رو بودند كه مدام درگير جنگ‌هاي داخلي و خارجي بود و كمتر به امور مردم رسيدگي مي‌كرد. اينها علاوه بر ظلم‌ها و ستم‌هايي بود كه خود حكومت قاجار يا كارگزاران آن در حق مردم بي‌دفاع روا مي‌داشتند، در چنين شرايطي كه مردم مأمن و مأوايي نداشتند، و فريادرسي نبود كه بتواند آنها را از اين شرايط نجات دهد، علي‌محمد باب ندا سر مي‌دهد كه از سوي امام زمان آمده است. طبيعي است كه مردم خسته از وضع نامطلوب اقتصادي و سياسي، با مشاهدة روزنة اميدي، اگرچه با احتمال ضعيف، از آن استقبال مي‌كنند تا شايد بتوانند از اين شرايط رهايي يابند. بنابر‌اين، بسترهاي فراواني دست‌به‌دست يكديگر دادند تا جريان بابيت و بهائيت به‌وجود آيد.

استعمار نيز نقش كليدي در پيدايش بهائيت داشته است؛ به‌گونه‌اي كه مي‌توان ادعا كرد، اگر استعمار را در پيدايش و گسترش بهائيت، به‌عنوان عامل بنيادي حذف كنيم، ديگر هيچ اميدي براي ادامة حيات اين فرقه وجود نمي‌داشت و در همان ابتداي پيدايش و رشد، با پيگيري سرسختانة برخي از علما و اميركبير، اين فرقه بي‌فروغ مي‌گرديد. استعمار با حمايت از اين فرقه در مراحل مختلف، براي ايجاد تفرقه در عالم اسلام و تسلط بر سرزمين‌هاي اسلامي و دست‌اندازي بر منابع آنها كوشش فراوان كرده است. استعمار براي از بين بردن اقتدار حاكميت ملي و شكستن جايگاه و ابهت روحانيت شيعه و علما، نياز به عناصري فعال داشت كه براي رسيدن بدين مقصود، از ميان بهائيان يارگيري كرد و با حمايت از بهائيت، آنها را حاميان خود در برابر حكومت و روحانيت قرار داد.


منابع

آدميت، فريدون (1361)، اميركبير و ايران، چ ششم، تهران، خوارزمي.

اشراق خاوري، عبدالحميد (1334ش)، تلخيص تاريخ نبيل زرندي (ترجمه و تلخيص مطالع الانوار از نبيل زرندي)، بي‌جا، مؤسسه ملي مطبوعات امري.

اعتضادالسلطنه، عليقلي‌بن فتحعلي (1351)، فتنه باب، به كوشش عبدالحسين نوائي، بي‌جا، بي‌نا.

افندي، شوقي (1363ق)، قرن بديع، ترجمه نصرالله مودت، بي‌جا، مؤسسه ملي مطبوعات امري.

 افندي، شوقي (بي‌تا)، مقالة شخصي سياح، تهران، مؤسسه ملي مطبوعات امري.

آقا شيخ محمد و ديگران (1374)، گلزار مشاهير (زندگينامه درگذشتگان مشاهير ايران (‎۱۳۵۸ ـ ‎۱۳۷۶)، برگ زيتون.

انصاري، مرتضي (1369)، زندگاني و شخصيت شيخ انصاري، تهران، بي‌نا.

دائرةالمعارف بزرگ اسلامي (1375)، تهران، مركز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامي.

دانشنامه جهان اسلام (1375)،، چ دوم، تهران، بنياد دايرة‌المعارف اسلامي.

رائين، اسماعيل (1357)، انشعاب در بهائيت پس از مرگ شوقي رباني، تهران، مؤسسه تحقيقي رائين.

روحاني، سيد حميد رضا (مهر1386)، هشت بهشت (ادعا نامه فرقه ازلي عليه بهائيت)، ش61.

زعيم‏الدوله تبريزي، محمد مهدي (1334)، مفتاح باب الابواب يا تاريخ باب و بهاء، ترجمه حسن فريد گلپايگاني، بي‌جا، مؤسسه مطبوعاتي فراهاني.

سپهر، محمدتقي‌بن محمدعلي (1344)، ناسخ التواريخ، تصحيح محمدباقر بهبودي، بي‌جا، اسلاميه.

شاهرودي، احمد (1333)، حق المبين، الماهر مشهدي خداداد، بي‌جا، بي‌نا.

شيرازي، ابو طالب‌بن محمد هاشم (1331ق)، اسرار العقائد، بي‌جا، مطبعة مظفري.

فراهانى، حسن (1385)، روزشمار تاريخ معاصر ايران، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاى سياسى.

فضائي، يوسف (1387)، تحقيق در تاريخ و فلسفه‏ي: بابيگري، بهائيگري و كسروي گرايي، چ سوم، بي‌جا، آشيانه كتاب.

كسروي، احمد (1323)، بهاييگري، چ دوم، تهران، آتروپات.

ـــــــــــــ (1339)، ما چه ميخواهيم، تهران، پايدار.

گلپايگاني، ميرزا ابوالفضل (بي‌تا)، كشف الغطاء، بي‌جا، بي‌نا.

محمدي اشتهاردي، محمد (1379)، بابيگري وبهائيگري مولود مدعيان دروغين نيابت خاص از امام زمان(ع)، بي‌جا، كتاب آشنا.

مراسله كنسولگرى ايران در بغداد به وزارت خارجه، 16/ 12/ 1300.

مراغي، صالح اقتصاد (1307)، باب ايقاظ يا بيداري، بي‌جا، نشراتحاديه.

معين، محمد (1388)، فرهنگ فارسي، تهران، اميركبير.

منابعي براي تحقيق ديانت بابي، (۱۹۱۸م)، بي‌جا، دانشگاه كمبريج.

مهتدي، فضل‌الله (1343)، خاطرات صبحي درباره امربهائي، بي‌جا، كتابفروشي سروش.

مهتدي، فضل‌الله (1344)، پيام پدر، چ دوم، تهران، اميركبير.

موسوي اردبيلي، سيد عبدالكريم (1348)، جمال ابهي (در رد بهائيت)، بي‌جا، جهان.

موسوي مددي، «سيد احمد، موقعيت شيخ انصاري در تاريخ علوم ديني» (فروردين و اريبهشت ۱۳۷۱)، كيهان انديشه، ش ۴۱.

ميرزا آقاخان كرماني، عبدالحسين (بي‌تا)، هشت بهشت، بي‌جا، بي‌نا.

نجفي، محمد باقر (1383)، بهائيان، بي‌جا، مشعر، دارالحديث.

نير ممقاني، محمدتقي (1374)، گفت و شنود سيدعلي محمد باب با روحانيون تبريز (ناموس ناصري)، تحقيق حسن مرسلوند، بي‌جا، تاريخ ايران.

نيكو، حسن (1342)، فلسفه نيكو، بي‌جا، بنگاه مطبوعاتي فراهاني.


پي‌نوشت‌ها:

1. ميرزا عبدالحسين، معروف به ميرزا آقاخان کرماني، (۱۲۳۲– ۱۲۷۵) از شخصيت‌هاي سياسي جنبش مشروطه ايران بود. هم نشيني او با شيخ جعفر و شيخ احمد روحي فرزند شيخ جعفر، وي با انديشه‌هاي شيخ احمد احسائي آشنايي پيدا کرد و تمايلاتي نسبت به بابيت پيدا کرد.

2. يکي از محققان بهائيت و نويسنده کتاب باب ايقاظ يا بيداري.

3. بنيانگذار فرقه «احمديه يا قادياني» مردي روحاني اهل قصبه قاديان پنجاب هندوستان به نام «ميرزا غلام احمد قادياني» بود که با استفاده از توجيه و تفسير برخي احاديث شيعه که زمان ظهور را قرن چهاردهم هجري پيش بيني کرده است، ادعا کرد که مهدي موعود و مظهر رجعت مسيح است.

احمد قادياني در روز چهارم مارس 1889 ميلادي ادعا کرد که وحي بر او نازل شده و پيامبر است(محمد جواد مشكور، فرهنگ اسلامي، چاپ دوم ، انتشارات آستان قدس، 1372، ص 39)، بعد از ادعاي نبوت، مدعي شد كه يا چهار زبان «عربي، فارسي، اردو، و انگليسي» بر او وحي مي شود و اكثر تأليفات خود را بر اين چهار زبان نوشته است، و در مقابل قرآن كتاب مقدسي را مدعي شد بنام «الكتاب المبين» چون مردي عالم و زبان دان بود، جمعي از مردم قاديان به او گرويدند که پيروان اين مذهب نوپا را قادياني يا ميرزائي يا احمدي نام نهادند. غلام احمد قادياني براي اثبات ادعاي خود کتابهايي تأليف کرد که اهم آنها :قصايد احمديه ( المسيح الموعود و المهدي الموعود)، مواهب الرحمان، حمامة البشرا الي اهل مکه و صلحاء ام القري است(دايرة المعارف الاسلامية، ج1، ص 504 و به نقل از حسيني دشتي، سيد مصطفي، معارف و معاريف، قم، انتشارات اسماعليان، چاپ اول، 1369، ج1، ص1739) .احمد قادياني درباره امام مهدي(عجل الله تعالي فرجه الشريف) معتقداست که او مظهر مسيح و محمد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و جلوه اي از کريشنا يکي از الهه هاي هندوان مي باشد و خود او ( احمد قادياني ) همان مهدي(عج)موعود است که ظهور کرده است. پس از مرگ غلام احمد قادياني ( بنيان گذار فرقه ضاله قادياني در سال 1879 ميلادي ) ميرزانورالدين بعنوان خليفه اول او و سپس ميرزابشيرالدين محمد احمد ( پسر غلام احمد) به سمت خليفه دوم فرقه انحرافي قادياني برگزيده شدند، پس از ميرزانورالدين بين فرقه احمديه ( قادياني ) انشعاب پيدا شد .پيروان اين فرقه هنوز در هندوستان، پاکستان، آفريقا و اندونزي هستند؛ احمديه مرجعي بنام انجمن احمديه دارند که مرکز آن لاهور است. (فرهنگ فارسي معين جلد 5)

4. اسماعيل رائين نويسنده، روزنامه‏نگار ( 1298- 1358) اسماعيل رائين پس از گرفتن ديپلم ادبى، به تحصيل در دوره‏ى روزنامه‏نگارى چهار ساله‏ى دانشگاه تهران پرداخت. وي به زبان انگليسى آشنا بود و به بسيارى از كشورهاى اروپايى سفر نمود. تأليفاتش نزديك به بيست كتاب است. از آثار او مي­توان به موارد ذيل اشاره کرد: تصحيح و مقدمه اختناق ايران (تأليف مورگان شوشتر، ترجمه‏ى ابوالحسن موسوى شيرازى، 1345)؛ اسناد و خاطره‏هاى حيدرخان عمو اوغلى (1358)؛ انجمن‏هاى سرى در انقلاب مشروطيت (ترجمه و تأليف، 1345)؛ انشعاب در بهائيت (1357)؛ اولين چاپخانه در ايران (1347)؛ ايرانيان ارمنى (1349)؛ پسران صولت قشقايى (1333)؛ حقوق بگيران انگليس در ايران (1247)؛ حيدرخان عمو اوغلى (1352)؛ در كرانه‏هاى كارون و شط العرب و اسناد تاريخى حاكميت ايران (1330)؛ دريانوردى ايرانيان دو جلد، 1350)؛ دلالان بين‏المللى نفت، سفرنامه‏ى ميرزا صالح شيرازى (1347)؛ فراموشخانه و فراماسونرى در ايران (سه جلد، 1347)؛ قيام جنگل؛ يادداشت‏هاى ميرزا اسماعيل جنگلى (1357)؛ ميرزا ملكم‏خان؛ زندگى و كوشش‏هاى او (1349)؛ يپرم‏خان سردار (1350). (ر.ک: مريم آقا شيخ محمد، سعيد نوري، نشاط، گلزار مشاهير، زندگينامه درگذشتگان مشاهير ايران(‎۱۳۵۸ ـ ‎۱۳۷۶)، نشر برگ زيتون، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي ايران، سال 1377.).

5. متن فتوا علماء در اعدام باب، نيز در کتابخانه شماره يک مجلس شوراي اسلامي موجود است.

6. ملا محمد سعيد بارفروشي معروف به سعيد العلما يکي از مشاهير و دانشمندان قرن سيزدهم هجري قمري است. سعيد العلما از اکابر مراجع و افضل مجتهدين روزگارش محسوب مي‌شد و در نطق بيان و فصاحت کلام يگانه عصر خويش به شمار مي‌آمد.

ايشان فتوا به قتل محمد علي بارفروشي(قدوس) داد. (نير ممقاني، 1374: 150)

7. شيخ محمد مهدى خالصى از برجسته‏ترين علماى مجاهد و ضد استعمار شيعه عراق در قرن سيزدهم و چهاردهم هجرى است. وى فرزند شيخ حسن كاظمى بود و در 9 يا 15 ذيحجه 1276 ق، در كاظمين به دنيا آمد و در ميان طايفه خود (خالصى) پرورش يافت. در اواخر 1329 ق، و پس از حمله روس‏ها به شمال ايران و اندكى بعد از حمله استعمارگران ايتاليايى به طرابلس غرب ليبى، بسيارى از مراجع و علماى عراق، از جمله شيخ مهدى خالصى فتواى جهاد بر ضد اشغالگران روسى و ايتاليايى صادر كردند. هنگام حمله متفقين به عثمانى، علماى شيعه عراق از جمله آيت اللّه خالصى در حمايت از عثمانى، فتواى جهاد بر ضد استعمارگران انگليسى صادر كردند.

8. مراسله كنسولگرى ايران در بغداد به وزارت خارجه، 16/ 12/ 1300، اسناد وزارت خارجه، س 1300، ك 1/ 16، پ 32، ص 12.

9. احمد کسروي در هشتم مهرماه 1269 خورشيدي، در محله‏ي موسوم به «حکماورار» يا «حکماباد» تبريز در خانواده‏ي سيد روحاني شيعي مذهب، پا در جهان گذاشت، نياکان او، تا سه پشت روحاني و مجتهد بوده‏اند، او بعد از اتمام دروس ابتدائي مشغول دروس حوزوي شده و پس از آن، مدت يکسال و نيم در مسجد ارثي پدرانش به پيش‏نمازي و ملائي پرداخته و در اين مدت، ميان او و رقبايش از ملايان تبريز، حسادت و رقابت به وجود مي‏آيد تا جائي که کسروي از دست آنان بسيار ناراحت و آزرده مي‏شود، به طوري که از آن پس، از آخوندي و روحانيت دلسرد گشته و سرانجام در سال 1290 خورشيدي، از سلک آخوندي، بيزار و کناره مي‏گيرد و در مدرسه‏ي آمريکائي تبريز، به عنوان «معلم عربي» استخدام مي‏شود و از آن پس به فراگرفتن علوم ديگر، مانند: تاريخ و جغرافي، زبان انگليسي، حساب و ستاره‏شناسي مي‏پردازد و مدت پنج سال در ضمن معلمي، معلومات خود را در رشته‏هاي نامبرده تکميل مي‏کند.

10. کسروي دين کنوني اسلام را که به مذاهب منشعب شده باشد، اسلام اصلي نمي‏داند و مي‏گويد بيشتر اصول و اصالت آن در قالب مذاهب پنهان شده است، و در اين باره چنين نوشته است: «نخست بايد دانست که اسلام دوتا است، يکي آنکه بنيان گذارش آورده و در هزار و سيصد و پنجاه سال پيش بوده است، و يکي آن است که امروز ميان مسلمانان روان است و به چند مذهب، از سني، شيعي، باطني، علي اليهي، شيخي، صوفي و مانند اينها بخش شده است. ما هر دو را اسلام مي‏خوانيم، ولي يکي نيست و مي‏بايد اين دو را از هم جدا گرفت، به دو دليل: يکي دليل جستجو، ما آگاهي از آن اسلام داشته و نيک مي‏دانيم که اسلام اصلي، جز اينها بوده است. ديگري دليل نتيجه؛ آن اسلام مردم پراکنده و زبون عرب را يک توده گردانيد و به فرمانفرمائي رسانيد، ولي اين اسلام مردم يک توده را از هم پراکنده ساخته است... و به کيشهاي چند از هم جدا شده است...» (کسروي، 1339: 155)؛ کسروي به عنوان اين که دين را به صورت اصلي خود برگرداند با اختلافات مذاهب مخالفت مي‏کرد و در کتاب‏هاي خود، بر آنها انتقاد مي‏گرفت و به اهل مذاهب اسلام مي‏گفت که از دين پاک اصلي پيروي کنند و از انحرافات و خرافاتي که در اسلام يعني در مذاهب اسلام پديد آمده است، روگردان شوند. اينگونه انتقادات کسروي را نوعي ارتداد و الحاد او مي‏شمردند. ولي کسروي مي‏گفت: «ما دين را زندگي به آئين خرد و در ميان مردم و در کارهاي آن مي‏طلبيم و يک نتيجه‏ي بزرگ که يک توده بودن مردم باشد، از آن مي‏خواهيم». (کسروي، 1339: 155).