، سال چهاردهم، شماره اول، پیاپی 42، بهار و تابستان 1396، صفحات 83-109

    نقدی بر کتاب «نگاهی به تاریخ تفکر امامیه از آغاز تا ظهور صفویه»

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    غلامحسن محرمی / استاديار پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي / moharrami47@gmail.com
    چکیده: 
    کتاب «نگاهی به تاریخ تفکر امامیه از آغاز تا ظهور صفویه» در عین دارا بودن نکات مثبت و شایان تقدیر، دارای اشکالات و نکات قابل نقدی است که در این نوشتار، نمونه هایی از آنها بررسی شده است؛ از جمله: نگرشی سطحی و روشن فکرمآبانه به تاریخ تشیع همراه با نوعی پیش داوری؛ برخی ادعاهای بدون دلیل و مدرک؛ ذکر برخی روایات شاذ و نادر در مقابل روایات مشهور، و احیاناً ذکر سخنان مخالفان شیعه و دیدگاه های خلاف نظریة رایج شیعه. از دیگر اشکالات محتوایی این کتاب، تشکیک در وجود بعضی باورهای موجود شیعه در قرون اولیه ـ به ویژه قرن اول هجری ـ است. همچنین چنین وانمود شده که پیدایش تشیع منشأی عرفی ـ و نه الهی ـ داشته است و این گونه به ذهن می آید که اصولی همچون اعتقاد به نص، عصمت و تبرّی از دشمنان اهل بیت علیهم السلام دست کم در قرن اول نزد پیروان اهل بیت علیهم السلام مطرح نبوده است!
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    A Critique of the Book "A Look at the History of Imamiyyah's Thought from Early Development to the Advent of the Safavids" by Mehdi Faramanian and Mostafa Sadiqi
    Abstract: 
    Despite its positive and praiseworthy points, the book "A Look at the History of Imamiyyah's thought from Early Development to the Advent of the "Safavids" has weaknesses which make it open to criticism. The present paper discusses some of these weaknesses including adopting a superficial and intellect-oriented attitude towards the history of Shiism along with a kind of prejudgment, making some unfounded and unsubstantiated claims, citing stange narratives which oppose the famous narratives and relying on the words and views of the opponents of the Shia which contradict the well- known Shiite theories. Another drawback relating to the content of the book is the doubts about the existance of Shiism in the early centuries, especially the first century AH. It is also claimed that the development of Shiism has a conventional origin, not a divine origin, and holding some beliefs by the followers of Ahl al –Bayt clear texual ordinance such as infallibility and dissociating from the enemies of Ahl al-bayt goes back to yhe first century.
    References: 
    متن کامل مقاله: 

     
    مقدمه
    کتاب نگاهي به تاريخ تفکر اماميه از آغاز تا ظهور صفويه، نوشتة آقايان مهدي فرمانيان و مصطفي صادقي کاشاني، در پنج فصل تنظيم گرديده است. از فصل دوم اين کتاب تا آخر، تقريباً علمي و مستند و قابل استفاده است، ولي همواره جهت‌گيري آن‌ بر خلاف اصول شيعه و سعي در کم‌رنگ جلوه دادن ولايت الهي ائمة اطهار و عقايد اختصاصي شيعه و شعائر آن است، و اين همواره خط مخالفان شيعه در طول تاريخ بوده است. در اين کتاب، سعي شده است نقطه ضعف‌هايي که بيشتر به عنوان نقص و ضعف براي شيعه در منابع کلامي و فرق اهل سنّت آمده و شيعه آنها را اتهام مي‌دانسته، با توضيح و تفصيل بيشتر بازگويي شود و چنين القا شود که واقعاً اين‌گونه است.
    اما عمده اشکال وارد بر اين کتاب، در فصل اول آن با عنوان «دوران حضور» است. اين فصل علاوه بر اشکالات محتوايي، از لحاظ نگارش نيز علمي و تحقيقي نيست و بيشتر مطالب آن ادعايي و شعاري بوده و مدرک و سندي بر آنها ارائه نشده است. اشکالات فصل‌هاي بعدي نيز، که البته نسبت به فصل اول اندک است، نيز بررسي شده است.
    اشکالات محتوايي و نقدهاي اين کتاب را به ترتيب صفحات آن، مي‌توان اين‌گونه بيان کرد:
    تبييني مبهم و بدعت گونه از آغاز تشيع
    در صفحه 15 آمده است:
    همان‌گونه که سده‌هاي نخست در هر دين و آييني، سده‌هاي اعتقادات و معارف است، تشيع امامي نيز اين دو دوره را گذرانده است. تکوين و تثبيت تشيع در عصر حضور ائمه شکل گرفت و تثبيت شد.
    اين‌گونه سخن گفتن اولاً، حاکي از نوعي نگرش مادي‌گرايانه به اديان و بر پاية بي‌توجهي به اين موضوع است که اديان توحيدي از جانب خداوند و توسط پيامبرانش به کامل‌ترين شکل آمده‌اند. ثانياً، اين واژه‌ها گوياي آن است که در طول 260 سال، به‌تدريج، تشيع تکوين يافته است. اين در حالي است که تشيع که همان اسلام اصيل است که طي 23 رسالت پيامبر تکوين پيدا کرد؛ و تمام مباني و اصول آن از کتاب و سنت اخذ شده، و مسلم است که اضافه کردن چيز جديدي به دين بدعت است و بدعت گم‌راهي و ضلالت، و جاي بدعت‌گزار در آتش است. 
    در صفحه 16 اين‌گونه آمده است:
    از ميان مباحث پراکنده‌اي که در منابع کهن فريقين وجود دارد، مي‌توان به دسته‌بندي دو طيف شيعه و عثمانيه (علوي و عثماني) پس از قتل عثمان رسيد؛ اين دو گروه، که ابتدا «شيعة علي عليه‌السلام» و «شيعة عثمان» ناميده مي‌شدند.
    اين سخن در واقع، بازگويي افسانة عبدالله‌بن سبأ ـ ساختة سيف‌بن عمر تميمي کذاب ـ است که پيدايش اصطلاح «شيعه» را پس از قتل عثمان معرفي کرد که در جاي خود ذکر شده است. بايد توجه داشت که شيعة عثمان متداول نبوده، بلکه بر طرف‌داران بني‌اميه «عثمانيه» اطلاق مي‌شده و «شيعه» با اضافه به «اميرمؤمنان» اختصاص به پيروان آن حضرت داشته و اصلاً دسته‌بندي در کار نبوده و خلفا پيرو چندان نداشته‌اند، بلکه مردم آنها را فقط حاکم مي‌دانسته‌اند.
    ابوحاتم رازي اسماعيلي‌مذهب (م 332ق) دربارة معناي اصطلاحي «شيعه» مي‌گويد:
    شيعة علي را ازآن‌رو به اين نام خواندند که آنان فرقه‌اي بودند که از او، پي‌روي و آن حضرت را کمک کردند. نيز گفته‌اند: به ياران علي، «شيعه» و به ياران معاويه «احزاب» مي‌گفتند. کميت نيز در تأييد اين معناي «احزاب»، مي‌گويد: «اُقَبِّل أيدي الاحزاب إنّي الي الدنيا لمنقطع القرين»؛ 
    دست ياران را مي‌بوسم، چرا که در اين دنيا، تنها و بي‌همدمم.
    و گفته‌اند: «کل حزب» در آية «کلّ حِزْبٍ بِمَا لَدَيهِمْ فَرِحُونَ»  يعني: هر دسته‌اي. «احزاب» يعني: آنان که براي کار باطلي حزب تشکيل داده، بر ضد صاحب حق و به نفع اهل باطل همدست شده‌اند؛ چنان‌که خداوند در همين‌باره مي‌فرمايد: «وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا الله وَرَسُولُهُ»؛  وقتي که مؤمنان احزاب را ديدند، گفتند: اين چيزي است که خدا و پيامبرش به ما وعده داده بودند. بنابراين، واژة «شيعه» به دو صورت معرفه و نکره به کار مي‌رود. مي‌گويند: «هؤلاء الشيعه»، هرگاه مراد شيعة علي و گروه معروف به تشيع باشد. اما اگر شخصي خاصي از مردم منظور باشد، مي‌گويند: «هؤلاء شيعة فلان». اما واژة «حزب» تنها به صورت نکره استعمال مي‌شود. بنابراين، گفته نمي‌شود: هؤلاء الحزب، تا با اضافه کردن، معرفه گردد، و گفته نمي‌شود: حزب فلان کس. البته اگر اين واژه دربارة جماعتي به کار ‌رود، به هر دو صورت معرفه و نکره مي‌آيد؛ چنان‌که خداوند متعال مي‌فرمايد: «وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ» که در اينجا، «احزاب» به صورت معرفه آمده است.
    هرگاه واژة «شيعه» جمع بسته شود، به صورت نکره مي‌آيد؛ چنان‌که خداوند اين کلمه را در قرآن، به معرفه اضافه کرده و فرموده است: «شيع الاولين». البته بر خلاف «هؤلاء الاحزاب»، «هولاء الشيع» گفته نمي‌شود؛ زيرا اهل حق پراکنده و گروه گروه نيستند، بلکه فرقه واحدي‌اند که به آنها «شيعه»، نه شيع مي‌گويند؛ زيرا پيروان حضرت علي تنها يک فرقه بودند، نه بيشتر.» 
    به هر حال، به هيچ وجه، واژة «شيعه» اولين بار بعد از قتل عثمان، به شيعه اطلاق نشده، بلکه نخستين کسي که در سخنان او از شيعيان علي سخن به ميان آمده، پيامبراکرم است که در احاديث فراواني از شيعيان آن حضرت تعريف و تمجيد و آنان را اهل بهشت معرفي کرده است. اهل‌سنت اين احاديث را قبول دارند و در منابع حديثي آنان آمده است. سيوطي، از مفسران اهل‌سنت، در تفسير آية «اُولئِکَ هُمْ خَيرُ الْبَريه» (بينه: 7) از پيامبر‌اکرم آورده است که «آنان (خَيرُ الْبَريه) علي و شيعيان او هستند. آنان رستگاران روز قيامتند.» 
    احاديث ديگري هم از پيامبراکرم در کتب حديثي اهل‌سنت آمده است؛ از جمله: پيامبر خطاب به اميرمؤمنان فرمودند: «خدا گناهان شيعيان و دوست‌داران شيعيان تو را بخشيده است». ‏
    ـ «تو و شيعيانت در حوض کوثر بر من وارد مي‌شويد، در‌حالي‌که سيراب شده‌ايد و صورت‌هايتان سفيد است، و دشمنان تو تشنه و در غل و زنجير بر من وارد مي‌شوند». 
    ـ پيامبر ‌اکرم ضمن حديثي طولاني، دربارة فضايل حضرت علي، به دخترش حضرت فاطمه مي‌فرمايند: «يا فاطمه! علي و شيعيان او رستگاران فردايند». 
    ـ «يا علي! خدا گناهان تو، خاندانت، شيعيان و دوست‌داران شيعيانت را بخشيده است...». 
    ـ «يا علي! آن‌گاه که روز قيامت شود، من به خدا تمسک مي‌کنم و تو به دامن من چنگ مي‌زني و فرزندانت دامن تو را مي‌گيرند و شيعيان فرزندانت به دامن آنان چنگ مي‌زنند». 
    ـ «تو در آخرت، نزديک‌ترين مردم به من هستي... و شيعيان تو بر منبرهايي از نور هستند...». 
    ـ ابن‌عباس نقل کرده است: «جبرئيل خبر داده که حضرت علي و شيعيان او، همراه حضرت محمد به بهشت برده مي‌شوند». 
    ـ سلمان فارسي نقل مي‌کند که: حضرت رسول به علي فرمودند: «يا علي! انگشتر به دست راست کن تا از مقربان باشي. حضرت علي پرسيدند: مقربان کيانند؟ فرمود: جبرئيل و ميکائيل. باز حضرت علي پرسيدند: چه نوع انگشتري به دست کنم؟ فرمودند: انگشتري که نگين آن عقيق کوهي است که به عبوديت خدا، نبوت من، وصايت تو و امامت فرزندانت اقرار و اعتراف کرده است. دوست‌دارانت اهل بهشت‌اند و جايگاه شيعيانت فردوس برين است». 
    ـ رسول اکرم فرمودند: «هفتاد هزار تن از امتم بدون حساب وارد بهشت مي‌شوند. حضرت علي پرسيدند: آنان کيانند؟ فرمودند: آنان شيعيان تو هستند و تو امام آنهايي». 
    ـ انس‌بن مالک از پيامبر اکرم نقل مي‌کند: «جبرئيل به من گفت: خداي تعالي حضرت علي را به حدي دوست دارد که ملائکه را مثل او دوست نمي‌دارد. به اندازة تسبيح‌هايي که گفته مي‌شود، خدا فرشته خلق مي‌کند تا براي دوست‌داران و شيعيان علي تا روز قيامت استغفار کنند». 
    ـ جابربن عبدالله انصاري نقل مي‌کند که پيامبر فرمودند: «سوگند به خدايي که مرا به‌حق به پيامبري مبعوث کرده است، فرشتگان پيوسته براي حضرت علي طلب مغفرت مي‌کنند و براي او و شيعيانش مثل پدر، دل مي‌سوزانند». 
    ـ حضرت علي روايت کرده که پيامبر فرمودند: «يا علي! به شيعيان بشارت ده که من شفيع روز قيامت [آنها] هستم؛ روزي که نه مال و نه فرزند، جز شفاعت من فايده‌اي ندارد». 
    ـ پيامبر‌اکرم به علي فرمودند: «نخستين چهار نفري که داخل بهشت مي‌شوند من، تو، حسن و حسين هستيم؛ ذرية ما پشت سرمان، همسرانمان پشت ذرية ما و شيعيان ما از راست و چپمان». 
    ـ بسياري از محدثان و مورخان اهل‌سنت از جمله، ابن‌جوزي، بلاذري، شيخ سليمان قندوزي حنفي، خوارزمي و سيوطي نقل کرده‌اند که رسول‌ خدا خطاب به علي‌بن ابي‌طالب فرمودند: «اين و شيعيانش، رستگاران روز قيامت هستند». 
    به نقل برخي از دانشمندان اهل‌سنت، از جمله محمد کردعلي، شماري از صحابة پيامبر در عصر آن حضرت به «شيعة علي» معروف بودند. 
    چون اين احاديث قابل انکار نيست و محدثان بزرگ اهل‌‌سنت آنها را نقل کرده‌اند، برخي از نويسندگان اهل‌سنت دست به تأويل نارواي آنها زده‌اند. ابن ابي‌الحديد مي‌نويسد: منظور از «شيعه»، که در روايات فراواني وعدة بهشت به آنان داده شده، کساني هستند که قايل به افضليت و برتري علي بر تمام خلق هستند. بدين لحاظ، عالمان معتزلي ما در تصانيف و کتاب‌هايشان نوشته‌اند: «در حقيقت، ما شيعه هستيم» و اين حرف اقرب به سلامت و اشبه به حق است.  
    ابن‌حجر هيتمي نيز در کتاب الصواعق المحرقه في الردّ علي اهل البدع و الزندقه، که کتابي در ردّ اعتقادها و مباني شيعه است، هنگام نقل اين احاديث گفته است: منظور از «شيعه» در اين احاديث، شيعيان موجود نيستند، بلکه منظور خاندان و دوست‌داران علي هستند که مبتلا به بدعت و سبّ و دشنام اصحاب پيامبر نشوند. 
    مرحوم محمدحسين مظفر در جواب او مي‌نويسد: عجيب است که ابن‌حجر گمان کرده مراد از «شيعه» در اينجا اهل‌سنت هستند! و من نمي‌دانم اين به دليل مترادف بودن دو لفظ «شيعه» و «سني» است؟ يا به دليل اينکه اين دو فرقه ‌يکي است؟ و يا اهل‌سنت بيشتر از شيعيان از خاندان پيامبر پيروي مي‌کنند و آنان را دوست ‌دارند؟! 
    مرحوم کاشف‌‌الغطا، نيز مي‌نويسد: با نسبت‌دادن لفظ «شيعه»، به شيعيان حضرت علي مي‌توان مراد را فهميد؛ زيرا غير از اين صنف، شيعة ديگران هستند.  
    سعدبن عبدالله اشعري، از دانشمندان شيعه در قرن سوم، در اين‌‌‌باره مي‌نويسد: نخستين فرقه، شيعه است و آن فرقة علي‌بن ابي‌طالب است که در زمان نبي اکرم «شيعة علي» ناميده مي‌شدند و بعد از درگذشت پيامبر هم معروف بود که آنان قايل به امامت او هستند. از جملة آنها مقدادبن‌ اسود کندي، سلمان فارسي، ابوذر و عمار هستند. آنان اطاعت او را بر هر چيزي ترجيح مي‌دادند و به او اقتدا مي‌کردند. کسان ديگري نيز بودند که ارادة آنها موافق ارادة علي‌بن ابي‌طالب بود و اينان نخستين گروه از ا‌ين امت هستند که به نام «شيعه» ناميده شدند؛ زيرا «شيعه» اسمي است قديمي؛ مانند شيعة نوح، ابراهيم، موسي، عيسي و ساير انبيا. 
    محدود ساختن آغاز تشيع به بُعد سياسي
    در صفحه 16 مي‌نويسد:
    عنوان شيعه در اين دوره (از عصر اميرمؤمنان تا زمان امام باقر) بيشتر به معناي لغوي آن، يعني پيرو به کار برده مي‌شود؛ زيرا بيشتر کساني که به عنوان شيعه شناخته مي‌شوند خلافت اميرمؤمنان را پس از خلافت ابوبکر و عمر پذيرفته و با دشمنانش (معاويه و طرف‌داران عثمان) مخالف بودند، اما اعتقادي به نص الهي و جانشيني بلافصل رسول خدا نداشتند.
    در صفحة 17 هم نوشته است:
    بسياري از شيعيان و کوفيان، شيخين را قبول داشتند وفقط از عثمان تبرّي مي‌جستند.
    در صفحه 22 نيز آمده است:
    از ديگر نقاط عطف تفکر کلامي شيعه در اين زمان، آن است که شيعيان کوفه اعتقاد تقدّم علي بر عثمان را بر تقدم آن حضرت بر شيخين ارتقا دادند.
    در جواب اين مطلب، بايد گفت: به‌هيچ‌وجه، به عموم کساني که خلافت اميرمؤمنان را پذيرفته بودند، «شيعه» اطلاق نمي‌شد؛ از جملة اين افراد، خوارج بودند که اينان نيز خلافت اميرمؤمنان را پذيرفته بودند و اشخاصي مثل اشعث‌بن قيس شيعه به‌شمار نمي‌آمدند. اينان کساني بودند که دو خليفة اول را نيز قبول داشتند و نه در آن زمان و نه بعد از آن، کسي به اينان «شيعه» نگفته است، ولي بخش عظيمي از اهل کوفه اين‌گونه نبودند و دو خليفة اول را به علاوة عثمان قبول نداشتند؛ چنان‌که شيخ مفيد تمام اصحابي را که با آن جناب در مدينه بيعت کردند، به‌ويژه اصحابي را که در جنگ‌ها همراه آن حضرت بودند، از جمله معتقدان به امامت حضرت علي مي‌داند؛ چنان‌که در جنگ جمل، 1500 تن از صحابه حضور داشتند. 
    تضعيف سابقة تشيع
    در صفحه 17 آمده است:
    تفکر اماميه در اين دوره (از عصر اميرمؤمنان تا زمان امام سجاد) ـ بر اساس اظهارات افراد محدودي که اعتقاد به اميرمؤمنان ـ ‌عليه‌السلام ‌ـ داشته‌اند، چند محور اصلي دارد.
    براساس آنچه گذشت، شيعيان کساني بودند که به امامت بلافصل اميرمؤمنان اعتقاد داشتند، و اينان به‌هيچ‌وجه افراد محدودي نبودند و شمار آنان به‌رغم تمام سرکوب‌ها و محدوديت‌ها و فشارها، قابل توجه بود. هزاران تن از مردم کوفه براساس اعتقاد به امامت اميرمؤمنان و فرزندانش، بدون هيچ‌گونه انگيزة دنيوي در قيام توابين به خون‌خواهي امام حسين برخاستند و به شهادت رسيدند. همچنين در اين زمينه، مي‌توان به گزارش‌هاي ذيل اشاره کرد:
    محمد کردعلي در خطط الشام مي‌نويسد:
    در عصر رسول‌اکرم، عده‌اي از بزرگان صحابه به موالات و دوستي علي معروف بودند؛ مثل سلمان فارسي که مي‌گفت: «با رسول‌ خدا بيعت کرديم که خيرخواه مسلمانان باشيم و به علي‌بن ابي‌طالب اقتدا کنيم و دوست‌دار او باشيم. و مانند ابو‌سعيد خدري که مي‌گفت: به پنج چيز امر شديم که مردم به چهار تا عمل کردند و يکي را ترک نمودند. پرسيدند: چهارتا کدامند؟ گفت: نماز، زکات، روزة ماه رمضان و حج. باز پرسيدند: يکي کدام است که مردم ترک کرده‌اند؟ گفت: ولايت علي‌بن ‌ابي‌طالب. مردم گفتند: آيا اين هم مثل آنها واجب است؟ گفت: آري، واجب است. و مثل ابوذر غفاري، عمّار ياسر، حذيفة بن يمان، خزيمة بن ثابت ذوالشهادتين، ابوايوب انصاري، خالد‌بن ‌سعيد، و قيس بن سعد. 
    ابن‌ابي‌الحديد نيز دربارة نخستين شيعيان مي‌نويسد:
    قول به افضليت علي، قول قديمي است که عدة زيادي از صحابه و تابعان به آن قايل بودند. از صحابه مانند عمار، مقداد، ابوذر، سلمان، جابر، اُبي‌بن کعب، حذيفة‌بن يمان، بريده، بوايوب انصاري، سهل‌بن حنيف، عثمان‌بن حنيف، ابوالهيثم‌بن تيهان، خزيمة‌بن ثابت، ابوالطفيل عامربن واثله، عباس‌بن عبدالمطلب و همة بني‌هاشم و همة بني‌مطلب. زبير نيز ابتدا قايل به تقدم آن جناب بود. از بني‌‌اميه نيز عده‌اي بودند؛ از جمله: خالدبن سعيد و بعدها عمر‌بن‌عبدالعزيز. 
    سيد‌علي‌‌خان شيرازي در الدرجات الرفيعة في طبقات‌الشيعه، بخشي را به اصحاب شيعه اختصاص داده است. او در باب نخست، که مربوط به اصحاب شيعه از بني‌هاشم است، چنين آورده:
    ابوطالب، عباس‌بن ‌عبدالمطلب، عبدالله‌بن عباس، فضل‌بن عباس، عبيدالله‌بن عباس، قثم‌بن عباس، عبدالرحمان‌بن عباس، تمام‌بن عباس، عقيل‌بن ابي‌طالب، ابوسفيان‌بن حارث‌بن عبدالمطلب، نوفل‌بن حارث‌بن عبدالمطلب، عبدالله‌بن زبيربن عبدالمطلب، عبدالله‌بن جعفر، عون‌بن جعفر، محمدبن جعفر، ربيعة‌بن حارث‌بن عبدالمطلب، طفيل‌بن حارث‌بن عبدالمطلب، مغيرة‌بن نوفل‌بن حارث‌بن عبدالمطلب، عباس‌بن عتبةبن ابي‌لهب، عبدالمطلب‌بن ربيعة‌بن حارث‌بن عبدالمطلب، جعفربن ابي‌سفيان‌بن عبدالمطلب. 
    سيد‌علي‌خان در باب دوم (صحابي شيعة غير بني‌هاشم) آورده است:
    عمربن ابي‌سلمه، سلمان فارسي، مقدادبن اسود، ابوذر غفاري، عمّاربن ياسر، حذفةبن يمان، خزيمةبن ثابت، ابوايوب انصاري، ابوهيثم مالک‌بن تيهان، اُبي‌بن کعب، سعدبن عباده، قيس‌بن سعد، سعدبن سعدبن عباده، ابوقتاده انصاري، عدي‌بن حاتم، عبادةبن صامت، بلال‌بن رباح، ابوحمرا، ابورافع، هاشم‌بن عتبةبن ابي‌وقاص، عثمان‌بن حنيف، سهل‌بن حنيف، حکيم‌بن جبله عدوي، خالدبن سعيدبن عاص، وليدبن جابربن طليم طائي، سعدبن مالک‌بن سنان، براءبن مالک انصاري، ابن‌حصيب اسلمي، کعب‌بن عمرو انصاري، رفاعةبن رافع انصاري، مالک‌بن ربيعة ساعدي، عقبة‌بن عمربن ثعلبة انصاري، هندبن ابي‌هاله تميمي، جعدةبن هبيره، ابو‌عمره انصاري، مسعودبن اوس، نضلةبن عبيد، ابو‌برزة اسلمي، مرداس‌بن مالک اسلمي، مسوّربن شداد فهري، عبدالله‌بن بديل خزاعي، حجربن عدي کندي، عمروبن حمق خزاعي، اسامةبن زيد، ابو‌ليلي انصاري، زيدبن ارقم، و براءبن عازب اوسي. 
    برقي نيز در رجال خود، شيعيان و ياران حضرت علي از اصحاب پيامبر را اين‌گونه معرفي مي‌کند:
    سلمان، مقداد، ابوذر و عمار و بعد از اين چهار تن، ابوليلي، شبير، ابو‌عمره انصاري، ابوسنان انصاري، و بعد از اين چهار تن، جابربن عبدالله انصاري، ابوسعيد انصاري ـ که اسمش سعدبن مالک خزرجي است ـ ابوايوب انصاري خزرجي، اُبي‌بن کعب انصاري، ابوبرزه اسلمي خزاعي ـ که اسمش نضلةبن عبيدالله است ـ زيد‌بن ارقم انصاري، بريدةبن حصيب اسلمي، عبدالرحمان‌بن قيس ـ که لقبش «سفينه راکب اسد» است ـ عبدالله‌بن سلام، عباس‌بن عبدالمطلب، عبدالله‌بن عباس، عبدالله‌بن جعفر، مغيرةبن نوفل‌بن حارث‌بن عبدالمطلب، حذيفةبن يمان ـ که از انصار به‌شمار مي‌آيد ـ اسامةبن زيد، انس‌بن مالک، ابوحمراء، براءبن عازب انصاري و عرفه ازدي. 
    در رجال کشي آمده است: از جمله نخستين صحابياني که به طريق حق برگشتند و به امامت اميرالمؤمنين علي قايل شدند، عبارتند از: ابوالهيثم‌بن تيهان، ابو‌ايوب، خزيمةبن ثابت، جابربن عبدالله، زيدبن ارقم، ابوسعيد سهل‌بن حنيف، براءبن مالک، عثمان‌بن حنيف، عبادةبن صامت. بعد از اينها، قيس‌بن سعد، عدي‌بن حاتم، عمروبن حمق، عمران‌بن حصين، بريدة اسلمي و عدة ديگري که ابوعمرو کشي از آنها به «بشرٌ کثير» تعبير مي‌کند. 
    ميرداماد در تعليقة رجال کشي، در شرح و توضيح «بشرٌ کثيرٌ» مي‌نويسد: «يعني مردم بسياري از بزرگان صحابه و برگزيدگان تابعان». 
    سيدمحسن امين به نقل از سيد‌علي‌خان شيرازي نيز گفته است: بدان که تعداد کثيري از صحابة پيامبر به امامت اميرالمؤمنين برگشتند که شمارش آنها براي ما ممکن نيست. 
    اتهام شيعه به پي‌روي از کيسانيه
    در صفحه 18 آمده است:
    پس از شهادت امام حسين، به دليل طرح امامت و مهدويت محمدبن حنفيه توسط مختار، مي‌بينيم گرايش بيشتر شيعيان اين دوره به محمّد، فرزند اميرمؤمنان است و معتقدان به امامت علي‌بن الحسين انگشت شمارند. براي مثال ابوخالد کابلي با ديدن کرامتي از آن حضرت، از کيسانيه روي‌گردان شده، به ايشان معتقد مي‌شود.
    اين سخن اول کلام است که اصلاً کساني در آن زمان، معتقد به امامت محمد حنفيه بودند يا کيسانيه و اعتقاد به امامت محمد حنفيه امري است که عباسيان در اوايل قرن دوم و به انگيزة سياسي آن را پديد آوردند.  راويان مسئلة دعوت ابوهاشم پسر محمد حنفيه به ‌سوي خود و معرفي خودش به عنوان امام بعد از پدرش، تنها عباسيان هستند که خود را وصي او معرفي کرده، دوست‌داران اهل‌بيت را در عراق و خراسان به‌سوي خود جلب کردند و بعد‌ها از آن به عنوان اهرمي در مقابل علويان استفاده مي‌کردند که در نهايت، کارايي خود را از دست دادند. آنها مدعي شدند عباس وصي پيامبر بود، نه اميرمؤمنان و بعد هم به‌سوي انديشة سياسي اهل‌سنت متمايل شدند. 
    تشکيک در اعتقاد برخي از شيعيان نامدار
    در صفحه 18 چنين آمده است:
    سعيدبن جبير، که نامش در رديف ياران آن حضرت است، در حقيقت، عامي مذهب است و شيعة معتقد نيست. فرزدق با آنکه اشعار بلندي دربارة امام سروده است، هيچ نشانه‌اي از اعتقاد به تشيع و امامت ندارد و در وصف دشمنان اهل‌بيت، يعني بني‌اميه هم شعر مي‌سرايد.
    سعيد‌بن جبير شيعه است و رجال‌شناسان او را شيعه دانسته‌اند؛  چنان‌که شيخ طوسي در کتاب اختيار معرفة الرجال به اسناد خود مي‌نويسد: سعيدبن جبير شيعه بود و به امامت و ولايت امام زين‌العابدين اعتقاد و التزام داشت و امام سجاد او را تمجيد کرده است. حجاج‌بن يوسف نيز او را به جرم شيعه بودن کشت. 
    شيخ طوسي او را از روات شيعه به‌شمار آورده است. 
    علامه حلّي از فضل‌بن شاذان نقل کرده است: در ابتداي امامت علي‌بن حسين (امام سجاد) ايشان فقط پنج پيرو و شيعه داشت: سعيدبن جبير، سعيدبن مسيب، محمدبن جبير، يحيي‌بن امّ طويل و ابوخالد کابلي. 
    فرزدق به خاطر تقيه، با بني‌اميه ارتباط داشت؛ چنان‌که به خاطر ستايش امام سجاد گرفتار زندان بني‌اميه شده بود.  مرزباني و ابن شهرآشوب او را جزو شعراي شيعه آورده‌اند. 
    دربارة فرزدق و ادعاي شعرسرايي او در مدح بني‌اميه، گويا مؤلفان محترم نقد آقاي عباس ظهيري را در اين زمينه نديده‌اند،  وگرنه چنين ادعايي مطرح نمي‌کردند.
    در صفحه 19 آورده‌اند:
    در واقع، نمي‌دانيم بزرگاني چون حجر بن عدي و برخي شهداي کربلا هم آيا شيخين را پذيرفته بودند يا نه؟! علت اين ابهام هم در نبود گزارش‌هاي صريح و تبرّي آنان از شيخين است که امروزه از مقوّمات اصلي تشيع امامي به‌شمار مي‌رود.
    اين سخن نوعي برداشت است که دليلي ندارد و استدلال با امري مجهول بر مدعاست. وقتي که گزارش صريحي از آنان دالّ بر شيعه نبودن‌شان در دست نيست، چگونه مي‌توان شيعه بودن آنان را انکار کرد؟! درحالي‌که برخي از ياران امام حسين مانند زهيربن قين بجلي و سعيدبن عبدالله حنفي در رجزهايشان، خود را پيرو امام حسين و بر حق معرفي مي‌کردند؛  از جمله عبدالرحمان‌بن عبدالله يزني که اين اشعار و رجزها را مي‌خواند:
    انـا بـن عـبدالله مـن آل يزن
    اضربکم ضرب فتي من اليمن
            ديني علي دين حسين و حسن
    ارجو بذاک الفوز عند المؤتمن؛ 

    من پسر عبدالله از خاندان يزن هستم. دينم همان دين حسين و حسن است. مانند يک جوان يمني با شما پيکار مي‌کنم و با اين کار، اميد رستگاري دارم.
    همچنين بعضي از اصحاب امام حسين در مواجهه با دشمن، به صراحت، خود را بر دين حضرت علي معرفي مي‌کردند؛ از جمله: ابن شهرآشوب ذکر کرده که يکي از ياران امام حسين به نام نافع‌بن هلال بجلي رجزهايي شبيه اين گفته است:
    انــا الـغلام اليمني البجلي
    اضربکم ضرب غلام بطلي
            ديني علي دين حسين بن علي
    و يـختـم الله بـخـيـر عـمـلي؛ 

    من جوان يمني بجلي هستم. دينم همان حسين‌بن علي است. مانند پهلوان جواني با شما مي‌جنگم و عمرم را با عمل خير خاتمه مي‌دهم.
    اين نوعي بازتاب انديشه معتزله بغداد است که تحت تأثير شيعه ‌اين‌گونه اعتقاد يافته‌اند.
    همچنين نوبختي، که در قرن سوم مي‌زيسته و در سال 301ق زنده بوده، در تعريف «شيعه» گفته که همة آنان اميرمؤمنان را به عنوان خليفة بلافصل قبول داشته‌اند و خلافت بقيه را قبول نداشته‌اند،  و تنها برخي از فرق زيديه، که همان «بتريه» و «سليمانيه» هستند و در قرن دوم منشعب شده‌اند، خلافت ابوبکر و عمر را به رسميت شناختند و تصريح شده است که آنان تنها فرقه‌اي هستند که محبت اميرمؤمنان را با محبت شيخين و عايشه جمع کرده‌اند. 
    همچنين شهرستاني در معرفي «شيعه» مي‌گويد: شيعيان کساني‌اند که به طور خاص، از علي اميرالمؤمنين تبعيت مي‌کنند و به امامت و خلافت بلافصل او به واسطة نص و وصيت آشکار و پنهان پيغمبراکرم قايل هستند. آنان اعتقاد دارند که امامت از صلب و اولاد او خارج نمي‌شود، و چنانچه خارج شود در اثر ظلم ديگران يا تقيه از ناحية خودشان است.
    همچنين شيعيان معتقدند که امامت منصبي نيست که به اختيار و نظر عامة مسلمانان باشد تا آنان مصلحت‌سنجي کرده، طبق ميل و رأي خودشان يک نفر را انتخاب کنند، بلکه موضوع امامت جزو مسائل اساسي دين اسلام و ارکان شريعت است و همان‌گونه بر هيچ نبي و رسولي جايز نيست نسبت به آن غافل بوده و اهمال ورزد، همچنين طبق عقيدة شيعه، پيامبر نمي‌تواند آن را به امت و عموم مسلمانان واگذار کند.
    شهرستاني در ادامه مي‌نويسد که زيد نظري برخلاف اين عقيده پيدا کرد و امامت ابوبکر و عمر را صحيح، و با اجازة اميرمؤمنان دانست. 
    اين هم نسبت ناروايي به زيد است، بلکه زيد از روي تقيه گفت: از پدرانم چيز بدي دربارة آنان نشنيدم. و همين سخن تقيه‌اي زيد موجب شد تا شمار زيادي از کساني که با او بيعت کرده بودند، از او جدا شوند، که اين نشان مي‌دهد اکثريت بيعت‌کنندگان با او شيعة تبرايي بودند. طبري نيز تصريح مي‌کند آنان قايل به امامت جعفربن محمد بودند. قيام زيد در سال 122 بود؛ يعني در دهة دوم قرن دوم و در اوايل امامت امام صادق که اکثريت شيعيان کوفه اهل تبري بودند. 
    اين شواهد نشان مي‌دهد که تا آن زمان، چنين عقيده‌اي در ميان شيعيان رايج نبود و براي اولين بار، زيديه به آن قايل شدند.
    معرفي شيعه از زبان مخالفانش
    در صفحه 19 اين کتاب آمده است:
    عباراتي که رجاليان اهل‌سنت دربارة شيعيان نخستين آورده‌اند راهنماي خوبي براي شناخت طرز فکر آنان است. ذهبي مي‌نويسد: شيعيان عراق کساني را که با علي جنگيده بودند دوست نداشتند، ولي براي آنها استغفار مي‌کردند.
    سخن ذهبي چه خصوصيتي دارد؟  و استناد به او به چه معناست؟ مجموع آثار و تأليفات ذهبي نشان مي‌دهد که او تعصب شديد ضد شيعه داشته است. آيا سخن او دربارة شيعه مي‌تواند مبناي داوري قرار بگيرد؟
    آيا او در آن زمان بوده که سخنش سخن کسي باشد که از روي قطع و يقين حرف مي‌زند؟ يا در اين زمينه اهل تخصص است؟ درحالي‌که قاعدتاً مؤلفان کتاب‌هاي ملل و نحل در اين زمينه اهليت و تخصص دارند. آيا بهتر نيست که سخن آنها ملاک باشد؟
    از نظر فرقه‌نويسان ـ که در اين زمينه اهل فن هستند ـ همة شيعيان بجز فرقة «بتريه» و «سليمانيه» از زيديه، که در نيمة قرن دوم پديد آمدند، خلفاي اوليه را غاصب جايگاه اميرمؤمنان مي‌دانستند. 
    در صفحه 19 آورده‌اند:
    مؤلف کتاب مسائل الامامه، منسوب به ناشيء اکبر، ديدگاه‌هاي شيعيان پس از علي را چنين ترسيم مي‌کند: گروهي امام بعدي را فرزندش حسن مي‌دانستند... گروه سوم معتقدند: رسول خدا بر امامت علي تصريح نکرده، ولي مسلمانان بر امامت او همانند شيخين اتفاق کردند و بايد از او اطاعت کنند. پس از شهادت او هم در انتخاب آزادند، ولي شرايط امامت، يعني علم و عمل به کتاب و سنت را در فرزندش حسن يافتند، و امامت را در او دانستند. اصحاب حجربن عدي، عمروبن حمق، سليمان‌بن صرد و ديگر بزرگان اصحاب علي از اين دسته به‌شمار مي‌روند.
    مؤلفان محترم در چنين مسئلة مهمي، چنان به کتاب مسائل الامامه منسوب به ناشي، اکبر استناد مي‌کنند که گويي به قرآن استناد شده و گويا اين کتاب از صحيح‌ترين کتاب‌ها در تاريخ بوده و نويسندة آن در عداد صاحبان کتب اربعة شيعه قرار دارد! درحالي‌که ناشئ اکبر عبدالله‌بن محمد (م 293ق) به خاطر اشتباهات زيادش، به «ناشئ اکبر» معروف شده است تا با «ناشئ اصغر» ابوالحسين علي‌بن عبدالله‌بن وصيف (م 365 ق) اشتباه نشود. 
    علاوه بر اين اولاً ناشئ اکبر از مخالفان شيعه است و به گفتة سيدمحسن امين، دليلي بر تشيع او نيست.  و اگر قرار است در اين زمينه استنادي به عقايد شيعه از کتب ملل و نحل شود، بهتر است از دو کتاب فرق الشيعه نوبختي (زنده در 301) و المقالات و الفرق سعدبن عبدالله اشعري (م 299ق) شاهد آورده ‌شود، نه از چنين فرد گم‌نام و ضعيفي!
    ثانياً، کتاب مسائل الامامه، که توسط جوزف فان اس آلماني تصحيح شده و به چاپ رسيده و ادعا گرديده که بخشي از کتاب اصول نحل اوست.  کسي از علماي گذشته چنين کتابي را براي او برنشمرده و نسبت چنين کتابي به او کاملاً ترديدآميز است. اصلاً ويلفرد مادلونگ انتساب اين کتاب را به ناشئ اکبر انکار کرده و آن را متعلق به جعفربن حرب معتزلي (236ق) دانسته است.  درحالي‌که مؤلفان در صحت انتساب اين کتاب اظهار ترديد کرده (و ديگران نيز آن را زيرسؤال برده‌اند)، چگونه به آن استناد کرده‌ايد؟
    تضعيف نص و عصمت
    در صفحه 20 کتاب آمده:
    اگر سخن وي ( ناشئ اکبر) را بپذيريم علت اعتراض حجربن عدي به امام حسن دربارة صلح با معاويه روشن خواهد شد؛ بدان معنا که وي امام را مفترض الطاعه نمي‌دانسته يا افتراض طاعت در آن زمان مانع چنين اعتراض‌هايي نبوده است. البته دربارة اعتقاد حجر و آنچه منجر به شهادتش شد، به‌راحتي نمي‌توان قضاوت کرد.
    اين‌گونه نيز مي‌توان برداشت کرد که چون حجر شخصي پرشور و دلير بوده، پذيرش صلح براي او سخت و دشوار بود. بدين‌روي از علت آن پرسيده است.
    حجر کجا گفته است که ما اطاعت نمي‌کنيم تا بتوان استنباط کرد که او امام را مفترض الطاعه نمي‌دانست، بلکه او گفت: ما با اين کار ذليل شديم، و ظاهر قضية صلح هم همين بود و بسياري ديگر از شيعيان نيز از مصلحت‌ها و حکمت‌هاي صلح سر در‌نمي‌آوردند و پيوسته از امام دربارة علت آن مي‌پرسيدند. در برابر اعتراض حجر، وقتي امام حسن علت پذيرش صلح را تبيين کرد، او قانع شد. 
    دربارة اعتقاد حجر و آنچه موجب شهادتش شد، پيشنهاد مي‌شود مؤلفان محترم، کتاب حجربن عدي؛ درخششي در تاريکي، به قلم حسن اکبري يا زندگي‌نامه او را در کتاب شخصيت‌هاي شيعه در صدر اسلام مطالعه کنند.
    استناد به گزارش‌ها و روايات شاذ
    در صفحه 21 اين‌گونه آمده است:
    برخي که به اهل‌بيت پيامبر هم علاقه‌مند بودند، از نظر فقهي و فکري به دنبال ديگر صحابه و تابعان رفتند. در روايتي از امام صادق آمده است: قبل از پدرم شيعه احکام خود را نمي‌دانست و از ديگران (عامه) مي‌گرفت، ولي ابوجعفر به آنها آموخت، به‌طوري‌که از آن پس، خود به ديگران مي‌آموختند.
    اولاً، ترجمة حديث را دقيق ارائه نکرده‌اند. حديث درصدد تبيين نقش برجسته امام باقر در تعليم معارف حلال و حرام به شيعيان است، به‌گونه‌اي‌که پس از آن، ديگران محتاج شيعيان شدند؛ اما قبل از آن، شيعه محتاج ديگران بود. بنابراين، برداشت مؤلفان محترم از اين روايت اشتباه است؛ زيرا اين روايت ـ در واقع ـ بيانگر وضع دشوار شيعيان و نبود امکان مراجعه به ائمه اطهار و لزوم رعايت تقيه از سوي ايشان است، و اين‌گونه نبوده که شيعياني که علاقه‌مند و پيرو اهل‌بيت بودند، در يک فضاي آزاد و به اختيار خود، سراغ ديگران رفته باشند.
    ثانياً، اين روايت هرچند در کتاب الکافي  آمده، ولي خبر واحد است و در مسائل تاريخي، غالباً به مشهورات تکيه مي‌شود، نه خبر واحد. اين خبر، معنايي نسبي از آشنايي شيعه به احکام و مسائل ديني دارد؛ يعني شيعيان با تلاش‌هاي امام باقر بيشتر به احکام و مسائل ديني خود آگاهي يافتند، نه به اين معنا که اصلاً فقهي نداشتند؛ زيرا فقه شيعه جز همان فقه پيامبر نبود که ابتدا تحريف آن کم بود و جدايي چنداني رخ نداده بود. اين روايت در مقابل رواياتي است که در آن شيعيان مصدر فقه دانسته شده‌اند؛ علاوه بر آن، اصحاب اميرمؤمنان در زمان آن حضرت، کتاب‌هاي فقهي را با املاي ايشان به نگارش درآورده‌اند،  که از جملة آنها، مي‌توان به موضوعات ذيل اشاره کرد:
    کتابي در فقه به أبورافع، آزادشدة رسول خدا که از شيعيان اميرمؤمنان است، نسبت داده‌اند؛ نجاشي مي‌گويد: أبورافع کتابي در سنن احکام و قضايا دارد و اسناد کتاب را به اميرمؤمنان مي‌رساند که تمام باب‌هاي فقه را دربر دارد.
    کتاب فقه علي‌بن ابي‌رافع به عنوان منبع فقهي، در ميان بني‌هاشم و علويان پخش بود و آن را بزرگ مي‌شمردند و از همديگر مي‌آموختند و از آن نسخه‌برداري مي‌کردند. نجاشي از موسي‌بن عبدالله‌بن حسن نقل مي‌کند که پدرش اين کتاب را از روي نسخة عبيدالله پسر علي‌بن ابي‌رافع نوشته است.  عبدالله‌بن حسن پيش از ابوحنيفه (م 150ق) در زمان حيات امام صادق به دست منصور عباسي، در سال 145 هجري به قتل رسيد. در سند ديگري، اين کتاب از طريق عمربن علي‌بن ابي‌طالب از اميرمؤمنان نقل شده است. 
    ـ کتاب ربيعة‌بن سميع با املاي اميرمؤمنان در زکات چهار پايان؛ 
    ـ کتاب الديات يا فرائض که اميرمؤمنان آن را نوشته و به کارگزارانش فرستاده است. شيخ آقابزرگ تهراني معتقد است که از قرن دوم به بعد، اين از کتاب‌هاي مرجع بوده  و چند بار نسخه‌هاي آن به ائمة اطهار عرضه شده است. 
    در صفحه 23 آمده:
    ... ولي امام فرمود: کاش در کوفه فقط 25 نفر بود که حق ما را بشناسد و جز حق براي ما نگويد.
    سخن امام حاکي از کمي عدة مخلصان است و نه معتقدان به حق ولايت.
    بزرگ‌نمايي اختلاف فکري ميان اصحاب ائمّه
    در صفحه 23 آورده‌اند:
    در دورة دوم حضور امامان شيعه، که تا سال 260 قمري ادامه يافت، چند گرايش فکري در کنار هم و با الهام از سخنان ائمه به راه خود ادامه مي‌دادند. اين گرايش‌ها با اينکه همديگر را تکفير مي‌کردند، مورد حمايت اهل‌بيت بودند. بنا به گزارشي، عبدالرحمان‌بن حجاج، هشام‌بن حکم را تکفير کرد.
    اولاً، اين تکفيرها احساسي و به عبارت ديگر، اشتباهي بوده، و هرگز چنين نبوده است که واقعاً يک طرف کافر شده باشد، و در اين حال، مورد حمايت اهل‌بيت نيز قرار گرفته باشد.
    ثانياً، مدح و تمجيد هشام‌بن حکم توسط ائمة اطهار در کتب رجالي، فراوان به چشم مي‌خورد؛ چنان‌که زماني که از امام رضا دربارة هشام سؤال شد، فرمودند: خداوند او را رحمت کند که بندة مؤمن و ناصحي بود و ياران و شاگردانش از روي حسد او را اذيت مي‌کردند. 
    در صفحه 25 چنين آورده‌اند:
    گروه اصلي و اکثر ياران ائمه کساني بودند که گرايش حديثي ـ فقهي داشتند، ... اين دسته از اصحاب ائمه، با اهتمام به نقل، رواياتي از ائمه بر نهي از ورود شيعيان به جدل و مناظره‌هاي کلامي نقل مي‌کردند و با متکلمان به مخالفت پرداخته، آنها را از خود طرد مي‌نمودند.
    البته در فرهنگ جامعة شيعه به پيروي از روش ائمة اطهار اين‌گونه بود که همه اجازة بحث کلامي به خود نمي‌دادند و کساني که به مباحث کلامي وارد مي‌شوند افراد خاصي بودند. اما اينکه آنان توسط ديگران رانده شوند، درست نيست. بسياري از بزرگان اصحاب همچون مؤمن طاق، زراره، هشام‌بن حکم و هشام‌بن سالم که اهل نقل حديث بودند و از محدثان به‌شمار مي‌آمدند، در عرصة کلام نيز تلاش‌ها و کتاب‌هايي داشتند.
    اصلاً آيا مي‌توان طرد مناظره به طور مطلق را ثابت کرد؟! در رجال کشي هست که به طور مقطعي، هشام‌بن حکم را از مناظره منع کرده بودند؛ زيرا حکومت دست به تأسيس فرقه‌هاي مجعولي مثل «زراريه» و «عماريه» و «يعفوريه» زده بود.  يا مثلاً دربارة امام مي‌فرمايد در ذات خدا مداقه و مناظره نکنيد! 
    در صفحه 25 آمده است:
    نکته‌اي که اينجا قابل توجه است اينکه با وجود اختلاف شديد ميان امامية قطعيه با گروه فطحي مذهب و واقفيه، محافل فقهي آنان از يکديگر گسسته نبود و شماري از مهم‌ترين فقهاي اماميه در سده‌هاي نخستين، متعلق به اين فرقه‌هاي منشعب بودند.
    اين فرقه‌ها چندان پيرو نداشته، ظرفيت جدايي از جامعة اماميه را نداشتند و عدة کمي بودند که به انحراف رفتند، بلکه بيشتر آنها را فرق‌نويسان بزرگ کرده‌اند. 
    در صفحه 26 کتاب مزبور است:
    اينان حتي با امام مباحثه مي‌کردند. وظيفة امام را محدود به تفسير شريعت و علم، و عصمت او را هم در آن محدوده مي‌دانستند.
    اين يک مدعاي بدون دليل بوده و چنين سخني، آن هم بدون سند به‌هيچ‌وجه درست نيست. اگر هم آنها با ائمة اطهار مباحثه‌اي داشتند، به قصد آموختن بوده است.
    تضعيف کتاب‌هاي اصيل شيعه
    در صفحه 27 مي‌خوانيم:
    بخشي از مطالب اين گرايش را مي‌توان در کتاب سليم ملاحظه کرد. ازاين‌رو، اين کتاب معرکة آراء صاحب نظران شده است... علامه شعراني آن را ساختگي مي‌داند؛ مي‌نويسد:... .
    آيا کتاب سُليم تفسيرهاي باطني دارد، يا به خاطر بيان ملاحم و فتنه‌ها و حوادث آينده، با ديد باطني درهم آميخته و آيا اکتفا به سخن علامه شعراني دربارة ردّ اين کتاب، اندکي کم‌لطفي نيست؟ آيا حق اين نيست در ردّ کتاب سليم به سخن کساني بالاتر از شعراني، مثل غضائري و شيخ مفيد استناد شود که حتي سخن آنها نيز در ردّ اين کتاب تمام نيست و با توجه نقل صاحبان کتب اربعه از کتاب سليم، ردّ آن به سادگي امکان‌پذير نيست.
    کتاب سُليم قديمي‌ترين کتاب موجود دربارة انديشة شيعة امامية اثناعشري است و بسياري از مباني فکري اماميه در قالب روايت در اين کتاب ذکر شده که از همه مهم‌تر رواياتي است که پيامبراکرم در آنها، عدد دوازده امام و اينکه آنان چه کساني‌اند و حتي نام‌ها و خصوصيات آنها را بيان کرده‌اند و بسياري از علماي بزرگ شيعه از قرن سوم تا قرن پنجم، رواياتي از اين کتاب آورده‌اند. 
    سُليم بن قيس، صحابي پنج امام، از اميرمؤمنان تا امام باقر بوده  و در سال 70 يا 90 هجري از دنيا رفته است.
    اخبار سُليم به واسطة اميرمؤمنان، عبدالله‌بن جعفر طيار، سلمان فارسي، ابوالهيثم‌بن تيهان، خزمة‌بن ثابت، عماربن ياسر، ابوذر، مقداد و ابوايوب نقل شده است. او مدعي است که برخي از احاديثش را بعد از اميرمؤمنان، به امامان بعدي تا امام باقر عرضه کرده و آنها بر احاديث او صحه گذاشته‌اند.
    مسعودي در کتاب التنبيه و الاشراف، به نحوي وجود روايات دوازده امام را در کتاب سليم‌بن قيس، تأييد کرده است. 
    ابن‌نديم نيز از کتاب سليم و راوي آن ابان سخن به ميان آورده است. 
    مرحوم کليني هم بسياري از اخبار غيبت و دوازده امام را از سليم روايت کرده است. 
    ابن ابي‌زينب نعماني دربارة کتاب سليم مي‌گويد:
    کتاب سليم بن قيس هلالي اصلي است از بزرگ‌ترين کتاب‌هاي اصول که اهل علم آن را روايت کرده‌اند، و از جملة قديمي‌ترين حاملان احاديث اهل‌بيت است؛ زيرا همة آنچه اين اصل شامل آنهاست، از رسول خدا، اميرمؤمنان، مقداد، سلمان فارسي، ابوذر و نظاير آنها روايت شده است که رسول خدا و اميرمؤمنان را ديده‌اند و از آنها شنيده‌اند، و از اصولي است که شيعه به آن‌ رجوع مي‌کند. ما بعضي از رواياتي را که دربارة توصيف دوازده امام است از اين کتاب مي‌آوريم. 
    اما به خاطر وجود دو گزارش در اين کتاب، که يکي موعظة محمدبن ابي‌بکر نسبت به پدرش هنگام مرگ
    و ديگري روايتي که متضمن سيزده امام است، ‌ابن‌غضائري، از رجاليان شيعه، در صحّت انتساب اين کتاب به سليم تشکيک کرده و آن را جعلي دانسته است.  علامه تستري وجود اين روايت را قادح بر اعتبار کتاب نمي‌داند و اظهار مي‌دارد که در الکافي هم مانند آن وجود دارد و اين از اشتباه ناسخان است.  آيت‌الله خوئي، درصدد
    دفاع از صحت انتساب اين کتاب برآمده و مطالب رجال ابن‌‌غضائري را دربارة کتاب سُليم، به خاطر مشکوک بودن انتساب آن به ابن‌غضايري، فاقد ارزش دانسته است. اگر در صورت درست بودن انتساب کتاب به ابن‌غضائري نيز نمي‌تواند در مقابل نظر مساعد عالمان و رجاليان متقدم‌تر از او، همچون صفار،  کليني،  نعماني،  شيخ صدوق،  شيخ طوسي،  و نجاشي توان معارضه داشته باشد. علاوه بر اين، در نسخه‌هاي مرحوم مامقاني، فاضل تفرشي و نسخه‌هاي خود آيت‌الله خوئي، اين دو مطلب به اين شکل نيامده است، بلکه در آنها به جاي محمدبن ابي‌بکر، عبدالله‌بن عمر آمده که پدر را هنگام مرگ موعظه کرد، که در آن اشکال کمي سن ـ که دربارة محمدبن ابي‌بکر بوده ـ مطرح نيست. دربارة حديث سيزده امام هم آمده است که سيزده تن با پيامبر از نسل اسماعيل خواهند بود. شواهد حديثي ديگري را نيز بر وجود صدور حديث به اين نحو آورده است. در نهايت، مي‌توان گفت: نسخه‌اي که در دست ابن‌غضائري بوده، اشکال داشته است؛ زيرا صاحب وسائل نيز ادعا کرده است که نسخة او مطلب باطل و فاسدي ندارد. البته آيت‌الله خوئي قرايني را ارائه مي‌‌کند، مبني بر اينکه بعضي از زيديان درصدد وارد ساختن برخي مطالب موافق با مذهبشان بر نسخه‌هاي اين کتاب بوده‌اند. 
    در صفحه 59 آمده:
    سيدمرتضي در پاسخ سؤالي مبني بر رجوع به کتاب اصول کافي و کتب حديث در باب اصول دين، مي‌نويسد: برخي از اصحاب ما به آنچه در اين کتب است بدون دليل عمل مي‌کنند. هر کس از آنان که اين کار را کند عامي است و در اصول مقلد است... و رجوع در اصول، مثل توحيد و عدل و نبوت و امامت به اين آثار و کتاب‌ها خطا و جهل است...؛ و عالم و عامي در حکمي از احکام شريعت نبايد به کتاب تصنيف‌شده‌اي مراجعه کند، چون عمل بايد تابع علم باشد.
    سخن سيدمرتضي در جايي درست است که اگر کسي بخواهد دربارة اصول اعتقادي، مثل اصل «يگانگي خدا» به حديث اکتفا کند. اما اگر بخواهد از استدلال عقلي در حديث استفاده کند، چه مانعي دارد؟ افزون بر اين، بخش قابل‌توجهي از اصول اعتقادي (در معاد، امامت و نبوت) نقلي است.
    نسبت غلوّ به شيعه
    در صفحه 28 اين‌گونه آورده‌اند:
    مدرسي دربارة سوء‌استفاده غلات از احاديث باطني آن مي‌نويسد: گرايش باطني‌گرايانة موجود در برخي از روايات جابر، بيشترين توجه غلات را به خود جلب کرد و باعث شد از چنان محبوبيتي برخوردار شود که وي را از پيش‌کسوتان خود شمرده و از او به عنوان کسي که از اسرار و علوم الهي و نيز مقامات فوق انساني امامان آگاه بود، ياد کنند.
    هرچند اين صحيح است که غلات بعضي روايات را به دروغ به جابر نسبت داده‌اند، ولي برخي از مطالبي که مدرسي آنها را از افکار غلات مي‌داند ـ و پيوسته به خواننده کتابش القا مي‌کند که عقايد شيعي دربارة جايگاه معنوي امام مانند علم غيب، توانايي اظهار معجزه، تفويض تشريع احکام بعد از پيامبر به ائمه اطهار ـ با عقايد غلات در تفويض خلق و رزق از سوي خدا به آنها در يک رديف قرار دارد؛ از جمله مي‌گويد:
    در دهه‌هاي سوم و چهارم قرن دوم هجري، در دوره زندگي و امامت امام صادق، گروه ديگري از غلات در جامعه شيعه پديدار شدند. اين گروه به بسياري از نظريات و عقايد گروه اکنون تقريباً ناپديد شدة «کيسانيه» ـ که خود را دنباله‌رو آنان مي‌دانستند ـ علاقه‌مند بوده و از آن جانب‌داري مي‌کردند؛ از جمله به پيروي از آنان، ائمه آل‌محمد [] را موجوداتي فوق‌بشري مي‌خواندند که داراي علم نامحدود از جمله علم بر غيب و قدرت تصرف در کائنات بودند. اين گروه جديد از غلات، پيامبر و ائمه [] را خدا نمي‌خواندند، بلکه معتقد بودند که خداوند کار جهان از خلق و رزق و اختيار تشريع احکام را به آنان تفويض فرموده است. نتيجتاً پيامبر و ائمه [] عملاً تمام کارهايي را که خداوند بايد انجام دهد،‌ انجام مي‌دهند، با اين فرق که قدرت خدا اصلي و قدرت آنان تبعي و فرعي است. 
    مدرسي حتي اعتقاد کيسانيه به «مهدي» بودن محمدحنفيه را نيز غلو دانسته است. در پاسخ، بايد گفت: مگر مدعيان مهدويت منحصر در کيسانيه بودند؟ و آيا همة مدعيان مهدويت متهم به غلو شده‌اند؟ در واقع، مدرسي نتوانسته است ميان «غلو» لغوي و «غلو» اصطلاحي تفاوت قايل شود. «غلو» لغوي معناي وسيعي دارد و مي‌تواند شامل هرگونه انحراف بشود؛ اما «غلو» اصطلاحي، که منشأ تکفير و محدود به موارد خاصي بوده، عمدتاً شامل اعتقاد به الوهيت يک انسان مي‌شده است. همچنين مي‌توان گفت: اين سخنان او کاملاً همسو با خط مخالفان شيعه است؛ چنان‌که عبدالقاهر بغدادي اظهار کرده که عقيده به رجعت را جابربن يزيد جعفي از غلات محمديه ـ معتقدان به مهدويت و غيبت محمدبن عبدالله نفس زکيه ـ گرفته و در ميان شيعه پخش کرده است.  ابوالحسن اشعري دربارة مفوضه علاوه بر اعتقاد به تفويض امور به ائمة اطهار و وحي به آنها، مي‌گويد، آنها معتقدند که ائمه صاحب معجزه هستند.  اين درحالي است که شيعه اعتقاد دارد ائمة اطهار و حضرت فاطمه با عنايت خدا داراي مقام ولايت باطني و معنوي هستند و در پرتو آن مي‌توانند با عالم غيب ارتباط برقرار نموده، از طريق آن، به علم گذشته و آينده آگاهي پيدا کنند.  همچنين با فرشتگان مرتبط باشند و ـ در اصطلاح روايات ـ محدث، مفهَّم و مُلْهَم هستند،  هرچند از لحاظ عقلي، تنها علم به شريعت از صفات واجب امام شمرده شده است.  شيخ مفيد در اين‌باره مي‌نويسد: امامان از آل محمد نهان‌هاي بعضي از مردم را مي‌دانستند و از وقايع و حوادث، قبل از واقع شدنش خبر مي‌دادند؛ اما اين مطلب از صفات واجب آنها به‌شمار نرفته و شرط در امامتشان نيست، بلکه خداي تعالي آنها را از باب لطف به اين علم گرامي داشته تا مردم در اطاعتشان از آنها به آن تمسک جويند. عقل نيز آن را براي آنها واجب نشمرده، ولي از نظر سمع و روايات واجب شمرده شده است.  همچنين تفويض خلق و رزق از عقايد غلات مفوضه است، ولي تفويض تشريع احکام به ائمة اطهار از سوي پيامبر، از عقايد شيعه است. 
    مدرسي طباطبايي به صرف وجود فردي متهم به غلو در سلسله سند يک روايت، آن را متعلق به غلات دانسته، آن را دليل بر راهيابي عقايد غلات به ميان عقايد شيعيان مي‌شمرد، وي با اشاره به اينکه روايات خلقت ائمة اطهار از نور عظمت خدا، از ساخته‌هاي مفوضه است و در پاورقي اسناد آن مي‌نويسد: «رجوع شود به رواياتي که مفوضه در اين باب نقل کرده‌اند، در منابعي مثل صفار 1384، 14ـ20؛ ‏کليني، الکافي، 1363ق، ج 1، 387؛ خصيبي، 1419ق، الهداية الکبري، 354؛ صدوق، 1362، الخصال، 428؛ مفيد 1413ق، الأمالي، ج 1، 315.» 
    بدين‌سان، او منابع حديثي معتبر شيعه را آکنده از روايات غلات مي‌داند.
    در صفحه 28 آورده‌اند:
    با توجه به سخن جابر، بايد گفت: اعتقاد به رجعت از قرن اول در اماميه وجود داشته است؛ چون وي را از کساني مي‌دانند که بدان معتقد بود. اعتقاد به گستردگي علم امام، حديث «نزّلونا عن الربوبيه» و «قولوا فينا ما شئتم»، اطلاع از همه زبان‌ها و دريافت الهام يا وحي که با تفسيري متفاوت، تفکر غالب و رسمي شيعة امروز نيز هست، از عقايد اينان است. بسياري از قمي‌ها چنين بودند، درحالي‌که اهل فقه به روش فقهي و عقلي به اين مطالب کمتر توجه داشتند و دغدغة آنها چنين مسائلي نبود، بلکه آنان به دنبال استدلال بودند.
    بايد توجه داشت که در عصر ائمة معصوم اين مطالب از اسرار شيعه به‌شمار مي‌آمد، و ايشان سعي بليغي در حفظ آن داشتند و به هر کسي نيز آن را بروز نمي‌دادند.
    در صفحه 29 آمده است:
    بعضي از اعتقادات غاليانه عبارت است از: حديث «يا علي، کنت مع الأنبياء»، أحاديث آفرينش طينت و مکتوب بودن اسماء ائمّه.
    در تعريفي که از «غلو» در منابع شيعه شده، چنين مواردي از مصاديق «غلو» به‌شمار نيامده است؛ زيرا در اين صورت، احاديث خلقت نور پيامبر و نور علي و نور ائمه  را نيز بايد از اعتقادات غاليانه دانست، درحالي‌که اينها از عقايد شيعه است. احاديث تعداد ائمه و اسماء آنان در حديث لوح جابر متواتر است. 
    در صفحة 31 و 32 نويسنده وقتي محدّثان ميراث حديثي قم را برمي‌شمارد، هيچ توضيحي دربارة نام راويان ارائه نمي‌دهد، ولي هنگامي که به نام «محمدبن بحر رهني» مي‌رسد، مي‌نويسد: صاحب پانصد تأليف و متهم به غلو و راوي روايت نرجس مادر امام زمان(عج). با اين بيان، ضعيف بودن راوي و ضعف روايت را مسلم مي‌گيرد، بدون اينکه سندي معتبر دربارة اين حرف ارائه دهد؛ تنها سند وي در اصل، از ابن‌غضائري است  که علماي شيعه تضعيفات او را معتبر نمي‌دانند (چنان‌که توضيح آن، در مطلب مربوط به کتاب سليم گذشت) و نجاشي نيز گفته است: من نمي‌دانم چرا بعضي او را ضعيف دانسته‌اند؟! 
    نسبت تشبيه و تجسيم به شيعه
    در صفحه 39 چنين آمده:
    ملل و نحل‌نويسان برخي از بزرگان اماميه را به تشبيه و تجسيم متهم نموده، بر اين باورند هشام‌بن حکم، هشام‌بن سالم و ابوجعفر احول (مؤمن الطاق) معتقد بودند خداوند جسم داراي ابعاد است، ولي نه مثل مخلوقات.
    روايات متعددي وجود دارد که جسمانيت خداوند را به هشام‌بن حکم، هشام‌بن سالم جواليقي، محمدبن نعمان احول، معروف به «صاحب الطاق» يا «مؤمن الطاق» و علي‌بن ميثم، معروف به «ميثمي» نسبت مي‌دهد. شيخ صدوق، که ازيک‌سو، اين روايات را ديده بود و از سوي ديگر، از اتهامات مخالفان به اماميه خبر داشت، به تدوين کتاب التوحيد همت گماشت تا نشان دهد روايات ضد تشبيهي شيعه بسيار بيش از روايات ديگر است و شيعه به پيروي از ائمة خود، تشبيه را نفي مي‌کند.
    از کتاب التوحيد به دست مي‌آيد برخي از روايات مروي از اهل‌بيت، رؤيت خداوند در قيامت را تأييد مي‌کند؛ ولي اين روايات اکنون در دسترس ما نيست. صدوق در باب «رؤيت» مي‌نويسد: اخباري در اين باب آمده و مشايخ ما در مصنفات خود آنها را ذکر کرده‌اند و اين روايات نزد من صحيح است، اما آنها را نياوردم؛ چون ترسيدم جاهل آنها را بخواند و از روي ناداني کفر بورزد.
    با توجه به سخن سيدمرتضي که گفته است: «قمي‌ها ـ به غير از شيخ صدوق ـ تشبيهي و تجسيمي‌اند». مي‌توان به اين تحليل رسيد که شايد برخي بزرگان و مشايخ حديث قم با توجه به روايات وارد‌شده در باب «رؤيت»، به اين ديدگاه تمايل پيدا کرده‌اند؛ چنان‌که شيخ صدوق بر وجود اين روايات در نوادر اشعري و در جامع محمدبن احمدبن يحيي تصريح دارد. البته ممکن است آنان همچون شيخ صدوق به تأسي از روايات ديگري که مفسر اين روايات متشابه هستند، به تأويل آنها پرداخته و رؤيت قلبي را پذيرفته باشند.
    شيخ صدوق يکي از شاگردان ابن‌وليد بود که با نظرية رؤيت الهي در قيامت مخالفت داشت؛ اما شاگرد ديگر ابن‌وليد، يعني ابوالعباس‌بن نوح سيرافي معتقد به رؤيت بود. شيخ طوسي، ابوالعباس سيرافي را توثيق مي‌کند و دربارة او مي‌نويسد: «از احمدبن محمدبن نوح مطالب نادرستي حکايت مي‌کنند. وي قايل به رؤيت خداوند و غير آن بود».  کاش شيخ طوسي براي ما مشخص مي‌کرد که منظورش از «غير آن» چيست تا فضاي علمي و فکري قرن چهارم براي ما روشن‌تر مي‌شد.
    اين سخنان کاملاً همسو با سخنان مخالفان جدي شيعه در طول تاريخ بوده و يکي از مهم‌ترين تهمت‌هايي که آنان بر شيعيان وارد مي‌کرده‌اند، عبارت از اعتقاد به «تشبيه» بوده و شيعه به سختي آن را رد کرده است و آن را متعلق به برخي افراد نادر يا به سبب فهم اشتباه از سخنان آنان مي‌دانست.
    تضعيف اعتقاد به بدا و رجعت
    در صفحه 150 چنين آمده است:
    از نکات قابل‌توجه در تفکرات خواجه، اين است که وي دربارة دو مسئلة اختصاصي شيعة اماميه، يعني «بداء» و «رجعت» سخن چنداني در آثار خويش بيان نکرده است... به نفي بداء پرداخته، مي‌گويد: اماميه قايل به بداء نيستند. وي منشأ قول به بداء را فقط يک روايت از امام صادق مي‌داند که دربارة فرزندش اسماعيل فرموده است. بنابراين، خواجه به دليل آنکه مستند بداء را خبر واحد مي‌داند، آن را از عقايد اماميه نفي مي‌کند... .
    اين سخن نوعي مغالطه است و شيعه «بداء» به معناي صحيح آن را قبول دارد،  و آن عبارت از آشکار شدن ارادة خداست، دربارة چيزي که مردم خلاف آن را مي‌پنداشتند. اما آنچه در اينجا دستاويز طعن و رد قرار گرفته، معناي غلطي است که اسماعيليه براساس روايتي از امام صادق دربارة اسماعيل پسر امام صادق ساخته‌اند. 
    سعي در تطهير محاربان اميرمؤمنان
    در صفحه 155 اين‌گونه آورده‌اند:
    به نظر مي‌رسد رفتار ائمه و اصحاب با آنان و اقوال و احاديث ائمه دربارة آنها دلالت بر پذيرش اسلام ظاهري و کفر باطني آنان دارد؛ يعني آنها در دنيا مسلمان محسوب مي‌شوند، اما در آخرت اهل نجات نيستند. در اينجا، پرسش اين است که در اين ديدگاه، چه فرقي ميان محارب امام علي و مخالف ايشان است؟ اگر ديدگاه دسته دوم را بپذيريم، مسلمان فاسق اگرچه گناهکار باشد، از جهنم خارج مي‌شود و به بهشت مي‌رود، اما محارب امام علي براي هميشه در آتش ماندگار است. سيد مرتضي هم به اين نکته توجه داشته، قايل به تکفير محاربان با امام علي است؛ اما در عين حال، غنيمت نگرفتن امام از آنان را به دليلي خاص مي‌داند.
    اين سخن نويسنده برخلاف آن چيزي است که شيخ مفيد دربارة ديدگاه شيعه اماميه گفته است. او مي‌گويد: اماميه و بسياري از زيديه اتفاق دارند که متقدمان بر اميرمؤمنان گم‌راه و فاسق‌اند و آنان به خاطر کنار گذاشتن اميرمؤمنان از جانشيني پيامبر عاصي و ظالم‌اند و به خاطر ظلم‌شان در جهنم تا ابد مي‌مانند. 
    نتيجه‌گيري
    تشيع همان اسلام راستين است و همة باورهاي آن ريشه در کتاب خدا و سنت پيامبر دارد. ستون خيمة تشيع، اعتقاد به ولايت و امامت اميرمؤمنان و يازده فرزند معصوم ايشان است که آية «اولي‌الامر» در قرآن و «خليفه» در روايات دوازده خليفه بعد از پيامبر، که اهل‌سنت به طور متواتر نقل کرده‌اند، مصداقي جز آنها ندارد. در روايات متواتر شيعيان از پيامبر نيز به نام‌هاي آنها تصريح شده است. از زمان تشکيل مذاهب کلامي، همواره مخالفان شيعه سعي داشتند سابقة باورهاي شيعه را مخدوش کنند و آنان را غلوکنندگان در حق اهل‌بيت معرفي نمايند، که در ميان شيعيان نيز تأثيرپذيري‌هايي از آنان وجود داشت؛ چنان‌که در ميان اهل‌سنت، تأثيرپذيران از افکار شيعه به مراتب زياد بوده‌اند. در حال حاضر نيز ما بايد به اثرات آن در ميان شيعيان و به‌ويژه در ميان اهل علم توجه خاص داشته باشيم.
    اين مقاله کوشيد اثر مزبور را با انصاف علمي نقد کند، ولي دربارة شخصيت و نيت و انگيزة نويسندگان قضاوتي نداشته باشد، و اگر در جايي عبارات همراه با تندي بوده، اقتضاي نقد بوده است.
     
     

     

    References: 
    • آقابزرگ طهراني، محمدمحسن، الذريعة الي تصانيف‌الشيعه، بيروت، دارالاضواء، 1403ق.
    • آل‌قاسم، عدنان فرحات، الاجتهاد عند الشيعه الاماميه و ادواره و اطواره، بيروت، دارالسلام، بي‌تا.
    • ابن‌ابي‌الحديد معتزلي، عزالدين، شرح نهج‌البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قم، دارالکتب العلميه، 1404ق.
    • ابن‌حجر هيتمي، احمدبن محمد، الصواعق المحرقه، قاهره: مکتبة القاهره، بي‌تا.
    • ابن‌داوود، حسن‌بن علي، رجال ابن‌داوود، تحقيق سيدمحمدصادق آل‌بحرالعلوم، نجف اشرف، مطبعة الحيدرية، 1392ق.
    • ابن‌شهر آشوب مازندراني، مناقب آل ابي‌طالب، قم، علامه، بي‌تا.
    • ابن‌طاووس، سيدعلي‌بن موسي، کشف المحجة لثمرة المهجه، نجف اشرف، المطبعة الحيدرية، 1370ق.
    • ابن‌غضائري، احمدبن حسين، الرجال، تحقيق سيدمحمدرضا حسيني جلالي، قم، دارالحديث، 1422ق.
    • ابن‌نديم، الفهرست، بيروت، دارالمعرفه، بي‌تا.
    • ابوالصلاح حلبي، تقي‌بن نجم، تقريب المعارف، قم، جامعه مدرسين، 1404ق.
    • ابومخنف، لوط‌بن يحيي، وقعة الطف، قم، جامعه مدرسين، 1417ق.
    • اربلي، علي‌بن عيسي، کشف‌الغمة في معرفة‌الائمه، تبريز، مکتبه بني‌هاشم، 1381ق.
    • اشعري‌، سعدبن‌ عبدالله، المقالات‌ و الفرق، بيروت، دار صادر، 1437ق.
    • اصفهانى، ابوالفرج على‌بن حسين، مقاتل الطالبيين، تحقيق سيداحمد صقر، بيروت، دارالمعرفه، بي‌تا.
    • امين عاملي، سيدمحسن، اعيان الشيعه، تحقيق سيدحسن امين، بيروت، دارالتعارف، 1406ق.
    • برقي، احمدبن محمد، رجال البرقي، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، 1419ق.
    • بغدادي، عبدالقاهر، الفرق بين الفرق، چ چهارم، بيروت، دارالمعرفه، 1429ق.
    • بلاذري، احمدبن يحيي، انساب‌ الاشراف، تحقيق سهيل زکار و رياض زرکلي، بيروت، دارالفکر، 1417ق.
    • پيشوايي، مهدي، شخصيت‌هاي شيعه در صدر اسلام ( درس آيت‌الله العظمي جعفر سبحاني)، قم، توحيد، 1392.
    • ترمانيني، عبدالسلام، احداث التاريخ الاسلامي بترتيب السنين، دمشق، طلاس، بي‌تا.
    • تستري، محمدتقي، قاموس الرجال، چ سوم، قم، موسسة النشر الاسلامي، 1425ق.
    • جاحظ، عمروبن بحر، المحاسن و الأضداد، بيروت، دار و مکتبه الهلال، 2002م.
    • حلي، حسن‌بن يوسف، ترتيب خلاصة الاقوال في معرفة‌الرجال، مشهد، آستان قدس رضوي، 1381.
    • خزاز قمي، علي‌بن محمد، کفاية الاثر في النص علي الائمة الاثني عشر، تحقيق سيدعبداللطيف حسيني کوه‌کمري، قم، بيدار، 1401ق.
    • خصيبي، حسين‌بن حمدان، الهداية الکبري، بي‌جا، بلاغ، 1419ق.
    • خوئي، سيدابوالقاسم، معجم رجال‌الحديث و تفصيل طبقات‌الرواة، قم، مدينة‌العلم، 1413ق.
    • خوارزمي، موفق‌بن احمد، المناقب، تحقيق مالک محمودي، قم، نشر اسلامي، 1411ق.
    • خوارزمي، موفق‌بن احمد، مقتل الحسين، قم، انوارالهدي، 1423ق.
    • ديلمي، حسن‌بن محمد، أعلام الدين في صفات المؤمنين، قم، مؤسسه آل‌البيت، 1408ق.
    • ذهبي، محمدبن احمد، ميزان الاعتدال في نقد الرجال، تحقيق علي‌محمد بجاوي، بيروت، دارالمعرفه، 1382ق.
    • رازي، ابوحاتم، گرايش‌ها و مذاهب اسلامي در سه قرن نخست هجري (الزينه)، ترجمة علي آقانوري، قم، مرکز مطالعات و تحقيقات اديان، 1382.
    • سبط ابن‌جوزي، يوسف‌بن حسام‌‌الدين، تذکرة‌ الخواص، قم، شريف الرضي، 1418ق.
    • سيوطي، جلال‌الدين، الدر المنثور في التفسير بالماثور، قم، کتابخانه آيت‌الله مرعشي نجفي، 1404ق.
    • شاذان قمي، شاذان‌بن جبرئيل، الفضائل، قم، رضي، 1363.
    • شعيري، تاج‌الدين، جامع الاخبار، قم، رضي، 1363.
    • شهرستاني، محمدبن عبدالکريم، الملل و النحل، تحقيق محمد بدران، قم، شريف الرضي، 1364.
    • صدوق، محمدبن علي، الاعتقادات في دين الاماميه، تحقيق عصام عبدالسيد، بيروت، دارالمفيد، 1414ق.
    • ـــــ ، التوحيد، تحقيق سيدهاشم حسيني تهراني، قم، نشر اسلامي، 1398ق.
    • ـــــ ، الخصال، قم، جامعه مدرسين، 1362.
    • ـــــ ، ترجمه كمال الدين و تمام النعمه، ترجمة منصور پهلوان. قم، دارالحديث. 1380.
    • ـــــ ، عيون اخبار‌الرضا، تصحيح مهدي لاجوردي‌زاده، تهران، جهان، 1378.
    • ـــــ ، کمال الدين و تمام النعمه، تحقيق علي‌اکبر غفاري، قم، نشر اسلامي، 1405ق.
    • صفار، محمدبن حسن، بصائر الدرجات في فضائل آل‌محمد، قم، طليعة نور، 1384.
    • طبرسي، احمدبن علي، الاحتجاج، تحقيق سيدمحمدباقر موسوي خرسان، مشهد، المرتضي، 1403ق.
    • طبري، محمدبن جرير، تاريخ الأمم و الرسل و الملوک، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چ دوم، بيروت، دارالتراث، 1387ق.
    • طوسي، محمدبن حسن، الاقتصاد في ما يتعلق بالاعتقاد، چ دوم، بيروت، دارالاضواء، 1406ق.
    • ـــــ ، الغيبه، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1423ق.
    • طوسي، محمدبن حسن، الفهرست، تحقيق جواد قيومي، قم، مؤسسة نشر الفقاهه، 1417ق.
    • طوسي،‌ نصيرالدين، تجريد الاعتقاد، تحقيق سيدمحمد حسيني جلالي، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1407ق.
    • ظهيري، عباس، تجزيه و ترکيب و بلاغت قرآن، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1372.
    • فرمانيان، مهدي و مصطفي صادقي كاشاني، نگاهي به تاريخ تفکر اماميه از آغاز تا ظهور صفويه، قم، دفتر تبليغات اسلامي, 1394.
    • قاري، علي‌بن سلطان محمد، مرقاة المفاتيح، بيروت، دارالکتب العلميه، 1422ق.
    • قاري، ملاعلي، مرقاة المفاتيح شرح مشکاة المصابيح، بيروت، دارالکتب العلميه، 1422ق.
    • قطب راوندي، سعيدبن هبةالله، الخرائج و الجرائح، قم، مؤسسة الامام المهدي، 1409ق.
    • قندوزي، سليمان‌بن ابراهيم، ينابيع المودة لذوي القربي، تحقيق سيدعلي جمال اشرف حسيني، قم، اسوه، 1416ق.
    • کاشف الغطاء، جعفر، دفاع از حقانيت شيعه (مقدمه کشف الغطاء)، ترجمه غلامحسن محرمي، قم، مؤمنين، 1378.
    • کردعلي، محمد، خطط الشام، بيروت، مکتبة النوري، 1403ق.
    • کشي، محمدبن عمر، رجال الكشي- اختيار معرفة الرجال، تحقيق سيدمهدي رجائي، قم، مؤسسة آل البيت لاحياء التراث، 1363.
    • کليني، محمدبن يعقوب، الکافي، تحقيق علي‌اکبر غفاري، تهران، دارالکتب الاسلاميه، 1363.
    • مادلونگ، ويلفرد، ملاحظاتي پيرامون کتابشناسي فرق امامي، ترجمة چنگيز پهلوان، تهران، زمينه ايران‌شناسي، 1368.
    • مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، تحقيق محمدباقر بهبودي، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1403ق.
    • مدرسي طباطبايي، حسين، مکتب در فرايند تکامل، ترجمة هاشم ايزدپناه، تهران، کوير، 1386.
    • مدني، عليخان‌بن احمد، الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعة، بيروت، مؤسسة الوفاء، 1403ق.
    • مسعودي، علي‌بن حسين، التنبيه و الاشراف، قاهره، دارالصاوي، بي‌تا.
    • مظفر، محمدحسين، تاريخ الشيعه، بيروت، دارالزهراء، 1408ق.
    • مفيد، محمدبن محمدبن نعمان، الاختصاص، قم، کنگره شيخ مفيد، 1413ق.
    • ـــــ ، الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، قم، کنگره شيخ مفيد، 1413ق.
    • ـــــ ، الأمالي، قم، کنگره شيخ مفيد، 1413ق.
    • ـــــ ، الجمل و النصرة لسيد العترة في حرب البصره، تحقيق سيدعلي ميرشريفي، قم، کنگره جهاني شيخ مفيد، 1413ق.
    • ـــــ ، الفصول المختاره، قم، کنگره شيخ مفيد، 1413ق.
    • ـــــ ، اوائل المقالات في المذاهب و المختارات، تحقيق ابراهيم انصاري زنجاني، بيروت، دارالمفيد، 1414ق.
    • ـــــ ، اوائل المقالات، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، 1382.
    • نجاشي، احمدبن علي، رجال النجاشي، تحقيق سيدموسي شبيري زنجاني،‌ قم، نشر اسلامي، 1416ق.
    • نعماني، محمدبن ابراهيم، الغيبه، ويراستة علي‌اکبر غفاري، تهران، مكتبة الصدوق، 1399ق.
    • ـــــ ، ترجمه الغيبه، ترجمة محمد فربودي، قم، انتخاب اول، 1390.
    • نوبختي، حسن‌بن موسي، فرق الشيعه، بيروت، دارالاضواء، 1404ق.
    • هلالي عامري، سليم‌بن قيس، کتاب سليم بن قيس، تحقيق محمدباقر انصاري، قم، الهادي، 1420ق.
    • هيثمي، علي‌بن ابي‌بكر، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، بيروت، دارالکتب العلميه، 1408ق.
    • يوسف فان اس، مسائل الامامة و مقتطفات من الکتاب الاوسط في المقالات للناشئ الاکبر، بيروت، دارالنشر فرانتس قيسنبادن، 1971م.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    محرمی، غلامحسن.(1396) نقدی بر کتاب «نگاهی به تاریخ تفکر امامیه از آغاز تا ظهور صفویه». ، 14(1)، 83-109

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    غلامحسن محرمی."نقدی بر کتاب «نگاهی به تاریخ تفکر امامیه از آغاز تا ظهور صفویه»". ، 14، 1، 1396، 83-109

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    محرمی، غلامحسن.(1396) 'نقدی بر کتاب «نگاهی به تاریخ تفکر امامیه از آغاز تا ظهور صفویه»'، ، 14(1), pp. 83-109

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    محرمی، غلامحسن. نقدی بر کتاب «نگاهی به تاریخ تفکر امامیه از آغاز تا ظهور صفویه». ، 14, 1396؛ 14(1): 83-109