، سال چهاردهم، شماره دوم، پیاپی 43، پاییز و زمستان 1396، صفحات 05-30

    نقدی بر مقاله‌ی «بررسی مناسبات متوکل خلیفه‌ی عباسی با علویان»

    نوع مقاله: 
    پژوهشی
    نویسندگان:
    ✍️ محی الدین سلطانی فر / کارشناس ارشد تاریخ تشیع مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی / soltanifar68@gmail.com
    محمدجواد یاوری سرتختی / استادیار گروه تاریخ و تمدن اسلامی دانشگاه باقرالعلوم / javadyavari@yahoo.com
    چکیده: 
    در شماره‌ی هفدهم مجله‌ی «مطالعات تاریخ اسلام»، مقاله ای تحت عنوان «بررسی مناسبات متوکل خلیفه‌ی عباسی با علویان» چاپ شد. این مقاله برخی از انگاره های مشهور تاریخی را زیرسؤال برد. ناصبی بودن متوکل، علوی ستیزی، تخریب و شخم زدن مرقد امام حسین علیه السلام، قتل ناصبیانه‌ی ابن سکیت، توهین، تمسخر و جسارت به امیرمؤمنان علی علیه السلام و برخی اقدامات دیگر وی، از جمله مواردی هستند که از سوی نگارندگان مورد تردید قرار گرفتند. فرضیه‌ی پژوهش حاضر بر این است که که مقاله‌ی یادشده به دلیل داشتن خطاهای بسیار، به ویژه در حوزه‌ی روش شناسی، تحلیل و نحوه‌ی برخورد با منابع و گزارش های تاریخی و نوع نگاه غیرعالمانه‌ی نویسندگان به تاریخ اسلام، دچار نتیجه گیری های اشتباه شده اند. بنابراین، به منظور داوری علمی، مقاله‌ی یادشده مورد نقد قرار گرفت و ناصبی بودن متوکل و وقوع جنایات ذکرشده، بار دیگر با نگاهی دقیق تر به اثبات رسید.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    A Critical Analysis of the Article of "A Study on the Relationships between Motavakkel, the Abbasid Caliph, and the Alawites"
    Abstract: 
    An article was published in the Journal of Islamic History Studies No. 17, by the name "A Study on the Relationships between Motavakkel, the Abbasid Caliph, and the Alawites." This article questioned and made doubts about some of the most famous historical facts about Mutawakkil such as, being a Nasibi, anti-Alawi, destructing and plowing up the grave of Imam Hussain (as), Nasibi's killing of Ibn-Sikit, insulting, ridiculing and animosity to Amir al-Mu’minn Ali (as) and so on. The hypothesis of the present study is that, the aforesaid article has fallen into wrong conclusion, due to many errors, especially in the scope of methodology, analysis, dealing with sources and historical reports, and unprofessional approach of the authors to the history of Islam. So, to present a scientific judgment, the aforementioned article was analyzed, and more precisely it proved that, Mutawakkil was a Nasibi, which has committed the aforementioned crimes
    References: 
    متن کامل مقاله: 

     
    مقدمه
    فصلنامة مطالعات تاریخ اسلام در شمارة 17، سال پنجم (تابستان 92) مقاله‌ای با عنوان: «بررسی مناسبات متوکل خلیفة عباسی با علویان»، نگاشتة آقایان علی سالاری شادی و محمد خرم کشاورز با موضوع تطهیر چهرة متوکل و توجیه اقدامات و جنایات وی در حق شیعیان و علویان منتشر کرد. این مقاله برخی از انگاره‌های مشهور تاریخی را زیرسؤال برد. ناصبی بودن متوکل، علوی‌ستیزی او، تخریب و شخم زدن مرقد امام حسین، قتل ناصبیانة ابن‌سکیت، توهین، تمسخر و جسارت به امیرمؤمنان علی و برخی اقدامات دیگر وی، از جمله مواردی هستند که از سوی نگارندگان مورد تردید قرار گرفتند. نویسندگان تا آنجا پیش رفته‌اند که حتی متوکل را دوست‌دار اهل‌بیت قلمداد می‌کنند. 
    مناسبات متوکل و شیعیان در پژوهش‌های متعددی مطرح شده است و همگی اتفاق‌نظر دارند که وی شخصیتی متعصب و ضدشیعی بوده است. برای نمونه، می‌توان به مقاله‌هاي «اوضاع شیعیان در دورة متوکل عباسی» (1385)؛ «بررسی سیاست‌های مذهبی متوکل عباسی» (1388) اشاره کرد. اما نفی ناصبی بودن و علوی‌ستیزی متوکل، ادعای جدیدی است که تنها در مقالة مذکور مطرح شده است. بنابراین، نظر به اهمیت موضوع، در این پژوهش به ارزیابی آن می‌پردازیم و پس از تببین مدعای مقاله، خطاها و نقدهای وارد بر آن را در دو حوزة روش تحقیق و روش تحلیل مواد و گزارش‌های تاریخی بررسی می‌کنیم و در پی پاسخ به این پرسش اصلی هستیم که حقیقت شخصیت مذهبی متوکل و مناسبات او با علویان و امام هادی چه بوده است؟
    1. تبیین مدعای مقاله
    به‌طورکلی مدعای نویسنده این است که نمی‌توان انکار کرد متوکل نیز مانند ديگر خلفای عباسی و چنان‌که طبیعت هر حاکم ناشایسته‌ای است، با مخالفان خود برخورد می‌کرده و به‌ويژه با علویان و امامان آنها رابطة خوبی نداشته است؛ چراکه آنان تهدید بالقوه شدیدی براي حاکمیت او بوده‌اند. نويسنده در همین راستا، انتقال امام به سامرا، اعمال فشار بر علویان و زندانی کردن آنان را معقول و ممکن می‌داند؛ اما معتقد است متوکل ناصبی و دشمن اهل‌بیت نیست. بنابراین، فشار و آزار او نسبت‌به علویان، مذهبی، اعتقادی و شخصی نیست؛ بلکه جنبة‌ سیاسی و امنیتی دارد. نویسنده با تکیه بر این اصل، مواردی را که دلیل سیاسی و حاکمیتی نداشته و صرفاً از روی انگیزه‌های مذهبی و شخصی بوده است، داستان‌های برساخته‌ای می‌داند که در راستای یک پروژة «ترور و تخریب شخصیت» ـ که توسط منتصر، قاتل و پسر متوکل دنبال می‌شد ـ شکل گرفته‌اند. اعمالی مثل تخریب و شخم زدن مرقد امام حسین، کشتار بی‌رویة شیعیان و نه صرفاً فشار و زندانی کردن آنان، تمسخر و استهزاي امیرمؤمنان علی در مجالس و محافل خصوصی، و تراژدی قتل ابن‌سکیت و امثال او با انگیزه‌های اعتقادی را ساختگی و غیرواقعی می‌داند؛ اگرچه منابع متقدم به آن تصریح کرده باشند. مواردی که طبعاً درصورت اثبات، موجب اتصاف وی به ناصبی‌گری، علوی‌ستیزی و دشمنی با اهل‌بیت می‌شود.
    نویسندگان، مسئله تحقیق را چنین توضیح می‌دهند که یک تناقض و دودستگی در گزارش‌های منابع متقدم در این زمينه وجود دارد: یک دسته همین تصویر متداول، و دستة دیگر در نقطة مقابل، تصویری معمولی و غیرناصبی از متوکل نشان می‌دهند که درمجموع روابط خوبی با علویان داشته است. در این میان، البته برخی مورخان هم «بینابین» هستند و گویا متوجه همین دودستگی و ابهام بوده‌اند و لذا هر دو نوع گزارش را در آثار آنان می‌بینیم. این دسته‌بندی، نقطة محوری تحلیل‌های مقالة يادشده است و تقریباً همة تحلیل‌ها و استدلال‌های بعدی مؤلف مبتنی بر این دسته‌بندی است.
    نویسندگان سپس با اشاره به گزارش‌هایی دال بر وجود اختلاف و دشمنی میان متوکل و گروهی از اطرافیان او به‌رهبری پسرش منتصر بر سر مسائل اقتصادی و قدرت سیاسی ـ که سرانجام به قتل وی توسط منتصر انجامید ـ وجود زمینه و انگیزه‌ای را برای منتصر اثبات می‌کنند و بر اساس آن، این فرضیه را مبنا قرار می‌دهند که گزارش‌های يادشده، جعلیات و ‌اتهاماتی‌اند که منتصر برای توجیه قتل متوکل ساخته است. در ادامه به آزمون این فرضیه می‌نشینند و به‌عنوان شاهد، چند گزارش موردی را که نشان می‌دهند متوکل در مواردی رفتار معتدلی با افرادی از شیعيان و علویان داشته است، ذکر می‌کنند. درنهایت هم به نقد و تحلیل تعدادی از گزارش‌های مخالف می‌پردازند و آنها را ساختگی می‌دانند. برای این کار، دو نوع استدلال ایجابی و سلبی ارائه می‌دهند: وجود علائم جعل (تناقض و ناهمخوانی، و اضطراب متن) در گزارش‌های استهزا و تمسخر، یا سرگذشت فردی به‌نام ابن‌سکیت، استدلال‌های ایجابی‌اند؛ و در روش سلبی، به عدم اشارة برخی از مورخان متقدم (به‌ويژه یعقوبی و شیخ مفید که شیعه‌اند) به تخریب مرقد و عنوان کلی ناصبی‌گری، تمسک می‌کنند و استقلال این مورخان از حکومت را دلیل عدم همکاری آنها در این بازی سیاسی می‌دانند. نویسندگان استدلال می‌کنند که به‌راستی اگر چنین حوادثی واقعیت داشته‌اند، چطور این مورخان که شیعه‌اند و طبیعتاً به این مسائل حساس‌ترند، از گزارش آن خودداری کرده‌اند؟
    2. نقد روش تحقیق
    پیش از ارزیابی محتوایی، لازم است ابتدا روش کلی کار نویسندگان ارزیابی و نقد شود؛ چراکه به‌نظر می‌رسد فارغ از خطاهای محتوایی، اساساً روش و رویکرد نویسندگان محترم در این مقاله، منطبق با موازین علمی نيست که به خطا در درک و تحلیل تاریخ انجاميده، همچنین زمینه‌ساز برخی از اشکالات محتوایی شده است. در هر رشتة علمی، روش‌شناسی تحقیق در آن علم، مقدم بر هر بحث دیگری است. اساساً روش استدلال و نتیجه‌گیری و معیارهای کشف حقیقت است که علم را از غیرعلم و همچنین رشته‌های مختلف علمی را از هم متمایز می‌کند.
    2ـ1. برخورد گزینشی با منابع
    در چکیده و مقدمة مقاله، نویسندگان به وجود دو روایت متضاد حاکی از مناسبات حسنه یا پرتنش متوکل با علویان اشاره می‌کنند و در ادامه، تعبیر «نگاه‌های متناقض» و «ابهام و تناقض جدی و آشکار» را در مناسبات متوکل با علویان به‌کار می‌برند. در مرحلة بعد، این تناقض را چنین توضیح می‌دهند که مورخان سه دسته‌اند: یک دسته معتقدند متوکل «کینه‌توزی و عنادی خاص با علویان» داشته که ناشی از «اطرافیان ناصبی» او بوده است. در رأس این دسته ابن‌اثیر و در رتبة بعد از او طبری و ابوالفرج اصفهانی قرار دارند که ماجرای تخریب و شخم زدن قبر امام حسین، مجالس استهزاي امیرمؤمنان علی توسط عباده مخنث و همچنین ناصبی بودن اطرافیان متوکل را گزارش کرده‌اند. دستة دیگر، برعکس معتقدند متوکل ناصبی نبوده و «دوستی و مناسبات حسنه» با برخی علویان و امام هادی داشته است. یعقوبی، شیخ مفید و مسعودی در این دسته‌اند که رفتار احترام‌آمیز با امام هادی، مراسم استقبال از ایشان و خوش و خرم بودن روزگار متوکل و امنیت و آرامش آن دوران را ذکر کرده‌اند. دستة سوم مورخانی که گرایش اهل حدیث داشته و سنت‌گرا بوده‌اند، معتقدند او ناصبی نبوده و فقط به محو بدعت و اظهار سنت پرداخته است. نویسندگان، تنها ذهبی را به‌عنوان نمونه‌ای از این دسته ذکر می‌کنند.
    در اینجا باید گفت: نویسندگان فقط از منابع تاریخی استفاده کرده‌اند؛ درحالی‌که امروزه در پژوهش‌های علمی تاریخی، منابع مورد استفاده هیچ انحصاری در این‌گونه کتب ندارند؛ بلکه هر منبعی، اعم از تاریخی، ادبی، کلامی، حدیثی، فرق و مذاهب و... که اطلاعاتی دربارة گذشته از آن به‌دست آید، مورد استفاده قرار می‌گیرد. البته توجه به تفاوت نویسندگان مختلف در تخصص و تفاوت گزارش‌های مختلف از نظر اعتبار و ارزش نیز جزئی از این روش است و حتماً درنظر گرفته می‌شود؛ اما برخورد گزینشی درست نیست و باید همة گزارش‌ها و همة منابع را ملاحظه کرد؛ مثلاً در منابع حدیثی، داده‌های تاریخی ارزشمندی وجود دارد که در منابع تاریخی هیچ اثری از آن نیست. در بحث ما، اگر نویسندگان محترم منابع ديگر را هم درنظر می‌گرفتند، دو منبع مخالف ادعایی، یعنی تاریخ یعقوبی و الارشاد، به‌فرض مخالف بودن، دو استثناي شاذ در مقابل اجماع ديگر منابع می‌شد، نه دودستگی منابع. روشن است که دراین‌صورت، صورت‌مسئله از بین می‌رفت.
    2ـ2. تناقض در دسته‌بندی منابع گزینش‌شده
    علاوه‌ بر گزینشی عمل کردن، تناقض‌گویی و مغالطه در دسته‌بندی منابع گزینش‌شده نیز از ایرادهای روشی مقاله است. براي نمونه، در تقسیم‌بندی يادشده، مسعودی را جزء دستة دوم در کنار یعقوبی و شیخ مفید آورده است؛ اما درعین‌حال و در همان‌جا خود تصریح دارد که او مواردی از رفتارهای ناصبی‌گرانه و علوی‌ستیزانه متوکل را گزارش کرده است؛ چنان‌که می‌نویسد:
    در این میان مسعودی موضع‌گیری بینابینی دارد. او نیز بسان یعقوبی، از احترام و تکریم متوکل در حق امام هادی سخن می‌گوید. مسعودی در احوال متوکل نکته‌ای دال بر موضع خصمانه او علیه علویان متذکر نمی‌شود؛ بلکه در احوال منتصر از دوستی او با علویان و بازگشت از سیاست متوکل یاد می‌کند و در ضمن به تخریب و نبش قبر امام حسین و آزار و اذیت شیعیان و از جمله منع زیارت قبور آل‌ابی‌طالب و امام می‌پردازد.
    با این حساب، موضع‌گیری بینابین مسعودی به چه معناست؟! هیچ معنا و مقصود روشنی از این عبارت متصور نیست. وی در ادامه می‌نویسد: «نوشتة مسعودی شباهت کاملی با مطالب ابوالفرج اصفهانی دارد. مسعودی به‌شیوه‌ای کلی از مجالس هزل و مسخره‌گونة متوکل سخن به‌میان می‌آورد؛ اما همچون ابن‌اثیر نمونه و مصداق خاصی به‌دست نمی‌دهد». کمی قبل‌تر در دستة اول، همین وضعیت را برای طبری گزارش می‌کند که او هم نقل این مجالس را خوش نداشته و با شیوه‌ای کلی از اموری زشت سخن گفته است؛ درحالی‌که مثلاً تخریب قبر را نقل کرده است. چرا موضع طبری را بینابین ندانسته‌اند؟! این دوگانگی به چه معناست؟ وی همچنین در ادامه می‌نویسد: «موضع‌گیری مسعودی تا حدودی پیچیده است. او از طرفی شاید گرایش معتزلی دارد و در آغاز بحث از متوکل، ناخرسندی خود را به‌گونه‌ای زیرکانه مطرح می‌سازد؛ اما در ادامه با صراحت و به‌نحوی مؤثر می‌نویسد: روزگار متوکل روزگاری خوش و پررونق بود که کار ملک استقرار داشت و امنیت و عدالت رایج و... بود». پرسش این است که این مطالب چه ارتباطی به موضوع مورد بحث دارد؟ آیا بعد از نقل آن رفتارهای بد متوکل، این جمله به‌معنای موضع‌گیری بینابین اوست؟ این جمله در حقیقت ناظر به وضعیت عمومی و کلی مُلک متوکل است که در آن روز بخش بزرگی از جهان را دربرمی‌گرفت، نه رابطه با علویان که مسئله‌ای جزئی در میان مسائل آن حکومت پهناور بود.
    اشکال دیگر دسته‌بندی يادشده این است که ذهبی را که مورخی متأخر و متعلق به قرن هشتم است، به‌تنهایی یک دستة مستقل حساب کرده‌اند؛ درحالی‌که منابع متأخر خارج از موضوع بحث‌اند. مدعا این بود که منابع متقدم چند دسته‌اند؛ اما منابع متأخر تنها به یک دسته توجه کرده‌اند. عنصر اصلی در اعتبار منابع تاریخی، قدمت و دسته‌اول بودن است. آيا وزن و ارزش سخن ذهبی در قرن هشتم با یعقوبی و طبری و مقاتل الطالبيین در قرن سوم و چهارم برابر است که باید به‌تنهایی یک دسته را در برابر همة آنها شکل دهد؟
    2ـ3. استناد به عدم نقل بجای شواهد ایجابی
    نویسنده، دو کتاب الإرشاد و تاریخ یعقوبی را جزء دستة دوم دانسته است؛ یعنی منابعی که متوکل را علوی‌دوست می‌دانند. وی در جای‌جای مقاله به اشکال مختلف تکرار می‌کند: «دو مورخ و عالم شیعی، یعنی یعقوبی و شیخ مفید نه‌تنها از بی‌حرمتی متوکل در حق علویان یادی نمی‌کنند، بلکه برعکس، از مناسبات حسنه و دوستی متوکل با آنها سخن می‌گویند». این در حالی است که از بررسی این دو منبع، چنین چیزی برنمی‌آید؛ به‌گونه‌ای‌که معارض با دستة پیشین باشد. تاریخ یعقوبی درواقع خنثاست. او می‌گوید: پس از اینکه گزارش شد امام فعالیت‌های مشکوک سیاسی دارد، ایشان را به بغداد احضار کرد و نزدیک بغداد در یاسریه، اسحاق‌بن ابراهیم به استقبال ایشان رفت؛ اما وقتی شور و شوق مردم به دیدار ایشان را دید، امام را همان‌جا نگه داشت و شبانگاه وارد بغداد کرد.  یعقوبی در این گزارش هیچ حرف دیگری از روابط متوکل با علویان یا امام نمی‌زند و تاریخ سیاسی خودش را تا آخر ادامه می‌دهد. الارشاد شیخ مفید حتی خنثا هم نیست و برخوردها با امام را گزارش کرده؛ اما انتقاد نویسنده صرفاً این است که چرا ماجرای تخریب قبر امام حسین را نقل نکرده است. ملاحظه می‌شود که در اینجا «عدم نقل برخی موارد» به «نقل مناسبات حسنه» تفسیر و تبدیل شده است.
    دربارة عدم نقل بی‌احترامی‌ها و علوی‌ستیزی‌ها در کتابی چون تاریخ یعقوبی، اگرچه در وهلة اول سؤال‌برانگیز می‌نماید، اما باید گفت یعقوبی مورخی محافظه‌کار و محتاط است و کتابش نیز بسیار ملایم و بااحتیاط نوشته شده است. او تا حد امکان وارد موضوعات و مسائل جنجال‌برانگیز و حساس نشده و نهایتاً اشاره‌ای گذرا و اجمالی به آن موضوع کرده است. همچنین تاریخ یعقوبی کتابی بسیار مختصر و فشرده است و بازه‌ای را که طبری در بیش از ده جلد به آن پرداخته، یعقوبی در یک جلد گزارش کرده است. کمی تورق و تأمل در تاریخ یعقوبی روشن می‌سازد که فضا و سبک این کتاب، ناسازگار با نقل چنین مواردی است و این کاملاً طبیعی است. 
    دربارة شیخ مفید نیز قابل ذکر است که موضوع کتاب الارشاد، تاریخ و اخبار ائمة اطهار است، نه تاریخ خلفا یا شیعیان یا حتی سایر علویان. بسیاری از روایات این کتاب، حتی جنبة کلامی دارد. اساساً منبع اصلی شیخ در اواخر الارشاد، کتاب کافی کلینی، یعنی یک کتاب غیرتاریخی بوده است.  حوادث تاریخی و مهم زیادی هستند که شیخ آنها را نقل نکرده است؛ مثل جزئیات سقیفه و بیعت با ابوبکر، یا نواب اربعه در بخش مربوط به امام زمان. حتی بسیاری از نصوص امامت امام هادی را به‌دلیل اختصار ذکر نمی‌کند.  در خلال مباحث هم بارها تصریح می‌کند که به‌دلیل اختصار، از ذکر سایر مطالب خودداری کرده است. احوال متوکل و اخبار جنایات او نسبت‌به سایر شیعیان و علویان، به طریق اولی خارج از موضوع کتاب است و اصلاً نباید در چنین کتابی بیاید. 
    چکیدة سخن اینکه تکیة اصلی مؤلف مقاله، بر اموری سلبی و عدمی است؛ درحالي‌که عدم ذکر گزارش علوی‌ستیزی نمی‌تواند با امور ایجابی معارضه کند. نویسنده بدین‌گونه، عدم نقل در یک منبع را دلیل بر بی‌اعتباری منقولات معتبر منابع دیگر گرفته است؛ درحالی‌که عدم نقل می‌تواند عوامل گوناگونی مانند محافظه‌کاری و احتیاط، اختصار و... داشته باشد، نه لزوماً بی‌اعتمادی به گزارش‌های مخالف. حتی گزارش‌های ایجابیِ به‌ظاهر متعارض نيز گاه قابل جمع‌اند. در بحث ما، متوکل ممکن است در عین حالی که به سرکوب شیعیان و علویان مشغول است، در موقعیت‌های دیگر، تظاهر به علوی‌دوستی و رفق و مدارا کند. همان منابع ضد متوکلِ دستة اول هم این به‌اصطلاح «احترام و اکرام»ها را که نویسنده برمی‌شمارد، نقل می‌کنند؛ یعنی آن مورخان این امور را منافی با ناصبی و علوی‌ستیز بودن متوکل نمی‌دانسته‌اند. یزید هم وقتی به مقصود اصلی خویش رسید، با کاروان اسرای اهل‌بیت به نیکی و احترام برخورد کرد؛ به‌گونه‌ای‌که گویی همیشه با آنها دوستی و مناسبات حسنه داشته است؛ اما آیا این کار بدین معناست که یزید ناصبی نبوده است؟
    بنابراین، این سخن نویسنده که «در مجموع منشأ روایت‌های مبتنی بر علوی‌ستیزی متوکل، از سوی طبری و پیروان اوست؛ درحالی‌که منابع مستقل از طبری، چون یعقوبی و شیخ مفید فاقد چنین ادعاهایی هستند»، کاملاً خطاست. برداشت «علوی‌دوستی» و «مناسبات حسنه» از این دو منبع، درحقیقت حاصل مبالغه یا برداشت‌های وارونة مؤلف محترم از متن و تحمیل تحلیل و پیش‌فرض‌های ذهنی ایشان است.
    به‌عنوان جمع‌بندی اشکالات روشی، باید گفت اصل طرح مسئلة تحقیق غلط است و کلیت پژوهش نویسنده، سالبه به انتفاي موضوع است. درحقیقت، گزارش‌ها یکدست‌اند و فقط دو استثنا، یعنی تاریخ یعقوبی و الارشاد وجود دارند که باید مورد سؤال قرار می‌گرفت و علت آن بررسی می‌شد. نویسنده ازیک‌سو مروج الذهب را به‌غلط مثل تاریخ یعقوبی و الارشاد قرار می‌دهد و ازسوي‌دیگر، سایر منابع را درنظر نمی‌گیرد تا نهایتاً دو دستة سه‌تایی فراهم کند؛ سپس با مصادره به مطلوب در انعکاس دیدگاه برخی منابع، مسئله‌سازی مي‌کند و درنهایت ادعای دودستگی و تناقض در منابع را مطرح مي‌نمايد.
    در ادامه به نقد محتوای مقاله مي‌پردازيم و موضوعات و مواد تاریخی را که نویسنده برای اثبات ادعای خویش به آنها استناد مي‌کند، را بررسی می‌کنیم.
    3. نقد محتوای تحقیق
    3ـ1. برخورد با علویان
    نویسنده مدعی است: «متوکل در طول خلافتش علی‌رغم قیام یا تدارک قیام توسط علویان و حتی پس از دستگیری عامل قیام، به قتل هیچ‌یک از علویان اقدام نکرد و یا موردی از این دست در اختیار نیست» و یحیی‌بن عمر علوی، محمد‌بن صالح، قاسم‌بن عبدالله حسنی، احمد‌بن عیسی‌بن زید و عبدالله‌بن موسی را نام می‌برد که نهایتاً چند سالی زندانی و سپس آزاد شدند. وی می‌نویسد: «ابوالفرج که مشتری اخبار علویان و بدبین‌ترین نویسنده نسبت‌به متوکل است، بیش از این چیزی برای گزارش نداشته است».
    نقد و بررسی
    اولاً نویسنده محمد‌بن جعفر‌بن حسن را که ابوالفرج نقل کرده،  از قلم انداخته است. او از سادات حسینی بود که در زمان متوکل در ری قیام کرد و عبدالله‌بن طاهر او را به زندان انداخت و در زندان مرد.
    ثانیاً بسیاری از افراد يادشده، در زمان متوکل قیام نکرده بودند که بخواهد آنان را بکشد. قاسم‌بن عبدالله‌بن حسین، احمدبن‌عیسی‌بن زید و عبدالله‌بن موسی از این گروه‌اند. این موارد نمی‌توانند نقضی بر علوی‌ستیزی متوکل محسوب شوند.
    ثالثاً در زمان متوکل، علویان در سرزمین‌های مختلف زندگی می‌کردند و در میان مردم دارای محبوبیت و پایگاه اجتماعی بودند. ازاين‌رو، برخورد با آنان گاهی با مسامحه صورت می‌گرفت؛ زیرا درصورت برخورد جدی، التهاب، بحران و آشوب‌های بزرگ‌تری ایجاد می‌شد. علویان در مصر به‌صورت پیاپی مردم را گرد خود مي‌آوردند و قیام مي‌کردند و دستگاه حکومتی هم تنها موفق به دستگیری بخشی از این علویان مي‌شد و درنهایت هم مي‌کوشيد با انتقال علویان به عراق، از گسترش طر‌ف‌داران و نفوذ آنها در سایر مناطق جلوگیری کند.  منتصر بلافاصله پس از قتل متوکل، فرمانی به مصر صادر کرد، با این مفاد که زمین کشاورزی در اختیار علویان قرار نگیرد؛ بر اسب سوار نشوند؛ از فُسطاط خارج نشوند؛ جز یک عبد نداشته باشند و در دادگاه‌ها همیشه محکوم شوند.  این به‌خوبی ارتباطات و تبلیغات مردمی علویان و نقطة ضعف حکومت در این زمینه را نشان می‌دهد. منابع تاریخی، تنها در فاصلة سال 219 تا 270 قمری، تعداد هجده قیام بزرگ را ضبط کرده‌اند.  خلفای قبل و بعد از متوکل، به همین دلیل سیاست تعامل با علویان و شیعیان را در پیش می‌گرفتند.
    رابعاً نویسنده در این بحث هم دست به گزینش زده و تنها به گزارش‌های مقاتل الطالبیین اکتفا کرده است؛ درحالی‌که برخوردهای متوکل با سادات و علویان در منابع متقدم پراکنده و فراوان است که برخی از آنها ذکر شد و در اینجا نیز به چند نمونة دیگر اشاره می‌کنیم:
    ـ غصب یا رد فدک به علویان در طول تاریخ اسلام، همواره می‌تواند شاخص روشنی برای علوی‌ستیزی یا علوی‌دوستی محسوب شود. غصب مجدد فدک توسط متوکل، از مسلمات انکارناپذيری است که در منابع معتبر کهن گزارش شده است. 
    ـ ابوبکر خوارزمی (م383ق) در رسائل خود می‌نویسد:
    آنان هر کسی را شیعه بدانند، به قتل می‌رسانند؛ هرکس نام پسرش را «علی» بگذارد، خونش را می‌ریزند. شاعر شیعه چون در مناقب وصی و معجزات نبی شعر بگوید، زبانش را می‌برند و دیوانش را پاره می‌کنند. هارون پسر خیزران (واثق عباسی) و جعفر متوکل درصورتی به کسی عطا می‌کردند و بخشش می‌نمودند که به آل‌ابی‌طالب دشنام گوید. علویان را از یک وعدة خوراک منع می‌کنند... یک جرعه آب را از اولاد فاطمه دریغ می‌دارند. [اولاد فاطمه] از فقر مشرف به هلاک هستند. یکی شمشیر خود را گرو می‌گذارد و دیگری جامه اش را می‌طفروشد. 
    ـ یزید‌بن محمد مُهَلَّبی  (م259ق) و بُحتُری  (م284ق)، هر دو از شعرای آن دوران، پس از تغییر سیاست منتصر نسبت‌به علویان، این مسئله را در اشعار خود آوردند. 
    ـ متوکل در نخستين اقدامات پس از خلافت، جرجرایی و عبیدالله‌بن یحیی‌بن خاقان علوی‌ستیز را کاتب خود قرار داد. 
    ـ عبدالله‌بن عمار برقی، شاعر شیعی نیز چون اشعاری در فضايل و مناقب علی و حسنین سرود، به‌دستور متوکل زبانش بریده و دیوانش پاره شد. 
    ـ متوکل به ندیم خود، یحیی‌بن مروان‌بن ابی‌الجنوب، به دلیل دشمنی‌اش با طالبیان لقب «محمود» داد. 
    ـ وقتی نصر‌بن علی جهضمی حدیثی نبوی را دربارة لزوم محبت به پنج تن آل‌عبا روایت کرد، متوکل دستور داد او را هزار تازیانه بزنند و تا مطمئن نشد که او شیعه نیست و سنی است، او را رها نکرد.  اما دربارة جهمی سنی که عمر، عثمان و عباس، جد عباسیان را سب کرده بود، صد تازیانه بیشتر تعیین نکرد. 
    وقتی متوکل به‌شدت با شیعیان دشمن است و آنان را سخت سرکوب می‌کند، قطعاً با علویان که رهبران و شمع محافل شیعیان بودند، دشمنی بیشتری داشته و از آنان کینة بیشتری به دل دارد. منتها مسئله این است که زورش بیشتر به شیعیان می‌رسد و دربارة علویان، به‌ويژه بزرگانشان دست‌بسته‌تر است. از نمونه‌های جنایات متوکل برضد شیعیان این است که علی‌بن جعفر از وکلای امام هادی را زندانی کرد و به‌تصریح خود، قصد قتل او را داشت که با مداخله و کرامتی از سوی امام نجات یافت.  دستور شلاق و جواز تلویحی اعدام عیسی‌بن جعفر عاصمی، از شیعیان و یاران امام هادی به‌اتهام سب و توهین به صحابه و همسران پیامبر و خروج از دین، از سوی متوکل صادر و اجرا شد و عاصمی پس از شلاق، زیر آفتاب رها شد تا مرد.  ابن‌دقیقی شاعر در قصیده‌ای اطرافیان متوکل را هجو گفته بود و گروهی از مردم بغداد شهادت دادند که شیعه است ازهمين‌رو به‌دستور متوکل، مفلح، غلام موسی‌بن بُغا، آن‌قدر او را تازیانه زد که مرد.  اگر در اطراف متوکل در دربار، شیعیانی حضور داشتند، بدون اطلاع متوکل و با تقیه بوده است و اگر متوجه می‌شد، آنان را مجازات می‌کرد. مسعودی تشیع ابراهیم‌بن عباس و اسحاق‌بن ابراهیم و مخفی داشتن آن از متوکل و اینکه آنان از افشای این مسئله خوف جان داشتند را گزارش کرده است و متوکل حتی شهادت رافضیان را نمی‌پذیرفت. 
    3ـ2. رفتار با امام هادی
    مسئلة دیگری که در بررسی رابطة متوکل با علویان مهم است، رفتار او با امام هادی است. دراین‌باره نویسنده معتقد است، مناسبات متوکل با امام دوستانه و توأم با احتیاط بوده است؛ درحالی‌که اگر ناصبی بود، باید بسیار بدتر از این برخورد می‌کرد. وی بحث را از انتقال امام به سامرا آغاز مي‌کند و در این زمينه معتقد است که افرادی مثل مهدی پیشوایی در آثار خود کوشيده‌اند این انتقال را در سال 233ق، یعنی اولین سال‌های خلافت متوکل نشان دهند تا متوکل را هرچه بیشتر ناصبی جلوه دهند؛ درحالی‌که این انتقال حدود ده سال دیرتر و در اواخر کار متوکل بوده است. وی در ادامه می‌نویسد: «سایر منابع هم نکتة خاصی دال بر خصومت ندارند؛ بلکه گاهی از احترام و تکریم حکایت دارند».
    نقد و بررسی
    در پاسخ به این موضوع نیز قابل ذکر است که برخلاف نظر نویسنده، متوکل بارها در جهت دشمنی، آزار، تحقیر و مبارزه با امام تلاش کرده است. روشن شد که قبل از هر منبع دیگر، یعقوبی و شیخ مفید به اصل تبعید و احضار امام و جدا کردن ایشان از خانواده تصریح کرده‌اند؛ اما نویسنده با وارونه‌نمایی، آن را «دعوت» همراه با «استقبال شایان» نامیده است! اسکان دادن امام در «خان الصعالیک» و تلاش‌های مکرر متوکل برای تحقیر و تخریب امام در گزارش‌های شیخ مفید، پیش‌تر ارائه شد.  افزون بر اینکه شیخ صدوق در گزارشی مسند از زندانی کردن امام با وضعی بد در اوایل حضور در سامرا خبر داده است.  همچنین روایتی در مهج الدعوات ابن‌طاووس، حاکی از آن است که متوکل در روزی گرم به‌قصد تحقیر، امام را وادار کرده است تا پشت سر اسبان او و خدمه‌اش پیاده در خیابان راه بروند.  متوکل تلاش می‌کرد با احضار امام در بزم شراب و انتشار خبر آن، آبروی امام را ببرد.  این توهین بزرگی است که نویسنده آن را نادیده گرفته است. در روایات دیگری آمده است،‌ وقتی متوکل دستور بازداشت امام را صادر کرد، سه روز بعد براثر نفرین امام به قتل رسید. 
    نویسنده معتقد است: «ابوالفرج اصفهانی متذکر احوال امام در عصر متوکل نشده» و این را شاهدی گرفته است بر اینکه اصطکاک و برخورد خاصی میانشان نبوده است؛ اما صحیح این است که اینجا نیز خارج از موضوع کتاب اوست. اساساً موضوع کتاب ابوالفرج ـ که زیدی‌مذهب است ـ  ساداتی هستند که قیام به سیف کرده‌اند یا درصدد قیام برآمده و وارد اصطکاک با حکومت شده‌اند. ذیل نام هر خلیفه، چنین علویانی را که در زمان آن خلیفه از دنیا رفته‌اند، ذکر می‌کند و بنابراین شامل امام هادی نمی‌شود.
    دربارة زمان تبعید، نویسنده از میان همة منابع، تنها تاریخ یعقوبی را گزینش کرده که گفته است: «عبدالله‌بن محمد‌بن داوود هاشمی گزارشی علیه امام به متوکل داد و منجر به احضار به سامراء شد،  و نشان داده است که این شخص در آن تاریخ سمتی در مدینه نداشته و لذا این گزارش صحیح نیست و بنابراین تاریخ 243ق که شیخ مفید در الارشاد ذکر کرده،  صحیح‌تر است. این در حالی است که:
    اولاً غیر از تاریخ یعقوبی، اغلب منابع اصلی صراحتاً سال 233 یا 236ق را گزارش کرده‌اند  و گزارش الارشاد هم به‌دلیل قرائن مستقل، خطای آن محرز است؛ چراکه شیخ مفید، چنان‌که رسول جعفریان تذکر داده،  تاریخ استنساخ نامه را با تاریخ صدور اشتباه کرده است. مؤید آنکه محمد‌بن فرج رخّجی در سامرا با امام ملاقات داشته،  درحالی‌که وفات او در سال 241ق بوده است؛  پس سال 243ق قطعاً نمی‌تواند درست باشد. همچنین متوکل در ماه ذی‌القعده سال 243ق به شام سفر کرده و حدود شش ماه بعد برگشته است؛  و از طرفی، تاریخ نامه طبق آنچه در بعضی نسخ الارشاد ذکر شده، ماه جمادی‌الثانی سال 243ق است. معقول نیست که متوکل امام را برای کنترل و نظارت بیشتر به سامراء فراخوانده باشد و پنج ماه نگذشته، خود به سفری شش‌ماهه برود. بنابراین، اشتباه شیخ مفید محرز است.
    ثانیاً برای سعایت و گزارش دادن، لازم نیست سعایت‌کننده حتماً حاکم و والی باشد؛ بلکه غیر از شخص حاکم و والی، سایر مسئولان و عوامل حکومتی در این دو شهر و از جمله عبدالله‌بن محمد نیز می‌توانند سعایت امام را کرده باشند.
    ثالثاً در بعضی منابع، فرد سعایت‌کننده بریحة عباسی معرفی شده است که دراین‌صورت اشکال نویسنده منتفی می‌شود. 
    به‌هر‌حال، بر اساس گزارش‌ها می‌توان یقین کرد که متوکل در اولین سال‌های حکومت خود، امام را به سامراء احضار کرده است.
    درنهایت باید گفت، اساساً در میان علویان، امامان شیعه مستثنا هستند و متوکل نمی‌تواند با ایشان رفتار تندی داشته باشد. این به‌دلیل مقبولیت و جایگاه مردمی ایشان است. استقبال گستردة مردم از امام هادی هنگام ورود به بغداد را که باعث شد ایشان را تا نیمه شب بیرون از شهر نگه دارند، در گزارش خود یعقوبی دیدیم. پیش از آن، ناراحتی و ناآرامی مردم مدینه از بردن امام را نیز مسعودی گزارش کرده است.  وقتی امام وارد می‌شد، مردم نمی‌توانستند پیش پای او از جا بلند نشوند.  ماجرای اموالی که مادر متوکل نذر امام هادی کرده بود تا بیماری متوکل درمان شود که به‌ناچار با توسل به امام درمان شد، نشان از نفوذ مقام و شأن امام حتی نزد اطرافیان متوکل دارد؛ و جالب اینکه نویسنده آن را نمونه‌ای از مناسبات حسنه میان امام و متوکل ـ که شیخ مفید نقل کرده ـ دانسته است! در پایانِ همین روایت معلوم می‌شود که متوکل از این نذر مادر خود خبر نداشته است. 
    3ـ3. تخریب مرقد امام حسین
    نویسنده پس از رد برخورد خصمانة متوکل با علویان می‌نویسد:
    این خود موجب حیرت و تعجب است که همین متوکل با علویانِ در قید حیات و معاصر خویش رفتار نسبتاً خوبی داشته باشد، اما همو مقبرة امام حسین را تخریب و به آب ببندد و در مجالسش به امام علی توهین و جسارت روا دارد. آیا این مورد اخیر در تضاد با رفتار او با علویان معاصر نیست؟ آیا این روایت‌های اخیر، ساختگی و جعلی نیست؟
    در جای دیگری می‌نویسد: 
    شاید متوکل درصدد عمران و آبادانی آن منطقه بوده که بعداً موضوع مذکور به این شکل بازگو شده است؛ چراکه طبری به‌گونه‌ای می‌نویسد که گويی مسئلة کشت‌وکار در میان بوده است. او از شخم زدن و بذرپاشی و مواردی این‌چنین سخن به‌میان آورده است. گذشته از این ابهام و پرسش‌ها، البته بسیار بعید است که متوکل جرئت این جسارت را کرده باشد. او چه انگیزه‌ای برای انجام دادن این کار داشت؟ دست‌کم متوکل خالی از علاقه به قرآن و سنت نبود؛ حال چگونه به تخریب قبر شخصیتی چون امام حسین اقدام نمود؟
    نقد و بررسی
    در پاسخ باید گفت: طبری، ابوالفرج اصفهانی و مسعودی، از اصلی‌ترین منابع، تخریب مرقد امام حسین را به‌صراحت گزارش کرده‌اند. طبری آن را بدون سند و در حوادث سال 236ق ذکر می‌کند؛  یعنی زمانی که او حدوداً یازده‌ساله بوده و احتمالاً به‌دليل شهرت حادثه، نیازی به ذکر سند ندیده است. اصفهانی (م356ق) نیز که تألیف کتاب خود را در سال 313ق به‌پایان برده است،  این خبر را مستقیماً از دو نفر که خود شاهد این تخریب بوده‌اند، نقل می‌کند:  یکی احمد‌بن جعد وشاء  (م301ق) است که به‌تصریح ابوالفرج خود شاهد عینی ماجرا بوده است. او مراحل تخریب را با جزئیات نقل کرده است. دیگری محمد‌بن حسین أشنانی  (م315ق) است که در ایام پس از تخریب به‌همراه شخص دیگری شبانه و در خفا و به‌دور از چشم مأموران و سربازان، خود را به محل قبر می‌رسانند و با نشانه‌هایی از جمله رایحة خوش محل قبر، آن را یافته و علامت‌گذاری می‌کنند و بعدها در زمان منتصر از روی آن علامت‌ها اقدام به بازسازی قبر شریف می‌کنند.  ابوالفرج همچنین در جای دیگری شعری طولانی از علی‌بن عباس رومی  م283ق که در زمان واقعه حداقل پانزده ساله بوده است،  نقل می‌کند که در یکی از ابیاتش به این ماجرا اشاره کرده است.  مسعودی هم که کتاب خود را در سال 336ق به‌پایان رسانده است،  نه در بخش متوکل، بلکه در بخش شرح حال منتصر، گریزی به سال 236 می‌زند و این ماجرا را با ذکر مراحل کار و جزئیاتی نقل می‌کند که نشان می‌دهد منابع متفاوتی غیر از منابع طبری و ابوالفرج داشته است. 
    اگر خود را به منابع تاریخی محدود نکنیم، ابوبکر خوارزمی  نیز در یکی از رسائل خود به شیعیان نیشابور ـ که آن را حداکثر تا سال 373ق نوشته است ـ اشارة کوتاهی به این ماجرا دارد.  بعد از او، شیخ طوسی م460ق در امالی خود، روایات متعددی را از اصل این حادثه یا ماجراهای پیرامون آن، با اسنادی کامل از راویان مختلف و متعدد نقل می‌کند.  ابن‌اسفندیار م606ق نیز در تاریخ طبرستان در دو جا علاوه‌بر ذکر اصل این حادثه، گزارشی متفرع بر آن نیز مي‌آورد و می‌گوید پس از تخریب در زمان متوکل، اولین‌بار محمد‌بن زید الداعی الی الحق، هنگامی که در زمان منتصر عباسی در طبرستان حاکمیت یافت، قبر امام را به‌همراه قبر امام علی بازسازی نمود.  این گزارش هماهنگ است با گزارش ابوالفرج از اشنانی که می‌گفت پس از قتل متوکل، از روی علامت‌هایی که گذاشته بودیم، قبر را بازسازی نمودیم  و همچنین با سایر گزارش‌هایی که می‌گویند منتصر سیاست‌های ناصبی و علوی‌ستیزانة متوکل را کنار گذاشت.  ذهبی نیز می‌نویسد: «چون متوکل در سال 236 بارگاه امام حسین را خراب کرد، مسلمانان ناراحت شدند و مردم بغداد بر دیوارها و مساجد بر ضد متوکل شعار نوشتند و شاعرانی چون دعبل با شعر او را هجو کردند».  بنابراین، روایات حاکی از این رویداد متعددند و با اسناد و طرق مختلف، در منابع متعدد نقل شده‌اند. همچنین تبعات این حادثه، که طبیعتاً در مظان جعل نیستند، مانند اشعاری که شعراي مختلف پس از این حادثه سروده‌اند، در منابع به‌صورت پراکنده نقل شده‌اند.
    به‌علاوه، از نظر روش علمی، گریزی از پذیرش آن نیست؛ چراکه چنین رویدادهایی اساساً قابل جعل نیستند؛ چون راستی‌آزمایی‌اش برای مردم ممکن است. تخریب شدن یا نشدن مشهد الحسین، فشار بر علویان یا غصب فدک، چیزی نیست که بتوان آن را نشر داد، درحالی‌که حقیقت نداشته باشد. بله برای نسل‌های بعد ممکن است؛ اما برای مردم همان عصر که منتصر می‌خواست آنها را قانع کند و قتل متوکل را در افکار عمومی همان وقت موجه جلوه دهد ـ و این عمده دلیل نویسنده است ـ امکان‌پذیر نیست. اموری مثل اینکه متوکل در دربار خود امیرالمؤمنین را استهزا می‌کرده است، برای جامعه باورپذیر است؛ اما اموری علنی مثل تخریب قبر امام، قابلیت شایعه‌سازی ندارد.
    خوشبختانه ذهبی ـ که دیدگاه‌های او در تاریخ مورد توجه است ـ گزارش شعارنویسی مردم برضد متوکل بر دیوارهای بغداد را برای ما حفظ کرده است. اين گزارش نشان می‌دهد که این ماجرا یک رویداد بزرگ و یک شوک در جامعة اسلامی آن زمان بوده و بحرانی در جامعه ایجاد کرده است. چنین چیزی نمی‌توانسته شایعه و جعلی بوده باشد.
    ازسوي‌دیگر، متوکل دست به چنین کاری بزند کاملاً طبیعی است و زمینه‌ها و انگیزه‌های کافی برای این کار وجود دارد؛ چراکه منابع به‌وضوح نشان می‌دهند کربلا و مرقد مطهر امام حسین، به‌ويژه در زمان متوکل، پایگاه و میعادگاه شیعیان و نقطة آغاز بسیاری از احساسات و نهضت‌های ضدحکومتی آنان شده بود و خواه‌ناخواه به‌نحوی کارکردهایی مانند فریضة سیاسی حج یافته بود که اکنون تحت کنترل حکومت، از کارکرد اصلی خود منحرف شده است. لذا همین مسئله مستمسک و بهانة حکومت برای تخریب مقابر کربلا قرار گرفت: شیعیان می‌خواهند حج ابراهیمی را تضعیف کنند و در مقابل آن کربلا را علم کنند!! داستانی که احمد‌بن جعد وشاء به‌عنوان سبب این حادثه نقل می‌کند،  بر همین مسئله تأکید دارد. او از هواداران عباسیان بوده است.  بنابراین، از نظر علمی، وقوع این رویدادها و اقدامات را نمی‌توان انکار کرد. معارضه و تناقض گزارش‌ها تنها زمانی است که منبعی هم‌تراز و دست اول تصریح کند که مثلاً چنین تخریبی در کار نبوده است. دراین‌صورت می‌توان گفت که موضوع متناقض است. اما در مسئلة مورد بحث ما، آنچه معارض تلقی شده، یک داستان فرضی است که شواهد ایجابی ندارد یا اگر دارد، در حدی از قدرت و قوت نیست که این سناریو را تا به جایی پشتیبانی کند که از تصریح سه منبع دست اول قوی‌تر باشد. قوت و احتمال صدق این گزارش چنان بالاست که موارد دیگر نمی‌توانند با آن معارضه کنند و قطعاً باید به وجود این حادثه حکم کرد.
    3ـ4. منتصر و توجیه قتل متوکل
    در این بخش، نویسنده با تکلف بسیار مي‌کوشد این فرضیه را اثبات کند که ناصبی بودن متوکل و گزارش‌های مربوط به آن، همه دروغ‌هایی‌اند که منتصر و ایادی او ساخته‌اند تا بهانة او برای قتل متوکل باشد. در سراسر این بخش، نویسنده به‌سادگی این فرض را نادیده می‌گیرد که ناصبی‌گری متوکل واقعیت داشته، اما منتصر آن را بهانه کرده است. منتصر هم در باطن علاقه‌ای به علویان ندارد و با ناصبی‌گری و رفتارهای متوکل ضد آنها مشکلی ندارد؛ اما برای توجیه قتل متوکل این مسئله را بهانه می‌کند و تظاهر به علوی‌دوستی می‌کند. در همین راستا و برای اینکه باور کنند نگران علویان است و سنگ آنها را به سینه می‌زند، فدک و اموال و املاک علویان را بازمی‌گرداند و ممنوعیت زیارت قبر امام حسین را برمی‌دارد. همچنین تبلیغات می‌کند که راه متوکل را ادامه نمی‌دهد و برعکس او، فردی حلیم، خردمند و عادل است. ما البته نمی‌خواهیم قضاوت کنیم و بگويیم ماجرای واقعی منتصر این‌گونه بوده یا نبوده است؛ اما این هم یک فرض است که اتفاقاً معقول‌تر، طبیعی‌تر و سازگارتر با شواهد و گزارش‌هاست و نسبت‌به تحلیل نویسنده پذيرفتني‌تر است. در همان گزارش طبری مبنی بر خلعت بخشیدن متوکل و هم منتصر به ابوالسمط شاعر ـ که نویسنده بدان استناد می‌کند ـ شعری که او سروده بود، نقل شده است. این شعر فقط برضد رافضیان نیست؛ بلکه شعری کاملاً سیاسی و ایدئولوژیک است و دقیقاً برضد علویان و اهل‌بیت سروده شده است.  منتصر در زمان ولایت‌عهدی خود، همدست با متوکل، علویان را از مصر اخراج کرده و به‌اجبار به‌ مدینه کوچانده است.  یزید‌بن عبدالله الترکی فردی ناصبی و علوی‌ستیز بود که منتصر او را متولی نماز مصر کرد.  تحریم‌هایی که بلافاصله پس از به‌خلافت رسیدن بر علویان مصر اعمال کرد و پیش‌تر ذکر شد، نمونة دیگری از علوی‌ستیزی اوست. 
    اگر منتصر برای توجیه قتل متوکل روایات ناصبی بودن او را ساخته باشد، باید دست‌کم نزد مورخان دست اول ـ که به‌گمان نویسنده فریب این روایات را خورده‌اند ـ بین این دو موضوع ربط و پیوندی برقرار باشد؛ درحالی‌که برعکس است و اتفاقاً آنان اختلاف مالی و نزاع قدرت میان آن دو را علت درگیری و قتل نقل کرده‌اند. اساساً مسئلة قتل متوکل در همة منابع، در حاشیه و کمرنگ است. تنها و تنها طبری است که با تردید و تعبیر «گفته شده است که...» به این نقل اشاره می‌کند که منتصر متوکل را به‌دليل ناصبی بودن او کشت. این انگیزه در هیچ منبع دیگری مطرح نشده که نشان‌دهندة آن است که در زمان مورخان متقدم و نزدیک به حادثه، چنین دیدگاهی شیوع نداشته است. نکتة دیگر اینکه مدت خلافت منتصر شش ماه بود.  بنابراین، چگونه در طول شش ماه این همه جعل صورت گرفته و رواج یافته است؟ مشاهده می‌شود که مؤلف محترم هیچ‌گونه مستند معتبری برای این ادعا و داستان فرضی ارائه نمی‌کنند و صرفاً با تعمیم‌های بی‌اساس، بزرگ‌نمایی برخی بخش‌ها، استبعادهای بی‌دلیل و نادیده گرفتن دیگر وجوه و احتمالات معقول مي‌کوشند مدعای خویش را به‌اثبات برسانند.
    3ـ5. یاران ناصبی متوکل و شخصیت تحریک‌پذیر و دهان‌بین او
    نویسنده در بخش دیگری ادعا می‌کند اینکه متوکل ناصبی بوده و ناصبیان را هم گرد خود مي‌آورده و آنها نیز او را به علوی‌ستیزی تحریک می‌کرده‌اند، صحیح نیست؛ بلکه تبلیغات منفی است که متأخرانی مثل ابن‌اثیر به آن دامن زده‌اند. وی طرح‌کنندة این موضوع را ابن‌اثیر می‌داند تا آن را متأخر و حاصل فرایند افزایش وضوح و شاخ‌وبرگ دادن نشان دهد. ناصبی بودن عمر‌بن فرج را به این دلیل انکار می‌کند که او از گماشتگان واثق بود و به‌تبع او با متوکل دشمنی می‌کرد و نیز برادرش محمد‌بن فرج از شیعیان و یاران خاص امام هادی بوده است. ناصبی بودن علی‌بن جهم را هم به این دلیل انکار می‌کند که متوکل او را به خراسان تبعید کرده است! وی می‌گوید: این افراد دستچین‌شدة متوکل نبودند؛ بلکه بازماندگان خلیفة حامی علویان بودند.
    نقد و بررسی
    باید گفت: سستی این استدلال‌ها روشن است. هم ناصبی بودن این افراد و هم مصاحبت آنها با متوکل، در منابع دست اول با طرق مستقل و متفاوت نقل شده است.  مصاحبت با واثق هیچ منافاتی با ناصبی بودن ندارد؛ چنان‌که همنشینی ابن‌سکیت شیعه با متوکل ناصبی هیچ منافاتی ندارد. بر اساس آنچه پیش‌تر گذشت، علوی‌دوستی‌های خلفای عباسی، در بسیاری از موارد صرفاً یک سیاست ظاهری بوده است؛ لذا هیچ غیرعادی نیست که ناصبیان، چه در زمان واثق و چه در زمان متوکل، پیوسته در دربار عباسی حضور داشته‌اند. اتفاقاً همین حضور ثابت شاهدی بر آن است که علوی‌دوستی‌ها تاکتیکی بوده‌اند. مجازات شیعیان توسط متوکل ـ که نمونه‌های آن پیش‌تر ذکر شد ـ این نتیجه را می‌دهد که حضور برخی شیعیان در دربار با تقیه بوده است. پیش‌تر نیز به تشیع تقیه‌ای ابراهیم‌بن عباس و اسحاق‌بن ابراهیم بر اساس گزارش مسعودی اشاره کردیم.  اینکه برادر عمر‌بن فرج از شیعیان و محبان اهل‌بیت بوده است هم هیچ منافاتی با ناصبی بودن خود او ندارد.  جالب اینجاست که در بحث زمان انتقال امام به سامرا، نویسنده قول ابن‌اثیر را پذیرفته است که عمر‌بن فرج مسئول دستگیر کردن طالبیان بود؛ اما در اینجا او را علوی‌دوست می‌داند؛ چراکه از یاران واثق بوده است. این یک تناقض است.
    در تأیید سخن ابن‌اثیر همچنین می‌توان گفت: شواهد تاریخی اثبات می‌کنند که متوکل فردی تحریک‌پذیر، دهان‌بین و تحت‌تأثیر اطرافیان خود بوده است. دانستیم که آغاز اقدام او برضد امام هادی براثر سعایت بود. در سامرا نیز هجوم شبانه به خانة امام و تفتیش آن، براثر سعایت بود.  در یک گزارش، بریحه از اینکه امام سعایت و شکایت او را نزد متوکل بکند، ابراز نگرانی می‌کند و امام از این بابت به او اطمینان می‌دهند.  حتی اگر این اخبار جعلی باشند، تصور و ذهنیت افراد آن زمان نسبت‌به متوکل را به ما نشان می‌دهد. شیلمه، یکی از نویسندگان عصر متوکل،  می‌گوید: هیچ‌کس مانند متوکل به گزارش و سعایت اهمیت نمی‌داد.  از نظر اسحاق‌بن ابراهیم، متوکل فردی ناصبی است که با کوچک‌ترین تحریکی ممکن است امام را بکشد؛ ازهمين‌رو‌ وی یحیی‌بن هرثمه را از بدگویی از امام نزد متوکل نهی می‌کند و او نیز به این توصیه عمل می‌کند.  متوکل براثر سعایت ابن‌سعدان، مظنون شده بود که ابوالعیناء رافضی است.  محمد‌بن صالح علوی، عبیدالله‌بن یحیی‌بن خاقان را هجو می‌کرده است؛ چراکه او علوی‌ستیز بوده و متوکل را برضد محمد تحریک می‌کرده است. 
    3ـ6. متوکل و قتل ابن‌سکیت
    نویسندگان محترم در بحث پایانی خود تحت عنوان متوکل و افسانة قتل ابن‌سکیت،  این مطلب را جعلی و از داستان‌هایی می‌دانند که در ادامة همان روند تخریب متوکل و براثر تصویر اشتباهی که از متوکل در اذهان نقش بسته بوده، به‌تدریج شکل گرفته است.
    دلایل ایشان چنين است:
    اولاً این مطلب در منابع متأخر آمده است و در منابع متقدم نه‌تنها هیچ خبری از آن نیست، بلکه برعکس، ابن‌ندیم در الفهرست گزارشی دارد مبنی بر اینکه متوکل به او تا زمان مرگش احسان‌ها و الطافی داشت.  طبری هم در گزارشی اشاره دارد که ابن‌سکیت پس از مرگ متوکل هم زنده بوده است؛ 
    ثانیاً در گزارش این رویداد اضطراب نقل و تشویش وجود دارد؛ چراکه روایات در هر سه موضوع قتل یا وفات، تاریخ وفات و علت قتل او اختلاف دارند که دلیلی بر ضعف و نشانی از عدم اصالت است؛
    ثالثاً این مسئله را که ابن‌سکیت ـ چنان‌که این روایات می‌گویند ـ در زمان مرگش مؤدب فرزندان متوکل بوده است، زیر سؤال مي‌برند و ناممکن می‌دانند؛ با این استدلال که در این زمان فرزندان متوکل بزرگ شده بودند و دیگر نیازی به مؤدب نداشتند. همچنین توجه می‌دهند که در این روایات، نامی از منتصر نیست و فقط معتز و مؤید هستند که با حسن و حسین مقایسه می‌شوند؛ بدین معنا که منتصر در ساختن این روایات دخالت داشته است.
    نقد و بررسی
    در پاسخ، نخست قابل ذکر است که نویسندگان عبارت ابن‌ندیم را اشتباه متوجه شده و نادرست ترجمه کرده‌اند. عبارت «ناله بشیء حتی مات» در زبان عربی، یعنی بلایی سر او آورد تا مرد؛ نه اینکه چیزی به او بخشید تا زمانی که وفات یافت. بر پاية این اشتباه آشکار، نویسندگان محترم شروع به قضاوت کرده و جلو رفته‌اند. بنابراین، دلیل اول، به ضد خود تبدیل می‌شود: ابن‌ندیم که به‌اذعان ایشان «نویسنده‌ای نسبتاً آگاه و منصف است» و «نوشتة وی یکی از منابع متقدم است»، به قتل ابن‌سکیت توسط متوکل اشاره کرده است.
    اما خطای مهم دیگر نویسنده آن است که چنین نیست که به‌قول نویسنده، فقط منابع متأخر قرن هفتم و هشتم مانند ابن‌خلکان، ذهبی، ابن‌اثیر و دیگران هستند که این ماجرا را نقل کرده‌اند. عمدة الکتاب، اثر ابوجعفر نحاس م338ق قدیمی‌ترین منبع باقی‌مانده است که آن را با سند خود از عبدالله‌بن عبدالعزیز نحوی  ذکر کرده است.  بعد از او، ازهری م371ق در تهذیب اللغه با سند خود از ابوشعیب حرانی، یکی از شاگردان اصلی ابن‌سکیت، مسئلة تأدیب اولاد متوکل، به قتل رسیدن توسط او در سال 246ق و همچنین تمرد از اجرای دستور متوکل مبنی بر ضرب و شتم یک مرد قریشی را علت قتل نقل می‌کند.  زبیدی م379ق نیز در طبقات النحویین و اللغویین علاوه‌بر تکرار بی‌سند گفتة عبدالله‌بن عبدالعزیز ـ که به‌نقل از عمدة الکتاب آورده شد ـ با سندی مستقل، از شخص سومی به‌نام احمد‌بن عبید نام می‌برد که او نیز مانند عبدالله‌بن عبدالعزیز ظاهراً از دوستان ابن‌سکیت بوده و به او مشورت داده و او را از همنشینی با متوکل نهی کرده است و درنهایت هم قتل ابن‌سکیت را به‌دلیل آن مقایسة غیرتمندانه  شرح می‌دهد. زبیدی همچنین با یک واسطه، از ابوجعفر احمد‌بن محمد‌بن نصر الضبعی م311ق که او نیز ابن‌سکیت را درک نموده و شاگردی ادیبان آن عصر را کرده است ـ بار دیگر همین ماجرا را نقل می‌کند. 
    مشاهده می‌شود که این گزارش‌ها متواتر و دارای سندند. چهار نفر از نزدیکان و مرتبطان ابن‌سکیت، از طریق چهار سند مستقل به هریک از این چهار نفر، این مطلب را تأیید کرده‌اند که ابن‌سکیت توسط متوکل و در ضمن جریانی به‌قتل رسید. از این چهار نفر، سه نفر آن جریان را همان مقایسة مورد بحث دانسته‌اند و تنها یک نفر، یعنی ابوشعیب حرانی م295ق، تمرد از دستور زدن مرد قریشی را علت قتل می‌داند.
    همچنین این چهار شاهد، در کنار راویانِ سخنشان، همه از ادیبان، لغویان و نحویان‌اند که از اخبار صنف خود آگاه‌ترند. برخی از آنها مانند احمد‌بن عبید، خود مثل ابن‌سکیت از ندیمان و مؤدبان دربار متوکل بوده‌اند.  اساساً بیشتر ادیبان‌اند که تمایل و توجه به اخبار سرگذشت هم‌صنفان خود دارند و آن را در آثار خود گزارش کرده‌اند. امروزه اصلی‌ترین منابع اطلاعاتی ما دربارة ادیبان تاریخ اسلام، خود منابع ادبی‌اند.
    از همین‌جا اشکال و نقد استدلال دوم نویسنده هم روشن می‌شود. باید گفت: اضطراب نقل و تشتت اخبار، در این زمینه تقریباً وجود ندارد. دو جریانی که به‌عنوان علت قتل مطرح است، با هم منافاتی ندارند و کاملاً محتمل است که هر دو اتفاق افتاده باشند. میان متوکل و ابن‌سکیت نزاعی درگرفته که ابتدا حالت مزاح داشته است؛  اما کم‌کم جدی شده و درنهایت موجب ضرب و شتم و قتل او شده است. پاسخ تند ابن‌سکیت در این میان، دست‌کم موجب افزایش خشم متوکل و جدی‌تر شدن مسئله شده است.
    اما دربارة اختلاف در تاریخ و سال وفات باید گفت که این یک مسئلة طبیعی در تاریخ و گزارش‌های تاریخی است و به‌هیچ‌روی نشانی از جعل اصل ماجرا نیست. کمتر رویدادی در تاریخ هست که هیچ اختلافی در زمان دقیق آن در منابع وجود نداشته باشد. بحث اضطراب نقل ـ که به‌درستی یکی از ملاک‌های تشخیص قصه‌های جعلی و ساختگی در تاریخ است ـ ارتباطی با این مسئله ندارد و در جایی مطرح است که میان روایت‌های مختلف یک ماجرا، هیچ اصل مشترکی وجود نداشته باشد؛ به‌گونه‌ای‌که گزارش‌ها با لحاظ موقعیت تاریخی و در یک صحنة طبیعی قابل جمع نباشند. 
    برخلاف ادعای نویسنده، هیچ‌یک از روایات این ماجرا مدعی نیست که ابن‌سکیت در همان زمان مؤدِب اولاد متوکل بوده است؛ بلکه مسئلة مؤدِبی فرزندان متوکل، در گزارش‌های مستقل، متعدد و متقدم دیگری که در آنها اصلاً صحبتی از این ماجرا نیست، آن هم بدون ذکر تاریخ، آمده است؛  گزارش‌هایی که به همین دلیل در مظان جعل قرار ندارند. بنابراین شغل مؤدبی می‌تواند مربوط به گذشته باشد. البته در گزارش حرانی ـ که یکی از چهار نفر يادشده است ـ ظاهر عبارت چنین چیزی را می‌رساند؛ اما چنان‌که گفته شد، وی علت قتل را تمرد از دستور می‌داند. بنابراین، این مسئله نهایتاً می‌تواند تنها نقضی بر این روایت از ماجرا باشد. ضمن اینکه معتز متولد 232ق است  و در زمان قتل، برخلاف تصور نویسنده، چندان بی‌نیاز از ادب‌آموزی نخواهد بود؛ اما سن مؤید از منابع موجود به‌دست نیامد. 
    متأسفانه یک روش کاملاً غیرعلمی که نویسندگان در اینجا به‌کار برده‌اند، این است که همة مطالب یک منبع تاریخی را روایتی واحد فرض کرده و به یک چوب رانده‌اند؛ درحالی‌که آشنایان با تاریخ اسلام می‌دانند که نویسندگان منابع تاریخی، مطالب خود را از منابع متعدد پیش از خود اخذ کرده‌اند و مطالبشان ترکیبی از روایات مختلف است که باید تفکیک شوند. در اینجا اگر ریشه‌ها و مآخذ مطالب امثال ابن‌اثیر و ابن‌خلکان را ردیابی کنیم، می‌بینیم که روایات مختلف این ماجرا درنهایت به یکی از همان چهار فرد ياشده برمی‌گردند و در هیچ‌یک از آنها، بحث مؤدِب بودن مطرح نیست.
    اما دربارة گزارش طبری باید گفت: اولاً یک گزارش بدون سند در تاریخ طبری هرگز نمی‌تواند بر گزارش‌های مسند و متواتر دیگر که محفوف به قرائن صدق بسیاری هستند، مقدم شود. روش منطقی و علمی اقتضا می‌کند به خطای این گزارش حکم کنیم. حتی اگر ماجرای مورد بحث را افسانه بدانیم و از آن بالاتر، حتی در قتل هم تشکیک کنیم، به‌یقین اصل مرگ ابن‌سکیت در زمان متوکل را نمی‌توان انکار کرد؛ که این مخالفت با اجماع منابع است. همة منابع با همة اختلافشان در چگونگی مرگ و تاریخ دقیق آن، آن را در زمان متوکل دانسته‌اند.  هیچ مدرکی مرگ او را بعد از متوکل ثبت نکرده است. نمی‌توان گفت شخص سرشناس و مشهوری مثل ابن‌سکیت که در همان حین حیات مورد توجه بوده و اخبار و احوالات او به‌طور گسترده در منابع پخش شده، تا سال‌ها بعد از متوکل زنده بوده است؛ اما تاریخ بر مرگ او در زمان متوکل اجماع کند! قطعاً در گزارش طبری اشتباهی رخ داده است؛ 
    ثانیاً ممکن است در اصل روایت، «ابن‌السکیت» بدون نام یعقوب بوده و منظور از آن، پسر ابن‌سکیت، یعنی یوسف‌بن یعقوب‌بن سکیت بوده باشد؛ اما طبری به‌اشتباه نام یعقوب را اضافه کرده است. چنین خطاهایی در اخبار تاریخی متداول است. شاهد اینکه یوسف نیز ـ که او هم ابن‌سکیت است ـ در دربار و از ندیمان معتضد عباسی  و همچنین اهل علم و روایت  بوده است و لذا روایتش از مؤید ممکن است؛
    ثالثاً حتی اگر مرگ در زمان متوکل هم واقعیت نداشته باشد، باز مدعا و فرضیة نویسنده اثبات نمی‌شود؛ چراکه وقتی ابن‌سکیت زنده است، منتصر نمی‌تواند در باب نحوة قتل او داستان‌سازی کند.
    عدم حضور منتصر در این ماجرا هم هیچ چیزی را اثبات نمی‌کند. او متولد 222ق و بسیار بزرگ‌تر از
    مؤید و معتز بوده است  و معمولاً با آن دو همراه نیست. دست‌کم منتصر هنگام این ماجرا بی‌نیاز از ادب‌آموزی بوده است.
    البته ممکن است این ماجرا اندکی با افسانه نیز آمیخته شده باشد؛ اما اصل آن قابل تردید نیست؛ مثلاً بیرون کشیدن زبان ابن‌سکیت از قفا مطلبی است که نخستین بار در منابع قرن هفتم یافت می‌شود و هیچ اثری از آن در منابع پیشین نیست. 
    3ـ7. عَبّاده مُخنَّث و تمسخر حضرت علی
    در خصوص گزارش تمسخر حضرت علی توسط عبادة مخنّث باید گفت: اگرچه کهن‌ترین منبعی که این گزارش را نقل کرده، الکامل ابن‌اثیر است و پیش از آن در هیچ منبعی یافت نمی‌شود، اما اگر اخبار مربوط به عباده و شخصیت او را در منابع کهن بررسی کنيم، می‌بینیم که چنین شخصیتی کاملاً برای او قابل اثبات است. او فردی بی‌ادب، جسور و هرزه‌گو بوده است و چنین کاری هرگز از او بعید نیست.  شایان ذکر است که مرزبانی م384ق از یک شاعر امامی به‌نام احمد‌بن خلاد شَرَوی نام می‌برد که از اشعارش دانسته می‌شود معاصر متوکل بوده و بعد از قتل او شعری در هجوش سروده است. شروی در این شعر به توهین متوکل به امام علی اشاره کرده است.  همچنین نویسندگان مقاله خود معترف‌اند که این گزارش در زمان طبری هم موجود بوده و او «چون خوش نداشته، بر صحیفة روزگار نیاورده است»؛  اما ابن‌اثیر آن را آشکارا نقل کرده است.
    نتیجه‌گیری
    در این مقالة انتقادی، در دو بخش کلی ابتدا به نقد روش تحقیق نویسندگان در مقالة مورد نقد، و سپس
    به نقد محتوا و بررسی مصادیق و رویدادهای انکارشده توسط نویسندگان پرداخته شد. اشکالات روشی،
    شامل برخورد گزینشی با منابع، تناقض‌گویی در دسته‌بندی منابع گزینش‌شده و استناد به عدم نقل
    بجای شواهد ایجابی است. با توجه به این اشکالات، روشن شد که اصل مسئلة تحقیق که به‌ادعای نویسندگان تناقض و دودستگی در گزارش منابع نخستین است، غلط است. منابع نخستین کاملاً متفق‌القول اقدامات شنیع متوکل را گزارش کرده‌اند. نقل نشدن برخی موارد در تاریخ یعقوبی و الارشاد هم کاملاً طبیعی و بجاست و به‌هیچ‌وجه ناشی از نگاه متفاوت آنها به متوکل نیست. نگاه منفی شیخ مفید به متوکل در الارشاد، به روشنی پیداست. البته دربارة یعقوبی می‌توان اذعان کرد که وی از حس شخصی خود نسبت‌به متوکل رد کمتري در نوشته‌اش برجای گذاشته است؛ اما کوچک‌ترین دلیلی وجود ندارد که بگوییم نگاه مثبتی به متوکل داشته است.
    در بخش محتوایی باید گفت: نويسندگان‌ از میان اخبار فراوانی که روحیة ناصبی و ضدعلوی متوکل را نشان می‌دهند، فقط چند مورد را نقل و با روش ناتمام خود نقد کرده‌اند؛ اما مدعای ایشان کلی بوده و به‌معنای انکار همة موارد است. در این مقاله، اصل اشکال و روش استدلال ایشان نقض شد و مصادیق نقل و نقدشده نیز پاسخ داده شد و به‌صورت دقیق‌تر به‌اثبات رسید و از ذکر ديگر شواهد و گزارش‌های پراکنده در منابع معتبر خودداری شد.
    به‌منظور داوری نهایی، باید گفت که اشتباه در ترجمة عبارت ابن‌ندیم، یافتن یک گزارش مخالف ـ که خطای طبری بوده است ـ به‌علاوه کشف مقداری پرداخت‌های داستانی در ماجرای ابن‌سکیت، منجر به شکل‌گیری یک ایدة اشتباه در ذهن نویسندگان شده و شوق به ارائة یک یافتة جدید تاریخی و مقاله‌ای علمی - پژوهشی، ایشان را واداشته است تا تلاش کنند این ایده را به هر قیمتی به‌اثبات برسانند.
     
     

    References: 
    • اوحدي حائري، پروين‌دخت، «اوضاع شیعیان در دورة متوکل عباسی»، شیعه‌شناسی، 1385، سال چهارم، ش 13، ص 9-30.
    • پرسنده، محمداعظم، «بررسی سیاست‌های مذهبی متوکل عباسی» تاریخ در آینة پژوهش، 1388، سال ششم، ش 1، ص 49-70.
    • ابن‌اثیر، علی‌بن محمد، الکامل فی التاریخ، بیروت، دارالصادر، 1385.
    • ابن‌اسفندیار، محمد‌بن حسن، تاریخ طبرستان، چ دوم، تهران، پدیده خاور، 1366.
    • صدوق، محمدبن علي، الامالی، بیروت، اعلمی، 1400ق.
    • ـــــ ، کمال الدین و تمام النعمه، چ دوم، تهران، اسلامیه، 1395ق.
    • ـــــ ، معانی الاخبار، قم، جامعه مدرسین، 1403ق.
    • ـــــ ، الخصال، قم، جامعه مدرسین، 1362.
    • ابن‌جوزی، عبدالرحمن‌بن علی، المنتظم فی تاریخ الأمم و الملوک، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1412ق.
    • ابن‌حمدون، محمدبن‌حسن، التذکرة الحمدونیه، بیروت، دارصادر للطباعه والنشر، 1996م.
    • ابن‌خلکان، احمد‌بن محمد، وفیات الأعیان و أنباء أبناء الزمان، بیروت، دارالصادر، بی‌تا.
    • ابن‌شاکر کتبی، محمد‌بن شاکر‌بن احمد، فوات الوفیات، بیروت، دار الصادر، 1973م ـ 1974م.
    • ابن‌شهرآشوب مازندرانی، محمد‌بن علی‏، معالم العلماء، نجف، المطبعة الحیدریة، بی‌تا.
    • ـــــ ، مناقب آل أبی طالب، قم، علامه،  1379ق.
    • ابن‌طاووس، علی‌بن موسی، مهج الدعوات و منهج العبادات، قم، دارالذخائر، بی‌تا.
    • ابن‌عبدالوهاب، حسین‌بن عبدالوهاب، عیون المعجزات، قم، داوری، بی‌تا.
    • ابن‌عبدربه، احمدبن‌محمد، العِقدالفرید، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1409ق.
    • ابن‌عساکر، علی‌بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، بیروت، دارالفکر، 1419ق.
    • ابن‌عمرانی، محمد‌بن علی‌بن محمد، الإنباء فی تاریخ الخلفاء، قاهره، دار الآفاق العربیه، 1421ق.
    • ابن‌معتز، عبدالله‌بن محمد، طبقات الشعراء، چ سوم، قاهره، دارالمعارف، بي‌تا.
    • ابن‌ندیم، محمد‌بن اسحاق، الفهرست، چ دوم، بیروت، دارالمعرفه، 1417ق.
    • ابوحیان توحیدی، علی‌بن محمد، اخلاق الوزیرین، بیروت، دارالصادر، 1412ق.
    • ـــــ ، البصائر و الذخائر، بیروت، دارالصادر، 1408ق.
    • ازهری، محمد‌بن احمد، تهذیب اللغه، بیروت، داراحیاء التراث العربي، 2001م.
    • اصفهانی، ابوالفرج علی‌بن حسین، الأغانی، چ دوم، بیروت، دارالفکر، بي‌تا.
    • ـــــ ، مقاتل الطالبیین، بیروت، دارالمعرفه، بی‌تا.
    • بحتری، ولید‌بن عبید، دیوان البحتری، قاهره، دارالمعارف، بی‌تا.
    • بغدادی، ابوالفرج قدامة‌بن جعفر، الخراج و صناعة الکتابه، بغداد، دارالرشید، 1981م.
    • بلاذری، احمد‌بن یحیی، فتوح البلدان، بیروت، دارالهلال، 1988م.
    • پیشوایی، مهدی، سیره پیشوایان، چ بيست و چهارم، قم، مؤسسه امام صادق، 1390.
    • تنوخی، محسن‌بن علی، نشوار المحاضره و اخبار المذاکره، بی‌جا، بی‌نا، 1391ق.
    • تنوخی، مفضل‌بن محمد، تاریخ العلماء النحویین من البصریین و الکوفیین و غیرهم، چ دوم، قاهره، هجر، 1412ق.
    • ثعالبی، عبدالملک‌بن محمد، ثمار القلوب فی المضاف و المننسوب، قاهره، دارالمعارف، 1965م.
    • ـــــ ، یتیمة الدهر فی محاسن أهل العصر، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1403ق.
    • جعفریان، رسول، حیات فکری و سیاسی امام شیعه، قم، انصاریان، 1381.
    • جوهری بصری، احمد‌بن عبدالعزیز، السقیفه و فدک، تهران، مکتبه نینوا، بی‌تا.
    • حصری، ابواسحاق ابراهیم‌بن علی، جمع الجواهر فی الملح و النوادر، بی‌جا، بی‌نا، بی‌تا.
    • خانجانی، قاسم، «منابع شیخ مفید در گزارش‌های تاریخی»، تاریخ در آیینه پژوهش، 1387، ش 19، ص 21-40.
    • خطیب بغدادی، ابوبکر احمد‌بن علی‏، تاریخ بغداد، بیروت‏، دارالغرب الاسلامی، 1422ق.
    • خوارزمی، ابوبکر محمد‌بن عباس، رسائل، مصر، چاپخانه عبدالرحمن رشدی بک، 1279ق.
    • ذهبی، محمد‌بن احمد، تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام، بیروت، دارالغرب الاسلامی، 2003م.
    • ـــــ ، سیر أعلام النبلاء، چ سوم، بی‌جا، مؤسسة الرساله، 1405ق.
    • رازی آبی، منصور‌بن حسین، نثر الدر، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1424ق.
    • راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین‌بن محمد، محاضرات الأدباء و محاورات الشعراء و البلغاء، بیروت، شرکة دار الأرقم‌بن أبی الأرقم،  1420ق.
    • زبیدی، ابوبکر محمد‌بن حسن، طبقات النحویین و اللغویین، چ دوم، قاهره، دارالمعارف، 1392ق.
    • زجاجی، عبدالرحمن‌بن اسحاق، مجالس العلماء، چ دوم، قاهره، مکتبة الخانجی، 1403ق.
    • زرکلی دمشقی، خیرالدین‌بن محمود، الأعلام، بیروت، دارالعلم للملایین، 2002م.
    • شابشتی، ابوالحسن علی‌بن محمد، الدیارات، بی‌جا، بی‌نا، بی‌تا.
    • صفار، محمد‌بن حسن، بصائرالدرجات فی فضائل آل محمّد، قم، مرعشی نجفی، 1404ق.
    • صفدی، صلاح‌الدین خلیل‌بن أیبک، الوافی بالوفیات، بیروت، دار إحیاء التراث، 1420ق.
    • طبرسی، فضل‌بن حسن، اعلام الوری باعلام الهدی، قم، آل‌البیت، 1417ق.
    • طبری، محمد‌بن جریر، تاریخ الأمم و الملوک‏، چ دوم، بیروت، دارالتراث، 1387ق.
    • طوسی، محمد‌بن حسن، الامالی، قم، دارالثقافه، 1414ق.
    • ـــــ ، الغیبه، قم، دارالمعارف الاسلامیه، 1411ق.
    • ـــــ ، فهرست کتب الشیعه و أصولهم، قم، کتابخانه محقق طباطبایی، 1420ق.
    • عظیمی حلبی، محمد‌بن علی، تاریخ حلب، دمشق، بی‌نام، 1984م.
    • قفطی،  علی‌بن یوسف، انباه الرواة علی أنباه النحاة، قاهره، دارالفکر العربی، 1406ق.
    • ـــــ ، المحمدون من الشعراء و أشعارهم، بی‌جا، دارالیمامه، 1970م.
    • قمی، حسن‌بن محمد‌بن حسن، تاریخ قم، تهران، توس، 1361.
    • کشی، محمد‌بن عمر، معرفة الرجال، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348.
    • کندی، ابوعمر محمد‌بن یوسف، الولاة و کتاب القضاة، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1424ق.
    • کلینی، محمد‌بن یعقوب، الکافی، تهران، دارالکتب الاسلامیه‏، 1362.
    • مرزبانی، محمد‌بن عمران، مختصر اخبار الشعراء الشیعه، بیروت، شرکة الکتبی للطباعه و النشر،  1413ق.
    • ـــــ ، معجم الشعراء، چ دوم، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1402ق.
    • ـــــ ،  الموشح، قاهره، نهضة مصر، بی‌تا.
    • مسعودی، علی‌بن حسین، اثبات الوصیة للإمام علی‌بن أبی طالب، قم، انصاریان، 1426ق.
    • ـــــ ، مروج الذهب و معادن الجوهر، چ دوم، قم، دارالهجره، 1409ق.
    • مفید، محمد‌بن محمد‌بن نعمان‏، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی‌العباد، قم، کنگره شیخ مفید، 1413ق.
    • نجاشی، احمد‌بن علی، رجال نجاشی، قم، جامعه مدرسین، 1407ق.
    • نحاس، احمد‌بن محمد، عمدة الکتاب، دار ابن‌حزم، 1425ق.
    • نوبختی، حسن‌بن موسی، فِرَق الشیعه، چ دوم، بیروت، دارالاضواء، 1404ق.
    • نویری، احمد‌بن عبدالوهاب، نهایه الارب فی فنون الادب، قاهره، دارالکتب،  1423ق.
    • نیشابوری، حسن‌بن محمد، عقلاء المجانین، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1405ق.
    • یاقوت حموی، ارشاد الاریب الی معرفة الادیب(معجم الادباء)، بیروت، دارالغرب الاسلامی، 1414ق.
    • یعقوبی، احمد‌بن واضح، تاریخ یعقوبی‏، بیروت، دار الصادر، بی‌تا.
    • یغموری، ابوالمحاسن یوسف‌بن احمد، نور القبس، بی‌جا، بی‌نا، بی‌تا.
    • al-Tikriti, “The Religious Policy of al-Mutawakil Ala Allah al-Abbasi”, M.A. Dissertation, McGiII university, Canada.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سلطانی فر، محی الدین، یاوری سرتختی، محمدجواد.(1396) نقدی بر مقاله‌ی «بررسی مناسبات متوکل خلیفه‌ی عباسی با علویان». ، 14(2)، 05-30

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    محی الدین سلطانی فر؛ محمدجواد یاوری سرتختی."نقدی بر مقاله‌ی «بررسی مناسبات متوکل خلیفه‌ی عباسی با علویان»". ، 14، 2، 1396، 05-30

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سلطانی فر، محی الدین، یاوری سرتختی، محمدجواد.(1396) 'نقدی بر مقاله‌ی «بررسی مناسبات متوکل خلیفه‌ی عباسی با علویان»'، ، 14(2), pp. 05-30

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    سلطانی فر، محی الدین، یاوری سرتختی، محمدجواد. نقدی بر مقاله‌ی «بررسی مناسبات متوکل خلیفه‌ی عباسی با علویان». ، 14, 1396؛ 14(2): 05-30