بررسی انتقادی دیدگاه مادلونگ دربارهی عملکرد مدیریتی ـ سیاسی امیرمؤمنان علی علیه السلام در کتاب «جانشینی محمد صلی الله علیه و آله و سلم»
Article data in English (انگلیسی)
.
مقدمه
یکی از مباحث تاریخی مطمحنظر خاورشناسان در حوزة تاریخ اسلام، که متأثر از انگیزههای علمی یا سیاسی است، رویدادهای تاریخی پس از رحلت رسول خدا، بهویژه دوران شکلگیری حکومت امیرمؤمنان علی، است. از جمله کسانی که بهتفصيل این بحث را مطرح کرده، ويلفرد مادلونگ در كتاب جانشيني محمد است. کتاب وی نسبت به آثار سایر مستشرقان، منصفانه و عالمانهتر تدوین شده است. این کتاب توسط آقایان احمد نمایی، جواد قاسمی، محمدجواد مهدوی و حمیدرضا ضابط، ترجمه و توسط انتشارات آستان قدس رضوی منتشر شده است. ناشر در پاورقی کتاب، نقدي مختصر نسبت به برخی مطالب نویسنده ارائه کرده، لیکن حق نقد ادا نشده است. اما ازآنجاكه استقبال خوانندگان نشر این کتاب را به چاپ ششم رسانده است، ضرورت نقد کتاب را ايجاب ميکند و برخی نقدها بر مطالب آن نگاشته گردیده است. اما این نقدها بخشهای خاصی از اظهارات مادلونگ را دربر ميگيرد و هنوز نقد جامع و کاملی بر این کتاب صورت نگرفته است. این پژوهش نیز بنا دارد به ارزیابی بخشهایی از اظهارات مادلونگ دربارة عملکرد و مدیریت سیاسی امیرمؤمنان علی بپردازد که هنوز نقدی بر آنها نگاشته نشده است.
استفاده از منابع کهن، ذکر عقاید هر دو گروه شیعه و سنی در بسیاری از موارد، بهره بردن از قرآن کریم در تبیین مسائل تاریخی، و تأثیر نپذيرفتن بیقید و شرط از کلام سایر مستشرقان، بلکه حتي نقد برخی مطالب نادرست آنان ازجمله نقاط قوت کتاب است که در مقایسه با سایر آثار مستشرقان در این زمینه، اهمیت بیشتری دارد و در زمینة شناساندن صحیح وقایع صدر اسلام و عقاید شیعه موفق بوده است. اما در کنار این محاسن، تحلیل حوادث تاریخی بدون ارائة مستندات قابل قبول (در برخی موارد)، استفادة کمتر از منابع شیعی و ارائة تحلیلها بر اساس منابع اهلسنت، تسلط نداشتن بر قرآن کریم، و تسلط نداشتن بر مبانی کلامی و عقلی، بهویژه مسئلة امامت الهی در مکتب تشیع، منجر به اظهارات نادرست وی دربارة امامت اميرمؤمنان علی و دیگر اهلبیت گردیده است.
مادلونگ پس از ارائة تحليلي تاریخی از موضوع امامت و ولايت علیبن ابیطالب و تاريخ خلفاي سهگانه، در فصل سوم، به حكومت حضرت علي، بيعت با آن حضرت و تحولات سیاسی عصر ايشان ميپردازد؛ اما به سبب نگاه بروندینی، زاویة دید ناشی از سیاسیانگاری اندیشة خلافت الهی و تأکید بر منابع، روش و گزینش دادههای تاریخی عامه، گاهي دچار لغزش شده و نتوانسته است تحليل روشن و درستي مبتنی بر منابع تاریخی و حدیثی فریقین دربارة آنها ارائه دهد. ضعف عمكرد مدیریتی و سیاسی امیرمؤمنان علي در عصر حاكميت، ناتوانی در
مدیریت اجرایی، ستایش علیبن ابیطالب از خلفا و ارائة تصویری ضعیف از قدرت و شخصیت ايشان، از تحلیلها و برداشتهای شخصی و موضوعاتي است که مادلونگ در کتاب جانشینی محمد آن را مطرح كرده است. بیان این دیدگاهها اگرچه اظهارنظر علمی مادلونگ بهحساب میآید، اما بهسبب آنکه این امور موجب ایجاد تردید در باورهای شیعیان نسبت به مسئله بنیادین «امامت و ولایت الهی» است، ضرورت دارد تا با تکیه بر منابع تاریخی و حدیثی فریقین، پاسخ مناسبی به آنها داده شود.
الف. عدم برخورداری حضرت علی از علم و عصمت در مديريت سياسی
1. اتهام به لغزش حضرت علی در مديريت سياسی
مادلونگ انتصاب عصمت به حضرت علی را اقدامی از سوی یاران افراطی آن حضرت میداند و بر این باور است که حضرت علی اعتقادی به عصمت خود نداشته و حتی اشتباهات خود را نیز میپذیرفته است. وی برای تأیید دیدگاه خود شواهدی را نیز ذکر ميکند و در اینباره مینویسد:
تندروترین یارانش به ستایش او پرداختند و او را در هالهای از معصومیت و صفات فوق طبیعی قرار دادند. چنین نظریاتی در اندیشه خود او راه نداشت؛ زیرا او هرچند با توجیهاتی ادعا کرده بود که بیش از هر کس از دعوت و سنت پیامبر آگاه است و بعد از رسول خدا وفادارترین کسان نسبت به اسلام است، اما از خطاهای انسانی خود کاملا آگاه بود و آن را میپذیرفت و در جبران آن میکوشید، و سرانجام، همین صفات بود که هم سبب سقوط حکومت او شد و هم او را به والاترین مقام قدسی در اسلام رساند. آمده است که علی چون ازهمپاشیدگی مردانش را مشاهده کرد، با سرودن شعری به لغزش(عثره) خود اعتراف کرد و گفت نیازی نیست از آن پوزش بخواهد، بلکه از این پس هوشیار خواهد شد و پیش خواهد رفت تا این شقاق را جبران کند.
ارزيابی و نقد
شیعیان براین باورند که یکی از منابع اصلی هدایت بشر اهلبیت و سیرة و سنت ايشان است، و به سفارش رسول خدا، برای هدایت یافتن، لازم است تا به همة دستورهای آنان بهسبب مطلوبیت ذاتی عمل شود و در صورت بيتوجهي به آنها، انسان گمراه میگردد. آنان برگزیده و حجت خدا در میان مردماند، مشروعیت الهی دارند و داراي استحقاق ریاست بر امت اسلامی هستند. قوام دین و دنیا به وجود آنان در روی زمین است. وظیفة ایشان اجرای حدود الهی، برپا داشتن شریعت و حراست از آن، هدایت، آموزش و تأدیب مردم بر اساس شریعت است. امیرمؤمنان علی ميفرمايند: «حقي كه شما به گردن من داريد اندرز دادن، نيكوخواهي و تعليم شماست تا جاهل نمانيد؛ و تأديب شماست تا بياموزيد و برطبق آن رفتار کنید». «والی نباید در بیان احکام و حدود الهی توقف نماید؛ و نه کسی باشد که سنت را فرومیگذارد تا امت را به هلاکت اندازد». حضرت علی همچنین در دفاع از عصمت خود ميفرمايند: «کسی نتوانسته است از من عیب بگیرد، یا زبان به بدگوييام باز کند».
با تکیه بر سخنان فوق، میتوان گفت: نتیجة تبیین مقام و منزلت حضرت علی در کلام رسول خدا و خود امام، استظهار و تجلی آن در کلام شیعیان است. اظهار عقیده نسبت به مفاهییم تبیین شده، معنایش جعل جدید نیست. همچنین شیعیان براساس رفتارها و بینشهای امام خویش، موضوع عصمت موجود در امام را کشف و ابراز میکنند و نه آنکه آنان برای امام محدودهای تعیین کنند؛ چنانکه مالک اشتر در مناظرهای که در حین جنگ صفین با ذُوالکَلاع داشت، دربارة عصمت، درستی عقیده و رفتار حضرت علی اینگونه سخن گفت: «همراه ما پسر عمّ پيامبر است؛ شمشيرى از شمشيرهاى الهى؛ علىبن ابىطالب كه با پيامبر خدا نماز كرد. پيش از او هيچكس از جنس ذكور نماز نكرده بود، تا آنگاه كه بزرگسال شد. هرگز عملى كودكانه و كوتاهى و لغزشى از او سر نزد. نيكآگاه به دين خدا و دانا به حدود الهى، صاحب انديشهاى بنيادى، صبرى زيبا و از دیرباز پاكدامن بود».
افزون بر مطالب مزبور، در نقد سخنان مادلونگ، میتوان گفت: شعری که وی به آن استناد کرده است، باید بررسی شود. بلاذُری متن آن را اینگونه ضبط کرده است: «لَقَدْ عَثَرْتُ عَثْرَة لَا أَعْتَذِر* سَوْفَ أَكِيسُ بَعْدَهَا وَ أَسْتَمِر * أجمع الأمر الشتيت المنتشر». اگرچه طبری این شعر را مربوط به بعد از بیعت مردم با امیرمؤمنان علی میداند و به جای کلمة «عثر»، کلمة «عجز» را ضبط کرده است، اما ثقفی(م283ق) آن را مربوط به بعد از کشته شدن محمدبن ابیبکر میداند. کلمة «عَثَرْت» در لغت، به معنای اطلاع «یافتم» و «عثره» به معنای «لغزش و خطا» است. حال بحث در این است که این لغزش و خطا از جانب چه کسی بوده است؟ آیا ممکن است حضرت علی خطا کند، بعد بگوید: عذرخواهی نمیکنم؟ یا منظور این است که از خطایی آگاه شدم که عذرخواهی از آن به عهدة من نیست؟
با توجه به مقدمات ذکرشده و تبیین دیدگاه شیعیان دربارة عصمت اهلبیت، بهطور قطع، مراد آن است که امام فرمودند: اشتباه بودن اقدامی برای من روشن شد که مسبب آن من نبودم و عذرخواهی از آن به عهده من نیست. به همين خاطر، من عذرخواهی نمیکنم. مؤید این سخن، نقدی است که شیخ مفید بر متن این شعر ذکر کرده است:
بهدرستى كه اين شعر، تهمت به اميرمؤمنان علي است؛ زيرا ما علم ضرورى داريم به اينكه آن حضرت بر درستى رأى خود و گمراهى خوارج در امر حكمين تأکید داشتند، تا حدی که چهارهزار تن از آنان را کشتند. پس چگونه چنین تهمتی روا باشد، و حال آنكه خوارج و نهروان ابرام مىكردند در اينكه آن حضرت به خطاى خود در امر حكمين اعتراف كند، تا ایشان به امامت آن حضرت رجوع كنند. و حضرت علی ابرام ايشان را رد کردند و ابنعباس را براى بحث و بيان حقيقت حال به سوى ايشان فرستادند. اگر حضرت علی اين شعر را مىفرمودند حتماً براى خوارج كافى بود و از آن حضرت راضى مىشدند و به ولايت و امامت ایشان مىگرويدند.
2. فراموشی و انکار وعدهها
مادلونگ ادعا میکند: حضرت علی وقتی در تنگنا قرار میگرفت و تحت فشار بود، حتی حرفها و وعدههای قبلی خود را منکر میشد. وی مینویسد:
وقتی مارقین به کوفه بازگشتند، بین افراد تندروترِ آنان و کوفیانی که از توافق حکمیت پشتیبانی کرده بودند، خصومتی پدید آمد. تندروان اکنون ادعا کردند که علی توبه کرده و اظهار داشته است که حکمیت عملی کفرآمیز و ضلالت بود. آنان اظهار داشتند که فقط منتظرند چهارپایانشان فربه گردند تا رهسپار شام شوند. علی ناگزیر خود را از این ادعا مبرا دانست و گفت: از این توافق بازنگشته و آن را ضلالت نمیداند.
ارزيابی و نقد
قبل از نقد سخن مادلونگ، ابتدا باید دو منبعی که وی به آنها ارجاع داده است، ارزیابی گردد. طبری مینویسد: «خوارج مىگويند: به على گفتيم: راست مىگويى، ما چنان بوديم كه گفتى و چنان كرديم كه ياد كردى، ولى ما كافر شديم و به پيشگاه خدا توبه آورديم؛ تو نيز مانند ما توبه كن تا با تو بيعت كنيم، وگرنه همچنان مخالفيم. آنگاه با على بيعت كرديم».
در متن طبری، تصریحی به این مطلب نشده که حضرت علی از پذیرش حکمیت توبه کرده است. حتی اگر مفهوم عبارت را دلیل بر توبة حضرت علی بدانیم، بازهم کیفیت توبه مشخص نیست که در صورت وقوع توبه، حضرت علی دقیقاً از چه چیزی توبه کردهاند؟ در عبارت بلاذری نیز مشخص نیست حضرت علی از چه چیزی توبه و استغفار میکند. در این متن نیز آنان با عبارت «منابذه»، که حکایت از عهدشکنی معاویه است، حضرت علی را به عهدشکنی دعوت میکنند. اعتراض امام هم به این عهدشکنی است. همچنین قابل ذکر است که در این عبارت، بهطور صریح متعلق «ذنب» بیان نشده است تا حضرت علی از آن توبه کند. ممکن است این استغفار ناظر به عملکرد خوارج باشد که در گزارش طبری نیز به آن اشاره شده است. همچنین میتوان گفت: امام با کنایه و بهطورکلی استغفار از تمام گناهان را بیان میکنند که این امر در احوالات پیامبر اکرم و ائمة اطهار ناظر به توبة از معصیت نیست. بنابراین، نمیتوان ثابت کرد که حضرت علی از اینکه حکمیت را پذیرفته، توبه کردهاند. علاوه بر اين، سخن مادلونگ که میگوید: ناگزیر خود را از این ادعا مبّرا دانست نیز صحیح نیست. حضرت علی خطا و اشتباهی مرتکب نشدند و این اشتباه متوجه خوارج است. در نتیجه، نمیتوان گفت: حضرت علی ابتدا توبه کرده و سپس تحت شرایط جدید، ناگزیر از حرف خود برگشتهاند.
افزون بر مطالب قبل، امام عالم به شریعت و هدایت مادی و معنوی بشریت و معصوم از خطاست و از منظر شیعه، مرتکب گناه نمیگردند تا بخواهند از آن توبه کنند. به عبارت دیگر، تکلیفی شرعی را نفی یا ترک نکردهاند که مستلزم مؤاخذة شرعی و الهی باشد. بنابراین، مشکل اساسی مستشرقان نگاه بیرونی به رویدادهای تاریخی و کلامی شیعه است و بهسبب نداشتن درک درست از مبانی و نظام فکری شیعه، در ترجمه یا تحلیل رفتارهای اهلبیت دچار لغزش میشوند؛ چنانکه خطای مادلونگ بهسبب بررسی نکردن همة منابع تاریخی و فهم نادرست از متون تاریخی و همچنین تسلط نداشتن به مبانی و نظام فکری امامیه است.
ب. اتهام به ضعف عملکرد حضرت علی در مديريت سياسی
1. ضعف در اصول سياست و تصميمگيریها
اول. ستايش خلفا
مادلونگ دربارة ستایش خلفا از سوی امیرمؤمنان مینویسد:
علی برای آنان (پیروانش) هیچ تردیدی باقی نگذارد که تنها از طریق او و خاندان پیامبر است که میتوانند راه هدایت حقیقی دین را بیابند و از اینکه آنان از اهلبیت رویگردان شده بودند، ملامتشان میکرد. درحالیکه امت را به تمامی سرزنش میکرد، از خردهگیری بر دو خلیفة اول، که گهگاه عملکرد کلی آنان را بسیار میستود، خودداری میورزید. بهویژه، چنین مینماید که فرمانروایی خشک و با صلابت عمر را تحسین میکرد و در کل، میکوشید با سنتهای وضعشده از طرف او مخالفت نکند. او عنوان رسمی عمر، امیرمؤمنان، را پذیرفت؛ اما لقب «خلیفه» را، که از دید او با ادعاهای ظاهرفریب عثمان در خلیفةالله بودن و نه جانشینی پیامبر، تباه شده بود، رد میکرد.
وی همچنین در بخش دیگری مینویسد:
وقتی آن حضرت از ربیعةبن شداد خثعمی ـ که در جنگ جمل و صفین در رکاب او جنگیده بود و پرچمدار خثعم بود ـ خواست بر اساس کتاب خدا و سنت رسول خدا بیعت کند، ربیعه پاسخ داد: بر اساس سنت ابوبکر و عمر! علی گفت: «وای بر تو! اگر ابوبکر و عمر جز به کتاب خدا و سنت پیامبر عمل کرده بودند، بر حق نبودند». ربیعه با علی بیعت کرد.
ارزيابی و نقد
مادلونگ در بخش اول سخنان خود، دربارة مدح خلفای پیشین (ابوبکر و عمر) از زبان حضرت علی سندی ارائه نکرده است. به همین سبب، مطالب وی میتواند تنها یک ادعای صرف باشد و از این نظر، داراي اعتبار و ارزش تاریخی نیست. با این حال، ذکر این نکته لازم است که در گزارههای تاریخی شیعی، سخنی دال بر مدح خلفا وجود ندارد. از دیگر سو، ستایش خلفای پیشین با سیرة معصومان در مواجهه با غاصبان حق الهی همخوانی ندارد؛ چنانکه مادلونگ نیز به این غصب اذعان دارد. برفرض صحت چنین ادعایی، میتوان گفت: این مدح شامل برخی از رفتارهایی است که ناظر به خدمات آنان نسبت به اسلام و دولت اسلامی است و از منظر شرع و عقل، تأیید رفتارهای جزئی، دلالت بر مشروعیت و حقانیت افراد نیست. همچنین میتوان گفت: هیچگاه اهلبیت و بهویژه امیرمؤمنان علی زعامت و هویت عقیدتی و حتی رفتارهای خلفا را نسبت به مسلمانان و اصل اسلام قبول نداشتند و گاهی اکراه خود را نسبت به آنان اظهار مينمودند؛ چنانکه امیرمؤمنان علی در خصوص رفتارهای خلفا در انحراف مسیر خلافت اسلامی و بدعتگذاری آنان در خطبة «شقشقیه» و دیگر خطبهها، مفصل سخن گفتهاند؛ آنجاکه فرمودند: «سرانجام، اولي(ابوبکر) حكومت را به راهي درآورد و به دست كسي (عمر) سپرد كه مجموعهاي از خشونت، سختگيري، اشتباه و پوزشطلبي بود؛ مانند زمامداري كه بر شتري سركش سوار است، اگر عنان محكم كشد پردههاي بيني حيوان پاره ميشود، و اگر آزادش گذارد در پرتگاه سقوط ميكند. سوگند به خدا، مردم در حكومت دومي، در ناراحتي و رنج مهمي گرفتار آمده بودند و دچار دوروييها و اعتراضها شدند».
افزون بر منابع شیعی، منابع عامه نیز روایاتی ذکر کردهاند که در آنها حضرت علی عقیدة خود را نسبت به غصب و گناهکار بودن خلفا و بيعلاقگي مواجهه با آنان اظهار داشتهاند. در بیشتر منابع تاریخی، به این مطلب اشاره شده است که امیرمؤمنان در جریان شورای شش نفره عمر، خطاب به عبدالرحمانبن عوف، که اصرار داشت تا سیرة شیخین مورد توجه امام در زعامت امت قرار گیرد، فرمودند: «چون كتاب خدا و سنت پيامبر در ميان ما هست، هيچ نيازي به عادت و روش ديگري نداريم. تو تلاش ميكني كه خلافت را از من دور كني».
افزون بر اين، بخش دوم اظهارات مادلونگ دربارة توجه امام به سیرة خلفا در هنگام بیعت را نیز نمیتوان حمل بر ستایش خلفا و تأييد عملکرد آنان دانست؛ زیرا اولاً، حضرت علی در جوابی که به ربیعةبن ابیشداد خُثعمی میدهند، وی را به بیعت با محوریت کتاب و سنت رسول خدا دعوت و بر آن تأکید میکنند و در این کلام، سخنی از توجه به سیرة شیخین نیست. اگر سیرة شیخین از منظر امام مقبول یا مشروع بود، باید به آن اشاره میکردند. ثانیاً، سخنان امام در مقابل اعتراض ربیعه نسبت به شرط بیعت براساس سیرة شیخین، نوعی جدال احسن است که ربیعه را وادار به بیعت میکنند؛ به این بیان که اگر تو قبول داری ابوبکر و عمر به کتاب خدا و سنت پیامبر عمل کردهاند که دیگر نیازی نیست با سیرة ایشان با من بیعت کنی. من هم به همان کتاب خدا و سنت رسول خدا عمل خواهم کرد و با این دو از شما بیعت میگیرم؛ اما اگر نظرت این است که ابوبکر و عمر غیر از کتاب خدا و سنت رسول خدا عمل کردهاند که در اینصورت گمراهاند و من به هیچ وجه به سیرة آنان عمل نخواهم کرد. علاوه بر اين، قابل ذکر است که این خبر در کتاب وقعة صفین ذکر نشده و تنها منبع خبر آن بدون ارائة سند و بهصورت مرسل، تاریخ طبری بوده و از آن طریق، به دیگر منابع سرایت کرده است.
دوم. ضعف در تصميمگيری
مادلونگ در وقایع بعد از پذیرش حکمیت و در جریان پیدایش خوارج، گزارشی را به نقل از طبری نقل میکند و آن را شاهدی بر ناتوانی حضرت علی در رأی و ضعف در عمل ايشان میداند. مادلونگ مینویسد:
حرقوص گفت: این گناهی بوده که علی به سبب ارتکاب آن باید توبه کند. علی فرمود: این گناه نبوده، بلکه تنها ناتوانی رأی و ضعف عمل بوده که او به آنان هشدار داده بود.
مادلونگ قدرت و مدیریت امیرمؤمنان علی را به قدری تنزل میدهد که ایشان را بهمنزلة شیخ قبیلهای میداند که در لحظات بحرانی، فقط قبیلهاش از او حرفشنوی دارند و دیگران به علت همین ضعف و تزلزل در تصمیمگیری، ارادة خود را بر ایشان تحمیل کرده، او را مجبور به پذیرش حکمیت میکنند. مادلونگ مینویسد:
در رهبری علی در این لحظة بحرانی اما سرنوشتساز، آشکارا، فتوایی تأسفبار به چشم میخورد. او به اکثر سپاهیان خود اجازه داد تا ارادة خویش را بر وی تحمیل کنند؛ گویی شیخ قبیله است ـ چنانکه در نقل قولش از دُریدبن صمّه، به آن اشاره شده ـ و نه امیرمؤمنان.
حضرت علی احساسات اکثریت مردم سپاهش را محترم میشمرد. پس از آنکه او اولویت از سرگیری جنگ را گوشزد کردند، جبهة صلحطلب گوشهای از قدرت خود را نشان داد و داوری حضرت علی را در اصل شروع جنگ، آشکارا زیرسؤال برد. تجربة گذشتة حضرت علی، که دیده بود مردم از او روی میگردانند، ظاهراً از یادش نرفته و تصمیمش را متزلزل ساخته بود. بعدها وقتی حضرت علی به نزدیکی کوفه رسیدند، نظر خردمندان آنجا را دربارة کردار خود جویا شدند. به ايشان گفتند که به گمان آنان، علی موجب از هم پاشیده شدن سپاه عظیمی شده که خود فراهم آورده و دژهای محکمی را ویران کرده که خود ساخته بود.
ارزيابی و نقد
قابل ذکر است که پذیرش حکمیت در نتیجة فریبکاری معاویه و تحمیل آن از سوی فریبخوردگان در صفین بر امام بود. خوارج و برخی خواص سپاه امام فریب خوردند و از ادامة جنگ بازماندند. اما امیرمؤمنان به آن راضی نبودند و حتی در کیفیت برگزاری آن، دیدگاهی مخالفِ موافقان حکمیت داشتند. بنابراین، برای حفظ اسلام و حکومت اسلامی، چارهای جز پذیرش آن نداشتند. بدينروي، این ناتوانی در رأی و ضعف در عمل مربوط به رفتار سیاسی خوارج حضرت علی را مجبور کرد تا حکمیت را بپذیرند. بياطلاعي مادلونگ از همة منابعی که این مطلب را ذکر کردهاند و همچنین نداشتن شناخت کافی از شخصیت حضرت علی سبب شد تا وی چنین بپندارد که حضرت علی به ضعف خود اعتراف میکند، درحالیکه سخن حضرت علی ناظر به خوارج است. بنا بر گزارش بلاذُری امام میفرمایند: «من برای آن تقصیر ـ خوارج ـ مجبور بودم».
حضرت علی وقتی به اردوگاه خوارج رفتند، در اثبات بیگناهی خویش خطاب به خوارج چنین فرمودند: «قسم به خدا، اگر حکمیت را نمیپذیرفتم، قانونی از آن بر من واجب نمیشد و خداوند گناهی از آن را بر دوش من نمیگذاشت. به خدا قسم، اگر میپذیرفتم، باز حق با من بود و باید از من اطاعت میشد و کتاب خدا با من است. از وقتی با آن مأنوس شدم هرگز از آن جدا نشدهام. اين سزای كسی است كه بيعت با امام خود را ترك گويد و پيمان بشكند. به خدا سوگند، هنگامی كه شما را به جنگ با معاويه فراخواندم، خوشايندتان نبود؛ ولی خداوند خير شما را در آن قرار داده بود. اگر مقاومت مىكرديد شما را راهنمايی مىكردم، و اگر به انحراف مىرفتيد، شما را به راه راست برمىگرداندم. اگر سرباز مىزديد دوباره شما را برای مبارزه آماده مىكردم. در آن صورت، وضعيتی مطمئن داشتيم. اما دريغ! باكدام نيرو بجنگم؟ و به چه كسى اطمينان كنم؟» این گلایة حضرت علی از خوارج و خواص جامعة کوفه گویای آن است که ضعف بینش و رفتار سپاه اسلام در دشمنشناسی، مواجهه با دشمن و پیروی محض نداشتن از حاکم اسلامی، عامل اصلی حکمیت است. باید دانست که بنای اصلی حرکت سپاه کوفه بر مبارزة جدی با معاویه و اساس بنیامیه برپا بود؛ اما این ضعف ناشی از نیروهای خودی، عاملی گردید تا برخی منابع تاریخی، حاکمیت را مقصر اصلی این شکست معرفی کنند و به مخاطب اینگونه القا کنند که تصمیمگیری حضرت علی عامل اصلی شکست بود.
سوم. عبرتآموزی؛ علت اصلی پذيرش حکميت
مادلونگ پذیرش حکمیت از سوی حضرت علی را از روی اجبار و تحت فشار یاران بیوفا و فریب خورده نمیداند، بلکه معتقد است: وی درصدد بود تا به یاران خود درس عبرت بیاموزد. مادلونگ این ادعای خود در پاورقی کتاب را به گزارشی از ابنعباس مستند کرده و گروه موافق حکمیت را فاقد قدرت کافی برای مجبور کردن حضرت علی به پذیرش شرایط توافق دانسته است. در نتیجه، پذیرش حکمیت را اشتباه سیاسی بزرگی خوانده و شرایط جنگ را طوری ترسیم کرده است که گویا «پذیرش حکمیت» و «آتشبس نظامی» دو عمل جدا از هم بودند و آن حضرت میتوانست بدون پذیرش حکمیت، تنها آتشبس نظامی اعلام کند و بدون هیچ توافق عقبنشینی، در فرصتي مناسب و بعد از پشیمانی پیروانش از آتشبس، دوباره جنگ را از سر گیرند. مادلونگ مینویسد:
موضوع اخیر(ادامه ندادن به جنگ) را میتوان با نوعی احساس همدردی مورد توجه قرار داد. علی مردی بغایت دلیر بود و تزلزل در عزمش را پس از جنگ صفین نمیتوان ناشی از بزدلی یا یأس آشکار وی توجیه کرد. اگر او بهراستی اعتقادش از وفاداری بخش اعظم سپاهش سلب شده بود، نگرانی نسبت به تنها نوادگان پیامبر و اعضای دیگر خاندانش، انگیزهای منطقی بهشمار میرفت، تا جنگی ویرانگر را دوباره آغاز نکند. انتقادی که بتوان بر تصمیمش در عقبنشینی بر او وارد کرد، اهمیت کمتری دارد. برعکس، قبول داوری از طرف او، اشتباه سیاسی بزرگ و غیرقابل توجیهی بود. علی میتوانست با معاویه فقط آتشبس سادهای برقرار کند. او میتوانست بدون هیچگونه توافقی از جبهة جنگ عقب نشیند. قبول داوری بر اساس شرایط معاویه بدترین گزینش بود.
او به اشعث و گروه صلحطلب در تعیین شرایط توافق آزادی عمل داد و فکر میکرد که باید در خصوص امیدهای واهی آنان برای رسیدن به راه حلی شرافتمندانه با معاویه، درسی به آنان بیاموزد. چنین نبود که وی ـ آنگونه که مدافعان رفتارش بعدها ادعا کردند ـ زیر فشار پیروان بیوفایش عمل کرده باشد؛ زیرا وقتی درخواستهایشان را برای پایان دادن به جنگ پذیرفت، آنان در مقامی نبودند که در خصوص روابطش با معاویه برای او تکلیف تعیین کنند. حتی اگر گروه اندکی به سمت دشمن رفته بودند، چندان اهمیت نداشت.
ارزيابی و نقد
این سخنان مادلونگ در دو بخش قابل بررسی و ارزیابی است. مادلونگ ادامه ندادن جنگ توسط حضرت علی را با نوعی احساس همدردی توجیه میکند، ولی با توجه به دلایل عقلی و مبانی امامت، نیازی به چنین توجیهی نیست. اقدام به قتال و بهخطر انداختن جان، جايي كه هيچ نفعي براي جبهة حق ندارد از نظر اسلام مردود است، بهويژه در جايي كه به خطر انداختن جان ضرري نيز براي جبهة حق به دنبال داشته باشد. طبق نظر عقل و شرع، انسان هنگام مواجهه با دو امر مضري كه ناچار از انتخاب يكي از آن دو است، بايد آن را كه ضررش كمتر از ديگري است، برگزيند. امیرمؤمنان علی در يك دو راهي، كه هر دو راه شر و مضر به حال امت اسلامي بود، ولي شرِّ يكي كمتر از ديگري بود، واقع گشتند؛ يعنی انتخاب جنگ و كشته شدن، یا توقف جنگ و پذیرش حکمیت. آن حضرت دومي را بهخاطر ضرر كمترش به حال امت اسلامي، نسبت به گزينه اول، برگزيدند؛ زيرا جبران آن ممكن بود. ولي جبران فقدان امام و بنيهاشم و بزرگان شيعه در آن موقعيت حساس، ممكن نبود، اگرچه در صورت همراهی مردم، امکان پیروزی برای سپاه اسلام را قطعی میکرد. بنابراین، تنزل مسئلة به این مهمی ـ که در صورت ادامة جنگ، توسط شيعيان همراه امام، اسلام از طی مسیر اصلی خود باز میماند ـ به یک جریان احساسی و همدردی با آن جریان، خطای بزرگی است.
مادلونگ در بخشي دیگر، بین توقف جنگ و پذیرش اصل حکمیت و پذیرش شرایط حکمیت، تفکیک قايل شده، آنها را سه عمل جدا از هم میداند که ملازمهای بین آنها نیست. برای ارزیابی و نقد سخنان وی، لازم است تا متون تاریخی دربارة امکان توقف جنگ بدون پذیرش حکمیت و همچنین شرایط پذیرش مفاد حکمیت، مجدداً بازخوانی گردد. منابع تاریخی پس از سرِ نیزه بردن قرآنها توسط سپاه معاویه و پیشنهاد قبول حکمیت قرآن، واکنش لشکریان حضرت علی را اينگونه توصيف کردهاند:
منقری (م212ق) در وقعة الصفین مینویسد: نزديك به بيست هزار تن مسلح آهنپوش، كه شمشيرهايشان را برشانه افكنده بودند و پيشانيهايشان از اثر سجود پينه بسته بود، پيش آمدند. پيشاپيش آنان، مِسْعَرُبْنُ فَدَكِي و زيدبن حُصَين و گروهى از قاريان، كه از آن پس «خوارج» ناميده شدند، حركت مىكردند. اين جماعت وى را فقط به نام، نه به عنوان اميرمؤمنان، صدا زده، گفتند: اى على، اينك كه تو را به كتاب خدا خواندهاند، بدان قوم پاسخ مثبت ده، وگرنه ما، همچنان كه عثمان را كشتيم، تو را نيز مىكشيم. به خدا سوگند، اگر به ايشان پاسخ مثبت ندهى بىشك چنان خواهيم كرد. آنان حضرت علی را وادار کردند تا کسی را نزد مالک بفرستد و او را از ادامة جنگ بازدارد. وقتی مالک نزد آنان آمد، به مشاجره با گروه پیرو حکمیت پرداخت و مشاجره بالا گرفت.
منقری در ادامه، مینویسد: مالک به آنان گفت: گمشويد! همانگونه كه ستمكاران گمشدند. كسانی او را دشنام دادند و او نيز به ايشان پاسخ مناسب داد. با بالاگرفتن نزاع بین این دو گروه، حضرت على به آنان نهيبی زدند و فرمودند: «بس كنيد! و آنان دست از ستيز برداشتند. مالکاشتر گفت: اى اميرمؤمنان، صفوف عراق را بر صفوف آنان بتازان كه دشمن به خاك درافتد. برخي يكصدا فرياد برآوردند: اميرمؤمنان على داورى را پذيرفته و به حكم قرآن راضى شده است و جزاين چارهاى ندارد. مالک گفت: اگر اميرمؤمنان پذيرفته و به داورى قرآن راضى شده است، من نيز به رضاى اميرمؤمنان راضيام. همگى گفتند: اميرمؤمنان راضى شده است و او، خود خاموش بود و هيچ سخن نمىگفت و ديده بر زمين دوخته بود. بنابراین، طبق نقل منقری، حضرت علی حکمیت را قبول نکردند و گروه پیرو حکمیت، با اين كار دست به ايجاد فضاي تبليغاتي وسيعي عليه اميرمؤمنان ميزدند تا ايشان را در عمل انجام شده قرار دهند.
ابنقتیبه دینوری (م276ق) نیز ذیل ماجرای صفین مینویسد: عدهاى نزد على آمدند و گفتند: اين مردم را بر آنچه تو را به سوى آن مىخوانند اجابت كن، وگرنه همچون عثمان تو را نيز مىكشيم. على نيز به اشعث فرمان داد، نزد فرماندهان لشكر برود و آنان را از جنگيدن باز دارد.
در گزارش یعقوبی (م292ق) هم آمده است: على به موافقان حکمیت فرمودند: کار آنان در قرآن سر نیزه کردن فريبكارى است، و اينان اهل قرآن نيستند. ليكن اشعثبن قيس كندى، كه معاويه از او دلجويى كرده و به او نامه نوشته و او را بهسوى خويش خوانده بود، زبان به اعتراض گشود و گفت: مردم را بهحق دعوت كردهاند. امام در پاسخ فرمودند: اينان با شما فريبكارى كردند و خواستند شما را از خود بازدارند. اشعث گفت: بهخدا سوگند، بايد پيشنهاد ايشان را بپذيرى، يا آنکه تو را به آنان تسليم مىكنيم. در گزارش طبری (م310ق)، ابنکثیر (م774ق) و دیگران نیز بر این امر تأکید شده است که موافقان حکمیت، حضرت علی را به پذیرش حکمیت مجبور کردند. بنابراین، توقف جنگ مبتنی بر جریان حکمیت و تنهایی حضرت علی بود؛ آنجا که ایشان به این تنهایی اشاره میکند. در نتيجه، آنان جنگ برده را با فریبی که خوردند، به شکست یا صلح تبدیل کردند؛ چنانکه بعد از نوشته شدن توافقنامه، سليمانبن صُرد درحالیکه صورتش مجروح بود، پيش امیرمؤمنان آمد و گفت: «يا علی، ميدانم كه اگر ياراني داشتي هيچ وقت اين توافقنامه را نمينوشتي. بهخدا سوگند، در ميان مردم رفتم و با آنان مجادله كردم تا به متابعت از شما برگردند. پس به جز عدة كمي، كسي را نديدم كه خيري در او باشد.
گرچه مادلونگ در بخشی از کتاب اشاره میکند که حضرت علی حاضر نبود به خاطر مصالح سیاسی، رسالت دینی خود را به مخاطره بیفکند؛ ولی مهمترین وظیفه و رسالت دینی را، که هدایت الهی مردم است، در بررسی عمکرد آن حضرت نادیده گرفته و گویا هیچ جایگاهی برای آن قايل نیست. حضرت علی تنها به دنبال پیروزی و ثبات در حکومت نبودند، بلکه به هر طریق ممکن، سعی در آگاه کردن گمراهان و هدایت آنان بهسوی حق داشتند، و این رسالت را بر دیگر امور مقدم میداشتند. وقتی یاران حضرت علی علت تأخیر در آغاز جنگ صفین را از ایشان جویا شدند، در جوابشان فرمودند: «اما کلام شما که تأخیرم در نبرد، تردید نسبت به شامیان است، بهخدا سوگند، یک روز از جنگ را به تأخیر نینداختم، جز به طمع اینکه گروهی از این مردم به من ملحق شوند و به وسیلة من هدایت یابند و با آن دید ضعیفی که دارند، از نورم بهرهمند گردند. این تأخیر با این نظری که دارم، برایم از اینکه گمراهان را با شمشیر درو کنم، محبوبتر است، هرچند که کیفر گناهانشان به گردن خودشان است.
امیرمؤمنان علی پس از فرستادن ابوموسی اشعری به عنوان حکم و نماینده خود، در جریان حکمیت نیز به نتیجة مذاکره اشاره کرده، فرمودند: «ابوموسی از عمروعاص فریب خواهد خورد. در این هنگام، یکی از یاران حضرت بهنام عبدالله ارفع علت فرستادن ابوموسی اشعری، با وجود علم به فریب خوردن او از عمرو عاص را از حضرت پرسید. حضرت در جواب، به فرستادن پیامبران و سفیران الهی بهسوی مردم اشاره کردند که خداوند با علم ازلی خود میدانست که ـ مثلاً ـ قوم یونس یا اقوام دیگر ایمان نميآورند و مشمول عذاب دنیوی خواهند شد. با وجود این، به علم خود اکتفا نکرد و پیامبری را گسیل داشت تا حجت تمام شود. بنابراین، در تحلیل نهایی حکمیت میتوان گفت: نبودن یاران بابصیرت، یاران کجفهم و فریبخورده، افراد نفوذی معاویه در سپاه علی، و شرایط سیاسی حاکم در ایجاد تفرقه بین مسلمانان و اهمیت حفظ اسلام، از جمله عوامل داخلی و خارجی تحمیل و پذیرش حکمیت بودند. اگر شرایط لازم فراهم بود، نوبت به حکمیت نمیرسید و تعبیر به «عبرتآموزی» زمانی درست است که مفید فایده باشد، و حال آنکه حکمیت عملاً مضرات زیادی نیز برای مسلمانان داشت، و از همه مهمتر آنکه امام نتایج حکمیت را پیشبینی کرده، علت پذیرش آن را نبودن یاران میدانند و نه عبرتآموزی آنان. هرچند حفظ جان شیعیان و عبرتآموزی یکی از پیامدهای جریان حکمیت بهشمار میآید، ولی قطعاً عبرتآموزی علت پذیرش حکمیت نبوده است.
2. ضعف در مديريت اجرايی(عزل و نصبها)
یکی دیگر از محورهای مطمحنظر مادلونگ بررسی مدیریت اجرایی امیرمؤمنان علی در دوران خلافت است. از منظر وی، حضرت علی در مدیریت سیاسی جامعه اسلامی، چینش فرماندهان، کارگزاران و مواجهه با دشمن، سیاس نبود و بدون شناخت از اوضاع سیاسی و اجتماعی، مرتکب خطا شد. بهعبارت دیگر، ایشان در تدبیر جامعه بر اساس مصالح و در جهت تأمین نیازهای مادی و معنوی بشر، دارای ضعف بود. بهنظر میرسد برای ارزیابی سخنان وی، لازم است ابتدا تبیین و دفاعی جامع از توان مدیریتی و سیاسی علی ارائه و با تکیه بر منابع تاریخی، پاسخي مناسب به ایرادهای مادلونگ داده شود.
در متون ديني، از جمله اوصافي كه براي ائمة اطهار ذکر شده، «ساسة العباد» است. ازاينرو، تدبير امر جامعه و اعمال سياست، از خصايص رهبران الهي است كه به واسطة آن، انسانها در مسير هدف خلقت قرار داده ميشوند. به عبارت دیگر، ائمة اطهار مأمور تدبیر امور مردم در حوزة دنیا و دین هستند. در این تدبیر امور، ادارة امور کشور و رسیدگی به مسائل جامعه، مطابق دستورات و قوانین اسلام است. بنابراین، در حکومت اسلامی، حاکمیت بر انسان و جامعة انسانی تنها مخصوص خداوند، و در روی زمین، مختص انبیا و امامان شیعه و بهتبع آنها، علمای بیدار اسلام است. يكي از ويژگيهاي امام، آگاهي از سياست است؛ يعني امام، حامل و برپادارندة رهبري جامعه و آگاه به سياست است. در حديثي ديگر، بر اين نكته تأكيد شده كه امور ديني و دنيوي به رهبران الهي واگذار شده تا ضمن تربيت بندگان الهي، آنان را به سعادت و هدف غايي رهنمون شوند. به بيان ديگر، ميان دين و سياست، مرزي وجود ندارد. بنابراین، بر اساس چنین رواياتی، امور دين و دنيا به پيامبران و رهبران الهي واگذار شده است تا علاوه بر هدايت انسان، به تربيت او نیز اهتمام ورزند.
اول. اشتباه در عزل قيسبن سعد
مادلونگ برخی از عزل و نصبهای امیرمؤمنان علی بعد از عثمان را نامناسب دانسته، شاهد آن را اعتراف و تأسف امام از این عزل و نصبها میداند. وی مینویسد:
در این هنگام، علی قیسبن سعد را عزل کرد و فرزند ابوبکر را به آن ولایت (مصر) گسیل داشت. نامة انتصاب او را عبیداللهبن ابیرافع در اول رمضان سال 36 نوشت. بعد ثابت شد که این تصمیم مناسب نبوده است.
علی ظاهراً از اینکه به محمدبن ابیبکر اعتماد کرده و او را برای حکومت مصر در نظر گرفته بود، ابراز تأسف میکرد و او را جوانی نوخاسته (غلام حادث) ميدانست. او فاش ساخت که در ابتدا قصد گماردن هاشمبن عُتبَه را بر آن سرزمین داشت و اگر کار را به او سپرده بود، عرصه را برای عمرو عاص و یارانش خالی نمیکرد و کشته نمیشد، مگر آنکه شمشیر را همچنان در کف داشت.
ارزيابی و نقد
در پاسخ به این سخن، ابتدا باید گفتوگوهای بین قیسبن سعد و معاویه، اقدامات بنیامیه برای سقوط مصر و دیدگاه علیبن ابیطالب دربارة وی را بازخواني کرد. معاویه بعد از انتشار یک نامة جعلی، برای ایجاد تشویش در میان مردم، تلاش داشت تا جایگاه قیس را بیاعتبار کند. اگرچه برخی همانند عبداللهبن جعفر به این نامه واکنش مثبت نشان داده، بر عزل قیس تأکید داشتند، اما امام مخالف آن بود، تا آنکه نامهای از قیس مبنی بر برخورد نکردن با مخالفان حکومت علوی و سرپیچیکنندگان از بیعت رسید. امیرمؤمنان علی در نامهای به قیس ابلاغ کردند: «به جانب آن قومی که مطرح کردی برو، و اگر در آنچه مسلمانان داخل شدند وارد گردیدند، چه بهتر، و چنانچه بیعت نکردند، با آنان بجنگ.» قیس ضمن نامهای، مخالفت خود با اقدام نظامی عليه مخالفان را اعلام و علت آن را برای امام تبیین کرد. این مخالفت، برخی از یاران امام را برآن داشت تا نسبت به تقویت قیس اقدام لازم صورت گیرد؛ زیرا ازيکسو، فضای مسموم ایجادشده در کوفه و مصر علیه قیس از سوی معاویه، و ایجاد نگرانی برای سپاه اسلام، و ازدیگرسو، دايره امني که مخالفان ساکن در مصر برای خود ایجاد میکردند و تصورشان این بود که قیس همراه آنان است، اقدام مدیریتی لازم برای نجات مصر و حکومت اسلامی را میطلبید؛ چنانکه خود قیس با تجزیه و تحلیل اوضاع سیاسی، خطاب به امیرمؤمنان علی بیان دارد: «اگر به من بدگمانی، مرا از کار خویش بردار و دیگری را برای آنان بفرست». بنابراین، فشار برخی خواص در عزل قیس، ازجمله اشعث و بزرگان کوفه، تزلزل سپاه امام و تقویت مخالفان مصر، ازجمله خوارج و برخورد نکردن قیس با مخالفان داخل مصر، تصمیم امام بر عزل قیس و جایگزینی فرد دیگری را ايجاب کرد.
نصب محمدبن ابیبکر به جای قیس، در شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر کوفه و مصر، امری مطلوب بود. اگرچه امام میفرمایند: «اگر مرقال هاشمبن عُتبَه به مصر رفته بود، نمىگذاشت عمرو بن عاص و يارانش بر مصر مسلط گردند»، اما این جمله منافاتی با نصب محمدبن ابیبکر ندارد؛ زیرا تصمیم امام متناسب با شرایط موجود بود. همچنین لازم به ذکر است که محمدبن ابیبکر هنگام ورود به مصر، خطاب به قیس گفت: «این ریاست ازآنِ توست و من برای کمک و مشورت نزد تو آمدهام؛ اما قیس نپذیرفت و بهسوی مدینه بازگشت».
در تحلیل این گزارش، میتوان گفت: ارسال محمدبن ابیبکر میتواند در جهت تقویت قیس و یک تاکتیک مناسب برای سرکوب مخالفان و نشانگر قوت اقدامات مدیریتی امیرمؤمنان نسبت به حراست از کیان اسلامی باشد؛ یا آنکه قیس امیر باشد و محمد پشتیبان وی؛ یا آنکه محمد امیر باشد و قیس در کنار وی به امور مصر بپردازد. چنانکه برخی همانند امسلمه از جدایی قیس لب به شکایت گشودند. همچنین قابل ذکر است که در اواخر عمر عثمان، مردم مصر به اختیار خود، محمدبن ابیبکر را برای ولایت خود برگزیده بودند. این پایگاه مردمی نیز کمک شایانی برای حل بحران و مهار جریانهای برانداز بود. بدينروي، باتوجه به دسیسة معاویه در تخریب چهره قیس و همچنین محبوبیت مردمی محمدبن ابیبکر و درخواست آنان برای ولایت او، حضرت علی به این تغییر رضایت دادند تا مشکل مصر با رضایت مردمی حل شود. به عبارت دیگر، امام نسبت به قیس موضعی نداشتند، اما شرایط دشوار سیاسی، زمینة اصلی این عزل بود.
در نقدی دیگر بر دیدگاه مادلونگ، قابل ذکر است که برداشت شخصی صنعانی دربارة تغییر عقیدة امیرمؤمنان علی نسبت به قیسبن سعد، بعد از کشته شدن محمدبن ابیبکر و سقوط مصر، زمینة چنین برداشتی را برای مادلونگ ایجاد کرده است. بهعبارت دیگر، این عبارت که «على نيك دريافت كه قيس در مصر با چه دشواريها و کیدهای بزرگى مواجه بوده است، و دانست كه هر كه وى را به بركنار كردن قيس واداشته، نيكخواه او نبوده است. از آن پس، على هيچگاه از رأى قيس سر بر نمىتافته است» جزو متن روایت نبوده و تنها تحلیل ذهنی صنعانی است که در دیگر منابع، ازجمله تجارب الامم انعکاس یافته است.
دوم. اشتباه در اعزام جريربن عبدالله به سوی معاويه
مادلونگ دربارة فرستادن جریربن عبدالله توسط امیرمؤمنان علی نزد معاویه برای گرفتن بیعت، چنین اظهار نظر میکند: «حق با مالک اشتر بود؛ فرستادن جریر نزد معاویه اشتباه بزرگی بود. علی پیشتر چنین حکم کرده بود که اگر نخواهد دوباره معاویه را منصوب کند، فقط از موضع قدرت میتواند با او معامله نمايد؛ اما وقتی پس از پیروزی در بصره قدرتمند شد، جریر را نزد وی فرستاد. جریر خود را دوست معاویه بهشمار میآورد و فکر میکرد میتواند او را وادار به تسلیم کند. مالک اشتر، که از زمان تبعیدش به دمشق به فرمان عثمان، منفور معاویه بود، بهترین شخصی بود که میتوانست با او وارد عمل شود و او را با تهدیدهای گستاخانة خود، به دادن پاسخ فوری وادار سازد.
ارزيابی و نقد
قابل ذکر است که بیعت جریربن عبدالله بجلی با اميرمؤمنان علی از روي ناچاري و به عبارت دیگر، از روی مصلحتاندیشی سیاسی و ترس از مبتلا شدن به سرنوشت خفتبار مردم بصره در جنگ جمل بود. بنابراین، بیعت وی از روي معرفت و حقشناسي نسبت به حضرت علي نبود؛ زيرا او در همان ايام، طي نامهاي به اشعثبن قيس، نوشت:
درخواست بيعت با علي به من رسيد و من آن را پذيرفتم و راهي براي دفع آن نديدهام. در امور پنهان مسئلة عثمان نيز نگريستم، ولي چيزي در آن نيافتهام كه مرا ملزم به كاري كند. بهعلاوه، مهاجران و انصار شاهد مسئلة عثمان بودهاند، ولي واکنشي از خود نشان ندادهاند. بهترين واکنش آنان اين بود كه سكوت كردند. بنابراين، بهانهاي براي مخالفت با علي وجود ندارد. پس با او بيعت كن كه بهتر از او پيدا نميكني كه به سراغش بروي، و بدان كه بيعت با علی بهتر از ابتلاي به سرنوشت اهل بصره است.
حضرت علی شخصي را که عملاً دست به خيانت نميزد و خيانت او به اثبات نميرسيد، از همكاري منع نميکرد؛ زیرا در بینش اسلامی، قصاص قبل از جنایت معنا ندارد. وی نهتنها بيعتش را ميپذيرفت، بلكه بعضاً بهصورت حسابشده از او در اموري استفاده ميكرد. ازهمينروي، گرچه اشعث را از فرمانداري آذربايجان و جرير را از همدان عزل نمود، ولی بیعت آنان را رد نكرد و آنان را در اموری که توانایی انجام آن را داشتند به کار گرفت. مهمترین علت این اقدام میتواند در تدبیر سیاسی امام باشد؛ زیرا اینان از خواص جامعة اسلامی و صاحبان قدرت اجتماعی بودند. رها کردن آنان بستری برای سوءاستفادة حداکثری دشمن از آنان و ایجاد نارضایتی در حکومت اسلامی و در نهایت، ضربه زدن به آن بود؛ اما نگهداشتن آنان کمکی به بهبود وضعیت سیاسی و آرام کردن تشنج اجتماعی و سیاسی قبایل بهشمار ميآمد؛ زیرا آنان جزئی از جامعة اسلامی بودند و بیشترین تأثیر را بر تحولات سیاسی و اجتماعی جامعه داشتند. بنابراین، حفظ حکومت اسلامی از اوجب واجبات برای حضرت علی بود و برای آن به تناسب شرایط موجود، اقدام لازم را انجام میدادند.
امیرمؤمنان علی برای تحقق اهداف خویش، در مشارکت مردم و انتخاب برخی افراد برای پذیرش مسؤلیت، با آنان مشورت میکردند. چنانکه بعد از جنگ جمل، حضرت علی تصميم گرفتند فردي را نزد معاويه بفرستند تا از او و شاميان بيعت بگيرد. آن حضرت در جمع اصحاب خود، به ایشان گفت: «فردی را كه از تجارب آبدیده باشد، به من معرفی كنید تا او را نزد معاویه بفرستم. باشد که او معاویه را از سرپیچی بازدارد، كه اگر چنین كرد [چه بهتر از این]، وگرنه ما دربارة آنچه از جنگ با معاویه میخواهیم، بسیار تواناییم».
جرير پيشنهاد كرد تا اين مسئوليت به وي سپرده شود؛ زيرا او از دوستان و نزديكان معاويه بهشمار ميآمد و در برقراري ارتباط با معاويه مشكلي پيشروي خود نميديد. بدينروي، به حضرت گفت: مرا نزد معاويه بفرست. وي همواره پنددهنده و دوست من بوده است. نزدش ميروم و از او ميخواهم تا حكومت را به شما واگذار كند و حول محور حق به شما بپيوندد و مادامي كه مطيع خداوند باشد و به آنچه در كتاب خداست عمل ميكند، اميري از امرا و كارگزاري از كارگزاران شما باشد. اهل شام را به اطاعت از شما و پذيرش حاكميت شما خواهم خواند. بيشتر شاميان جزو قوم من و از مردم شهرهاي من هستند. بدينروي، اميدوارم از من سرپيچي نكنند.
البته مالك اشتر با رفتن جریر مخالفت ورزید و مدعی شد كه جریر هوای معاویه را در سر دارد. اما حضرت علی به مالک اشتر فرمود: «مهلتش بده تا ببینیم از دست او چه نتیجهای عاید ما میگردد. این سخن اخیر اگرچه تا اندازهای نشان از تردید حضرت علی داشت، اما بیگمان، ايشان بهترین فردی را كه در اختیار داشت و میتوانست به شام بفرستد، بر این امر گماشت؛ چنانكه عمروعاص در اشاره به مأموریت جریر، رو به معاویه گفت: «بهترین فرد عراق از سوی بهترین مرد جهان به بیعتطلبی نزد تو آمده است».
انتخاب جریر با توجه به شرایطی که داشت، معقول به نظر میرسد؛ زیرا بهترین دلیل برای این انتخاب آن است که حضرت علی در پی ایجاد تنش نبوده است. نتیجة انتخاب جریر در آن شرایط، از سه حالت خارج نبود: يا جرير موفق ميشد از معاويه برای حضرت علی بيعت بگیرد كه در اين صورت، حضرت به هدفش میرسید؛ يا نمیتوانست بیعت بگیرد و بازميگشت، که دور از انتظار نبود؛ يا خیانت میکرد و به معاويه ملحق ميشد که در اين صورت نيز جدا شدن جرير چيزي جز جدا شدن يك نيروي غيرقابل اعتماد نبود. حضرت علی با فرستادن جریر درصدد حل مسالمتآمیز مشکل و اتمام حجت با شامیان بود و امر معقول نیز همین است؛ زیرا هدایت مردم و جلوگیری از جنگ، بهترین هدفی است که امام به دنبال آن بود. چنانچه با تأخیر جریر در بازگشت، وقتی سپاهیان حضرت علی از ایشان خواستند تا مهیای جنگ شوند، به آنان پاسخ دادند: «آماده شدن من برای جنگ با اهل شام، درحالیکه جریر نزد آنان است، بستن در برهان و حجت به روی آنان و موجب روی گرداندن شامیان از خیر است، اگر خواهان خیر باشند. همة جوانب کار را سنجیده و ظاهر و باطن آن را زیر و رو کردهام؛ برای خود چارهای جز جنگ یا کفر به آوردة محمد ندیدم».
امیرمؤمنان علی در شروع فتنة معاویه، موضع خود را در اینباره چنین بیان كرد: «از آن امر (فتنه) امتناع خواهم كرد، تا هنگامی كه امتناع یابد. اما هرگاه گریزی نیافتم، پس آخرین چارة بیماری، داغ كردن است». این موضع امیرمؤمنان علی بود كه در مرحلة آغازین از برخورد با معاویه اعلان شد و تا پایان نیز استمرار یافت. بنابراین، فرستادن جریر به عنوان اتمام حجت با شامیان، و جنگ آخرین چاره بود. بدينروي، هنگام اعزام جریر، حضرت علی بهصراحت به او اینچنین مأموریت دادند: «نامه مرا به معاویه برسان. اگر او هم چون دیگر مسلمانان به راه آمد، چه بهتر، وگرنه او را از نتیجة وخیم پیمانشكنی و گردنكشی آگاه كن و هشدار ده و به او بفهمان كه نه من راضیام او فرماندار باشد و نه تودة مردم به خلافت او تن میدهند».
گرچه فرد دیگری نیز میتوانست این کار را انجام دهد، اما نتیجة اعزام هر شخص دیگری غیر از جریر، اعلان جنگ معاویه با سپاه اسلام بود؛ زیرا معاویه بر همین اساس، اقدام به جنگ کرد و خلافت حضرت علی را نپذيرفت. اما جریر رابطة دوستی با معاویه داشت و انتخاب وی موضوعیت داشت تا بهانهای برای دیگران باقی نماند. اگر فردی مثل مالک اشتر این مأموریت را به عهده میگرفت چهبسا در شام کشته میشد و بعدها دشمنی مالک با معاویه را علت عدم مصالحه میدانستند و امیرمؤمنان علی را متهم به تمایل به جنگ میکردند؛ چنانکه وقتي مالك اشتر اظهار داشت كه او بهتر میتوانست از عهدة چنین مأموریتی برآید، جریربن عبدالله در پاسخ به او گفت: اگر مالک اشتر در شام بود، او را میكشتند و شامیان او را از زمرة قاتلان عثمان میدانستند. در هر حال معاویه کسي نبود که قدرت را رها کند و بیعت را بپذيرد؛ ولی مهمترین وظیفة امام نجات مردم از گمراهی و هدایت آنان با صلح و آرامش بود و اجبار و جنگ آخرین راهکار.
نتيجهگيري
در بررسی انتقادی دیدگاه مادلونگ دربارة عملکرد و تدبیر مدیریتی حضرت علی در رویدادهای سیاسی و اجتماعی اسلام، معلوم شد که او در فهم و درک شخصیتهای تاریخی و مسائل سیاسی اسلام و حکومت حضرت علی، بهسبب بهرهبرداری از منابع عامه در تحلیل اقدامات سیاسی حضرت علی؛ نقص در تحلیل شخصیتهای الهی؛ فقدان شناخت کافی در کلام سیاسی شیعه، بهویژه در امر امامت و مبانی آن؛ نداشتن درک درست از فضای تاریخی، فکر و فضای سیاسی جامعة اسلامی آن دوره از تاریخ، بهویژه روح قبیلهای حاکم بر جامعة اسلامی؛ نداشتن نگاهی جامع به منابع تاریخی؛ و ترجمة ناصواب از متون تاریخی به سبب فقدان فهم تاریخی از شخصیت حضرت علی، امام را در حد یک حاکم و خلیفة سیاسی همانند دیگر خلفا، تنزل داده و عملکرد آن حضرت را به عنوان یک حاکم سیاسی فاقد علم و درایت الهی بررسی کرده و در نتیجة این اشتباه، جنبة الهی و اخروی مسئولیت حضرت علی را در برابر مردم، نادیده گرفته و در نهایت، به این نتیجه رسيده است که حضرت علی به سبب برخوردار نبودن از علم الهی و عصمت، دارای لغزش بود و در تدبیر جامعة اسلامی، ايشان مدیریت لازم را برای خروج از بحرانها بهکار نبرد، و در برخي مواقع، از جمله اعزام یا عزل و نصب افراد برای مأموریتهای سیاسی، توان لازم را نداشت و این به سبب ضعف علم ايشان بود.
از دیگر نتایج این پژوهش، ضمن پاسخ دادن به یافتههای تحلیلی مادلونگ، که منجر به شبهات و اتهامات تاریخی نسبت به امیرمؤمنان علی میگردد، اين است که مخاطبان بیشتر و بهتر با قدرت و توانمندی حضرت علی در حل بحرانهای سیاسی و اجتماعی در قالب سیرة سیاسی آن حضرت آشنا میگردند و درمییابند که حضرت علی در چه شرایط سختی توانسته است، از اسلام و حکومت اسلامی و دستاوردهای آن حراست کند.
- نهجالبلاغه، تحقيق سيدرضي، قم، هجرت، 1414ق.
- ابن ابیشیبه، عبداللهبن محمد، المصنف، تحقیق سعید اللحام، بیروت، دارالفکر، 1409ق.
- ابناثير، علیبن ابیالكرام، الكامل في التاريخ، بيروت، دارصادر، 1385ق.
- ابناعثم كوفى، ابومحمد، الفتوح، بيروت، دارالأضواء، 1411ق.
- ابنشهرآشوب مازندرانی، محمدبن علي، المناقب، قم، علامه، 1379ق.
- ابنعبدالبر، يوسفبن عبدالله، الاستيعاب فى معرفة الأصحاب، تحقيق علىمحمد البجاوى، بيروت، دارالجيل، 1412ق.
- ابنعساکر، عليبن حسنبن هبةالله، تاریخ مدینه دمشق، بیروت، دارالفکر، 1417ق.
- ابنقتیبه دینوری، عبداللهبن مسلم، الإمامة و السياسة المعروف بتاريخ الخلفاء، تحقيق علي شيري، بيروت، دارالأضواء، 1410ق.
- ابنکثیر، اسماعيلبن عمر، البداية و النهاية، بيروت، دارالفكر، 1407ق.
- ابنمسکویه رازی، احمدبن محمد، تجارب الأمم، چ دوم، تهران، سروش، 1379.
- ابنمنظور، محمدبن مکرم، لسان العرب، قم، ادب الحوزه، 1405ق.
- بخاری، محمدبن اسماعيل، الجامع الصحیح، بیروت، دارالفکر، 1401ق.
- بلاذري، احمدبن يحيى، فتوح البلدان، بيروت، مكتبة الهلال، 1988م.
- تقوی، هدیه، «بررسی و نقد دیدگاه مادلونگ در کتاب جانشینی محمد، بخش خلافت امام علی»، تاریخپژوهان، 1387.
- ثقفى، ابراهيمبن محمد، الغارات، تحقيق جلالالدين حسينى ارموى، تهران، انجمن آثار ملى، 1353.
- صدوق، محمدبن علی، عیون اخبار الرضا، تهران، جهان، 1378ق.
- صنعاني، عبدالرزاق، المصنف، بيجا، منشورات مجلس العلمی، بیتا.
- طبری آملی، عمادالدین، بشارة المصطفى لشيعة المرتضى، چ دوم، نجف، مکتبة الحیدریه، 1387ق.
- طبری، محمدبن جریر، تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چ دوم، بيروت، دار التراث، 1387ق.
- عبدالمحمدی، حسین و مرتضي علوی، «نقدی بر دیدگاه مادلونگ درباره خلافت امام علی در کتاب جانشینی حضرت محمد»، پژوهشنامه کلام، ۱۳۹۴، ش 3، ص 128ـ107.
- عبدالمحمدی، حسین، اسدالله رحیمی و مرتضي علوي، «نقدی بر دیدگاه مادلونگ درباره بیعت با امام علی و ریشه جنگهای جمل، صفین و نهروان در کتاب جانشینی حضرت محمد»، پژوهشنامه کلام، ۱۳۹۵، ش 5، ص 89-68.
- علمالهدى، علیبن حسین، الفصول المختاره، قم، کنگرة شیخ مفید، 1413ق.
- ـــــ ، تنزيه الأنبياء، قم، شریف رضی، 1377.
- کلینی، محمدبن یعقوب، الکافی، تهران، الاسلامیه، 1362.
- مادلونگ، ویلفرد، جانشینی حضرت محمد، ترجمة احمد نمایی و همکاران، چ ششم، مشهد، آستان قدس رضوی، 1393.
- مجلسی، محمدباقر، بحارالأنوار، چ دوم، بیروت، دارإحياء التراث العربي، 1403ق.
- مسعودی، علىبن حسين، مروجالذهب و معادنالجوهر، تحقیق اسعد داغر، چ دوم، قم، دارالهجره، 1409ق.
- مفید، محمدبن محمدبن نعمان، المسائل العكبرية، قم، کنگرة شیخ مفید، 1413ق.
- ـــــ ، اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، قم، کنگرة شیخ مفید، 1413ق.
- منتظریمقدم، حامد، «روابط امام علی با معاویه»، معرفت، 1381، ش 52، ص 55-42.
- منقری، نصربنمزاحم، وقعة صفين، تحقيق عبدالسلام محمدهارون، چ دوم، قاهره، المؤسسة العربية الحديثة، 1404ق.
- نيشابوري، مسلمبن حجاج، الصحيح، بيروت، دارالفکر، بيتا.
- يعقوبى، احمدبن ابىواضح، تاریخ يعقوبي، بيروت، دارصادر، بیتا.