چگونگی ارتحال پیامبر اکرم (ص)؛ شهادت یا وفات؟
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
پیامبر اکرم اندکی پس از بازگشت از حجةالوداع در بستر بیماری افتاد و سرانجام بر اثر همان بیماری از دنیا رفت. مشخصات کلی آن بیماری، تب شدید و بیهوشی مکرر بود. اینکه بیماری دقیقاً از چه زمانی پدید آمد و چه مدت به طول انجامید و مهمتر از همه، علت این بیماری چه بود، سؤالاتی است که پاسخ آنها نیازمند بررسی و تحلیل مناسب بوده و کمتر به آن پرداخته شده است. این نوشتار به دنبال پاسخی مستند و علمی برای آنهاست. ازاینرو ضمن بررسی بیماری آن حضرت، چگونگی آغاز و انجام و علل آن را بررسی میکنیم.
این موضوع در منابع تاریخی، مانند تاریخ طبری و دیگر آثار، بهصورت اجمالی و پراکنده مطرح شده است و در منابع روایی نیز مانند بحارالانوار روایات متعددی ذکر شده كه نیازمند دقت و بررسی است.
1. شروع بيماری پيامبر اكرم
این مسئله از دو جهت قابل بررسی است: یکی زمان شروع بیماری و دیگري مکان آن.
1ـ1. زمان شروع بيماری پيامبر
دربارۀ زمان شروع بیماری پیامبر، در این خصوص، عموم مورخان با در نظر گرفتن تاریخ وفات آن حضرت و اینکه مدت بیماری ایشان ده یا سیزده روز است، به عقب برگشته و روز خاصی را برای شروع بیماری پیامبر ذکر کردهاند که این امر نیز بستگی به تعیین روز وفات نزد آنان دارد که آیا 28 صفر است یا دوم ربیعالاول یا دوازدهم ربیعالاول یا قولی دیگر؛ چنانکه واقدی در یک روایت، آغاز بیماری پیامبر را یازده روز از ماه صفر باقی مانده ذکر میکند و تاریخ وفات را دوم ربیعالاول میداند و در روایتی دیگر، شروع بیماری را یک شب از صفر باقی مانده و وفات را دوازدهم ربیعالاول میداند. ابناسحاق نیز دو احتمال برای شروع بیماری پیامبر نقل میکند: در یک احتمال، چند شب از صفر باقی مانده و در احتمال دیگر، اول ربیعالاول را ذکر میکند. ابومخنف یکی از مورخان بنام که روایتش از اعتبار خاصی برخوردار است، در اینباره چنین نقل میکند: «بیماری رسول خدا که در آن بیماری وفات یافت، در اواخر صفر چند روزی از صفر مانده، درحالیکه پیامبر در خانۀ زینب بنت جحش بود، اتفاق افتاد».
این روایت، اگرچه به مدت بیماری اشارهای نکرده، ولی قابل تطبیق با روایاتی است که مدت بیماری را ده یا سیزده روز میدانند؛ چراکه تاریخ وفات پیامبر نزد ابومخنف، دوم ربیعالاول است.
از موافقان قول ابومخنف، بجز واقدی و ابناسحاق در یکی از دو احتمالشان، میتوان از سلیمانبن ترخان تمیمی نام برد که آغاز بیماری را ۲۲ صفر و وفات پیامبر را روز دوشنبه دوم ربیعالاول میداند. ابناثیر نیز تاریخ شروع بیماری پیامبر را اواخر صفر (چند روزی از صفر مانده) ذکر میکند.
2ـ1. مکان شروع بيماری پيامبر
اینکه دقیقاً در چه مکانی بیماری به پیامبر روی آورد، نقلهای مختلفی بیان شده است. چنانكه گذشت، طبق روایت ابومخنف بیماری آن حضرت از خانۀ زینب بنت جحش (همسر پیامبر) آغاز شده است؛ اما این مطلب ممکن است از آن جهت مورد مناقشه قرار گیرد که این نظر مخالف روایت دیگری به نقل از عايشه است که شروع بیماری آن حضرت را از خانۀ میمونه (همسر ديگر پیامبر) ذکر میکند.
افزون بر روایاتی که دلالت بر شروع بیماری پیامبر از خانۀ میمونه دارند، روایتی در دست است که اکثر منابع تاریخی از قول عایشه نقل کردهاند، مبنی بر اینکه پیامبر برای استغفار اهل بقیع از خانه بیرون رفتند و وقتی برگشتند، عایشه با دیدن پیامبر گفت: «وا رأساه» و پیامبر فرمود: «بل انا والله یا عایشة وا رأساه». این کلام پیامبر بیانگر شروع بیماری آن حضرت در خانۀ عایشه است، نه میمونه و نه زینب بنت جحش. در بعضی از این روایات، حتی تصریح شده که بیماری پیامبر از صبح همان شب شروع شده است.
البته باید دانست که از عایشه در اینباره روایات دیگری هم نقل شده که قابل تأمل و دقت است. این دسته از روایات بدون آنکه اشارهای به شروع بیماری پیامبر داشته باشند، تنها به ذکر این نکته میپردازند که «و هو يدور على نسائه حتى استعز به وهو في بيت ميمونه»؛ یعنی پیامبر به نوبت به خانۀ همسرانش میرفت تا اینکه در خانۀ میمونه بیماریاش شدت یافت. این روایات فقط به شدت یافتن بیماری پیامبر در خانۀ میمونه اشاره دارند و نمیتوان آغاز بیماری را از آنها استنباط کرد و لذا شدت یافتن بیماری آن حضرت در خانۀ میمونه ظاهراً هیچ مخالفی ندارد؛ بلکه در تأیید آن روایات متعددی نیز وجود دارد. ظاهراً اکثر روایاتی که شروع بیماری پیامبر را از خانۀ میمونه دانستهاند، منظورشان شدت یافتن بیماری آن حضرت بوده است؛ زیرا بیشتر این روایات همراه با قرائنی هستند که همگی از شدت یافتن بیماری پیامبر حکایت دارند. ازجملۀ این روایات میتوان از روایت امسلمه نام برد که در کتاب طبقات الکبری ذکر شده است؛ بدین مضمون که ابتدا میگوید: بیماری پیامبر از خانۀ میمونه شروع شده است؛ و سپس میگوید: پیامبر بیهوش شدند و به آن حضرت دارو داده شد و... . با توجه به وجود این قرائن میتوان مطمئن شد که منظورشان از شروع بیماری پیامبر، شدت یافتن بیماری ایشان است؛ زیرا در حال شدت یافتن بیماری آن حضرت و بیهوش شدن ایشان بود که به آن حضرت دارو داده شد.
در این صورت، میان روایت ابومخنف که شروع بیماری پیامبر را در خانۀ زینب بنت جحش ذکر میکند و میان این روایات که عموماً شدت یافتن بیماری پیامبر را در خانۀ میمونه میدانند، تعارضی نیست. برای تأييد اين نظر میتوان به قول ابناثیر استناد کرد كه ميگويد: آغاز بیماری پیامبر از اواخر صفر و در خانۀ زینب بنت جحش بود و سپس بیماری آن حضرت در خانۀ میمونه شدت یافت.
2. ماجرای خوراندن دارو به پيامبر
بسیاری از منابع تاریخی ذکر کردهاند که پس از شدت یافتن بیماری پیامبر، عدهای از اطرافیان ایشان اقدام به خوراندن دارو به آن حضرت نمودند که از این واقعه به ماجرای لُدود یا لُدّ تعبیر میکنند.
برخی از نویسندگان شیعی براساس قرائني از جمله نقل تفاسير شیعی، مانند تفسير عياشي که عبارت «انهما سمتاه یا سقتاه» (آن دو به پیامبر سم خوراندند) را بیان کردهاند، بر این عقیدهاند که پیامبر در همین ماجرای دارو دادن، به دست بعضی از همسرانش مسموم گشت؛ اما آیا این موضوع صحت دارد یا خیر؟ در ذیل به زوایای این حادثه پرداخته شده است.
متن روایت ابومخنف در اینباره چنین است: بیماری رسول خدا شدت یافت؛ تا آنجا که به حالت اغما درآمد؛ سپس همسران و دختر و اهلبیتش و عباسبن عبدالمطلب و علیبن ابيطالب اجتماع کردند. اسماء بنت عمیس پس از اغمای پیامبر گفت: این بیماری ذاتالجنب است؛ پس به او دارو بدهید و داده شد. هنگامی که پیامبر به هوش آمدند، فرمودند: چه کسی چنین کاری کرد؟ گفتند: اسماء بنت عمیس به گمان اینکه بیماری شما ذاتالجنب است، به شما دارو داده است. پیامبر فرمودند: پناه میبرم به خدا از اینکه مرا مبتلا به ذاتالجنب کند. من نزد خدا گرامیترم از این امر.
ذاتالجنب در لغت به بیماري سخت در ناحیۀ پهلو معنا شده است و دارویی که به پیامبر خورانده شد، عبارت بود از عود هندی و مقداری وَرس و قطراتی از روغن.
ممکن است روایت ابومخنف از جهاتی مورد مناقشه قرار گیرد: نخست آنکه برخلاف روایت ابومخنف که عباسبن عبدالمطلب عموی پیامبر را شاهد دارو دادن معرفی میکند روایات دیگری با صراحت شاهد نبودن عباسبن عبدالمطلب را مطرح کردهاند؛ مانند روایت عایشه که میگوید: «لددنا رسول الله في مرضه فقال لا تلدوني فقلنا كراهية المريض الدواء فلما افاق قال لا يبقى احد الا لد غير العباس فانه لم يشهد كم»؛ به هنگام بیماری پیامبر به او دارو دادیم. پیامبر فرمودند: به من دارو ندهید؛ اما ما گفتیم: مریض از دارو کراهت دارد. وقتی پیامبر به هوش آمدند، فرمودند: همه باید دارو داده شوند؛ مگر عباس که شاهد این کار نبود. این روایت، به صراحت حضور عباس را نفی ميكند؛ ولی این اشکال از جهاتی قابل دفع است:
اول آنکه: روایت عایشه در متن خود دارای مشکلی است و آن اینکه همۀ روایات در اینباره میگویند: تصمیم به دارو دادن و اقدام به این کار پس از بیهوش شدن پیامبر انجام گرفته است؛ حتی روایت عایشه هم میگوید: «فلما افاق»؛ یعنی وقتی که پیامبر به هوش آمدند. پس معلوم میشود که در حالت بیهوشی به پیامبر دارو داده شده بود. پس در نقض روایت عایشه میتوان گفت: چگونه پیامبر درحالیکه بیهوش بودند؛ فرمودند به من دارو ندهید؟!
دوم آنکه: روایات متعددی دلالت بر حضور عباسبنعبدالمطلب در آن مجلس دارند؛ ازجمله در روایتی که ابناسحاق از عایشه نقل میکند؛ به حضور عباس در آن مجلس تصریح شده است؛ با این عبارت: «وعنده عمه العباسبن عبدالمطلب» و نيز این روایت از بلاذری که نقل میکند پس از بیماری پیامبر، عباس در آنجا حضور پیدا کرده است: «فاجتمع عنده عمه العباس».
سوم آنکه: مؤید قطعی حضور عباسبن عبدالمطلب آن دسته از روایاتی است که همانند روایت عایشه میگویند پیامبر پس از به هوش آمدن دستور دادند تا بجز عباس به تمامی افراد حاضر دارو داده شود.
حال اگر عباسبن عبدالمطلب در آن مجلس حضور نداشت، وجهی برای استثنای عباس نمیتوان تصور کرد؛ وگرنه استثنای عباس بیهوده خواهد بود: و شاید ابناثیر با در نظر داشتن چنین مسائلی بهصراحت میگویند: «و کان العباس حاضرا».
اشکال دیگر به روایت ابومخنف این است که این روایت شخص دارودهنده را اسماء بنت عمیس معرفی میکند؛ درحالیکه روایت عایشه به شخص خاصی اشاره نمیکند و بهطورکلی میگوید: «لددنا» (ما زنان دارو دادیم). اما این اشکال با اندکی تأمل قابل حل است؛ زیرا روایت عایشه بهطورکلی میگوید که ما زنان اقدام به چنین کاری کردیم و طبیعی است که در عمل یک نفر اقدام به چنین کاری کند و آن یک نفر دارودهنده در روایت ابومخنف بهطور مشخص بیان شده است که اسماء بنت عمیس بوده است. پس روایت عایشه عام و روایت ابومخنف خاص است و بر فرض اگر تعارضی هم باشد، روایت ابومخنف که خاص است، بر روایت عایشه که عام است، ترجیح دارد.
بهغیر از روایت ابومخنف، روایات فراوان دیگری نیز وجود دارد که شخص دارودهنده را اسماء بنت عمیس معرفی میکنند؛ برای نمونه: ابنسعد از ابنعباس روایتی نقل میکند، حاكي از اينکه خود پیامبر پس از به هوش آمدن فرمودند: اسماء بنت عمیس شما را به این کار امر کرده است. در روایتی دیگر از عمربن دینار نقل شده است که پیامبر پس از به هوش آمدن فرمودند: شاید اسماء بنت عمیس شما را به این کار امر کرده است.
در روایتی دیگر از امسلمه نقل شده است: سپس پیامبر گفت: چه کسی شما را به این کار امر کرده است؟ گفتند: اسماء بنت عمیس. با دقت در این روایات معلوم میشود که نقش اسماء بنت عمیس در دارو دادن به پیامبر بیش از دیگران بوده است. البته در بعضی از روایات، مانند روایتی که ابناسحاق از عایشه نقل کرده، شخص دارودهنده عباسبن عبدالمطلب است. این روایت صرفنظر از اشکالی که در متن آن است و به زودی آن را بیان خواهیم کرد، از این جهت مخالف روایت دیگر عایشه است که گفته بود: ما زنان اقدام به این کار کردیم.
آنچه روایت ابومخنف را در اینباره از دیگر روایات متمایز میكند، این است که بیشتر روایات پس از نقل ماجرای دارو دادن، ناخشنودی پیامبر را از این عمل مطرح کردهاند و اینکه پیامبر دستور دادند به همۀ افراد خانه به غیر از عمویش عباس دارو داده شود تا این کار عقوبتي برای آنان باشد؛ حتی در بعضی از این روایات ذکر شده است که میمونه درحالیکه روزه بود، وادار شد تا دارو تناول کند.
در روایت ابومخنف هیچ اشارهای به این داستان نشده است و تنها ذکر میكند که پیامبر پس از به هوش آمدن پرسیدند: چه کسی چنین کاری کرده است؟ آنان جواب دادند: اسماء بنت عمیس بهگمان اینکه بیماری شما ذاتالجنب است، اقدام به این کار نمود؛ و پیامبر فقط فرمودند: من گرامیترم نزد خدا از اینکه مرا به چنین بیماری مبتلا کند. به نظر ما، این داستان که پیامبر دستور دادند تا به همۀ افراد حاضر دارو داده شود، قابل خدشه است؛ زیرا بدیهی است، آنانی که به پیامبر دارو دادند، بهیقین از روی خیرخواهی اقدام به چنین کاری کردند و منظورشان بهبود پیامبر بوده است. حال دارودهنده هر که باشد و به تصور هر بیماریای که بوده باشد، بیگمان قصدش از این کار خیر بوده است و از پیامبری که کرامت او حتی شامل آزاردهندگان غیرمسلمان نیز شده، بسیار بعید است کسانی را که به قصد خیرخواهی به او دارو دادند، عقوبت کند و حتی میمونه را وادار کنند که در حال روزه دارو تناول کند.
این داستان، از این حیث که از پیامبر اکرم چهرهای عصبانی، بیگذشت و حتی قدرنشناس ارائه میدهد، مردود است؛ زیرا هرگز با سیرۀ آن بزرگوار سازگاری ندارد.
افزون بر این، بعضی از این روایات یا بیشتر آنها که ماجرای لدود و عقوبت پس از خوراندن دارو را مطرح کردهاند، مشکلاتی در متن دارند که بدین شرح است:
الف) نکتهای اساسی که اصل مسئلۀ دارو دادن را زیرسؤال میبرد، حضور خاندان نبوت، یعنی حضرت زهرا و علی و حسنین در آن جلسه است که روایت ابومخنف به آن تصریح دارد. حال چگونه ممکن است که در حضور آن بزرگواران، اسماء بنت عمیس یا هر فرد دیگری بدون اجازۀ آنان اقدام به دارو دادن به پیامبر نماید؟ بهویژه اگر گفته شود که پیامبر اکرم قبلاً کراهت خود را از این کار بیان کرده بود. وانگهی بسیار بعید، بلکه ممتنع به نظر میرسد که دستور پیامبر مبنی بر عقوبت حاضران، شامل اهلبیت آن حضرت نیز شده باشد.
ب) بهطورکلی آن دسته از روایاتی که دارودهنده را شخص خاصی میدانند، ولی با این حال داستان عقوبت را نیز ذکر ميكنند، از این جهت مخدوشاند که اگر شخص دارودهنده فرد خاصی بوده است، به چه دلیل پیامبر اکرم دستور مجازات همۀ حاضران را صادر کردند؟ مگر اینکه گفته شود همۀ حاضران به این کار راضی بودند و به همین دلیل همه باید عقوبت میشدند. بااینحال این پرسش اساسی هنوز مطرح است که مگر تلاش اطرافیان برای بهبود حال بیمار و دارو دادن به او کاری مذموم است تا آنان را مستحق مجازات نماید.
از همه عجیبتر آن است که در بعضی از آن روایات، شخص دارودهنده را عباسبن عبدالمطلب بیان نمودهاند؛ ولی پیامبر پس از به هوش آمدن دستور دادند که به همۀ حاضران دارو داده شود، به غیر از عباس! حال اگر دارودهنده عباسبن عبدالمطلب بوده است، پس چرا همۀ افراد حاضر باید مجازات شوند، به غیر از همان شخصی که مرتکب این کار شده است؟ آیا این امر قابل قبول است؟ بنابراین سزاوار است تا دربارۀ عقوبت شدن اطرافیان به وسیلۀ آن حضرت، تردید کنیم و آن را مردود بدانیم.
با توضیحاتی که در مورد این مسئله بیان شد، معلوم گشت که مسئلۀ دارو دادن به پیامبر، بعد از شدت یافتن بیماری آن حضرت اتفاق افتاده بود و نميتواند دلالتي بر مسموميت دارو داشته باشد.
بنا بر روایت ابومخنف اهلبیت پیامبر نیز در آن محل حضور داشتند و هرگز نمیتوان پذیرفت که آنان نسبت به این کار بیتفاوت بوده و از تعقیب قاتلان پیامبر صرفنظر کرده باشند!
در نتیجه نمیتوان علت بیماری پیامبر را وابسته به ماجرای خوراندن دارو در حال شدت بیماری آن حضرت دانست.
اما روایاتی که در بعضی از تفاسیر شیعی، مانند تفسیر البرهان نقل شده است، مبنی بر اینکه دو تن از همسران پیامبر جهت تسریع در به خلافت رسیدن پدرانشان اقدام به مسموم ساختن پیامبر نمودند، علاوه بر اشکالات سندی، دارای اشکالات محتوایی است؛ ازجمله آنکه پیامبر را متهم به عدم رعایت حق همسران مینماید؛ زیرا میگوید: پیامبر روزی که نوبت حفصه بود، در خانۀ حفصه و در فراش او با ماریه خلوت نمود و حفصه با فهمیدن این موضوع به پیامبر اعتراض کرد و پیامبر در جبران این کار، ماریه را بر خود حرام کرد و خبر به خلافت رسیدن ابوبکر و عمر بعد از خودش را به او داد.
البته در اینباره روایات دیگری نیز وارد شده است، که مفسران ذیل آیۀ «افإن مات او قتل» یا آیات اولیۀ سورۀ «تحريم» بدان اشاره کردهاند که بر فرض صحت آن روایات، احتمالاً باید در واقعهای دیگر، غیر از ماجرای دارو دادن (لدود) اتفاق افتاده باشد و حتماً باید به صورت پنهانی بوده باشد.
3. علت بيماری پيامبر
موضوع مهمی که تعیینکنندۀ نوع ارتحال پیامبر است، این است که علت بیماری شدیدی که حضرت در اواخر عمرشان بدان مبتلا شدند، چه بود؟ در بررسی این موضوع و تأمل در منابع تاریخی و روایی، باید اعتراف کرد که انصافاً روایات شیعه و سنی در اینباره به اندازهای ضد و نقیض است که رسیدن به قول قطعی را بسیار دشوار میسازد؛ اما قبل از بیان روایات و نقد و بررسی آنها لازم است به نکاتی توجه شود:
شکی در این نیست که مقام پیامبر اکرم آنقدر والاست که حتی اگر به مرگ طبیعی هم از دنیا رفته باشند، مقامشان بهمراتب از مقام شهید برتر است؛ چنانکه خداوند در قرآن کریم آن حضرت را شاهد امت معرفی کرده و فرموده است: «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا» و نیز در بیان مصادیق «انعم الله علیهم» ابتدا از انبیا نام میبرد و در مراحل بعدی شهدا را ذکر میکند.
روشن است اثبات شهادت برای پیامبر بهمعنای تکریم شهادت است؛ یعنی این شهادت است که به پیامبر مزین میشود؛ وگرنه خود آن حضرت دارای بالاترین مرتبۀ شهود و شخصی که در راه خدا کشته میشود، تنها به درجاتی از آن شهود میرسد و به همین دلیل او را شهید ميخوانند.
بنابراین، چون پیامبر به تصریح قرآن، بالاترین درجۀ شهود را داراست، ما در این بحث درصدد بیان یک امر ظاهری هستیم و میخواهیم بدانیم که علت ارتحال پیامبر با همۀ مقامات عالیهاش، آیا به صورت طبیعی بود یا اینکه قتلی در کار بود؟
یکی از آیاتی که برای اثبات شهادت پیامبر ممکن است به آن استدلال شود، این آیۀ شریفه است: «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ، أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ»؛ با این بیان که خداوند در این آیه میفرماید: «افان مات او قتل»؛ یعنی اگر بمیرد یا کشته شود؛ و کلمۀ «او » در این عبارت اگر به معناي اضراب گرفته شود، معنایش میشود: «بل قتل» (بلکه کشته شود). با این بیان، موضوع قتل پیامبر در این آیه با قوت بیشتری مطرح میگردد؛ اما حق آن است که از ظاهر این آیه و معنای کلمه «او » جز احتمال، چیز دیگری فهمیده نمیشود و با نگاهی به شأن نزول این آیه که در جنگ احد ماجرای شایعۀ به قتل رسیدن پیامبر مطرح شده بود، خداوند میخواهد مسلمانان را به ادامۀ راه پیامبر در هر صورت، چه خود بمیرد و چه کشته شود، راهنمایی کند. بنابراین نمیتوان در موضوع به شهادت رسیدن پیامبر به این آیه استدلال کرد.
1ـ3. علت بيماری پيامبر از نگاه منابع اهلسنت
بعضی از مورخان اهلسنت تصریح کردهاند که بیماری آن حضرت به دلیل مسموم شدن ایشان در خیبر بوده است؛ چنانكه روایات زیادی در کتاب الطبقات الکبری در اینباره ذکر شده است. ابنکثیر نیز در کتاب البدایة و النهایة به این مطلب تصریح میکند و برای آن از کتاب صحیح بخاری، مسند احمد و دلايل النبوۀ بیهقی شاهد میآورد.
روایاتی که در اینباره ذکر شده، بسیار مختلف و مضطرب است؛ بدین صورت که:
بعضی از روایاتی که به مسموم شدن پیامبر در خیبر میپردازند، چنین میگویند: گوشت مسمومی را نزد پیامبر آوردند؛ ولی حضرت پس از آنکه آن گوشت را در دهان گذاشت و پیش از آنکه آن را تناول کند، به مسموم بودن آن پی برد و گوشت را دور انداخت.
اما بعضی از آن روایات میگویند: پیامبر از همان گوشت تناول کرد. و بعضی دیگر میگویند: علاوه بر پیامبر، بعضي از صحابه نیز از آن گوشت خوردند و سپس آن حضرت به مسموم بودن آن گوشت خبر داد.
نکتۀ دیگر دربارۀ شخصی است که گوشت را مسموم کرده بود. در بعضی از آن روایات، او را یک زن یهودیه دانستهاند؛ ولی بعضی دیگر آن زن را زینب بنت حارث ذکر کردهاند که وی با همدستی یهودیان اقدام به این کار نموده است.
مطلب دیگر آنکه بعضی ذکر کردهاند پیامبر پس از آگاهی از این توطئه، حکم به قتل آن زن نمودهاند؛ ولی بعضی دیگر ذکر کردهاند که پیامبر او را بخشید. بعضی دیگر نیز گفتهاند که پیامبر آن زن را در اختیار اولیای بشربن براء، که بر اثر خوردن آن گوشت درگذشته بود، سپرد و آنان نیز او را به قتل رساندند.
آنچه از مجموع این روایات، قطعی و مسلم است، آن است که توطئهای به منظور مسموم ساختن پیامبر در خیبر اتفاق افتاده بود.
2ـ3. علت بيماری پيامبر در منابع شيعی
در منابع شیعی نیز روایات فراوانی در اینباره نقل شده که همانند روایات اهلسنت ضد و نقیض است و رسیدن به قول قطعی را دشوار میسازد؛ اما این مقاله سعی دارد با دستهبندی این روایات، راهی برای رسیدن به دیدگاه صحیح بگشاید:
دستۀ اول، روایاتی است که بهطورکلی مسموم شدن پیامبر و به شهادت رسیدن ایشان و اهلبیتش را مطرح میکنند؛ مانند روایتی که میگوید: «ما من نبی ولا وصی الا شهید». عمومیت این حدیث، شهادت تمامی انبیا و اوصیای آنان را شامل است. همچنین از قول امام حسن، امام صادق و امام رضا این حدیث نقل شده است که «ما منّا الا مقتول او مسموم»؛ یعنی ما اهلبیت مسموم یا کشته میشویم. يك احتمال اين است كه منظور از «منّا» اهلبیت پیامبر است که شخص پیامبر هم بنا بر آیۀ تطهیر داخل در آن میباشد؛ و بنا بر احتمال ديگر، منظور از «منّا»، امامان باشند كه با این معنا شامل پیامبر نميشود.
دستۀ دوم، روایاتی است که موضوع مسموم شدن پیامبر در خیبر را مطرح میكنند. بیشتر این روایات در بحارالانوار جلد ۱۷ و ۲۷ و ۹ و ۱۰ آمدهاند. مانند روایتی از امام صادق که فرمود: «سم رسول الله یوم خیبر»، قال: فقال النبي عند موته: اليوم قطعت مطايای الاكله التي اكلت بخيبر»؛ یعنی رسول خدا در روز خیبر مسموم شد؛ سپس امام فرمودند که پیغمبر هنگام وفاتش میفرمودند: آن لقمهای که در خیبر خوردم، رگهای مرا بریده است.
این روایت با صراحت، تناول کردن پیامبر از گوشت گوسفند مسمومشده در خیبر را مطرح میکند.
دستۀ سوم، روایاتی است که به توطئۀ مسموم کردن پیامبر در خیبر اشاره دارند؛ ولی میگویند که پیامبر از آن گوشت تناول نکرد و تا در دهانش گذاشت، گوشت به زبان آمد و مسموم بودن خود را اعلام کرد. بعضی از روایات این دسته، ماجرایی را هم در کنارش نقل میکنند که وقتی گوشت مسموم را حاضر کردند، براءبن عازب از آن گوشت تناول کرد و کشته شد؛ ولی پیامبر آن را در دهان گذاشت و سپس به دور انداخت. البته این روایات، با دیگر روایات، در نقل اسامی و چگونگی ماجرا اختلافاتی دارند؛ مانند اینکه آیا آن شخص بشربن براءبن عازب بود یا براءبن معرور.
دستۀ چهارم، روایاتی است که با تفصیل بیشتری ماجرا را شرح میدهند؛ بدین مضمون که یک زن یهودی پس از جنگ خيبر دست گوسفندی را مسموم کرد و نزد پیامبر آورد و گفت که نذر کرده است. در کنار پیامبر، علیبن ابیطالب و براءبن معرور حضور داشتند. پیامبر فرمود: نان بیاورید، نان آوردند. براء پیشدستی کرد و لقمهای برداشت و خورد. علی فرمود: بر رسولالله تقدم نجوی و... . هنگامی که پیامبر خواست از آن گوشت تناول کند، گوشت به سخن درآمد که مرا نخور؛ من مسمومم. پیامبر آن زن یهودی را به حضور طلبید و به او گفت: چرا چنین کاری کردی؟ آن زن گفت: با خود گفتم که اگر تو پیامبر باشی، خدایت به تو خبر میدهد و اگر پیامبر نیستی، مردم از دست تو نجات پیدا میکنند. سپس پیامبر اصحابش را فراخواند و دعایی خواند که با بسمالله شروع میشد؛ سپس گفت: بخورید؛ و خود پیامبر شروع کرد و از آن گوشت تناول کرد و اصحاب نیز از آن گوشت خوردند و هیچیک از اصحاب دچار مسمومیت نشدند؛ غیر از براء که قبلاً از آن گوشت خورده بود، مسموم و کشته شد. آنگاه زن یهودی با دیدن این معجزۀ پیامبر مسلمان شد.
3ـ3. بررسی روايات
در بررسی این روایات میتوان گفت، بجز دستۀ اول که به صورت کلی مسموم یا مقتول بودن پیامبر و اهلبيت را بیان میکرد، دستههای دوم، سوم و چهارم همه به ماجرای خیبر اشاره دارند که گوشت گوسفندی را به سم آغشته کردند و نزد پیامبر آوردند.
دستۀ دوم از این روایات تصریح داشت که پیامبر از آن گوشت تناول کرد و سبب بیماری پیامبر که منجر به رحلت آن حضرت شد، از آثار همان سم بود.
دستۀ سوم که میگفت پیامبر فقط گوشت مسموم را در دهان گذاشت و سپس بیرون آورد، بسیار بعید است که به همین مقدار در دهان گذاشتن، سبب مسمومیت پیامبر شده باشد. بنابراین شاید بتوان بین دو دستۀ سوم و چهارم نوعی جمع کرد و گفت که در این واقعه پیامبر متوجه مسموم بودن آن گوشت شد و از آن گوشت مسموم تناول نکرد؛ مگر بعد از آنکه ذکر مخصوص اسمای الهی را بر آن خواند و سپس تناول کرد که در این صورت قطعاً نباید آن گوشت سبب مسمومیت حضرت باشد؛ چون با معجزۀ دعای پیامبر سم بیاثر شد و پیامبر و اصحابش از همان گوشت تناول کردند و هیچیک از اصحاب بعد از آن اثری از مسموم شدن گزارش نکردند.
حدیثی از امیرمؤمنان علي نقل شده است که ظاهراً به همین موضوع اشاره دارد. طبق اين حديث، حضرت در احتجاج با یهود فرمود: «لما نزل بخيبر سمته الخيبريه فصير الله السم في جوفه بردا وسلاما الى منتهى اجله»؛ یعنی هنگامی که پیامبر وارد خیبر شد، یکی از زنان خیبر به او سم داد؛ اما خدا آن سم را در بدنش سرد و سالم قرار داد تا آنگاه که به انتهای اجلش رسید.
بنابراین، ماجرای خیبر نمیتواند عامل شهادت پیامبر باشد؛ چون با اعجاز الهی سم برای پیامبر همانند آتش برای حضرت ابراهیم برداً و سلاما شد.
با این وصف، روایات دستۀ دوم (که مسموم شدن در خیبر را عامل بیماری پیامبر میدانند) ازیکسو، و روایات دو دستۀ سوم و چهارم (که عدم مسمومیت در خیبر با اعجاز الهی را مطرح میكنند) از سویی دیگر، با یکدیگر متعارضاند و قابل جمع نیستند. البته شاید بتوان از جهت سندي راهی برای رد یا قبول آنها جستوجو کرد؛ ولی این روش علاوه بر آنکه در مباحث تاریخی متداول نیست، به دلیل تظافر روایات هر دسته، چندان راهگشا نخواهد بود.
احتمالاً به همین دلیل بعضی از محققان معاصر پس از طرح روایات، به نقد محتوایی آنها پرداختهاند و موضوع مسمومیت پیامبر در خیبر را منتفی دانسته و احتمال تکرار نقشۀ قتل پیامبر و همدست شدن بعضی از همسران پیامبر با یهود در مدینه را مطرح کردهاند.
درهرصورت، دستۀ اول که بهصورت کلی مسموم و مقتول بودن پیامبر و اهلبيت را مطرح میکرد، به قوت خود باقی میماند و شاید به همین دلیل است که شیخ صدوق به مسموم شدن پیامبر و مقتول و مسموم شدن همۀ امامان تا امام عسکری معتقد میشود و از کسانی که به این مطلب اعتقاد نداشته باشند، برائت میجوید. او میگوید: «اعتقاد ما دربارۀ پیامبر آن است که در خیبر مسموم شد. پس این لقمۀ مسموم مدام در او اثر داشت تا آنکه جانش را گرفت»؛ سپس یکایک اهلبیت و امامان را نام میبرد و قاتلان آنان را نیز معرفی میکند.
اما باید توجه داشت که شیخ صدوق مسموم شدن پیامبر را با استناد به ماجرای خیبر مطرح میکند؛ درحالیکه ما پس از بررسی آن روایات، بیان کردیم که نتیجهای قطعی از ماجرای خیبر نمیتوان استنباط کرد. بنابراین، اعتقاد به مسموم شدن پیامبر آن هم در ماجرای خیبر با مشکل مواجه میشود.
البته شیخ مفید در اشکال به شیخ صدوق چنین میگوید:
اما آنچه شیخ ابوجعفر (صدوق) نقل کرده است که درگذشت پیامبر و ائمه با سم و قتل بوده است، بعضی از آنها ثابت شده و بعضی ثابت نشده است. آنچه قطعی است، این است که امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین به واسطۀ قتل از دنیا رفتند و بعد از آنها، موسیبن جعفر مسموم شد و به احتمال قوی امام رضا هم مسموم شد؛ اگرچه دربارۀ امام رضا هم خیلی قطعی نیست و شک وجود دارد؛ اما دربارۀ بقیۀ امامان نمیتوان به طریق قطعی گفت که مسموم یا مقتول شدند.
سپس علامه مجلسی در حاشیۀ آن میافزاید: «آنچه شیخ مفید در مورد پیامبر و باقی ائمه بیان کرده است، باید پذیرفت که خبر متواتر دربارۀ شهادت آنها نیست؛ ولی ظن قوی میتوان برد که به شهادت رسیدند؛ و شاید منظور شیخ مفید نفی تواتر و قطع باشد، نه رد اخبار و روایات».
مؤید سخن علامه مجلسی در اینباره، نظریۀ دیگر، شیخ مفید در کتاب المقنعه است که دربارۀ پیامبر میگوید: «وقبض بالمدینه مسموما یوم الاثنین»؛ پیامبر در مدینه در روز دوشنبه، درحالیکه مسموم شده بود، از دنیا رفت. این عبارت، از پذیرش مسموم شدن پیامبر توسط شیخ مفید حکايت دارد.
بنابراین، اکثر علمای شیعه و سنی اصل مسموم شدن پیامبر را پذیرفتهاند، ولی در اثبات آن به روایاتی استناد نمودهاند که مجال خدشه در آنها بسیار است. البته ردپاي سوءقصدكنندگان به جان رسول خدا را بايد در افرادي جستوجو كرد كه با رحلت آن حضرت به مقاصد خود ميرسيدند.
آیا در این خصوص روایاتی بوده که عمداً یا سهواً از منابع گذشته حذف شده و به ما نرسیده است؟ والله العالم.
نتيجهگيري
از مجموع مطالب ذکرشده میتوان به این نتیجه رسید که مسموم شدن پیامبر در ماجرای خوراندن دارو (لدود) در حال شدت بیماری آن حضرت، با روایات موجود قابل اثبات نیست. همچنین روایاتی که مسموم شدن پیامبر در خیبر را گزارش نمودهاند، با روایاتی که بیانکنندۀ اعجاز پیامبر در خوردن آن گوشت مسموم است، در تعارض آشکارند. در اینباره تنها روایات کلی، که بیانکنندۀ مسموم یا مقتول بودن پیامبر و امامان است، باقی میمانند که میتوان با آنها اصل شهادت پیامبر وامامان راپذیرفت؛ اما دربارۀ شخص پیامبر اسلام، همانگونه که شیخ مفید و علامه مجلسی فرمودند، نمیتوان به تواتر یا قطع مسموم شدن پیامبر را در اثر واقعهای خاص اثبات کرد.
- ابناثير، عزالدين، الکامل فی التاریخ، بيروت، مؤسسة التاریخ العربی، چ چهارم، 1414ق.
- ابنسعد، محمد، الطبقات الکبری، بيروت، دار بیروت، 1405ق.
- ابنکثیر دمشقی، اسماعیل، البدایة والنهایة، بيروت، دار احیاءالتراث العربی، 1412ق.
- ابنهشام، عبدالملک، السیرة النبویة، تحقیق مصطفی السقا، ابراهیم الابیاری و عبدالحفیظ شلبی، قم،مهر، 1363.
- بحرانی، هاشمبن سليمان، تفسیر البرهان، تحقیق بنیاد بعثت، قم، بنياد بعثت، 1415ق.
- بلاذری، احمدبن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلی، بیروت، دارالفکر، بيتا.
- بيهقي، احمدبن حسين، دلایل النبوة، تحقیق عبدالمعطی قلعجی، بيروت، دارالکتب العلمیه، 1405ق.
- تاري، جليل، «تاريخ وفات پيامبر اسلام»، تاريخ اسلام، 1380، ش 5، ص 3ـ26.
- دهخدا، علیاکبر، لغتنامه، تهران، دانشگاه تهران، 1377.
- صدوق، محمدبن علي، الاعتقادات، قم، کنگره هزاره شیخ مفید، 1414ق.
- طبری، محمدبن جریر، تاریخ الرسل و الملوک (تاریخ الطبری)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، چ دوم، بیروت، بينا، 1412ق.
- عاملی، جعفر مرتضی، الصحیح من سیرة النبی الاعظم، چ دوم، بیروت، دارالحديث، 1428ق.
- عیاشی، محمدبن مسعود، تفسير عياشي، تهران، چاپخانه علمیه، 1380ق.
- مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، دار احیاء التراث العربی، 1403ق.
- مفید، محمدبن محمدبن نعمان، المقنعه، قم، جامعة مدرسين، 1410ق.
- ـــــ ، تصحیح الاعتقاد، قم، منشورات الرضی، 1363.
- نظری، جعفر، دلایل محکم برای اثبات شهادت حضرت محمد، 1391، در: jafar337arian.blogfa.com