گونههای طلاق در جاهلیت و تحول نظام طلاق جاهلی با ظهور اسلام
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
بيشك، ظهور اسلام نقش مؤثري در تحول فكري و فرهنگي جامعه عرب جاهلي داشت. مسئلة محوري اين پژوهش اين است كه آيا شريعت اسلام در مسئله طلاق تأثيرگذار بوده يا در برابر آن منفعل بوده است؟ و اگر اسلام در نظام طلاق جاهلي تحول و تغييري ايجاد كرد، گستره اين تحول تا چه حد بوده است؟ آيا تنها در مسائل اصلي بود يا در مسائل جنبي و فرعي، مانند عده نيز تغيير و تحول ايجاد كرد؟ يافتههاي اين پژوهش تغيير و تحول گسترده را نشان ميدهد كه آگاهي از چند و چون آن در خور اهميت است.
اسلام كه ديني است زمان شمول و جهان شمول، با توجه به نيازهاي فطري انسان، بخشهايي از نظام طلاق در دوره جاهلي را كه با فطرت انسان سازگار و به صلاح خانواده و جامعه بود، تأييد كرد و بر برخي ديگر كه با فطرت انساني مخالف بود و ضررهايي براي خانواده و جامعه در پيداشت، خط بطلان كشيد و قوانين جديدي را به جاي آن بنيان نهاد.
از آنجا كه اين پژوهش، مقايسهاي و تطبيقي (بين نظام جاهلي و نظام اسلامي) است، منبعي كه مستقلاً به اين موضوع پرداخته باشد يا وجود ندارد يا دستكم نويسنده با تمام تلاشي كه كرده به آن دست نيافته است. البته برخي از منابع و پژوهشها در قالب موضوعات مربوط به جايگاه خانواده يا زن در اسلام و در ساير زمانها يا اديان، به صورت ضمني به اين موضوع پرداختهاند، از جمله اين پژوهشها احكام الأسره في الجاهلية و الإسلام اثر ابراهيم فوزي زيفا، بلوغالأرب في معرفة احوال العرب نوشته سيدمحمود شكري آلوسي بغدادي، و المفصل في تاريخ العرب قبل الإسلام از جواد علي.
اين مقاله به طور كلي از دو بخش تشكيل شده است: بخش اول، ضمن بيان انواع طلاق در جاهليت، سنتها و آداب و رسوم رايج در امرطلاق كه غالباً به ضرر زنان بود، تبيين شده است و در بخش دوم، تغييرات و تحولاتي كه با ظهور اسلام در نظام طلاق جاهلي به وجود آمد، بررسي شده است.
نگاهي به نظام طلاق در جاهليت
الف) معناي طلاق
طلاق از مصطلاحات عرب جاهلي است. طلاق در لغت عرب، مصدر فعل مجرد و اسم مصدر فعل ثلاثي مزيد و هم معناي تطليق است، همانند سلام و كلام، معادل تسليم و تكليم. طلاق و تطليق، هر دو به معناي رهانيدن و گشودن قيد و بند است.
واژه طلاق گرچه عربي است، اما وارد زبان فارسي شده و به معناي بيزاري و جدايي كامل زن و مرد است و در اصطلاح به معناي كنارهگيري مرد از زن و از تمام حقوقي است كه از او بهرهمند است. اين واژه، در اصطلاح شرعي همان مفهوم عرفي رايج ميان عقلا، يعني گسستن پيوند زناشويي را ميرساند كه شارع مقدس با شرايط خاصي امضا كرده است و در اصطلاح فقهي، به ازاله و پايان دادن به عقد ازدواج گفته ميشود.
همچنانكه در زمان قبل از اسلام ازدواج رايج بود و از قوانيني خاص پيروي ميكرد، طلاق نيز امري رايج بود و طبق عرف مردم آن زمان، قواعد و اسبابي داشت. در واقع، چون ازدواج نوعي قرار داد بين دو طرف شمرده ميشده، امكان فسخ آن نيز همواره وجود داشته است. البته در تمدنها و ملتهاي مختلف براي طلاق شيوه و روشهاي خاصي وجود داشته، اما آنچه مسلم است اين است كه در آداب و تشريفات خاص طلاق، محكوميت بيموجب زن و زجر و آزار او محور اصلي بود.
ب) جايگاه منحط زن در جاهليت
با توجه به اينكه زن يكي از دو ركن ازدواج و طلاق است، آگاهي از جايگاه و موقعيت منحط زن در اجتماع عرب آن زمان، تصوير روشن¬تري از چگونگي نظام طلاق جاهلي ارائه مي¬كند.
زنان در جاهليّت موقعيت منحطي داشتند، از جمله اينكه در ازدواج حق انتخاب نداشتند يا در زمان كودكي به دست پدر به قتل ميرسيدند. مي¬توان عامل اين مسئله را در نظام اجتماعي و اقتصادي آن جامعه جستوجو كرد. زنان در جامعه عرب قبل از اسلام ـ مانند ساير اجتماعات آن عصر ـ كاملاً مقهور اراده و تمايلات مردان بودند. در آن زمان، دختر تحت قيموميت پدر و پس از او تحت ولايت و نظر شوهر و پس از مرگ شوهر تحت استيلا و فرمان پسران شوهر و در غير آن صورت، تحت نظر و ولايت بستگان شوهر بود. به هر صورت در تمام احوال، مانند صغار و مجانين تحت ولايت بود و سرنوشت وي را تمايلات مردان تعيين مي¬كرد؛ مرد ميتوانست آنچه مي¬خواست با زن انجام دهد و از حق فروش، قتل، ضرب و شتم زن بهرهمند بود. با توجه به اين واقعيت تلخ، روشن است كه به اراده و رضايت دختر يا زن درباره زندگي آينده و زناشويي او كمترين توجهي نمي¬شد. قوانين و سنن محيط، به او حق اعمال نظر نمي¬داد و به تعبير ديگر، رسوم و سنن محيط براي او حق تشخيص قائل نبود.
يكي از عوامل مؤثر در اين زمينه، عامل اجتماعي بود. قوم عرب براساس نظام قبيلگي زندگي ميكردند و چون اعضاي قبيله را يك اجتماع مشترك المنافع مي¬دانستند و قبيله در نظر آنها به منزله يك كشور مستقل بود، قبايل ديگر را به چشم بيگانه و خارجي ديده و برقرار كردن رابطه با آنان به پيمان¬ها و قراردادهايي نيازمند بود. به همين دليل، مقيد بودند زنان و دختران خود را به مردان قبيله خود شوهر دهند. بنابراين در مرحله اول، هر دختر عمويي به پسرعموي خود تعلق داشت و اگر او راغب نبود و رسماً رد مي¬كرد، مي¬توانستند او را به ديگري بدهند. اما در صورتي كه مردي از قبيله بيگانه خواستگاري مي¬كرد و رؤسا و ريش¬سفيدان قبيله به منظور ايجاد الفت بين دو قبيله و ايجاد يك نوع پيمان تدافعي، اين ازدواج را مفيد مي¬ديدند، باز عدم رضايت دروني، از سيماي همه آشكار بود.
ج) اراده خود سرانه مرد در طلاق جاهلي
طلاق و متاركه زناشويي در جزيرةالعرب مانند ازدواج، با سنتهاي ظالمانه و دور از انصاف و منافي با اخلاق توأم بود. طلاق در نظر آنها نه مقدماتي داشت و نه شروطي و لواحقي؛ تنها شرطش اراده و ميل مرد بود و او با اندك بهانهاي ميتوانست رشته زوجيت را قطع كند.
د) انواع طلاق رايج در جاهليت
در جاهليت، طلاق به دو شكل صورت ميگرفت: الفـ طلاق صريح، بـ طلاق كنايي.
1. طلاق صريح
مرد در اين قسم از طلاق، جملاتي را به صورت صريح به زبان مي¬آورد و بدين ترتيب، زن را طلاق مي¬داد. از جمله الفاظي كه مرد در اين نوع طلاق به كار مي¬برد، اين جملات بود:
«حَبلُك علي غارِ بِكِ؛ ريسمانت بر گردن خودت است»، «خَلّيتُ سبيلَكِ فَاذَهَبي حَيثُ شِئتِ؛ راه تو را باز گذاشتم، هر جا مي¬خواهي برو»، «سَرَّحتُكِ؛ تو را آزاد كردم»، «اَنتِ مُخَلّي كهذَا البَعير؛ تو مانند اين شترآزاد هستي.» «ِالحِقي بِاَهلِك، نزد خانواده¬ات برو». يا «اِلحِقي بِاَهلِك فَتَعود(ي) طالِقاً؛ به خانوادهات ملحق شو و بازگرد در حالي كه آزاد هستي.»
اين عبارتها نشاندهنده باورها و خصوصيات فكري و ذهني آنان به زنانشان است. كلماتي كه براي تحقق طلاق بيان مي¬شد نشان مي¬دهد كه آنان زن را به قيد و بند گرفته بودند و با استفاده از واژه «طلاق» در حقيقت، او را از قيد و بند رها مي¬كردند، مانند شتري كه زمام او را رها مي¬كنند تا به مأواي اصلي خود برگردد. به عبارت ديگر در جملههايي، مانند افسارت بر گردن خودت، يا رها هستي و ... روح جاهلي كاملاً نمايان است و به گونه¬اي نشانه جايگاه پايين زن در جامعه آن زمان است.
2. طلاق كنايي
در برخي از قبايل و نواحي، براي طلاق لفظي به كار نميرفت و اقداماتي نظير قهر يا سفر كردن مرد و يا جدا كردن خيمه¬اش دليل و كنايه از آن بود كه با زنش متاركه كرده است و با كمك قراين حالي ديگر، اين نوع اعمال طلاق به زن تفهيم مي¬شد و زن موظف بود پس از اين اعمال، منزل شوهر را ترك كند.
1ـ1 انواع طلاق صريح در جاهليت
چنان كه گفته شد، طلاق كنايي از طريق برخي رفتارها يا حالات، صورت ميگرفت، اما طلاق صريح، چون با اداي الفاظ خاصي صورت ميگرفت، انواع واشكالي داشت كه عبارتاند از:
1. ظهار
يكي از انواع طلاقهاي صريح در جاهليت ظهار بود. اين طلاق شديدترين نوع طلاق بود، چون در صورت وقوع آن، زن و شوهر تا ابد به هم حرام ميشدند.
لغت «ظهر» معاني مختلفي دارد كه از جمله آنها «پشت» است. عرب، گاه انصراف خود را از ادامه زوجيت با «ظهار» محقق مي¬ساخت؛ به اين شكل كه شوهر به زنش ميگفت: «ظَهرُك عليّ ظَهرِ اُمّي» يا «كَظَهرِ اُمّي» يا «كَبَطنِها» و يا «كَفَخذِها»: پشت تو براي من، پشت مادر من، يا مانند پشت مادر من يا مانند شكم مادرم و يا مانند ران اوست». گفت: «ظهرك ظهر امي و اختي؛ پشت تو، پشت مادر و خواهر من است». كنايه از اينكه تو به جاي مادر و خواهر هستي و نه همسر، پس زناشويي با تو حرام است. پس از اداي اين بيان، زن و شوهر از هم جدا ميشدند.
مورخان گفتهاند اوسبنصامت برادر عبادةبنصامت (صحابي پيامبر) همسر خود، خوله بنت ثعلبةبنمالك را ظهار كرد، سپس از اين عمل خود پشيمان شد. زن براي چارهجويي نزد پيامبر آمد. در اين هنگام آيات اوليه سوره مجادله نازل شد و حكم اسلام را كه بعداً اشاره خواهيم كرد، بيان كرد.
2. ايلاء
ايلاء در لغت به معناي «سوگند خوردن و ميثاق مؤكد» به كار مي¬رود. يكي ديگر از راههايي كه مرد پيوند زناشويي را مي¬گسست اين بود كه شوهر سوگند ياد مي¬كرد كه با زنش همبستر نشود و مدتي كه در سوگند مشخص مي¬كرد گاهي تا دو سال بود. در اين صورت، زن بلا تكليف مي¬ماند؛ نه مطلقه بود و نه شوهردار. اين كار را مردان اغلب براي مخالفت با همسرانشان انجام مي¬دادند.
3. طلاق خُلع
خَلع در لغت به معناي كندن و در آوردن لباس است. واژه خُلع كه از اين ماده مشتق شده به صورت اصطلاحي براي يكي ازانواع طلاق بهكار رفته است. طلاق خلع يكي از انواع رايج طلاق در جاهليت بود كه براساس آن، زن يا بستگان او در قبال مهري كه مرد به او داده بود، مالي را به او ميدادند و موافقت وي را براي طلاق كسب مي¬كردند. آلوسي در بلوغ الأرب مينويسد: اولين كسي كه همسرش را طلاق خلع داد عامربنحارثبنظرب بود. عامربنظرب دخترش را به عقد پسر برادرش، عامربنحارثبنظرب درآورد، بعد از گذشت مدتي، زن از شوهرش نفرت پيدا كرد و با دادن مالي به همسرش، وي راضي به طلاق او شد.
4. طلاق رجعي
طلاق رجعي يكي ديگر از انواع طلاق رايج در آن زمان بود و چنانكه از نامش پيداست در اين نوع طلاق امكان رجوع مرد به زن در زمان عده وجود داشت. در اين قسم از طلاق، مرد جملههايي را به صورت صريح به زبان ميآورد و بدين ترتيب، زن را طلاق ميداد و ميتوانست تا پايان زمان عده بدون انجام عقد نكاح به زن رجوع كند.
ه . دو سنت غلط جاهلي
1. جلوگيري بستگان از ازدواج مجدد زنان مطلقه
در جاهليت، بستگان نزديك غالباً به خود حق ميدادند كه در امر ازدواج زنان مطلقه خويشاوندان خويش دخالت كنند. براي مثال، نقل شده است كه مَعقِلبنيَسار خواهري به نام جملاء داشت كه از همسرش عاصمبنعَدي طلاق گرفته بود و مايل بود بار ديگر به عقد همسرش درآيد، ولي برادرش از اين كار مانع شد. همچنين گفته شده است كه جابربنعبدالله با ازدواج مجدد دختر عمويش با شوهر سابق خويش مخالفت ورزيد.
همچنين يكي ديگر از رسوم ظالمانه جاهليت در امر طلاق اين بود كه مرد، همسرش را طلاق مي¬داد، ولي اجازه ازدواج مجدد به وي نمي¬داد و زن يا بستگان او را تهديد ميكرد يا اينكه به بستگان زن پولي مي¬داد و آنها را تطميع مي¬كرد تا مانع ازدواج زن با مرد ديگري شوند. اين امر بيشتر در ميان قبايل زورمند يا افراد زورگو رايج بود، زيرا ازدواج مجدد زن با ديگري، با غيرت و عصبيت عربي شوهر قبلي او منافات داشت و او هرگز نميگذاشت چنين عاري بر دامن او و قبيلهاش بنشيند. گاهي وقوع ازدواج مجدد، مساوي بود با جنگ و خونريزيهايي كه دهها سال در قبيلهها و خانوادهها ادامه پيدا ميكرد.
2. طلاق و رجوعهاي مكرر
شواهد تاريخي نشان ميدهد كه در طلاق رجعي نيز به زنان ستم ميشد وگاه مرد، زن را در طلاق و رجوعهاي مكرر گرفتار ميكرد؛ به اين معنا كه زن را طلاق ميداد و سپس تا قبل از پايان زمان عده به زن رجوع ميكرد، پس از رجوع، او را مجدداً طلاق ميداد و دوباره در زمان عده به او رجوع ميكرد. در واقع، عرب جاهلي در ايام عده براي رجوع و طلاق، حد و حصري نمي¬شناخت و گاه ممكن بود براي آزار زن، صدبار طلاق دهد و رجوع كند. او به زن مي¬گفت: «نه طلاقت مي¬دهم كه رها شوي و نه تو را پناه مي¬دهم و با تو زندگي مي¬كنم؛ همين كه نزديك پايان عده رسيدرجوع مي¬كنم و اين كار را مرتب ادامه خواهم داد». اين كار علتهاي مختلف داشت، از جمله:
الفـ آزار و اذيت زن: گاهي مردي به منظور اذيت و آزار زنش، او را طلاق ميداد، ولي به همين مقدار قانع نبود و براي اينكه او را از ازدواج با ديگري و سر و سامان يافتن باز دارد، دوباره رجوع ميكرد و مرد درباره دليل كار خود كه چرا اين رجوع و طلاقها را انجام ميهد با صراحت ميگفت: «انا لاعِبٌ بها حتي تَذُوقَ الذَّلَة؛ من با او و سرنوشتش بازي ميكنم تا از اين رهگذر به او ذلت و رنج بچشانم».
بـ به دليل مزاح و شوخي: در عصر جاهليت گاهي هنگامي كه زنان را طلاق ميدادند، ميگفتند هدف ما بازي و شوخي بود.
البته شواهدي وجود دارد كه نشان مي¬دهد در عرف شهر مكه در ميان كساني كه بر سنت حضرت ابراهيم و آيين حنيف باقي بودند، طلاق زن اگر سه بار به صورت جداگانه انجام ميشد طلاق بائن به حساب مي¬آمد؛ يعني اگر مرد، زنش را طلاق مي¬داد تا دوبار مي¬توانست در زمان عده رجوع كند و در صورت طلاق سوم، شوهرحق رجوع به زن را نداشت. آلوسي در بلوغ الارب ضمن بيان اين مسئله شاهد آن را جريان طلاق همسر اعشي بيان مي¬كند و مينويسد: هنگامي¬كه خانواده همسر اعشي نزد او آمده و خواستار طلاق وي شدند و به او اصرار كردند كه همسرش را طلاق دهد او در طلاق اول چنين سرود:
ايا جارتي بيني فانك طالقة
كذاك امور الناس غاد و طارقة
«اي همنشين من! از من جدا شو كه تو را طلاق دادم و اين چنين امور مردم در آمد و شد است».
براي بار دوم كه وي را طلاق داد چنين سرود:
و بيني فان البين خيرٌ من العصا
و الا ترَي لي فوق راسك بارقة
«جدا شو كه جدايي بهتر از عصيان است و در غير اين صورت، مرا بر خود افروخته مي¬بيني».
و در بار سوم گفت:
و بيني حصان الفرج غير ذميمة
و موموقة قد كنت فينا و وامقة
«جدا شو از من در حالي كه پاكدامني، و مذمت نمي¬شوي. نزد ما محبوب بودي و به ما علاقه داشتي». به هرحال، بعد از بار سوم، طلاق همسر اعشي بائن به شمار آمد.
اگر اين گزارش را بپذيريم بايد بگوييم كه اين وضع مختص به محيط مكه بوده وعموميتي نداشته است. جواد علي معتقد است كه اعراب مكه براي اين طلاق نيز راه حلي قرار داده بودند و آن همان قضيه محلل بود؛ با اين توضيح كه اگر زني سه بار جداگانه طلاق داده مي¬شد، همسر اول، ديگر نمي¬توانست با وي ازدواج كند مگر اينكه زن با مرد ديگري ازدواج كند و مدتي با او زندگي كند سپس از شوهر دوم خود طلاق گيرد. تنها در اين صورت بود كه زن مي¬توانست با شوهر اول خود ازدواج كند. البته چنان كه اشاره شد، اين نوع طلاق بائن و مسئله محلل، در جزيرة العرب عموميت نداشته يا دستكم از عموميت آن گزارشي به دست ما نرسيده است و تنها در شهر مكه كساني كه هنوز به سنت حضرت ابراهيم پايبند بودند به اين مسئله اعتقاد داشتند. مطالعه تاريخ جزيرة العرب نيز نشان مي¬دهد كه بقاياي تعاليم و سنت¬هاي ابراهيم مانند اعتقاد به الله، حرمت ازدواج با مادر و دختر، مناسك حج و عمره و پاره¬اي از موارد ديگر تا زمان ظهور اسلام همچنان در ميان آنان رايج بود. بنابراين، وجود اين نوع طلاق و مسئله محلّل نيز مي¬تواند از بقاياي آيين حنيف در مكه باشد و با آداب و قوانين مربوط به فرهنگ جاهلي وغير توحيدي ارتباطي ندارد.
و. اختيار طلاق در جاهليت
قاعده عمومي در جاهليت اين بود كه طلاق به اراده مرد انجام مي¬گرفت، اما ـ همانطور كه گفته شد ـ در يك صورت زن حق طلاق داشت و آن وقتي بود كه بين زن و مرد توافق حاصل ميشد مبني بر اينكه زن مهريه يا مالي را به مرد بدهد و رضايت او را جلب كند و در مقابل، مرد او را طلاق دهد كه به اين نوع طلاق، طلاق خلع گفته ميشد. اما بعضي از زنان كه از اشراف و بزرگان قريش و باديهنشين بودند، هنگام عقد ازدواج شرط ميكردند كه حق طلاق در اختيار آنان باشد، از جمله اين زنان كه نام آنها در تاريخ ثبت شده، سلمي بنت عمروبنزيدبنلبيدبنخداش (مادر عبدالمطلببنهاشمبنعبد مناف) و فاطمه بنت خرشب انماريه است كه هنگام ازدواج شرط كردند حق طلاق با آنها باشد و اگر مايل به ادامه زندگي نباشند بتوانند طلاق بگيرند. روشن است كه اين امتياز، به قشر اشرافي و طبقه خاصي از زنان جامعه عرب جاهليت اختصاص داشت و عامه زنان از اين حق بهره مند نبودند. در چنين مواردي طلاق به شكل غير صريح و كنايي از جانب زن انجام مي¬شد؛ به اين شكل كه اگر در خيمه¬اي به سر مي¬بردند، زن مدخل ورودي خيمه را كه به سمت مشرق بود به سمت مغرب يا سمت¬هاي ديگر تغيير مي¬داد و اين كار زن، اعلام متاركه او با شوهرش بود. در اين هنگام شوهر مقدمات حركت زن را به منزل پدر و اقوام او فراهم مي-ساخت.
ز.چگونگي عدّه در جاهليت
عدّه عبارت است از مدتي كه زن در آن مدت از ازدواج خودداري كرده و منتظر مي¬ماند تا ازدواج جديد براي او امكان پذير باشد. عدّه در جاهليت بر دو نوع بود: الفـ عدّه طلاق، بـ عدّه وفات
1. عده طلاق
زنان در جاهليت براي وفات همسر و طلاق، عده نگه مي¬داشتند. آلوسي در بلوغ الارب بعد از بيان اين مطلب به تفصيل درباره عده وفات سخن مي¬گويد، ولي درباره چگونگي و مدت زمان عده طلاق توضيحي نمي¬دهد.
بنا به نقل محمدبنحبيب بغدادي، در جاهليت عده طلاق وجود نداشت و زن مطلقه بدون مراعات عده مي¬توانست مجدداً ازدواج كند. اگر پس از ازدواج دوم معلوم ميشد كه حامله است، فرزند متعلق به همسر جديد بود و او پدر قانوني فرزند شناخته مي¬شد، اگرچه مادر مي¬دانست كه اين فرزند متعلق به همسر اولش است. وي مواردي را دراين زمينه، ضبط كرده است، از جمله ميتوان ناقميه را نام برد كه از معاويةبنبكربنهوازن حامله بود و پس از طلاق در زمان عده با سعدبنزيد مناةبنتميم ازدواج كرد و فرزندش صعصعه را منسوب به سعد كرد. اما جواد علي با اينكه اين قضيه را از ابنحبيب نقل ميكند و نقدي بر آن وارد نميكند در جاي ديگر، سخن از عده طلاق به ميان ¬آورده و عنوان مي¬كند: در جاهليت مردان براي آزار همسرانشان زن را طلاق داده و در زمان عده رجوع مي¬كردند و به قصد آزار زن مجدداً در زمان عده زن را طلاق ميدادند. از محتواي اين جمله به دست ميآيد كه وي معتقد است زنان در آن زمان براي طلاق نيز عده نگه ميداشتند، از اينرو نوعي تناقض درباره عده طلاق در كلام جوادعلي وجود دارد.
در مورد مدت عده، برخي معتقدند كه عده زنان در طلاق به اندازه يك حيض بود؛ يعني زن بعد از طلاق پس از يك بار حيض و پاك شدن، حق ازدواج داشت، چون ديدن خون حيض نشانه پاك بودن رحم او از فرزند است.
اگر اين سخن را بپذيريم، مي¬توان چنين نتيجه گرفت كه مدت عده طلاق همان ديدن يك حيض بوده و چون اين مدت كم بوده است، عده¬اي معتقد شدهاند چيزي به عنوان عده طلاق وجود نداشته يا سخن از آن به ميان نياورده¬اند.
2. عده وفات
زنان در زمان جاهليت پس از مرگ همسرانشان به اقتضاي آداب و سنن جامعه به مدت يك سال يا گاه بيشتر در سختترين شرايط به سر ميبردند. گاهي اوقات اين وضع تا آخر عمر ادامه پيدا ميكرد. حميدبننافع از زينب دختر ام¬سلمه نقل ميكند: روزي زني خدمت پيامبر رسيدو گفت: همسر دخترش فوت كرده و چشم دخترش درد مي¬كند آيا ميتواند سرمه بكشد؟ پيامبر جواب منفي داد. زن سؤال خود را دو بار تكرار كرد و مي¬كوشيد موافقت حضرت را جلب كند و پيامبر هر بار جواب منفي ¬داد و فرمود: تا چهار ماه و ده روز بايد صبر كند، اين در حالي است كه هر يك از شما در جاهليت پس از يك سال با پرتاب پشكل حيوان از عده بيرون ميآمديد! .حميد ميگويد: پرسيدم: منظور از پرتاب پشكل سر يك سال چيست؟ زينب گفت: زن در جاهليت با فوت شوهرش ملزم بود دستكم يكسال بر بالاي قبر شوهر خيمه سياه و چركيني زده، لباس¬هاي مندرس و كثيفي با رنگ مشمئزكننده و وضعي كه حكايت از عزا داشته باشد، بپوشد و از هرگونه زيور و زينت و آرايش حتي شستوشو و نظافت بركنار باشد و همواره در آن خيمه به سر برده و به نوحه وسوگواري بپردازد. بعد از تمام شدن يك سال، زن پشكل شتر يا حيوان ديگري را برداشته به نقطه دوري پرت مي¬كرد و اين كنايه از دور افكندن زجر و مصيبت ايام عده بود و بدين ترتيب از عده بيرون ميآمد.
تحول نظام طلاق جاهلي در پرتو اسلام
چنان كه گفته شد طلاق در جاهليت امري پذيرفته شده بود. از آنجا كه طلاق در زندگي زناشويي گاهي اوقات ضروري است،از اينرو اسلام با اصل طلاق موافق كرده است، اما چون بايد به حداقل ممكن تقليل يابد در روايات اسلامي شديداً نكوهش شده و مبغوضترين حلال دانسته شده است، چنانكه در روايتي از پيامبر ميخوانيم: «نزد خداوند متعال هيچ عملي منفورتر از اين نيست كه خانهاي [خانوادهاي] در اسلام، با جدايي، يعني طلاق، ويران [از هم پاشيده] شود». همچنين اسلام طلاق را محدود به طلاق صريح كرد و ـ چنان كه توضيح خواهيم داد ـ بعضي از اقسام طلاق جاهلي را لغو و بعضي ديگر را همراه با اصلاحها و تعديلهايي تأييد و براي رعايت حقوق زن در شرايط مختلف پيشبينيهايي كرد و در مواردي براي طلاق، دستور جديد صادر كرد كه در اين بخش به بررسي موارد آن ميپردازيم:
1. لغو انواعي از طلاقهاي جاهلي
با ظهور اسلام انواعي از طلاقهاي صريح مرسوم در زمان جاهليت لغو شد كه عبارتاند از:
1ـ1 لغو ظهار
چنانكه گذشت در جاهليت هر گاه مرد ميخواست از زن دوري كند و رابطه زناشويي با او را بر خود حرام كند او را به يكي از زنان محرم خود تشبيه مي¬كرد. براي مثال مي¬گفت: «ظَهرُكِ عليّ كَظَهرِاُمّي، يا ظَهرُكِ كَظَهرِ اُختي؛ پشت تو مثل پشت مادر من است يا پشت تو مثل پشت خواهر من است». و بدين ترتيب، زن چون حكم مادر يا خواهر پيدا مي-كرد، نزديكي با او برايش حرام مي¬شد. بنابراين، ظهار در جاهليت نوعي طلاق و جدايي جسماني محسوب مي¬شد، ولي در عين حال زن نمي¬توانست با مرد ديگر ازدواج نمايد و زن نه بهره¬مند از رابطه زناشويي بود و نه رها بود كه بتواند با ديگري ازدواج كند. قرآن كريم اين نوع طلاق را در آيات اوليه سوره مجادله لغو كرد و فرمود:
]اي پيامبر![ خدا گفتار ]زني[ را كه درباره شوهرش با تو گفتوگو و به خدا شكايت مي¬كرد، شنيد و خدا گفتوگوي شما را مي¬شنود، زيرا خدا شنواي بيناست * از ميان شما كساني كه زنانشان را ظهار مي¬كنند [و مي¬گويند پشت تو چون پشت مادر من است] آن زنان مادرانشان نيستند، مادران آنها تنها كساني¬اند كه ايشان را زاده¬اند و قطعاً آنها سخني زشت و باطل مي-گويند ]ولي[ خدا مسلماً درگذرنده آمرزنده است * و كساني كه زنانشان را ظهار مي¬كنند سپس از آنچه گفته¬اند پشيمان مي¬شوند برايشان ]فرض[ است كه پيش از آنكه با يكديگر همخوابگي كنند بنده¬اي را آزاد گردانند، اين ]حكمي[ است كه بدان پند داده مي¬شويد و خدا به آنچه انجام مي¬دهيد آگاه است * آن كس كه ]بر آزاد كردن بنده[ دسترسي ندارد بايد پيش از تماس ]با زن خود[ دو ماه پياپي روزه بدارد و هر كس كه نتواند بايد شصت بينوا را طعام بدهد. اين ]حكم[ براي آن است كه به خدا و فرستاده او ايمان بياوريد و اين است حدود خدا و كافران را عذابي پردرد خواهد بود. (مجادله: 1 ـ 4.)
در شأن نزول اين آيه، نقل شده است كه زني از انصار به نام خوله بنت ثعلبه مورد خشم شوهرش قرار گرفت و شوهرش اوسبنصامت كه مرد تند مزاجي بود، او را ظهار كرد و هنگامي كه از سخن خود پشيمان شد به همسرش گفت: گمان ميكنم تو براي هميشه بر من حرام شدهاي، زن نپذيرفت و نزد رسولخدا رفت و اظهار داشت: شوهرم زماني كه من جوان بودم و صاحب مال وجمال، مرا به ازدواج خود در آورد و اكنون كه جوانيِ خود را از دست دادهام و مالم را صرف نموده و از مال و جمال، بينصيب گشتهام، ظهار نموده و سپس پشيمان شده است. آيا راهي هست كه ما به زندگي سابق بر گرديم؟
پيامبر فرمود: تو بر او حرام شدهاي. زن نپذيرفت و گفت: او پدر فرزندان من است. پيامبر فرمود: تو بر او حرام شدهاي و من دستور ديگري در اين زمينه ندارم. زن پس از اصرار و پافشاري بينتيجه به درگاه خداوند تضرع كرد. در اين هنگام آيات فوق نازل شد.
در اين آيات، قرآن كريم در مورد ظهار و كساني كه اين عمل را انجام مي¬دادند اخطار كرد كه:
اولاً: اداي جملههاي نارواي ظهار، يعني زن را خواهر يا مادر و يا محارم نسبي خود قلمداد كردن، خلاف¬گويي و زشت¬گويي و امري منكر و سخني است كه نه موافق شرع است و نه در عالم خارج واقعيت دارد.
ثانياً: اگر كسي مرتكب اين خلافگويي شود و چنين كلمات مكروه و ناروايي را به زبان آورد، حق مصاحبت با همسرش را ندارد مگر آنكه كفاره اين ياوه¬گويي¬ها را كه آزادكردن يك بنده يا دو ماه پياپي روزه گرفتن و يا شصت مسكين، طعام دادن است، بپردازد.
بنابراين، ظهار كه يكي از راههاي متاركه در جاهليت بود به حكم قرآن لغو شد و ياوهگويي و منكر و مستلزم پرداخت كفاره معرفي شد.
2ـ1 لغو ايلاء
چنان كه گفته شد، يكي از روش¬هاي مرسوم كه در دوران جاهليت براي جدايي زن و مرد، ايلاء بود. ايلاء در لغت به معناي سوگند خوردن و در اصطلاح فقهي سوگند شوهر بر ترك عمل زناشويي با همسر دائمي است به طور مطلق كه به قصد اضرار بر زن باشد. در جاهليت هنگامي كه مردي از همسر خويش متنفر مي¬شد، گاهي سوگند ياد مي¬كرد كه با او همبستر نگردد و با اين روش غير انساني، همسر خويش را در تنگناي شديدي قرار ميداد.
قرآن ايلاء را لغو كرد و فرمود:
براي كساني كه به ترك همخوابگي با زنان خود سوگند مي¬خورند ]ايلاء[ چهارماه انتظار و مهلت هست، پس اگر ]به آشتي[ باز آمدند، خداوند آمرزنده مهربان است. و اگر آهنگ طلاق كردند در حقيقت خدا شنواي دانا است.( بقره: 227 ـ 226.)
در اين آيه شريفه، ايلاء به عنوان طلاق پذيرفته نشده و در موارد وقوع ايلاء، اين راه حل ارائه شد كه شوهر تا چهار ماه مهلت دارد كه زن را از اين گرفتاري و نابساماني نجات دهد؛ يعني يا از سوگند خود برگردد و يا رسماً زن را طلاق دهد، و از آنجا كه انتخاب راه اول، عقل پسند و مورد رضايت پروردگار است، فرمود: «اگر از تصميم خود برگشتند خدا آمرزنده مهربان است»(بقره: 226). بنابراين به موجب اين آيه شريفه با ايلاء، طلاق واقع نميشود.
2. تثبيت بعضي از انواع طلاق جاهلي همراه با تعديل آنها
طلاقهايي كه در جاهليت رايج بود و با برخي تعديل و اصلاح، تأييد شده، عبارت است از:
1ـ2 تثبيت طلاق رجعي ضمن محدود كردن آن به دوبار
در اين نوع طلاق كه در جاهليت نيز وجود داشت كراهت و نفرت، از جانب شوهر است و او مي¬خواهد رشته زوجيت را قطع كند. طبق شريعت اسلام،چنين شخصي موظف است هنگام طلاق ـ اگر مهر زن را نپرداخته ـ آن را بپردازد. همچنين شوهر موظف است مخارج ايام عده را نيز تأمين كرده و تا قبل از انقضاي عده، زن را از خانه خود بيرون نكند. قرآن كريم ميفرمايد: «و شوهرانشان اگر سر آشتي دارند به باز آوردن آنان در اين ]مدت[ سزاوارترند».(بقره: 228)
مفسران در تفسير اين قسمت از آيه مي¬گويند: آيه درباره مطلقه رجعي است. در طلاق رجعي، حق رجوع براي شوهر قرار داده شده است تا اگر بخواهد بدون نياز به تشريفاتي، زندگي را با همسرش از سر بگيرد و قيد «اِنْ اَرادواصلاحاً» نيز به اين مسئله اشاره دارد كه مرد نبايد در رجوع، قصد آزار و اذيت زن را داشته باشد، بلكه اگر واقعاً قصد آشتي و ادامه زندگي با زن را دارد، رجوع كند.
بنابراين، در اين نوع طلاق تا زماني كه عده زن به پايان نرسيده مرد مي¬تواند بدون عقد و مهريه جديد رجوع كند. همچنين مرد حق ندارد زن را از خانه بيرون كند، چرا كه قرآن مي¬فرمايد: «آنان را از خانههايشان بيرون مكنيد و بيرون نروند مگر آنكه مرتكب كار زشت آشكاري شده باشند».(طلاق: 1)
اين حكم قرآني فلسفه بسيار مهمي دارد، زيرا علاوه بر حفظ احترام زن غالباً زمينه را براي انصراف شوهر از طلاق و تحكيم پيوند زناشويي فراهم ميسازد. البته اين حكم، استثنايي هم دارد: «الا اَن يأتين بفاحشة مبيِّنَة».
مفسران مراد از «فاحشة مبينة» را ارتكاب گناه آشكار، مانند زنا يا نشوز و سرپيچي و ناسازگاري زن عنوان ميكنند. در روايتي، از امام رضا نقل شده كه فرمودند: «مقصود از فاحشه مبينه اين است كه با خانواده همسر، بد اخلاقي كرده و آنها را اذيت كند».
اما از آنجا كه بعضي مردان در جاهليت از اين حق رجوع، سوءاستفاده ميكردند و بارها و بارها به قصد آزار و اذيت زن در زمان عده رجوع كرده و مجدداً زن را طلاق ميدادند، قرآن كريم آن را محدود به دو بار كرد و فرمود: «طلاق ]رجعي[ دو بار است پس از آن يا ]بايد زن را[ به خوبي نگاه داشتن يا به نيكي آزاد كردن».(بقره :229)
در شأن نزول اين آيه، گفته شده است: زني نزد عايشه آمد و از همسرش شكايت كرد كه شوهرش او را طلاق داده و سپس به قصد ضرر زدن به او مجددً رجوع ميكند. عايشه ماجرا را براي پيامبر نقل كرد و اين آيه شريفه نازل شد.
نكته قابل توجه اين است كه در آيه شريفه، هم نگه داشتن زن و هم آزاد كردن او يا به عبارت ديگر، طلاق دادن وي مقيد به قيد نيكي شده است؛ يعني حتي در طلاق و جدايي نيز بايد امور ناپسندي، مثل ابراز خشم و كينه، انتقامجويي و... را در نظر نداشته باشند. در روايتي از امام صادق نيز نقل شده است كه فرمود:
سزاوار نيست كه مرد، همسرش را طلاق دهد سپس رجوع كند در حالي كه نياز و تمايلي به زن ندارد و سپس او را طلاق دهد و اين عمل را تا سه بار تكرار كند. اين، همان طلاقي است كه خداوند از آن نهي كرده است.
چنانكه گفته شد، در شهر مكه طلاق زن پس از دوبار طلاق بائن محسوب ميشد و تنها راهحل آن، محلل بود. قرآن كريم مسئله محلل و حليت ازدواج مجدد با زني را كه سه بار طلاق داده شده، تأييد كرده است و اين مسئله را كه ـ به گزارش تاريخ ـ به صورت محدود و تنها در شهر مكه مرسوم بود، به صورت يك قانون عمومي و همگاني اعلام كرد و فرمود:
اگر [بار سوم] زن را طلاق داد ديگر بر او حلال نيست تا زماني¬كه زن با مردي ديگر ازدواج كند، پس اگر [شوهر دوم] طلاقش داد و دانستند كه مقررات الهي را به پا خواهند داشت، مانعي بر آنها نيست كه به يكديگر رجوع كنند و اينها حدود الهي است كه آن را براي قومي كه ميدانند بيان ميكند.(بقره: 230)
در شأن نزول آيه گفته شده است كه زني نزد پيامبر آمد و گفت همسرم رفاعةبنوهب قرظي مرا سه بار طلاق داد و من بعد از او با مردي به نام عبدالرحمنبنزبير ازدواج كردم. اتفاقاً او هم مرا طلاق داد بدون اينكه در اين مدت عمل آميزش انجام گيرد، آيا مي¬توانم به شوهر اولم بازگردم؟ پيامبر ضمن پاسخ منفي فرمودند: ازدواج با شوهر اولت فقط در صورتي صحيح است كه با همسر جديدت نزديكي كرده باشي، سپس آيه فوق نازل شد. طبق موازين فقه اسلامي، اگر شوهر، زن خود را تا سه مرتبه طلاق داد با شرايطي به شوهر اول حلال ميشود كه آن شرايط عبارتاند از:
1. مرد ديگري با او ازدواج كند كه به او محلل گفته ميشود،
2. شوهر دوم با عقد صحيح دائمي با وي ازدواج كرده باشد،
3. شوهر دوم با وي نزديكي كند،
4. شوهر دوم بالغ باشد.
پس از طلاق شوهر دوم ـ اگر به هر علتي خواست طلاق بدهد ـ و بعد از تمام شدن عده، شوهر اول با او ازدواج كند.
از تعبير «يتراجعا» در آيه شريفه فهميده مي¬شود كه اين رجوع، غير از حق رجوعي است كه مرد در طلاق رجعي تا دوبار اجازه آن را داشت؛ يعني آنجا تنها حق مرد بود، ولي اينجا طرفيني است؛ يعني در صورتي كه هر دو طرف تمايل به رجوع داشته باشند و نيز در صورتي كه احتمال قوي بدهند كه مي¬توانند حقوق خدا را به پا دارند.
اما فلسفه حرمت ازدواج، پس از سه طلاق، اين است كه اين حرمت، بازدارندگي داشته باشد و مرد بداند كه اگر بار سوم طلاق داد ديگر به اين سهولت مقدور نيست با او ازدواج كند و باعث شود كه مردان طلاق را سبك و آسان نشمارند و زنان نيز با طلاق-هاي مكرر ضرر نبينند. بنابراين، اسلام اين نوع طلاق و محلل را كه در جاهليت به صورت محدود وجود داشت، تأييد كرد.
2ـ2 طلاق خلع و طلاق مبارات
چنان كه گذشت، خلع در لغت به معناي كندن لباس است و مبارات نيز در لغت به معناي برائت جستن از يكديگر. در اصطلاح فقهي، طلاق خلع، طلاقي است كه زن به دليل نفرتي كه از شوهر پيدا كرده با دادن مالي (فديه) خود را از قيد زوجيت او آزاد ميسازد، اعم از اينكه مال مزبور، عين مهر يا مساوي يا بيشتر و يا كمتر باشد. طلاق خلع در جاهليت نيز وجود داشت و در اسلام نيز تأييد شده. گفته شده است ك جميله دختر عبداللهبنابي، همسر ثابتبنقيسبنشماس نزد پيامبر آمد وگفت: از همسرم كراهت دارم و ميخواهم از او جدا شوم. پيامبر به او فرمود: آيا باغت (مهريهات) را به ثابت بر ميگرداني؟ جميله گفت: بله .پيامبر به ثابت فرمود: باغ را باز پس بگير و او را رها كن (طلاق بده). ثابت نيز چنين كرد واين اولين طلاق خلعي بود كه در اسلام واقع شد.
طلاق مبارات نيز طلاقي است كه كراهت و نفرت، از هر دو طرف باشد، ولي مقدار مال پرداختي، نبايد از مهر افزون باشد. چنانكه گفته شد، كتابهاي تاريخي در مورد اينكه آيا طلاق مبارات در جاهليت نيز وجود داشته يا نه ساكت ماندهاند. آيه شريفه «پس اگر بيم داريد كه آن دو، حدود خدا را بر پا نميدارند، در آنچه ]زن براي آزاد كردن خود[ فديه دهد گناهي برايشان نيست»،(بقره: 229) هم بر طلاق خلع و هم بر طلاق مبارات دلالت مي¬كند، هر چند كه دلالت آيه بر طلاق مبارات، ظاهرتر است، زيرا در آيه، بحث كراهت از طرفين است. اما به هر حال به دليل آنكه در قرآن كريم بر اساس آيه شريفه: «هُنَّ لباسٌ لكم و انتم لباسٌ لَهُن»(بقره: 187) زن و مرد لباس يكديگر معرفي شده¬اند، آيه مورد بحث بر طلاق خلع نيز دلالت دارد.
3. تشريع انواعي از طلاق بائن
چنان كه گذشت، با ظهوراسلام طلاق رجعي بعد از دو بار، تبديل به طلاق بائن شد، علاوه بر اين در اسلام انواعي ديگر از طلاق بائن تشريع شد كه در اين قسمت به آنها ميپردازيم:
1ـ3. طلاق زني كه شوهرش با او رابطه زناشويي نداشته است
اگر مرد همسرش را بدون اينكه با او نزديكي كرده باشد طلاق دهد، قرآن درباره حكم اين صورت ميفرمايد:
و اگر پيش از آنكه با آنان همبستر شويد طلاقشان داديد در حالي كه مهري براي آنان معين كردهايد، پس نصف آنچه را تعيين نمودهايد ]به آنان بدهيد[ مگر اين كه آنان خود آن را ببخشند.(بقره: 237)
شيخ طوسي در بحث فقهي مسئله در النهايه ميگويد: در صورت وقوع چنين طلاقي مرد اگر قصد تزويج مجدد را داشته باشد بايد ازدواج با عقد و مهر جديد صورت بگيرد.
2ـ3. طلاق زن يائسه
تزويج مجدد زن يائسه به عقد و مهر جديد نياز دارد. آيه شريفه مي¬فرمايد: «و آن زنان شما كه از خون ديدن ]ماهانه[ نوميدند اگر شك داريد ]كه خون مي¬بينند يا نه[ عده آنان سه ماه است».(طلاق: آيه 4) مفسران ميگويند كه طلاق اين زنان طلاق بائن است.
3ـ3. طلاق زني كه به سن حيض نرسيده است
آيه شريفه ميفرمايد: «وَ اللاّئي يَئِسْنَ مِنَ الْمَحيضِ ... فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أَشْهُرٍ وَ اللاّئي لَمْ يَحِضْنَ؛... و ]دختراني[ كه ]هنوز[ خون نديدهاند نيز عدهشان سه ماه است».
طبق آيه شريفه، طلاق زناني كه حيض نديدهاند، طلاق بائن است و براي ازدواج مجدد، عقد نكاح لازم است.
چنانكه روشن است تشريع انواعي از طلاق بائن مانع از آن ميشود كه زن بازيچه هوسراني و خود خواهي مرد قرار گيرد و نتواند هر وقت كه بخواهد او را طلاق دهد و مجدداً رجوع كند.
4. تثبيت انحصار طلاق در دست مرد، همراه با توصيه به رعايت حقوق زن
قرآن مجيد در آيات مربوط به طلاق، با در نظر گرفتن رويه جاري و معمول در جامعه عرب كه طلاق در اختيار مردان بود، بدون اينكه اين قانون را ابطال كند، در پي مطرح شدن موضوع خاصي و تظلم و شكايت زنان به هنگام طلاق، ضمن تأييد اين مسئله كه اختيار طلاق در دست مرد است، در جهت محدود كردن اختيارات مطلقه مرد و حمايت از حقوق زنان، احكامي را بيان نموده است. قرآن كريم خطاب به پيامبر اكرم و مسلمانان فرمود: «وقتي مي¬خواهيد زنان را طلاق بدهيد آنان بايد سه ماه عده نگه دارند و شما موظفيد مسئله عده و زمان وقوع طلاق را در نظر بگيريد و در ايام عده، زن را از محل سكونت بيرون نكنيد»(طلاق: 1) و «طلاق زنان و رجوع به آنان بيشتر از دو بار جايز نيست»( بقره: 229) و «در عين حال با آنها
حسن معاشرت داشته باشيد».(نساء: 19) بنابر اين، اسلام اصل اين مسئله را كه اختيار طلاق در دست مرد باشد پذيرفته است، ولي همراه با يك سلسله تعديل و ارشاد، تا راه هر گونه سوء استفاده مرد در امر زناشويي و اجحاف به زن بسته شود. به تعبير ديگر، در جاهليت، طلاق در اختيار مرد به صورت مطلق و بي حد و حصر بود، ولي قرآن و اسلام اين اختيار مطلق را محدود كرده و راه ضرر رساندن به زن را نيز بستند.
آيات طلاق همواره بر رعايت حدود اخلاقي تكيه كرده و موعظه ميكنند و هشدار ميدهند و از راههاي گوناگون، مسلمانان را از اينكه بر خلاف احكام الهي رفتار كنند يا با سوء استفاده از حدود الهي در فكر آزار يا اضرار به همسران خود باشند بر حذر ميدارند. اين همه تأكيد، گواه اين مطلب است كه همواره كساني هستند كه از قوانين الهي در راه رسيدن به منافع شخصي خود، سوء استفاده ميكنند.
5. تحول در عده
تعريف اصطلاحي عده در صفحات قبل گذشت. شريعت اسلام با رعايت مصلحت زوجين، در مورد طول مدت زمان عده، تحولي به وجودآورد كه در اين بخش به آن ميپردازيم:
1ـ5 لغو عده يكساله در وفات شوهر
چنانكه گذشت، در جاهليت اگر همسر زني از دنيا مي¬رفت زن طبق آداب و رسوم زمانه موظف بود تا يك سال و گاه تا آخرعمر در بدترين شرايط به سر ببرد. قرآن كريم در وهله اول، خطاب به مرداني كه در آستانه مرگ هستند، فرمود:
و كساني از شما كه مرگشان فرا مي¬رسد و همسراني بر جاي مي¬گذارند ]بايد[ براي همسران خويش وصيت كنند كه آنان را تا يك سال بهره¬مند سازند و ]از خانه شوهر[ بيرون نكنند، پس اگر بيرون بروند، در آنچه به طور پسنديده دوباره خود انجام دهند گناهي بر شما نيست و خداوند توانا و حكيم است.(بقره: 240)
اين آيه شريفه به مردان سفارش مي¬كند كه براي همسران خود وصيتي كنند و مالي تعيين نمايند كه بعد از مرگ آنها به زنان بدهند؛ مالي كه كفاف مخارج يك سال زن را بدهد. و اين در صورتي است كه از خانه¬هاي خود خارج نشونند و در ادامه ميفرمايد: اگر زنان شوهر مرده در اين مدت از خانه خارج شدند يا خواستند به طرز شايستهاي شوهر كنند ورثه شوهر مسئول نيستند. سپس قرآن كريم در آيه 234 سوره بقره مدت عده مرسوم در زمان جاهليت را به به چهار ماه و ده روز تقليل ميدهد و ميفرمايد:
و كساني از شما كه مي¬ميرند و همسراني بر جاي مي¬گذارند، ]همسران[ چهار ماه و ده روز انتظار مي¬برند. پس هر گاه عده خود را به پايان رسانيدند، در آنچه به نحو پسنديده درباره خود انجام دهند گناهي بر شما نيست و خداوند به آنچه انجام مي¬دهيد آگاه است.
زينب دختر امسلمه ميگويد: هنگامي كه برادر زينب بنت جحش فوت كرده بود نزد او رفتم او عطري را استعمال كرده بود وچنين گفت:
از پيامبر شنيدم كه فرمود: بر زني كه به خدا وروز قيامت ايمان دارد جايز نيست بر مرده بيش از سه روز عزادار باشد، مگر بر مرگ شوهرش كه بايد چهار ماه و ده روز عزادار باشد.
طبق اين آيه شريفه، در فقه اسلامي زناني كه همسرانشان از دنيا مي¬روند بايد چهار ماه و ده روز ازدواج نكنند و بعد از اين مدت مي¬توانند با ديگري ازدواج نمايند. بدينگونه اسلام در مورد طول مدت عده وفات، تحولي به وجود آورد و آن را دگرگون ساخت.
2ـ5 تشريع عده خاص در طلاق
چنانكه شواهد تاريخي گواه مي¬دهد، پس از طلاق در جاهليت، عده خاصي رواج نداشت و زن بعد از طلاق مي¬توانست بلافاصله ازدواج كند و اگر هم عده¬اي وجود داشت مدت آن بسيار كم بوده و قابل توجه نبود كه توضيح آن قبلا گذشت. اما شريعت اسلام عده خاصي براي طلاق تشريع كرد كه عبارت است از گذشت سه بار حيض ديدن وپاك شدن. قرآن كريم در اين باره مي¬فرمايد: «و زنان طلاق داده شده بايد مدت سه پاكي انتظار بكشند(بقره: 228).
مفسران ميگويند منظور از «ثلاثة قروء» سه بار پاك شدن از حيض است. و اگرچه آيه، مطلب را به صورت خبري بيان مي¬كند، ولي معلوم است كه مقصود آيه، امر است؛ يعني زناني كه طلاق داده شدند بايد به مدت سه بار پاك شدن از حيض انتظار بكشند و در اين مدت از ازدواج خودداري نمايند.
3ـ5 تأكيد در نگه داشتن حساب عده
چنانكه گذشت در زمان جاهليت چون مقدار عده كم بود و قابل ملاحظه نبود، بنابر اين، زنان مقيد به نگه داشتن حساب آن نبودند و گاهي اوقات عملاً عدهاي نگاه داشته نميشد. قرآن كريم بر مسئله نگهداشتن حساب عده تأكيد ميكند و ميفرمايد: «اي پيامبر! چون زنان را طلاق گوييد در ]زمانبندي[ عده آنان طلاقشان گوييد و حساب آن عده را نگه داريد و از خدا و پروردگارتان بترسيد».(طلاق: 1)
عبارت «احْصُواالعدَّةَ» بيانگر مسئله نگهداشتن حساب عده است؛ يعني اگر زن سه بار ايام پاكي خود را به پايان برساند و عادت ماهيانه ببيند هنگامي كه سومين دوران پاكي پايان يافت و وارد عادت ماهيانه بعدي شد، ايام عده سر آمده است. اگر در اين امر دقت نشود ممكن است دوران عده بيش از مقدار لازم محسوب گردد و ضرر و زياني متوجه زن شود، چرا كه او را از ازدواج مجدد باز ميدارد و اگر كمتر باشد هدف اصلي از عده كه حفظ حريم ازدواج اول و مسئله عدم انعقاد نطفه است، رعايت نشده است. نكته قابل توجه اين است كه در اين آيه، مخاطب نگهداري حساب عده، مردان هستند، اين به دليل اين است كه حق نفقه و مسكن و حق رجوع از آنِ شوهران است وگرنه زنان نيز موظفاند كه براي روشن شدن تكليفشان حساب عده را دقيقاً نگه دارند.
نتيجه
طلاق از واژگاني است كه عرب جاهلي براي متاركه ميان زن و شوهر و پايان زندگي زناشويي وضع كرده است.
طلاق در جاهليت، انواع مختلفي داشت كه عبارتاند از: طلاق صريح و طلاق كنايي. طلاق صريح نيز اقسامي داشت كه هر كدام به مناسبت موضوعي، وضع شده بودند. با ظهور اسلام بعضي از اقسام طلاق صريح همچون ظهار و ايلاء لغو شد و بعضي از اين اقسام همچون طلاق رجعي همراه با اصلاحاتي جهت رعايت حقوق زنان مورد تأييدگرفت و در مواردي براي طلاق دستور جديدي وضع شد.
همچنين در جاهليت براي زن مطلقه, عده قابل توجهي وجود نداشت، اما شريعت اسلام مدت سه پاكي را عده طلاق وضع كرد و همچنين عده وفات را كه در جاهليت يك سال بود به چهار ماه و ده روز تقليل داد. حق طلاق در جاهليت در دست مرد بود و او در امر طلاق، اختيار مطلق داشت. اسلام اين قانون را نيز با ايجاد محدوديت¬هايي همراه با مقرراتي در زمينه عدم اضرار به زن پذيرفت.
- ابنابي حديد، عبدالحميد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهره، دارإحياالكتب العربيه، 1961م.
- ابناثير، مباركبنمبارك جزري، النهايه في غريب الحديث و الاثر، قم، مؤسسه مطبوعاتي اسماعيليان، چ چهارم، تابستان 1364.
- ابنرشد قرطبي، محمدبناحمد، بدايه المجتهد و نهايه المقتصد، قم، منشورات الرضي، 1386ق.
- ابنمنظور، محمدبنمكرم، لسان العرب، قم، چاپ نشر ادب الحوزه، 1405 ه. ق.
- ايازي، سيدمحمدعلي، فقه پژوهي قرآني، قم، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي قم، 1380 ش.
- آلوسي(شكري آلوسي)، سيدمحمود، بلوغ الأرب في معرفة احوال العرب، دارالكتاب العربي، چ دوم، 1342 ق.
- بخاري، محمدبن اسماعيل، صحيح البخاري، بيروت، دارالقلم، 1407 هـ.ق.
- بغدادي، محمدبن حبيبابوجعفر، كتاب المحبر، بيروت، دارالأفاق الجديده، بيتا.
- علي، جواد، المفصل في تاريخ العرب قبل الاسلام، قم، منشورات الرضي، بيتا.
- حر عاملي، محمدبنالحسن، وسائل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعه، بيروت، دراحياء التراث العربي، چ سوم، 1996م.
- حسيني، سيدمحمد، فرهنگ لغات و اصطلاحات فقهي، تهران، انتشارات سروش، 1382 ش.
- حويزي، عليبنجمعه، نورالثقلين، بيروت، مؤسسة التاريخ العربي، 1422ه .ق.
- خويي، سيدابوالقاسم، البيان في تفسير القرآن، ترجمه محمدصادق نجمي و هاشمزاده هريسي، انتشارات دانشگاه آزاد اسلامي، چ پنجم، 1375 هـ .ش.
- دروزه، محمدعزة، المرأة في القرآن و السنة، دمشق، المكتبة العصرية، چ دوم، 1985م.
- دهخدا، علي اكبر، لغتنامه دهخدا، تهران، سازمان لغتنامه دهخدا، 1341 ه. ش.
- راغب اصفهاني، ابوالقاسم حسين، المفردات في غريب القرآن، دفتر نشر الكتاب، چ دوم، 1404 هـ.ق.
- رشيد رضا، تفسير المنار، دارالمعرفة، بيروت، بيتا، چ دوم،.
- سبحاني، جعفر، نظام الطلاق في الاسلام، قم، موسسة الامام الصادق(ع)، سال 1414ه .ق.
- سيدقطب، محمد، في ظلال القرآن، دارالشروق، چ نهم، 1400 ق.
- شهابي، محمود، ادوار فقه، تهران، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، چ پنجم، 1375 هـ.ش.
- صابوني، محمدعلي، تفسير آيات الأحكام الشريعة و الدراسات الاسلاميه، مكه، بيتا.
- طباطبايي، سيدمحمدحسين، الميزان في تفسير القرآن، بيروت، موسسة الاعلمي للمطبوعات، چ سوم، 1393 ق.
- طبرسي، فضلبنالحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن، بيچا، شركة المعارف الاسلاميه، 1375 ق.
- ـــــ ، جوامع الجامع، تحقيق ابوالقاسم گرجي، قم، انتشارات دانشگاه تهران ومركز مديريت حوزه علميه قم،
- طريحي، فخرالدين، مجمع البحرين، المكتبة المرتضويه، چ دوم، 1362 ش.
- طوسي، ابي جعفر، التبيان في تفسير القرآن، مكتبة الاعلام الاسلامي، 1409 ه. ق.
- فوزي زيفا، ابراهيم، احكام الأسرة في الجاهلية و الاسلام، دمشق، دارطلاس، چ سوم، 1996م.
- قرطبي، محمدبناحمد الانصاري، الجامع لاحكام القرآن، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1405ه. ق.
- مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، تهران دارالكتب الاسلامية، بيتا.
- محقق داماد، سيدمصطفي، حقوق خانواده، نكاح و انحلال آن، چ ششم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1376 ش.
- مختاري، محمدحسين و ديگران، فرهنگ اصطلاحات فقهي، تهران، انجمن قلم ايران، 1377 ه.ش.
- مرواريد، علي اصغر، سلسلةالينابيع الفقهية، بيروت، الدار الاسلاميه، 1410 ق.
- مصباح يزدي، محمد تقي، اخلاق در قرآن (معارف قرآن 7)، تحقيق و نگارش محمدحسين اسكندري، قم، موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، چ دوم، 1380 ش.
- معلوف، لويس، المنجد، ترجمه محمد بندرريگي، تهران، انتشارات¬ ايران، چ چهارم، 1382ه ش.
- محقق اردبيلي، احمدبنمحمد، زبدةالبيان في احكام القران، المكتبه المرتضويه، بيجا، بيتا.
- مكارم شيرازي، ناصر، و ديگران، تفسير نمونه، قم، دارالكتب الاسلاميه، 1363 ش.
- نوري، يحيي، اسلام وعقايد و آراء بشري، مؤسسه مطبوعاتي فراهاني، خرداد، چ دوم، 1346.
- مهرپور، حسين، «بررسي فقهي حقوقي وضعيت متفاوت زن و مرد در طلاق»، نامه مفيد، ش1، بهار 1379.