تصوف و پیامدهای اجتماعی آن در دوره سلجوقیان
Article data in English (انگلیسی)
مقدمه
تصوف از واژه «صوف» به معناي پشمينه اشتقاق يافته و از آموزههاي اديان متعددي بهرهمند بوده و در پرستش خداي تبارك و تعالي از طريق كشف و شهود مطرح بوده است. ايران، مهد پرورش آغازين تصوف به شمار ميرود. ايران در هر دوره تاريخي با سير صعودي و نزولي روبهرو بوده است و با ظاهر شدن سلجوقيان در عرصه سياسي ايران و شكست غزنويان در سال 431ق اين تصوف بود كه مجالي براي عرضاندام يافت. در اين نوشته سعي شده است به چرايي گسترش تصوف و پيامدهاي آن در اين دوره، پاسخي قانع كننده داده شود.
كتاب¬ها و مقالات متعددي در مورد تصوف به رشته¬ تحرير در آمده، اما به دلايل گسترش و پيامدهاي آن در دوره سلجوقيان كمتر توجه شده است. بنابراين براي پوشش اين خلأ و شناخت بخشي از تاريخ و فرهنگ ايران اسلامي پرداختن به اين مهم ضرورت مي¬يابد. گفتني است كه اطلاعات اين نوشته با روش كتابخانه¬اي جمع¬آوري شده و از منابع دست اول و تحقيقات جديد بهره گرفته شده است.
عوامل گسترش تصوف در دوره سلجوقي
الف. نقش طبقه حاكم در گسترش تصوف
خاستگاههاي تصوف كه عموماً بر عرفان اسلامي اطلاق مي¬شود، مسئله بسيار پرحرف و حديثي است، البته در اينكه ايران مهد پرورش آغازين تصوف بوده، شكي نيست. نقطه شروع همهگير شدن آن، در دوره حاكميت تركمانان سلجوقي به وقوع پيوست و در ميان اقشار غير ثروتمند جامعه رواج يافت. از عوامل مهم گسترش تصوف در اين دوره، توجه طبقه حاكم به تصوف مي¬باشد كه گفتار افضلالدين كرماني گوياي اين مطلب است. «اكثر مدارس و رباطات و بقاع و مساجد و منارات كه در بلاد مشرق و مغرب است، همه از بناء ملوك و وزرا آلسلجوقي است». حال به بررسي اين موضوع مي-پردازيم.
1. حاكمان
در واقع، حمايت¬هاي حاكمان از صوفيان و گسترش تصوف در جامعه، ناشي از اهداف سياسي و عقيدتي است، زيرا صوفيان جايگاه خاصي در بين مردم داشتند. به قول آنلمبتن دوگروه از طبقات مذهبي در جامعه، موقعيت و پايگاه ويژهاي داشتند: سادات و صوفيان. از سادات كه بگذريم، دومين گروه، يعني صوفيان، پيروان زيادي در بين مردم داشتند، از اين رو طبقه حاكم نميبايست از آنها غافل ميشد، بلكه ميبايست آنها را زير چتر خود ميگرفت. بنابراين براي همراه كردن تودهها با سياستهاي خود، حمايت از صوفيان ضرورت مييافت. علاوه بر اين، از آنجا كه مسئله مشروعيت اسلامي حاكمان سلجوقي و همچنين وجود دشمناني چون اسماعيليان و فاطميان مطرح بود، لزوم توجه به گسترش تصوف را دوچندان مي¬كرد.
دليل ديگر حمايت طبقه حاكم از صوفيان را ميبايست در امور نظامي جست، زيرا صوفيان توانايي متحد كردن مردم را در مقابل هجومهاي خارجي و درگيريهاي داخلي داشتند و جداي از آن در اوايل دوره سلجوقيان، صوفيان و زهاد به جا آوردن مراسم غزوه با كفار را جزء لوازم عبادات واجب تلقي مي¬كردند و بعضي از آنها قسمتي از ايام خود را در رباطهايي كه براي آمادگي جهت دفاع از ثغور اسلام به وجود آمده بود، به سر مي-بردند. توجه به صوفيان در اوايل قدرتگيري سلجوقيان در دستور كار قرار گرفت كه برآيند ديدگاه سياسي و عقيدتي حاكمان بود. طغرل بيك و چغريبيك قبل از نبرد دندانقان در ميهنه به ديدار شيخ ابوسعيد ابوالخير رفتند. گويند بعد از دستبوسي، شيخ، ملك خراسان و عراق را به آنها واگذار كرد كه قابل تأمل است. راوندي ديدار طغرل را با سه تن از اولياي وقت مكتوب كرده است. به موجب روايت نويسنده راحة الصدور در سال 447ق وقتي طغرل، نخستين سلطان سلجوقي، وارد همدان شد بر درِ همدان به ديدار بابا¬¬طاهر، بابا جعفر و شيخ حمشاد رفت، بابا طاهر كه پاره¬اي شيفته گونه بود، سلطان را گفت: اي ترك! با خلق خدا چه خواهي كرد؟ از اين سؤال دل طغرل متأثر شد و گريست و با درويش عهد كرد كه با خلق چنان رفتار كند كه خداي ميفرمايد: با عدل و احسان.
گفته شده كه ابراهيم ينال، برادر مادري طغرل نيز با ابوسعيد ديدار كرده است. تماس با خانقاه ابوسعيد در ميهنه پس از دوران طغرل بيك نيز در مقاطع مختلف ادامه يافت. ظاهراً سنجر مريد شيخ مهدي مروزي خادم خانقاه ابوسعيد بودهاند. سنجر پس از فرار از دست غزان به ميهنه روي آورد، چون «جايي مبارك بود» و اقداماتي براي آباداني آن منطقه انجام داد. ابناسفنديار مي¬نويسد كه سنجر خرقه قطب¬الدين شالوسي را ميپوشيد و عادت داشت به صومعه او بيايد. در مقامات ژنده پيل از رابطه سلطان سنجر با شيخ احمد جام، معروف به ژنده پيل در معدآباد سخن رفته است. ظيهرالدين نيشابوري درباره توجه سنجر به طبقات مذهبي چنين آورده است:
وي علما و حكماء دين را بغايت احترام و قيام نمودي و با ابدال و زهاد و عباد نفسي و مؤانستي تمام داشتي و با ايشان خلوتها و جمعيتها كردي و بيشتر اوقات قباء زنديجي پوشيدي يا عنابي ساده.
شيوخ صوفي در اين دوره، آن¬چنان مرتبه¬اي داشتند كه در خصومت¬ها و درگيري¬هايي كه ميان آتسز مؤسس سلسلة خوارزمشاهيان و سنجر وجود داشت، به صورت واسطه و شفيع عمل ميكردند. براي مثال، به درخواست اتسز، آهو پوش زاهد خلوتنشين در سال 543ق بين سنجر و آتسز شفاعت كرد. اين روابط عالي حاكمان با صوفيان تنها به دورة سنجر و قبل از آن خلاصه نمي¬شد، به گونه¬اي كه درويش نوازي و درويش بخشاييِ سلطان مسعود و سلطان طغرلبنارسلان از ديد منابع به دور نمانده است.
2. خواجه نظام الملك
وزير در دورة سلجوقيان، اغلب تأسيسات مذهبي و اوقاف را نيز در اختيار داشت. همچنين او در تشويق و حمايت از علما و تأسيس مدارس و مراقبت از پيروان تصوف و فرقه¬هاي متمايل به مذهب تسنن، دست داشته است.
يكي از وزراي مقتدر دورة سلجوقي كه به اين مهم توجه داشت خواجه نظام¬الملك بود كه ابناثير از دورة وزارت او با عنوان «الدولة النظاميه» ياد نموده است. وي قريب به اتفاق راهبردهاي حكومتي دورة سي ساله الب¬ارسلان و ملكشاه را به اجرا در مي¬آورد. خواجه خطر دشمناني چون اسماعيليان و فاطميان را درك كرده بود و براي دفع و خنثي نمودن آن در پي ائتلاف طبقه حاكم با طبقات مذهبي بود و به سلاطين سفارش مي¬كرد كه حرمت علماي دين را نگه دارند و هفته¬اي يكبار، يا دو بار علماي دين را نزد خود بپذيرند. همچنين او ميافزايد كه نيكوترين چيزي كه پادشاه را بايد دينِ درست است، زيرا پادشاهي و دين دو برادرند. هر گه كه در مملكت اضطرابي پديد آيد در دين نيز خلل آيد، بددينان و مفسدان پديد آيند. هر گه كه كار دين با خلل شود مملكت شوريده بود و مفسدان قوت گيرند و پادشاه را بيشكوه و رنجه دل دارند و بدعت آشكارا شود و خوارج زور آرند.
با اين اوصاف توجه به طبقات مذهبي و مخصوصاً صوفيان حتمي مينمود. مجلس خواجه، معمور به فقها و صوفيه بود و صوفيان را انعام بسياري ميداد. او هر سال سيصد هزار دينار براي رفع حاجات فقها و صوفيه و قراء انفاق مي¬كرد. اين مخارج مسرفانه¬اي كه وي صرف حقوق تقاعد و مدد معاش طبقات مذهبي مي¬كرد و نيز برآوردن مدارس، به شهرت و محبوبيت وي كمك مي¬نمود. نظام¬الملك پاره¬اي از متصوفه را كه به عنوان بازرگان و سياح به همه اطراف رفته و همه جا گشت و گذار كرده بودند، براي جاسوسي مناسب مي¬دانست. معزي كه امير¬الشعراي ملكشاه بود شكوه كرده بود كه خواجه بزرگ، در حق شعر اعتقادي نداشته و از ائمه و متصوفه به هيچ كار نمي-پرداخت. احترام صوفيه را نگاه مي¬داشت هنگامي كه امام¬الحرمين ابوالمعالي و ابوالقاسم قشيري به ملاقاتش مي¬آمدند، اكرام بسيار مي¬كرد و بر مسند خود مي¬نشاند. ناگفته نماند كه خواجه خود صوفي مشرب بود و ابوعلي فارامدي صوفي را در محضر خويش بر همه علما و فقها مقدم مي¬نشاند. از ابوالقاسم قشيري سمع حديث مي¬كرد و با وي مرتبط بود. اين ديوان سالار برجسته مريد ابوسعيد ابوالخير بود و به ديدار وي مي¬رفت و اظهار مي¬دارد كه هر چه يافتم از بركات شيخ بوسعيد يافتم. بنابر اين، توجه خواجه بزرگ به صوفيان و ساخت رباط¬ها و خانقاه¬ها براي آنها در گسترش تصوف نقش به سزايي داشته است.
ب) نقش فقها در گسترش تصوف
در توالي طبقات صوفيه و تعاليم مشايخ بعد از آن عصر كه قبل از پيدايش رسمي سلاسل و طرايق صوفيه معمول بود، تدريجاً سكر و سماع و شطح و ملامت احوال مشابه به اباحه در جريان تصوف راه يافت و از يك سو، تصوف را نزد متشرعه مورد سوء ظن بيشتر قرار داد و از سوي ديگر، آن را به آنچه عرفان نام يافت واستغراق در معرفت محسوب ميشود، نزديكتر كرد. فقط ظهور امام محمد غزالي (متوفاي505ق) كه در تلفيق شريعت و طريقت سعي جدي كرد، موجب شد تا به رغم ماجراي حلاج كه خاطره آن هنوز در اذهان باقي بود و تصوف را نزد متشرعه از اعتبار انداخته بود، دوباره مورد توجه و قبول بيشتر متشرعه فقها، خاصه اشعريه و شافعيه سازد و ادامه حيات آن را در جامعه اسلامي ممكن و عاري از اشكال نمايد. در اين ميان از نقش احمد غزالي (متوفاي520ق) و عينالقضات همداني(مقتول525ق) و ابوالقاسم قشيري(متوفاي467ق) نبايد غافل بود. شيخ احمد غزالي و عينالقضات همداني با وجود اشتغال به امور شريعت در نزديكي شريعت با طريقت تلاش كردند كه احوال آنها با آنچه از خواجه عبدالله انصاري نقل است، تفاوت بارز دارد. و اين نكته از مواردي است كه معلوم مي¬دارد تصوف را همواره يك جريان واحد، يكنواخت و همگون نبايد تلقي كرد. شيخالاسلام هرات خواجه عبدالله انصاري و شيخ احمد ژنده پيل، معروف به شيخ احمد جام در نزديكي طريقت با شريعت نظر مساعد داشتند گذشته از آن ابوالقاسم قشيري در رساله خود در امر توجه به تصوف و قبول آيين صوفيان كه مبني بر جذبه اتحاد با ذات الهي باشد، اصرار ورزيده است.
اگر جريان توجه فقها به تصوف را يك انقلاب فكري نامگذاري كنيم، بيشك، ابوحامد محمد غزالي در رأس اين انقلاب قرار مي¬گيرد. غزالي از يك سو، به فقهاي اهلسنت قبولاند، به زهد و عرفان صوفيان كه با حس خداشناسي شديدي كه در وجود آدمي بر مي¬انگيزاند، پرورنده و ضامن دين، و اجماع جامعه، ملاك پاكدامني و پرهيزكاري مرد عارف است، گردن نهند. و تا اندازهاي هم موفق شدند و در اين راه، زهد صوفيان مورد قبول و تصديق فقهاي سني قرار گرفت. علاوه بر اين، رو آوردن غزالي به تصوف بيگمان تأثيري مسلم بر آشتي ميان تسنن و تصوف داشت و اين توفيقي بود كه طريقتهاي صوفي بدون آن مجالي براي مخالفتهاي تبليغي پيدا نميكردند.
امام غزالي چنان كه در المنقذ نقل مي¬كند بعد از رهايي از شك خويش، طالبان راه حق در عصر خود را منحصر در چهار فرقه يافت: متكلمان كه خود را اهل رأي و نظر مي¬خواندند، باطنيه كه خويشتن را اصحاب تعليم مي¬شمردند و تعليم خود را از امام معصوم اقتباس ميكردند، فلاسفه كه خود را اهل منطق و برهان مي¬پنداشتند و صوفيه كه خويش را خاصان حضرت و اهل مشاهده و مكاشفه مي¬ديدند. غزالي اظهار مي¬دارد كه پس از آزمودن هر كدام از آنها و پي¬بردن به نقاط ضعف آنها به تصوف گراييد. وي ادامه مي¬دهد كه اين اندازه دانستم كه صوفيان همان سالكان خاص طريق خداي تعالي هستند. سيرت آنها بهترين سيرتها، راه آنها صوابترين راههاست و اخلاق آنها پاكيزه¬ترين خلقهاست. بالجمله چه توان گفت درباره طريقيتي كه طهارت آن تطهير قلب باشد از ما سوي الله، آغاز آن استغراق قلب باشد در ذكر خدا و پايان آن عبارت باشد از فنا شدن در خداي. همچنين درباره صوفيان چنين ادامه ميدهد در عصر آنها (يعني فيلسوفان)، بلكه در هر عصري، گروهي از اين متألهان بودهاند كه خدا عالم را از وجود آنها خالي نمي¬گذارد، زيرا آنها اوتاد زمين¬اند و به بركات وجود ايشان باران رحمت بر اهل زمين نازل مي¬گردد و آنگاه اصحاب كهف را هم از شمار آنان مي¬داند.
طريق عرفاني وي ده مرحله يا «مقامات» اصلي دارد كه هر يك از اين مقامات مخصوص كسب يكي از صفات رستگاري يا منجيات است. غزالي مقامات مزبور را به نام¬هاي صوفيانه زير مرسوم گرداند:
1- توبه يا اظهار پشيماني، 2- صبر و شكر يا شكيبايي در بدبختيها، 3- خوف يا ترس از خداوند، 4- صدق و اخلاص در نيت، 5- فقر يا درويش اختياري، 6- محاسبه و مراقبه، 7- تفكر، 8- توحيد و توكل، 9- محبت و شوق رضا يا عشق عرفاني به خدا،
10- ياد كردن مرگ.
ج) نقش خانقاهها در گسترش تصوف
يكي ازكانونهايي كه در آن اعمال خانقاهي اجرا ميشد، رباط است. سازمان رباط منشأ پيدايش خانقاه و امور مربوط به آن ميباشد و پيش از آنكه خانقاه رسمي به وجود آيد، رباط¬هاي مرزي، محل و مركزي بود كه برخي از سالكان و صوفيان در آنجا به سر مي-بردند و به برخي اعمال خانقاهي مي¬پرداختند. گرد آمدن غازيان و مرابطان در رباطها، انگيزهاي بود كه صوفيان قرنهاي نخستين اسلامي را نيز وادار مي¬كرد كه براي عبادت و انجام فرايض ديني بدآنجا روي آورند. از همان رباط¬هاي مرزي، پايه¬هاي عملي مسلك تصوف استوار مي¬شد. در واقع، سازمان¬هاي رباطي مرزي به صورت نخستين مراكز افكار و اعمال خانقاهي در آمده، و سپس مسائل عملي و نظري آيين تصوف در حوزه بغداد و مراكز ديگر مورد بحث قرار گرفت و بعد از آن در غالب نقاط قلمرو اسلامي خانقاه¬هايي پديد آمد و مسائل نظري و عملي مسلك طريقت تشريح و تبيين ميشد. خانقاه¬ها از اوايل قرن چهارم به صورت رسمي در برخي نواحي در منطقه خراسان، ناحيه فارس و جاهاي ديگر به وجود آمدند كه مقدسي، جهانگرد صوفيمنش اين قرن، از تعدادي از آنها آگاهي مي-دهد.
ابوسعيد ابوالخير (356ـ441ق) نخستين قطب صوفي بود كه براي عبادت و سلوك صوفيان احكام خاصي تدوين كرد تا از اين طريق، زندگي اجتماعي در خانقاه¬ها سامان يابد. بدين ترتيب، تا اواخر سده پنجم هجري خانقاه محلي بود كه هم نيازهاي افراد غير وابسته به نظام خانقاهي و هم گروه¬هاي سر سپرده به مراد و مرشد خاصي را تأمين ميكرد. در همين قرن حمايت¬هاي خواجه نظام¬الملك از تصوف و ساخت خانقاه و همچنين اختصاص موقوفات به آنها باعث رونق هر چه بيشتر آنها شد، همچنان كه حمايت¬هاي اعيان و اشراف و حتي شاهزادگان و خلفا موجب شد كه طي چند دهه، تقريباً در كل خاور نزديك اسلامي خانقاه¬هايي پديد آيد كه اين خانقاه¬ها براي صوفيان كه دوست نداشتند زندگي شهري را رها كنند و ترجيح مي¬دادند با فعاليت¬هاي مدرسي متكلمان و فقها ارتباطي داشته باشند، جاذبه خاصي داشت. گفتني است كه حمايت¬هاي خواجه نظام¬الملك و طبقه حاكمه به حدي پيش رفت كه حتي برخي از رباط¬هاي صوفيه نيز كتابخانه¬دار شدند.
ظاهراً خانقاه¬ها به تقليد از مدارس، نوعي انضباط مبتني بر سلسله داشتند كه در رأس سازمان آن يك شيخ مرشد بود و طالبان سلوك بر حسب طول ميزان اقامت و ارتباط با خانقاه، مراتب مناسب پيدا مي¬كردند و هدايت و محبت و تربيت سالكان تازه به آنها واگذار مي¬شد. بعضي از آنها خليفه شيخ مي¬شدند و هرگاه شعبه¬اي از خانقاه با همان آداب و اصول آن در شهري ديگر يا در جاي ديگر شهر به وجود مي¬آمد، كساني كه خليفه شيخ در خانقاه اصلي بودند يا در رديف او به شمار مي¬آمدند، سرپرست خانقاه جديد مي¬شدند و خود آنها و پيروانشان پيروان خانقاه اصلي بودند. با فرصت¬هايي كه براي بنا و توسعه اين گونه خانقاه¬ها به وجود آمد، در هر خانقاه به اقتضاي تجربه و تربيت شخصي آن، رسوم و آدابي كه شيخ در تربيت عبادات و رياضات قائل بود، مجموعه¬اي از رسوم توبه و چلهنشيني و خلوتگزيني و طريقت خانقاه و آداب و عبادات و اواراد به وجود ميآمد كه خلاصه طرز تربيت و ارشاد شيخ را متضمن بود و درخانقاه¬هاي تابع نيز همچنان پيگيري مي¬شد و به عنوان طريقه شيخ يا تعليم وي به طالبان جديد تعليم مي¬گشت. بنابراين، فقط ساخت اوليه خانقاه نبود، بلكه آنها داراي سلسله مراتب آداب و خانقاههاي تابعي ميشدند كه هر چه بيشتر به توسعه تصوف كمك مي¬كرد.
خانقاه¬ها سرآغاز شكلگيري طريقت¬هاي متعددي در اواخر دوره سلجوقي و به بعد شدند. اولين اخوت سازمانيافته صوفي در ايران، كازرونيه شيراز (426 ق) بود كه در آغاز، مكتبي عرفاني بود نه «طريقه» واقعي، اما مهمترين طريقهها، سه شاخه از يك مكتب در اصل مشترك (جنيديه) بودند كه عبارت بودند از: خواجگان (كه يوسف همداني، در گذشته به سال 535ق/ 1140م. آن را تأسيس كرد) و خصوصاً در خراسان از طريق شعبهاش موسوم به «يسويه» گسترش يافت. دوم، كبرويه كه توسط نجمالدين كبري (مقتول در سال 618ق/ 1221م) در خراسان تأسيس شد. سوم، سلسله معروف قادريه كه چند دهه پس از مرگ بنيادگذار آن، شيخ عبدالقادر گيلاني ( در گذشته به سال 561 ق/1161 م) تشكيل گرديد و طرايق ديگري كه در سرزمين¬هاي غير از ايران ايجاد شد.
د) نقش هرج و مرج¬هاي عقيدتي در گسترش تصوف
در كشمكشي كه بين فقها و محدثان از يك سو، متكلمان و فلاسفه از سوي ديگر، در گرفته بود و مباحثه اهل مدرسه، اسباب وحشت و حيرت جويندگان حقيت مي¬شد، تصوف هم بيشتر از ميان مردم طبقات ساده و بيپا، پديد آمد و هم در بين آنها نشر و رواج يافت، اما با آنكه همچنان از مدرسه و قيل و قال اهل مدرسه دوري جست، چنانكه نزد عام و خاص مقبوليت يافت كه به زودي نزد اهل مدرسه هم مرغوب شد و حتي به عنوان نوعي علم در مدارس نيز موضوع بحث و تعليم قرار گرفت.
اين دوره را بايد دورة مجادلههاي مذهبي ناميد و اين مجادلهها و كمشكش¬هايي كه متعصبان معتزلي و اشعري و شيعه و سني و ديگران را به خود مشغول داشته بود، به جماعت صوفيه آنها كه در قضايا بي¬طرف و به خود مشغول بودند، مجال داد كه با فراغت بال كار كنند. وانگهي يك دسته از مرتاضان اين طبقه، صاحب كشف و كرامات بودند و مردم بدانها مي¬گرويدند و از كشمكش¬هاي ظاهري گريخته و بدان فرقه پناه مي-بردند. در اينجاست كه جمال¬الدين اصفهاني، قصيدهسراي معروف قرن ششم، در وصف اوضاع عصر خود كه متضمن هرج و مرج¬هاي عقيدتي بوده، مي¬گويد:
آخر اندر عهد تو اين قاعدت شد مستمر در مساجد زخم چوب، در مدارس گير و دار
ه ) نقش عوامل اقتصادي در گسترش تصوف
هرج و مرج¬هاي سياسي علاوه بر حيراني و سردرگمي مردم از نظر اقتصادي، فشارهاي زيادي بر مردم وارد مي¬كرد و زمينه را براي چپاول و غارت توسط دزدان نيز مهيا مي¬نمود. فردي كه درچنين شرايطي همه چيز خود را از دست مي¬داد آن را در خانقاه كه دنيا گريزي، فقر و درويشي تبليغ مي¬كرد، مي¬يافت و صوفيان آن را اين گونه توجيه مي¬كردند: «التصوف ترك التكلف؛ و هيچ ترا از توئي تو نيست، چون به خويشتن مشغول گشتي از او باز ماندي» يا «آنچه در سرداري بنهي و آنچه در كف داري بدهي و آنچه تو آيد نجهي».
برخي از طريقههاي تصوف نيز غالباً منعكس كننده نارضايتي مردم از حرص و ثروت و زندگي كاهلانه و پر تجمل و مشحون از گناه بزرگان ثروتمند و بازرگانان بود. كه جاذبه خاص خود را داشتند. علاوه بر اين، گروهي نيز به دليل مايحتاج زندگيشان پاي به خانقاه نهاده و در لباس درويشي به تكدي¬گري مي¬پرداختند. «آخرت طلبان از جهت پارسايينمايي صوفيان، و دنياطلبان به سبب آسايش و تفريحي كه در تصوف هست، بدان متمايل شدند». به همين دليل بود كه ابوالقاسم قشيري از قول يحييبنمعاذ مي¬گويد: «صوفي پوشيدن زهد نيست، دكاني است».
و) سازگاري روحيه مردم در گسترش تصوف
يكي از عوامل مهم گروش مردم به تصوف، سازگاري روحيه مردم با تصوف بود. از آنجا كه تصوف بر طريقت تأكيد داشت و لبريز از تسامح و تساهل بود، در برابر شريعتِ خشك تسنني قرار مي¬گرفت كه تعصب از اصول جدايي ناپذير آن بود، بنابر اين، تصويف پذيرفته ميشد. از سوي ديگر، بخش اعظم جمعيت شهرهاي ايران اشعري مذهب بودند و برخي از آموزههاي تصوف، چون توكل و كسب، با اصول مذهبي آنها سازگاري كامل داشت كه باعث نزديكي انديشههاي اعتقادي آنها مي¬شد. و گذشته از اين، اعتقادات كهن تركمانان، مانند تفكر الوهيت، احترام به قاضي و پيشگويي روحانيان آنها را به اسلام و تصوف نزديك مي¬كرد. همچنين ايلياتي زندگي كردن برخي از اقوام تركمانان رعايت اصول تصوف را براي آنها آسانتر مي¬نمود. همين طور ناگفته نماند برخي از مردم نيز به دليل بياخلاقي¬هايي كه در جامعه حاكم بود، به تصوف گروش پيدا كردند، چنانكه گفته شده است كه شيخ احمد ژنده پيل، از شراب خواري و تبهكاري خويشن به تصوف گريخت.
پيامدهاي گسترش تصوف در دورة سلجوقي
الف) پيامدهاي اجتماعي
تصوف به عنوان ميراث ارزنده اسلام در پرستش خداي تبارك و تعالي و جستوجوي حقيقت از راه كشف و شهود مطرح بوده و تنها دارويي كه مي¬توانست تسكين بخش آلام مردم در كشكمكش¬ها و بي¬خانمانيها مطرح شود، چيزي جز تصوف نبوده است. در تصوف، احترام به انسانيت، تعليم و آرستگي و آزادگي، صفا و دفع ظاهرپرستي، گرايش به تعاون و ايثار، هدايت مردم به حق و حقيقت، تعليم عشق و محبت، درون پژوهي، بياعتباري به مرگ، اميداوري و بخشش گناهان نهفته است. سواي از آن، دنياگريزي و نابكار دانستن دنيا و همچنين انزوا گزيني و منفعلشدن صوفيان در صحنه اجتماعي در پارهاي از موارد، جمود فكري و اجتماعي به همراه داشته است. از آنجا كه دامنه طريقتهاي صوفيان تا لايههاي پايين جامعه رسوخ پيدا ميكرد با برخي از خرافات عوام آغشته ميشد كه در جاي خود براي اسلام زيانبخش مينمود.
تصوف در گسترش اسلام در نواحي مختلف نقش بهسزايي داشته است، حتي اسلام آوردن سلجوقيان نيز ظاهراً در نتيجه تبليغ صوفيان دورهگرد صورت گرفت. امر به معروف و نهي از منكر صوفيان قطعاً نتيجه بخش بوده است. هرچند تسامح و تساهل در منش صوفيان وجود داشت و تعديل كننده كشمكشهاي اوايل عصر سلجوقيان بود، اما تحت تأثير مجادلههاي مذهبي، اين تسامح رنگ باخت تا جايي كه سعدي به زبان طنز ميگويد: «بيش از اين، طايفه¬اي بودند در معني جمع و اكنون قومي هستند به ظاهر جمع و در معني پريشان».
ب) پيامدهاي سياسي
گسترش تصوف با بار معنايي متمايل به جبر، پايه¬هاي استبداد را مستحكم مي¬كرد و از آنجا كه تقديرگرايي صوفيان با جبرگرايي اشعريان پيوند مي¬خورد، اين پايه¬ها را محكمتر مي¬كرد. رواج اين انديشه¬هاي تقديرگرايانه كه برآيندي از صوفي¬گري و اشعري¬گري بود، در شعر سعدي كه آميزه¬اي از هر دو نگرش است به چشم مي¬خورد:
بخت و دولت به كار داني نيست
افتاده است در جهان بسيار
كيمياگر به غصه مرده و رنج
جز به تأييد آسماني نيست
بي تميز ارجمند و عاقل خوار
ابله اندر خرابه يافته گنج
البته چنين رويكردي به استبداد و ظلم، هميشگي نبوده است، بلكه در بخش¬هايي از تاريخ، خانقاه مأمني براي گردهمايي ناراضيان سياسي عليه طبقه حاكمه بوده است.
گروهي از محققان چيستان، زبوني ايرانيان در مقابل مغولان را رواج برخي از آموزههاي صوفيان چون «بي ارجي جهان»، «بدي جنگ» و «بيهوده بودن كوشش» ميدانند. عارفان عصر آن را باد بينيازي خداوند ـ باد استغنا ـ خواندند. همچنين حمله مغول را از جانب خدا براي گرفتن انتقام خون شيخ مجدالدين بغدادي كه توسط سلطان محمد خوارزمشاه كشته شده بود، پنداشتند. بديهي است كه مقتضيات زمان آنها را به چنين پنداري واداشته بود.
ج) پيامدهاي فرهنگي
در خانقاه¬ها مسئله تعليم و تربيت اسلامي، تدريس علوم اسلامي و آموزش كتاب¬هاي عرفاني مورد توجه بوده است. خواجه عبدالله انصاري در سالهاي 463 ـ 473ق كتاب طبقات الصوفيه سلمي 412ق را در خانقاه به زبان فارسي براي شنوندگان بيان مي¬كرد. اصطلاحات و مفاهيم تصوف به غناي زبان و ادبيات فارسي كمك شاياني كرده است. نفوذ افكار عرفاني در شعر پارسي و راه يافتن شعر به خانقاه¬ها موجب شد كه شعر پارسي از محيط محدود دربارها بيرون آيد، در وسعت موضوعات آن افزايش بسيار حاصل شود و سادگي بيان و قوت احساسات و عواطف در آن دو چندان گردد. و از اين پس، حتي در دشوارترين ايام تاريخي ايران يكي از پشتيبانان بزرگ شعر در اين سرزمين همين خانقاه¬ها و اهل آن بودند و افكار و انديشه¬هاي لطيف عارفان، صيقل اشعار گرديد و بر جلا، رونق و شكوه آن افزود. از بارزترين شاعران صوفي اين دوره مي¬توان به صاحب كتاب منطق-الطير، عطار نيشابوري و سنايي غزنوي صاحب دايرة ¬المعارف تصوف، يعني حديقة -الحقيقه اشاره كرد.
صوفيان، متمايل به جبر هستند و به مسئلة كسب اعتقاد دارند. عين¬القضات همداني در اين باره مي¬گويد:
اي عزيز! هرچه در ملك و ملكوتست، هر يكي مسخر كاري معين است، اما آدمي مسخر يك كار معين نيست، بلكه مسخر مختاريست: چنانكه احراق بر آتش بستند، اختيار در آدمي بستند.
يا ابوسعيد ابوالخير اظهار مي¬دارد: «اختيار كرده خداوند مي¬بايد، شايسته و آراسته خداوند مي¬بايد، اختيار بنده به كار نيايد».
در انديشه صوفيان، اراده و اختيار انساني جايگاه چنداني ندارد. اگر اين وضعيت با نگرش مقدسانه صوفي توجيهپذير باشد، حال، نگرش پيروان صوفيان را به اراده و اختيار چگونه بايد ارزيابي كرد؟ درحالي كه بزرگترين فضيلت، كشف اسرار خلقت است كه مستلزم اتكا به عقل و خرد و انديشه مي¬باشد و با همه¬گير¬شدن تصوف وقتي قوه تعقل و اختيار كمرنگ مي¬شود، جمود فكري در پي دارد كه سرآغاز انحطاط است نه پويايي، «چرا كه معتقد به جبر، چون رابطه سببي و مسببي را در اشياء، بالخصوص در ميان انسان و اعمال و شخصيت روحي و اخلاقي او از يك طرف و ميان آينده سعادت بار يا شقاوت بارش از يك طرف منكر است، هرگز در فكر تقويت شخصيت و اصلاح اخلاق و كنترل اعمال خود نميافتد و همه چيز را حواله به تقدير ميكند».
نگرش صوفيان و اشعريان به اختيار در اسلام باعث شده كه ويل دورانت اعتقاد به قضا و قدر و جبرگرايي را به هم ببافد و چنين اظهار نظر كند كه اعتقاد به قضا و قدر، جبرگرايي را از لوازم تفكر اسلامي كرده است و همين عقيده در قرون اخير، مانع پيشرفت عربها شد و انديشه آنها را از كار انداخت.
از ديگر پيامدهاي فرهنگي گسترش تصوف، مخالفت با علوم عقلي، به خصوص فلسفه بود. صوفيان هر چه به نظر خود دريافته بودند علم باطن ناميدند، و در مقابل، علم شريعت را علم ظاهر مي¬خواندند و علم ورق را در مقابل علم خرق ناچيز مي¬شمردند. مخالفت عرفا با فلسفه، انگيزه ديني داشته؛ عارف، ستيزه¬گري خود را با فلسفه بر اساس جمود به ظواهر و تعصب در اين مقام استوار ساخته است. آنچه موجب شده است كه عرفاي عالي مقام با ديده تحقير به فلسفه بنگرند جز علو مقام و رفعت درجه در وراي سلوك، چيز ديگري نيست. عارف با قدم سلوك و معرفت، طي طريق حق كرده است و به همين دليل همه چيز را به ديده حق مينگرد، تكليف استدلال و كوشش¬هاي فلسفي را كودكانه دانسته و ارزش چنداني براي آن قائل نخواهد بود. از اين روست كه مولوي پاي استدلاليون را چوبين مي¬پندارد.
حال سؤال اينجاست كه آيا همه صوفيان به اين معرفت مي¬رسيدند؟ و ديگر اينكه بخش عظيمي از مردم، پيروان صديق صوفيان بودند و با رسوخ انديشه ضد فلسفي در ميان آنها واكنش¬هايي شبيه صوفيان داشتند كه عملاً بخش بزرگي از نيروهاي جامعه از عرصه فعاليت¬هاي علمي و پژوهشي كنار گذاشته مي¬شدند.
با توجه به تعصب شديد فقهاي آن عصر برخي صوفيان به سبب رفع الحاد با تمايلات شديدتري عليه فلسفه اقدام كردند. بيشك، براي رفع اتهام گرايشهاي فلسفي و الحادي بود كه شهاب¬الدين عمر سهروردي، شيخ¬الشيوخ بغداد، خود را به تاليف رساله رشف النصايح الايمانيه در نقد و رد فلاسفه اهل حكمت يونان موظف يافت.
شيخ فريدالدين عطار ( مقتول 618ق) با وجود كثرت اطلاع و سعه نظر و احاطه بر علوم عقلي و برهاني، مانند اغلب صوفيان، صحت مبادي فلسفه و مفيد بودن بحث و استدلال را منكر است و فلسفه را به باد انتقاد مي¬گيرد و آن را علمي بي ثمر و ناسودمند مي¬انگارد.
مرد دين شو محرم اسرار گرد
نيست از شرع نبي هاشمي
شرع فرمان پيمبر كردنست
علم جز بهر حيات خود مدان
وز خيال فلسفي بيزار گرد
دورتر از فلسفي يك آدمي
فلسفي را خاك بر سر كردنست
وز شفا خواندن نجات خود مدان
سنايي نيز اشعاري درباره اكتفا به¬ احاديث و سنن و اعراض از اباطيل يونانيان سروده است:
شرط مردان نيست در دل عشق جانان داشتن
تا كي از كاهل نمازي اي حكيم زشت خوي
صدق بوبكري و حذق حيدري كردن رها
دين و ملت ني و برجان نقش حكمت داشتن
پس دل اندر وصل و بند هجران داشتن
همچو دونان اعتقاد اهل يونان داشتن
پس دل اندر زهره فرعون وهامان داشتن
نوح و كشتي و در دل عشق طوفان داشتن
تعصب خواجه عبدالله انصاري و خشم او را واعظي كه در ماه رمضان به هرات آمده بود، بيانگر ديدگاه وي درباره فلسفه است كه فتنه عظيمي برانگيخت، چرا كه خواجه در كلام وي بوي فلسفه شنيده بود، چنان¬كه ابن¬جوزي در المنتظم روايت مي¬كند كه بر اثر تحريك شيخ، عامه بر اين واعظ شوريدند، خانه¬اش را آتش زدند و چون خود وي از هرات به پوشنگ گريخت و به قاضي ابوسعيد فوشنجي مدرس نظاميه پناه برد، مردم او را تا پوشنگ دنبال كردند، به قاضي هم اهانت¬ها رفت و سر در مدرسه او را سياه كردند و فتنه چنان بالا گرفت كه خواجه نظام¬الملك وزير ناچار شد در آن دخالت كند و تا نظام-الملك، خواجه عبدالله انصاري را در سن 82 سالگي از هرات تبعيد نكرد، فتنه نياراميد.
گفتني است كه مخالفت با فلسفه نه تنها از طرف صوفيان اعمال مي¬شد، بلكه در اين دوره تاريخي فقها نيز شديدتر از صوفيان به مقابله با آن پرداختند. تا جايي كه صوفيان نامداري چون عين¬القضات همداني (مقتول525ق) و شهاب¬الدين سهروردي (مقتول587ق) قرباني گرايش¬هاي فلسفي خود شده و توسط حكم همين فقها اعدام شدند.
بايد به خاطر داشته باشيم كه علوم دنيوي در آن عصر از همديگر تفكيك نشده بود و فلسفه به عنوان موتور محركه علم با علومي، نظير رياضيات، هندسه، فيزيك، منطق، پزشكي و موسيقي پيوند خورده بود. بنابر اين، مخالفت با فلسفه تأثير شديدي بر ركود اين علوم داشت. سرانجام اين فلسفه بود كه به حاشيه كشانده مي¬شد و ديگر عالمان اسلامي كه جامع علوم نبودند، جايگاه چنداني در جامعه نداشتند.
نتيجه
صوفيان، پايگاه ويژه¬اي در بين مردم داشتند. بنابر اين، طبقة حاكمه براي همراه كردن تودهها با سياست¬هاي خود از اين طيف حمايت مي¬كردند. فقهاي اين دوره نيز سعي در آشتي ميان طريقت و شريعت داشتند و نگرش بد نسبت به تصوف را تعديل مي¬كردند. اين دوره، عصر مجادلههاي اعتقادي و سياسي ناشي از شكاف حاكميت و حملة غزها بود كه جامعه را با بحران عظيم اقتصادي، سردرگمي و حيراني روبهرو مي¬كرد. بنابر اين، زمينه¬ را براي گسترش تصوفي كه با روحيه مردم سازگاري نسبي داشت، مهيا مي¬كرد. گسترش تصوف با پيامدهاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي همراه بود كه در اعتلاي فرهنگي اسلام تأثير به¬سزايي داشت. البته نبايد از تأثيرات منفي آن، چون مبارزه با فلسفه و علوم عقلي نيز غافل بود.
- ابراهيمي ديناني، غلامحسين، ماجراي فكر فلسفي، تهران، طرح نو، چ سوم، 1383.
- ابن¬اثير، عزالدين ابوالحسن عليبنابي الكرم¬شيباني، تاريخ كامل، تاريخ بزرگ اسلام و ايران، ترجمه علي هاشمي حايري و ابوالقاسم حالت، تهران، علمي، چ دوم، 1368.
- ابن¬اسفنديار، بهاالدين محمدبن حسنبناسفنديار كاتب، تاريخ طبرستان، به تصحيح اقبال، تهران، كلاله خاور، چ دوم، 1366.
- ابن¬جوزي، ابوالفرج عبدالرحمانبنعلي، تلبيس ابليس، ترجمه عليرضا ذكاوتي قراگوزلو، تهران، مركز نشر دانشگاهي، 1368.
- ابن¬خلكان¬، ابي¬العباس شمس¬الدين¬احمدابن¬محمد¬بن¬ابي¬بكر، وفيات الاعيان و ابنا الزمان، ترجمه احمدبن¬محمد¬عثمان-علي¬بن¬احمد¬شجاع¬ سنجري، به تصحيح فاطمه مدرسي، اروميه، دانشگاه اروميه، ج اول، 1381.
- انصاري، قاسم، مباني عرفان و تصوف، تهران، طهوري، چ چهارم، 1382.
- انوري، اوحد¬الدين، ديوان، تهران، بنگاه نشر و ترجمه، ج اول، چ دوم، 1347.
- بارتولد، وسيلي ولاديميرويچ، تركستان¬نامه، تركستان در عهد هجوم مغول، 2جلد، ترجمه كريم كشاورز، 1352.
- بنداري اصفهاني، ابوابراهيم¬قوام¬الدين¬فتح¬بن¬علي¬بن¬محمد، زبده¬النصر و نخبه¬العصر(تاريخ سلسله سلجوقي)، ترجمه محمدحسين جليلي، تهران، بنياد فرهنگ، 2536.
- بويل، جي، تاريخ ايران، از آمدن سلجوقيان تا فروپاشي دولت ايلخانان، ترجمه حسن انوشه، تهران، امير كبير، چ سوم، 1379.
- پطروشفسكي، ايلياولويچ، اسلام در ايران از هجرت تا پايان قرن نهم هجري، ترجمه كريم كشاورز، چ ششم، تهران، پيام، 1362.
- حسيني، صدرالدين ابوالحسن ناصربن¬علي، اخبارالدوله السلجوقيه، چاپ محمد اقبال، لاهور، 1933.
- خواجه عبد الله انصاري، طبقات الصوفيه، تصحيح محمدسرور مولايي، بي جا، توس، 1362.
- دورانت، ويل، تاريخ تمدن، (بخش دوم از كتاب چهارم)، ترجمه ابوالقاسم پاينده، بي جا، اقبال، ج 11، بي چا، 1343.
- راوندي، ¬محمد¬بن¬علي¬بن¬سليمان، راحه¬الصدور و ايه¬السرور در تاريخ آل سلجوق، به تصحيح محمد اقبال، تهران، اساطير، 1386.
- زرين¬كوب، عبدالحسين، ارزش ميراث صوفيه، تهران، امير كبير، چ دوازدهم، 1385.
- ـــــ ، تصوف ايراني از منظر تاريخي آن، ترجمه مجدالدين كيواني، تهران، سخن، چ دوم، 1385.
- ـــــ ، جستجو در تصوف ايران، تهران، امير كبير، چ چهارم، 1369.
- ـــــ ، دنباله روزگاران ايران از پايان ساسانيان تا پايان تيموريان، تهران، سخن، 1375.
- ـــــ ، مقاله «تصوف و عرفان در اسلام» مجموعه مقالات پژوهشي تاريخي و فرهنگي، زير نظر كاظم موسوي بجنوردي، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1383.
- سعدي، مصلح¬بن عبدلله، كليات، به تصحيح محمد علي فروغي، تهران، پيمان، چ دوم ، 1387.
- سومر، فاروق، اغوزها، ترجمه آنادردي عنصري، گنبد، حاجي طلائي، 1380.
- سنائي غزنوي، ابوالمجد مجدودبن آدم، ديوان، به اهتمام مدرس رضوي، تهران، انتشارات كتابخانه سنائي، 1354.
- صفا، ذبيح الله، تاريخ ادبيات ايران، چ ششم، تهران، فردوسي، ج اول( خلاصه جلد اول و دوم)، 1379.
- عين¬القضاه همداني، ابوالمعالي، تمهيدات، به تصحيح عفيف عسيران، تهران، كتابخانه منوچهري، چ سوم، 1370.
- غزالي، ابوحامد محمد، تهافت¬الفلاسفه يا تناقض گويي فيلسوفان، ترجمه علي اصغر حلبي، تهران، زوار، چ دوم 1362.
- ـــــ ، شك و شناخت(المنقذ من الضلال)، ترجمه صادق آئينه وند، تهران، اميركبير، چ دوم، 1382.
- ـــــ ، كيمياي سعادت، به كوشش حسين خديو جم، تهران، علمي و فرهنگي، ج دوم، چ چهاردهم، 1387.
- غزنوي، سديدالدين محمد¬، مقامات ژنده پيل، به اهتمام حشمت مويد، تهران، علمي و فرهنگي، چ سوم، 1384.
- قشيري، ابوالقاسم، ترجمه رساله قشيريه، به تصحيح بديع¬الزمان فروزانفر، تهران، علمي و فرهنگي، چ چهارم، 1374.
- كسروي، احمد، صوفيگري، بي جا، پايدار، 1337.
- كرماني، افضل¬الدين ابوحامد، سلجوقيان و غز در ايران، به تصحيح باستاني پاريزي، تهران، كوروش، 1372.
- كلوزنر، كارلا، ديوان سالاري در عهد سلجوقي، ترجمه يعقوب آژند، تهران، اميركبير، 1363.
- كوي، سرژدولوژبه دو بور، سرگذشت پير هرات، ترجمه روان فرهادي، بي جا ، ثور، 1355.
- كياني، محسن، تاريخ خانقاه در ايران، تهران، كتابخانه طهوري، 1369.
- لاپيدوس، آيرام، تاريخ جوامع اسلامي از آغاز تا قرن نهم هجري، ترجمه محمود رمضان زاده، مشهد، آستان قدس رضوي، بنياد پژوهشهاي اسلامي، 1379.
- لمبتن، آن ك.س، تداوم و تحول در تاريخ ميانه ايران، ترجمه يعقوب آژند، تهران، نشر ني، چ دوم، 1382.
- محمدبن¬منور، اسرار التوحيد، به اهتمام ذبيح الله صفا، تهران، اميركبير، چ سوم، 1354.
- مطهري، مرتضي، انسان و سرنوشت، تهران، صدرا، چ بيست نهم، 1385.
- مقدسي، ابوعبدلله محمد¬بن احمد، احسن¬التقاسيم في معرفه الاقاليم، ترجمه علينيقي منزوي، بخش اول، 1361.
- مورگان، ديويد، ايران در سده¬هاي ميانه، ترجمه فرخ جوانمرديان، تهران، فروهر، 1374.
- مير خواند، محمد¬بن¬خاوندشاه بلخي، روضه¬الصفا، تهذيب و تلخيص عباس زرياب، تهران، علمي، ج 4 و 5 و 6، چ دوم، بي تا.
- منشي كرماني، ناصر الدين، نسائم الاسحار، من لطائم الخبار در تاريخ وزرا، به تصحيح مير جلال الدين حسيني ارموي«محدث»، تهران، دانشگاه تهران، 1338.
- نظام¬الملك، خواجه حسن¬بن¬علي، سياست نامه يا سيرالملوك، به اهتمام هيوبردراك، تهران، علمي و فرهنگي، چ هفتم، 1383.
- نظامي عروضي سمرقندي، احمد¬بن¬عمر¬بن¬علي، چهار مقاله، به تصحيح محمد¬بن قزويني، تهران، زوار، چ سوم 1333.
- نيشابوري، خواجه امام ظهيرالدين، سلجوقنامه، تهران، گلاله خاور، 1332.
- نيشابوري، شيخ فريدالدين عطار نيشابوري، مصيبت نامه، به اهتمام وصال نورائي، تهران، زوار، چ چهارم، 1373.
- هاجسن ، ك.س، مارشال، فرقه اسماعيليه، ترجمه فريدون بدره¬اي، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چ سوم، 1369.
- همايي، جلال¬الدين، غزالي نامه، تهران، موسسه نشر هما، چ سوم، 1368.
- همداني، رشيدالدين فضل¬الله، جامع التواريخ(تاريخ آل سلجوق)، به تصحيح محمد روشن، تهران، ميراث مكتوب، 1386.
- هندوشاه نخجواني، تجارب¬السلف در تواريخ خلفا و وزراي ايشان، به تصحيح عباس اقبال، تهران، بي نا، 1313.