تاریخ اسلام در آینه پژوهش، سال بیست و دوم، شماره دوم، پیاپی 59، پاییز و زمستان 1404، صفحات 59-82

    تحلیل تاریخی و نشانه‌شناسی علل جاهلیت‌گرایی امویان

    نویسندگان:
    ✍️ علی اکبر عالمیان / استادیار گروه تاریخ اسلام مجتمع آموزش عالی تاریخ، سیره و تمدن اسلامی جامعۀ المصطفی العالمیه / Najva110@gmail.com
    dor 20.1001.1.24234028.1404.22.2.6.5
    doi 10.22034/tarikh.2025.2021680
    چکیده: 
    بنی‌امیه در زمینة بازگشت جاهلیت به جامعۀ اسلامی، نقش فراوانی داشتند. این نوشتار به دنبال پاسخ به این پرسش است که نشانه‌های بازگشت به جاهلیت در عهد امویان چه بود و عوامل رجعت جاهلی در این دوره چیست؟ یافته‌های این پژوهش که به روش تحلیلی و مطالعة کتابخانه‌ای صورت پذیرفته، گویای این نکته است که نشانه‌های این رجعت جاهلی را می‌توان در مؤلفه‌هایی همچون قبیله‌گرایی، دنیاگرایی، نگاه ارباب ـ رعیتی به مقولة حکومت، کینه‌ورزی، و ترویج اسرائیلیات توسط بنی‌امیه دانست. حاکم بودن نوع برداشت امویان از اسلام، مهجوریت اهل‌بیت(ع) و انزوای آنها و همچنین اهتمام بنی‌امیه به ثروت‌اندوزی ازجمله عواملی بود که زمینة رشد افکار جاهلی را فراهم می‌آورد.
    Article data in English (انگلیسی)
    Title: 
    A Historical Analysis of the Semiotics and Causes of the Umayyads' Revival of Pre-Islamic Ignorance (Jāhiliyyah)
    Abstract: 
    The Umayyads played a substantial role in the resurgence of pre-Islamic ignorance (Jāhiliyyah) within society. This research seeks to answer the following question: what were the indicators of this return to Jāhiliyyah during the Umayyad period, and what were the causes of this regression? The findings of this study, conducted through an analytical method and library research, indicate that the signs of this return to Jāhiliyyah can be identified in components such as tribalism, materialism, a master-servant perspective on governance, vindictiveness, and the promotion of Isrā'īliyyāt (Judeo-Christian narratives) by the Umayyads. The dominance of the Umayyad interpretation of Islam, the marginalization and isolation of the Ahl al-Bayt (AS), and the Umayyads' preoccupation with wealth accumulation were among the factors that fostered the growth of Jāhilī thoughts.
    References: 
    متن کامل مقاله: 

    تحليل تاريخي و نشانه‌شناسي علل جاهليت‌گرايي امويان
    علي‌اكبر عالميان         / استاديار گروه تاريخ اسلام مجتمع آموزش عالي تاريخ، سيره و تمدن اسلامي جامعۀ المصطفی العالمیه    aliakbar_alamian@miu.ac.ir
    دريافت: 28/03/1402 ـ پذيرش: 18/06/1404
    چکيده
    بني‌اميه در زمينة بازگشت جاهليت به جامعۀ اسلامی، نقش فراواني داشتند. اين نوشتار به دنبال پاسخ به اين پرسش است که نشانه‌هاي بازگشت به جاهليت در عهد امويان چه بود و عوامل رجعت جاهلي در اين دوره چيست؟ يافته‌هاي اين پژوهش که به روش تحليلي و مطالعة کتابخانه‌اي صورت پذيرفته، گویای اين نکته است که نشانه‌هاي اين رجعت جاهلي را مي‌توان در مؤلفه‌هايي همچون قبيله‌گرايي، دنياگرايي، نگاه ارباب ـ رعيتي به مقولة حکومت، کينه‌ورزي، و ترويج اسرائيليات توسط بني‌اميه دانست. حاکم بودن نوع برداشت امويان از اسلام، مهجوريت اهل‌بيت و انزواي آنها و همچنين اهتمام بني‌اميه به ثروت‌اندوزي ازجمله عواملي بود که زمينة رشد افکار جاهلي را فراهم مي‌آورد.
    کليدواژه‌ها: امويان، جاهليت‌گرايي، رجعت جاهلي، نشانه‌شناسي، تحليل تاريخي.

    مقدمه
    بني‌اميه در زمينة بازگشت جاهليت به جامعه نقش بسزايي ايفا کردند و به تعبير يکي از محققان، پديدآورندة «جاهليت نو» بودند، به‌گونه‌اي‌که عصر بني‌اميه را مي‌توان عصر استقرار اين پديده دانست.  پس از رحلت رسول خدا، بار ديگر حرکت به‌سوي ارزش‌هاي پست جاهلي آغاز شد و در دوران حکومت فرزندان ابوسفيان، اين سير قهقرايي به نتيجه رسيد و معيارهاي افتخار و برتري جاهلي بار ديگر در جامعة اسلامي مستقر گرديد.
    همان‌گونه که امويان در دوران جاهليت، رياست و نفوذ داشتند، در دورة اسلامي نيز کوشيدند تا با تمسک به همان آموزه‌هاي عصر جاهلي، سلطه و رياست خود را تثبيت کنند.
    اميرالمؤمنين در نامه‌اي به معاويه، به‌صراحت تأکيد مي‌کنند که معاويه با سياست‌هاي خود، مردم را به‌سوي جاهليت سوق داده است.  ازاين‌رو مي‌توان گفت که در دورة حکومت امويان، فرهنگ جاهليت بار ديگر احيا شد؛ فرهنگي که کاملاً در تضاد با آموزه‌هاي مکتب اهل‌بيت قرار داشت؛ زيرا رئيس اين مکتب، يعني پيامبر اکرم خود از ميان‌بردارندة اين فرهنگ و مخالف سرسخت آن بود.
    اميرالمؤمنين در توصيف وضعيت پيش از بعثت پيامبر اکرم مي‌فرمايند:
    خداوند پيامبر اسلام را در زماني فرستاد که از ديرباز پيامبري نيامده بود، ملت‌ها در خوابي طولاني فرورفته بودند، سررشتة کارها از هم گسيخته و آتش جنگ در همه‌جا شعله‌ور بود. دنيا را تاريکي، جهل و گناه تيره کرده بود. فريبکاري آشکار، برگ‌هاي درخت بشر پژمرده و زرد شده بود و اميد ثمري از آن نمي‌رفت. آب‌ها فرورفته و فروغ هدايت خاموش شده بود، بدبختي به بشر هجوم آورده و چهرة کريه خود را نمايان ساخته بود، ترس دل‌هاي مردم را فراگرفته و تنها پناهگاهشان شمشير بود. 
    در کنار اين فرمايش، دو سخن ديگر ايشان را نيز در نظر بگيريد:
    ـ «اي مردم! آگاه باشيد که بلا و گرفتاري شما با همان شکل و شمايل روزي که خداوند پيامبرش را مبعوث کرد، بازگشت». 
    ـ «هان اي مردم! شما دست خود را از ريسمان طاعت خدا رها کرديد و حصاري را که خداوند برايتان قرار داده بود، به‌واسطة احکام جاهليت شکافتيد». 
    روشن مي‌شود که اميرالمؤمنين از بازگشت عقايد و ارزش‌هاي دوران جاهليت به جامعة اسلامي به‌شدت نگران بودند و آن را برنمي‌تافتند.
    همين نگرش موجب شده است تا برخي محققان «احياي عصبيت جاهلي» را ازجمله عوامل سقوط بني‌اميه برشمارند.  به‌ بيان ديگر، ساختار دولت اموي تحت تأثير نوعي فرهنگ جاهلي احياشده در بستر فرهنگ اسلامي شکل گرفته بود.
    اين تحقيق، به‌دنبال پاسخ به دو پرسش اساسي است:
    ـ نشانه‌هاي بازگشت به جاهليت در عهد امويان چيست؟
    ـ عوامل رجعت جاهلي در اين دوره کدام‌هايند؟
    دربارة پيشينة موضوع، با وجود آنکه پژوهش‌هاي متعددي دربارة جاهليت نگاشته شده‌اند، اما تحقيقي که به‌طور خاص ابعاد جاهليت‌گرايي بني‌اميه را بررسي و تحليل کند، صورت نگرفته است. اغلب اين تحقيقات تنها به بخشي از ابعاد جاهليت‌گرايي امويان پرداخته‌اند. ازجملة اين پژوهش‌ها مي‌توان به موارد ذيل اشاره کرد:
    ـ «بازگشت به معيارهاي جاهلي؛ تهديد نهضت پيامبر اعظم».  در اين مقاله، مهم‌ترين تهديدهاي نهضت رسول خدا بازگشت امت اسلامي به معيارهاي جاهلي و سر برآوردن ريشه‌هاي غيرانساني آن دوران ذکر شده و ريشه‌هاي رجعت از منظر پيامبر اعظم بررسي شده است.
    ـ «معيارهاي سنجش نسبت جامعه با جاهليت در نهج ‌البلاغه».  اين مقاله به يافتن معيارهاي غالب در سنجش نسبت جامعه با جاهليت در نهج ‌البلاغه اشاره کرده است.
    ـ «قوميت‌گرايي در عصر امويان».  در اين مقاله، به قوم‌گرايي و قبيله‌گرايي به‌عنوان يکي از خصايل جاهلي پيش از اسلام اشاره شده و نقش امويان در بازگرداندن اين خصيصه تحليل شده است.
    ـ مقالة «تحليلي بر سيرة پيامبر اعظم در مواجهه با تعصب‌هاي نابجا».  در اين مقاله، بيش از هر چيز به سيرة رسول خدا در مواجهه با تعصب‌هاي نابجا با دو شيوة «فرهنگ‌سازي» و «اقدامات عملي» اشاره شده است.
    1. مفهوم‌شناسي
    در بحث «مفهوم‌شناسي»، دو موضوع بيش از ساير مباحث مد نظر قرار دارد: يکي مفهوم «جاهليت» و ديگري «بني‌اميه».
    1ـ1. جاهليت
    «جاهليت» به مجموعه‌اي از شاخصه‌هاي اعتقادي، اخلاقي و رفتاري در جزيرة‌العرب و در دورة پيش از اسلام اطلاق مي‌شود. در اين اصطلاح، «جهل» در برابر «علم» نيست،  بلکه به‌معناي ناداني،  سفاهت، حماقت، خشم و تسليم‌ناپذيري در برابر اسلام و احکام آن  است. در اصطلاح، «جاهليت» به ويژگي‌هاي جامعة عرب قبل از اسلام اشاره دارد؛ جامعه‌اي که دچار انحرافاتي نظير جهل به خداوند و پيامبر اکرم و احکام ديني، تفاخر به گذشتگان، غرور، زورگويي و مانند آن بود. 
    از مفاد آيات قرآني نيز مي‌توان دريافت که «جهل» و «جاهليت» به‌معناي ناداني، اعتقاد به چيزي خلاف واقع، و انجام عملي برخلاف حق  ارزيابي مي‌شود.
    با اين برداشت، مي‌توان نتيجه گرفت که «جاهليت» مفهومي تاريخي محدود به عصر پيش از اسلام نيست، بلکه در هر زمان و مکان ممکن است ظهور يابد. به تعبير سيدقطب:
    جاهليت کيفيتي است که مي‌تواند در هر وقت و هر جا به‌وجود آيد؛ چنان‌که مي‌تواند در ميان هر قوم و نژادي، به هر پايه از معرفت و تمدن و تقدم مادي، و در هر سطح از ترقي فکري، سياسي، اجتماعي و انساني هم که باشند، دامن‌گستر شود. 
    2ـ1. بني‌اميه
    «بَني‌اُمَيه» يکي از تيره‌هاي بزرگ قبيلة قريش به‌شمار مي‌آيند که برخي از افراد اين خاندان، به‌مدت تقريبي نود سال بر سرزمين‌هاي اسلامي حکومت کردند. اين خاندان از نسل اُميه بن عبدشمس بن عبدمناف بن قصي هستند  که نسب آنها به عبدمناف، جد سوم پيامبر اکرم مي‌رسد. 
    از ميان فرزندان عبدشمس (يعني اُميه اکبر، اُميه اصغر، نوفل، عبد اُميه، حبيب، ربيعه، عبدالعزي و عبدالله) نسل اُميه اکبر به «بني‌اُميه» شهرت يافت.  با افزايش نسل اُميه، آنان هويتي جداگانه از بني‌عبدشمس پيدا کردند و به‌عنوان «بني‌اُميه» شناخته شدند.
    اُميه ده فرزند پسر داشت که از ميان آنان، حرب، ابوحرب، سفيان و ابوسفيان به «عنابس» شهرت يافتند. چهار فرزند ديگر او به نام‌هاي عاص، ابوالعاص، عيص و ابوالعيص نيز به «اعياص» معروف شدند.  دو فرزند ديگر به نام‌هاي عمرو و ابوعمرو در کودکي درگذشتند.
    معاويه و دو جانشين او (يعني يزيد و معاويه دوم) که در سال‌هاي ۴۱ تا ۶۴ هجري خلافت را در دست داشتند و به «آل ابي‌سفيان» شهرت يافته‌اند، از شاخة «عنابس» به‌شمار مي‌آيند.  در مقابل، مروان بن حکم و فرزندان او که از سال ۶۴ تا ۱۳۲ هجري بر مصدر امور بودند و به «آل مروان» شهرت داشتند، از شاخة «اعياص» بودند. 
    2. نشانه‌هاي جاهليت‌گرايي امويان
    همان‌گونه که پيش‌تر اشاره شد، با روي کار آمدن بني‌اميه، حفظ و عمل به سيرة پيامبر اکرم به فراموشي سپرده شد و برخي خلق‌وخوهاي جاهلي بار ديگر احيا گرديد.
    حاصل اين سياست خطرناک، بازگشت جامعه به عصر جاهلي يا همان «رجعت جاهلي» و به هدر رفتن تلاش‌هاي پيامبر اکرم و امامان معصوم در مسير نجات جامعه از خطرات فرهنگ جاهلي بود. اين اقدام بني‌اميه، اثرات منفي فراواني در جامعه اسلامي برجاي گذاشت.
    اميرالمؤمنين نسبت به وقوع اين فتنه هشدار دادند و فرمودند: «فتنه‌هاي بني‌اميه پياپي با چهره‌اي زشت و ترس‌آور و ظلمتي با تاريکي عصر جاهليت، بر شما فرود مي‌آيند؛ نه نور هدايتي در آن پيداست و نه پرچم نجاتي در آن روزگاران به چشم مي‌خورد». 
    ايشان همچنين در نامه‌اي به معاويه، به‌صراحت تأکيد مي‌کنند که معاويه با سياست‌هاي خود، مردم را به‌سوي جاهليت سوق داده است. 
    قرائن تاريخي نيز نشان مي‌دهند که امويان عملاً به همان دورة جاهليت بازگشتند يا به تعبير دقيق‌تر، «جاهليت نو» را رقم زدند. به‌نظر مي‌رسد خود امويان نيز دريافته بودند که بدون بازگشت به آموزه‌ها و ارزش‌هاي دوران جاهلي، استواري و استمرار حکومت‌شان ناممکن است؛ چنان‌که مروان بن حکم در پاسخ به امام زين‌العابدين به‌صراحت اظهار داشت که بدون سبّ و نفرين حضرت علي، حکومت آنان قوام و دوام نمي‌يابد. 
    سوق دادن جامعه به رجعت جاهلي را مي‌توان در احياي برخي از سنت‌هاي جاهلي مورد تأکيد قرار داد؛ سنت‌هايي که در ادامة اين پژوهش، به‌تفصيل بررسي خواهند شد:
    1ـ2. قبيله‌گرايي
    يکي از سنت‌هاي احياشده در عصر امويان، پديدة «قبيله‌گرايي»  بود. «قبيله‌گرايي» به‌معناي اصالت دادن به تعلقات قومي و ملي است؛ يعني انسان خود را به‌واسطة برخي وابستگي‌ها (مانند داشتن سرزمين و قانون مشترک يا اشتراک در خون و نژاد) متعلق به قوم و ملتي خاص بداند و خود را از ديگر انسان‌ها جدا بشمارد. در چنين نگرشي، فرد همواره توجه خود را به تأمين منافع قومي و ملي معطوف مي‌دارد، حتي اگر اين امر مستلزم زيان ديگران باشد. 
    درواقع، قبيله‌گرايي به‌معناي برتري‌دادن به خود و اطرافيان در برابر ديگران است؛ امري که از مظاهر فرهنگ جاهلي به‌شمار مي‌آيد و از سوي اسلام تقبيح شده است. پيامبر اکرم پس از بعثت، اين رسم جاهلي را محکوم کردند و در برابر آن ايستادند؛ چنان‌که تا آخرين روزهاي حيات خويش با آن مبارزه مي‌کردند. در خطبة معروف «حجة‌الوداع»، ايشان همگان را از اين سنت جاهلي برحذر داشتند. اما پس از رحلت آن حضرت، اوضاع دگرگون شد و جامعه بار ديگر به همان وضعيت پيشين بازگشت.
    سياست قبيله‌گرايي امويان در دو محور نمود پيدا مي‌کرد: احياي عروبت و سياست عرب‌گرايي؛ تبعيض‌گرايي و طبقاتي‌کردن جامعه. اين دو عنصر پايه‌هاي اصلي بازتوليد فرهنگ جاهلي در ساختار اجتماعي و سياسي حکومت اموي بودند که در ادامة پژوهش، به تفصيل بررسي خواهند شد:
    2-1-1. احياي عروبت يا سياست عرب‌گرايي
    احياي عروبت يا سياست عرب‌گرايي ازجمله سنت‌هاي جاهلي بود که در قالب سياست قبيله‌گرايي امويان نمود پيدا مي‌کرد. اين سياست از سوي امويان با شدت و جديت دنبال مي‌شد. خلفاي اموي در اين زمينه اتفاق نظر داشتند که جانشينان آنان بايد از طرف پدري و مادري، عرب خالص باشند. آنان نسبت به اين عقيده سخت تعصب مي‌ورزيدند و تا اواخر دوران هشام بن عبدالملک، سرسختانه از اين اصل دفاع مي‌کردند و ذره‌اي از آن کوتاه نمي‌آمدند.
    بازتاب‌هاي سياست عرب‌گرايي در جامعه نيز به‌وضوح قابل مشاهده بود. براي نمونه، در جريان قيام مختار ثقفي، عمير بن حباب ـ يکي از بزرگان شام و رئيس قبيلة قيس ـ به ابراهيم بن مالک اشتر گفت: «از هنگامي که وارد اردوگاه تو شده‌ام، اندوهم شدت يافته است؛ و اين به آن جهت است که تا هنگامي که نزد تو رسيدم، هيچ سخن عربي نشنيدم و همراه تو، همين گروه ايرانيان هستند، درحالي‌‌که بزرگان و سران مردم شام، که قريب چهل‌هزار مردند، به جنگ تو آمده‌اند!» 
    اين سخن گوياي عمق تعصب قومي و نژادي در ميان اشراف اموي و وابستگان آنان است؛ تعصبي که برخاسته از سنت‌هاي جاهلي بود و در قالب سياست‌هاي رسمي حکومت اموي، بازتوليد و تثبيت مي‌شد.
    2-1-2. تبعيض‌گرايي و طبقاتي‌شدن جامعه
    طبقاتي شدن جامعة عصر اموي را نيز مي‌توان از ديگر سنت‌هاي احياي پديدة جاهلي دانست که خود معلول سياست قبيله‌گرايي آنان بود. در رأس اين نظام طبقاتي، اعراب قرار داشتند که از همه‌گونه امتياز برخوردار بودند. اين طبقه که به‌عنوان طبقة ممتاز جامعة اموي شناخته مي‌شد، از دولت عطايا دريافت مي‌کرد و در ازاي اين بخشش‌ها، به تقويت نيروي نظامي و ادارة امور حکومت اموي کمک مي‌نمود. 
    طبقة ديگر «موالي»  بودند. اين گروه حتي در برهه‌اي از زمان در معرض قتل قرار گرفتند. معاويه که از افزايش جمعيت موالي به هراس افتاده بود، کوشيد تا بخشي از آنان را از ميان بردارد. اين انديشه گرچه با استقبال سمرة بن جندب مواجه شد، اما با مخالفت احنف بن قيس و پذيرش نظر او توسط معاويه، اجراي آن منتفي گرديد. 
    در پايين‌ترين سطح اين نظام، بردگان قرار داشتند. امويان بر برتري نژاد عرب تأکيد مي‌کردند و به‌سبب همين سياست، عبدالملک بن مروان بارها گفته بود: «دو شير نمي‌توانند در يک بيشه زندگي کنند و کسي جز ما نبايد در قلمرو اسلامي صاحب قدرت باشد». 
    يکي از پيامدهاي نظام طبقاتي و عملکرد تبعيض‌آميز امويان در برخورد با مليت‌ها، پيدايش گروهي به نام «شعوبيه» بود. رفتار ناعادلانة امويان در برخورد با غيرعرب‌ها و قائل شدن تفاوت ميان اعراب و موالي، زمينه‌ساز شورش‌هاي ملي، سياسي و مذهبي شد که «شعوبيه» يکي از آنها بود.
    «شعوبيه» به گروهي اطلاق مي‌شود که قائل به برتري عرب بر عجم نيستند.  وجه تسمية اين فرقه، مخالفت با تعصب عربي است. آنان با استناد به آية «وَ جَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَ قَبَائِلَ»  خواستار مساوات ميان ملل بودند. 
    جريان شعوبي‌گري واکنشي بود در برابر رفتار نژادپرستانة بني‌اميه. اين جريان با ظهور افراد گوناگوني به فعاليت خود ادامه داد. براي نمونه، مي‌توان به اسماعيل بن يسار اشاره کرد که در زمان هشام بن عبدالملک زندگي مي‌کرد و در سال ۱۲۵ هجري درگذشت. او در برابر برتري‌جويي امويان ايستاد و به اصالت ايراني خود افتخار مي‌کرد. 
    2-2. دنياگرايي
    يکي ديگر از سنت‌هاي جاهلي، توجه افراطي به مال و ثروت بود؛ به‌گونه‌اي‌که مردم براي رسيدن به آن، از همة مقدسات نيز دست مي‌کشيدند. خود امويان، تجارت‌پيشه بودند و در دوران جاهليت، جايگاه ممتاز اجتماعي و اقتصادي داشتند. جدّ بني‌اميه، يعني عبدشمس، عامل پيمان تجاري قريش با حبشه بود و به همين علت، از اصحاب ايلاف به‌شمار مي‌آمد.  همين ويژگي موجب شد تا اين سنت جاهلي نيز در عصر امويان دوباره احيا شود.
    نمونة بارز اين جريان، فريب دادن عبيدالله بن عباس ـ فرمانده سپاه امام حسن مجتبي ـ توسط معاويه با وعدة يک‌ميليون درهم بود.  مغيرة بن شعبه، فرماندار کوفه نيز ده نفر از مردم اين شهر را با پرداخت سي‌هزار درهم رشوه، ترغيب کرد تا به شام بروند و بر وليعهدي يزيد تأکيد کنند. 
    خريدن افراد توسط دولت اموي براي تقديس دروغين حکومت و تخطئة مخالفان، از همين دست اقدامات به‌شمار مي‌آيد. در اين زمينه، مسکين دارمي با دريافت مبالغي، شعري در توصيف صلاحيت يزيد براي ولايتعهدي سرود  و سمرة بن جندب نيز با دريافت چهارصدهزار درهم، آيه‌اي از قرآن را به ضرر اميرالمؤمنين تفسير کرد! 
    اين نمونه‌ها نشان مي‌دهد که دنياگرايي در عصر امويان نه‌تنها يک گرايش فردي، بلکه به‌عنوان سياستي رسمي در خدمت تثبيت قدرت و مشروعيت‌سازي براي حکومت به‌کار گرفته مي‌شد؛ سياستي که ريشه در سنت‌هاي جاهلي داشت و با آموزه‌هاي اسلام در تضاد بود.
    2-3. نگاه «ارباب ـ رعيتي» به مقولة حکومت
    نگاه «ارباب ـ رعيتي» به مقولة حکومت نيز يکي ديگر از سنت‌هاي جاهلي بود که توسط امويان دوباره احيا شد. اين مدعا را مي‌توان از سخن معاويه دريافت؛ آن‌گاه که به مردم کوفه گفت: «من نيامده‌ام که شما را به نماز و روزه دعوت کنم، بلکه هدف من حکومت بر شماست». 
    اين نگاه جاهلي را پيش‌تر اميرالمؤمنين دريافته و نسبت به آن هشدار داده بودند: «... کار به جايي مي‌رسد که ياري‌کردن يکي از شما نسبت به يکي از آنها، مانند ياري‌کردن عبد به ارباب خود شود، که در حضور ارباب ناچار به اطاعت شويد و در غياب او بدگويي کنيد». 
    يکي از قرائن اين مدعا، خودبرتربيني امويان بود؛ به‌گونه‌اي‌که جز خود، کسي را شايستة حکومت نمي‌دانستند. شايد به همين علت بود که به نصب خويشاوندان در پست‌هاي حکومتي مبادرت مي‌ورزيدند. براي مثال:
    ـ معاويه، برادرش عتبه را به‌عنوان فرماندار مصر منصوب کرد. 
    ـ عمرو بن عاص، پسرخالة خود، عقبۀ بن نافع بن عبد قيس را به فرمانروايي افريقيه گماشت. 
    ـ عبدالملک بن مروان، به‌جز عراق، حکومت تمام ولايات اسلامي را به بستگان خود واگذار کرد.
    قرينة ديگر، اظهارنظرهاي شخصي خلفاي اموي و کارگزاران آنان است. بلاذري مي‌نويسد:
    ابوالجهم بن حذيفه، يکي از طايفة بني‌عدي، با تندي با معاويه سخن گفت و از خدا خواست تا مردم را از دست معاويه راحت کند. معاويه پاسخ داد: به چه کسي مي‌خواهيد پناه ببريد؟ به بني‌زهره؟ هيچ ياري و کمکي از آنها به شما نخواهد رسيد. به بني‌مخزوم؟ اگر غلبه کنند، از روي کبر با شما سخن خواهند گفت. به بني‌هاشم؟ اگر به قدرت برسند، همه چيز را براي خود مي‌خواهند. ما هرچه هستيم، دست‌کم به سائل مي‌رسيم و جودي داريم. عرب تا وقتي که مشايخ ما را روي منبر ببيند، دست بالا را خواهد داشت. 
    هشام بن عبدالملک نيز از شنيدن قصيده‌اي که اسماعيل بن يسار دربارة مفاخر نسبي خود سروده بود، خشمگين شد و دستور داد او را در برکه‌اي انداختند و سپس او را به حجاز تبعيد کرد. 
    يزيد بن مهلب، يکي از کارگزاران اموي در گرگان، نيز سوگند خورد که با خون عجم آسياب بگرداند. 
    اين شواهد نشان‌دهندة نگاه ارباب‌منشانة امويان به حکومت و مردم است؛ نگاهي که برخاسته از سنت‌هاي جاهلي بود و با آموزه‌هاي اسلامي در تضاد کامل قرار داشت.
    2-4. کينه‌ورزي
    يکي ديگر از نشانه‌هاي احياي سنت‌هاي جاهلي، کينه‌ورزي بود که در خاندان بني‌اميه به‌وضوح ديده مي‌شد. اين خصيصه البته در نهاد اجداد امويان نيز ريشه دوانده بود؛ چنان‌که وقتي عثمان به خلافت رسيد، ابوسفيان کينة ديرينة خود نسبت به بني‌هاشم را علني کرد و بر سر مزار حمزه سيدالشهداء حاضر شد و گفت: «... بر سر چيزي با ما جنگيدي که آخر به دست ما افتاد». 
    در واقعة کربلا، اين سنت جاهلي بيش از پيش نمايان شد؛ به‌ويژه مي‌توان عمق اين کينه‌ها را در اشعار خليفة اموي در شام مشاهده کرد. يزيد پس از ديدن سر بريدة امام حسين اشعاري خواند که مضمون آنها آشکارا از کينة ديرينه نسبت به بني‌هاشم حکايت دارد:
    ليت أشياخي ببدرٍ شَهِدوا
            جزعَ الخزرجِ من وَقْع الأسَلْ

    لأهلّوا و استهلّوا فرحاً
            ثُمّ قالوا يايزيدُ لاتُشَلْ

    قَدْقَتَلْنا القَرْم من ساداتهِمْ
            ثُمّ قالوا يايزيدُ لاتُشَلْ

    لعِبَتْ هاشمُ بالملکِ فلا
            خبرٌ جاءَ ولاوحي نَزَلْ امام خميني در تحليل اين جملة آخر مي‌فرمايد: «مکتبي که مي‌رفت با کج‌روي‌هاي تفالة جاهليت... با شعار "لا خبرٌ و لا وحي نَزَل" محو و نابود شود... ناگهان شخصيت عظيمي... قيام کرد و با فداکاري بي‌نظير و نهضت الهي خود، واقعة بزرگي را به‌وجود آورد». 
    اين اشعار و مواضع نشان‌دهندة عمق کينة امويان نسبت به اهل‌بيت است؛ کينه‌اي که برخاسته از سنت‌هاي جاهلي بود و در قالب سياست‌هاي رسمي حکومت اموي، بازتوليد و تثبيت مي‌‌شد.
    2-5. ترويج اسرائيليات
    در اين زمينه مي‌توان به نمونه‌هايي اشاره کرد که جزو فرهنگ جاهلي به‌شمار مي‌آيند و در عهد بني‌اميه دوباره احيا شدند. يکي از اين مظاهر، قصه‌گويي و ترويج اسرائيليات بود.
    «اسرائيليات» در اصطلاح، به داستان‌هايي اطلاق مي‌شود که از منابع يهودي و اسرائيلي روايت مي‌شوند.  در تعبيري ديگر، هر نوع روايت و حکايتي که از منابع غير اسلامي به قلمرو فرهنگ اسلامي وارد گردد، «اسرائيليات» ناميده مي‌شود. 
    قصه‌خواني و افسانه‌پردازي از بدعت‌هاي جديدي بود که به دست معاويه پايه‌گذاري شد. سياست بني‌اميه نه‌تنها مانعي در برابر نشر مقالات و مکتوبات اسرائيلي نبود، بلکه در تأييد و ترويج آن نيز فعال بود. حکام اموي از معارف اسرائيلي در جهت تقويت انديشه‌هاي سياسي خود و بهره‌برداري اجتماعي استفادة فراوان مي‌بردند.
    براي نمونه، مي‌توان به شخصي به نام «سليمان بن عتر تجيبي» اشاره کرد که از سوي معاويه، مسئوليت قضاوت و قصه‌گويي را برعهده گرفت. اما بعدها معاويه او را از منصب قضاوت عزل کرد و تنها به داستان‌سرايي موظف ساخت. 
    عبدالملک بن مروان نيز با بهره‌گيري از همين اسرائيليات، مراسم حج را به بيت‌المقدس منتقل کرد. در آن زمان، حجاز در اختيار عبدالله بن زبير بود و او حاجيان را به بيعت با خود به‌عنوان خليفة مسلمانان فرامي‌خواند. شامياني که قصد سفر حج داشتند، با مانع مواجه شدند؛ زيرا دستگاه خلافت اموي در شام، مانع انجام مراسم حج براي اهل شام گرديد.
    عبدالملک اهل شام را از رفتن به حج منع کرد؛ زيرا ابن‌زبير آنان را وادار به بيعت مي‌کرد. وقتي مورد اعتراض قرار گرفت، به مردم گفت: ابن‌شهاب زهري از پيامبر روايت کرده است: «لا تُشَدُّ الرِّحالُ إلا إلي ثلاثةِ مساجد: المسجد الحرام و مسجدي و مسجد بيت‌المقدس»، و آن براي شما جايگاه کعبه را دارد.
    سپس افزود: اکنون بنگريد، اين همان صخره‌اي است که گفته‌اند: پيامبر در زمان معراج قدم‌هايش را بر آن نهاد. اين به‌جاي کعبه است.
    آنگاه عبدالملک بر آن قبه‌اي بنا کرد، پرده‌هاي ديباج بر آن آويخت و مردم را مجبور ساخت تا همان‌گونه که کعبه را طواف مي‌کنند، آن را نيز طواف کنند. اين مراسم در دوران بني‌اميه برقرار بود. 
    اين اقدام به‌روشني نشان مي‌دهد که چگونه اسرائيليات، همپاي سياست‌هاي بني‌اميه مورد استفاده قرار مي‌گرفتند. امويان از ترويج اسرائيليات اهدافي را دنبال مي‌کردند. به‌سبب سلطة فکري اهل کتاب بر بخشي از جامعة اسلامي آن روز و باورپذيري برخي مسلمانان ساده‌لوح، امويان کوشيدند تا از اين خلأ به سود خود بهره‌برداري کنند.
    اهل کتابي که به ترويج اسرائيليات مي‌پرداختند، مدعي بودند که در کتاب‌هايشان پيشگويي‌هاي فراواني دربارة مسلمانان آمده و اطلاعاتي از نام و ترتيب زماني حکومت خلفا نيز در آنها ذکر شده است. خلفاي بني‌اميه نيز با استفاده از اين فضا، وانمود مي‌کردند که نام آنها نيز در کتاب‌هاي آسماني آمده است.
    اين مسئله، هم حکومت آنان را مشروع جلوه مي‌داد و هم نوعي جبر الهي را در جامعه القا مي‌کرد.
    علاوه بر موارد يادشده، مي‌توان به مظاهر ديگري نيز اشاره کرد؛ ازجمله:
    رونق موسيقي: از ديگر مظاهر فرهنگ جاهلي بود که در عهد امويان احيا شد. آوازه‌خواناني مانند سائب در حضور خليفة اموي خوانندگي مي‌کردند. 
    رواج شعر بر اساس تفاخرات قبيله‌اي: اين نوع شعر در عهد امويان و با حمايت از افرادي نظير عبدالرحمان بن سيحان به اوج رسيد. 
    اين مظاهر، همگي نشان‌دهندة بازگشت به سنت‌هاي جاهلي در قالب سياست‌هاي فرهنگي و اجتماعي حکومت بني‌اميه هستند.
    2-6. ساير سنت‌ها
    ازجمله سنت‌هاي جاهلي احياشده توسط امويان، غارتگري‌هايي بود که به‌ويژه در دوران معاويه انجام شد.  معاويه براي زمينگير کردن نيروهاي اميرالمؤمنين و قتل هرکه در برابر سپاه او ايستادگي مي‌کرد،  اقدامات گسترده‌اي در زمينة غارت و تجاوز به مناطق تحت نفوذ امام انجام داد.
    همچنين بايد به فساد و فحشايي اشاره کرد که امويان شام مرتکب مي‌شدند؛ فسادي که به همان سبک و سياق عصر جاهليت صورت مي‌گرفت. باده‌گساري، شراب‌خواري، زن‌بارگي و ساير مفاسد اخلاقي، دقيقاً همانند دوران جاهليت، در زمان امويان گسترش يافته بود.
    از اين‌گونه مظاهر، مي‌توان در دولت امويان شام نمونه‌هاي فراواني يافت. مجموعة اين قرائن نشان مي‌دهد که سياست جاهليت‌گرايي امويان، جامعه را به‌سوي رجعت جاهلي سوق داد و موجب گسترش اين سنت‌ها در ساختار اجتماعي و فرهنگي آن عصر شد.
    3. تحليل علل رجعت جاهلي جامعة عصر اموي
    اکنون که نشانه‌هاي جاهليت‌گرايي امويان بررسي و بيان شد، بايد به دومين پرسش اين تحقيق پاسخ دهيم: مهم‌ترين علل رجعت هنجارهاي جاهلي در عصر بني‌اميه چه بود؟
    به‌نظر مي‌رسد که علت اصلي بازگشت جامعه به جاهليت، حاکم بودن نوع خاصي از برداشت امويان از اسلام بود؛ برداشتي که با اسلام ناب محمدي، آن‌گونه که اهل‌بيت مروج آن بودند، فاصله‌اي بنيادين داشت. امويان اسلام را نه به‌عنوان مکتبي الهي و انسان‌ساز، بلکه به‌مثابة ابزاري براي تثبيت قدرت و سلطة سياسي خود تلقي مي‌کردند. اين نگاه ابزاري، زمينه‌ساز احياي بسياري از سنت‌هاي جاهلي در قالبي ديني شد.
    علت ديگر، مهجوريت و انزواي اهل‌‌بيت در جامعة اسلامي آن روز بود. اين انزوا که با سياست‌هاي هدفمند امويان تشديد مي‌شد، موجب گرديد تا آموزه‌هاي اصيل اسلامي که توسط اهل‌بيت تبيين مي‌شد، در حاشيه قرار گيرد و افکار جاهلي فرصت رشد و نفوذ يابند.
    علت سوم، اهتمام شديد خاندان اموي به ثروت‌اندوزي و دنياطلبي بود. اين گرايش آنان را به‌سوي بهره‌برداري از سنت‌هاي جاهلي سوق داد؛ سنت‌هايي که در آن، مال و قدرت معيار برتري و ابزار سلطه بود. در چنين فضايي، ارزش‌هاي اخلاقي و ديني به حاشيه رانده و جامعه به‌تدريج به سمت رجعت جاهلي سوق داده شد.
    3-1. حاکميت اسلام امويان به جاي اسلام اصيل
    به‌نظر مي‌رسد که علت اصلي رجعت جاهلي در جامعة عصر اموي، حاکميت اسلام امويان به‌جاي اسلام اصيل بوده است.
    شواهد تاريخي نشان مي‌دهند که پس از رحلت رسول خدا، سه نوع اسلام در جامعه شکل گرفت:
    نخست. اسلام اصيل و نبوي که توسط اهل‌بيت به جامعه معرفي مي‌شد.
    دوم. اسلام خلفا که گرچه به ظواهر دين پايبند بود، اما از مسير اسلام نبوي منحرف شده بود.
    سوم. اسلام اموي که نه‌تنها از اسلام نبوي، بلکه حتي از اسلام خلفا نيز فاصله داشت و حتي به ظواهر دين نيز توجهي نداشت.
    امويان با وجود ادعاي انتساب به پيامبر اکرم، در باور و رفتار ديني خود هيچ قرابتي با آن حضرت نداشتند. به تعبير «مقريزي»، قرابت با دين است، نه با طين! 
    اسلام امويان بيش از هر چيز، اسلامي از سر اجبار بود، نه از روي ميل و اختيار. جريان اسلام آوردن ابوسفيان، بنيانگذار اين خاندان، خود گوياي اين واقعيت است. او با وجود آنکه پيش از اسلام آوردن، مخفيانه صداي قرائت قرآن پيامبر را شنيده و آن را «سخني سخت نيکو» يافته بود،  هيچ‌گاه به اسلام روي خوش نشان نداد. پس از فتح مکه، براي گرفتن عفو نزد بسياري از اصحاب پيامبر رفت،  اما موفق نشد تا اينکه با شفاعت عباس، عموي پيامبر، مورد عفو قرار گرفت. 
    وقتي عمر بن خطاب، خليفة دوم، ابوسفيان را ديد، او را دشمن خدا خواند و از پيامبر خواست تا او را به وي واگذار کند تا گردنش را بزند.  ابوسفيان در گفتن شهادتين تعلل مي‌ورزيد تا اينکه عباس به او گفت: «تا گردنت زده نشده، شهادتين را بگو». 
    ابوسفيان حتي پس از گفتن شهادتين و ديدن لشکر اسلام، به‌جاي اقرار به نبوت رسول خدا، از «مُلک عظيم» پيامبر سخن گفت و از اعتراف به نبوت خودداري کرد. 
    اسلام معاويه، بنيان‌گذار حکومت امويان شام، نيز از همين جنس بود. معاويه، مانند پدرش، ديرتر اسلام آورد و نه‌تنها اعتقادي به اسلام نداشت، بلکه درصدد محو نام رسول خدا بود. دشمني او با اسلام به‌اندازه‌اي بود که در پنهان، به دنبال دفن نام پيامبر بود.
    مسعودي با ذکر تفصيلي گفت‌وگوي معاويه با مغيرة بن شعبه، از قول معاويه مي‌نويسد:
    ... هر روز پنج بار به نام او (پيامبر اسلام) فرياد مي‌زنند: «أشهد أنّ محمداً رسول الله». اي مغيره، مادرت بميرد! با زنده بودن نام اين مرد، کدام عمل باقي مي‌ماند؟! به خدا قسم، چاره‌اي نيست جز آنکه نام او دفن شود! 
    اينها بيانگر نوع اسلام امويان است؛ اسلامي که از سر اجبار پذيرفته شد و بي‌محتوا و دروغين بود.
    اميرالمؤمنين در فرازهاي گوناگون از فرمايش‌هاي خود، اشاره‌هاي صريحي به اين واقعيت دارند.
    در نامة ۶۴ نهج ‌البلاغه، خطاب به معاويه، حضرت مي‌فرمايند:
    ما و شما ـ همان‌گونه که يادآوري نموده‌اي ـ گرد هم جمع و با هم انس داشتيم، ولي در گذشته از هم جدا شديم؛ زيرا ما ايمان آورديم و شما به کفر خود باقي مانديد. امروز هم ما به راه راست مي‌رويم و شما پيرامون فتنه هستيد. آنان که از گروه شما اسلام را پذيرفتند، از روي ميل نبود، بلکه در حالي بود که همة بزرگان عرب در برابر رسول خدا تسليم شدند و در حزب او درآمدند. 
    در جاي ديگر، حضرت به اصحاب خود فرمودند: «پس قسم به خدايي که دانه را شکافت و جانداران را آفريد! آنها (معاويه و يارانش) با قلب و اعتقاد خود اسلام نياوردند، بلکه از ترس اظهار اسلام کردند و کفر خويش را نهان داشتند و چون ياراني بر کفر خود يافتند، آن را آشکار ساختند». 
    امويان نه‌تنها اسلام را از عمق جان نپذيرفته بودند، بلکه اعتقادي نيز به آن نداشتند. دقيقاً به همين علت بود که پس از انتخاب يزيد به خلافت، امام حسين ابراز تأسف کردند و از جدّ خود نقل نمودند که «خلافت بر خاندان ابوسفيان حرام است و هرگاه معاويه را بر فراز منبر ديديد، شکمش را پاره کنيد». 
    اميرالمؤمنين در بيان مؤلفه‌هاي اسلام واقعي مي‌فرمايند: «اسلام را چنان تفسير کنم که هيچ‌کس قبل از من چنين تفسير نکرده است. اسلام همان تسليم (در برابر خدا) است، و تسليم همان باور کردن، و باور کردن همان تصديق، و تصديق همان اقرار، و اقرار همان انجام وظيفه، و انجام وظيفه همان عمل شايسته». 
    خلفا و بزرگان بني‌اميه نه تسليم خدا بودند و نه به آن باور و اقرار داشتند. اگر هم شهادتين گفتند، اين تنها نشانة اسلام ظاهري آنان بود، نه ايمان باطني‌شان.
    هر کس با گفتن دو جملة «أشهد أن لا إله إلا الله» و «أشهد أنّ محمداً رسول الله» وارد دين اسلام مي‌شود،  اما بايد دانست که اين تعريف، نخستين مرتبه از پذيرش اسلام است و با مرحلة ايمان تفاوت دارد. در مرحلة ذکر شهادتين، انسان به‌صورت زباني اسلام را مي‌پذيرد، اما ميان پذيرش زباني و باور قلبي تفاوت وجود دارد.  اسلام آوردن زباني، مرحلة ابتدايي و ظاهري در پذيرش اسلام است که با اظهار شهادتين صورت مي‌گيرد؛ اما ايمان، علاوه بر اين، مستلزم اعتقاد قلبي و باطني است. 
    در آية ۱۴ سورة حجرات نيز به همين مسئله اشاره شده است. برخي مفسران در تفسير اين آيه، به تفاوت دو مفهوم «اسلام» و «ايمان» اشاره کرده و نتيجه گرفته‌اند: اسلام نسبت به ايمان عام‌تر است. جايگاه ايمان، قلب است و جايگاه اسلام، جوارح. 
    صالح الورداني، نويسندة معروف مصري، اسلام اموي را بر سه پايه استوار مي‌داند:
    1. مصحف عثمان: خليفة سوم با سوزاندن مصحف‌ها، تنها به يک مصحف بسنده کرد؛ مصحفي که در خدمت خط اموي و عليه خط اهل‌بيت بود. مصاحف ديگر در دست صحابه‌اي بود که از شيعيان اميرالمؤمنين و متعهد به اسلام محمدي بودند.
    2. صحابه: امويان با جذب برخي صحابه، نظير عمرو بن عاص، ابوهريره، سمرة بن جندب، جرير بن عبدالله و برخي ديگر، اسلام اموي را در برابر اسلام محمدي قرار دادند.
    3. روايات ساختگي: رواياتي که معاويه را تأييد کرده و اميرالمؤمنين را زير سؤال برده‌اند. 
    الورداني سپس نتيجه مي‌گيرد که شاخصه‌هاي اسلام اموي عبارت‌اند از: چيره‌کردن حاکمان بر ملت‌ها، برتري ‌دادن ثروتمندان بر فقرا، ترجيح فروع بر اصول، و اهانت به پيامبر و اهل‌بيت. 
    اين اسلام با اسلامي که پيامبر اکرم و مکتب اهل‌بيت مروج آن بودند، تفاوتي آشکار داشت. امويان همين اسلام بدلي را در جامعه حاکم کردند و همين مسئله، اصلي‌ترين علت رجعت جاهلي جامعة عصر اموي به‌شمار مي‌آيد.
    3-2. مهجوريت و انزواي اهل‌بيت
    علت ديگري که مي‌توان در اين مورد برشمرد، مهجوريت و انزواي اهل‌بيت بود که اين مسئله خود معلول تلاش جهت تقليل جايگاه سياسي، اجتماعي و ديني ائمه و شيعيان و يا به تعبيري، حذف مرجعيت سياسي و فکري معصومان در جامعه بوده است. البته مي‌توان اين عامل را معلول و نتيجة حاکميت اسلام امويان نيز دانست.
    بني‌اميه در تقليل جايگاه سياسي ائمة اطهار، تنها موفق شدند تا خلافت را از آنان بگيرند و با تضييقات وارد شده، دسترسي جامعه به آنان را محدود کنند. در عرصة مرجعيت ديني و فکري نيز، گرچه ائمة معصوم رهبري فکري و ديني بخشي از جامعه را برعهده داشتند، اما اين اقدام آنان خود حامل سه پيامد بزرگ بود:
    3-2-1. محروميت جامعه از هدايت‌هاي اهل‌بيت
    بايد پذيرفت که ثمرة برخورد فرهنگي امويان با اهل‌بيت، محروم شدن بخش فراواني از مردم از هدايت‌هاي ديني و فکري آنان بود. بني‌اميه براي حذف مرجعيت سياسي و فکري امامان معصوم، از هيچ تلاشي فروگذار نکردند. حتي در اين راه به تبليغ نفي وراثت ائمة اطهار از پيامبر اکرم و انکار نسبت ميان آنان پرداختند، تا آنجا که در روز عاشورا محمد بن اشعث، از سران سپاه شام، خطاب به امام حسين پرسيد: «تو چه نسبتي با پيامبر داري؟!» 
    حجاج ثقفي نيز در گفت‌وگو با شخصي به نام يحيي بن يعمر عامري، وراثت فرزندان حضرت فاطمه از پيامبر اکرم را انکار کرد. 
    اين نمونه‌ها نشان مي‌دهد که سياست فرهنگي امويان، نه‌تنها در حذف فيزيکي اهل‌بيت، بلکه در تحريف جايگاه و انکار نسب ايشان از پيامبر اکرم نيز فعال بود. نتيجة اين سياست، محروميت جامعه از هدايت‌هاي ناب و اصيل اهل‌بيت و گسترش انحرافات فکري و ديني در جامعة اسلامي بود.
    3-2-2. جهل نسبت به اهل‌بيت و مقام آنان
    يکي ديگر از اين پيامدها آن بود که جامعه و به‌ويژه مسلمانان نسبت به اهل‌بيت و مقام آنان جهل داشتند و از احکام اسلام اصيل ناآگاه باقي ماندند. جهل جامعه به‌اندازه‌اي بود که برخي از مردم، حتي پيامبر را نمي‌شناختند و گمان مي‌کردند که ايشان همان خداست!  آنان همچنين اميرالمؤمنين را شخصي تارک‌الصلاۀ  و يکي از دزدان ايام فتنه مي‌پنداشتند  و ايشان را پدر حضرت فاطمه مي‌دانستند و حضرت فاطمه را همسر پيغمبر و دختر عايشه، خواهر معاويه، و حضرت علي را کشته‌شده در جنگ حنين همراه با پيامبر مي‌دانستند!  وقتي که اين همه جهل نسبت به اهل‌بيت باشد طبيعي است که برخي مردم آن دوران، به‌ويژه مردم شام، بني‌اميه را تنها وارثان رسول خدا قلمداد کنند. 
    بر اثر همين جهل و بي‌خبري بود که حضرت علي و امام حسين «از دين خارج‌شده» ناميده شدند  و شاميان درصدد بر‌‌آمدند تا فرزندان رسول خدا را به‌عنوان برده خريدارى كنند. بر همين اساس بود که امام زين‌العابدين به آنان فرمودند: «از دين اسلام خارج شويد، آنگاه تقاضاى خريد فرزندان رسول خدا را کنيد».  بر اثر همين جهل و بي‌خبري، خلفاي اموي شام مورد تقديس و تکريم بخش زيادي از جامعه قرار گرفتند و با عناوين خاصي همچون «خليفة خدا در زمين»، «پيشواي مسلمانان»، «امين خدا»، «امام عادل»، «پيشواي هدايت»، «ولي حق» و «خليفة برتر» ناميده مي‌شدند.
    3-3-3. دگرگون‌سازي احکام ديني
    تقليل جايگاه امامان معصوم، خود پيامد مهم‌تر ديگري نيز به همراه داشت که عبارت بود از: دگرگون‌سازي احکام ديني و تبليغ آن به‌عنوان احکام صحيح و اصيل اسلامي. اين پيامد پيش از اين توسط اميرالمؤمنين پيش‌بيني شده و هشدار داده شده بود. حضرت در يکي از خطبه‌هاي نهج البلاغه مي‌فرمايند:
    پس در آن هنگام که امويان بر شما تسلط يابند، باطل بر جاي خود استوار شود و ناداني بر مرکب‌ها سوار و طاغوت زمان عظمت‌يافته و دعوت‌کنندگانِ به حق اندک و بي‌مشتري خواهند شد. روزگار چونان درندة خطرناکي حمله‌‌ور شده، باطل پس از مدت‌ها سکوت، نعره مي‌کشد، مردم در شکستن قوانين خدا دست در دست هم مي‌گذارند و در جدا شدن از دين متحد مي‌گردند و در دروغ‌پردازي با هم دوست و در راست‌گويي دشمن يکديگرند، و چون چنين روزگاري مي‌رسد، فرزند با پدر دشمني ورزد و باران خنک‌کننده گرمي و سوزش آورد. پست‌فطرتان همه جا را پر مي‌کنند، نيکان و بزرگواران کمياب مي‌شوند، مردم آن روزگار همچون گرگان، و پادشاهان همچون درندگان، تهيدستان طعمة آنان، و مستمندان چونان مردگان خواهند بود. راستي از ميانشان رخت برمي‌بندد و دروغ فراوان مي‌شود. با زبان تظاهر به دوستي دارند، اما در دل دشمن هستند، به گناه افتخار مي‌کنند و از پاکدامني به شگفت مي‌آيند و اسلام را همچون پوستيني واژگونه مي‌پوشند. 
    با وجود تلاش‌هاي گستردة امويان براي قطع ارتباط جامعه با اهل‌‌بيت، اين هدف به‌طور کامل محقق نشد. براي نمونه، در برخي منابع تاريخي آمده است که وقتي هشام بن عبدالملک براي انجام مراسم حج به مکه آمد، به‌علت ازدحام جمعيت نتوانست خود را به حجرالاسود برساند؛ اما زماني که امام سجاد وارد شد، مردم به احترام ايشان، راه را باز کردند و حضرت به‌راحتي استلام حجر را انجام دادند. فرزدق، شاعر معروف، با سرودن چند بيت شعر، امام را ستايش کرد. 
    بااين‌حال، امويان موفق شدند مانع مرجعيت فراگير اهل‌بيت در جامعه شوند. طبيعي است که وقتي ميان مردم و اهل‌‌بيت فاصله بيفتد، ارزش‌هاي ديني مسخ شود و جامعه در جهل و ناآگاهي باقي بماند و به ارزش‌هاي جاهلي بازگردد. اين وضعيت، زمينة گسترش انحرافات فکري و اخلاقي را فراهم مي‌سازد.
    گسترش فساد و انحراف در جامعة اموي به‌اندازه‌اي بود که ائمة معصوم براي مقابله با آن، تمام تلاش خود را به‌کار گرفتند. به‌ويژه حضرت سيدالشهداء براي مقابله با اين انحراف، خود و فرزندانشان را در راه دين فدا کردند.
    اميرالمؤمنين در توصيف گسترش فساد و انحراف در دوران حکومت بني‌اميه مي‌فرمايند:
    سوگند به خدا! بني‌اميه چنان به ستمگري و حکومت ادامه دهند که حرامي باقي نماند، جز آنکه حلال شمارند، و پيماني نمي‌ماند، جز آنکه همه را بشکنند، و هيچ خيمه و خانه‌اي وجود ندارد، جز آنکه ستمکاري آنان در آنجا راه يابد، و ظلم و فسادشان مردم را از خانه‌ها کوچ دهد... . 
    همة اين عوامل موجب فاصله‌گرفتن جامعه از اسلام اصيل و در نتيجه، رجعت جاهلي آنان شد؛ رجعتي که در ساية تحريف احکام، حذف مرجعيت اهل‌‌بيت و ترويج اسلام اموي شکل گرفت.
    3-4. اهتمام به ثروت‌اندوزي
    اهتمام به ثروت‌اندوزي را نيز مي‌توان يکي ديگر از ريشه‌ها و علل رجعت جاهلي در جامعة عصر اموي دانست. قريش و به‌ويژه بني‌اميه، اموال فراواني در اختيار داشتند. سفر زمستاني به شام و سفر تابستاني به حبشه که در قرآن با عنوان «رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَ الصَّيفِ»  از آن ياد شده، نشان‌دهندة تجارت گستردة قريش و ثروت انباشتة آنان بود. در اين ميان، امويان و جدّ عالي آنان، عبدشمس نيز از اين قاعده مستثنا نبودند و ثروت فراواني در اختيار داشتند.
    سرماية فراوان قريش موجب ريخت‌و‌پاش‌هاي گسترده و بلندپروازي‌هاي سياسي و اقتصادي آنان شده بود. چون بني‌اميه در اطراف کعبه و مرکز مکه سکونت داشتند، از «قريش بطائح» (قريشيان مرکز) به‌شمار مي‌آمدند.  همين موقعيت جغرافيايي موجب افزايش قدرت آنان شد و به‌تدريج رياست اقتصادي مکه را نيز در اختيار گرفتند. ابوسفيان از حاکمان مکه  در عصر جاهليت، از صاحب‌نظرترين اشراف و بازرگانان قريش محسوب مي‌شد.
    در دورة خلافت عثمان، وضعيت مالي بني‌اميه به‌مراتب بهتر شد. عثمان که خود از اين خاندان بود، در بذل و بخشش‌هاي بي‌حساب به امويان، هيچ حد و مرزي را رعايت نمي‌کرد. او به مروان يکصدهزار درهم هديه داد؛ تا جايي که عبدالله بن ارقم، خزانه‌دار، از شدت ناراحتي گريست و به عثمان گفت: «انگار اين اموال را جايگزين اموالي مي‌کني که در زمان رسول خدا انفاق کردي؛ که اگر آن زمان بود، صد درهم از اين اموال هم براي مروان زياد بود». 
    در نقل ديگري آمده است که عثمان پس از پيروزي در جنگي عليه پادشاهي به نام جرجيس، يک‌پنجم غنايم را به مروان بخشيد.  ابوموسي اشعري، حاکم بصره، نيز با مبالغ فراواني نزد عثمان آمد و همة آن را به بني‌اميه اهدا کرد. 
    دربارة بذل و بخشش‌هاي عثمان به امويان، نقل‌هاي تاريخي فراواني وجود دارد که خود بحثي مستقل مي‌طلبد. اميرالمؤمنين در توصيف دورة عثمان مي‌فرمايند:
    ... سومي به حکومت رسيد که برنامه‌اي جز خورد و خوراک و جمع‌آوري ثروت و مال نداشت و دودمان پدري او (بني‌اميه) نيز در اين مسير همراه او شدند، و همچون شتراني که گياه تازة بهار را با حرص و ولع مي‌خورند، به غارت بيت‌المال دست زدند. درنتيجه، اين اوضاع رشته‌اش پنبه شد و اعمالش کار او را تمام ساخت و شکمبارگي سرنگونش کرد. 
    ساير امويان نيز از اين امکانات مالي بهره‌مند بودند. کاخ سبز معاويه نمونه‌اي از اين تجمل‌گرايي بود. کارگزاران اموي نيز در همين مسير حرکت مي‌کردند. زياد، استاندار معاويه در کوفه و بصره، در ريخت‌و‌پاش مالي زبانزد بود. يعقوبي نقل مي‌کند که زياد يک‌بار مبلغي به ميزان 000/25 درهم را از بيت‌المال براي خود برداشت. 
    عمرو بن عاص هنگام مرگ، سيصد و بيست‌وپنج‌هزار دينار طلا و هزار درهم نقره برجاي گذاشت. مستغلات او در مصر، دويست‌هزار دينار درآمد داشت و ملک معروف او، «وهط»، ده‌ميليون درهم ارزش‌گذاري شده بود.  سعيد بن عاص که در عهد امويان حاکم کوفه بود، معتقد بود: سرزمين‌هاي حاصلخيز عراق متعلق به قريش است و بدين‌سان، سواد عراق را جزو املاک و متصرفات خود و امويان مي‌دانست. 
    در روايتي از پيامبر اکرم آمده است: «هرگاه شمار بني‌اميه به سي مرد برسد، دين خدا را تباه مي‌کنند، بندگان خدا را بندة خود قرار مي‌دهند، و مال خدا را ميان خود دست‌به‌دست مي‌کنند». 
    قسمت پاياني اين روايت به دست‌درازي امويان به بيت‌المال اشاره دارد. اين پيش‌بيني بعدها کاملاً محقق شد.
    اين روحية امويان هيچ‌گونه سنخيتي با اسلام ناب که مروج واقعي آن اهل‌بيت  بودند، نداشت. همان‌گونه که کفار قريش، قدرت‌گيري اسلام را مانع قدرت اقتصادي خود مي‌دانستند، امويان نيز مکتب اهل‌‌بيت را مانعي براي دست‌اندازي‌هاي گستردة خود به بيت‌المال و افزايش زراندوزي مي‌دانستند.
    بني‌اميه به‌خوبي مي‌دانستند که در صورت قدرت‌يافتن اهل‌‌بيت، از بسياري از مواهب بادآوردة مالي محروم خواهند شد. اين مسئله با توجه به روحية آنان که به مال، ثروت، انباشت سرمايه و سلطه بر منابع مادي جامعه اصالت و اهميت مي‌دادند، بسيار سخت و ناگوار بود.
    نتيجه‌گيري
    بر اساس آنچه در اين پژوهش بيان شد، مي‌توان نتيجه گرفت که بني‌اميه نقش مؤثري در سوق دادن جامعة اسلامي به سوي رجعت جاهلي ايفا کرده‌اند. سياست‌هايي که از سوي آنان اجرا شد و رويکردهايي که در عرصه‌هاي مختلف اتخاذ گرديد، همگي نشان از گرايش آشکار آنان به احياي سنت‌هاي جاهلي داشتند.
    امويان با بهره‌گيري از نفوذ گستردة خود در جامعه، به‌ويژه در دورة قريب نود ساله‌اي که زمام حکومت بلاد اسلامي را در اختيار داشتند، زمينة بازگشت جامعه به ارزش‌هاي جاهلي را فراهم ساختند. سنت‌هايي که با مجاهدت‌هاي پيامبر اکرم تا حد زيادي کم‌رنگ شده بود، بار ديگر احيا شد و جامعه را به فضاي پيش از اسلام بازگرداند. اشارات اميرالمؤمنين و ديگر معصومان نيز گواهي بر اين واقعيت تلخ است.
    بي‌ترديد، مهم‌ترين عامل اين رجعت جاهلي، نوع برداشت و تفسير امويان از اسلام بود؛ اسلامي که نه از سر ايمان، بلکه از سر اجبار پذيرفته شده بود و هيچ سنخيتي با اسلام ناب محمدي نداشت. مهجوريت اهل‌‌بيت به‌مثابة هاديان حقيقي جامعة اسلامي و سد راه تفکر جاهلي، خود عامل ديگري در گسترش اين انحراف بود.
    در مجموع، بايد گفت: سياست‌هاي جاهليت‌گرايانة امويان موجب زنده شدن هنجارهاي جاهلي شد؛ هنجارهايي که به‌عنوان ارزش‌هاي مطلوب در جامعة اسلامي آن عصر مطرح گرديدند و مسير دين و هدايت را با چالش‌هاي جدي مواجه ساختند.

    References: 
    • نهج البلاغه، ترجمة محمد دشتی، چ پانزدهم، قم، مشهور، 1380.
    • ابن ابی‌الحدید، عبدالحمید بن هبة‌الله، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قم، ‌دار احیاء الکتب العربیه، 1378ق.
    • ابن عبد ربه ‌اندلسی، احمد بن محمد، العقد الفرید، تحقیق علی شیری، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1409ق.
    • ابن‌اثیر، علی بن محمد، الکامل فی التاریخ، ترجمة محمدحسین روحانی، چ سوم، تهران، اساطیر، 1370.
    • ابن‌جوزی، عبدالرحمن بن علی، المنتظم فی تاریخ الملوک و الامم، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1412ق.
    • ابن‌حبیب بغدادی، محمد، المحبر، بیروت، دار الآفاق الجدیده، بی‌تا.
    • ابن‌حزم اندلسی، علی بن احمد، جمهرة انساب العرب، به کوشش گروهی از علما، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1418ق.
    • ابن‌سعد، محمد بن سعد، الطبقات الکبری، ترجمة محمود مهدوی دامغانی، تهران، فرهنگ و اندیشه، 1374.
    • ابن‌قتیبه دینوری، عبدالله بن مسلم، المعارف، به کوشش ثروت عکاشه، قم، شریف الرضی، 1373.
    • ابن‌کلبی، هشام بن محمد، جمهرة النسب، تحقیق ناجی حسن، بیروت، عالم الکتب، 1407ق.
    • ابن‌اعثم کوفی، ابومحمد احمد، کتاب الفتوح، تحقیق على شیرى، بیروت، دارالأضواء، 1411ق.
    • ابن‌مسکویه رازی، احمد بن محمد، تجارب الامم و تعاقب الهمم، تحقیق ابوالقاسم امامی، چ دوم، تهران، سروش، 1379.
    • ابن‌هشام، عبدالملک، سیرت رسول خدا (ترجمة سیرت ابن‌اسحاق از روایت عبدالملک بن هشام)، ترجمة رفیع‌الدین اسحاق بن محمد همدانی (قاضی ابرقوه)، تهران، مرکز، 1373.
    • ابوالفرج اصفهانی، علی بن حسین، الاغانی، بیروت، دار الکتب العلمیه، 1420ق.
    • ابوالنصر، عمر، تاریخ الحضارة العربیة قبل الاسلام و فی الاموی، بیروت، مکتبة الهاشم، 1948م.
    • امین، احمد، فجرالاسلام، بیروت، المکتبة العصریه، 1429ق.
    • باقلانی، ابوبکر، الانصاف فیما یجب اعتقاده و لایجوز الجهل به، به کوشش احمد حیدر، بیروت، عالم الکتب، 1407ق.
    • بستانی، پطروس، دائرة المعارف بستانی، بیروت، بی‌نا، 1927م.
    • بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، تحقیق سهیل زکار و ریاض زرکلى، بیروت، دار الفکر، 1417ق.
    • بیهقی، احمد بن حسین، دلائل النبوۀ، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1405ق.
    • بیک، هانیه و شهلا بختیاری، غلامرضا ظریفیان، «معیارهای سنجش نسبت جامعه با جاهلیت در نهج‌البلاغه»، 1396، تاریخ اسلام و ایران، ش36، ص33-48.
    • جعفریان، رسول، تاریخ سیاسی اسلام (تاریخ خلفا)، چ دوم، قم، دلیل ما، 1382.
    • چلونگر، محمدعلی، «بازگشت به معیارهای جاهلی؛ تهدید نهضت پیامبر اعظم»، 1385 و 1386، نامة تاریخ‌پژوهان، ش۸ و ۹، ص50-66.
    • خضری بک، محمد، الدولة الامویه، بیروت، دار الارقم، بی‌تا.
    • خوارزمی، موفق بن احمد، مقتل الحسین، قم، دار انوارالهدی، 1418ق.
    • دینوری، احمد بن داود، اخبار الطوال، ترجمة محمود مهدوی دامغانی، چ چهارم، تهران، نشر نی، 1371.
    • ذهبى، محمد حسین، الاسرائیلیات فى التفسیر و الحدیث، چ چهارم، قاهره، مکتبة وهبه، 1411ق.
    • ذهبی، محمدحسین، التفسیر و المفسرون، قاهره، دار الکتب الحدیثه، 1381ق.
    • راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات فی غریب الفاظ القرآن، بیروت، دار المعرفه، بی‌تا.
    • زارعان، منصوره، «قومیت‌گرایی در عصر امویان»، 1393، پژوهشنامة تاریخ اسلام، سال چهارم، ش۱۴، ص75-99.
    • سادات، محمدعلی، مکتب‌ها و اصطلاحات سیاسی، تهران، هدی، 1360.
    • سلیمانی، جواد، امام حسین(ص) و جاهلیت نو، قم، دفتر نشر معارف، 1382.
    • سیدقطب، جاهلیت قرن بیستم، ترجمة صدرالدین بلاغی، تهران، امیرکبیر، 1346.
    • طباطبائی، سیدمحمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، چ پنجم، قم‏، دفتر انتشارات اسلامى‏، 1417ق.
    • طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار المعرفه، 1406ق.
    • طبری، محمد بن جریر، تاریخ الطبری، ترجمة ابوالقاسم پاینده، چ پنجم، تهران، اساطیر، 1375.
    • طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، چ سوم، تهران، کتابفروشی مرتضوى، 1375.
    • عبدالمحمدی، حسین، جعفر پاکباز و سیدعلی غضنفری، «تحلیلی بر سیرة پیامبر اعظم(ص) در مواجهه با تعصب‌های نابجا»، 1399، سخن تاریخ، ش۳۱، «تحلیلی بر سیرة پیامبر اعظم در مواجهه با تعصب‌های نابجا»، 1399، سخن تاریخ، ش۳۱، ص47ـ70.
    • علی، جواد، المفصل فی تاریخ العرب قبل الاسلام، ط الثانیه، بغداد، جامعۀ بغداد، 1993م.
    • فروخ، عمر، تاریخ العرب الادبی، بیروت، دارالعلم للملایین، 1969م.
    • مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمة ابوالقاسم پاینده، چ پنجم، تهران، علمی و فرهنگی، 1374.
    • معلوف، لوئیس، المنجد، چ پنجم، قم، بلاغت، 1374.
    • مفید، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ترجمه و شرح محمدباقر ساعدی خراسانی، تهران، اسلامیه، 1376.
    • مقریزی، تقی‌الدین احمد بن علی، النزاع و التخاصم فیما بین بنی‌امیه و بنی‌هاشم، ترجمة محمدباقر مدرس بستان‌آبادی، تهران، شرکت چاپ و نشر بین‌الملل، 1383.
    • منقری، نصر بن مزاحم، پیکار صفین، ترجمة پرویز اتابکی، چ دوم، تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1370.
    • موسوی خمینی، سیدروح‌الله، صحیفة امام، تهران، مؤسسة تنظیم و نشر آثار امام خمینی، 1379.
    • نویری، احمد، نهایۀ الارب فی فنون الادب، ترجمۀ محمود مهدوی دامغانی، تهران، امیرکبیر، 1364.
    • وردانی، صالح، شمشیر و سیاست (مبارزة اسلام نبوی و اسلام اموی)، ترجمة سیدمحمدجواد مهری، قم، بنیاد معارف اسلامی، 1375.
    • هروی، قاسم بن سلام، النسب، به کوشش مریم محمد، بیروت، دار الفکر، 1410ق.
    • همایی، جلال‌الدین، شعوبیه، اصفهان، صائب، 1363.
    • یعقوب، احمد حسین، نظریة عدالة الصحابة و المرجعیة السیاسیة فی الاسلام (نظریة عدالت صحابه و رهبری سیاسی در اسلام)، ترجمة مسلم صاحبی، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1372.
    • یعقوبی، احمد بن ابی‌یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمة محمدابراهیم آیتی، چ نهم، تهران، علمی و فرهنگی، 1382.
    شیوه ارجاع به این مقاله: RIS Mendeley BibTeX APA MLA HARVARD VANCOUVER

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    عالمیان، علی اکبر. (1404) تحلیل تاریخی و نشانه‌شناسی علل جاهلیت‌گرایی امویان. دو فصلنامه تاریخ اسلام در آینه پژوهش، 22(2)، 59-82 https://doi.org/10.22034/tarikh.2025.2021680.

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    علی اکبر عالمیان."تحلیل تاریخی و نشانه‌شناسی علل جاهلیت‌گرایی امویان". دو فصلنامه تاریخ اسلام در آینه پژوهش، 22، 2، 1404، 59-82

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    عالمیان، علی اکبر.(1404) 'تحلیل تاریخی و نشانه‌شناسی علل جاهلیت‌گرایی امویان'، دو فصلنامه تاریخ اسلام در آینه پژوهش، 22(2), pp. 59-82

    APA | MLA | HARVARD | VANCOUVER

    عالمیان، علی اکبر. تحلیل تاریخی و نشانه‌شناسی علل جاهلیت‌گرایی امویان. تاریخ اسلام در آینه پژوهش، 22, 1404؛ 22(2): 59-82